آی طنز > پيشنهاد > کتاب > متن کامل "طنز وبلاگی"

متن کامل "طنز وبلاگی"

کتاب | ۲۳ فروردین ۱۳۸۹

آی‌طنز: چندی پیش رویا صدر، طنزنویس و پژوهشگر حوزه طنز اعلام کرد که در پی مجوز نگرفتن کتاب "ُطنز وبلاگ"اش از وزارت ارشاد فایل پی دی اف آن را برای انتشار رایگان در محیط وب در اختیار وبلاگستان قرار می دهد. آن فایل که به صورت صفحه‌بندی شده کامل بود در سایت‌های مختلفی و از جمله در آی‌طنز منتشر شد که مورد استقبال علاقه‌ مندان به حوزه طنز قرار گرفت. با این حال از آنجايي‌که فایل های پی‌دی‌اف به صورت "تکست" نیستند و از این رو با موتورهای جستجو در وب نمی توان محتوای آنها را به خوبی مورد جستجو قرار داد از خانم صدر خواهش کردیم که نسخه اصلی فایل را برای انتشار به صورت تکست در آي طنز در اختیار ما بگذارند که ایشان هم فبول کرده و حاصل، صفحه بلندبالای حاضر با نزدیک به 80 هزار کلمه است که برای جستجو کاربرد دارد. با این توضیح که همچنان توصیه می‌کنیم برای دسترسی به متن صفحه بندی شده که هم چشم‌نوازتر است و هم برای چاپ مناسب‌تر، نسخه پی دی اف کتاب از این صفحه دانلود شود. با سپاس فراوان از خانم صدر و البته وزارت ارشاد!


دیباچه


طنز، یکی از گونه های ادبی مهم و اثرگذار در وبلاگستان به شمار می آید. در حال حاضر، این امکان برای کاربران اینترنت فراهم است که بی هیچ محدودیت و مانعی، به تناسب فضای ذهنی و دغدغه های شخصی خود، یکسره یا پاره ای از اوقات، در وبلاگ هایشان از زبان طنز استفاده کنند و امکان ارایه بی-واسطه مطالب خود را، بدون گذر از فیلترهای معمول رسانه های جمعی، و بدون احساس محدودیت و اِعمال خودسانسوری داشته باشند. امکان استفاده از نام مستعار و ناشناخته ماندن در وبلاگستان، به این گریز از حصار و محدودیت های زندگی فردی و اجتماعی، کمک کرده و امکان انعکاس نیمه های پنهان شخصیت افراد را در قالب طرح شخصی ترین مسایل با به کارگیری زبان طنز در وبلاگستان فراهم آورده است. هنجار گریزی و تابو شکنی طنز، کاربرد بالای این گونه ادبی را در وبلاگ ها در مقایسه با دیگر گونه های ادبی باعث شده است و در عین حال، به شکل گیری گونه ای طنز نوشتاری در وبلاگستان انجامیده که ویژگی های خاصی دارد و با طنزهای مکتوب در رسانه های جمعی متفاوت است
شناخت این ویژگی ها و آشنایی با نقاط قوت و ضعف آن، هدف تحقیق حاضر است
در این تحقیق،بررسی شاخص ها و ویژگی های این جریان از طنز امروز، با ارائه نمونه هایی از طنزهای وبلاگستان همراه شده تا خواننده بتواند به دریافت عینی تری از این پدیده دست یابد.از سوی دیگر،با پاره ای از آثار طنز وبلاگی( که از جمله آثار ماندگار و خوب طنز امروز به شمار می آیند)آشنا شود.در این میان،چند توضیح ضروری به نظر می رسد
 به خاطرگستردگی و وسعت دایره کار،امکان دستیابی به تمامی مطالب طنز وبلاگستان ممکن نیست.چرا که جامعۀ آماری تحقیق طنز وبلاگی،محدوده ای به گسترۀ تمامی وبلاگستان را شامل می شود! به جز سرورهایی مثل بلاگفا(که در فهرست موضوعی خود،8288 وبلاگ طنز و سرگرمی را ثبت کرده است)و پرشین بلاگ( که تعداد 625وبلاگ طنز را تا زمان نگارش این تحقیق در شناسنامه خود دارد )،سرورهایی مثل"بلاگ اسکای"،وبلاگها را موضوع بندی نکرده اند.همچنین وبلاگهای طنزی نیز هستند که هاستینگ و دومین مستقل دارند و از نظر موضوعی،جایی ثبت نشده اند و از این رو دستیابی به تمامی آنها،امری ناممکن است.در ضمن،بسیاری از وبلاگها،در خلال مطالب جدی،پستهایی رانیز به طنز اختصاص می دهند و یا بسیاری از اوقات،مطالبشان به سمت و سوی طنزی غیرارادی کشیده می شود که آنها نیز موضوع "طنز وبلاگی" قرار می گیرند.از این رو،اگرچه تحقیق حاضر،مبتنی بر معرفی وبلاگهای مهم و شاخص طنز وبلاگی است،ولی مدعی نیست که تمامی مطالب خوب و قابل ارائۀ طنز در وبلاگستان را جمع آوری کرده است.تنهامی تواند ادعا کندکه برای هر محور و موضوع،آثار خوب ،روشنگر و یا شاخصی را معرفی کرده است
 برای انتخاب مطالب نقل شده از وبلاگها،ضوابط زیر در نظر گرفته شده است
مطالبی انتخاب شده که نیاز به حذف یا تغییر واژگان و عبارات(که متضمن دخل و تصرف در مطلب دیگران است) نداشته باشند و تمام و کمال بتوان آنها را نقل کرد
از آنجا که هدف این تحقیق،ارائه تصویری واقعی(در حد امکانات موجود چاپ و نشر)از طنز وبلاگستان بود،مطالب نقل شده از وبلاگها ویرایش نشده و فرم نگارشی و رسم الخط و یا احیانا اشتباهات املایی آنها تغییر نکرده است
در انتخاب مطالب، ارائه تصویری روشن از طنز وبلاگستان مورد نظر بوده است. گاهی این ملاک،قوت مطالب را تحت الشعاع خود قرار داده است.از این رو،ممکن است خواننده پاره ای اوقات به تناسب موضوع، با افت و خیز سطح نمونۀ مطالب رو به رو شود
پست های نقل شده،در صورتی با نام نویسندگان آمده اند که نویسنده،نامش را در زیر عنوان یا پستهای وبلاگ آورده باشد
در پاره ای موضوعات،محدودیت (یا ممنوعیت!)در انتخاب وجود داشت.تابوهایی چون سیاست ، اعتقادات مذهبی و مسایل جنسی،در فضای آزاد و تابو شکن وبلاگستان،چون به طنز درآیند،به طور معمول،از طنز رسانه های رسمی فاصله می گیرند و به علت هنجارشکنی در واژگان،قالب و موضوع،کمتر ظرفیت انعکاس یافتن در فضای عمومی جامعه را دارند.از این رو،تحقیق حاضر،مدعی نیست که نمونه های ذکر شده در بخشهایی چون"طنز سیاسی"،بتواند شاخصی برای طنز سیاسی وبلاگستان بشمار آید،هر چند تلاش شده است تا مطالب انتخاب شده، تصویری از آن را منعکس سازند،تصویری که در هر حال،با طنز رسانه های رسمی فاصله دارد.در زمینه های دیگر نیز از نقل پستهای وبلاگی معذوریم،هر چند آنچه به نقل آمده نیز به طور معمول کمتر در رسانه های رسمی جایی دارد
ممکن است نمونۀ مطالب انتخاب شده در هر بخش،زیر مجموعۀ بخشهای دیگر نیز باشد.برای

مثال،مطلبی که در بخش"سیاسی"گنجانده شده،به علت برخورداری از ساختار داستانی،ممکن است

در بخش "داستان"نیز بگنجد،و یا یک اثر بخش اجتماعی،در قسمت"شعر"نیز قابل نقل باشد

رویا صدر - بهار 1387

طنز وبلاگی و تاریخچه آن


بسیاری از وبلاگ هایی که عنوان «طنز» ندارند، در قالب روز نوشت یا قالب های دیگر، به طنز نیز پرداخته-اند. اولین وبلاگ هایی که زبان طنز را در پست های خود به کار بردند، از میان همین وبلاگ ها بوده اند. در حقیقت، اولین وبلاگ نویسان فارسی، برای نزدیک شدن به مفهوم و قالب وبلاگ، به طور معمول از قالب نگارش روز نوشت (خاطرات روزانه) استفاده کردند و در این میان، به تناسب ذوق، سلیقه یا علایق شخصی، زبان طنز را نیز در آثارشان به کار بردند. از این رو، اولین وبلاگ هایی که به طنز پرداخته اند در قالب «روز نوشت» ارائه شده اند. گاهی طنز در این گونه وبلاگ ها، در خلال خاطرات شخصی آمده است و گاه، فضای طنز یکسره بر اثر حاکم شده و آن را به سمت و سوی داستان کوتاه طنز کشانده است. از میان معروف ترین و قدیمی ترین این وبلاگ ها، می توان به «الواح شیشه ای» نوشته رضا قاسمی اشاره کرد که اگر چه طنز نیست و روز نوشت است اما، رگه های روشن و مشخصی از طنز را در خود دارد که گاه، اثر را یکسره به یک اثر طنز تبدیل می کند . این وبلاگ، در آگوست 2001، دو ماه پس از راه اندازی وبلاگ حسین درخشان(از اولین وبلاگهای فارسی زبان)تاسیس شده است . به فاصله 4 ماه پس از آن، وبلاگراه اندازی شده که اگر چه قالب روز نوشت دارد، ولی به زبان طنز ارائه می شود
به مرور، با بیش تر شدن وبلاگ های فارسی زبان، طنز وبلاگی تنوع و تکثر بیش تری، چه در قالب و چه موضوع، پیدا کرد. ایجاد وبلاگهایی با درونمایه و محوریت طنز،روندی رو به رشد یافت و از سوی دیگر بر تعداد وبلاگهای طنز با موضوعات تخصصی،به مرور افزوده شد.استفاده از قالبهای متنوع در طنز،به اقتضای زبان و فضای وبلاگستان،مورد توجه وبلاگ نویسان قرار گرفت.گسترش رویکرد به قالب مینیمال در وبلاگستان،شاهدی بر این مدعاست.(اگر چه عوامل دیگری نیز در رشد آن دخیل است که در جای خود به آن پرداخته خواهد شد
حضور رو به رشد چهره های شناخته شده طنز در وبلاگستان،تبادل تجربه میان بلاگرهای طنز نویس و ایجاد حلقه های وبلاگی طنز ،موجب رشد و ارتقای سطح طنز در وبلاگستان شد.همچنین گسترش نگاه تخصصی به این گونه ادبی را در وبلاگستان به همراه آورد. از این رو، به نظر می رسد طنز وبلاگستان، در گذر زمان، از «روزنوشت» نویسی، به سمت و سوی ایجاد فضایی متنوع و چند صدایی حرکت کرده است

مرکزیت زدایی، ویژگی محوری طنز وبلاگی


از میان برداشتن تبعیض ها و محدودیت های موجود در منابع رسانه ای از طریق وبلاگستان، جامعه جهانی را از فضای تک صدایی رسانه ای، به یک دموکراسی دیجیتالی نزدیک کرده است. این دموکراسی دیجیتالی، در سایۀ دوری جستن از فرا روایت ها و عدم پذیرش روایت های برتر، به نوعی مرکزیت زدایی منجر شده است. یعنی هر یک از کاربران، جدا از سابقه، سطح تخصص و اطلاعات، از امکان یکسان برای ارایۀ اثر برخوردارند. این امکان، به علت سیطرۀ گفتمان های رسمی و مرکزی، در رسانه ها وجود ندارد. این امر، در طنز، در شاخص های زیر نمود پیدا می کند
تنوع و تکثر در قالب، زبان و موضوع
تساهل و تسامح در انتخاب قالب، شیوه نوشتاری و املای واژه ها
نقد گفتمان های رسمی، هنجارگریزی، ساختار شکنی، گریز از خط قرمزها و شکستن حریم های اعتقادی یا سیاسی که در ادبیات رسمی تابو شمرده می شود
اگر چه رسم الخط وبلاگ ها، تابع محدودیت های محیط وب و عدم تطبیق آن با الزامات خط فارسی است، ولی آنچه در وبلاگ ها از جمله وبلاگ های طنز به چشم می خورد، به کارگیری رسم الخط غیر معیار و متغیر در وبلاگستان است که اشتباه های تایپی و نگارشی متعددی در آن مشاهده می شود. این امرموجب شده است که کسانی، به بحث ابتذال در وبلاگستان بپردازند و هشدار دهند که تسامح در نگارش، کم سوادی، تعجیل و عواملی از این دست، ادبیات فارسی را در وبلاگستان، در معرض مخاطره جدی قرار داده است. جدا از مواردی نظیر گریز از رسم الخط های معیار در ارتباط با نوشتن جدا یا سر هم کلمات ترکیبی، اشتباهات املایی نیز یکی از مواردی است که بارها در وبلاگ ها از جمله وبلاگ های طنز به فراوانی مشاهده می شود. این گونه اشتباهات دو گونه اند
الف- اشتباهات غیرعمدی که ناشی از کم سوادی نویسنده است
برای مثال، وبلاگ طنزی در معرفی خود (که می تواند شاه بیت وبلاگ محسوب شود) نوشته: طنز می-تواند مرحمی بر آلام بشری باشد
یا مواردی از این قبیل
زیاد وارد مقولات نشم»، «موقه» (یعنی موقع)، «مصلا» (یعنی مثلا)، «منطزرم باشید» (یعنی منتظرم باشید)، «در طعتیلات موخا باز می شه» (در تعطیلات مخ ها باز می شه)، «فقط وقطای که کمی پول لازم داشته باشم سراقشون می رم»، «مستح» (یعنی مسطح)، «صدای ظبطشون ذیاد بود و بعضی جاها حرکات موضون هم آره دیگه» (صدای ضبطشون زیاد بود و بعضی جاها حرکات موزون هم آره دیگه) ... حتی یک وبلاگ طنز، عنوان خود را غلط نوشته است. نام وبلاگ، «خالی بندی ضایع» است که اشتباهاً از سوی نویسنده، «خالی بندی زایه» نوشته شده است. وبلاگ دیگری، به طور مکرر، واژه مسئولین را «مسعولین» نوشته است. یک وبلاگ اختصاص یافته به جوک نیز در معرفی خود،یکی از محورهای مطرح شده در وبلاگ را"فش خار مادر به استقلال"(!)عنوان کرده است
ب - اشتباهات عمدی: تغییر کلمات و عبارات با هدف رسیدن به طنز، یکی از شگردهایی است که در نوشته های طنز وبلاگستان، زیاد با آن مواجه می شویم که در طنز مطبوعاتی، بسیاری از اوقات، به دلیل تعهد به درست نویسی، امکان ظهور پیدا نمی کند. هجو کردن لهجۀ قومیت ها را می توان در این بخش گنجاند. برای مثال، طنز نویسی با لهجۀ ترکی یا رشتی، از قالب هایی است که در وبلاگستان دیده می شود. برخی از لغات نیز با هدف عامیانه نویسی، نادرست نوشته می شوند. ترکیباتی مثل: «از این صوبتا» (به جای از این صحبت ها( و «خودافظ» (به جای خداحافظ)، در وبلاگ های طنز، به خصوص آنها که قالب روز نوشت دارند، زیاد به کار می رود. این امر، مثل خود زبان محاوره، زبان را در معرض نوآوری-های آنی قرار می دهد و به واژه سازی نیز می انجامد. به خصوص این که این تغییر زبان، در وبلاگ هایی مشاهده می شود که اگر چه از گونه نوشتاری زبان یا زبان نوشتاری استفاده می کنند، اما به زبان گفتاری بسیار نزدیکند و از این رو، هر چند امکان لغزش در آنها زیاد است، ولی در معرض نوآوری های زبانی نیز قرار دارند
در زمینۀ هنجار گریزی و تابو شکنی در وبلاگستان، باید گفت این امر، هم در تابو شکنی واژگانی (به کارگیری واژه های ممنوع) مصداق دارد و هم برخورد صریح، بی پرده و حرمت شکن با باورهای اعتقادی، اجتماعی، عرفی، اخلاقی و مانند آن را شامل می شود.یکی از مصادیق غلط نویسی عمدی واژگانی،وبلاگ"در این مکان چلو کباب حرف اول را می زند"است که نویسندۀآشنا به هنر و ادبیات این وبلاگ،در ارائۀ طنز هنجارشکن خود،هنجارشکنی در املای واژگان را نیز در طنز به کار گرفته است.او در شناسنامۀ وبلاگ آورده است:"همۀغلط های علمی و عملایی جنبه ی خودزنی دارندو مسئولیت صدمات جسمانی و قلبانی ناشی از این نوشته ها،با خواننده است."گسترۀغلط نویسی عمدی در وبلاگستان،محسوس و وسیع است و حتی باعث ایجاد حلقه های وبلاگی شده است!گروهی از وبلاگ نویسان،نوعی رسم الخط قراردادی برای نوشتن برخی واژه ها میان خودشان وضع کرده اند (مثل:آشقال و کسافت
در طنز وبلاگستان، واژه هایی که حتی با نقطه-چین هم در نشریات یا کتاب ها نمی آید و در محاورات روزمره جایی ندارد، به وفور و با راحتی استفاده می شود. گاه به کارگیری این گونه لغات، با هدف عامیانه نویسی به کار می رود و گاه، در خدمت تمایلات اروتیک و بیمارگونۀ نویسنده در می آید و گاهی نیز رنگ عصیان بر علیه هنجارهای موجود پیدا می کند و از این رو به طور گسترده ای در وبلاگ های مختلف اعم از ادبی، سیاسی و غیره کاربرد دارد
هجو لهجه ،زبان ، ویژگی های خاص قوم های مختلف ایرانی نیز از دیگر نمودهای این هنجارشکنی است، از این رو که در رسانه های رسمی جایی ندارد و به کارگیری این شگرد در طنز، به دهه های پیش از 60بر می گردد. گاهی، به اقتضای قالب وبلاگ، مطالب آن، یکسره در خدمت این شیوه از هجو قرار می گیرد

سه ویژگی که در بالا از آنها به عنوان ویژگی های محوری طنز وبلاگی، در سایۀ مرکزیت زدایی از طنز نام برده شد، بر عوامل زیر استوار است

الف - طیف کاربران اینترنت از نظر فکری و اطلاعاتی، گسترده است. وبلاگ ها، به قشر خاصی از جامعه تعلق ندارند و اقشار مختلف، از هر ردۀ سنی، فکری، شغلی و اطلاعاتی، شانس یکسان برای ارایۀ اثر در طنز دارند و از این رو، سطح و زبان آثار پدید آمده از سوی آنها نیز به همین نسبت متفاوت است

ب - در قیاس با رسانه های مکتوب، عامل زمان، در وبلاگستان نقش مهمتری ایفا می کند. یعنی در وبلاگ ها، کاربران وقت و حوصلۀ کمتری در مطالعۀ مطالب به خرج می دهند و از این رو تعجیل در ارایۀ پیام در نوشته، استفاده از ساختارهای ساده در طنز را در پی دارد که این امر، وبلاگ نویسان را از تکلف و به کارگیری قواعد پذیرفته شده در ادبیات رسمی دور می سازد و اشتباهات زبانی را در طنزهای وبلاگی پدیدار می سازد

ج - در وبلاگستان، امکان ارایۀ سریع و بی واسطۀ مطلب بدون گذر از فیلترهای معمول کار روزنامه نگاری وجود دارد و بنابراین، نویسنده تعمق و وسواس کمتری در نگارش مطلب در قیاس با رسانه های مکتوب به خرج می دهد

د - درصد عمده ای از وبلاگ ها را بلاگرهایی می نویسند که در ردۀ سنی جوان قرار دارند و آثار طنز وبلاگی آنها، معمولاً اولین آثار طنزشان است و از این رو، تجربی، پرداخت ناشده و قابل نقد است

ه - احساس آزادی بی قید و شرط در وبلاگستان، صراحت بیان و گریز از پیچیده نویسی را در مطالب به دنبال دارد. در نتیجه، بسیاری از مطالب طنز، از غنای ادبی( که حاصل تعمق در قالب اثر و به کارگیری صنایع ادبی مثل ایهام و استعاره است)، خالی است. گاه مطلب تا سرحد یک بیانیۀ سیاسی پایین می-آید و گاه تا حد یک مطلب اروتیک تنزل پیدا می کند

و - هنجارگریزی و آزادی در انتخاب موضوع و زبان،طنز وبلاگی را در معرض نوآوری هایی در قالب و زبان قرار داده است که در رسانه های رسمی به علت محدودیت های موجود،از آن خبری نیست.برای مثال،مطلبی نقل می شود که نمونه خوبی برای این ویژگی است



خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خــوارزم وزان است


یزدان را سپاس، که درک من از زیبایی های کائنات آنقدر والاست که به صورت لدُنی و شهودی سال‌ها پیش فهمیده‌ام در میان چیزهای حاصل از بنگ، چه بنگ هفت روزه‌ی سامی و چه بنگِ بیگ، زیباتر از کــرگــدن نمی‌توان یافت. همین است که هیچ‌وقت از خودم نپرسیده‌ام چرا روی کامپیوترم عکس کرگدن انبار می‌کنم یا قلک سکه‌هایم کرگدن است. و همین است که به آینه‌ی ماشین به‌جای سی‌دی‌-می‌دی یا یکی از اون سگ‌های لقوه‌دار یا دعای سِندر قِیت کبود، کرگدنی است با شال گردن هفت رنگ آویزان شده،‌ که نامش هـــوی است

هوی تا مدت‌ها اسم نداشت. اسمی که برازنده‌اش باشد پیدا نمی‌شد و بنابراین هر وقت که کارش داشتیم می‌گفتیم: هوووی. بتدریج هم او و هم ما به این نحوه‌ی خطاب عادت کردیم و او هنوز هم هوی است. هنوز هم اسم ندارد، هرچند در فرم‌های هیئت متوسلین به داروین، و نهضت برائت از انقراض می‌نویسد: هوی

آقا، یه دونه از اونا بدین. آقا دو تا هم از اینا بدین. آقا اون که اون بالاس چنده؟ در زلم-زیمبو فروشی‌ها اگر اسم اینا و اونا رو ندونیم کارمون زودتر راه می‌افته و ندونستن اسم اون چیز قلمبه‌هه که شبیه یه چیزاییه که یه بار تو یه کانال خارجی دیده بودین، هرگز باعث ضایع شدن شما نخواهد شد

یکی از مفیدترین اختراعات بشر، آزادی سلیقه‌س. لذت‌بخش‌ترین کار جهان اینه که لــم بدیم و همچنان‌که خودمون رو می‌خارونیم، از چیزهای دور و ور خوشمون بیاد و بدمون بیاد. که از هرچه دلمون خواست، خوشمون بیاد و بگیم به تو چه، و از هرچه دلمون نخواست، خوشمون نیاد و بگیم گور پدرش یا اگه مودب‌ایم بگیم به درک. نظر شخصی من اینه که به درک مهم‌ترین فحش بشریت هست چون توانایی ما رو در ندیده گرفتن گه‌ها و گهیدگی‌های جهان نشون می‌ده که نتیجه‌ی مستقیمش آرامشی همراه با رخوت هست

یکی از بی‌ربط ترین اختراعات بشر، قضاوت هست. داوری و پیش‌داوری. منظورم اشاره به این قضیه نیست که چند روز پیش خانم قاضی استرالیایی نوجوان‌هایی رو که بطور گروهی به یک دختر ده‌ساله تجاوز کرده بودن، تبرئه کرد با این استدلال که خود دختر بچه مواففت کرده بوده. منظورم وقتیه که برای بدمون اومدن‌ها و بدمون نیومدن‌ها به خودمون و دیگران جواب پس می‌دیم یا از اونا می‌خوایم که جواب پس بدن. بابا، دارم ازت فاصله می‌گيرم چون خوشم نمی‌آد از مغزت، چون خوشم نمی‌آد از آرنجت، از احساساتت. همین. مدرک علمی هم ندارم براش، اگرم داشته باشم ارائه نمی‌کنم. یعنی وقتی به این نتیجه می‌رسیم که یک فیلم، یک کتاب، یک شعر، یک آهنگ، یک فکر ان هست،‌ دیگه نیازی نیست که نمونه بگیریم و بفرستیم آزمایشگاه

نام‌ها باعث قضاوت می‌شن و اصالت سلیقه رو از بین می‌برن. نام‌ها فیلتری هستن بین چیز و چیزنده، یا به قول دومادمون، بین اوبژه و سوبژه. حالا فرقی نمی‌کنه که گاهی یک سپر سربی ایجاد می‌کنن و گاهی یک دود نامریی. نام‌ها در واقع دالّلی گفتن توی قایم موشک (آیا هیچ کدام از ما در زندگی واقعی گفته‌ایم قایم باشک، ملحفه، لامذهب؟) هستن. قضیه را به طرز خنکی لو می‌دهند. ضدحال هستند

آقای کافکا، آقای فلینی، آقای میرو، خانم شیمبورسکا، مجتبی جون، جیگمل گوگولی، من با شخص شما هیچ صنمی‌ ندارم. هرگونه‌ی مراوده‌ی شخصی با شمایان رو انکار می‌کنم. روشنه؟ برام فرقی نمی‌کرد اگه اسمت اکفاک بود. یا اگه واسه خودت یه جور هوی بودی، یه دونه از اونا بودی. من با اون چیزی که از خودت تراوش کردی کار دارم. آقای کتاب، خانوم فیلم، آقای وبلاگ، من تو را بخاطر آنچه که هستی متنفرم، نه بخاطر نام چندش‌برانگیزت، و برعکس. برام پدیده مهمه، نه پدیدارنده... خب، واضحه که دارم خالی می‌بافم دیگه؟ لحنم یه جوری بود که خودمم هم باورم نشد. شبیه شعارهای مردم غیور ملایر در جریان سفر معاون قند و شکر وزارت کشاورزی بود. به هر حال منظورم اینه که دلم می‌خواد که اونجوری باشه، ولی نمی‌شه که، لامذهب. اتوپیا که نیست
روزی من کلنگی بر دوش خواهم گذاشت و جلد همه‌ی کتاب‌های جهان را پاره خواهم کرد و در جوب خواهم ریخت. بر روی تیتراژ همه‌ی فیلم‌های جهان شوی شهرام صولتی ضبط خواهم کرد. بر تایتل همه‌ی وبلاگ‌ها اسید خواهم پاشید. بر کله‌ی همه‌ی تئوری‌پردازان جهان گونی خواهم کشید
تغییر خواهم دادنام همه آهنگهای جهان را به
من جهان را از شرّ پیش‌داوری‌های ناشی از اسامی نجات خواهم داد. آن‌وقت تو را دعوت می‌کنم که هم کله‌پاچه‌ای با هم بزنیم و هم فیلم‌های بی‌نام ببینیم، بی‌آنکه بدانیم روبر برسون یا قدرت‌الله صلح میرزایی. و هم کتاب‌های بی‌نام بخوانیم،‌ بی‌آنکه بدانیم خوان رولفو یا م. مودب‌پور. و وبلاگ‌های بی‌نام بخوانیم بی‌آنکه بدانیم لیمبو یا شب‌ادراری‌های یک مثانه‌ی بیش‌فعال. و در کمال خونسردی، مثل یک جانی حرفه‌ای، برچسب [...] بزنیم بر هرچه عشقمان کشید و اگر هم اختلاف سلیقه‌ای بود، با به تو چه و به درک حل و فصلش کنیم

روزی من داسی بر دوش خواهم گذاشت و چکشی و ستاره‌ای. و بر چهره‌ی همه‌ی چیزهای جهان ماسک قرمزی خواهم کشید (البته ماسک گوری-لنگوری هم جواب می‌ده) و بر علیه نام‌ها، به تنهایی انقلاب کمونیستی خواهم کرد و زان پس برای چیزهای جهان فقط یک نام خواهد بود، یا دقیق‌تر بگویم، دو نام خواهد بود: این و اون. روزی که هر کدام از ما یک هـــوی خواهد بود که فارغ‌البال لــم می‌دهد و به تحقیر و تحبیب چیزها می‌پردازد

این بود تحلیل ناز من

از وبلاگ" در این مکان چلوکباب حرف اول را می زند




تزلزل و بی نظمی در وبلاگ های طنز در مقایسه با طنز مطبوعاتی


در حالی که آثار و ستونهای طنز مطبوعاتی، برای تداوم خود بیش تر از عوامل بیرونی تاثیر می پذیرند و تا حد زیادی به مسایل جامعه و یا نظرگاه های دست اندرکاران نشریه وابسته اند، وبلاگ های طنز برای انتشار یا عدم انتشار مطالب تابع عوامل درونی (وبلاگ نویس) هستند
از آنجا که هر کس به سادگی و با صرف اندکی وقت می تواند به دور از محدودیت های معمول، وبلاگ طنز راه اندازی کند، بسیاری از وبلاگ های طنز، یا اصلاً هیچ مطلبی را ارائه نداده اند و تنها به ثبت نام خود در فهرست وبلاگ های طنز اکتفا کرده اند و یا پس از انتشار یک یا دو پست، کار را متوقف ساخته اند. برخی از این وبلاگ ها، در تاثیر از یک سریال خاص (مثل پاورچین) راه اندازی شده اندو برای مثال، به زبان برره ای نوشته اند و یا در ارتباط با یک جریان سیاسی خاص (مثلاً گروه های فشار، در جریان قتل های زنجیره ای) ساخته شده اند که پس از پایان سریال و یا فروکش کردن التهابات سیاسی، وبلاگ تعطیل شده است. فعالیت بعضی دیگر نیز به دلایل شخصی متوقف شده است. در هر حال، وبلاگ های طنز،کمتر از نظم و قاعده ی زمانی خاصی پیروی می کنند. بسیاری، چند هفته یا چند ماه یک بار آپدیت (به روز) می شوند و برخی نیز در طول یک روز، چند بار آپدیت می گردند و برخی دیگر، فقط دربرگیرنده چند پست هستند و مدتهاست آپدیت نشده اند. از این رو وبلاگ های طنز، در مقایسه با طنز مطبوعاتی، وضعیت بی نظمی دارند و به طور مستقیم به خواست و تمایل نویسنده وبلاگ برای نوشتن یا ننوشتن وابسته است


پیامدهای طنز وبلاگی


حال می توان این سؤال را مطرح کرد که تاثیر چنین فضایی که در طنز وبلاگستان وجود دارد، بر شرایط اجتماعی،فرهنگی و ادبی جامعه و ذهن مخاطب چیست؟می توان این اثرات را در محورهای زیر خلاصه کرد
استفاده از ظرفیت های زبان و گنجایش آن
به علت گستردگی طیف کاربران اینترنت ،حضور گسترده جوانان ونوجوانان در وبلاگستان و رهایی آنها از خود سانسوری، به کارگیری لایه های مختلف زبان در وبلاگ ها در قیاس با رسانه های جمعی در حد بالایی قرار دارد. ویرایش، گریز از غلط نویسی تعمدی و وجود فیلترهای متعدد در امر روزنامه نگاری، رسم-الخط را تقریباً در نشریات یکسان کرده و به کارگیری لایه های مختلف زبان را در نشریات با محدودیت مواجه ساخته است. اما در وبلاگستان، این امکان فراهم است که فارغ از فیلترهای معمول کار روزنامه نگاری از ظرفیت های مختلف زبان استفاده شود. این امر، اگر چه نوعی آشفتگی زبانی در فضای طنز وبلاگستان را به دنبال داشته است، ولی دستاوردهای مثبتی نیز با خود داشته که عبارت است از
به کارگیری گویش های محلی در زبان آثار طنز و ارائه مستقیم آن به مخاطب، اگر چه زبان وبلاگ-ها، عمدتاً همان زبان فارسی معیار است که در تهران تکلم می شود
استفاده از ادبیات نسل سومی، تا آنجا که دستیابی به فرهنگ گفتاری بخش هایی از جامعه، می تواند از طریق مطالعه آثار طنز وبلاگی میسر شود. از آنجا که اکثر وبلاگ نویس ها را جوانان تشکیل می دهند، حضور زبان این نسل در مطالب وبلاگستان( به خصوص مطالب طنز) بسیار محسوس است و در پاره ای از اوقات، رنگ افراط به خود می گیرد. در بسیاری از مطالب طنز وبلاگستان که توسط نوجوانان یا جوانان نوشته می شود، نویسنده تلاش می کند با به کار بردن عبارات نسل سومی، موقعیت طنز بیافریند
با توجه به اینکه بسیاری از وبلاگ نویس ها از ظرایف طنز نویسی بی خبرند و نیز تعلق آنها به گروه سنی خاصی، سبب می شود که بسیاری از مدعیان طنز نویسی در وبلاگستان، با عامیانه نویسی ،شکسته نویسی یا به کارگیری زبان لمپنیستی و یا لاتی، سعی کنند به گونه ای طنز واژگانی برسند. در پستی از یک وبلاگ، نویسنده نوشته است:"اگر عامیانه نوشتم، برای با مزه تر شدن وبلاگم بود." به طور معمول،این وبلاگ نویسها، همان طور می نویسند که حرف می زنند.مطلب زیر از وبلاگ مشنگستان ،نمونه ای از این امر است:"سلام به همه اونایی که مثل من دست از پا درازتر و با چک و پوز آویزون و حال گرفته در حالی که یه ورقه کاغذ دستشونه که توش کلمه عدم پذیرش برق می زنه، نشستن خونه و یه قل دو قل بازی می کنن." به کارگیری «هلو علیکو» به جای واژه سلام در ابتدای همین پست وبلاگ مشنگستان نیز جلوه ای از طنز نویسی از رهگذر عامیانه نویسی است
ورود به حریم هایی در زبان و شکستن این حریم ها(که عبور از خطوط قرمز اخلاقی یا مذهبی شمرده می شود و در ادبیات رسمی جایی ندارد) و آفرینش طنز از این طریق، در وبلاگستان زیاد به چشم می خورد و چنان گسترده و همه گیر است که فیلترینگ هم نتوانسته است در این ارتباط، قدم مؤثر یا تأثیرگذاری بردارد
وارد ساختن زبان های تخصصی یا واژه ها و اصطلاحات و مسایل حرفه های مختلف به عرصه.این

امر،به دلیل گستردگی حیطه سنی، شغلی، کاری و اجتماعی کاربران اینترنت صورت می پذیرد و از

تجلیات استفاده از ظرفیت های مختلف زبان و گنجایش آن در وبلاگستان است. در این میان، به کارگیری

اصطلاحات کامپیوتری در قالب های ادبی کلاسیک که خود موقعیت طنز می آفریند، و یا در دیگر قالبهای

ادبیات فارسی جایگاهی خاص دارد

نمونه هایی از این گونه آثار طنز وبلاگی

عاشقيت پاي پنجره ياهو
بحر طويل‌واره در وصال ديجيتالي آق جمال و جميله خاتون
آن قصه شنودم كه يكي مرد كهنسال و دولاپشت، به عصا و به كلاه و به لرزان سر و انگشت، زلف بر باد برفته ز سر و عشق پيرانه‌سري، شده اينك يه‌وري، بيامد سوي كافي‌نت و برداشت كلاه و بنشست به پشت يكي دستگاه و بكرد باز مسنجر به مثال يكي تين‌ايجر و پس تق تق و لق لق زده بر دكمه‌ي پي‌سي كه چتد با يه كسي. كه يكي گفت مر او را به زنگوله‌ي لرزانِ پر از سوز كهو چنان برق سه‌فازي بپريد از سر او كه از آن ضربه‌ي لرزانك و جنبانك بدخيم، لعنتي بيش فرستاد به شيطان رجيم و آمد كه به زنگنده‌ي آن بوز كذايي بگويد كه خودت و همه فاميل تو «بوز» بوَد وين چه طرز چتِش و گفتِش امروز بوَد؟ كه بيامد از آن سوي خط آن صاحب آواز يكي آي‌دي طناز و بكرد او چتِش آغاز به صد ناز
من بود نامم جميله، خانه‌ گويندم: «جي جي»، بس كه هستم خوش ادا، نازك خيال
بنده هم باشم جمال، خانه گويندم به من: هي «جمجمه»! بر اين روال
هه هه هه! بخورد موش شما را كه چقد بانمكيد، واقعاً كه تكيد، از كجا مي‌چَتكيد؟
از همين جا ناف تهرون مي‌چتم/ يكه و تنها و نالون مي‌چتم/ مرد تنهاي شبم، ياهوگوي/ هاي و هويم توي ياهو مي‌چتم
بعد از آن «جي‌جي» ما گفت: منم لعبتكي تنگ دهان، تنگ كمر، بسته ميان، كه پزم بيش بوَد از جنيفر لوپز و روزي دو سه صد خواستگار از سر و كول و در ديوار به ستوه آورده مرا و همه را رد كنم و من ننهم هيچ محل بر همه‌شان كه يكي «جِنتلِه‌من» بوَد لايق من. بعد از آن گفت كه: «پاپي»ام بهر من آورده فراهم، بسي مال و بسي چيزميز باحال و ملك فراوان به شمال و دو سه مليارد پول و پَله، تا نگويم به كسي: بله. و سپس شرح لب و سايز كمر داد به تفصيل كه چنينم و چنانم و من آن خوشگل ايرانم و دو سه جين ديپلم كوبلن‌دوزي و منجوق فراوان كه بوَد رشك همه دختر تهران
الغرض آق جمالِِ سر ذوق آمده و بر سر شوق آمده از بخت چنين، گفت كه هين: كه تو اي لعبتك بانمك و خوش سخنك، پس كي آيي اين گونه به ديدار دلك اي جيگرك؟ كه منم آخر تيپي كه «براد پيت» به نزدم چو يكي عنتر زشت است و مادر گيتي چو مرا هيچ نسرشته است. هيكلم به اذعان همه مردم و اهل محل و هم بر و بچ بوده كه بيست، در همه دارِ جهان خوش‌تيپ‌تر از من نيست كه نيست. دارم اينجانب خوش‌تيپ بسي مال فراوان و بسي دكتري و ديپلم و مدرك هم ز فيزيك و ز عمران و هنرها و صنايع تا ساخت موشك. مختصر گويم و بيش از اينت ندهم درد سري كه منم مرد نجيب و يك كلام گل‌پسري
پس از آن ساعت بسيار چتيدند و دل و قلوه به ميزان فراوان و بسي شكلك بوس و جگر و قلوه و دل مي‌كليكده به هم و مَلَس و نازنازي و «واي منم»‌بازي و فرخنده و ميمون و تيتش ساعتي بود ماماني، چنان كه اوفتد و داني
الغرض آن دو دل‌افشان و خرامان و غزل‌خوان بگذاشتند قرار چتي، در كجا؟ توي پارك خلوتي، آن‌سوتَرَك بر نيمكتي. رفت آق جمالِ دلداده‌ي ما در سر ساعت كه بديدش ز در پارك بيامد يكي از دور مثال يك پري و چو نزديك بيامد زهره‌بَري هم ز ظرافت بري و چيزكي بود به مثال عم قزي كه زده سرخاب فراوان به چه قرمزي. پس كمي هر دو دگر را چو خريدار اسب به بازار ورانداز نموده و سپس آغاز نموده
يا امامزاده قطور! جي جي!؟
وا بلا به دور! جوجو!؟
كه به ناگه چو يكي سيل بلا، ز زمين و ز هوا، گشت ارشاد بيامد به آني و بگفتند
چه غلط‌ها؟ به چه نسبت به چه جرأت دو نفر كرده به خلوت كه دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ اين بوَد جرم و گناه، بي حساب و بي‌نكاح
پس بيامد ز زمين و ز هوا و همه جا، چترباز و غواص و كماندو و يگان ويژه و نينجا، بهر آرامش و امنيت كشور آن دو فاسقِ پُرشر بگرفتند و ببردند به محكمه، به هوار و همهمه. پس يكي قاضي اخموي نچسب، آن دو عاشق نالايق و فاسق بدذات بديد و چهره در هم بكشيد
چه غلط‌ها؟ به چه نسبت؟ به چه جرأت؟ دو نفر كرده به خلوت كه دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ اين بوَد جرم و گناه، بي حساب و بي‌نكاح
پس از آن حكم نموده بهر رفع اين مَفسده و شر و گناه، بنمايند نكاح. و سپس هر دو به تيپا براندند از آنجا با دگنك كه روند از پي بخت و پي تخت و پي زندگي مشترك
الغرض يك دو سه ماهي كار آن دو به جدال و به هوار و به كشيدن گيس و سبيل و پرتش بالش و بيل، طي گشته و زندگي به كام يك نموده زهر، پس سر و دست لت و پار و دماغِ ناكار و با جيغ و هوار بسيار شدند راهي محكمه مثل همه
ايهاالقاضي نازنازي عادل، من از اين پير كچل كه مرا كرده مَچَل بِرَهان جان شما
ايهاالقاضي، ولله كه تو كارسازي، بگُشايم تو گره، من از اين مادر فولادزره، برَهان بهر خدا
چون كه قاضي سخنان هر دو عاشق سابق بشنيد، چهره در هم بكشيد
چه غلط‌ها!؟ برويد گم بشويد كه نبوده فعل من دفتر و محضر و ثبت طلاق، اي الاغ
آري اي عزيزان! اين چنين گشت كه آن دو نوباوه‌ي خوشبختِ «وبي» به كام دل خود اين گونه رسيدند

از وبلاگ" نقطه ته خط"،نوشتۀ ناصر خالدیان



حکایت آن پسر عاشق
یکی بود، یکی نبود. یک پسری بود در ولایات دور که هر شب خواب دختر شاه پریان را می دید (توضیحات نگارنده: به علت نامناسب بودن لباس دختر شاه پریان و برخی مسایل ناموسی، از بیان جزئیات خواب معذوریم). بعد از یه مدتی پدر و مادر پسر که دیدند وضع روحی و روانی پسرشان حسابی خراب و قاطی شده است، او را پیش پیر ولایت بردند. پیر که قصة جوان را شنید، کمی زارزار گریه کرد و بعد هم گفت که فی الفور برای او اکانتی بخرید و او را به چت روم «دختر، پسر با حال، بیا تو» ببرید که اگر قرار باشد دختر شاه پریان جایی پیدایش بشود، تنها همان جاست و لاغیر. خواننده ای که شما باشید، پسر رفت و دختر شاه پریان را در چت روم موصوف پیدا کرد و برایش از عشق و عاشقی گفت! دختر شاه پریان این که شنید، لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت: «بدان و آگاه باش که در کودکی و زمان شیرخوردگی من، پسری 2 ساله با نام اصغر در همسایگی مان بود که عاشق و معشوق همدیگر بودیم، دختر شاه پریان به اینجا که رسید، چشمهایش پر از اشک شد و دوباره شروع کرد به تعریف که: اصغر یک عاشق پاک باخته بود و هیچ وقت خدا نشد که به فکر سوء استفاده از من بیفتد، تا اینکه یک روزی که مادرش او را با یک صابونی لب حوض گذاشته بود تا حمامش کند، یک کلاغی به سمت حوض شیرجه رفت و به جای صابون، اصغر را به نوک گرفت و برد ... (توضیحات نگارنده: مع الوصف کلاغ مذکور دچار آستیگماتیسم بوده است!) پسر اشک های دختر شاه پریان را پاک کرد و گفت: بدان که برایم خیلی عزیزی و من تحمل ناراحتی تو را ندارم، پس هر نشانه ای از اصغر داری به من بده که من او را برایت پیدا خواهم کرد. دختر شاه پریان بلافاصله پاکت بزرگی از کیفش درآورد و یک عکس رادیولوژی که در آن بود نشان پسر داد و گفت: این تنها یادگاری اصغر و عکسی از ناحیه کمر است! حالا بشنو از اینجا که پسر تا عکس را دید، با تعجب گفت: عجباً، غریباً که مشابه همین فرورفتگی و خالی که در مد پنجم این عکس هست را من هم دارم. و بعد از پرس و جو، معلوم شد که پسر، همان اصغر است که او را کلاغ آورده و انداخته بوده در خانة پدر و مادر فعلیش و آنها هم بزرگش کرده اند. اما خواهر و برادر خواننده که شما باشید، پسر برگشت و به دختر شاه پریان گفت: هیچ وقت با تو ازدواج نخواهم کرد چرا که تو عاشق کودکی من بودی نه عاشق حال من! بعد هم برای دختر نامه ای نوشت که: امشب با طیاره برای همیشه به ولایت دیگری سفر خواهم کرد. دختر شاه پریان که این پیام را خواند، مثل فیلم های هندی خودش را به فرودگاه رساند و یک راست رفت وسط باند هواپیما خوابید (توضیح نگارنده: مثل فیلم های هندی یعنی چند بار در راه موتور به او زد، دو بار زیر تریلی رفت و یکبار هم یک ماشین آسفالت کوبی از رویش رد شد!) بالاخره پسر هم بعد از چند ساعتی از هواپیما پیاده شد و رو کرد به دختر شاه پریان و گفت: بدان و آگاه باش که هرگز نمی توانستم تو را ترک کنم و من طاقت دوری از تو را ندارم. دختر شاه پریان تا این را شنید، از شادی دق کرد و مرد. پسر هم تا مدتی زارزار گریه کرد و بعد یک مرکز فوق تخصصی چشم پزشکی کلاغی باز کرد و بعد از آن هم رفت و یک دختر شاه پریان دیگری پیدا کرد و با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند تا مردند
ما از این داستان نتیجه می گیریم که اگر مردم عاشق نشوند، مشکل تأخیر پروازهای سازمان
هواپیمایی کشوری نیز حل خواهد شد
از وبلاگ" آش شله قلمکار

نامه یک وبلاگ نویس به معشوقش
اچ تی ام ال وبلاگ زندگیم
هر روز که خود را آپدیت می کنی و در حالی که گیسوانت را لابلای چارقدت آرشیو کرده ای،به کوچه قدم می گذاری،خبرچین ها در عرض چند ثانیه وبگردهای محله را خبر می کنند و آن گاه شاهد سیل کامنت ها و نظرات ریز و درشتی هستم که به سوی تو سرازیر می شوند و من که مدتها ست تمام ذرات وجودم به تو لینک داده اند،قلبم را در پیوستن یک نامه الکترونیکی برایت ارسال می کنم
آی پی وجودم،هنگامی که از کنار خانه من می گذری،هیت کاونتر ضربان قلبم از کار می افتد،در انتظار می مانم که سری هم به من بزنی تا فایل عشق چند گیگا بایتی ام ،که هر بیت آن با قطره های اشکم تر شده است را نشانت بدهم.اما افسوس نگاهت را از من فیلتر می کنی ،و من محکوم به دیدن علامت آکسس دی ناید در آدرس چشمانت هستم
بلاگفا،بلاگر و پرشین بلاگ من،تصمیم خودم را گرفته ام.اگر در دادگاه وبلاگ نویسان عشق،به ارتداد از عشق و یا به نگاه نانجیبانه محکوم شوم،و مجبور به تهیه وثیقه های گران گردم،از تو دست نخواهم کشید،حتی اگر وبلاگ زندگیم از وبلاگستان هستی حذف شود
از وبلاگ" سینه چاک


ثبت اصطلاحات سریال های طنز تلویزیونی، فیلم های سینمایی،آگهی های بازرگانی، آثار ادبی معروف، ستون های معروف طنز نشریات و دیگر زمینه های مورد علاقه بلاگرها، تجلی دیگری از گسترش حیطه زبان طنز به گسترۀ علائق وبلاگ نویسان است. هم زمان با پخش سریال پاورچین، چند وبلاگ در پرشین بلاگ، با هدف به کارگیری زبان پرسوناژهای سریال پاورچین، آغاز به کار کردند و خود، دست به واژه سازی زدند! با پخش سریال زیر آسمان شهر نیز همین مساله اتفاق افتاد. به طور معمول، چنین وبلاگ هایی، چند پست بیشتر ندارند و معمولاً با تمام شدن یک سریال موفق، موج دیگری جای آن را می گیرد و زمینه ساز ورود واژگان جدیدی در طنز می شود. وبلاگ های بهروز خالی بند (قهرمان سریال زیر آسمان شهر)، یاس منگولا (پرسوناژی از سریال پاورچین)،مربا بده بابا(تکه کلام یکی از شخصیت های سریال باغ مظفر) از این جمله است. استفاده از اصطلاحات فیلم های سینمایی در وبلاگ های مختلف، نمود دیگری از این ماجراست. در یک پست از وبلاگ خرمگس،با استفاده تلفیقی!از تکه کلامهای فیلم مارمولک و سریال پاورچین،آمده است: «آقا این چه تریپی است که پزشکان محترم دارند. می خوان خودشون رو معرفی کنند، حتماً اولش باید از لغت دکتر استفاده کنند! مثلاً با تلفن حرف می زنی باهاشون می گی شما! می گه من دکتر فلانی هستم! عزیز دل برادر، دکتر هستی باش! اما یه نموره جنبه هم چیز بدی نیست ها!»بکارگیری اصطلاحاتی مثل:"خوفید؟"به جای:"خوبید؟"(با الهام از فیلم کلاه قرمزی)نیز یک نمونه دیگر است که در وبلاگها زیاد به کار رفته است

به کارگیری طنز در برخی وبلاگ هایی که به ورزش (به خصوص فوتبال) اختصاص دارند، جلوه دیگری از وارد ساختن اصطلاحات و زبان لایه های مختلف اجتماعی و فرهنگی در طنز است. چنین وبلاگ-هایی، به طور معمول به عامیانه نویسی و وارد کردن اصطلاحات روز در میان اقشار میانی جوانان رو می آورند و در سایۀ به کارگیری واژگان طنز آمیز در عرصۀ ورزش، به طنز می رسند.این وبلاگها به علت نوع مخاطبان، از اصطلاحات روز نسل سومی، بسیار استفاده می کنند

ساختن اصطلاحات و واژه های جدید و تغییر زبان، در وبلاگ ها، نمود دیگری از آزادی زبانی در وبلاگستان است. برخی از وبلاگ ها، از طریق اصطلاح سازی، طنز می آفرینند و یا در سایۀ افراط در عامیانه نویسی، به عبارات جدید می رسند. برای مثال، وبلاگی در قسمت کامنت هایش می نویسد: "چند نفر تا به حال نظریده اند. شما هم بنظرید." وبلاگ دیگری بر اساس اصطلاح «قانون مطبوعات»، «قانون مبلوگات» می نویسد و برخوردهای موجود قضایی را در ارتباط با وبلاگستان نقد می کند.وبلاگ دیگری ، کلمه و عبارت می سازدو به نوعی طنز گفتاری می رسد
 آرش برگشتیده و دوباره باید بتحملیدش
 انگار چوسمند ساله بارون نیامده بود. دیگه حرف از بارون گذشته بود و دیگه داشت با سر و مغز میومد (به جای با رون
 ببینید تونستم یه کم جدی باشم! از لغت های عجیب و غریب کمتر استفاده دیدم
 اگر حوصله مون سرید ناراحتید، کمتر انتقادیدم
از وبلاگ" مدرسه عشق

امکان ارتباط و آشنایی با طنزنویسان فارسی زبان،فراتر از محدودۀ جغرافیایی،یکی دیگر از اثرات طنز وبلاگی بشمار می آید
وبلاگستان این امکان را برای علاقمندان به طنز فراهم آورده است که بتوانند با نام و آثار نویسندگان فارسی زبان (که در نقاط مختلف ایران یا جهان زندگی می کنند)آشنا شوند و به صورت مستقیم با آنها به تبادل تجربه بپردازند.این امر،نه تنها هموطنان ایرانی،بلکه فارسی زبانان دیگر کشورها را نیز شامل می شود.بسیاری از چهره های شاخص و اثرگذار طنز افغانستان ،وبلاگ شخصی به زبان فارسی دارند که از طریق مطالعۀ آن،می توان با طنز افغانستان آشنا شد. وبلاگهای شخصی شفیق پیام،کاکه تیغون وعبدالواحد رفیعی (که از چهره های طنز معاصر افغانستان هستند)از این جمله است.همچنین "طنزها و کنایه ها و اشعار"نوشته بیکار باشی در پرشین بلاگ،یکی دیگر از وبلاگهای طنز نویسان افغانستان است.نمونه هایی از آثار طنز وبلاگی نویسندگان افغان (که نمودی از طنز امروز افغانستان است

قند و قروت

موزۀ انتظار من رفته که بوت می شود
آن همه حرف و ادعا قند و قروت می شود
لاف غریب می زدی کار عجیب می کنی
قلعۀ وعده های تو چون الموت می شود
آنچه که می کنی، نگو، وآنچه نمی کنی ، بگو
کیست که متهم کند، با چه ثبوت می شود ؟
هین کژو راست می روی بازچه خورده ای بگو
وه که شروع کار تو از هَپَروت می شود
موش تو خود چو فیل شد فیل ولی ذلیل شد
بیضۀ فیل بهر تو خستۀ توت می شود
گول نمی زنی چرا، پاس نمی دهی مرا
هیچ خبر نمی شوی توپ که شوت می شود
آن ِتو این و این ِ تو، چیست بگو به دین تو
ثور تو گاو نیست، هان، گاو تو حوت می شود
بسته ای جن به شیشه ات، بازچه وعده داده ای
وعدۀ دیو بی خدا کز بَرَهوت می شود ؟
فاژه مکش که خواب خوش، باز فریب می خورد
دختر ِ هوش و گوش من، عاق ِسکوت می شود
گپ نزنم که می زنی گپ به زبان جرمنی
چوس" که بین ماوتو هرچه"کپوت" می شود

خراب ، شکسته
خدا حافظ
از وبلاگ" کاکه تیغون


ترکیب ملی

امروز صبح قرار بود با جناب داکتر سمیع حامد، وحید وارسته و محمد نبی صلاحی از انجمن قلم افغانستان (واقع قلعهء فتح الله ـ شهر کابل) برای اشتراک در مراسم گشایش کاشانهء نویسنده گان جوان به کارتهء سخی برویم. فرهاد دریا که قرار بود با ما به آنجا برود، برای داکتر حامد تیلفون کرد و گفت که در فاصلهء دو سه ساعت چند انفجار در شهر کابل رخ داده و او به این ترتیب از رفتن منصرف شد. از اینکه انجمن قلم یکی از میزبانان این برنامه بود قرار شد ما به آنجا برویم، دراین حال ژکفر حسینی گفت که من در قلم کار دارم و همین جا می باشم، من برایش گفتم: برادر بیا که برویم تا یک نمایندهء هزاره ها هم در میان ما باشد، نشود که در مسیر راه کسی ما را منفجر بسازد و مورد انتقاد قرار بگیریم که چرا هنگام مردن ترکیب ملی را در نظر نگرفته ایم

از وبلاگ" کلک راستگوی"،نوشته شفیق پیام


مراسم گراميداشت ازيك نويسنده
چنانچه ميدانيد درهمه جا رسم است كه براي درگذشته گان واموات شان مراسم گراميداشت ميگيرند ، ولي اين رسم بين ما مردم شديد تروپررونق تراست ، خصوصا اگراين شخصيت صاحب اصل ونسب واسم ورسم باشد ، اين مراسم با زرق وبرق بيشتري برگزارميشود واگراين مراسم ازطرف فرهنگيان كشوربراي گراميداشت ازيك فرهنگي باشد هياهوي بيشتري دارد وداراي نتايج وعواقب پرهياهوتري است، واگراين مراسم ازتلويزون وراديو قرارباشد پخش گردد البته پرتجمل تربرگزارميگردد
درهمين هفته قبل گذرم به كابل افتاد ، نخواسته وندانسته سرازيك محفل گراميداشت ويادبود ازيك نويسنده نامداركشوردرآوردم ، ولي متاسفانه نام آن نويسنده ي درگذشته فعلا يادم نيست وراستش اصلا تاآخرمحفل هم نفهميدم كه نام آن گرامي چه بود . حالا شما خواننده گان عزيزفرض كنيد يك نويسنده مهم بوده
مراباتلفن ازاين مراسم خبردادند، ودوستي كه لطف كرده مراشريك كرد ه بود خود نيز نام ايشان را نميدانست ، ولي وي مرا به اين مراسم دعوت كرد وصرفاتاكيد كرد كه نان چاشت هم ميدهند ... به هرحال مثل همه شركت كننده گان ،نزديكي هاي چاشت به محل مراسم رسيديم . اين مراسم دروزارت فرهنگ كشور ودرتالاربين المللي مطبوعات آن وزارت وسالن يادبودها.... برگزارشده بود .... ديدم كه شخصيت هاي زيادي اعم ازدولتي وفرهنگي وهنري كشور دراين مراسم شركت جسته بودند . .... همه بانيكتايي بودند وهركدام دوسه عدد موبايل دردست وهركدام يك نفرخانم به همراه داشتند كه گفته ميشود وظيفه سكرتريت اين عزيزان را دارند . ولي ازشما چه پنهان يكي ازديگري به قول كابليها مقبول تر ودلربا تر . ولي ما كه سكرترنداشتيم ، به ناچاروبا سرشكستگي وشرمندگي زياد با دوستم دريك چوكي نشستيم ومراسم شروع شد
ابتدا مجري برنامه كه بازخانمي بود شبيه به يك سكرتر، پشت تريبون رفت ، ازروي يك كاغذ شروع كردبه خواندن ... هرچه گوش تيزكردم چيزي نفهميدم ، نميدانم چه گفت ، چون متني را كه ميخواند، اولا، به سبك وسياق خيلي ازمجريان تلويزونهاي خصوصي ميخواند كه براي ما مردم چندان قابل فهم نيست ، درثاني ، چند دفعه درميان خواندن زبانش گيركرد ...وما درآخرهمين قدرفهميديم كه ازمعين نشراتي وزارت فرهنگ دعوت كرد بيايد پشت تريبون وبابيانات گهربارشان محفل را افتتاح نمايند
معين نشراتي وزارت فرهنگ پشت تريبون قرارگرفت وبعدازحمد وثناي خدا وند فرمودند كه ؛ " البته ازقراري كه همين حالا دوستان به من گفتند ، ايشان ،اين نويسنده بزرگوار، كه اين محفل گراميداشت به يادبود ازايشان برگزارشده است، يك نويسنده اي بوده پرتلاش وصاحب قلم ، بازم طوري كه به من گفته شد، ايشان دركانون گرم خانواده به دنيا آمده اند ودوران طفوليت را درآغوش پدرگرامي ومادرمهربانش سپري كرده است......." دراين هنگام جمعيت تالار يك صدا چك چك كردند ..... و.... بعدا زچك چك حاضرين ، ايشان ادامه دادند :" همچنان به من گفته شده است كه ايشان آدمي با ديانت ومتديني بوده است كه دربدترين شرايط نمازشب شان ترك نميشده است و....." كه بازجمعيت حاضرصحبتهاي ايشان را قطع كرده ، چك چك كردنند ...بعدازچك چك جمعيت ايشان ادامه داند ؛" من جا دارد كه ازنهاد وسازماني كه اين مراسم را برگزاركرده است قدرداني كنم ومتاسفانه من بعد ازمرگ اين شادروان به اهميت وجودي ايشان پي برده ام كه خيلي ديرشده ولي به قول معروف ، ماهي را هروقت ازآب بگيري تازه است.... " حضاربازچك چك كردند ... " وبازهم تشكر ميكنم كه گرچند ديرولي بالاخره بايكي ديگرازشخصيت هاي فرهنگي وملي كشورم آشنا شدم وجا دارد كه ياد چنين نويسنده گان وشخصيت هايي گرامي داشته شود ، ولي متاسفانه ما هميشه وقتي كه يك عزيزي ، يك بزرگواري ازدنياميرود ،ما با هزاررقم سور وسات براي او گراميداشت ميگيريم ، خوب جاداشت كه همين سازمان براي شناسايي اين گونه اشخاص درزمان حيات شان نيز مراسمي بگيرند .البته اكثرارگانهاي محترمي كه اينگونه مراسم هارا ميگيرند بيشتردرپي كسب اعتباربراي خودشان هستند تا درپي گراميداشت ازاشخاص شهيركشور، اگرنه چرا يك سمينارچند روزه نميگيرند تا مردم بيشتربا ابعاد وجودي شخصيت ها آشناشوند ؟ ......"ايشان رفته رفته به قهرشان افزوده شد واحساساتشان داغترشد وبه شدت سازمان هاي فرهنگي كشوررا به باد انتقادگرفت كه چرا درپي سوء استفاده ازچهره هاي شهيركشوراست ؟ چرا زودتر ودرموقع مناسب قبل ازاينكه كسي بميرد گراميداشت ويادبود ها را نميگيرند .....وي درادامه سخنان پرشورش به عنوان مسئول فرهنگي كشور ، قول داد كه كمسيوني را تشكيل دهد تا شخصيت هاي كشوررا معرفي كرده قبل ازاينكه بميرند براي شان مراسم گراميداشت بگيرند ...." معين صاحب با چك چك حاضرين ازتريبون پايين آمد
نفربعدي كه توسط مجري برنامه دعوت شد ، معين سابق نشراتي وزارت فرهنگ بود . وي وقتي پشت تريبون قرار گرفت ،درحاليكه عصبانيت ازچهره اش موج ميزد، چنين آغاز كرد ؛ " متاسفانه ديروقت ازدي شب گذشته ، به من خبردادند كه چنين مراسمي درگراميداشت ازچنين شخصي قراراست تدويريابد ، خدا شاهد است كه درهمان وقت شب رفتم بيرون وتمام كتابفروشي هاي شهررا گشتم تا كتابي واثري ازايشان پيداكنم ،ولي متاسفانه هرچه گشتم كمتريافتم ، شما ميدانيد كه دراين مملكت اولا كتاب خانه وكتاب فروشي وجود ندارد ،دويما! كتابفروشيهايي هم كه است دركناركتاب ، كچالو بادنجان وسيگارميفروشند ، با آنهم غنيمت است ولي كلگي شان كتابهاي درسي وزارت معارف را ميفروشند ، من نميدانم كه كتابهاي درسي كه رايگان است با چه شگردي وازچه راهي به جاي مكاتب ، سرازدكانهاي بقالي درمياورند ؟ بگذريم كه معين صاحب وزارت معارف اينجا تشريف دارند ومن نميخواهم باعث كدورت خاطركسي شوم ، با وجود اين چون علاقه وافري درمن ايجاد شده بود ، بعدازسعي وتلاش زياد بلاخره ازيك كتابفروشي قديمي ، كتاب اشعار ايشان را خريداري كرده ويك تورقي زدم . با همين يك تورق سرسركي ، به نتايجي رسيدم كه شايد درطول سالهاي زندگي ايشان كسي نرسيده ، وتوجهي به اين خصوصيات شعري اين نويسنده بزرگ نكرده است ..." دراينجا حاضرين چك چك كرده وبا اشتياق گوش تيزكردند تا درمورد اثرنويسنده مطليي بشنوند ، ولي معين صاحب چنين ادامه سخن دادند :" ولي دراينجا متاسفانه فرصت پرداختن وبيان آن نتايج نيست ، چون من ميخواهم موضوع عاجل ترومهمتري را طرح كنم درباره سخنان سخنران محترم قبلي اين محفل كه به شدت مرا متاثركرده است ودلم به حال فرهنگ اين كشورميسوزد ، واگرنگويم ممكن برايم عقده شود ....." دراين هنگام كه همه گوشهايشان را با حساسيت تيزكرده بودند معين سابق نشراتي وزارت فرهنگ خطاب به معين فعلي نشراتي وزارت فرهنگ ،چنين ادامه داند
دراين جا سخنران محترم قبلي كه ازبدبختي فرهنگي اين جامعه ، درچوكي فرهنگي كشورنشسته اند ، گفتند كه ؛ ازنهاد ي كه اين مراسم را برگزاركرده است تشكر ميكند . من سوالم اين است كه چراسازمانهاي خصوصي وظيفه دولت را انجام دهند ؟ مگراين وظيفه دولت نيست كه ازشخصيت هاي فرهنگي خود قدرداني كند ؟ تاكي اين نهادهاي خصوصي باشد كه دولت را متوجه وظايفشان كند ؟ من تعجب ميكنم كه هركس ميآيد كلوخ گذاشته ازآب تيرميشود ، فقط به شكليات ميپردازند ، به جاي توجه به مسايل فرهنگي واساسي كشور فقط دكوروتزئينات دفتركارشان را عوض ميكنند ،مثل همين سالن ، ببينيد كه تازگي به چه روزي افتاده ؟ كجا شد آن تابلوهاي قشنگ وكجا شد ...." وي كه سابق معين نشراتي وزارت فرهنگ بود ، به نظرميرسيد دل پرخوني ازمعين فعلي دارد ، تا آنجا گفت وكوفت كه گلويش خشكي كردوسخنانش بند آمد . مردم حاضر دراين هنگام ابراز احساسات كرده ، با چك چك وهورا فرصتي به اودادند تا يك گيلاس آب را سركشيد وكف اطراف دهانش را پاك كند . دراين هنگام سخنران قبلي با عصبانيت دوباره برخواسته راه افتاد به طرف تريبون ، شايد ميخواست جواب بگويد ، اما مجري برنامه با زرنگي چيزي درگوش اوگفت و ايشان را ازاين كارمنصرف كرد ، و اوبا عصبانيت دوباره برگشت سرجايش نشست ، ولي با مشتهاي گره كرده روبه حاضرين نشان داد كه درفرصتش جواب خواهد داد
دراين جا مجري برنامه با شادماني اعلام كرد كه خوشبختانه معين صاحب سابق وزارت زحمت كشيده زاويه ديگري ازابعاد شخصيت اين نويسنده بزرگ را كشف كرده اند ، تا اين جا ما فقط ايشان رادرزمينه تاريخ نويسي وبه عنوان يك مورخ ميشناختيم ونميدانيستيم كه ايشان شاعرهم بوده اند ... حالا به هنرشاعري ايشان نيز پي برديم كه ازجناب معاون صاحب سابق تشكر ميكنيم كه زحمت كشيده مارا با يكي ديگرازابعاد هنري ايشان آشنا كردند ... كه دراين جا همه حاضرين بازچك چك كرده هورا كشيدند ......گرچند كه معلوم نشد اين چك چك وهورا به خاطرمعين صاحب بود كه كشف كرده بودند كه اين نويسنده شاعرهم بوده است ، يا براي نويسنده اي مورخي كه حالا يكدفعه شاعرازآب درآمده بود ؟
سخنران بعدي معين وزارت معارف بود كه سخنان شانرا ازروي يك ورق چنين آغاز كرد ؛ " ما افتخارميكنيم كه ايشان دركودكي ازصنف اول شاگرد يكي ازمكاتبي بوده كه متعلق به وزارت معارف بوده است ، ما افتخارميكنيم كه اين نويسنده گرامي دركودگي درپيشگاه معلمين وزارت معارف درس خوانده است ومدارج علمي را يكي پي ديگري طي نموده است ودرحدي ازاعتلاي علمي رسيده است كه امروز چنين مراسمي برايشان برگزار ميگردد ،ما افتخارميكنيم كه ......" دراين هنگام همه چك چك كردند ومعين صاحب وزارت گلوي تازه كرده ادامه دادند ؛" ايشان درسال 1320 درشهر فلان ، مثل هرخانواده ي افغان ، دريك خانوداه متديين ومسلمان به دنيا آمد ، كودكي را درآغوش گرم خانواده طي كرده دروس ابتدايي را درمكتب ..... به اكمال رساندند وازليسه مدارج العلوم سند فراغت خودرا گرفته، مثل همه بچه هاي هموطن اش راهي دانشگاه شده به ......."وي زندگي نامه مرحوم را تا آخرخواند وازتريبون دورشدند ، مجري برنامه اعلان كرد :"هم اكنون يكي اعضاي فاميل ايشان درمورد شخصيت ايشان سخنسرايي ميكنند كه با جان ودل ميشنويم ..... وي پشت تريبون قرار گرفته چنين شروع كرد
با تشكركه به من سهم داده شده است ........ ايشان درسال 1320درشهر فلان ، مثل هرخانواده ي افغان ، دريك خانوداه متديين ومسلمان به دنيا آمد ، كودكي را درآغوش گرم خانواده طي كرده دروس ابتدايي را درمكتب ..... به اكمال رساندند وازليسه مدارج العلوم سند فراغت خودرا گرفته، مثل همه بچه هاي هموطن اش راهي دانشگاه شده به
ايشان نيز با خواندن زندگي نامه ازتريبون پايين آمده ومجري اعلان كرد
اكنون به سخنراني يك تن ازاعضاي فاميل ايشان كه بچه ماماي ايشان است، گوش وجان ميسپاريم
من كه بچه ماماي ايشان هستم واين افتخاردارم كه بچه ماماي ايشان باشم ،با استفاده ازاين فرصت ميخواهم زندگي نامه ايشان را بخوانم ..... وي درخانواد بزرگ كه حدود 40 نفرعضو داشت به سال .....بدنيا آمد ، درميان آنان چون گل سرسبد ي بود نوشكفته وي در4 سالگي سه پاره شريف را ياد داشت ودرهفت سالگي وارد مكتب ابتدايه قريه ما شد ، بعد هم كه من مكتب را الا دادم نميدانم چه شد وكجا رفت . يك دفعه شنيدم خدا رحمتش كند فوت كرده است. دلم خون شد وديشب هم شنيدم كه مراسم گراميداشت وفاتحه خواني ازطرف براداران برگزارميگردد وافتخارميكنم كه هم اكنون يك تن ازشركت كننده گان اين مراسم هستم . با اين جمله درحاليكه با سرآستين عرقهايشان را پاك ميكردند ازتريبون پايين آمدند .... ....." ومجري دوباره اعلان كرد
اكنون به سخنراني يك تن ازهمكاران ايشان كه درسالهاي دور با ايشان درجريده ي "افتخارات وطن".... افتخارهمكاري داشته است گوش جان ميپساريم
همكارايشان چنين شروع كرد :" من افتخاردارم كه براي مدتي با ايشان همكاربودم ، من دراين زمان كه با ايشان دريك اداره كارميكرديم من رئس اداري آن دفتربودم ، يك روز نشد كه ايشان ديربيايند يا غيرحاضري كنند، خيلي وقت شناس بودوازوقت مثل طلا استفاده ميكردند ، به همين علت بود كه دوباربه عنوان مامور شايسته برگزيده شد، ولي من راستش تاكنون نميدانستم ايشان نويسنده بود ه است ، ازبس ايشا ن شكسته نفسي اختياركرده بودنداصلا به ما نگفته بودند كه نويسنده هم هستند ولي حالا كه فهميديم كه با چه شخصيت بزرگي همكاربوده ايم ، باعث افتخارما شده وخيلي حيف ميخوريم كه چرا ما ديربا وجود وي آشناشديم ، ولي حيف وصد حيف كه اين همكارما چقدرآدم بزرگي بوده ولي ما خبرنداشته ايم . من نيز كاپي زندگي نامه ايشان را ازيكي ازاعضاي فاميل ايشان گرفته ام خدمت تان تقديم ميكنم

ايشان درسال 1312 درشهر فلان ، مثل هرخانواده ي افغان ، دريك خانواده متديين ومسلمان به دنيا آمد ، كودكي را درآغوش گرم خانواده طي كرده دروس ابتدايي را درمكتب ..... به اكمال رساندند وازليسه مدارج العلوم سند فراغت خودرا گرفته، مثل همه بچه هاي هموطن اش راهي دانشگاه شده به ......."وي نيز با چك چك حاضرين سخنانش رابه پايان رساند ومجري اعلان كرد حالا به سخنراني يك تن ازهم صنفي هاي ايشان گوش جان ميسپارم
هم صنفي سابق نويسنده بزرگ كشور پشت تريبون قرار گرفته وسخنانش را چنين شروع كرد
من اين افتخاررا داشتم كه ازصنف اول تا پنجم با ايشان هم صنفي باشم وحتي مدتي دريك چوكي مينشستيم ، خيلي روزها قشنگي بود ووي با آن بزرگواري كه داشتند هرروز صبح خيلي زود ، قبل ازاينكه من ازخواب بخيزم دروازه مارا به صدادرمياورد . چقدر اين آدم سحرخيز بود وچقدرعلاقه مندي به مكتب داشت واين نشان ازعلاقه ايشان به درس وتعليم بود ، وتا زمانيكه من صورتم را آب ميزدم ، چاي صب را ميخوردم ولباس ميپوشيدم ،ايشا ن به دروازه حويلي ايستاده بود مثل يك عسكر... متاسفانه ميخواستم زندگي نامه ايشان را بخوانم اما چون خيلي ازبرادران قبلا اين كاررا كردند من مجبورم درهيمن جا سخنانم را خلاص كنم .... با چك چك حظار وي ازتريبون دور شد
سخنرانان يكي پي ديگرميامدند وكاپي زندگي روانشاد نويسنده گرامي را خوانده ازتريبون دورميشدند
وقتي كارت نان تقسيم شد كسي كه كنارم نشسته بود ، روبه من كرده گفت : " راستي نام اين نويسنده چه بود ؟" گفتم ؛ نام كي ؟ گفت ؛ " همين كسي كه همين محفل برايش گرفته شده ؟ " همين مراسم براي چه كسي است ؟" گفتم كارت نان را گرفتي ، ؟ هوش كن كارت نانرا گم نكني ، ...... مراسم گراميداشت ازنان است نام را چه ميكني ؟
پايان
از وبلاگ" مسافر" نوشته عبدالواحد رفیعی


غزل
وعده و وعید های زیادی را از این و آن برای حل شدن مشکلات مان داریم ولی فقط وعده اند و دیگر هیچ.پای عمل که پیش می آید خود را به کوچه نمی دانم کجا می زنند.باز هم با یک غزل دیگر به سراغ شما خوبان آمده ام
گفتند مشکلات تو حل می شود بخیر
صبحانه هم قرین عسل می شود بخیر

در خویش غرق بر لب حوضی نشسته ام
فردا کدام وعده عمل می شود بخیر؟

پرتاب می کنم دو سه سنگی میان حوض
امواج مثل قاب زحل می شود بخیر

کودک در آستانه در گریه می کند
دعوت به بوس و ناز و بغل می شود بخیر

گویا دوباره عشق صدا می زند مرا
فصل بهار و یار و غزل می شود بخیر

جملات و ضرب المثلها
 وکیلی که سر جلسه حاضر نیست،حتما رفته سر زمین آخر فصل شیره زنی است
 دیروز دست به ماشه،امروز دست به کاسه
 بچه غریب که لب نان برسه،جانش بخار می کنه
 دموکراسی چاقویی است که به دست کودکان افتاده است
 صلح در افغانستان نوزاد ناقص الخلقه ای است که در سی سی یو مراقبت می شود
 یک مقام یا باید ترور شود یا باید ترور کند
 وقتی پای پول در میان است زبان قانون قفل می شود
 انتخابات صندوقی است که این طرفش وعده است،آن طرفش خلاف
 به کته کلان می گویند دو ضرب در دو چند می شود می گوید هر چه کته کلان های مملکت های دیگر بگویند
 اگر در شهر کس است یک بمب بس است
 سلاح کره خر خویش صاحبان دانند
از وبلاگ" از جنس باران" نوشته سید حکیم بینش

آشنایی بلاگرهای طنزنویس با هم و تشکیل جامعه های ارتباطی (شبکه ای)، گروه های وبلاگی، در نتیجۀ تبادل تجربه در طنز و بالا بردن سطح درک طنز در میان اقشاری از علاقمندان به طنز از این طریق،یکی از پیامدهای مثبت طنز وبلاگی است .همچنین این امر به شکل گیری نشریات الکترونیکی، سایتها یا وبلاگهای گروهی طنز منجر می شود که مشکلات و محدودیت های رسانه های رسمی را ندارند و از این رو،امکان گسترده تری را برای نویسندگان خود در ارائۀ اثر فراهم می سازند.سایت"آی طنز"از معروفترین این سایتهاست که بخشی از آن به ارائۀ لینک به مطالب طنز اختصاص دارد و خبر و گزارش خبری از رخدادهای روز،مهمترین بخشهای آن است
وبلاگهای گروهی طنز ،چند دسته اند:پاره ای از این وبلاگها به واسطه ارتباط کاری اعضای آن شکل گرفته است(مثل گروه طنزپردازان گندم که در رادیو جوان کار می کنند).پاره ای دیگر،بر اساس تعریف یا برداشت خاصی از طنز پایه ریزی شده است.مثلا "انجمن طنز"،وب نوشتی گروهی است که در شناسنامه،هدف خود را از ایجاد این وبلاگ،" پالایش ادبیات طنز ایران از لطیفه های توهین آمیز به اقوام و مردم نقاط مختلف ایران زمین"عنوان کرده است.وبلاگهای گروهی دانشجویی و دانش آموزی نیز یکی دیگر از انواع وبلاگهای طنز گروهی است که در وبلاگستان فعالیت دارند.وبلاگ گروهی"ماله"،عنوان"وبلاگ جمعی از دانشجویان طنز پرداز کشور"را زیر لوگوی خود دارد.وبلاگ"در پیام نور هم می شود خندید"نیز از جمله وبلاگهای دانشجویی است
برخی ازوبلاگهای گروهی،حالت درون تشکیلاتی دارند.برای مثال،وبلاگ"طنز مطبوعاتی"،به همت شاگردان کلاسهای طنز موسسه گل آقا اداره می شود و زیر لوگو ،نوشته شده است:"این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی،مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است." و یا وبلاگ "گروه نویسندگان سپیدار"که یک کلاس آموزشی در رادیو دارند.این دسته از وبلاگها،معمولا به گزارش کلاس،طنزهای گروهی یا فردی پیرامون موضوع وبلاگ دور می زند. به جز گروههای وبلاگی که به آن اشاره شد،وبلاگهای جمعی دیگری نیز وجود دارند که چند طنز نویس یا علاقمند به طنز آن را اداره می کنند و به علت تعدد نویسندگان،از فضایی متنوع در قالب و موضوع برخوردارند.وبلاگ گروهی"گلیمچه"که از همکاری نیروهای حرفه ای طنز نیز برخوردار بود،از این جمله است.وبلاگهای "زابغر" و "طنازی های دو ایده آلیست کم توقع(خران دو عالم)" نیز در همین رده قرار می گیرند
برای نمونه ،مطلبی از وبلاگ"طنز مطبوعاتی" نقل می شود

توضیح اولیه: فعلا" که در شهر خبری نیست. تا خبری هم بشود یه کم طول می کشد. لذا بپردازیم به معقولات
از جمله مفاهیمی که در «حاشیه» کلاسهای طنز می آموزیم اصطلاح علمی و فنی «در نیومد» است
در نیومد معانی فراوانی دارد. معانی اینورکی. معانی اونورکی. معانی یه کم اونطرف تر و خیلی اینطرف تر و
لذا ما از خیر هر گونه معنی دیگر می گذریم و وارد مبحث معانی آن در عالم ادبیات، هنر و بالاخص عرصه طنزآوری (بر وزن فن آوری) می شویم
این واژه معنی بسیار خاص و فوق العاده گول زننده ای دارد. اگر شما چیزی بنویسید و مطلب جالبی از آب در نیاید چه می گویید؟
قبل از یادگیری ادبیات هنری: گند زدم - خراب کردم
پس از یادگیری ادبیات هنری: در نیومد
و ایضا" اگر کسی چیزی بنویسد و مطلب دندان گیری نباشد به او چه می گویید؟
پیش از کلاسهای طنز: خاک بر سرت! یخ کنی! هِر هِر هِر(اصوات بدل از خنده) و امثالهم
پس از کلاسهای طنز: سوژه رو گرفتی ولی در نیومده - هنوز در نیومده بیشتر سعی کن تا در بیاد

توضیح فنی حرفه ای: کسی که می گوید مطلبم در نیومده یعنی اینکه با یک ژست هنرمندانه و روشنفکرانه دارد می گوید که من خیلی حالیمه خیلی می فهمم خیلی اینکاره هستم و قرار بوده این مطلب یک شاهکار هنری ادبی باشه. اما به دلایل نامعلوم و موهومی نه تنها اینطور نشده بلکه افتضاح شده. و البته همین که من با چنین واژگانی سخن می گویم نشان از این است که: بله دیگه

توضیح تکمیلی - هنری: این مطلب من هم خداییش در نیومده. اگه در میومد اونوقت می فهمیدین چی می شد

نوشته شده توسط فرزام الفت

ارائۀ برخی از مطالب مورد علاقه بلاگرها در وبلاگ های مختلف با تغییرات کلی یا جزئی، از دیگر پدیده هایی است که در طنز های وبلاگستان مشاهده می شود.که این امر می تواند منشا ارزیابی دغدغه های ذهنی بلاگرها ،به تناسب اقبال آنها به موضوعات مختلف باشد. برای مثال: یک پسر، در وبلاگش می نویسد: دخترها مثل آدامسند، «مزه شان که رفت، آنها را تف می کنی» و الی آخر ... یک دختر، در وبلاگش، همین طنز را می نویسد فقط به جای دخترها، پسرها می گذارد. نفر بعدی، همین را می نویسد ولی به جای دخترها و پسرها، آدم ها می گذارد: «آدم ها مثل آدامسند، مزه شان که رفت، آنها را تف می کنی ...» بسیاری از مطالبی که از سایتهای اینترنتی خارجی زبان ترجمه می شوند نیز به همین سرنوشت دچار می گردند. این امر، اگر چه بازتابی را از فضای ذهنی بلاگرها به دست می دهد و در عین حال، به روزآمد شدن زبان یا موضوع یک مطلب طنز یاری می کند، ولی بیش تر در مقوله همان سرقت های ادبی جا می گیرد. برای نمونه، یکی از این گونه مطالب، که در وبلاگ های مختلف، با تغییر و بدون تغییر آمده است، نقل می شود

درس چهاردهم


دوازده نكته ساده كه مردان آرزو دارند زنان بدانند يا
درس ويژه خانم ها
 اگر حرف هايي كه ما مي زنيم براي شما دو مفهوم متفاوت دارد كه يكي از آن دو مفهوم شما را مي آزارد، منظور ما، دومين برداشت است
 اگر نمي خواهيد جن چراغ جادو را پيدا كنيد، به چراغ جادو دست نزنيد
 شما مي توانيد از ما بخواهید كاري انجام دهيم يا بخواهيد چگونه آن را انجام دهيم. انجام هر دو خواسته به صورت هم زمان برايمان مقدور نيستنيستيم
 زيبايي هاي اندام جنس لطيف، به خصوص اگر نمايان باشد، براي ديد زدن است. لطفا خرده نگيريد
 چشم ما مثل ويندوزهاي قديمي بيش از 16 رنگ تشخيص نمي دهد
 ما توانايي خواندن ذهن آدم ها را نداريم. عدم داشتن اين توانايي، دليل بي اهميت بودن شما از ديدگاه ما، نيست
 اگر ما بپرسيم «چي شده» و شما جواب بدهيد «هيچي» به تجربه مي دانيم كه دروغ مي گوييد ولي به جر و بحثش نمي ارزد كه بگوييم: «مي دونم دروغ ميگي راستشو بگو چي شده
 نه ! نمي دانيم امروز چه روزي است. ما معمولاً روي تقويم يا ماژيك علامت گذاري نمي-كنيم
 عدم يادآوري روزهاي تولد، سالگرد ازدواج مثل روز زن و مانند اين، معيار خوبي براي سنجش ميزان علاقه ما نيست. معيارهاي ديگري انتخاب كنيد
جواب هاي بله و نه براي بسياري از پرسش ها كفايت مي كند
مشكلات خود را تنها در صورتي با ما در ميان بگذاريد كه مي خواهيد راه حلي براي آن بيابيد. اگر سمپاتي مي خواهيد، سراغ دوستان همجنس خود برويد
هر حرفي كه بيش از شش ماه پيش از ما شنيده ايد، در بحث امروز غيرقابل استناد است. كليه نظرات نيز پس از هفت روز از سيستم حافظه پاك مي شود
از وبلاگ گروهی" وصل

رویارویی بی پرده و صریح و صادقانه با "خود"،به مثابه یک ابژه و انعکاس تمایلات فردی و مسایل شخصی خود(هر چند با اغراق و به طنز) از دیگر پیامد های طنز وبلاگی است.این امر،نویسنده را در رویارویی انتقادی با"خود "قرار می دهد و به عبارتی،"خودِ"نویسنده ،دستمایۀنگارش طنز قرار می گیرد که گاه،از این نیز فراتر رفته و با دست انداختن خود،تلاش می کند به موقعیت طنز برسد! این شخصی نویسی و حدیث نفس گویی،از ویژگی های مهم و انحصاری وبلاگستان است و در رسانه های رسمی و جمعی،جایی ندارد.چرا که فرهنگ رسمی ما ایرانیان،در فضای زندگی اجتماعی چنین امری را جایز نمی شمارد.این امر،نه تنها در مطالب برخی از پستهای وبلاگی دیده می شود،بلکه در انتخاب نام پاره ای از وبلاگهای طنز نیز مشهود است.وبلاگهایی چون:"یاوه های عاشقانه من" ، "دست نوشته یک گاگول" ، "دلقک21ساله" ، "چرت و پرت" ، "چرت و پرتستان" ، "خاطرات دو تا خل و چل" ،از مصادیق این امرند.وبلاگ طنزی،نام "چاچول"را برای خودش برگزیده و در زیر لوگو،نوشته است:"چاچول در لغت نامۀدهخدا به معنی شارلاتان و حقه باز است،همین
وبلاگ"یادداشتهای یک دختر ترشیده"،نمونه خوبی از این دست است و تقریبا تمام مطالب ،حول محور آن"ترشیدگی!"دور می زند.نویسنده،در پستهایش،خود را دختری نزدیک به 30 ساله معرفی می کند که دغدغه مهم ذهنیش ازدواج است!البته برای جلوگیری از سوئ تفاهم احتمالی خواننده،در معرفی وبلاگ،می نویسد

 طولانی شدن دوران مجردی چیزی نیست که مرا نگران کرده باشد.من آرزو ندارم ازدواج کنم.( البته برایبالاهایی که کامنتهای سرشار از ادب و لطف می گذارند(!) این توضیح لازم است که "آرزو ندارم"، مترادف"دوست ندارم" نیست.چه کسی بدش می آید ازدواج کند؟ اما هر ازدواجی، ازدواج نیست که!)زود قضاوت نکنید
برای این وبلاگ از اسم" دختر ترشیده" استفاده کردم تا در کنار استفاده تبلیغاتی(!) از آن،کنایه ای باشد به همه مجردها_ دختر و پسر _ و قراراست که باهم درباره مشکلات مجردها و متاهل ها حرف بزنیم.(خدایی اش شما به خاطر کنجکاوی در مورد اسم وبلاگ به اینجا نیامدید؟! اگر اسم وبلاگ یک چیز دیگر بود عمرا نمی آمدید.خوب باید اول یک جوری می کشاندمتان اینجا تا بعد، از مطالب گهربارم! مستفیضتان کنم (!)پس آن قدر گیر ندهید که اسم وبلاگ را عوض کنم
اگرچه از زبان طنز استفاده می کنم ولی تمام اتفاقات حقیقی اند و می توانید جدی بگیرید

نمونه هایی از مطالب این وبلاگ

یادم رفت
امروز به طوربی سابقه ای ، یک دخترلزبین به من گیر داد تا با او دوست بشوم
من تیپ و قیافه تابلویی ندارم ولی خدایا...انگار وقتی ازتو یک همسر و همزبان می خواستم، یادم رفت جنسیت اورا هم تعیین کنم


حال
 دیروز...(به جای نقطه چین،اسم یک جوان مجرد خیلی معروف را بگذارید)زنگ زد و به من گفت:دلم برایت تنگ شده،پاشو بیا ببینمت...اما من نرفتم
 دیوانه!همین طوری آینده ات را خراب می کنی
 آینده نبود..."حال"بود


شوخی شوخی با محمد رضا گلزار هم شوخی
همین حالا فیلم آبگوشتی"گل یخ از کیومرث پور احمد را دیدموفکر کردم چقدر باید هیجان انگیز باشد که شش هفت سال حافظه ات را از دست داده باشی و بعد یکهو بفهمی شوهری مثل محمدرضاگلزار داشتی و خودت خبر نداشتی
می گویم...مطمئنید من در یک سانحه حافظه ام را از دست نداده ام؟!آقای گلزار...ببخشید...عباس آقا!شما توی زلزله انارور کس دیگری را از دست نداده اید؟!من اسمم ترگل نیست اما کمی تا قسمتی ترگل ورگل که هستم!!کسی آگهی گم شدن مرا به روزنامه ای نداده است؟
از وبلاگ" یادداشتهای یک دختر ترشیده


در پاره ای از اوقات،این به شوخی گرفتن خود، رنگ نقد یک پدیدۀاجتماعی،فرهنگی یا سیاسی را پیدا می کند
یکی از مهمترین جریاناتی که چند سال اخیر در طنز وبلاگستان به راه افتاد و گسترش یافت،"افتخارنویسی "بود.پروندۀافتخارات،یکی از همه گیرترین و پرسروصدا ترین حرکات جمعی در وبلاگستان بود.این جریان،ابتدا،توسط دو تن از بلاگرها به راه افتاد.آنها،به نظیره نویسی شناسنامۀ یکی از وبلاگها(که شامل افتخارات بلاگر بود)دست زدند تا بلاگر مورد نظر را به نقد بکشند ولی به مرور،ماجرا،از این فراتر رفت و وبلاگ نویسان ،فرصتی یافتند تا به طنز،از افتخارات زندگیشان بگویند و از این رهگذر،گاه به نقد فرهنگی-اجتماعی نیز بپردازند.بخشهایی از افتخارات دو بلاگر

اندر افتخارات شیخنا امید محدث
 از جمله افتخارات فرهنگی این است که دست نوشته های یک کتاب مرحوم پدر رو انداختم تو لباسشویی تا تمیز بشه...اون کتاب هیچ وقت چاپ نشد
 دیگر افتخارات فرهنگی پاره کردن مجله پیام زن به صورت هفتگی(آخه مجلش هفته نامه بود
 از افتخارات ورزشی هم اینکه در پرتاب سنگ به هدف متحرک قهرمان شدم.(هدف سر مرحوم پدرم بود.6 تا بخیه خورد
 تبحر کافی در شکستن ظرف ترشی ها با دم پایی
 متخصص در امر کوتاه کردن باله ماهی های عید،ولی هنوز نفهمیدم چی میشه که یهو می مردن؟
 متخصص در امور تقلید صدای معلمان و اساتید...(تا قبل از دانشگاه
 افتخارات سیاسی بنده این که دو بار پام به پله ساختمون مشارکت گیر کرده و خوردم زمین
از وبلاگ" حذفیات

افتخارات من
در راستای این که نوشتن افتخارات گذشته در وبلاگ از اهم امور محسوب می شود بنده نیز پاره ای از سوابق درخشان خود را به سمع و نظر خوانندگان عزیز می رسانم
الف)مطبوعات
چاپ نقاشی های 5 سالگی من در مجله اطلاعات هفتگی
دست دادن با ایرج جمشیدی،فریدون عموزاده خلیلی و پیام فضلی نژاد
پاک کردن شیشه های منزل با نیازمندیهای جام جم و همشهری
پاک کردن سبزی روی روزنامه اطلاعات
همکاری با نشریات محلی آذربایجانغربی،شرقی و خاورمیانه
ب)هنر
علاقه وافر به آنجلینا جولی و جنیفرلوپز به میزان کافی
حضور در کنسرت عصار،نیما نکیسا و مانی رهنما
اجرای ترانه های اندی،داریوش و شماعی زاده در حمام
خوردن پاستا در رستوران خانه هنرمندان به دفعات
ج)ادبیات
حفظ آثار ارزشمند ادبی از قبیل اتل متل توتوله
سرودن اشعار نو،کهنه،زیرخاکی،فسیل،سپید،سیاه و بنفش
نوشتن سه و نیم فروند داستان کوتاه و نیم داستان بلند و یک عدد داستان خیلی خیلی بلند
حضور فعال در برنامه های شب شعر مرحوم حلقه رندان
دست دادن با ابراهیم نبوی وقتی ایران بود و گرفتن امضا از عمران صلاحی
د)سیاست
حضور در راهپیمایی دشمن شکن 13 آبان به مدت12سال(از اول ابتدایی تا پیش دانشگاهی
گوش دادن به رادیو فردا،رادیو صدای ایران و رادیو بی بی سی
یک بار خاتمی از فاصله 75 سانتی متری من رد شده است
ه)فناوری ارتباطات،اینترنت و وبلاگ
دوازده هزار و دویست و نود و پنج ساعت کار با نرم افزار یاهو مسنجر
آشنایی با نحوه روشن کردن کامپیوتر و شات داون نمودن آن
داشتن عکس یادگاری با مدیران پرشین بلاگ،بلاگفا،پارسی بلاگ و میهن بلاگ
سخنرانی 45 ثانیه ای در شبکه دو پیرامون منافع و مضرات اینترنت
ثبت نام در هر دو دوره وبلاگهای برتر فارسی و کاندیدای مسابقه وبلاگهای دویچه وله
دست دادن با محمد علی ابطحی،شهرام شریف،محمود فرجامی و نیما اکبر پور به میزان کافی
محمود اروج زاده مرا به اسم می شناسد
و)سایر
قهرمان مسابقات مار و پله و منچ در فامیل
کسب معدل 20 از سال اول تا پنجم ابتدایی
راستی به نظر شما چیزی از قلم افتاده یا نه؟
از وبلاگ" حزب جوانان زیر آفتاب
پیامدهای دیگر طنز وبلاگی عبارتند از


دستیابی به درکی بی واسطه از لایه های پنهان شخصیتی بخش های تاثیرگذاری از جامعه و آشنایی با خواسته های واقعی آنان

فراهم آوردن این امکان برای نویسندگان که فارغ از تنگی محدوده موضوعات، به طرح دغدغه های ذهنی خود بپردازند و ورود به عرصه های گسترده ای از موضوعات را در آثار طنز تجربه کنند،که در رسانه-های جمعی، امکان آن نیست. چرا که زبان وبلاگ، نه معطوف به مخاطب، بلکه متوجه بیان هر چه بهتر، صریح تر و دقیق تر از نمود بیرونی افراد است و این، یکی از مهم ترین تفاوت های وبلاگستان با رسانه های جمعی است


ارتقای سطح طنز در جامعه، از طریق آفرینش، آزمایش و کشف قالب های جدید در طنز و تعمیق قالب های قبلی

پرداختن به موضوعات مختلف - و گاه ممنوع - که امکان بازتاب در مطبوعات یا طنز رسمی رسانه-ای را ندارند
برخورد بهنگام با موضوعات و حوادث روز و اطلاع رسانی سریع از آخرین اخبار و تحولات ،که با این سرعت در رسانه های مکتوب امکان آن نیست
ایجاد امکان برای بیان صریح و روشن خواسته ها و آمال جوانان


شکل گیری نوعی زبان شخصی در طنز و ارایه تصویری خودمانی از اندیشه ها و روحیات

شخصی در این عرصه


امکان تبادل آزاد تجربه در طنز
در وبلاگستان، شانس حضور رده های گوناگون فکری، سنی، اجتماعی، عقیدتی و اطلاعاتی در طنز، یکسان است. این یکسانی، طیف گسترده ای از مطالب طنز وبلاگی را پدیدآورده است که از آثار قوی و ماندگار تا نوشته های ناپخته و ضعیف را شامل می شود. چنین فضایی، برای افرادی که تجربه فعالیت ادبی یا طنز داشته اند، امکان تداوم ارتباط با مخاطب و ارایه اثر بدون قید و بندهای معمول را فراهم می-آورد و برای جوان ترها، کسب تجربه و محک خوردن قدرت نگارش طنز را به دنبال دارد. در وبلاگ ها، امکان اطلاع بی واسطه نویسنده از نظرات خوانندگان وبلاگ، وجود دارد: امکانی که به طور معمول در رسانه-های جمعی نیست. وبلاگ، است. یعنی در ارتباط متقابل با مخاطب قرار دارد و از او بازخورد می گیرد. خوانندۀ وبلاگ می تواند در بخش «نظرات»، دیدگاه خود را در زمینه مطلب، بنویسد و نویسنده نیز می تواند در صورت تمایل، به نظر او پاسخ دهد. این ارتباط دو سویه، بی شک در رشد و ارتقای سطح کار مؤثر است. همچنین کسب و تبادل تجربه به طور مستقیم، امکانی است که در وبلاگستان به راحتی قابل دستیابی است و می تواند به رشد اطلاعات افراد منجر شود. این امر، به خصوص از جهت حضور طیف های گوناگون طنز نویس در وبلاگستان، و امکان برقراری ارتباط مستقیم، بی واسطه و سریع با افراد در اینترنت، قابل توجه است

امکان استفاده از متن کامل و دخل و تصرف نشده نویسندگان رسانه های رسمی با توجه به رویکرد رو به افزایش نویسندگان حرفه ای به وبلاگ و وبلاگ نویسی،از دیگر نتایج طنز وبلاگی است. استفاده بلاواسطه از مطالب طنزنشریات محلی و طنز دانشجویی (که امکان دستیابی مستقیم به آنها توسط کاربران نیست) نیز از مصادیق این امر است که بی شک بر ارتباط مستقیم و بدون شرط نویسنده و خواننده موثر است
ایجاد وبلاگهایی برای آثار بزرگان عرصۀ طنز ،نمود دیگری از این جریان در وبلاگستان است.اعمال محدوديت در انتشار كتاب ها يا آثار برخي طنزنويسان نامی، سبب شده است که برخی وبلاگهای طنز،بخشی و یا تمامی وبلاگ خود را به گزيده هايي از چنين آثاري اختصاص دهند. وبلاگ" منتخب اشعار ايرج ميرزا "به آثاري از ايرج ميرزا و ميرزاده عشقي اختصاص دارد كه در ادبیات رسمی، امكان چاپ پیدا نمی کنند.همچنین به هزلیات سعدی و عبید زاکانی نیز از طریق برخی وبلاگهای طنز می توان دست یافت
گاهی نيز آثار ارائه شده از بزرگان طنز، درونمايه غيراخلاقي يا ضد مذهبي ندارد و تنها مي تواند نشانگر علاقۀ بلاگر به طنز نويس مورد نظر باشد. «وبلاگ ميرزاده عشقي» در پرشين بلاگ كه به چاپ آثار طنز و جدي ميرزاده عشقي اختصاص دارد، از اين جمله است


سرقت های ادبی و استفاده از آثار طنز دیگران که در وبلاگها،کتاب ها و مجلات ارائه شده است و گذاشتن نام خود پای آنها(!)را نیز می توان یکی از پیامدهای طنز در وبلاگستان دانست.اینجاست که می بینیم یک مطلب واحد - که معلوم نیست نگارندۀ اصلی آن کیست - در وبلاگ های مختلف، هر بار به نام نویسندۀ وبلاگ، عیناً یا با اندک تغییراتی، نقل می شود. در نتیجه، در میان مطالب بسیار ضعیف طنز یک وبلاگ، ناگهان، یک اثر بسیار قوی ارائه می شود


ارزیابی درجه نفوذ قالبهای طنز،و درجه تاثیر چهره ها یا نشریات طنز در وبلاگستان،نیز،امری است که از طریق ملاحظه وبلاگهای طنز قابل دستیابی است.این اثر پذیری از سوی بسیاری از نویسندگان وبلاگهای طنز در وبلاگستان،عنوان شده است و یا فضای کلی یک وبلاگ،در همین ارتباط شکل گرفته است.برای مثال،تعداد قابل توجهی از وبلاگهای طنز،خودشان را هوادار یا دنباله رو "گل آقا"می نامند . وبلاگ"در پوستین خلق"،در اولین پست وبلاگ،خود را دنباله رو ابراهیم نبوی می داند.وبلاگهای طنزی هستند که در سمپاتی به نشریاتی از جمله چلچراغ،و طنز و کاریکاتور شکل گرفته اند


ارائۀ برداشتهای گوناگون از طنز،یکی دیگر از نتایج طنز وبلاگی است.در وبلاگستان،می توان با برداشتها و نگاههای متفاوت و گوناگون به طنز و انتظاراتی که از آن می رود آشنا شد.نگاهی که ممکن است متضمن برداشتهایی نو یا قدیمی،درست یا نادرست(ولی در هر حال متنوع)از این گونۀ ادبی باشد و گاهی حتی اصطلاحات و واژه های نویی را در طنز استفاده کند.وبلاگ"آنتی کتابدار"(که یک وبلاگ تخصصی طنز در زمینه کتابداری است)،در بخش معرفی خود،می نویسد که از طنز منفی استفاده می کند،چون تاثیرگذارتر است.نگاه وبلاگ "لنگه کفش"به طنز نیز جالب است
من،ر.م هستم و با هدف جلوگیری از فحشا و ایجاد سرگرمی سالم، این وبلاگ را به کمک دوست عزیزم م.ش تاسیس کردم.امیدوارم لذت ببرید
طرح بحثهای نظری و یا کاربردی طنز و طنز نویسی در وبلاگها نیز سویۀ دیگری از این جریان است که به تعمیق نگاه نویسندگان و کاربران به طنز کمک می کند."راز لبخند"،وبلاگی است که برای بحثهای نظری طنز از سوی یکی از بلاگرهای طنز نویس ایجاد شده است

رشد و پویایی طنز در سایۀ به بحث گذاشتن سوژه ها و موضوعاتی میان بلاگرها،از دیگر پیامدهای پدیدۀوبلاگ نویسی است. امکان حضور مساوی در این عرصه برای ساکنان وبلاگستان،از جمله یلدا بازی،افتخارات و...زمینه ساز این رشد است


قالب های طنز در وبلاگستان


انتخاب و آفرینش قالب های جدید در طنز، یکی از دستاوردهای طنز وبلاگی است. وبلاگ نویسان، در فراغت از محدودیت های رسانه های رسمی، این امکان را کسب می کنند که به تناسب زبان روز و ادبیات وبلاگی، قالب های گوناگون را به کار بگیرند، به تغییر قالب های موجود بپردازند و در سایۀ ساختارشکنی های دموکراسی دیجیتالی وبلاگستان، به ارتقای سطح طنز کمک کنند
برای دستیابی به تصویری روشن تر از این حرکت، مهم ترین قالب ها ی طنز وبلاگی در زیر معرفی می شود

 قالب های نو و ابتکاری

آفرینش قالب های ابتکاری،از نمودهای تلاش برای ایجاد فضایی نو در طنز وبلاگی است. برخی از وبلاگ -های طنز، یکسره در یک قالب ابتکاری نوشته می شوند و به طور معمول، تمام فضای وبلاگ، اعم از کامنت (نظرات)، لینک ها، آرشیو و ... ، ملهم از همین نام ابتکاری است. برای مثال
 وبلاگ "سنگ نوشته های یک مرد غارنشین" قبیله ای را معرفی می کند و از رهگذر ارائه مطالب تمثیلی: شناخت شناسی اقتصاد قبیله، سنگ نوشته ها و مسایلی از این دست، به نقد مسایل امروز جامعه می پردازد
 وبلاگ "مستراح عمومی"ترکیبی از داستانواره، روز نوشت و ... است که موضوع یا مضمون همۀ آنها، حول نام وبلاگ دور می زند. این وبلاگ، به جای آرشیو، از عبارت «خلای مستراح عمومی» استفاده می کند وبلاگر، به خودش «مستراح گردان» لقب داده است
وبلاگ"گروه فشار"، شخصیتی به نام حاج حسین خلق کرده که بن لادن از او حمایت می کند و تمامی مطالب وبلاگ، در بارۀاین شخصیت است
آقا اجازه"،وبلاگی است که تمام پستهای آن،قالب گفت و گوی دانش آموز با معلم را دارد.گاهی از رهگذر ساختن چند پرسوناژ:حسنی،مملی و...،فرم تصویری و داستانی پیدا می کند و به موضوعات مختلف اعم از سیاسی،اجتماعی و یا فرهنگی می پردازد
پایین برره"،نام وبلاگی است که به تقليد از سريال پاورچين و با دوباره سازي پرسوناژهاي آن سريال، در قالب نمایشنامه و فیلمنامه و فرهنگ لغت نوشته شده است. مطالب وبلاگ، تماماً به زبان برره اي است و موضوعات مختلف را شامل مي شود و نویسندۀ با ذوق و حوصلۀ آن،با طنزي شيرين به واژه سازی پایین برره ای هم در وبلاگ دست زده است
وبلاگ"جفنگیات" در قالب نامه نگاري يك روستايي با فردي به نام «قنبر» ارايه مي شود
خاطرات گربه سگ "،نام وبلاگی است که قالب خاطرات يك قهرمان كارتوني (گربه - سگ) را دارد و در آن، موضوعات مختلف اعم از مسایل سياسي و اينترنت و فكري مورد بحث قرار مي گيرد. براي مثال چند پست از آن، به روايتي از يك گربه سگ اختصاص دارد كه مي خواهد وبلاگ بزند
لات اينترنتي" ،وبلاگی است که در شناسنامه اش آمده است: وبلاگي در مورد تشریح مفاهيم سترگ مكتب لاتي فمينيستي و مباحث مطرح و مربوط به آن در كرسي دكتراي علوم اجتماعي دانشگاه سوخار بیرمنگام.اين وبلاگ چند پرسوناژ دارد كه از رهگذر برخورد ميان آنها یا اطلاعيه از سوي آنها، طنز موقعيت با نوشتاري آفريده مي شود. اگر چه طنز اين وبلاگ قوي نيست، ولي از جهت استفاده از واژگان نسل سومي و قالب ابتكاري قابل توجه است. گاه حالت درون تشكيلاتي دارد و مسايل داخلي وبلاگستان را به طنز مي گيرد
پروردگار" درقالب اطلاعيه ها و بيانيه هاي خداوند يا اذناب او در عرش اعلي نوشته مي شود
تیتریکاتور"،یک وبلاگ گروهی است که در معرفی خود نوشته است:" ما يك عده روزنامه‌نگار هستيم

همينجوري!هر روز در شوراي سردبيري دور هم جمع مي‌شويم و براي مهم‌ترين خبر روزنامه‌هاي فردا،

تيتر مي‌زنيم.قصد اهانت، تقبيح، ترفيع، ترجيح، ترتيب، ترميم، تشويش، تشويق و يا تحريك اذهان

هيچ‌كسي را هم نداريم.شما هم مي‌توانيد با ما تيتر بزنيد مگر ما خودمان كي هستيم


نمونه هایی طنزهایی که با قالبهایی ابتکاری در وبلاگستان نوشته شده است
من تيتر مي‌زنم، تو تيتر مي‌زني، ما تيتر مي‌زنيم
سي‌تيتر براي بزرگداشت مولاناي بلخي ثم‌الرومي ثم‌التركي ثم‌الايراني

خبر: امسال از سوي يونسكو سال بزرگداشت مولانا اعلام شده و همه در تلاطم برگزاري برنامه‌اي هستند

تيترهاي ما


 تركيه امسال مراسم سماع را با رقص نور و حضور جنيفر لوپز برگزار مي‌كند
 سخنگوي دولت افغانستان: قبر مولوي در هرات كشف شد
 احمدي‌نژاد خطاب به تركيه و افغانستان: ما مي توانيم
 يك مقام افغان اعلام كرد حاضريم بلخ را در ازاي تحويل بازيگران سريال چارخونه به ايران بدهيم
 تاجيكستان: قديمي‌ترين نسخه ديوان شمس را كشف كرديم
 با اشاره به بيت نيميم زترکستان نيميم ز فرغانه// احمدي نژاد: ما حاضريم مولوي را از وسط نصف کنيم
 يونسكو خواستار تقسيم مالكيت قونيه بين ايران، افغانستان، تركيه، تاجيكستان و سازمان ملل متحد شد
 ني منتسب به مولانا در يك حراجي لندن به مبلغ يك ميليون لير تركيه به فروش رفت
 مردان و زنان از نفير مولوي ناليدند
 صفارهرندي: مولوي يك جهانخوار بود
 عبدالكريم سروش: اگر احمدي‌نژاد كوتاه نيايد دست به سماع دسته‌جمعي خواهيم زد
 مولوي‌پژوه معاصر: مولوي اصلاً معاصر نبوده است
 کرامات مولوي ايراني 3// وزير کشاورزي از فروش بالاي کدوي ايراني در قبرس خبر داد
 برگزاري سال مولانا با توجه به اختلاف رؤيت هلال، به ماه آينده موكول شد
 كدوي كنيزك در يكي از روستاهاي حومه ازمير كشف و ضبط شد
 کزازي: ساده بگوييم مولوي را موطن ناف ايران است
 حسن كسايي نوازنده ني تعداد سوراخ‌هاي ني مولانا را 9 اعلام كرد
 نوه‌ي دختري مولانا در قزاقستان اعلام موجوديت كرد
 وزارت ارشاد برگزاري هرگونه كلاس ني‌نوازي و حركات موزون را ممنوع كرد
 امارات جشنواره سماع ِ مختلط عربي با رويكرد آموزه‌هاي مولانا برگزار مي‌كند
 يك مقام تاجيكي نسبت به لهجه احمدي‌نژاد در خوانش اشعار مولانا در مراسم بزرگداشت شديداً انتقاد كرد
 ايتاليا خواستار انتقال جسد مولاناي رومي به پايتخت اين كشور شد
 عراق خواستار انتقال قبر سعدي به بغداد شد
 استاندار گلستان(استرآباد سابق): پسوند نام مولوي، «استرآبادي» بوده‌است
 قاليباف: مولوي از طرقبه عبور كرده بوده است
 برنامه جديد گردشگري تركيه// آيين افتتاح آرامگاه شماره دوي مولانا در استانبول تركيه برگزار مي‌شود
 حدادعادل در مراسم سال مولوي: فرهنگستان تاريخ فلسفه و بنياد فيزيك در مجلس ادغام مي‌شوند
 فاطمه رجبي: در خباثت مولوي همين بس كه واژه «محمود» در اشعارش نيست

از وبلاگ" تیتریکاتور


تیترهای زرد در آینه تاریخ

احتمالا اگر در روزگاران قدیم هم نشریات زرد وجود داشتند ، شاهد تیترهای زیر بودیم


عمومی
حسن صباح: من عضو القاعده نیستم

اعتراف گالیله: ببخشید، بخاطر تاثیر نوشیدنی غیر مجاز بود که فکر کردم زمین دارد می چرخد

ابو کیهان بیرونی: ابو علی سینا مدرک خود را از دانشگاه هاوایی گرفته است

پارتی شبانه در قونیه لو رفت./ دستگیری مولانا و میهمانهایش در حین رقص دسته جمعی
مولانا: از همه پخش کنندگان کتیبه میهمانی خصوصی ام و همچنین از جدائیها شکایت می کنم

ورزشی
سهراب: نتیجه را قبول ندارم،رستم اضافه وزن دارد

احتمال انجام تست دوپینگ از رستم

پخش زنده دربی خانوادگی رستم و سهراب از طریق جام جم

اجتماعی
جویندگان عاطفه در جستجوی شمس تبریزی

مادر فولادزره پس از دریافت جایزه زیباترین زن سال:‌ خبر جراحی پلاستیک من شایعه ای بیش نیست

افزایش شهریه ثبت نام در جندی شاپور

حوادث
دختر اغفال شده: با او در بوستان سعدی آشنا شده بودم

میرداماد در پزشکی قانونی: خوشحالم که تبرئه شدم

راز کفشهای گم شده سهراب،‌... سیندرلای قلابی دستگیر شد

حکم اعدام در انتظار قابیل

مذهبی
برادران یوسف: این یک کار تیمی بود

آقای نمرود"! لطفا عوامل تخریب بتخانه را شناسایی کنید.../ تشکیل کمیته حقیقت یاب برای شناسایی متهم

شیطان به اغماء رفت

هنر
زلیخا: زندگی خود را وقف صحنه(!) کردم

نمایشگاه نقاشی های مانی در نگار خانه ارژنگ

انگشت نگاري از کريستف کلمب در لحظه ورود به خاک آمريکا

بابا طاهر عريان: من در کنفرانس برلين حضور نداشتم

يهودا: تصوير بدي که از من در اذهان عمومي ترسيم شده، غير واقعي و کار فتو شاپ است.... اگر من نبودم کسي سفره شام آخر را جمع نمي کرد

سیاسی
هارون الرشيد: در هارونيه زنداني سياسي نداريم

چنگیزخان مغول: گزينه حمله نظامي به ايران، فعلا در دستور کار من قرار ندارد

به دليل عدم رعايت موازين اخلاقي، باغ شداد تا اطلاع ثانوي پلمپ شد

خودسوزی ققنوسها ربطی به پژو و ایران خودرو ندارد

مجلس سناي روم هشدار داد: ايران در صدد دستيابي به فناوري توليد منجنيق است
غزالی: راهزنها درس خوبی به من دادند... از این به بعد همه اطلاعاتم را روی دیسک ذخیره می کنم
ابراز ندامت سلطان مسعود غزنوی: حسنک کجایی؟
حکم تعلیق باغهای بابل صادر شد

از وبلاگ" طنز نوشته های کلپاسه" نوشته مهرداد صدقی



وصیت نامۀفرانسوا یونک
من فرانسوا یونک پسر فرانسوا در حال نگارش وصیت نامه ی خویش می باشم و پس از اتمام این وصیت نامه قصد دارم خودکشی کنم.بعد از ۴۰ سال زندگی هنوز ماهیت زندگی را متوجه نشده ام.من طی یک تحقیق فلسفی مهم به این نتیجه رسیدم که خودکشی افراد دو علت دارد:یا دلیل فلسفی دارد یا دلیل فلسفی ندارد.خودکشی من دلیل فلسفی دارد.من در زندگی بیش تر از آنکه خوشی را تجربه کرده باشم بدشانسی آورده ام.یکی از بزرگ ترین بدشانسی های زندگیم این بود که سر گفتن پیوند زناشویی در کلیسا باد دادم و مارگارت ترجیح داد به نامزد بودن با من اکتفا کند.در این جا تصمیم دارم بزرگ ترین نظریه ی فلسفی خودم را بیان کنم.مدینه ی افضله نامی است که برای نظریه ام برگزیده ام و این نظریه نظریه ای است فراگیر در ابعاد فلسفی،اجتماعی،فرهنگی و...و نظریه ای است در اصلاح جامعه و مطمئن هستم که دنیا را ۸/۹ ریشتر تکان خواهد داد.ابتدا افراد جامعه را به سه دسته تقسیم می کنم:طراحان قوانین که طبعا فیلسوفان باید قوانین را طراحی کنند.فیلسوفان در اجرای قوانین و نظارت بر آنها هیچ دخالتی نباید داشته باشند بلکه تنها وظیفه ی خطیر طراحی قوانین را بر عهده دارند.مجریان قوانین(حاکمان) که دیوانگان باید این سمت را بر عهده گیرند و برای این انتخاب دلیلی قانع کننده دارم.آن وقت دیگر مردم نمیتوانند بگویند این حاکمان ما مانند دیوانگان رفتار می کنند چون حاکمانشان به خودی خود دیوانه اند و از این رو هیچ ایرادی برآنها وارد نیست و این همان نقطه عطف نظریه مدینه افضله است.و اما دسته ی سوم مردم (کسانی که قوانین رویشان اجرا میشود) می باشند که همه ی افراد جامعه جز دیوانگان و فیلسوفان جزو این دسته هستند.پس هر کسی که می خواد به جایی برسد یا باید دیوانه باشد یا فیلسوف.اما درمورد دین و مکتب مردم پیشنهاد می کنم مردم تمامی مکاتب و ادیان و نظریه ها را یکجا با هم قبول داشته باشند تا هیچ اختلاف نظری پیش نیاید زیرا اختلاف نظر سرچشمه ی قتل و جنگ است
من حال شما را ای جامعه ی بشری درک میکنم که اکنون در حال خواندن این وصیت نامه بسی شگفت زده شده اید و دهانتان در حد ماکزیمم باز است
این بود نظریه ی مدینه ی افضله ی من که خواسته ام از شما ای جامعه ی بشری این است که این نظریه را در تمامی کشورها و زمین و در مراحل بعدی در تمامی کهکشان ها به اجرا برسانید
اما کمی به وضعیت اموالم می پردازم..از این دنیا دو چیز بیشتر ندارم:مادرم و مارگارت
مارگارت را به مادرم بدهید و با مادرم نیز مدرسه بسازید
اکنون هنگام خودکشی من است..بدرود
از وبلاگ" فیلسوف


قالبهای نو و روز آمدِ دنیای اینترنت در وبلاگستان

امروزه،رویکرد به کوتاه نویسی اعم از نگارش، داستان هاي چند كلمه اي و یا کاریکلماتور ، پیامد سرعت ارايۀ پيام در اينترنت به اقتضاي سرعت عصر ارتباطات است.در این میان،نوشتن پستهایی که جملات کوتاه را شامل می شوند ، دغدغۀ ذهنی بسیاری از بلاگرهادر پاسخگویی به نياز كاربران اينترنت به دريافت سريع پيام است.به همین نسبت،تعداد وبلاگهایی که در این قالبها می نویسند،بالاترین رشد را (به نسبت قالبهای دیگر طنز)داشته است.البته به نظر می رسد که رویکرد گسترده وبلاگ نویسها به این گونه قالب ها ،تنها به علت هماهنگی با فضای پرشتاب اینترنت نیست،بلکه در واقعیت دیگری نیز ریشه دارد:قالبی که به عنوان جمله کوتاه یا کاریکلماتور شناخته شده است،به طور معمول،بیش و پیش آن که به قدرت و قوت قلم و تسلط بر ادبیات و نوشتار متکی باشد، به خلاقیت ذهنی و نوآوری در نگاه به پدیده ها مربوط می شود:نگاهی تصویری است که به قلم می آید و بازتاب جرقه ای است که در ذهن زده می شود و بلافاصله،بدون پردازش واژگانی،به روی کاغذ می آید.از این رو ،به اشتباه،ممکن است ساده و قابل دسترسی به نظر برسد و با جملات قصار مترادف تلقی شود. یا تصور رود که احساسات سطحی و آنی نویسنده آفرینندۀ آن است. به همین دلیل می بینیم سطح و قدرت در زاویۀ نگاه و نگرش این گونه مطالب در وبلاگها با هم متفاوت است. گاه به جملۀ قصار پندآمیز و یا تکراری و فاقد نوآوری در نگاه و یاحتی بی معنی تبدیل می شود و گاه به طنزی شاعرانه و عمیق پهلو می زند. درونمايه مطالب اين وبلاگ ها نیز متفاوت است. برداشت هاي كوتاه از روابط انساني، بخش قابل توجهي از آن را شامل مي شود كه گاه با نگاهي ظريف و طنزي عميق به طرح مساله مي پردازد و گاه تلخي در انتخاب مضمون و نگاه، آن را به سمت گروتسك مي كشاند و گاه نيز رنگ هذيان به خود مي گيرد و يكسره از طنز خالي مي شود. نويسندگان، به تناسب فضاي ذهني خود، به موضوعات اجتماعي، سياسي، جنسي يا فكري نيز مي پردازند و گاه، در به كارگيري واژه ها يا تصويرسازي، به سمت و سوي اروتيسم نيز پيش مي روند. از اين رو، اين گونه وبلاگ ها درونمايه مشابه ندارند ولي از جهت تلاش براي آفرينش قالب و زباني متناسب با نياز روز، قابل توجهند. البته وبلاگ هاي ديگر نيز - چه وبلاگ هاي طنز و چه شخصي نويس ها - از جملات قصار در وبلاگ خود استفاده مي كنند و می توان گفت این قالب،در طی زمان،بالاترین رشد را در طنز وبلاگی داشته است.در ادامه،گزیده ای از آثار طنز وبلاگی را که در این قالب ارائه شده است می آوریم.در انتخاب نمونه ها،بر آن بوده ایم تا ضمن ارائۀ نمونه هایی خوب و ماندگار از این قالب ادبی در وبلاگستان،آثاری را نیز انتخاب کنیم که می توانند زمینه ساز آشنایی بیشتر خواننده با فضای وبلاگستان باشند


دلمان را به دست هاي سرد هم خوش كرده ايم
دست و دلمان كه مي شكند ياد دست هاي سرد هم مي افتيم
از همه جا كه مي بريم، بر مي گرديم دست هاي سرد هم را مي گيريم
ولي نمي گوييم سرد است

شما دست بزنيد
مرد به پنج نفر مرد كوري كه توي اتاق نشسته بودند، گفت: من دارم مي رقصم، شما دست بزنيد

در و ديوار
در و دیوار را نگاه می کنم تا چیزی به نظرم برسد بنویسم. ولی فقط می توانم بنویسم در و دیوار

راه رفتن
گاهی، وقتی که یادم می رود یک درختم،شاید چند قدم هم راه رفتم

انباری
رفته بودم انباری هروئین بکشم که پدرم در را باز کرد و با یک زن غریبه اومد تو
از وبلاگ" مینیمال ها و طرحها"،نوشته جواد سعیدی پور(رضا ناظم

ببخشيد، مي تونم بپرسم شما چرا وبلاگ مي نويسيد؟
به همون دليلي كه شما وبلاگ مي نويسيد
واي، شما چقدر بي تربيتيد

ازدواج شتريه، كه در خونۀ هر خری مي خوابه
از وبلاگ" استامینوفن

دستتو بكش بي نزاكت! اين چه كاريه وسط خيابون مي كني؟
بخندين خانوم، دوربين مخفيه

آمار بازديدكنندگان وبلاگم پايين اومده ... فايده اي نداره، مثل اينكه بايد سكسي نويسي رو شروع كنم: دختري هستم بيست و دو ساله با علاقه زياد به

ببين طنز موقعيتت عاليه
اوهوي ! تو مجه خواهر - مادر نداره؟
بابا ازت تعريف كردم
آها، خواهر مادر داره

یه روز یه فارسه و یه لره و یه ترکه و یه عربه با یه اصفهانیه و یه قزوینیه داشتن راه می رفتن که یهو برمی خورن به یه فراخوان عمومی برای کمک رسانی.خلاصه همشون دست در دست هم میرن کمک می کنن

به مرکز تلفن گویای فدراسیون فوتبال خوش آمدید.برای انتقاد از دادکان عدد یک،بد و بیراه به برانکو و میرزاپور عدد دو،فحش و فضیحت به علی دایی عدد سه،تهمت به علی دایی عدد چهار،فحش ناموسی به علی دایی عدد پنج،حرف رکیک به علی دایی عدد شش
مردم 1:من از کاندیدای محترم ریاست جمهوری این سوالو دارم که شاخص های اقتدار ملی چی هستن؟
مردم2:ببخشید،برام خیلی مهمه که بدونم این شاخص های اقتدار ملی چی هستن؟
مردم3:از کاندیدای محترم سوالی دارم مبنی بر این که اقتدار ملی،شاخص هاش چیه؟
مردم4:سوالی که همین الآن به ذهن من رسید،این بود که اقتدار ملی،خوب به هخر حال شاخص هایی داره.اونا چین؟
مردم5:من والا همین جوری که داشتم رد می شدم،یهو به ذهنم رسید که راستی این شاخص ماخصای اقتدار ملی چین؟
از وبلاگ" قره قوروت

خورشيد اخماشو كشيد تو هم و روشو كرد طرف مشتري و گفت: تو لندهور خجالت نمي كشي افتادي تو مدار زحل؟ مگه نمي بيني زحل حلقه داره؟

مرحوم از متشرعین مقيد بودن ... حتي وقتي ماهي حلوا مي خوردن هم زير لب صلوات مي-فرستادن

نشان درجه يك لياقت به چفد در دستشويي ...، به خاطر يك عمر فعاليت شرافتمندانه، در حفاظت از نواميس مملكت
از وبلاگ" می نی مالیده

توهم:آخر پله برقی ،می روم لای آن شیار و صاف می شوم

یک هجا،این همه بار معنایی؟باید دست مخترع اَن رو بوسید

ببین من غیر از تو به هیچ کس محل سگ نمی ذارم.یعنی خلاصه همه جوره آره

آدمای بی سوادی که می خوان خودشون رو قاطی بحث کنند:1-تا تعریفمون از چی چی چی باشه. 2- آخه فلان چیز نسبیه

می دونستین آرمین بلده تا هزار بشمره؟بشمر آرمین جان عمو ببینه

به نظر من همه کارهای بنیامین در واقع همون دنیا دیگه مثل تو نداره است که اون رو به طرق گوناگون تو کارهای دیگه اش ربط داده
آن یکی پایش را روی آن یکی می اندازد و فنجان چای را برمی دارد
از وبلاگ" عامه پسند


از اول بازی مي كنيم، من ميشم معشوق، اين بار تو مي شي عاشق ... حرف هامون رو جايي مكتوب نكنيم كه بعداً تقلبي در كار نباشه

از خواب بيدار مي شوم. كابوسي به نام زندگي ديده ام

براي فرار از مسئوليت ها، چه بهانه اي بهتر از خدا ...؟
از وبلاگ" نامه های یک روانی به چشمهای او


مهم اينه كه كار پيش بره. حالاچقدرش با توافق طرفين و اين كه امروز چندم ماهه
از وبلاگ" کفتار

من دردهای بزرگی دارم / و بزرگترینش آن که / دردم فقط برای خودم بزرگ است
از وبلاگ" آینۀ سنگی

در واقع،زرافه بودن هم مشکلات خودش را دارد،رفیق.تا احساساتت از قلبت به مغزت برسد،کهنه شده.عشق برای زرافه ها همیشه کهنه است
از وبلاگ" خشم و هیاهو

مدینۀ فاضلۀ خروس، مرغداری است
گلولۀ محافظه کار به همسر رییس جمهور اصابت می کند
جادۀناهموار رانندۀ عجول را دست می اندازد
دست انداز به سرعت اتومبیل گیر می دهد
گوسفندها در صف کشتارگاه به هم بفرما می زنند
از وبلاگ" کاریکلماتورها"،نوشتۀ مهدی فرج اللهی


يه مگس مثل پروانه دور سرم مي چرخه
من يه آشغال ام
از وبلاگ

بوكسوري است كه هر روز وقتي از سر تمرينات بر مي گردد، همسرش را كتك مي زند و نعره مي كشد: مي كشمت مايك كثافت، مي كشمت
و يك سال پيش را به ياد مي آورد كه در يك مسابقه توسط مايك تايسون ناك اوت شد
از وبلاگ" ممه های جنتجکسون


گربه سگ
تنها موجود عالم است
كه عشق افلاطوني را
تجربه مي كند

روحم از ترس نديدنت
خودش را خيس كرد
گريه كردم


آفتاب پرست مشرك
به چراغ قوه ای سجده كرد
از وبلاگ" تراوشات ذهن من

سوال علمی
آیا جیرجیر جیرجیرکها با روغن کاری مفاصل آنها رفع می شود؟
سوال عشقی
آیا پروانه ها دور نور فندک هم می چرخند یا اصولا معشوقۀ آنها مدرن نشدنی است؟
از وبلاگ" اتاق

پیشرفت علمی کشور
برای مثال،شما میزان دسترسی مردم به اینترنت رو با زمان طاغوت مقایسه کنید،شونصد برابر
شده
از وبلاگ" تراموا

رمان نویس طورماطوری،هیولای باریک من،اجی مجی لاترجی...راه بیفت و بنویس
در خدمتم صاحب،چی میل دارین بنویسم؟
خوب منوی این هفته چیه؟
نوشتن راجع به حالت تهوع،
نوشتن راجع به این که ملت چقدر]...[هستن،
نوشتن راجع به چیزهای غریبی که هیچ کس هیچی نفهمه،
پیچیده نویسی در حدی که منظورت وارونه بشه،نوشتن راجع به اینکه
خوب بسه...این منو رو ده بار خوندم قبلا،حوصله ام سر رفت.یه خاطره تعریف کن دور هم باشیم
از وبلاگ" کسوف

واحد شمارش "دختر"میدونید چیه؟
تا دوتاش که هیچی،
از سه به بالا هم با واحد"یک مشت"مشخص می شوند

این قدر به من جیگر جیگر نکنین خواهشاً.عزیزم من پسرم
از وبلاگ" منو بشناس

کشف المعانی
چشمک:چشمک برآیند احساسات یک شخص به شخصی دیگر است که چون از جای دیگرش نتوانسته بیرون بزند،از چشمش بیرون می زند
از وبلاگ" انگار نه انگار"،نوشته پوریا عالمی

چایی میل می کنین یا خجالت؟
از وبلاگ" شهرزاد قصه گو

عزیزم!تو برای خودت می برّی و می دوزی!اونوقت می خوای اون رو به زور تن من کنی

شانس ما را ببین !قاصدکی به طرفم آمده که کر و لال است

پس این پیام های بازرگانی چرا پخش نمی شوند؟خسته شدم از بس زندگی کردم
از وبلاگ" مینیمال

حوصله ندارم.کاش به یکی بگویم احساسات شب عیدیم را برایم اجرا کند

مرد آهسته بلند شد.مرد تکانی خورد.مرد نگاهی کرد.مرد مردد بود.مرد زیر لب چیزی گفت.مرد رد شد.مرد مرد
این مردها و صورتهای آفتاب زده و حرکات آهسته شان اگر نبود میلیونها داستان نویس نوجوان و امیدوار تا الآن یه کار و کاسبی حسابی پیدا کرده بودن و آدمی شده بودن واسه خودشون
از وبلاگ" سمیالیسم


امروز کنار پدال ترمز یک تکه برگ زرد و خشک پیدا کردم. انگار پاییز پیک فرستاده بود که آمدم. قدمش روی چشم

از سر بی کاری تصمیم گرفتم تا این افق بروم ببینم چه خبر است. رسیدم دیدم آسمان و زمین سر اینکه دست به مهره در شطرنج خطا هست یا نه، حسابی سرگرم بحث هستند

از وبلاگ" میرزاپیکوفسکی

 زدم دلشو شیکوندم
 فدای سرت...قضا بلا بوده

تمدن
اول غذا را گرم می کنیم...بعد فوتش می کنیم که سرد بشود...بعد می خوریمش

کاش می شد یه جایی تو این اینترنتِ لعنتی،تورو پیدا می کردم و دانلودت می کردم

نقاشی های زیبایی در تصوراتمانم می کشیم.نوبت رنگ کردنش که می شود(مثلا رنگ واقعیت)آن وقت است که گند می خورد به همه چیز
از وبلاگ" بچه مخفی

شک و آدامس وو پست مدرنیسم دیجیتالی ودانشجویی،ارکان بی وقفه ی زندگی قر و قاطی این روزهای بی ربط


از دفتر یادداشتهای روزانۀ ملوان باب
منتها الیه غربی جزیره،امروز یک بطری پیدا کردم
توش کاغذ یکی بود که کمک می خواست در 1875
زیرش امضای1890 را با جوهر تازه تر داشت
یکی هم زیرش با امضای لاتین1905...گیج شدم
یک نگاه به چوب خطهای عریض و طویلم کردم
زیر همه شان با جوهر تازه تر امضا کردم1920
رفتم روی شنها دراز کشیدم خیره شدم به ابرها
از وبلاگ" دندون یک آدم مرده

یلداهه- سلام. چیکار می کنی؟
من: سلام. نُه زندگی می‌بینم و چای می‌خورم. تو؟
یلداهه: اتاقی از آن خود می‌خونم و پسته می‌خورم
من: ما دو شخص ِفرهنگی هستیم
یلداهه: و مملکت به ما مدیون است
من: بشریت
یلداهه: پس به خدمت به بشریت ادامه دهیم. فعلن
من: بله ادامه دهیم. فعلن
از وبلاگ" حقایق در بارۀنازلی دختر آیدین

حذف به قرينه مستی ۹


حذف به قرينه مستی

کبريت رو می اندازم بالا
می آد پايين
حالا يا شاه يا وزير
دوباره می اندازم
می آد پايين
خنده داره
خنده داره که همه چيزآ می آن پايين
يه روزی ، يه روزی که خيلی دور نيست ، همچين خودم رو پرت می کنم که ديگه هيچوقت زمين نیام . بعد اون روز ، از اون بالا نيوتن رو صدا می زنم و يه بيلاخی بهش ميدم که عشق کنه

اين تخم سگ آ يه جايی بايد بفهمن که يه چيزايی قانون نداره


از وبلاگ" چخوف منو ندیدی" نوشته پیمان هوشمند زاده




وبلاگ جائیه که آدم یه سری چرت و پرت می نویسه،بعد می بینه زندگیش داره بر اساس همون چرت و پرتا می گذره
از وبلاگ" یک مرد

ببینم اینایی که با جوراب می خوابن،با جوراب دیروزشون می خوابن یا با جوراب فرداشون؟

این مولوی رَم الهی قمشه ای الکی گنده ش کرد

دقت کردین که هیچ وقت وضعیت عادی نمی شه،یه سال برف بی سابقه س...یه سال سرما...یه سال آنفولانزا مرغی میاد...یه سال وبا...یه سال زمین گِرده...یه سال دوازده ماهه
از وبلاگ" چند وقت یک بار

من هر وقت اون پیرهنی که سر آستینش کشیده است و دو دکمه بالا و پایین داره رو می پوشم،نظرات جهان شمول و پرطمطراقی می رم.احتمالا اگه هر روز بپوشمش،بشریت بیشتر از وجود من بهره مند می شه
از وبلاگ" ایده های کوچک من

کلی حرف دارم که برای گفتنه ... اونارو اینجا می نویسم. اما حرفای زیادی هم دارم که برای نگفتنه
اونارو کجا بنویسم؟
چند جا تو ذهنم هست ... پشت موزائیک های حموم
زیر موکت اتاق پروفسور دانا
روی ریشه های درخت پشت پنجره اتاق
کف برج ساعت دانشگاه از اوون وری که به زمین چسبیده
یا اینکه ... روی اونطرف ماه که همیشه شبه
آره ... این آخرییه از هم بهتره ... ولی یه چیزی ... می ترسم ماه کم بیارم
از وبلاگ" بلاگردون"،نوشته فرهاد عامری

گوسفند عزیز!امروز یک تکه از راسته ات را درون ماهیتابه سرخ کردم و خوردم.دستت درد نکند.خیلی خوشمزه بود!مطمئنم تو هم از این که اشرف مخلوقات می خوردت خوشحالی
از وبلاگ" آدم نصفه-نیمه
دیروزیه آدم برفی اومده بود دانشگاه ما
حالا بگذریم که چطور قبول شده بود.من تو این فکر بودم که مگه یه آدم برفی چقدر عمر می کنه که بخواد وقتشو توی دانشگاه تلف کنه؟
از وبلاگ "جوتی
چرخه عاشقيت
دو تا آهو رفتن به صحرا براي عاشقيت
دو تا شير رفتن به صحرا براي شكار دو تا آدم
دو تا آدم رفتن به صحرا براي شكار دو تا شير
دو تا عزرائيل رفتن به صحرا براي شكار دو تا آدم
خوش به حال كركسا و لاشخورا كه هميشه دنيا به كامشونه

گول خورديد ايندفعه هم پايان خوش داره داستان
هیچکدوم اینها به مقصدشون نرسیدن،به جز عزراییلا که کرکسها و لاشخورا رو شکار کردن
از وبلاگ" لبشخند" نوشته علی رضا لبش


غنچه ای که شکوفا نمی شود،بهار را در خود احتکار کرده است
وقتی صدایم را بلند می کنم،کمر سکوتم رگ به رگ می شود
قبرستان،ترمینال مرده هاست
گیاه توی گلدان شبها خواب باغچه می بیند
بیکاری هم خودش کاری است،افسوس که مرخصی و تعطیلی ندارد
چه کسی گفته است که دو خط موازی به هم نمی رسند؟مگر آخرش را دیده است؟
یک عمر منتظر تولد مرگم می مانم
بخاطر احترام،مجبور به کلاهبرداری شدم
آدم بی اراده کشیدن خجالت را هم نمی تواند ترک کند
قوه جاذبه زمین انتظار سقوط بلند پروازی ها را می کشد
قوه جاذبه زمین با سرعت سقوط،سر در پی میوه رسیده می گذارد
باغبان همزمان با شنیدن صدای پای بهار در گلستان را می گشاید
گل تشنه بر مزار آب می روید
گوش خسته عاشق خداحافظی است
شب با روشنی روز غروب می کند
پرنده،گربه را سر به هوا می کند
قطرات باران در آغوش هم آب می شوند
آینه یک تنه در مقابل همه ایستادگی می کند
درخت از نردبان چوبی ساخته نشده بالا می رود
از وبلاگ گروهی" کاریکلماتور"،نوشته مهدی ساعی



روز نوشت

همان گونه که در ابتدا اشاره شد، اولین آثار طنز وبلاگی، هم زمان با آفرینش اولین وبلاگ ها، از شهریور 80 به بعد، در قالب روز نوشت ارایه شدند و بلاگرها بسته به ذوق و علاقۀ خود، در نوشته هایشان( که بیشتر به خاطر نزدیکی به مفهوم وبلاگ، قالب روز نوشت داشت) گاه به طنز نیز گریز می زدند یا در خلال مطالب خود، زبان طنز را نیز به کار می گرفتند. از این رو، در بسیاری از وبلاگ ها در خلال خاطره یا روز نوشت، از طنز نیز استفاده می شود و گاهی نگاه طنز آلودۀ نویسنده، مطالب وبلاگ را یکسره به سمت و سوی طنز می کشاند
به کارگیری زبان طنز در مطالب روزنوشت، از جهات زیر، قابل توجه است
مطالب روز نوشت، ظرفیت بیش تری در وارد کردن زبان و اصطلاحات محاوره ای و نسل سومی و زبان روز دارند
قالب روز نوشت، قالب مناسبی برای تمرین طنز نویسی به شمار می آید
وارد ساختن طنز در مطالب روز نوشت، به تنوع مطالب در وبلاگستان کمک می کند و به ایجاد تنوع در نوشتار و نیز خواندنی بودن مطلب می انجامد
طنز در روزنوشت به علت واقعی بودن و درگیری مستقیم نویسنده با آن، از اصالت بیش تری برخوردار است و بازتاب دغدغه های فردی و مسایل شخصی اوست. از این رو، به آشنا ساختن مخاطب با زوایای فکری و ذهنی نویسنده می انجامد و در خدمت انعکاس احساسات و نظرات او قرار می گیرد
برخی از روزنوشت، در ردۀ بهترین آثار طنز وبلاگستان شمرده می شوند و تا حد یک اثر ادبی پیش می روند، از خاطره نویسی صرف بیرون می آیند و ساختار داستان کوتاه به خود می گیرند و یا شکل یک قطعه کوتاه ادبی با پیامی انسانی پیدا می کنند
بسیاری از وبلاگ ها، در مطالب روز نوشت، از قالب های موجود طنز استفاده می کنند که این امر، به تعمیق طنز در آثار روز نوشت در وبلاگ ها می انجامد که می توان گفت مطالب روز نوشت در آثار طنز وبلاگی، از نظر مفهوم به ماهیت وبلاگ نویسی نزدیک ترند.همچنین وارد ساختن قالب های ادبی طنز در روز نوشت ها، به تعمیق طنز در وبلاگستان نیز کمک می کند.(برای نمونه، می توان از مطلب"راپورت یوم هالووین" در همین بخش نام برد

گزیده ای از روزنوشتهای وبلاگستان در اینجا نقل می شود.پاره ای از این مطالب،ارزش ادبی و هنری دارند و برخی دیگر،به خاطر بازتاب زبان نسل سوم و یا دغدغه های فردی بلاگرها قابل توجه است

ماه رمضان
این یه ماه رو سیفون کشیدم به اعمال
بازم روز از نو روزی از نو
آدم نمی شم که
زت چوغ
از وبلاگ" لات جوانمرد

دیروز رفتم یه زمین گلف که کلی کانگورو توش بود.برای اولین بار روی این حیوون دقیق شدم.ضریب هوشی بالایی که ندارن.قشنگ هم که نیستن.تنها چیزی که جالبشون کرده اینه که توی حیوونا هیچ مشابهی ندارن.وقتی آدم خیلی خسته است،مجبور نیست که بنویسه،مجبوره؟
از وبلاگ" گپی با خودم
به جان بچه ام
آقا جان همین امروز توی رادیو شنیدم که گفت یه آقایی یا یه خانومی توی تایلند یا سنگاپور نمی دونم بیست تا یا دویست هزارتا سیخ یا میخ یا شمشیر رو در عرض یک ساعت بود یا یه روز یادم نیست توی دستش یا پاش یا یه جای دیگه فرو کرده.به خدا.خودم توی رادیو شنیدم.با همین گوشای خودم
از وبلاگ" عصیان" نوشته نیما اکبرپور
عرفان و لطفی در زمین شیب دار
یا
راه های عملی مجوز گرفتن برای بداهه نوازی
یا
بر پدر شاه لعنت که رفت کاخش را آن بالاها ساخت
دقایقی است که از کنسرت بداهه نوازی محمد رضا لطفی برگشته ام؛برای حفظ سنت حسنه ی ابتذال در وبلاگستان،مصلحت دیدم همین حالا نکاتی را به عرض بشریت برسانم
نیاوران
شاه حرام زاده اگر می دانست من امشب این قدر به خاطر پیاده روی اجباری لعنتش می کنم،کاخ نیاوران را در شهر ری می ساخت.راننده ی تاکسی تا ونک با ما ازدواج کرد.تا خانه،از برکات سهمیه بندی بنزین به شدت بهره مند شدیم
بداهه نوازی و مجوز
وقتی با دل پر بلند شوی و بدون حداقل شعور موسیقایی بروی کنسرت بداهه نوازی،از دیدن نوشته ی کاتالوگ کنسرت جا می خوری که گفته چون همه چیز بداهه است،هیچ توضیحی نداریم
لابد استاد یرای مجوز گرفتن،رفته هفت شب و هفت روز در وزارت ارشاد،هی بداهه نواخته.آخر سر هم یارو گفته مدیون دوازده امامی،اگر آن سه شب غیر از این ها بنوازی
زمین ناهموار
روبه روی کاخ شاه جان نشستیم،صندلی ها را تا خرخره چیده بودند و بلیط ما چون متوسط بود،طبق فتوای تلویزیون،استاد را می دیدیم.بی ساز و برگ!روی استخر شاه زاده رضا پهلوی چوب گذاشته بودند و دورش هم چمن ناهمواری که ناگزیر شیب دار بود؛معلوم بود شرکت برگزار کننده چلو کبابی داشته با آن صندلی ها
شما می توانستید مست موسیقی استاد بشوید؛البته دو نوازی استاد بود و کلاغ؛هرگونه تکان خوردن هم باعث می شد موج مکزیکی در جرگه ی عشاق ایجاد شود؛از بس صندلی ها تنگ هم بودند
خاتمی
پروجکشن نشان می داد که ه.ا.سایه آمده تا ردیف جلو بنشیند؛ملت شریف بلند شدند به تشویق کردن...زنی از پشت سرم گفت:فکر کنم خاتمی آمده
وقتی احساس می ریزد
دست شویی های کاخ نیاوران،وقت برگشتن آب نداشت،فقط می شد وارد فاز آزمایشی شد
دشنام
دو نفر پشت سری من،25هزار تومان داده بودند که فقط صدا را بشنوند؛نمی توانستم عرضم را کمتر کنم
فرهنگ موقت
وسط آنتراکت،یارو که کلی با ساز استاد گریسته بود و عرفانش متجلی شده بود،رفت جلوی شیر آب و چند نفر را درید و سیراب شد و دوباره برگشت به عرش
از وبلاگ" و غیره..."،نوشته جلال سمیعی
جان من فدای خاک پاک
نمی دونم چرا هر وقت یه چایی می خوام جلوی چینیه بذارم یا هر وقت جلوی مهموناش باید با لبخند مهماندارهواپیمایانه بپرسمیا هر وقت که می خواد از سفر برگرده تند و تند همه جا رو تمیز کنم که هیچ استعدادی هم توش ندارم و بدتر می بینم همه جا رو گه مالی کردم،یاد اشغال ایران توسط متفقین می افتم و احساس آی وطنم و برو گمشو اجنبی منو می کشه و یاد سرود ای ایران می افتم و غیرتِ حسین گل گلاب و مرتضی نی داوود و اینا که بعد از دیدن سرباز آمریکاییه که یقه ی دختر ایرانیه رو گرفته بود با کلی خشم و نفرت اون شعر ناله رو درست می کنن(اوا تو که کشتی اش...جا داشت که گفته شه)یا یاد آقام و مبارزاتش علیه انگلیسی های شرکت نفت زمان دکترمصدق...همه اش فکر می کنم اگه نتونم زمانی تو کشور اجنبی کار کنم واسه همین احساسات گل گلابانه است...واسه کون گشادی نیست ها...ابدا

آخ جون...وقتی که بمیرم دیگه یادم می ره اون شب جامو خیس کردم و دامن آبی ام به ملافه ی سفید و نوی خونه ی آقا رییس بابام رنگ پس داد

عوض اش نکن
پیرمرد خانه ی روبرو با آن موهای یکدست سفید و بانمک اش دارد چمن باغچه اش را کوتاه می کند.او به جای عصای چارپایه ای به ماشین چمن زنی تکیه داده است و دارد چمن هایش رامرتب می کند.او که تا چند روز پیش دلم می تپید از هراس این که پنجره را باز کنم و دیگر نبینم اش که به حیاط آمده و قدم می زند! یک دستور شیرینی جدید از تلویزیون پخش می شود.گرسنه ام می شود.از تصور بوی شیرین و داغ کیک از فر جدیدم که هنوز بعد از 6ماه امتحانش نکرده ام.هوا خوب است و سر و صدای گنجشکها دوباره بچه ام می کند.نسیم ملایمی می وزد و هوس می کنم کتاب دخترعموی من راشل را بردارم و کنج اتاق بخزم و چند سطر بخوانم و بعد چشم های ام را ببندم و به خیال شیرین سایه ی پسرک خانه ی پشتی بروم و یادم برود که 20 سال است که از کتاب قرض دادن و پس گرفتن های پسرها و دخترهای همسایه گذشته است.چقدر لباس اتو نکرده دارد همسرم!بهتر است کمی دست به سر و روی خانه بکشم و لباس ها را اتو کنم.همسرم مرد خوبی است و اگر بیاید و لباس های اش را مرتب ببیند از من تشکر می کند و احساس خوشبختی می کند.چقدر دل ام برای اش تنگ شده یکهویی!اوه...ولی قبل از همه ی این ها باید به دکترم تلفن کنم و بگویم قرص های جدید خیلی به من می سازد.عوض اش نکند...با همین ها ادامه می دهم
از وبلاگ "خرمگس خاتون"،نوشتۀ فروغ کشاورز

راپورت یوم هالووین

نقل است جماعت ممالک متحده واقع در ینگه دنیا. یوم آخر ماه آکتوبر را مفصلا جشن گرفته وبه عیش

وعشرت وشادمانی مشغول میشوند وخودشان آنرا هالووین یا عید الاموات نام میدهندواین به آن سبب

است که در آن یاد اموات به ذکر خیر کنندو تنها چیز که البت ندارد همین ذکر اموات باشد!! شاید هم

سبب سخره و مزاح با ایشان باشد.وسنن مختلفه ورسوم متداوله در این یوم کثیروفراوان است وگاها

بشرح مختلف کتابت میشود

ونخست آنکه کدو حلوائی عظیم الجثه ابتیاع میکنندوداخلش راخالی میکنندوگاها شمع داخلش
سوزانده وچشم ودماغ ودهان برایش درست میکنندآنرا مانند لانترن بیرون عمارت قرار میدهند .که هم
باعث انبساط خاطر میشودو نشان هالووین است و جمعی میگویند که آن ارواح شریر از منزل دفع
میکند(به عهده الراوئ
ویکی آنکه اطفال صغیر هریک سبدکی برمیدارندو میروند عمارت به عمارت دق الباب کرده و به لسان
انگیرزی به صاحب منزل میگوندیعنی که یا باید آبنبات بدهی یا تو را اذیت میکنیم !! و
البته افراد عمارت هم باخوشروئی آبنبات و تنقلات به اطفال داده با آنها مزاح وشوخی میکنند.و بسیار
شبیه قاشق زنی خودمان است
لیل سه شنبه ۷ شوال المکرم برابر نهم برج عقرب بود.در منزل بیتوته کرده بودیم که دق الباب کردند
دیدیم امیرخان است چاق سلامتی کرده ابراز داشت که امشب جشن و تظاهرات عظیم است در بلد
سانفرانسیسکو وخوب است برویم تماشا کنیم! قبول کرده البسه چنج نمودیم و راهی شدیم و
سانفرانسیسکو از بلاد کبیر و از پورتهای مهمه مملکت کالیفرنی است. تظاهرات وفستیوال هالووین در
یکی از محلات معروف شهر است که استریت کاسترو نامیده میشود والبته چندان نام نیک ندارد و از
مراکزالفساداست از این علت که محل تجمع مآبونین و مفعولین است و جماعتی که به گناه قوم لوط
مشغولندو عوام آنها را گئ میگویند! و نعوذبالله در این مملکت این قبیل افعال قبح ندارد و گاها رجال
قانونآوعرفآ به نکاح هم در میآیند
یک فرسخ مانده به کاسترو.جماعت عظیم رویت شدکه در خیابان جمع شدند تماشا میکنند. قوا بلدیه و
نظمیه هم مدخل و مخرج خیابان را بستند لابد تا ماشین داخل نشودو اسباب راحت رعیت شود.و
بسیار شلوغ بود قریب نیم کرور رعیت أمده برای هالووین و میگشتند و هر یک ملبس به لباسی که آنرا
کاستوم میگفتندو همه به شکل خوفأور و یا مضحکه من باب مثل یکی خود را به هیئت مرد خفاش
نمایکی رجل خارق العادهو آن دیگر مانند آموات قبرستان و یا استخوان مردگان
بود-مردکی فربه البسه قطاع الطریق بحریرا در بر کرده بود. دخترکی پریرخ مشاهده کردیم که
دوفقره بال به خود متصل کرده بود مانند ملائکه و استغفرالله از ملائک وجیه تر و جمیله تر
و از همه قبیح تر دو جوانک برهنه مادرزاد بدون ستر عورتین آمده بودند داخل جماعت واظهار می
داشتند کاستوم ما نامرئی است!!و آژانها آنها را کار نداشتند!!و همه به رقص و پایکوبی وهلهله
مشغول و مسکرات مینوشیدند.و ما با این عقل قاصر خود ادراک نکردیم که این چه ذکرخیراز اموات
ورفتگان باشد؟! دو ساعت مانده به اذان صبح به منزل برگشتیم
الاحقر: میرزا بایرامعلی ۸شوال سنه ۱۴۲۷ برابر دویم نوامببر۲۰۰۶
از وبلاگ" بایرامعلی تقدیم می کند:طنز و نوستالژی

چه نیکوست پس از دو سال ،اتاق خویش را مرتب گردانیم که بسی عتیقه جات در آن یافت می شودو برخی چندان ما را بر سر ذوق می آورند که چندین روز من باب تجدید خاطرات هر کدام سپری می کنیم.بی جهت نیست هر بار ما خانه تکانی آغاز کردیم،شش ماهی به طول انجامیده است
امروز هم بانو صبا ما را از راه بدر کرد و به دانش سرای نرفتیم.دیروز هم خاله فهیمه ما را به سینما کشاند و از دانش سرای باز ماندیم.حال آن که خودمان هم،کلاسهایمان را یک در میان تعطیل می کنیم بلکه کمبود خواب چند ساله امان برطرف آید.البت اگر خانم والده بگذارند.وقتی کم می خوابیم،گوید مریض می شوی،لیکن وقتی زیاد می خوابیم،گوید به حتم مریض گشته ای
ای دل غافل که چه بسیار کار داریم و از همه دشوارتر آنکه باید به سربینه شویم...آخر این چه عذابی است بر بنی بشر نازل گشته است...؟
از وبلاگ" شلمن
ديشب رفته بودم كافه ي «اعماق اجتماع.» اين اسم را من رويش گذاشته ام، اسم اصلي اش كافه ي فيشر است؛ از معدود كافه هاي پاريس كه وقتي وارد مي شويد همه با شما سلام عليك مي كنند و حتي دست مي دهند. يك تلويزيون بزرگ دارد كه به خاطرش، وقت هايي كه مسابقه ي فوتبال هست، غلغله مي شود. آخر، مسابقات باشگاهي را كانالي نشان مي دهد كه پولي ست، بايد مشترك بشويد. صاحب كافه هيكلي لاتي دارد و تمام تنش خالكوبي است. زنش هم كه پا به پاي او پشت پيشخوان كار مي كند كمي خل وضع است. پسر 18 ساله ي اين زوج هم كه خل تر از مادر است و تازه چشم هايش هم چپ است، مثل يك گربه ي يتيم دائما آنجا ولو است. مشتري ها اغلب كارگرند؛ بيشتر الجزايري و مراكشي؛ تك و توكي هم فرانسوي. هر وقت به آنجا مي رويم بدترين و كثيف ترين لباس هايم را مي پوشم. نه اينكه مي خواهم هم رنگ جماعت شوم، نه. از بس كثيف است آنجا، فرانسوي ها نسبت به ديگر غربي ها مردمان چندان تميزي نيستند (نسل جوانشان البته كمي آمريكايي شده اند، يعني هر روز دوش مي گيرند). حالا حساب كنيد وضع اين كافه را. يكي دو تا از مشتري ها كاملاً بالاخانه شان را اجاره داده اند؛ یکی شان دائم مي رود مستراح؛ در را هم كاملاً نمي بندد. در مستراح هم توي سالن باز مي شود. يكي ديگر كه ريش و موهاي ژوليده اي دارد، مثل مانكن ها، دائم طول سالن را طي مي كند، مي رود جلوي اكران، ناگهان برمی گردد، دستش را مي زند زير چانه و ملتي را كه زل زده اند به تلويزيون تماشا مي كند. هر وقت كه مي روم به كافه ي اعماق اجتماع دوش نمي گيرم، موكولش مي كنم به وقت برگشتن. از بس كثيف است آنجا. همين كه وارد مي شوم مجبورم با دستمال كاغذي صندلي و ميز را تميز كنم. يك سگ گنده ي پير مريض احوال دارد اين صاحب كافه كه دائم دراز مي كشد وسط راهروي باريك ميان ميزها؛ يعني درست توي دست و پاي ماها، همين طور تمام هيكلش بو مي دهد، انگار كافي نيست، هر چند دقيقه يك بار هم، مثل گل شب بو، عطري از خودش ول مي كند كه آدم احساس مي كند، وقتي برگشت به خانه، روحش را هم بايد شستشو بدهد. يك گربه ي چرتي هم دارند كه نمي دانم چرا هميشه مي نشيند روي ميز من و من بايد دائم مواظب باشم دود سيگارم نرود توي چشم هايش. لابد مي پرسيد همه ي اين زجرها را من چرا به خودم مي دهم، آن هم در حالي كه اين همه كافه ي تميز در اينجا هست؟ نه اشتباه مي كنيد. درست است اغلب نوشته هاي من داستانش در پاريس مي گذرد و من ناگزير از شناختن محيط اينجايم. اما فقط براي تماشاي فوتبال است كه مي روم به اين كافه
از وبلاگ "الواح شیشه ای"،نوشته رضا قاسمی

چی کار کنم؟ هی می‌خوام هیچ‌چی نگم ولی نمی‌شه. دلم تنگه. دلم برای همه‌ی چیزهای خوب وحتی بدی که داشتیم تنگه. اصلاً همین‌که پام رو از در فرودگاه گذاشتم بیرون سردم شد
دلم برای موش‌های توی جوی کنار خیابون تنگه. راستی هنوز هم موش‌های خیابون‌های تهرون اندازه‌ی خرس‌ان؟ یا بزرگتر شده‌ان؟
دلم برای ماشین‌هایی که توی پیاده‌رو جولان می‌دادن و اگه به‌ راننده‌شون اعتراض می‌کردیم، به‌مون تیراندازی می‌کرد، تنگه
دلم برای اون شبی که توی اخبار 10:30 شنیدیم که از فرداش آب آشامیدنی جیره‌بندی می‌شه و باید کارت هوشمند آب بگیریم، تنگه. راستی هنوز هم توی صف آبخوری‌های محلی، قتل و خونریزی راه می‌افته؟ دلم برای گورهای دسته‌جمعی وسط شهر تنگه
بیشتر از همه دلم برای بی‌اعتناییِ معروفتون به سرنوشت دسته‌جمعیتون تنگه
هرچند که از وقتی رسیده‌ام اینجا، می‌بینم که ما (شما) واقعاً نسبت به سرنوشت جمعی‌تون بی‌اعتنا بودیم (هستین). خودم همین الآن یه مقاله از جروسالم‌پُست ترجمه کرده‌ام. می‌ذارمش همین‌جا؛ بخونیدش. راجع به شتابِ معکوسِ تکاملی‌ایه که به خزانه‌ی ژنتیکی ملت‌های رقیب/دشمن خودشون اعمال می‌کنند. می‌دونید اگه این طرح عملی بشه، چه اتفاقی می‌افته؟ مثلاً 5-6 نسل بعد، بهره‌ی هوشی متوسط مردم ایران معادل هوش نئاندرتال‌ها خواهد بود! (حالا نه این‌که همین حالا خیلی بیشتره
می‌ترسم. واقعاً می‌ترسم. من که جز ترجمه‌ی این نوشته‌ها و هشدار دادنْ کار دیگه‌ای ازم برنمیاد. ولی واقعاً عجیبه این همه بی‌اعتناییِ یه ملت به سرنوشت خودش. یه طرحی، اعتراضی، چیزی. می‌گید در داخل سرکوب هست و خفقان و اطلاع‌رسانی معیوب و پر از دروغ؟ باشه. اگر اعتراض در داخل مشکله، دیگه حداقل می‌تونید به سازمان‌ها و ارگان‌های خارجی متوسل شید. آدرس همه‌شون توی وب هست. کافیه جست‌وجو کنید. ماها که دستمون از همه‌جا کوتاهه و جز هشداردادن کاری ازمون برنمیاد
بیشتر و بیشتر از همه، دلم برای فحش‌هایی که بابت «بی‌اعتنایی به سرنوشت جمعی‌مون» از هر کس‌وناکسی که پاش رسیده بود به «خارج» و فضای سیاسی-امنیتی ایران رو فراموش کرده بود، می‌خوردیم تنگه. همین‌طور برای راه‌حل‌های دستمالی‌شده و کلی‌گویی‌هاشون

این یادداشت را نوشته بودم که شبِ فردای رسیدنم به «خارجاش کنم. طاقت نیاوردم؛ هم‌الآن این کار را کردم
از وبلاگ
عجب شبی بود دیشب
سر شب سهیل آمده بود اینجا و تازه نشسته بودیم و به اصطلاح هنوز کونمان درست و حسابی گرم نشده بود که موبایل سهیل زنگ زد...خانم ب دوست سهیل بود...این خانم ب یک خانوم خوشگل و نسبتا محترمیست که شاید وصفش را در وبلاگ سهیل خوانده باشید...این خانوم حدودا سی و سه ساله است و گرچه شغل اصلی اش بیزینس است و برای خود شرکت و تشکیلاتی دارد اما کار جانبی و به نوعی سرگرمی اش انرژی درمانی و کارهای متافیزیکی ست و بعضا با هماهنگی با بیمارستانها و مراکز پزشکی کارهای درمانی نیز انجام میدهد...خلاصه قرار شد با سهیل کاسه کوزه مان را جمع کنیم و برویم خانه خانم ب و به اصطلاح دور هم باشیم و شامی بخوریم و فیلمی ببینیم
خانه خانم ب یک آپارتمان نقلی بود در یکی از فرعی های خیابان جردن...خانم ب را قبلا یکی دو بار دیده بودم و بعد از سلام و تعارفات اولیه نشستیم و از هر دری حرف زدیم تا اینکه بحث به متافیزیک و انرژی درمانی کشید...خانم ب ادعا میکرد میتواند با انرژی دادن به افراد آنها را زیر و زبر کند و یا بیماریها و دردهای آنها را تخفیف دهد و سهیل برای خانم ب توضیح داد که شراگیم به این چیزها اعتقادی ندارد و ادعا میکند که یک انسان خردگرا ست و برای اثبات حرفت باید ضرب شستی به او نشان بدهی...خانم ب هم نگاه عاقل اندر سفیهی توام با کمی چاشنی تهدید به من انداخت انگار که میگوید "آدمت میکنم!" و قرار شد بعد از خوردن شام و دیدن فیلم ما را حسابی انرژی تپان کند و خلاصه به من ناباور نشان دهد که یک من ماست چقدر کره دارد...! حالا ما را میگویی توی خانه ی غریب کمی ترس هم برمان داشته بود و در دل گفتیم نکند واقعا راست باشد و این خانم ب با همدستی سهیل نصفه شبی ما را سوسکی چیزی کنند و یا لااقل بیهوشمان کنند و کلیه ملیه هایمان را در بیاورند و ببرند بفروشند...! واقعا جو وحشت انگیزی بر خانه حاکم شده بود...احساس میکردم نگاههای خانم ب و سهیل به من تغییر کرده و امشب من احتمالا موش آزمایشگاهی مراسم انرژی چپانی شان خواهم بود...خانم ب هم نامردی نکرد و موقع انتخاب فیلم ترسناکترین فیلم تاریخ سینما را انتخاب کرد...فیلم "درخشش" با بازی هولناک جک نیکلسون...!این فیلم به خودی خود از آن فیلمهاییست که آدم در شرایط کاملا روتین هنگام دیدن آن پاپیون میکند وای به وقتی که بخواهی نصفه شب این فیلم را در خانه ای غریبه که صاحب آن قرار است تا ساعاتی دیگر تو را با عالم متافیزیک ارتباط دهد ببینی
خانم ب حین تماشای فیلم دائم به قول سهیل حرفهای خفن خولی! میزد که مثلا این جای زخم را میبینی روی دستم...؟چند روز پیش یک بنده خدایی را داشتم بهش انرژی میدادم یکدفعه اور دوز کرد و افتاد به جانم و اینجور کارها شوخی بردار نیست و ممکن است به خودت یا دیگران صدمه بزنی و امشب هم به تو توصیه میکنم بیخیال انرژی گرفتن بشوی چون اگر دچار حالتهای هیستریک و حمله های عصبی بشوی حتما باید سه چهار مرد قوی هیکل باشند که بتوانند کنترلت کنند والا ممکن است بلایی سر خودت یا ما بیاوری...من هم که این حرفها توی کتم نمیرفت گفتم شده سهیل با چاقو بالای سر من بایستد باید همین امشب من این نیروی متافیزیکی را تجربه کنم و من هم نوشته میدهم و امضا میکنم که خونم پای خودم است و اگر یکدفعه زامبی شدم!! سهیل میتواند با چاقو من را بزند
آنقدر خانم ب با اطمینان از انرژی دادن و متافیزیک صحبت میکرد که کم کم من هم داشت باورم میشد و هروقت خانم ب میرفت مثلا نسکافه ای چیزی بیاورد من به سهیل با ایما و اشاره میگفتم جان سهیل خودت چنین چیزی را تجربه کرده ای؟ و آیا راست است؟ و سهیل هم خیلی قاطعانه می گفت که واقعا چیزهایی هست و من همیشه موقع انرژی گرفتن در فلان جایم احساس درد میکنم و نمیدانم آپاندیسم عود میکند و فتقم باد میکند و قس علی هذا
خب حق بدهید که من در چنین جوی و بعد از این بمباران سنگین روانی کمی در باورهایم مبنی بر نفی متافیزیک متزلزل شوم و خودم را در نقطه ی عطف بزرگ زندگی ام ببینم
دردسرتان ندهم...فیلم هم تمام شد و حوالی نیمه شب بالاخره مراسم انرژی تپانی آغاز شد...خانم ب از من خواست که آرام روی صندلی ام بنشینم و چشمهایم را ببندم و البته قبلش از من پرسید دوست داری دهنده باشی یا گیرنده...از آنجا که نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیافتد و در ذهنم هر اتفاقی را مد نظر قرار میدادم ترجیح دادم احتیاط کرده و علی الحساب دهنده نباشم...! ما که شانس نداریم...گفتم اگر یکوقت چشم باز کنم و سهیل را در حال هتک حرمت!! خود ببینم دستم به جایی بند نیست و خانم ب هم میگوید خودت گفتی که میخواهی دهنده باشی...! به هر حال اینطور بود که سهیل دهنده شد و من گیرنده...سهیل هم به فاصله کمی از من روی صندلی نشست و چشمهایش را بست...خانم ب بعد از کمی اس ام اس بازی اول به سراغ من آمد...عطر تنش را کاملا حس میکردم که نزدیک من ایستاده است ولی نمیدیدم چه کار میکند چون چشمهایم بسته بود...بعد از یکی دو دقیقه به من گفت چیزی احساس نمیکنی؟ من هم با کمال وقاحت گفتم نه...! چون واقعا چیزی احساس نمیکردم...خانم ب بعد به سراغ سهیل رفت و ندیدم و نمیدانم با او چه ها کرد و بعد از چند دقیقه که از سهیل پرسید چیزی احساس نمیکنی سهیل گفت نمیدانم در ناحیه فلان جا و فلان جایم درد دارم...!من آن موقع فکر میکردم این سهیل یا دارد فیلم بازی میکند و یا اینکه واقعا دارد زامبی میشود
بعد دوباره خانم ب به سوی من آمد...اینبار دستش را احساس میکردم که با موهای سرم در تماس بود انگار که بخواهد دو دستی بزند توی سر من...!ولی من همچنان هیچ تغییری را احساس نمیکردم...خانم ب از من خواست کوچکترین احساس هایی که دارم را هم گزارش کنم...البته راستش من زیاد رویم نشد...چون یک بادی توی دلم از سر شام پیچیده بود که فکر میکردم کم کم طاقت ضبطش را دارم از کف میدهم...! اما در مورد آن حرفی نزدم...کمی هم پایم از نشستن بی حرکت روی مبل خواب رفته بود که آن را هم مسکوت گذاشتم...چون به هر حال من منتظر تغییرات خیلی مشهود تری از چنین امور پیش پا افتاده ای بودم...خانم ب که دید من نم پس نمیدهم با یک خنده ی موزیانه ای گفت که "هنوز باید خیس بخوری"...دقیقا این جمله را به همین نحو ادا کرد و باز رفت به سراغ سهیل...راستش من دیگر میترسیدم چشمهایم را باز کنم...این سهیل بس که گزارش از احساس درد در قسمتهای مختلف بدنش میداد حتم داشتم اگر چشم باز کنم با یک موجود دگردیسی شده به سبک فیلمهای ترسناک هالیوودی مواجه خواهم شد و یا لااقل می دیدم که سهیل با یکجفت دندان دراکولایی روی مبل نشسته است...!خانم ب بار آخر که به سراغ من آمد فکر کنم دیگر تمام نیروی جادوئیش را به کار گرفت چون خوب که به فعل و انفعالات درون بدنم دقیق شدم احساس کردم کمی هم جیش دارم...! ولی باز هم رویم نشد چنین موردی را گزارش کنم و در جواب خانم ب که مصرانه از من میخواست حتی کوچکترین احساسهایم را بیان کنم گفتم که هیچ احساس قابل عرضی ندارم... من واقعا نمیدانم چرا بدن سهیل برخلاف من که مثل یک گونی سیب زمینی روی مبل افتاده بودم و هیچ ارتباطی با هاله انرژی برقرار نمیکردم به این آزمایشات جواب مثبت میداد و حداقل نشانه های درد در نقاط مختلف بدنش ظاهر میشد...یک حدسی که زدم (و خدا من را ببخشد) این بود که این خانم ب از سادگی و شیدایی این سهیل ما سوء استفاده میکند و هر از گاهی که به سمتش می رود یک جایی از بدنش را فشارکی میدهد یا نیشگونی میگیرد و سهیل هم طبیعتا از آنجا که پسر فوق العاده ساده ایست و مثل تخم چشمش به خانم ب اعتماد دارد اینها را میگذارد به حساب دردهای متافیزیکی
به هر حال بعد از حدود بیست دقیقه کلنجار رفتن خانم ب با گفتن اینکه گیرنده های من قفل شده اند (یا یک چیزی شبیه این) پایان مراسم را اعلام کرد و من با ترس و لرز چشمهایم را باز کردم و خوشبختانه بر خلاف انتظارم سهیل تغییر زیادی نکرده بود...!البته خانم ب گفت آدمهایی مثل من باید یک دوره مقدماتی را بگذرانند که نمیدانم چیچیشان باز بشود و بشود هاله انرژی را راحت تر به آنها منتقل کرد و قرار شد در فرصتی دیگر روی من بیشتر کار کند تا آماده ی پذیرش هاله انرژی بشوم
علی ایحال من که چشمم آب نمیخورد...اما واقعا شب خوبی بود...نمیدانم خانم ب اینجا را میخواند و کلا اهل اینترنت گردی هست یا نه...امیدوارم اگر اینها را میخواند از اینکه من جسارت کرده و وقایع دیشب را مطایبه آمیز نوشتم از من دلخور نشود...این خانم ب ی نازنین قطعا تواناییهای زیادی دارد...دختری در سن و سال او که بدون کمک دیگران و به تنهایی از صفر شروع کرده و به همه چیز رسیده است (حداقل از نظر مادی) حتما انسان با قابلیت و فوق العاده ایست...!من در مورد انرژی درمانی چیز زیادی نمیدانم...نه میتوانم بگویم خرافات است و نه میتوانم قبول کنم که علم است...چیزی که مسلم است بر روی من چنین پدیده ای جواب نداد...حالا یا من آدم نرمالی نیستم و نیاز به این دارم که بیشتر رویم کار شود و یا اینکه چنین نیرویی اصلا وجود خارجی ندارد و صرفا یک تلقین درونیست که باعث میشود بعضا احساس کنیم که در ما تغییراتی در حال حادث شدن است
به هر حال برای سهیل و دوست نازنینش بهترین آرزوها را دارم
از وبلاگ" شراگیم
اشکان،‌ پسر هشت ساله

اشکان 8 سالشه و با پدر و مادر و برادر بزرگترش در خونه ديوار به ديوار خونه من زندگی‌ ميکنن. پدر و مادر اشکان 3 سال پيش از ايران به آمريکا اومدن. پدر اشکان توی ايران زندگی‌ نسبتا خوبی‌داشته. مادر اشکان سه سال از پدر اشکان کوچيکتره و با پدر اشکان توی‌ راه مدرسه آشنا شده و با هم عروسی‌ کرده اند. چند وقت پيش که تولد هشت سالگي اشکان بود. براش کيک شکلاتی‌ خريده بودند. هرچند اشکان از کيک ميوه ای‌ بيشتر خوشش مياد. زن عموی اشکان هم برای تولد اشکان اومده بود و پنجاه دلار پول نقد بهش داد. زن عموی اشکان اون شب همون لباس سياه بلنده رو پوشيده بود. عموی اشکان از همون اول ميگفت که اون لباس، 180 دلار نمی‌ارزه،‌ ولی‌ زن عموی‌ اشکان گوشش بدهکار نبود و بالاخره لباس رو خريد! ‌ عموی اشکان خيلی وضع ماليش خوب نيست. مخصوصا که تازگی ها هم با شريکش بهم زده. آقا ناصر، شريک عموی اشکان، با عموی‌ اشکان يه لبنياتی داشتن که درآمد چندانی نداشت. آقا ناصر هم تصميم گرفت که از اون کار بزنه بيرون و با برادر زنش ماشين خريد و فروش کنه. ولي از همه اينا بگذريم، قضيه همکلاسی ِ دختر ِ همسايهً برادر زن‌ ِ شريک‌ ِ عموی‌‌‌‌‌‌‌ ِ اشکان(!)‌ که توی‌ ايران زندگی‌ ميکنه و بالاخره خواستگار پيدا کرده ، از همه اينها مفصل تره
اشکان 8 سالشه و با پدر و مادر و برادر بزرگترش در خونه ديوار به ديوار خونه من زندگی‌ ميکنن. من نه همکلاسی دخترهمسايهً برادر زنِ شريک‌ عموی‌‌‌‌‌‌ اشکان رو ميشناسم ،‌ نه پدر و مادر اشکان رو، نه حتي خود اشکان رو!! همچين آرزوی‌ قلبی‌هم ندارم که اين خونواده و قوم و خويشاشون رو بشناسم!‌ تنها آرزوئی که دارم اينه که مامان اشکان موقع صحبت کردن پای تلفن، آروم تر حرف بزنه و مراعات حال در و همسايه رو هم بکنه
از وبلاگ" پیام چرندیاتی

آقای مهندس

هندوانه را دوست دارم...اما وقتی آنرا زیر بغلم جا میدهند، میدانم که دردسری در راه است... رفتند و مناقصه ای را شرکت کردند و برنده هم شدند...پروژه ای گرفتند آنسوی مشهد... ما کجاییم؟ این سوی تهران...رییس گفت : پسرم ... فهمیدم که دیر شده ... رییس گفت : پسرم تو از امروز کارشناس کنترل پروژه این پروژه ای... فهمیدم که واقعا خیلی دیر شده و من در دردسرم... گفت : پژو 405 دوست داری؟ شادان گفتم : آری...گفت : پس هر هفته سه شنبه ها صبح میروی مشهد به پروژه سر میزنی و شبها بر میگردی... گفتم : در این صورت برایم پژو 405 را میخرید؟ ... گفت خیر جانم... پژوی 405 تو را از فرودگاه به کارگاه میبرد
اولین سه شنبه ساعت 3 صبح... ساعتم مثل صور اسرافیل ، من مرده در رختخواب را به زور جهنم و بهشت و مشهد و پروژه بیدار کرد...صورتم را شستم و نشستم...ساکم را مثل بره ای زیر بغل زدم... از زیر قرآنی رد شدم و صدای آبی را پشت سرم شنیدم...پیکانی دم در منظرم بود ... در خیابانها سگ بود...؟ نبود ... من و راننده و دیگر هیچ
دخترکی پشت بلندگوی فرودگاه با لوندی و دلبری از تاخیر این پرواز میگفت و آن پرواز... دستی شانه ام را خطاب کرد... برگشتم تا فحشی بدهم...دیدم " مهندس " است ... مدیر پروژه ... مثل آدم یبوست گرفته ای ، زوری زدم و لبخندی تحویلش دادم... کارت پرواز گرفتیم و در سالن انتظار ، انتظار را شروع کردیم...یک ساعت ...دوساعت ... سه ساعت... مردمان مثل مردگان قبل از قیامت ، هر کس یک صندلی گرفته بود و چرت میزنند
همان زن لوند اینبار از پشت بلندگو مثل همان روزی که پشت سفره عقد "بله" را پرانده بود، گفت : مسافرین عزیز پرواز شماره 234 به مقصد مشهد ... گفته و نگفته همان مردمان مرده بر روی صندلی ، مثل "زامبی " های خروشان، رم کردند و در خروج را برای سوار شدن نشانه گرفتند
اتوبوسی مارا به هواپیمایی که کمی بزرگتر از خودش بود رساند... تعظیم عظیمی کردیم تا از در هواپیما رد بشویم... مثل خرچنگ کج راه رفتم تا از راهرو عبور کنیم...بر روی صندلی هایی به عرض یک توالت فرنگی نشستیم... زانو هایم را تا امروز اینقدر از نزدیک ندیده بودم
نود مسافر را کنار هم به ظرافت چیدند... هواپیما خرامان خرامان شروع به خزیدن میکند تا به اول باند برسد... بعد تند ...تند تر...هواپیما از حرکتش میلرزد و ما هم از ترسمان... چند دقیقه با جاذبه گلاویز است.... اما پیروز میدان هواپیماست و نفس ما که از حبس سینه فرار میکند
تهران زیر پایمان سرفه میکند از دود...و مبدان آزادی مثل تیر و کمانی سر و ته در حال کوچک شدن... چشمهایم سنگین میشود... میخوابم... چیزی با شدت به پایم کوفته میشود... "مهندس" است که میز را برایم باز کرده است... دخترکی با فرغونی شکیل صبحانه آورده است.... میگوید چه میخورید؟ کالباس داریم و تخم مرغ... میگویم کالباس...میگوید : شرمنده تمام شده ... و تخم مرغ را روی میز میگذارد... بوی دموکراسی از تخم مرغ بلند میشود
هواپیما صدا های عجیبی میکند...کارهای عجیبی هم میکند... تمام صلوات های مقروض خودم را یکجا در آسمان ختم میکنم
بالای باند فرودیم... یکی از لنگهای هواپیما روی زمین و دیگری در هوا که مردم کمربند ها را باز میکنند و چمدانهایشان را بیرون میکشند... کسی تذکر ایمنی را حتی به وسایل بقای نسل خودش هم حواله نمیدهد
پژو 405 مارا به کارگاه میبرد...تهدید میکنیم...تهدید میکنند...داد میزنیم .... داد میزنند... یقه میگیریم ... یقه میگیرند...دعوا میکنیم... دعوا میکنند... در آخر هم بعد از ظهر روی هم دیگر را میبوسیم و سرو ته میکنیم و به مشهد باز میگردیم
ساعت 7 عصر مشهد ..."مهندس" میگوید برویم زیارت... نایی برای مخالفت نیست...به دعا هم برای سالم برگشتن نیاز دارم... پس میرویم... حرم شلوغ است و شلوغ..."مهندس" مثل کشتی یخ شکنی، یخ مردم را میشکند و در آنها فرو میرود ...من هم در خلا پشت سرش جاگرفته ام و پیش میروم
هوس " مهندس" سر باز میکند که ضریح را بگیرد... از من نظر نمیخواهد... پشت گردنم را دوستانه میگیرد و مثل نوک پیکانی مرا به سمت ضریح نشانه میرود و راه می افتد...صورتم راه دونفرمان را باز میکند...اول کتف و شانه مردم را حس میکردم ... انتهای راه ، باسن و پاهای آنها... در آخر هم با فلز سرد ضریح یکی شدم و مهندس کماکان فشار میداد... در آخر که فهمید بیشتر رفتن محال است، مرا به حال خودم رها کرد... نمیدانم من ضریح را گرفته بودم یا ضریح مرا
ساعت ده و نیم فرودگاه... خسته بودم... خواب را میخریدم... گرد کارگاه رو سرم و نقش ضریح زیر چشمم... سوار هواپیما شدیم...پرواز ...تکان... افتادن در تمام چاله ای هوایی و آمدن غذای ظهر در دهانمان...فرودی به سلامت ... و کیسه ای نذر و نیاز برای رسیدن به خاک ...خداحافظی میکنم
تاکسی میگیرم... قلم و کاغذی در می آورم و مینویسم
به نام خدا... بدینوسیله اینجانب.... فرزند .... استعفای خود را اعلام نموده و
از وبلاگ" گفت و چای

رفته بودم ميوه بخرم، حتماً خبر داريد امسال چقدر ميوه گرون شده. از آقاي ميوه فروش كه نسبتاً چاق و شكم گنده ای بود با سبيل هاي بنا گوش در رفته، پرسيدم
ببخشيد اين گلابي ها كيلو چنده؟
كيلو 2000 تومان
ببخشيد من ديشب ازتون پرسيدم گفتيد 1500 تومان
ميوه فروش با لحني عصباني و بي تربيتی جواب داد
آبجي منهم تا ديشب دختر بود
منهم بي اختيار جواب دادم
خب حالا اين درسته كه خسارتش رو از ما بگيري
گفتن اين جمله همان و دست به يقه شدن با ميوه فروش همان ...! نزديك بود سرمو بندازه لب جوي آب و گوش تا گوش ببره ... البته با وساطت مردم قائله ختم شد! ولي آخرش ما علت گروني رو ملتفت نشديم
از وبلاگ" آشپزباشی

آخ اگه بارون بزنه
بارونو دوست دارم هنوز چون جیگرو حال میاره! مردم چه مهربون می‌شن وقتی که بارون می‌باره
دیروز بعد از افطار خواستم کمی پیاده‌روی کنم و مختصری هم هوا بخورم که هوا طوفانی شد و باران تندی گرفت. اما من بی‌خیال باد و باران مشغول قدم زدن بودم و زیر لب برای خودم می‌خواندم: بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره که ناگهان صدای ضعیفه‌ای حواسم را کاملا پرت کرد
آقا من با جوب خیلی فاصله دارم؟
صدا از پشت سر می‌آمد. برگشتم و دیدم آن نوای ملکوتی متعلق به خانوم محترمی‌است که داخل خودروی پرایدش نشسته و از بنده حقیر کمک می‌خواهد. می‌خواست با ماشین از کوچه وارد خیابان شود که ظاهرا نمی‌توانست و باید کسی کمکش می‌کرد. من‌هم که عشق کمک و فداکاری و یاری رساندن به هم‌نوع دارم بلافاصله راهنمایی‌اش کردم. وقتی‌که کمک من به ایشان تمام شد نوبت او بود که کمک کند. پس با لحن محترمانه‌ای گفت: بنده خدا تو که حسابی خیس شدی. مسیرت کجاست؟ من می‌رسونمت
جواب دادم: خیلی ممنون. همین‌جوری بی‌هدف دارم توی خیابونا می‌چرخم. او هم خیلی راحت گفت: پس بیا بشین دوتایی با ماشین بچرخیم. چون منم هیچ هدفی ندارم
بنده چشم و دل پاک و آفتاب مهتاب ندیده که تا به‌حال با جنس لطیف نه مصاحبتی داشته‌ام و نه مجالستی! احساس کردم که در شرف اغفال شدن قرار گرفته‌ام. بنابراین ابتدا کمی سرخ و سفید شده و بعد خطاب به ایشان گفتم: شما لطف داری ولی من الان حس و حالشو ندارم
دقایقی به اصرار ایشان و انکار بنده گذشت تا اینکه دیدم از کیفش خودکار و کاغذی برداشت و چیزی نوشت و به من داد و گفت: من شهلا هستم. اینم شماره همراه منه. دوست دارم لطف امشبتونو جبران کنم. خوشحال می‌شم تماس بگیرید
نتیجه‌گیری اخلاقی: سعی کنید در روزهای بارانی به خانمهای تنها کمک کنید
از وبلاگ"حزب جوانان زیر آفتاب" نوشته نادر جدیدی

گفتگو
خارجي / روز / محوطه جلويي يك ساندويچي در ستارخان
گوشه گير در حاليكه بظاهر! مشغول خوردن يك هات داگ است به حرفاي دو نفر كه در ميز کناری به غذا خوردن مشغولند، گوش مي دهد
عيد چه كار كردي؟
عيد كه بابا خيلي خوش گذشت! مصطفي زنگ زد گفت بيا كيش. منم گفتم خرجم زياد ميشه، پول هواپيما رو حساب كرد چهار، پنج روز اونجا بودم. دويست، سيصد تومن خرجم كرد
خوش به حالت پس حسابي حال كردي
آره هفته پيش هم با چند تا همكارا يه ماموريت! رفته بوديم رامسر. حسابي خوب بود
راستي كفشت چقدر به پات مياد. مباركه، چند گرفتي؟
من كه پول بالا اين چيزا نمي دم. امير ديروز زنگ زد. بچه با محبتيه! گفت بيا يه سر اينجا. گفتم خودم كه كار دارم يكي از آشناها رو مي فرستم. گفت نه خودت بيا كار واجبيت دارم!! منم رفتم ديدم دو جفت كفش از تركيه برام سوغت آورده
بابا دمت گرم. ببينم اوضات چطوره؟ پس اندازم مي كني؟
آره هر چي در ميارم دوسومشو مي ذارم كنار. ما كه بيمه نداريم؟
آره به خدا. من خر كه مثل تو عقل معاش نداشتم الآن آويزون بچه ام شده ام
ببين اين يارو ميز بغليه چشه؟ زوم كرده رو ما
آره والله! مرتيكه نديد بديد
كي؟ ... اين يارو گوشه گير نديد بديده؟! آره ؟
از وبلاگ" گوشه گیر

اين مكالمه كاملا واقعي است و طي همين چند روز قبل اتفاق افتاده بخونيد
آقا ببخشيد ميشه اين كارت را براي من پرس خشك بكنيد؟
نه آقا اين كارتها را كه پرس نمي كنند
براي چي؟
مرد حسابي اين كارت عابر بانكه، اين را بايد بگذاري تو دستگاه پول بگيري
يعني نميشه هم پرس كرد هم پول گرفت؟
اگر پرس بكني كه ديگه دستگاه بهت پول نميده
خب حالا من چكار كنم اين كارته خراب نشه؟
مگه بانك باهاش يه كيف بهت نداد؟ بگذارش تو همون كيفه خراب نميشه
خب يعني اصلا نبايد اين كارتها را پرس كرد؟
مرد حسابي گير آوردي مارو
نه بخدا شوخي نميكنم، خب بلد نيستم، يعني چون بلد نيستم بايد برم بميرم
نه آقا نبايد پرس بكني، برو بگذار ما به كارمون برسيم


لذتی که در انتقام هست در عفونیست
کارم گیر یه بنده خدایی افتاده بود چندین بار بهش زنگ زدم یا گوشی را جواب نمیداد یا میگفت بگید نیستم و آخر سر که خانمش هم گفت هستش پیغام داد که دستم بنده و بگید چند دقیقه بعد زنگ بزنه. دیگه بهش زنگ نزدم به یه هفته نکشید که طرف کارش به من گیر افتاد، در عرض 5 ساعت 8 بار به خونه و موبایل زنگ زد و گوشی را جواب ندادم یا گفتم بگید نیستش، تازه فهمیدم لذتی که در انتقام هست در عفو نیست
از وبلاگ" لحظه(تراشیدم...پرستیدم...شکستم

فعالیت سیاسی
امروز سیاسی ترین فعالیت عمرمو انجام دادم
وقتی امروز برای شرکت در تجمع روز دانشجو تو دانشگاه تهران(اونم واسه یه اولین بار)از در دانشگاه تهران نتونستم وارد بشم مثل گربه!از نرده های دانشگاه رفتم بالا...وقتی رسیدم بالا تازه فهمیدم چه گهی خوردم!موندم رو هوا بالای یه ارتفاع 3 متری!در اون لحظه فقط به آزادی فکر می کردم...فکر می کردم اگه برم تو، آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و این چرت و پرتا!!!تو ایران برقرار میشه واسه همین از اون بالا پریدم پایین...اما الآن فکر می کنم که چطوری دو سه هفته این پای لنگو تحمل کنم
از وبلاگ" بادمجان

جايزه، جايزه، جايزه
آيا در جستجوي يك پول هنگفت هستيد؟ آيا مي خواهيد ازدواج کنید ولي سرمايه اي نداريد؟ آيا كمپاني-تان ورشكست شده است؟ آيا زير بار قرض له شده ايد؟ بياييد و دوربين ديجيتال من را فيلم كنيد و 10 دلار كانادا جايزه بگيريد. تازه الآن ارزش دلار كانادا خيلي هم بالا رفته. مثكه خوبي به ما نيومده! چند روز پيش توي اين راهروهاي بيرون سالن سينما ديدم دختري وايساده تبليغ مي كنه بياين براي سرطان سينه كمك كنين. بعد چون دختره خوشگل بود نيرويي مغناطيستي - الكتريكي - عاطفي فيزيكي من رو به سمتش جذب كرد و ناچار براي اينكه كم نيارم به دعوتش لبيك گفتم و در اين عالم بي پولي، سه دلار هزينه كردم براي سرطان سينه. بعد از جوابش دختره يه چيزي بهم داد كه هنوزم نمي دونم به چه دردي مي خوره. خلاصه در حالي كه احساس نيكي مي كردم و به خودم مي گفتم تو نيكي مي كن و در دجله انداز، كه ايزد در بيابانت دهد باز، فرداش به طور مشكوكي يكي از پين هاي دوربين ديجيتال تازه ام كج شد (ديگه نمي دونم چه جوري كج شد!) هر چي فكر كردم نفهميدم چرا در جواب اون كار، اين كار رو كرد. فكر مي كنم مي خواسته بگه: مرتيكه مي خواي كمك كني به جاي اينكه بري سرطان سينه زن ها پول بدي براي سرطان پروستات مردها پول بده! پسره جلف چشم چرون
از وبلاگ" انبوهی گفتمان


موقع اون رسيده كه خودم رو معرفي كنم. نمي دونم اين چه عادت بديه كه هر كسي فكر مي كنه خيلي آدم مهميه و بايد حتماً خود رو معرفي كنه. پس براي اينكه اين رسم غلط از بين بره، من خودم رو معرفي نمي كنم. مي رسيم به نام اين وبلاگ. من متوجه نمي شم كه چرا هر كسي بايد براي هر كاري كه مي-كند، دليل داشته باشد. من رفتم توي اين سايت (خدا بگم اين مايكرو سافت رو چي كار نكنه؛ از بس «ي» نوشته و پاك كردم داره حالم بد مي شه!) ديدم خيلي خوبه. البته ميدونيد، كه خيلي ها براشون چيزهاي مجاني هميشه خوب حساب مي شه و من هم با اينكه جزو اون دسته از آن آدم ها خودم رو به حساب نمي آرم، دوستانم من رو در همون دسته جاي مي دن. بنابراين فرصت رو مغتنم شمردم و «يوزر» و «پسوردي» آفريدم و خودم رو بي خود قاطي كردم. يه جا از من پرسيد كه اسم وبلاگ رو چي مي خوام بذارم. من هم همين جوري گفتم «لامپ»! نمي دونم چرا اون لحظه اين كلمه به ذهنم اومد. به هر حال، بعدش خيلي پشيمون شدم. فكر كردم اين همه اسم قشنگ هست مثل: «سردبير: خودش»، «آقاي مهتاب»، «يه گاز ليمو ترش»، «افكار منهدم يك مرد پخش ؟؟؟»، «فوق متخصص جراحي بيني»، «دايره جنايي»، «دو فوت مكعب آب حوض»، «هوو ...ش !»، «وبلاگ خيلي سه»، «آب انبار» و خيلي اسماي قشنگ. چرا من اين لامپ رو انتخاب كردم؟ با اين حال چون حرف مرد يكيه، اسم وبلاگ رو تغيير ندادم و همانند همه ايراني هاي ديگه که مي دونن ممكنه حرفشون بي معني باشه ولي شصتاد ساعت متوالي وقت صرف توجيه كردنش مي كنن، نشستم يه وجه تسميه براي اين وبلاگ انتخاب كردم: «لامپ» فكر روشنايي مدرن! حالا مي تونم بفهمم كه چرا اولين كلمه اي كه به ذهنم رسيد «چراغ» نبود
از وبلاگ" لامپ"(از اولین وبلاگهای فارسی

آپارتمان یا کشتی نوح؟
خلاصه این ماه مزخرف و طولانی مرداد تموم شد و با تموم شدنش تعطیلات دراز و طولانی تابستونی شرکت که ماشائ الله از تعطیلات سال نو و عید نوروز چیزی کم نداشت و یه جورایی حتی پوز اون رو هم زده بود به آخرش رسید و اگه خدا بخواد از فردا دوباره شال و کلاه می کنیم و میریم سر کار. خیلی جالبه که توی این تقریباً بیست روز تنها چیزی که ذهن خودآگاه و ناخودآگاه من اصلا به سمت و سوش گرایشی پیدا نکرد،همانا محیط کار و شرکت و تولید بود. من نمیدونم با این تعهدی که تک تک ما ایرانیها نسبت به کارمون داریم چه جوری تا حالا این مملکت سرپا مونده؟!اینهمه شور و اشتیاق و علاقه برای رفتن به سرکار واقعاً وصف ناشدنیه.عینهو بچه کلاس اولی فقط منتظریم زنگ بخوره و مدرسه تعطیل شه و بدوبدو بریم سمت خونه هامون
توی این چند روزی که نرفتم سر کار متوجه شدم این آپارتمانی هم که ما توش زندگی می کنیم بر خلاف اون چیزی که تا حالا تصور می کردیم همچین آپارتمان ساکت و آرومی هم نیست.دقیقاًاز ساعت 9 صبح به بعد آپارتمان میشه گاوداری
از یه خونه صدای جاز و طبل و دُهل میاد جوری که انگاری جیبسی‌کینگ قبول زحمت کرده و اومده اونجا داره برنامه اجرا میکنه.از خونه همسایه بغلی سر و صدای بچه‌ها و مادر گرامی شون که تا حالا فکر می کردم خانوم خیلی متشخصی هستش میاد.خانم سانتی مانتال با کلاس عصرگاهی که ظاهرا صبح ها توی همون ماهیت اصلی خودش قرار می گیره.چنون فحش های چارواداری خواهر و پدر! به بچه های تخسش میده که با شنیدن اون فحش ها و عربده ها فکر میکنی نبش دروازه غار وایستادی.من فقط حیرون موندم این خانومه باربی و قلمی این نعره ها و عربده ها رو از کجاش در میاره؟!لامصب هر چقدر عصرها خانمه،روزها عینهو دیو تنور می کشه.فکر کنم سیستم صوتی این خانم به صورت دالبی و از جایی شارژ میشه؟!این طبقه بالای سر ما هم که ماشالله بزنم به تخته انگاری از ساعت نه به بعد،درطویله رو باز می کنند و یه مشت گاو و گوسفند رو ول می کنن توی یه مرتع بدون چوپون.انگار که اومدند توی یه دشت فراخ سیزده بدر!همچین بصورت چهار دست و پا جفتک میندازند که این روزها به همه شون شک کردم و تصمیم گرفتم یه روزی بچه هاشون رو ببرم آزمایشگاه یه تست کروموزم ازشون بگیرند ببینم آیا واقعا اینها بچه آدمیزاد هستند یا با یابو نسبت و قرابتی دارند؟
دقیقا صبح ها خونه شون میشه باغ وحش.عرعر و ما ما و بع بع و واق واق.والله به خدا یه موقع صبح یه مهمون بیاد خونه آدم فکر میکنه ما توی گاوداری زندگی می کنیم.خلاصه که آپارتمان نگو،بگو کشتی نوح!البته خب این بنده خداها به هوای اینکه ما هر روز صبح زود میریم سر کار ظاهرا متوجه این موضوع نشده بودند که همون موقعی که سه چهار نفری به اتفاق مادر گرامی در حال تمرین اپرای"وحوش در طبیعت"بودند آقا کیوان گُل توی طبقه پایین خوابیده.بهر حال همسایه اند و باید تحمل شون کرد.فقط یادم باشه از این به بعد به امور اداری بگم یه رونوشت از برگه مرخصیم هم برای این همسایه بالایی بفرسته که اونها هم در جریان باشند توی این جنگل یه کسی هم طبقه پایین خوابیده
توی این مدت که تعطیل بودیم کار خاص و مهمی نکردم چون اصلا قرار هم نبود کار مهمی انجام بدم.صبح ها تا ساعت 9-10 می خوابیدم و هر وقت که بیدار میشدم یادم میوفتاد که آدم چقدر باید بدبخت باشه در حالیکه میتونه تا ساعت 10 صبح بخوابه اونوقت باید هر روز ساعت 5 صبح بیدار شه و بره سرکار.هرچند فکر می کنم اگر تعطیلات یه هفته بیشتر ادامه داشت به مرض بستر مبتلا میشدم!این چند وقته دو سه تا فیلم دیدم.چند تایی از رفقای قدیمی رو ملاقات کردم.دارم یکی دو تا کتاب میخونم اگه تموم شد اینجا در رابطه شون می نویسم.دیگه همین.آهان جا داره همین جا از ساندویچی ویدا خیابون پاسداران تشکر مخصوص کنم که نزدیک به 20 روز سر ظهر با یه ژامبون گوشت پذیرای قدوم مبارک من بود.الان میتونم بخوبی ادعا کنم آدمیزاد اگه یه ماه پشت سر هم ساندویچ بخوره بدنش کرم نمیذاره ولی بیشتر از یک ماه رو هنوز امتحان نکردم!بهرحال روزگار نشون داده که چه ما بریم سرکار و چه نریم به چرخشش ادامه میده.پس بهتره آق دایی رو هم بکشیم و از فردا بریم شرکت که دیگه حوصله مون از این همه تعطیلات سر رفت
از وبلاگ" از پشت یک سوم

من مرده ي اين تايمرهاي چراغ قرمزهاي سر چهار راهي هستم. واقعاً اين تايمرها انقلاب عظيمي در علم رياضي بپا كردن به طوري كه اگر ما تا حال فكر مي كرديم قبل از عدد مثلاً 37 عدد 36 هستن، خيلي اشتباه فكر مي كرديم چون قبل از عدد 37، هر عددي مي تونه باشه از جمله 24، 16، 7 و حتي 42! به هر حال همينه كه هست! البته بگم كه هفته ي پيش به لطف اين انقلاب عظيم كه اين تايمرها درعلم رياضي ايجاد كردند، من داشتم يك تصادف بسيار خفن سر تقاطع خيابان دولت با بلوار كاوه مي كردم! به اين صورت كه خب من اومدم از چراغ قرمز رد بشم ديدم تايمر عدد 24 رو نشون مي ده بعد 4 متر كه رفتم جلوتر، تايمره يهو از خودش حال در كرد و عدد 0 رو نمايش داد! بعد البته من اون موقع كه نفهميدم تايمره اين طوريه. بعدش ديدم از سمت چپ تقاطع، مقادیر معتنابهی ماشين به همراه بوق و چراغ و البته الفاظ بسيار مؤدبانه دارن به طرف من ميان ...! ... خب همينه كه هست
از وبلاگ" ونوس
عاشقیت در 24 ساعت
دخترک را می بینی،دلت می ریزه پایین و بعدش شروع می کنی واسه خودت خیال بافتن و اون رو اونجوری تصویر می کنی که همیشه ایده آل بوده برات.اونم از تو خوشش اومده و داره چپ و راست تورو تطبیق می ده با آرزوهایی که همیشه داشته
شب می زنین با هم بیرون و حرف می زنین و حرف می زنین و حرف می زنین و پیتزا می خورین
اگه عقلتون برسه همین جا باید رابطه رو قطع کنین و نزارین کش پیدا کنه.دو روز بیشتر با هم بودن به داغون شدن کاخ آرزو و خیالات نمی ارزه
از وبلاگ" خرمگس

سلام
دل به نگاه اولین گشت اسیر چشم تو
امروز که از سرکار برمی گشتم این را پشت یک کامیون حمل مواد سوختی خوندم. آقا من عاشق شدنم هم راننده کامیونی بوده خودم نمی فهمیدم!! هی این بنده خدا نریمان بهم می گفت ها ولی باور نمی کردم. بذار از اول بگم. به علت استعداد فراوانی که من داشتم حالا چه به صورت بالقوه و چه به صورت بالفعل! همون سال اول دانشگاه که بودم پتک عشق بر سرم و ساتورش بر قلبم فرود آمد. بعد از ظهر یکی از چهار تا سه شنبه آبان ماه بود. ساعت 3 و آقا بنده بعد از ارتکاب جرم که همانا فرار از کلاس کامپیوتر بود کوله به پشت در حال دویدن به سمت تلفن بودم تا ضمن ارسال خبر فرارم از کلاس مژده تلپ شدنم را برای آخر هفته به یکی از دوستانم بدهم ... تا از خوشحالی ذوق مرگ بشود ... نریمان تو سالن دانشکده نشسته بود رو شوفاژهای بغل پاسیو و نظاره گر راهپیمایی عموم بود. تجهیزات نشیمنی اش هم که عالی ... و گرنه کی می توانست این همه مدت رو شوفاژها دوام بیاورد و راه راه نشود !! مثل همیشه آرام و خونسرد، به قول بچه خوابگاهی ها بی خیال جعفر !!! آق من هم که هول، عین آدم ندیده ها. (از اینجا به بعد را مثل فیلم هندی ببینید و همه چی راتصور کنید. با تشکر خاتون!) من داشتم تو سالن می دویدم دو تا پله وسط سالن را یکی کردم. از دور نگاهمون با هم یکی شد. من تو سه شماره محو این بچه شدم و صد البته اون هم محو من شد!! آخه کی تا حالا پسری با کله به اون گندگی دیده بود
اون موقع فکر کردم اون هم مثل من دچار حالت خاص شده ولی نگو داشته می گفته این شتره کیه اینجوری عین اسب دارد وسط دانشکده می دود!! تمام تصاویر دور نریمان کم رنگ شد و خودششد، اون وسط صفحه باتیتر!! صداهای تو سالن گنگ و کشدار شده بود فقط و فقط خودش بود و خودش و آن نگاه آرام و بی تفاوت و دهن باز من که به سه سوت تا آخرین درجه ممکن بازمونده بود ...! ... و لبخند زد!! بچه خندید!! من خنگ بی تجربه هم فکر کردم به من لبخند زده نگو بغلی اش جوک گفته!! (آقا یک روز یک پنج حرفی رفته بود خونه یک سه حرفی
از وبلاگ" خاتون


خلستان در عربستان
روز - داخلی - هتل
ندا تشریف می برد دستشویی.ناگهان صدای جیغ او ما را از جا می پراند.ما(من و خودم...آن دو تای دیگر دارند با پریا حرف می زنند.)دوان دوان می رویم و داد می زنیم:"ندا چی شد؟"ندا می پرد بیرون و هراسان می گوید:"اینجا آینه داره!!!(توضیح:نگاه کردن به آینه احرام را باطل می کند
پریا:کجای کارین؟اینجا سوسکم داره!!! این مزخرفاتی که این می نویسه همه بیخوده جیگر..... (به خاطر پارازیت اخیر معذرت می خواهم!از گلواژه های جناب بدیع الحکما ذغال الدین مهدی بود
ما سعی می کنیم ندا را دلداری بدهیم:اشکالی نداره عزیزم.الآن یه حوله می اندازم روش
ندا(گریان و نالان):نمیشه!خیلی بزرگه
ما یک حوله ی بزرگ،خیلی بزرگ،زیادی بزرگ،بزرگ،بزرگ،خلاصه بزرگ برمی داریم و وارد می شویم
ندا(در حالی که پشت ما قایم شده و چشمانش را محکم بسته:"مهسا مواظب باش!پشت دره!درو که باز کنی یهو جلوت سبز میشه!ما در حالی که حوله را دودستی چسبیده ایم،پاورچین پاورچین قدم برمی داریم و با لحن کاراکترهای شجاع فیلم های ترسناک می فرماییم:"نترس!چیزی نمیشه."وارد می شویم.ندا دوباره جیغ می زند.صدای خنده ی ملت (پریا و ندا و نیره)به گوش می رسد.ما با یک حرکت سریع حوله را روی آینه می اندازیم.حوله می افتد.ملا و ندا جیغ زنان خارج می شویم.صدای خنده ی ملت دوباره به گوش می رسد.اما ما از لطف خدا ناامید نمی شویم.بالاخره زمانی می رسد که ما هم به ظالمین خواهیم خندید...آری...و آن هنگام از اعمال ننگین خود شرمنده خواهند شد

ما نماز مغرب و عشا را خوانده ایم و تصمیم داریم پیش از آغاز نماز جماعت جیم شویم تا به کارهایمان برسیم(جداً که بسیار احمق تشریف داریم!!)قدم های سریع ،نفس های بریده،چهره های خیس از عرق،
و ناگهان:الله اکبر...الله اکبر...چند خانم جلوی ما را گرفته و با گفتن:"الصلاه الصلاه"مانع خروج ما می شوند!ای بابا خانم جان ولم کن من نمازمو خوندم...نخیر
صف می بندیم.ما دو تا نماز مستحبی دو رکعتی نیت می کنیم تا لااقل دلمان نسوزد!بغل دستیمان این ندای گیج!که سوژه تازه ای برای خنده پیدا کرده در حین ادای نماز درآوردن(مصدری بهتر از این نشد؟!)غش غش می خندد و ما حرص می خوریم...وقتی می خواهیم برویم یکی از همان بانوان نقابدار شبه زورو جلوی ایشان را می گیرد و یک چیزهایی بلغور می کند(مفهوم صحبتهای ایشان تا جایی که ما فهمیدیم این است که وسط نماز نباید خندید!)ما که مشاهده می فرماییم خانم بسیار عصبانی می باشد می پریم وسط و در حالی که آستین ندا را می کشیم می فرماییم:"هی مجنونه عذرا!!!"بانو نگاهمان می کند :"مجنونه؟!!"ما:"نعم!نعم!قد جائت الی البیت لطلب الشفائ منه!!!"ندا بمیری!!زود باش در رو!!!خدای را شکر که سرمان بر باد نرفت
از وبلاگ" حکایاتی از خلستان امجدی

مرغ تسبیح گوی و من خاموش

عصر جمعه ساعت 5 به شیراز سرازیر شدیم.هوای مطبوع اردیبهشتی بود.ساعت 8 رسیدیم قادر آباد نزدیک پاسارگاد و 150 کیلومتری شیراز.رفتیم خونه حج ذبیح الله که باهامون آشنا بود.خود حج ذبیح رفته بود ابرکوه عروسی ولی اصرار اصرار که پسرام خونه هستن برید خونه.ما هم گفتیم شام رو لوار بشیم، همونجام می خفیم(به کردی یعنی می خوابیم
پسرش با اون لهجه شیرین شیرازیش خیلی ما رو تحویل گرفت.از در خونه که وارد شدیم دو بیت شعر به دیوار بزرگ نوشته بودن که نشون می داد مهمون نوازن و از این دست مهمونا زیاد دارن
احساس غریبی مکن اینجا که رسیدی این خانه ناچیز تعلق به تو دارد
رزق با پای میهمان می آید از خان غیب میزبان ماست هر کس می شود مهمان ما
هاشم پسر حج ذبیح خیلی گرم گرفت و فکش تا ساعت 11 از حرکت رفت و برگشتی با فرکانس 10 بار در ثانیه پایینتر نیومد.البته حرفاش خیلی شیریرن بود؛ از هر دری می گفت؛از شکوه کورش و عظمت هخامنشیان،خاطرات جشنهای 2500 ساله،کشته شدن گاو همسایه و خوردن ۲ کیلو گریس یکی از همولایتی هاشون سر شرط بندی .یه کمی هم طبق روال ایرانی ها می زد تو جاده خاکی سیاست و
یه کمی هم زد تو آشفته بازار ادارات ؛از این جریان دلش خیلی پر بود،2 سال آزگار کارش گیر یک مدیر کل نیرز افتاده بود و بیچاره شده بود.سر شام هم برای اینکه داستان این جریان رو ناتموم نذاره لب به غذا نذاشت تا جریان تموم بشه.یه کمی هم از داستانهای 20-30 سال پیش خودشون در اشنایی با ما قوم نجف آبادی می گفت
در این بین من هم گاهی سری تکون می دادم و گاهی هم از مطالعات کورش شناسی خود اظهار فضلی میکردم
خلاصه 11 و ربع رفتیم که بخسبیم.به چوب لباسی چند زیر شلواری بود که باز هم تعدد تردد مهمان رو تایید می کرد.من یکی از اونا رو با ترس و لرز پوشیدم .جریان جنگ بود وآرپیجی و تانک و تصادف با جدول خیابون و تجربیات فراوان در این زمینه
خونه حج ذبیح باغی داشت که پنجره اش به محل ما باز میشد ،توش پر مرغ و چوری و خروس بود؛وخروس...این ساعت خدایی که صباح بانگ بر می زند که برخیزید
هنگام سپیده دم خروس سحری دانی ز چه رو کند نوحه گری؟
یعنی که دمیدند در آیینه صبح از عمر شبی گذشت و تو بی خبری
اما امان از خروسی که سیستم عاملش ویروسی شده باشد و تو کدهای برنامه نویسیش یه حلقه بینهایتیاباشه که وقتی یک قوقولی قوقو تو حلقه افتاد دیگه تا تمام شدن باطری تکرار میشه؛اون وقت به این خروس میگن خروس بی محل
دوتا خروس بودن که از وقتی سر به بالین نهادیم با هم کورس گذاشتنو دم از دم نبریدن و تا صبح نذاشتن 1 ثانیه بین 2 تا صدا فاصله بیفته
نمی دونم چرا تا صبح که خوابم نمی برد همش به یاد اون حکایت سعدی می افتادم که
یاد دارم که شبی در کاروانی همه رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته، شوریده ای در ان سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت؛چون روز بشد گفتمش ان چه حالت بود؟گفت بلبلان را دیدم که بنالش درامده بودند و از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه ،اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من خاموش
دوش مرغی به صبح مینالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نسیت مرغ تسبیح گوی ومن خاموش
آنقدر این دو خروس تا صبح تسبیحیدند و ما نالیدیم که اگر سعدی به جای ما بود با گیوه خود توی سر و مغزشان می زد و به قول حافظ رشته تسبیح رو می گسست
صبح ساعت ۴ِ۵ رمیدیم و رفتیم شیراز
حج ذبیح تا که جریان خروس رو شنید یکی از خروسها رو کشت و برگشتنه برا ناهار خروس جلومون گذاشت.دلم سوخت برا این خروسه که برا تسبیح خدا شهید شده و من بی تسبیح دارم می خورمش؛ براش سرودم
آن خروسی که کرد تسبیح دوست از د ل آورد سخن که هر چه ازوست
حج ذبیحش ز بیخ کله برید تا که جان برکند ز ما بر دوست
ذبح حق شد سرش ز کله پرید دارحلاج است و کندن پوست
تا که آوای دوست خواند گردید کشته عشق به تیر کمان دوست
از وبلاگ" بلغوریات یک حمید ربیعیان

گفتم آخرین افتخاری که کسب کردم چی بوده؟؟؟نه جداًنگفتم؟؟جونم براتون بگه در ادامه سرافرازی های خودم اخیراًدر مسابقۀ مقاله نویسی دهۀ فجر استان شرکت نموده و در کمال ناباوری دوم شدم!!!البته تا2روز پیش اول بودما ولی یکی از حراستیهای استان یه مقاله نوشت و ما دوم شدیم!!!قرار بود جایزمون سکه باشه که اونم به...خجالت میکشم بگم...بعلهههه دوستان روحانی شرمنده کردن مارو و یه قواره چادری به ما تقدیم نمودند!!!نه من کجام شبیه دختراست؟؟؟نه اسمم نه قیافه کریهم نه اندام گردالیم!!!حالا یارو برمیگرده میگه(نیش خند رو لباش تجسم کنید):البته این هدیه برای خانوما مناسب هست ولی نمیدونم آقایون چیکارش میکنن
منم تندیسی از گل لگدمال شده آلوده به نجاسات حیوانی بودم که در وسط جمع ایستاده بودم...کلی حساب کرده بودم رو این سکه ها...از وقتی هم که اومدم دوستان شرمنده کردن و هیمیزنن که چادرتو سر کردی؟؟؟زن من میشی؟؟؟یه چادریم پیش ما داریا!!!...خلاصه تا ما باشیم واسه انقلاب مقاله ننویسیم...اونم چی با این اسم:تاثیرات انقلاب اسلامی بر جامعه متفکر آمریکا...مرض...بای بای
از وبلاگ" طناز

نمياد تا بدونه ، جاي خاليش تو خونه واسه من يه زندونه

اامشب ميخوايم بريم تو تريپاي لاو و غم هجر يار وو اينجور صوبتا ! اين حاج خانوم ما ما رو ترک کرده رفته تهرون خونه باباش ! خلاصه خودوم اينجا دلوم در پيش دلبر خدايا اين سفر کي ميشود سر ؟! يه غلطي کردم ترم تابستونش رو جور کردم که تهران باشه ! حالا اونجا جا خوش کرده در حد تيم ملي
حاج خانوم ميدوني امشب چن شنبه اس ؟ فردا صبح ، صبح جمعه اس . بدون تو ديگه حس خوردن کله پاچه تو سحر روز جمعه ندارم . ديگه گوشت زبون و صورت و چشم و پاچه هم از گلوم پايين نميره
هي هي حاج خانوم خرابوم ! هر روز اين بنجامين و آگنما و اون يکي گله که اسمش رو ياد نگرفتم روآب ميدم به ياد تو . پرده ها رو ميکشم کنار تا به گلا نور برسه و جون بگيرن
هي خدا ! حاج خانوم ميرم فلان اداره ميگم بيا ماهي 20 هزار تومن بده يه اکانت اينترنت ماهيانه نا محدود بگير در حد تيم ملي صفا سيتي با لبات بازي ميکنه عسل ماه ... مرتيکه نفهم ميگه : (( گيرونن !! ايسه بودجه نداريمه !! )) اين يارو روزي 100 هزار تومن ناهار ميکنه تو شکم کارمنداش ! کارمند هاي فلان ادارات که همشون فوق ليسانس و دکتر هستن هم قربونشون برم کمتر از جوجه کباب که نميخورن ! کلاسشون بالاتر از اين حرفاس ! اونوقت زورشون مياد ماهي بيست هزار تومن پول اينترنت بدن

حاج خانوم ! وزنم يه کيلو بيشتر شد ! شدم هشتاد و يک کيلو ... تعجب ميکنم چون غذام خيلي کم شده . ظهرا فقط دو بشقاب پلو ميخورم شبا هم دو تا ساندويچ . عصرا هم تک و توک يه حالي به اين شکم ميدم . با اين اوصاف سال ديگه همين موقع مثل علي دايي عضو باشگاه صد تايي ها ميشم

فوژان قلمبه چطوره ؟ دلم براش تنگ شده ... نيم وجبي دل همه رو برده با اشوه هاي خرکيش ! ... ااگه ديديش از طرف من يک ماچ محکم بکنش که صورتش پوست بندازه !! الان هم به يادش نوشابه اانرژي زاي (( فوژان )) دارم ميخورم

حاج خانوم ! هواي بوشهر مثل خر گرمه ! سگ توبه ميکنه تو اين هوا ... اوضاع برق هم خرابه تا صبح برق نداريم . پدرسگا کارشون خراب کاريه ولاغير

راستي از سفارت آذربايجان چه خبر ؟ هنوز ماشين خوشگلا دم در سفارت پارک کردن ؟ لا مصب آآخرش نشد من يه عکسي از اين ماشينا بگيرم !! ميخوام در آينده سفير بشم
االان دارم گوگوش گوش ميدم
آآسمون ابريه اما ديگه بارون نمياد
صداي گريه ي بارون توي ناودون نمياد
ااون که من دوستش دارم از خونه بيرون نمياد
واسه ي اين دل تنها ديگه مهمون نميادنمياد نمياد نمياد تا بدونه ، جاي خاليش تو خونه واسه من يه زندونه
خوش باشي هميشه حاج خانوم ... منتظرم
از وبلاگ" حاج عماد"(عماد پرسپولیسی سابق

جوک و

بسياري از وبلاگهای طنز،تماماً به جوک اختصاص دارند و گاهی با نام وبلاگهای جوک ارايه مي شوند
جوك سرا، داستان های خنده دار، طنزها، يك دوست، بياييد با هم بخنديم نه به هم، اولين بلاگ جوك-هاي مؤدبانه و ... از جمله این وبلاگ هاست. فضاي وبلاگ های جوك وبلاگستان، متفاوت است
بسياري از جوكها را جوك هاي قوميتي تشكيل مي دهند براي مثال،وبلاگ" جوك استان" فقط به جوك-هاي قوميتي (ترك، قزويني و رشتي) اختصاص دارد. وبلاگي در شناسنامه اش نوشته است:" بعضی دوستان گير قوميت و مليت ندهند كه چرا ترك و لر و ... اينجا مي خوایم حال كنيم نه فرهنگ نداشته رو تقويت كنيم
بيشتر جوك ها، غيراخلاقي است و لغات مستهجن زیاد در آنها به كار مي رود. "جوکهای سکسی" و "طنزهای سکسی" عبارت آشنای وبلاگهای جوک است.در شناسنامۀ وبلاگ "جوک استان" نوشته شده است
سلام دوست عزيز به وبلاگم خوش اومدي. در اين وبلاگ جوك هاي بالاتر از 18 سال گفته مي شود و از افراد كمتر از 18 سال سن و خانوم ها خواهش مي كنم كه زودتر اينجا را ترك كنند
بیش تر وبلاگ ها ی جوک توسط رده سنی پایین تر اداره می شوند. چرا كه جوك، بر شنيده ها متكي است و قالبی سهل الوصول است، چرا كه احتياج به بكارگيري فنون نگارشي ندارد
برخي از وبلاگ هاي جوك، در نام يا در محتوا، پيام هاي اخلاقي دارند: مثلاً وبلاگ "کِر و کِر"خودش را "اولین وبلاگ جوکهای مودبانه"نامیده است و به لطیفه های اخلاقی از اينترنت (مثلاً زن ها مثل آدامسند و مردها مثل ...) اختصاص دارد. وبلاگ دیگری با نام"جوک"پای لوگو،نوشته:" بيابيد با هم بخنديم نه به هم" و در شناسنامۀ وبلاگ، نوشته است:" از تمامي لرها و ترك ها به خاطر گفتن مطالبي از آنها پوزش مي خواهم." اين وبلاگ، رويكرد اخلاقي دارد و حاوي مطالب غيراخلاقي نيست. وبلاگ دیگری در صفحه اصلي خود نوشته:" ما مرديم تا تونستيم چند تا جوك با تربيتي پيدا كنيم كه وبلاگ واقعاً مثلاً طنز رو راش بياندازيم اينجا چون يك مكان فرهنگي بين المللي است به جاي اسم بردن از لر و ترك و ...) از < # > استفاده مي-كنيم
قالب ترجمه، يعني نقل اصل يك جوك به زبان انگليسي و ترجمه آن در وبلاگ های طنز ،کارکرد بالایی دارد
به خاطر سهل الوصول بودن قالب جوك، تعداد وبلاگ هايي كه با هدف ارائه جوك و با نام وبلاگ جوك تاسيس شده اند و بعد از يكي - دو پست وبلاگ را رها كرده اند، زياد است
تكرار، به خصوص در زمينۀ موضوعات روز، در جوك هاي وبلاگي زياد به چشم مي خورد
عقده گشايي، يك از ويژگي هاي مهم بسیاری از جوك هاي وبلاگي و به خصوص وبلاگ هاي جوك است. جوك هايي كه درونمايه جنسي دارند، بخش بسيار بالايي از حجم جوك هاي وبلاگستان را شامل مي شوند كه گاه با لغات مستهجن و ركيك همراه مي شوند
به مرور،با گسترش و رشد پدیدۀدر بسیاری از وبلاگهای جوک،بخش مستقلی بههای طنز اختصاص یافته است .روزآمد بودن و سرعت انتقال پیام در،سبب شده است که استفاده از آن در طی زمان،روند رو به رشدی در وبلاگستان داشته باشد.در این میان تعداد قابل توجهی وبلاگ طنز،بههای روز اختصاص دارند.برای مثال،"ضد حال"،وبلاگی است که خود را "بالاترین بانک اس ام اس در ایران"لقب داده است

قالب های معمول و شناخته شدۀ نوشتاری

پاره ای از مطالب طنز وبلاگی،در قالب های آشنا و معمول (اعم از داستان،نمایشنامه،شعر،قالبهای نثر کلاسیک،قالبهای ژورنالیستی و...)نوشته می شود.گسترش نگاه حرفه ای به طنز در وبلاگستان، رشد استفاده از این قالبها را به همراه داشته است.این است که در ابتدای کار وبلاگستان،آثار طنزآمیز بیشتر در میان روزنوشتها دیده می شد،امروز با طیف وسیعی از آثار طنز در وبلاگستان مواجهیم که در قالب های گوناگون نوشته می شوند که قالبهای:داستان و نمایشنامه،شعر و ترانه،نظیره نویسی(متون تخصصی - متون ادبیات کلاسیک - قالب های ژورنالیستی) مهم ترین آنهاست
ارزش ادبی این آثار،به تناسب گستردگی طیف نویسندگان ،متفاوت است.گاه در حد یک ذوق آزمایی ابتدایی می ماند و گاه با آثار خواندنی طنز امروز برابری می کند
از نظر مضمون و دایرۀ واژگان نیز با طیف گسترده ای از مطالب طنز در قالبهای شعر،داستان،نظیره نویسی و امثال آن روبرو هستیم.گاهی اثر در موضوع و واژگان،از هنجارهای رسمی فراتر می رود و از چهارچوب های طنز در رسانه های رسمی فاصله می گیرد.در پاره ای اوقات نیز به چهارچوب های موجود وفادار می ماند .خواه اثر،پیش از این در نشریات چاپ شده باشد و خواه این که برای وبلاگ نوشته شده باشد
نکتۀ آخر این که استفاده از قالب های ادبی مانند شعر و ترانه،داستان و نمایشنامه،و یا نقد ادبی در طنز وبلاگستان،به طور معمول در وبلاگهایی که به طور تخصصی رویکرد ادبی دارند،مشاهده می شود.این وبلاگها را به سه گروه می توان تقسیم کرد

وبلاگهای ادبی که طنز نیستند ولی به اقتضای موضوع،از ژانر طنز استفاده می کنند .(مثل وبلاگ غزل پست مدرن

وبلاگهای ادبی که قالبهای گوناگون اعم از شعر،نثر کلاسیک،داستان و یا نظیره نویسی متون
کلاسیک و یا قالبهای ژورنالیستی را به کار می گیرند.(مثل وبلاگ وقایع ابن محمود

وبلاگهای ادبی طنزی که تنها به یک قالب(شعر،داستان و...)پرداخته اند. این گونه وبلاگها،معمولا توسط نویسندگانی اداره می شود که به صورت حرفه ای یک قالب نوشتاری را در طنز دنبال می کنند.(مثل وبلاگ املت دسته دار

شاخص ها ی طنز در این بخش از آثار را می توان به تفکیک قالب ها بررسی کرد

داستان و نمایشنامه


داستان و نمایشنامه،یکی از قالبهای طنز در وبلاگستان است.در این بخش،با دو گونه اثر مواجهیم
یکی آثاری که با هدف داستان یا نمایشنامه نویسی ارائه نشده اند و قالب روزنوشت دارند ولی برخورداری از زبان ادبی و بکارگیری ساختار داستانی و یا استفاده از شگردهایی چون تصویر سازی ،نوشته را به سمت و سوی اثر ادبی سوق داده و گاه آن را به فضای داستان کوتاه یا نمایشنامه نزدیک کرده است.(روزنوشتی که از وبلاگ الواح شیشه ای نقل شد،از این جمله است
بخش دیگری از این آثار نیز با هدف ارائۀ داستان یا نمایشنامۀ طنز از سوی نویسندگان حرفه ای یا آماتور در وبلاگ آمده اند
در این میان،وبلاگهایی تنها به داستان طنز اختصاص دارند. نویسندگان این وبلاگها معمولا در زمینۀ داستان نویسی فعالیت دارند و سطح مطالب آنها،فراتر از آثار تجربی است.وبلاگهایی مثل:"گردنهای کشیده " ،"عکس فوری"و "داستانهای یک نویسندۀ آماتور"از آن جمله اند. امکان ارتباط متقابل و بی واسطه با خواننده (امکان منحصر به فرد وبلاگستان)باعث محک خوردن این گونه آثار می شود
از نظر محدودۀ موضوع و دایرۀ واژگان نیز آثار داستان و نمایشنامه در طنز وبلاگستان بسته به فضای ذهنی نویسنده و تعریفی که برای محدودۀ کار خود دارد،متغیر است.گاهی آثاری در وبلاگها ارائه می شود که پیش از آن در کتاب ها و نشریات چاپ شده است و گاه اثر به علت گذر از خط قرمزها،امکان چاپ در رسانه های رسمی را ندارد
در مجموع،در قیاس با فضای ادبیات رسمی ،داستان و نمایشنامۀ وبلاگستان از فضای بازتر و آزادتری برخوردار است

نمونه هایی از آثار طنز،در قالب داستان و نمایشنامه

شريعتي - سرظفر

همه چي از اونجا شروع شد كه مهندس زماني، اين مرتيكۀ بساز - بنداز، اون خونه مبلي رو مفت از چنگمون درآورد و اين آپارتمان رو انداخت بهمون
خونه ما چهار طبقه داره و هر طبقه يك واحد. يه واحدم زير زمينه كه قرار بوده سونا و جكوزي بشه ولي فعلاً نشده. يه واحد نصفه نيمه و چون جواز نداره، سندهاي بقيه طبقات هم گير رفع خلافي اونجاست
دو سه هفته بعد از اثاث كشي، اولين جلسه ساختمون رو به دعوت آقاي خطيبي همسايه طبقه اول تو خونه اونا تشكيل داديم. اصلا براي اينكه اسامي رو قاطي نكنيم و حرمت افراد هم حفظ بشه (من چقدر باشخصيتم !) به همسايه طبقه اول مي گيم آقاي 1 و به خانمش مي گيم خانم 1 و همينطور براي بقيه. با اين حساب من و زنم مي شيم آقا و خانم 3. آقا و خانم 1 يه دختر 28 ساله هم دارن كه يه مختصر زشته و اسم دختره رم مي ذاريم فرناز. سلام و احوالپرسي كرديم و هر كسي يه رزومه مختصر از خودش داد به علاوه اطلاعاتي كه ما خودمون در اون مدت كوتاه به دست آورده بوديم به طور خلاصه شخصيت هاي ما اينجورين
آقاي صفر (زيرزمين) حدوداً 40 سالشه. يه مغازه كوچيك طلا فروشي داره و بعداً فهميديم گويا بچه دار هم نميشن. صبح روزاي تعطيل معلم سنتور داره و شباش ترياك مي كشه. خانم صفر بيشتر تو كار ترشي و مرباست و تقريباً همه مصرف اينجور چيزاي ما رو تامين مي كنه
آقاي 1 هم بازنشسته ارتشه و فعلا تو يه شركت خصوصي كار مي كنه. صبح روزهاي تعطيل مي ره ورزش باستاني و عصرش هم با كولر و موتور خونه و دو سه تا گلدون تو را ه پله ها ور مي ره. خانم 1 صبح ها ساعت 7 پياز داغ درست مي كنه و بعدش دنبال تهيه جهاز براي فرنازه. روزهاي تعطيل ساعت 8 پياز داغ درست مي كنه و بقيه روز استراحت مي كنه
آقاي 2 يه مرد مجرده. حدوداً 35 سالشه و خودش مي گه تو خونه، تجارت الكترونيك) ميكنه. بيشتر تو خونه است به جز مواردي كه با ماشينش كه يه پژو 405 مشكي رينگ اسپرته ميره بيرون. روز تعطيلش با روزاي عادي فرقي نداره. مي گه 15 سال انگليس بوده و بعداً فهميديم از زنش جدا شده. يه مامان داره و يه بچه مدرسه اي كه بعضي وقتا ميان بهش سر مي زنن
آقا و خانم 3 هم كه ماييم. من از 10 صبح تا شب جون مي كنم و خانم 3 تا 7 صبح تو اداره شون جدول حل مي كنه و كتاب هاي زويا پيرزاد و گلي ترقي رو مي خونه. روزهاي تعطيلم من بيشتر وقتا خوابم و خانم 3 يه دستي به سر و گوش خونه مي كشه. لباس هاي يه هفته رو مي ندازه تو ماشين رختشويي، نهار درست ميكنه، خريد مي كنه، ماشينو مي بره سرويس، ديش ماهواره رو تنظيم مي كنه، اگه شيري چكه كنه واشرش رو عوض مي كنه و از اين كارا
طبقه چهارم هم يه آقاي و خانم نسبتاً جوون با يه دختر كوچولوي بامزه ان. من اسم بچه رو گذاشته ام فندق. آقاي 4 تو مركز تحقيقات يه شركت خودروسازي بزرگ كار مي كنه كه باز براي حفظ حرمت افراد شما فرض كنيد شركت ب ام و است نه ايران خودرو. روزهاي تعطيل يا مهمون دارن يا ميرن مهموني. خانم 4 كه به چشم خواهري برو رويي داره، صبح ها ميره كلاس رقص و عصرها كلاس زبان. روزهاي تعطيلم همونطور كه گفتم با آقا و فندق مهمون بازي مي كنن... خلاصه تو جلسه ساختمون يه چاي خورديم و همه به نوبت از اينكه همچين همسايه هاي خوبي گيرشون اومده به شدت اظهار خوشوقتي كردن. آقاي 1 هم شد مدير ساختمان ... زندگي تو خونه جديد به خوبي و خوشي شروع شد. يه دو، سه ماهي گذشت تا فك و فاميل و دوست و آشنا يكي يكي اومدن يه عصرانه اي، شامي چيزي خوردن و رفتن و چيزي كه براي ما باقي موند، چهل و پنجاه تا ظرف چيني سبد دار بود. حداقل بيست تاش عين هم بود. كه ما ده تا شو نصف قيمت داديم به يك مغازه دار آشنا و ده تا شم گذاشتيم كه هر كي خونه خريد برايش ببريم و انتقاممونو بگيريم. با گذشت زمان حوادث غير مترقبه اي مي افتاد كه برخي حقايق رو بر ما روشن مي كرد. مثلاً هنوز ده ماه نگذشته، چاه فاضلاب پر شد و فاضلاب زد تو خونه آقاي صفر و همه ترشي هايي كه چيده بود جلوي خونه اش آغشته به گه شد. از بدشانسي، در چاه هم تو انباري بود و انباري ما به همراه اون ده تا ظرف چيني سبددار ويران شد. چاه رو خالي كرديم ولي دوباره سه روز بعد پر شد. يك ماه هر روز چاه رو خالي مي كرديم تا بالاخره با هوشياري خانوم 1 مشكل حل شد. قضيه اين بود كه آقاي 2 در واقعنمي كرد، بلكه تو حموم مجسمه گچي درست مي كرد و مي-فروخت. به علاوه اينكه وسواس هم داشت و به گفته خودش روزي حداقل پنج بار حموم مي كرد. يه بار خانم 1 كه به اون مشكوك شده بود دنبالش رفته و كيسه زباله اش رو باز مي كنه و مي بينه توش پر خورده گچه. هر چي ام ما از تو چاه در مي آورديم گچ بود
خلاصه آقاي 2 مجبور شد كارشو عوض كنه ولي آتش اختلافات بين طبقه 1 و 2 شعله ور شد. شغل جديد آقاي 2 رايت كردن سي دي به صورت انبوه بود. صبح به صبح يه موتوري ميومد يه كيف پر از سي دي ازش مي گرفت و مي برد. از صبح تا شب هم صداي موزيك بسيار بلند از خونه اش مي زد بيرون. تنها كساني كه روزا خونه بودن خانم صفر، خانم 2، خانم 3 و فرناز بودن و نه تنها هيچ اعتراضي نمي كردن بلكه به نظر راضي هم ميومدن. در واقع خانم 4 با آقاي 2 رابطه بسيار حسنه اي پيدا كرده بودن و نصف فروش آقاي 2 از طريق خانم 4 و باشگاه و استخر و كلاس هايي كه مي رفت بود. فرناز دختر آقاي 1 هم مشتري پر و پا قرص آقاي 2 بود. بيشتر وقتا هم با هم از طريق صداي ضبطشون پيغام مي فرستادن. يعني خانم 4 با فرناز يه موزيكي رو پخش مي كردن، مي گم پخش مي كردن يعني همه كوچه مي شنيدن از بس صداشو زياد مي كردن و آقاي 2 هم با يه موزيك ديگه بهشون جواب مي داد. اشتباهي كه من كردم اين بود كه چند بار به عادت روزگار جووني نوار گذاشتم. صداشو زياد كردم و باهاش خوندم. اين بود كه نمي تونستم هيچ اعتراضي بكنم. اين كار هم هيچ محدوديت زماني نداشت، به غير از اينكه آقاي 4 يا آقاي 1 خونه باشن. يعني از 8 صبح تا 10 شب صداي انواع موزيك هاي ايراني، هندي، هنري، هيپ هاپ، تكنو، خشايار اعتمادي، بتهوون و غيره تو خونه ما ميومد. به نظرم سيستم صوتيشون هم خيلي قوي بود چون بعضي وقت ها صدايي كه از بيرون ميومد نمي ذاشت ما صدا ضبط خودمونو بشنويم
البته من خداي نكرده نسبت به روابط آقاي 2 با خانم 4 و فرناز هيچ شك و شبهه اي ندارما. چون ميدونين كه اينجور مواقع براي اينكه كسي و متهم كني، حتماً بايد سر بزنگاه يه نخ از بينشون رد كني و اگه نخه گير كرد تازه بايد چهار نفر مرد يا هشت نفر زن شهادت بدن كه گير كرده كه خوب من خودم به عينه چنين چيزي رو نديدم
القصه اين ماجرا ادامه پيدا كرد تا اين كه يه شب صداي داد و بيداد و فحش خواهر مادر پيچيد تو راهرو زنم خونه نبود. من پريدم بيرون و ديدم آقاي 2 با آقاي 1 كه مدير ساختمون هم بود دست به يقه شدن و دارن همديگه رو مي زنن. خانم صفر لچك به سر سرشو از پاگرد پله خم كرده بود و نگاه مي كرد. آقاي صفر كتشو انداخته بود رو دوشش و مي خواست جداشون كنه ... منم كمك كردم هر كدوم رو كشيديم يه ور و پرسيدم كه بابا چي شده و جريان چيه و اینا. آقاي 1 رگ هاي گردنش زده بود بيرون و هي مي گفت: مرتيكه بي ناموس! تو اين خونه زن و بچه هست. هر شب دست يكي رو مي گيره راست راست مياره تو خونه. شماها بالايين نمي بينين. آقاي 2 هم مي گفت: اينا همه اش بهانه است. اينا مي خوان تاپاله* شونه بندازن به من ! اما نمي دونن من تيزتر از اين حرفام. كه من نفهميدم منظورش چيه ... صداي جيغ و داد فرناز و خانم 1 هم از توي خونه شون ميومد
خانم 4 هم لخت و پتي اومده بود تو راهرو و نگاه مي كرد كه آقاي 4 از راه رسيد و به زور بردش تو خانه. ما آقاي 2 رو كرديم تو خونه ش و آقاي 4 هم آقاي 1 رو برد تو خونه و خودشم رفت تو خونه اونا و غائله خوابيد. چند روز بعد آقاي 2 خونه رو خالي كرد و رفت نمي دونم چي شد ولي دو، سه بار ديدم كه آقاي 4 و آقاي 1 دارن با هم دم در حرف شكايت و اين چيزا مي زنن. خلاصه يك ماهي ميشه كه ما تونستيم يه خواب راحت بكنيم. نه چاه پرميشه، نه صداي نوار مياد. حتي گروپ، گروپ تمرين رقص خانم 4 هم كم شده
ديشب با زنم نشسته بوديم و داشتيم خدا رو شكر مي كرديم كه اوضاع خونه بهتر شده، من گفتم خوب شد اين آقاي 2 شرش كم شد. فقط حيف شد. قرار بود يه سري كامل داريوش براي من بزنه. بعد جريان اون شب كه دعوا شد واسه اش تعريف كردم و گفتم كه نفهميدم منظور آقاي 2 از اينكه تاپاله** شونو مي خوان بندازن به من چيه؟ زنم از خنده ريسه رفت و داشت مي گفت منظورش از تاپاله فرناز بوده كه زنگ خونه مونو زدن. از تو چشمي نگاه كردم خانم 4 بود: زنم در و باز كرد. سلام عليك كردن و زنم گفت: چقدر هاي لايت موهاتون خوب شده. اونم گفت: اين دفه رفته يه آرايشگاه ديگه كه هم كارش بهتره و هم چون هنوز معروف نشده ارزون مي گره. بعد خانم 4 دو تا سي دي داد بهش و گفت: اينا يكيش محمد و حبيبه، يكيش مريم دي جي! همونا كه سفارش داده بودين ! سي بل جان هم تا يكي دو روز ديگه براتون ميارم
خداحافظي كردن. زنم گفت خيلي ممنون سلام برسونين. من از همون جا كه نشسته بودم بلند گفتم: سلام منم برسونين بگين داريوش يادش نره ! كه زنم لب هاشو گاز گرفت و سريع درو بست

متاسفانه این جمله سرقت ادبی شده و توسط یک کارگردان گمنام در فیلمی به نام هامون استفاده شده
تاپاله! مدفوع چهارپایان که بزرگ تر از گردو باشد. در صورتی که کوچکتر از گرد و در حدود نخود فرنگی باشد به آن پشتگل می گویند
از وبلاگ" داستانهای کوتاه یک نویسندۀ آماتور"،نوشتۀبابک نادعلی
حذف به قرينه مستي 23

مخم هرز شده . پيچ مخم هرز شده . مي فهمي ؟ همه چيز را رد مي كند
رفيق آدم كه به سلامتي آدم مي خورد ، فقط و فقط مجبوري كه بگويي نوش ، حتي اگر تا خرخره سفيد شده باشد
گفتم : نوش
پيك چندم بود ؟ مهم نيست . طبق معمول شروع كرديم از گنده گوزي هايمان گفتن . به ترتيب من يكي از گندهايي را كه سر كار زده بودم مي گفتم و او يكي از دخترهايي را كه تور كرده بود . بعد دست و بالمان كه خالي شد ، خود بزرگ بيني مان كه خوب ارضاء شد زديم به حرفهاي اساسي ، من از سنگكي محل گفتم و او از نانهاي عربي كه نمي دانم از كدام بقالي زنجيره ايشان مي خرند . از وامي كه قرار است براي خانه بگيرم گفتم و از ماهي نمي دانم چقدري كه بايد برايش جور كنم . گفتم كه بيكارم و چند وقتي ست كه دستم تنگ شده
گفت : تف
گفتم : تف
پيك چندم بود كه زدم به صحراي كربلا ؟
گفت : نوش
گفتم : غلط نكنم زنم عضو سبزها شده
جريان كوكوي سيب زميني را از سير تا پياز برايش تعريف كردم . مي گفت اين حرفها را نزن ، اگر سبزها بفهمند چه ؟
گفتم : بدرك
گفت : سبزها بدرك ، فمينيست ها بفهمند چه ؟
جريان اتو كردن لباسها را گفتم . قيمه بادمجان درست كردن ديشبم را . اينكه مخم هرز شده يا اينكه يكدفعه مي بيني نيم ساعت دور فرش مي چرخم بدون آنكه حتي يكبار پايم از خط بزند بيرون
گفت : نوش
گفتم : نوش
به نظر هر دو قبول داشتيم كه پول حتي از ثروت هم بهتر است
گفت : تف
گفتم : تف
از وبلاگ" چخوف منو ندیدی" نوشته پیمان هوشمند زاده
از داد و بيداد مرده حدس زد که جريان بايد جدی باشه . مرتيکه رو خفه کرد و نوار رو برد عقب تا بياد سر آهنگ . ايندفعه با دقت گوش کرد ، همچين بنظر تگزاسی می اومد ، طرف با يه ساز دهنی سر و ته آهنگ رو هم آورده بود
مرده که حتما مثل خر عرق خورده بود ، خودشو بد جوری مي زد به در و ديوار . هی هوار می کرد و هی نعره مي کشيد ولی دختره انگار که يه چيزهايی بدونه که مرده ازش خبر نداشته باشه ، همش آروم جوابشو مي داد و عين خيالشم نبود
خوب گوش کرده بود ولی فقط اين کلمه ها رو ازش فهميده بود
تو
بعضی وقتها
عشق
برو
بچه
هی
ضبط رو که خاموش کرد بلند شد و رفت کنار پنجره ، پرده رو پس زد و فکر کرد جريان چی بوده که اينها اينطوری افتادن به جون هم ؟
حتما دو تايي داشتن از يه جاده ای که از وسط بيابون رد می شده می رفتن که يکدفعه مرده دست دختره رو ول کرده و گفته : « تو می خوای منو ول کنی؟
بعد دختره بدوبدو رفته وسط جاده ، همچين يه کمی دور شده و چرخيده طرف مرده و همينطور که مثل ابر بهار اشک ميريخته گفته : « بعضی وقتها باس از اين کارا هم کرد
پس اون عشق و عاشقی چی ميشه ؟
برو ، برو
نه ، نه ، نمی تونم
ببين منم دوست دارم ولی ...ولی متاسفانه من بچه ام نمی شه
مرده هم شيشه عرق رو کوبيده به اسفالت و دو دستی زده تو سرش و
گفته : « شاشيدم به اين شانس هی
از وبلاگ" چخوف منو ندیدی" نوشته پیمان هوشمند زاده


مرحلۀ پنجاه و هفتم طرح امنیت

ایلیچ مازوف مشغول خواندن روزنامه بود وتازه یک فنجان قهوه داغ برایش آورده بودند که ماموران وارد کافه شدند! سردسته ماموران سرکار استواری بود شبیه گروهبان گارسیا که به جای حرف زدن فریاد می کشید. سرکار استوار به محض ورود به کافه روی یکی از میزها پرید و بلند فریاد کشید: «دستها روی میز، کسی از جاش تکون نخوره تا ما بگیم
بعد از جیب بغل اورکتش یک کاغذ در آورد و بلند بلند شروع به خواندن کرد: «بدینوسیله مرحله ی پنجاه و هفتم از طرح امنیت به مرحله اجرا در می آید، در این مرحله کافه ها از لوث وجود عناصر معاند و مشکوک و اهل ادب پاک خواهد شد، حاضرین تو کافه لطفاً با ما همکاری کنید تا زودتر شمارو تحویل مراجع قانونی و قضایی بدیم بریم سر کار و زندگیمون
بعد از صدور فرمان حمله از جانب سرکار استوار ماموران مشغول بازجویی از افراد و پر کردن فرم مشخصات ظاهری و باطنی آنها شدند. دو نفر از ماموران به نام های سر گروهبان زاماراتا و سر گروهبان لارچینی به سراغ ایلیچ مازوف که بی توجه به اتفاقات مشغول قهوه خوردن بود، رفتند. گروهبان زاماراتا مسئول توضیح دادن مشخصات ظاهری افراد بود و سر گروهبان لارچینی مسئول نوشتن مشخصات در فرم ها و اعلام نتیجه ی نهایی و تعیین مشخصات باطنی افراد بود. گروهبان زاماراتا درست بالای سر ایلیچ مازوف ایستاده بود و اعلام مشخصات می کرد: «سن حدود 45 سال، کلاه بره به سردارد، روزنامه ی وطن امروز می خواند، سیگاری، ته ریش دارد، نیشش باز است، کتاب خارجی می خواند، هنگام بازجویی قهوه می خورد و
گروهبان لارچینی که یادداشت می کرد، گفت: «قربان کلاه کپی به سردارد
گروهبان زاماراتا گفت: «خیر کلاه بره بر سر دارد
گروهبان لارچینی گفت: «کپی است قربان، مطمئنم
گروهبان زاماراتا گفت: «بره است، با من جر و بحث نکن
در همین حال سرکار استوار که متوجه بگو مگوی آن دو شده بود، فریاد زد: «سرگروهبان چه مرگت شده، نوشتن مشخصات ظاهری این همه سر و صدا نداره
گروهبان زاماراتا بلافاصله به سمت استوار دوید، احترام نظامی گذاشت و گفت: «من می گویم طرف کلاه پره به سر دارد، لارچینی می گوید کلاه اش کپی است
سرکاراستوار فریاد زد: «چرا از خود متهم نمی پرسید؟
گروهبان زاماراتا جواب داد: «تمرد می کند قربان
سرکاراستوار به سرعت از میز پایین پرید و رفت جلوی ایلیچ مازوف روی صندلی نشست نگاه وحشتناکی به او انداخت و باقیمانده قهوه او را خورد و از لای روزنامه روی میز یک کتاب جیبی را بیرون کشید و فریاد زد: «پس تمرد می کنی ها؟ کلاه ملون سرت می گذاری تا رد گم کنی، ها؟ سر گروهبان اضافه کن آشنا به زبان فرانسه، این کتاب ممنوعه رو هم ضمیمه پرونده اش کنید
سرگروهبان زاماراتا کتاب را از دست استوار گرفت و احترام نظامی گذاشت و گفت: «جسارتاً قربان این کتاب به زبان روسیه
سرکاراستوار نگاه خشم آلودی به زاماراتا کرد و فریاد زد: «وقتی می گویم فرانسه بگو چشم، پس این کجان این ماشین ها، سرباز
در اتاق فرماندهی ایلیچ مازوف سرپا و سرکار استوار به حالت خبردار ایستاده بودند و سرهنگ امریزی مشغول مطالعه پرونده بود. بعد از چند دقیقه سرهنگ از روی بی حوصلگی پرونده را بست و گفت: «مشخصات باطنی رو اعلام کن سرکار استوار
سرکاراستوار آب دهانش را قورت داد و انگار که دارد گردان را رژه می برد، فریاد زد: «بدینوسیله پاره ای از منویات درونی و مشخصات باطنی مجرم عرض می شود، حسود، دارای گرایشات لبیرال دموکراسی، روزنامه نویس، به فکر انتقام از دولت، در مهمانی ها مشروب می خورد، به مسیح شک دارد، زخم اثنی عشر، مشکوک به بواسیر، به فکر فرار، مجرد، مترجم، دروغ پرواز، احتمالا دارای افکار پلید و از حفظ داشتن مقادیر متنابهی شعر و نظریات فلسفی- سیاسی
سرهنگ نگاهی به ایلیچ مازوف کرد و گفت: «جناب آقای ... اسمش چی بود؟
سرکار استوار فریاد زد: «از زمان دستگیری تا حالا لام تا کام مقر نیامده قربان
سرهنگ ادامه داد: «پس ببریدش بازجویی فنی در قسمت معاندین
در همین لحظه تلفن قرمز روی میز سرهنگ زنگ زد و سرهنگ در حالی که احترام نظامی می گذاشت، گوشی را برداشت و گفت: «سلام قربان امر بفرمایید قربان
سرهنگ همینطور که به حالت خبردار ایستاده بود، قرمز شد، بعد سفید شد، بعد زرد شد، بعد دوباره قرمز شد، بعد سبز شد و در نهایت در حالی که قهوه ای شده بود گوشی را قطع کرد. ژنرال فاستونی فرمانده ی پلیس ضمن کسر درجه او از سرهنگی به سرجوخه گی اعلام کرده بود شخصی که گرفته اند یعنی ایلیچ مازوف سفیر کبیر کشور روسیه است
دقایقی بعد ژنرال فاستونی به همراه نخست وزیر و وزیرخارجه برای عذر خواهی شخصاً وارد اتاق سرجوخه شدند
نوشته شده در سایت لوح

از وبلاگ" عبید شاکی"،نوشته رضا ساکی


هیتلر نامه
اگر کسی هیتلر را نمی شناخت و در آن شب مه آلود خیابان «رایشکا نتسلر پلاتس» (لطفا یه گاری بیاورید!) وی را می دید که از مهمانخانه «کایزر هوف» (خب! از پس این یکی بر میام!) خارج می شود مطمئناً پیش خودش فکر می کرد که چارلی چاپلین به دنیا آمده است تا یک فیلم جدید بازی کند! (7 سال بعد خود چارلی هم به این موضوع توجه کرد) ولی در آن روز یعنی 20 ژانویه 1933، دیگر خواجه حافظ شیرازی هم هیتلر را می شناخت (ایضاً خواجه حافظ اهوازی!) دوستان وی، گوبلز و رو هم و دیگر روسای حزب نازی همان طور که دلشان قیلی ویلی می رفت، از پنجره مهمانخانه به در بزرگ کاخ صدارت عظمای آسمان خیره شده بودند (چشماشون راه افتاده بود! احتمالاً براشون مهمون می آد!) گوبلز با خودش فکر می کرد: «خاک بر سرشون خواهد شد اگر هیتلر موفق نشود، به هر حال از قیافه مکش مرگ های هیتلر خواهیم فهمید پیروز شده است یا نه! اعصابم خورد شد. ولی خودمانیم، صدر اعظم شدن یک سرجوخه اتریشی اون هم از نوع هیتلرش! یک معجزه است! (اونی که من می خواستم بگم رو خودش نوشته این زیر!) اندک زمانی بعد، آنها معجزه را دیدند که به سمت مهمانخانه در حرکت است! بعله! جوان ولگرد وینی، سرباز در پيت جنگ جهاني اول، مرد حال به هم زن سال هاي نخست پس از جنگ، شعبون بي مخ و رهبر كودتاي آبجو فروشي و آن مخ تيليت كن سال هاي بعد حزب نازي كه اصلاً آسماني هم نبود! و تازه رفته بود توي 43 سالگي، به عنوان صدراعظم رايش آلمان سوگند ياد كرده بود! او فاصله 100 متري كاخ تا مهمانخانه را پرواز كرد و پيش ياران و جاده صاف كن هاي خودش، يعني پيراهن قهوه اي ها فرود آمد! (حيف كه با ايران اير پرواز نكرد تا سقوط كند
در ابتدا خاموش بود (!) ولي ناگهان در مشكش باز شد و اشكش سرازير! (قطعه اي فوق ادبي!) گوبلز و گورينگ شروع به پشتك و وارو زدن كردند و سپس همه دست در دست همه مي خواندند: «امشب شب مهتابه! حبيبم را مي خوام! حبيبم اگر خوابه، طبيبم را مي خوام ... (آلمان ها به اين آهونت ميگن هورست و بسن) آن شب از شامگاهان تا بيدار شدن خروس ها! (یحتمل منظور خروس خوان مي باشد!) افراد گروه حمله حزب نازي، خيابان ها را قرق كردند و ده ها هزار نفر با مشعل هاي روشن رژه مي رفتند و سرودهاي مجاز و غيرمجاز مي خواندند (قابل توجه بعضي ها
آنها از طاق نصرت «براند لنبورگ» گذشتند و به «ويلهلم اشتراسه» سرازير شدند و مردم هم كه نمي-دانستند به چه مصيبتي گرفتار شده اند، همين جوركشکي! به آنها پيوسته و شادي و هلهله سردادند (اين نشون مي ده، ما و آلمان ها از يك نژاديم
از وبلاگ" دیدی حالا


کافه طنز! (1
پدرام پك ملايمي به سيگارش زد و فنجان خالي قهوه را به طرف نور گرفت
نميآد...بد كردار، نه فرمش نه قافيه ش
نگاهي به قهوه ي ماسيده ي كف فنجان انداختم
چي شده؟ تو كه با شعر مشكل نداشتي، سماور شعرت هميشه رو دايم جوش بود؟
پدرام مستاصل... انگشتي به رسوب خشك ته فنجان كشيد و آن را مزه كرد
بود...حالا نيست
چهار انگشت ته ريشم را خاراندم
كم آوردي...يا باز چك بي محل كشيدي؟
پدرام، كف دست فنجان قهوه را به چرخش انداخت
خودم هم نميدونم چه مرگم شده،همين قدر ميدونم كه اون وقتا شعر همه چيزش روشن بود..وزن، قافيه، شعر سپيد..‍.حالا نه سوژه معلومه نه ابژه،نه دال نه مدلول
ريشم را از وسط نصف كردم،به دوطرف گونه فرستادم
تو شعرتو بگو، چكار به اين حرفا داري؟
پدرام فنجان را ها...كرد و آه سردي كشيد
نميشه،نمياد...بدكردار، بيادم ديگه مال نيست، مثل سابق راضيم نمي كنه
بعد نگاهي عالمانه به ته ريش عاميانه ام انداخت،كه منظم دو طرف صورتم را پوشانده بود
خوش بحالت تو قرن نوزده م خودت موندي، دور...دور هايدگر و پاپ كالچره امروز...دف،دف،ددف دف دف
خارش مزاحم از نو انگشتانم را به كار انداخت
منظورت به شعره يا....تو شعره؟
پدرام تاك و جفت ابرويي نازك كرد و خطوط كج و معوج ته فنجان را زير نظر گرفت
چيه...باز شوخيت گرفته؟
خارشم تندتر شد
نه جون تو، يكي ديشب آدرسشو تو وبلاگم گذاشته بود، تا خود صبح تو راه اتاق خواب به دستشويي در تردد بودم، پام تو سوژه ي بكرش فرو نره
پرينت شعر را روي ميز گذاشتم
م..د...ف..و...ع مي ريزد به سنگت از شكمم، طبلم
اس...هال و آينده به من چه؟من كه در قبلم
اصلن كجا بودم كه شعر مي آمد از دردم
مثل خودم توي توالت گريه كردم
در چاههايي كه مرا بلعيد و

فنجان از دست پدرام كه داشت پرينت را میگرفت افتاد و چند تكه شد
اه... مرده شور ببردت،دستم كثيف شد؟
تكه هاي شكسته ي فنجان را گوشه ي ميز جمع كردم، كسي را زخمي نكند
باز خوبه تو فقط دستت كثيف شد،من از ديشب تا حالا روح و روانم به چاه فاضلاب وصله
كاغذ پرينت شده را لوله كردم،به طرف پدرام گرفتم
شعر د...ريدايي عزيزم، به زبان فارسي، فقط بفهمي نفهمي كمي دالش با دول... قاتي شده
پدرام زد زیر خنده و کم کم حال و هوایش عوض شد
دريدا فيلسوفه، شاعر نبوده بي سواد؟
جريان چت روم شب قبل با يكي از رفقا را برايش بازگو كردم كه ثابت كرده بود بوطيقاي شعر، همون بوطيقاي فلسفه است، فقط ساختار زباني اش تغير كرده
بعد چند قلم پارول جديد ديگر رو كردم...مثل مساحي در شعر‍،هندسه ي شعر،سرسره بازي در شعر، شعر از بالا به پائين،‍ شعر از پايين به بالا
پدرام گيج تر شد و ناخواسته زبان به اعتراف گشود
اشتهام به شعر گفتن كور ميشه وقتي اين چيزها رو مي شنوم،تا مي خوام چيزي بگم، فرم و محتوام به هم مي ريزه،نمیدونم كدوم مقدم تر بود؟سوسيس و كالباس يا كوكتيل فلسفه؟
پدرام ادامه داد
زبان شكسته...زمان شكسته...شعر از آخر به اول، شعر از اول به آخر، شعر مركز گريز،شعرگريز از مركز
قهوه ي بعدي را سفارش دادم
شعر ميگي يا تئوري ميريسي،بشين مثل بچه ي آدم شعرتو بگو،چكارداري به اين لحاف پاره هاي مريخي؟
پدرام تكاني خورد،دفتر و قلمش را از جيب بيرون آورد، شروع به نوشتن كرد...مثل آن وقتها كه دلتنگ شعر مي شد،وسط كافه شبرنگ شروع به شعر گفتن كرد
گيسوانت زنداني است،
به كيفر يك آن،
رها شدن
در باد
از كافه بيرون آمديم تا انتهاي شهرقدم زديم، مويي نداشتم در كيفر چیزی رها كنم


از وبلاگ "عکس فوری" نوشته علیرضا مجابی


شب بی پايان
فرض كنيد پدري داريد كه مدام در خانه راه مي رود و مي گويد كه يك چيزي مثل خيار توي گلويش گير كرده، شش سالتان است مي گويد مثل خيار، ده ساله مي شويد مي گويد مثل خيار، سيزده ساله مي شويد مي گويد مثل خيار. آخر پدر جان! آدم جلوي بچه ي نامميز اينهمه خيار خيار مي كند؟ شما هم باشيد، تازه چهار ستون بدن تان هم سالم باشد، به تلقين هم اعتقاد نداشته باشيد خيلي كه زور بزنيد و مقاومت كنيد در بيست و سه سالگي مطمئن مي شويد كه يك خياري، كدويي، كوفتي توي گلويتان گير كرده و پايين نمي رود كه نمي رود. از آن گذشته من يك خبط احمقانه ( حالا اينكه خبط عاقلانه هم داريم يا نه را من نمي دانم. مولف) در شش هفت سالگي كردم، اين كه ايستادم دم تخت پدر جانم. دكتر آمد و يك كاره از پدرم كه يك پايش را آن ور گذاشته بود و در شرف يتيم كردن ما بود پرسيد كه پدرش از چه مرضي مرده؟ همانجا با وجود عقل گرد و هوش متوسط دو زاري من افتاد كه پس اي دل غافل! سكته قلبي تنها ارثي ست كه در خاندان ما پشت به پشت از پدر به پسر مي رسد. همانجا قفسه سينه ام درد گرفت. آخر من نمي دانم بچه ي شش ساله را مي بريد بالاي سر محتضر كه چه كند؟ هرچند لازم به ذكر است پدر نامبرده ي اينجانب همچنان در سلامت به سر مي برند و حتا اداره ي نظام وظيفه كه مهمترين مرجع پزشكي كشور است بر سلامتي تمام ستون هاي بدن نامبرده صحه گذاشته و از ارائه كفالت پزشكي به بنده خودداري كرده است. و اما آن شب به ياد ماندني، خلاصه بالاخره خيار كذايي كار دست من داد و آن شب از گلويم پايين نمي رفت كه نمي رفت. هرچه طول و عرض خانه را گز كردم و دواهاي گياهي خوردم و سعي كردم به چيزهاي خوب خوب فكر كنم چاره نكرد. زنم هم معصومانه نشسته بود و شير مي خورد و كانال هاي تلويزيون را پي در پي عوض مي كرد. او هميشه دنبال خبر حادثه اي مي گردد كه هنوز اتفاق نيفتاده يا دنبال فيلمي كه هنوز ساخته نشده. آخر سر طاقتم طاق شد و گفتم بريم بيمارستان تا اين قلب درد مرا نكشته. شال و كلاه كرديم و از خانه زديم بيرون. حالا ساعت چند؟ يازده شب. كوچه سوت و كور، خيابان پيست مسابقات فرمول دو. گفتم مي خواهم جايي بميرم كه صداي جيرجيرك بيايد نه صداي جارو روي آسفالت و نه صداي سيلندر ماشين. با اخمي كه زنم كرد متوجه شدم كه هنوز وقت مردنم نيست. دورتادور بيمارستان آنقدر بالا پايين رفتيم تا يك دري مقابلمان ظاهر شد و داخل شديم. يك مسوول محترم سرش را روي دستش گذاشته بود و يك چشمي پرونده تشكيل مي داد و به دست بيماران عزيز مي داد. ( با عرض معذرت به اطلاع مي رساند در اينكه فعل مي داد در اينجا دو بار پشت سر هم تكرار شده است بنده بي تقصيرم.مولف) به هرحال بعد از اينكه ايشان جند بار خوابشان برد و بيدار شدند يك مقوا و يك فيش به دستم دادند و با كمترين انرژي فرمودند: صندوق! بسيار خوب است كه صندوق بيمارستانها آنقدر دور و پرت و باشد كه دست دزد و راهزن به آن نرسد فقط مسوولان اگر از تابلوهاي راهنما يا نقشه هاي چراغدار يا تابلوهاي متغير خبري بيشتري براي اطلاع رساني به مسافراني كه قصد حركت به مقصد صندوق را دارند استفاده كنند مفيد فايده خواهد بود. به هر حال پس از كلي گم و گور شدن در راهروهاي تو در توي بيمارستان در نهايت تعجب صندوق مذكور يافت شد و وجه پرداخت شد.( با عرض معذرت از اينكه دوبار پشت سر هم از فعل شد استفاده شد، به استحضار مي رساند علاقمندان مي توانند شد دوم را گرديد بخوانند.مولف) اما پس از اينكه با نشاني هايي كه بين راه گذاشته بوديم تا راه برگشت را گم نكنيم خودمان را به آقاي پذيرش رسانديم با تجمع عده اي محتضر مقابل اتاقي روبرو شديم و آقاي پذيرش با انگشت خواب آلودشان اشاره كردند كه آن اتاق مطب دكتر كشيك است و ما هم بايد برويم داخل آن ازدحام. در اتاق باز بود و دكتر محترم همزمان سه تا مريض را با هم مي ديد، يكي پيراهنش را بالا زده بود، يكي عق مي زد، يكي ماتحتش را دستش گرفته بود، خلاصه بلبشوي عجيب و بانمكي بود. در همين حين باز مطابق معمول يك آقاي قد درازِ بچه باز پشت سر من سبز شد. به ديالوگ ما توجه فرماييد
ـ آقا! نمي دوني اينجا تا صبح هي پر ميشه، هي خالي ميشه. هي پر ميشه، هي خالي ميشه
ـ عجب
ـ آره. هرشب همينطوره. هي پر ميشه، هي خالي ميشه
ـ ببينم شما هرشب مياين اينجا ببينين كي پر ميشه، كي خالي ميشه؟
ـ البته فقط براي اين منظور كه نه. ولي ميام، هرشب ميام. آخه مي دونين خونه ام نزديكه. همين بغل
ـ خيلي جالبه. اصولا بيمارستان جاي خيلي خوبيه واسه قدم زدن، حتا بهتر از پاركه
ـ بعله. ولي هي پر ميشه
خلاصه حال و روز مرا داشته باشيد و به همه ي اين مسائل بامزه اين را هم اضافه كنيد كه يك پيرزن كه همسن و سالهاي خدا بود آمپول به دست هي از بين ما مي رفت و ميامد و طوري به ما ها نگاه مي كرد كه انگار مي خواست ببيند كدام يك از ما مامور ستاندن جان او هستيم. هموطنان عزيز هم كه به خوبي و با خلق خوش نوبت را رعايت مي كردند و همه بلااستثناء مانند يك حيوان مفيد سرشان را پايين مي انداختند و داخل مي شدند. در باز شد و وردست دكتر با يك عينك كج و معوج بيرون آمد. در همين زمان يك جوان لاغر را كه انگار طفلك از بازماندگان اردوگاه آشويتس بود روي برانكارد آوردند. توجه شما را به ديالوگ مابين وردست دكتر و جوان و پدر جوان جلب مي كنم
وردست( در حالي كه دماغش را به شكم جوان چسبانده): چي شده؟ دلت درد مي كنه؟
جوان( كه دستش را به ما تحتش گرفته و مي نالد)‌: لگنم...لگنم درد مي كنه؟
پدر جوان: ماشين زده بهش
وردست( دماغش را روي اعضاء و جوارح جوان مي گرداند.): عجب! حالا چرا زده به لگنش؟؟
جوان: لگنم...لگنم
پدر: والله چراشو به ما نگفت. رو جووني...رو جهالت آقاي دكتر
وردست: سرش هم خورده زمين؟
جوان: خورده
وردست: بيهوش هم شده؟
پدر جوان: بيهوش نه ولي رفت تو كما
وردست: عجب! پس حالا منتظر باشيد تا نوبتتان برسد
جوان: لگنم...لگنم
راوي مهربان( با چهره اي نوراني): دكتر! جاي ما رو بده به اين كه حالش بده
وردست( دماغش را به سمت راوي نشانه مي رود): شما چتونه؟
راوي مهربان: هيچي. خوب شدم
در اينجا گروهي زن چادري لا اله الا الله گويان پيرزني را وارد جمعيت كردند. كسي حاضر نبود نوبتش را به پيرزن كه يك عينك ته استكاني زده بود و دو دستي دست پسرش را گرفته بود بدهد، پاهاي پيرزن مي لرزيد و در نگاهش مي فهميدي كه بشر به هر پفيوزي كه بيفتد حاضر به رها كردن اين دنيا نيست. پشت سر پيرزن لرزان كه دل مردان جنگي را هم از تاثر مي تركاند يك زن و مرد قرمساق وقت و مكان گير آورده بودند، دماغ هايشان را در كمترين فاصله از هم گرفته بودند و دل مي دادند و قلوه مي گرفتند. به حرف هاي آنان گوش دادم بلكه بالا بياورم و آن خيار كذايي از حلقومم خارج شود
ـ من اون لحظه فقط تو فكر تو بودم
ـ منم هيچي تو فكرم نبود جز فكر تو
ـ فكر تو هميشه با منه
ـ فكر من تو فكر توئه
البته من كه گمان مي كنم اين زوج خوشبخت بين خودشان قرار گذاشته بودند به اعضاي حساس همديگر بگويند فكر، چون از آن فكري كه منظور آدم هاي عاديست كه اثري در هيچكدام پيدا نبود. به هرحال اين شيوه ي درمان هم افاقه نكرد و خيار از جاي خود تكان نخورد. يك زن كه آپانديسيتش پاره شده بود جلوي ما ولو شد. شوهرش مدام در حال معذرت خواستن از همه بود. نمي دانم چرا. بالاخره بعد از اينكه همه ي بيماران و دردمندان يا خوب شدند يا از رنج زندگي خلاص و آقاي دراز بچه باز هم رفت به بيمارستان هاي ديگر سر بزند نوبت من رسيد
دكتر: چيه مشكل؟
راوي بيمار: يه خيار انگار گير كرده تو گلوم
دكتر: سابقه ي بيماري قلبي در خانواده؟
راوي( وحشتزده): بله.پدرم
در اينجا دكتر رو به وردست كرد و با چشماني كه مي درخشيد گفت: ريكس فكتور
گفتم: چي؟
گفت: چربي خون؟
در اينجا زنم كه مدتها بود از صحنه ي داستان خارج شده بود پريد وسط: تري گليسيريد داره دكتر
دكتر كه ديگر از خوشحالي روي پا بند نبود رو به وردست گفت: يك ريكس فكتور ديگر
گفتم: چي چي فكتور؟
دكتر دستش را روي شانه ام گذاشت و با لبخند گفت( تو را خدا اين ديالوگها را باور كنيد. به مقدسات قسم اصلا در بيان اين سكانس نويسنده از تخيل استفاده نكرده و همه ي شخصيت ها و حرف ها حقيقي است.مولف): آقا! شما از شانس بالايي برخورداريد؟
گفتم: شانس؟ تو چي؟
دكتر كه خونسردي خود را بازيافته بود جواب داد: تو سكته، جانم! به خاطر پدرتون كه گفتين سكته كرده شانس سكته تون بالاست
گفتم: باز خوب شد ما تو يه چيزي شانس آورديم
دكتر گفت: حالا برو بيرون تو محوطه. يه نيم ساعتي قدم بزن. بعد بيا نوار قلب بگيريم
ما رفتيم بيرون. زنم يك گوشه تو تاريكي نشست و من دستانم را پشت سرم گرفتم و شروع كردم به قدم زدن و فكر كردن. هي فكر كردم و از بين درخت ها و آمبولانس ها و همراهان بيماران كه روي چمن ها ولو شده بودند جلو رفتم. هي دور و دورتر شدم. درخت ها بيشتر و بيشتر شدند و جنگل انبوهتر. صداهاي ماشيني شهر تحليل رفتند و كم كم صداي جيرجيرك ها به گوشم رسيد. درخت ها دور خودشان مي چرخيدند، نور ماه روي برگ هايشان افتاده بود و من له شدن چمن ها را زير پايم حس مي كردم. نمي دانم چقدر رفتم تا پشت يك درخت مردي را ديدم كه روپوشي نوراني تنش بود. صداي جيرجيرك ها به لالايي مي مانست. دامن روپوشش را كشيدم. سرش با حركت آهسته روي گردن چرخيد. چند لحظه اي طول كشيد تا بشناسمش

از وبلاگ" ورطه"،نوشتۀ حامد حبیبی


نسیان

تهران - ساعت هفت صبح
داخلی - آزمایشگاه ترک اعتیاد - روز
ظرف هاتون رو پر نمی کنید، دست کردن در جیب شلوار یا پیراهن ممنوع. بعد از اینکه ظرف هاتون را تا نصفه پر کردید، اونو برمی دارید و می آیید بیرون می گذارید داخل جعبه چوبی. اتیکت ظرف کنده نشه. نظافت رو رعایت کنید و
پیرمرد ناظر: کسی سؤالی نداره؟
جوان قد کوتاه: آقا اجازه، میشه ما بریم دستشویی؟
پیر مرد ناظر: به قد و قواره ات نمی آد که این قدر نمک داشته باشی. به جای نمک ریختن، اینایی که گفتم خوب گوش بگیر تا عاقبت بخیر بشی
جوان دیگر: آقا یه خورده عجله کن، کار و زندگی داریم
ناظر: همینه دیگه. شما جوونای عجول و کم طاقت باعث می شید نظم و مقررات جامعه به هم بخوره و دودش بره تو چشم بقیه
جوان قد کوتاه: راست می گه دیگه، چیه دود و دم راه انداختی؟
پیرمرد به او چشم غره می ره
ناظر: در ظرفاتونو باز کنید و بگیرید طرف من
مراجعان اطاعت می کنند و پیرمرد به آنها نزدیک می شود. یک به یک داخل ظرف ها را نگاه می کند. بعد به طرف پرده می رود و آن را کنار می زند
ناظر: بفرمایید
مراجعان پشت سر هم از خروجی عبور می کنند و به اتاق مجاور می روند. در اتاق دیگر، پنج توالت بی در دیده می شود و دیوارهای پوشیده از آینه های قدی. یک صندلی رو به روی توالت ها قرار دارد تا کسی که روی آن می نشیند، بر همه آنها مسلط باشد. پیرمرد ناظر روی صندلی می نشیند. مراجعان می روند داخل توالت ها و مشغول می شوند. پیرمرد قندی داخل دهانش می گذارد و جرعه ای از چایش را می-نوشد
ناظر: کج وایسید ببینتمون رو به جوان قد کوتاه) آهای بامزه با توام. اونطوری هیچی نمی بینم
جوان قد کوتاه (کمی بر می گردد): تو جای بابا بزرگ منی. زشته بابا، چیو می خوای ببینی؟
صدای خنده مراجعان
ناظر (با لبخند): می خوام ببینم داری چیکار می کنی نمکدون
جوان قد کوتاه: مگه از اونجا معلوم نیست که دارم چکار می کنم؟
ناظر: باید معلوم بشه که از تولید به مصرفه. این همه تبلیغ می کنن از تولید به مصرف اما اینجا تنها جاییه که واقعاً از تولید به مصرفه
جوان قد کوتاه: حاجی حالا واقعاً این همه تولید رو شما مصرف می کنید؟ (صدای خنده مراجعان
ناظر (با لبخند): آره فسقلی. سهم تو رو هم کنار می ذارم
متوجه مگسی می شود. مگس کش را برمی دارد و با سرعت برمگس می کوبد
پیرمرد مراجع: آقا اینجا رو سال به سال تمیز نمی کنن ؟
ناظر: این دیکه وظیفه من نیست. من اینجا نشسته ام که دوغ و دوشاب رو از هم جدا کنم
جوان قد کوتاه: دوغ تون الآن آماده می شه
پیرمرد اعتنا نمی کند، رو به پیرمرد مراجع
ناظر: شما با این سن و سالتون دیگه چرا باید آزمایش بدید؟ جایی می خواهید استخدام بشید؟
پیرمرد مراجع: برعکس. دارم بازنشست می شم. گفتند تو پرونده ات جواب آزمایش نیست
تازه هفته دیگه باید برم امتحان توجیهی
ناظر: امتحان توجیهی دیگه چه کوفتیه؟
پیرمرد مراجع: یه امتحان راجع به قانون اساسی و قوانین استخدامی و این جور چیزها
ناظر (نگران): یعنی هر کسی باز نشست بشه باید این امتحانو بده؟
پیرمرد مراجع (طرف خود را در می آورد می گذارد توی جعبه): داری بازنشست می شی؟
ناظر: هفت ماه دیگه
پیرمرد مراجع: دیپلمم داری؟
ناظر: نه بابا! دیپلمم کجا بود؟
پیرمرد مراجع: پس نگران نباش. امتحان نداری، ولی آزمایش باید در پرونده ات باشد
ناظر: اون که مساله ای نیست. همه کاراش و همین جا انجام می دهم . همه چی ش دست خودمونه
جوان قد کوتاه از توالت بیرون می آید و بر درگاه می ایستد و به پیرمرد نگاه می کند
جوان قد کوتاه: من تا اینجام برو یک ظرف بردار که خودم نظارت کنم (صدای خنده مراجعان
ناظر (بالبخند): برو پدر صلواتی (متوجه ظرف او می شود) نگاه کن تا خرخره هم پر کرده. حداقل به اندازه قدت پر می کردی
جوان قد کوتاه (در حالی که به طرف پیر مرد ناظر می رود): گفتم شاید لازم باشد (ظرف را به طرف پیرمرد می گیرد
قابل شما رو ندارد
ناظر: بذارم رو قبرت؟ (با مگس کش به پای جوان می زند) برو بذار سرجاش
جوان می گوید چشم و ظرف را داخل جعبه می گذارد. جوان دیگر هم بیرون می آید وظرفش را داخل جعبه می گذارد. همه منتظر مرد میانسالند که از توالت بیاید بیرونه
ناظر: آقا کارت تموم نشد؟
مرد میانسال: راستش نه (با ظرف خالی می آید بیرون
ناظر: اه ... عجب گیری کردم ها
جوان قد کوتاه: خودت عجب گیری کردی؟
خنده حاضران
ناظر: بابا مگه نگفتم هر کس نمی تونه بره بیرون جاشو به یکی دیگه بده؟ حالا هم طوری نیست. بفرما بیرون یه خورده مایعات بخور، نیم ساعت دیگه بی نوبت بیا تو
مرد میانسال: تا دلتون بخواد از دیشب مایعات خوردم، فکر کنم تا چند دقیقه دیگه اینجا وایسم مشکلم حل می شود
همین جا کنار شما ماییم و هر وقت آمادگی داشتم می رم تو
ناظر: آخه برای من مسئولیت داره. شما الآن نوبت یه نفر و ضایع کردی. من اینجا وقتم برنامه ریزی شده است. نمی تونم که هر کی ... (مکث) ... هر کسی آمادگی نداشت پیش خودم نگه ش دارم
جوان قد کوتاه: اسمش تازگی ها شده آمادگی؟
خنده حضار
از وبلاگ" یادمان
سلام عمو نوروز عزیز


سلام عمو نوروز عزیز
حال شما چه طور است؟ اگر از حال ما بپرسی ملالی نیست جز دوری شما. در سایه مرحمت شما روزگارمی گذرانیم. راستش عمو نوروز جان، مشکلات زیادی بعد از رفتنت پیش آمده.خیلی کم جان شده ام.کسی دیگر از زمستان حساب نمی برد.دیگر دست نوعروسان از سرما در آب حوض یخ نمی بندد.دیگر برف تا زانونمی رسد.دیگر چِلّه کوچک و بزرگ برای مردم خط و نشان نمی کشند.دیگر آه سردم به استخوان مردم سهل است که نرسد... عطسه کوچکی هم ایجاد نمی کند.کار به جایی رسیده که مردم، چلّه زمستان برای حمام آفتاب به تبریز می روند ودرختان اردبیل و شهر کرد و مشهد و تهران، خروار خروار در زمستان برگ وبار می آورند
دیروز از چند شرکت تولید بخاری و قرص ذات الریه و کاپشن آمده بودند تا قراردادشان را با من لغو کنند
می گفتند در شُرف ور شکستگی هستند و دیگر از دست من کاری بر نمی آید.عمو نوروز، علّت بدبختی و مشکلات مرا پیدا کن.به دادم برس.و الاّ ننه سرمایت از افسردگی خودکشی می کند
راستی برگشتنی یک عطر فرانسوی مارک...(1) برایم بخر.دقّت کن که حتماً اصل باشد. نکند مثل دفعه قبل سرت کلاه برودها
مرکّب در قلم مانند آب است خجالت می کشم خطّم خراب است
ننه سرمای چشم به راهت

ننه سرمای ...(2
سلام جانم به فدایت! حالت چه طور است؟ نامه ات را که خواندم دلم آتش گرفت. می خواستم سریع برگردم تا در کنارت باشم ولی می دانی که تا بهار نمی شود.اگر از حال من بپرسی ملالی نیست جز دوری شما.از وقتی نامه ات را خواندم خواب و خوراک ندارم.مدام چهره غمگینت پیش رویم می آید.ولی خبر خوشی برایت دارم.بعد از مدّت ها تلاش و جست و جو سرانجام علّت مشکلات تو را پیدا کردم.از هر کس پرسیدم جواب داد که کار، کارِ «اِلنینو» است. من نمی دانم که این النینو کیست و با تو چه دشمنی دارد ولی از اسمش بر می آید که از اعضای القاعده باشد.شاید پدرش در سرما تلف شده یا زیر بهمن گور به گور شده است که با تو پدر کشتگی دارد. به هر حال هر جا گیرش آوردم دَمار از روزگارش در می آورم.تو خودت را نگران نکن.غذا خوب بخور، کلاس یوگایت را هم ادامه بده.الآن در جزایر کاراییب هستم.خیلی جای قشنگی است .جایت خالی.چه غذاهایی دارد! ظرف این چند روز هشت کیلو وزن اضافه کرده ام
راستی آن عطری را که گفته بودی پیدا نکردم اسپری... (3) همان مارک را خریدم.ولی اصل ِاصل است
نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد
دوستدارت عمو نوروز تُپل

ننه سرما نامه عمو نوروز که به دستش رسید اوّل کلی عصبانی شد.اوّل از همه از بی عرضگی او ناراحت شد که یک عطر نتوانسته بود برایش بخرد.ثانیاً از این ناراحت شد که این«النینو» را نمی شناخت تا به سراغش برود و هفت جدّ وآبادش را جلوی چشمش بیاورد.پس تصمیم گرفت تا به نیروهای اعتلاف در افغانستان ملحق شود و در آنجا به دنبال النینو بگردد.بقچه اش را بست،جلیقه ضد گلوله اش را پوشید و چارقدش را سر کرد تا راهی شود.در همین زمان صدای کلون در بلند شد.حاجی فیروز با عیالش پشت در بودند.حاجی فیروز دوست خانوادگی عمو نوروز و ننه سرما بود و از قدیم الایام به خانه آنها رفت و آمد داشت.حاجی فیروز مرد باسواد وآگاهی بود.چون دوشغله بود در ایام غیر نوروز جلوی دانشگاه کتاب می فروخت.از این رو اطلاعاتش زیاد بود.وقت کل ماجرا را از زبان ننه سرما شنید سعی کرد او را از تصمیمش منصرف کند.او معتقد بود مشکلات ننه سرما از آنجا ناشی
می شود که آمریکا پیمان «کیوتو» را برای کاهش تولید گاز های گلخانه ای امضاء نمی کند. لذا زمین گرم می شود و تمام رشته های ننه سرما برای فصل زمستان پنبه می شود.در نهایت ننه سرما قانع شد که به جای رفتن به افغانستان به صلح سبز ملحق شود و برای تحقق پیمان کیوتو تلاش کند. بعد از رفتن حاجی فیروز و زنش، ننه سرما جلیقه اش را درآورد، کاغذ و قلم برداشت و نامه دیگری برای عمو نوروز نوشت

عمو نوروز جان سلام
حالت چه طور است؟ اگر از حال ما بپرسی ملالی نیست جز دوری شما.راستش زیاد فرق نکرده ام. حالم مثل قبل، بد است.طی یک سری مذاکرات استراتژیک با حاجی فیروز و زنش به این نتیجه رسیدیم که کار، کار آمریکای جهانخوار و جورج بوش مردم خوار است و النینوی بدبخت در این میان بی گناه است.هجمه تبلیغات فرهنگی بیگانگان کم مانده بود خون این بد بخت را به گردن من بیاندازد.سریع می روی پیمان کیوتو را می دهی این جورج بوش احمق امضاء می کند.حواست باشد سادگی نکنی دوباره مثل دفعه قبل گولت بزنند.اگر این کار را نتوانستی بکنی، هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.دیگر به خانه بر نگرد.بمان آنقدر در آن جزایر کاراییب بخور تا مثل بادکنک بترکی.مخصوصا هم سر ماجرای عطر خیلی از دستت عصبانی هستم... خود دانی
مرکب در قلم مانند آب است
ننه سرما

عمو نوروز نامه ننه سرما که به دستش رسید فهمید که به درد سر بزرگی افتاده واین دفعه به هر نحو ممکن باید او را راضی کند.پس قبایش را به دوشش انداخت ، شال و کلاه کرد و راهی شد
جورج بوش در مزرعه اش در تگزاس مشغول گاو چرانی بود.از دور مردی را با محاسن بلند و عبا و قبا دید. فکر کرد که بن لادن است که برای ترورش می آید.سریع هفت تیرش را برون کشید تا شلیک کند. اما با دیدن آن یادش آمد که هفت تیر را با تفنگ آبپاش دوستش بلر تاخت زده است. مرد قبا پوش از دور دست تکان می داد و لوک خوش شانس را صدا می زد.وقتی جورج بوش متوجه شد که آن مرد او را با لوک خوش شانس عوضی گرفته است، نفس راحتی کشید.از اسب پیاده شد ، بادی به غبغب انداخت وبه سمت او رفت
عمو نوروز بوش را در آغوش کشید و شروع به تعریف و ستایش از شیرین کاری ها و افتخارات لوک خوش شانس کرد.جورج بوش که مطمئن شد او را با لوک اشتباه گرفته اند خیلی خوشحال شد.فکر کرد که می تواند این دهاتی را سر کار بگذارد و بعداً با تعریف کردن آن برای بلر کلی بخندند.پس اصلاً به رو خودش نیاورد.عمو نوروز از حال برادران دالتون پرسید و جورج بوش گفت که آن ها را برای تعطیلات به گوانتانامو فرستاده است. بعد عمونوروز پیمان کیوتو را به دست بوش داد و گفت که می خواهد از قهرمان زندگی اش امضایی داشته باشد.بوش که ذوق زده شده بود بدون خواندن برگه،آن را امضاء کرد و به اصرار عمو نوروز پایش انگشت هم زد.عمو نوروز که کلکش گرفته بود با خوشحالی برگه را از او گرفت و دور شد

نه سرما هفت سین را که چید، بزک کردنش دو ساعتی طول کشید.کنار پنجره آمد و پرده را کنار زد.عجب برفی می بارید.همه جا سفید سفید بود.لبخندی بر لبان سرخابیش نقش بست. نه سرما کنار سفره نشست و چشم به ماهی گلی درون تنگ دوخت. همین طور که چشمش به ماهی بود خوابش برد.در خواب جورج بوش را دید که لباس آستین کوتاه پوشیده و خودش را باد میزند و با قهقهه های بلند پیمان کیوتو را پیش چشم ننه سرما پاره می کند.و عمو نوروز را هم دید که لباس نارنجی پوشیده وبا غُل زنجیر در قفس اسیر است. با فریادی از کابوس وحشتناکش بیدار شد و به سمت پنجره دوید. اما با دیدن برفی که همچنان می بارید نفسی به آسودگی کشید.چشمش به ساعت که افتاد متوجه شد ای داد بیداد، باز هم خواب مانده و عمو نوروز را ندیده است. امّا دور و بر را که نگاه کرد اثری از آمدن عمو نوروز ندید. نه از اسپری خبری بود، نه از شاخه گل نه از جای بوسه عمو نوروز.سریع با تلفن همراه عمو نوروز تماس گرفت.عمو نوروز در فرودگاه یکی از شهرهای استرالیا گیر افتاده بود.به علّت بارش شدید برف تمام پرواز ها تا اطلاع ثانوی لغو شده بودند
ننه سرما فهمید که عمو نوروز به این زودی ها نخواهد آمد.صندلی اش را مقابل پنجره کشید و با لذّت به تماشای دانه های برف پرداخت.با خودش فکرکرد که شاید امسال کمی زیاده روی کرده است

عمو نوروز برای ننه سرما عطر فرانسوی می خرد،چه در جیب نشریه می رود که مجانی مارک عطر تبلیغ کند؟
از همان چیز های خصوصی که نامزد ها برای هم می نویسند
اسپری همان افشانه است.در واقع افشانه همان اسپری است
نوشتۀ علی مرسلی،از وبلاگ گروهی" ماله

ماجرای گردنها ی کشیده
گردن کشیده و چرکوی مرد از لای ملافه چاخونه(از همونا که بی بی تو صندوقچه اش داشت)بیرون بود و معلوم می کرد احتمالا از نصف ماه قبل از مردنش رنگ حموم رو به خودش ندیده
شایدم بدبخت از کثیفی مرده چه معلوم.خودمو از لای جمعیت جا زدم تا بهتر ببینمش.هم میخواستم و هم میترسیدم که برای اولین بار یه مرده رو ببینم
جرنگ جرنگ سکه های 5 تومنی و 2تومنی روی آسفالت داشت حواسمو از مرده پرت میکردحتی یه آقاهه که من کنارش بودم یه پول ده تومنی درآورد بندازه رو ملافه اما فکر کنم حیفش اومد و دوباره گذاشت تو جیبش.با هر کدوم از اون سکه ها کلی تیله میشد خرید و شاید بیشتر از تیله های حسنعلی که همه رو به زور از بچه ها برده بود
حواسم به سکه ها بود و کم کم داشت به مرد مرده حسودیم می شد که یه موتور گازی به سرعت رد شد و بادش ملافه رو کنار زد.وای خدای من.داشت از ترس زبونم بند می اومد
این که اسماعیل بابای علی سیاهه.این چجوری مرده؟!انقد ترسیده بودم که دستام یخ کرد.عادتم بود وقتی میترسیدم چشمامو میبستم و دستامو مشت میکردم.اما این دفعه پشت گردنم که سوخت فهمیدم باز پس گردنی خوردم.مرد گنده بغل دستم که بوی عطر میداد داشت بهم چشم غره میرفت.نمیدونم کجاشو گرفته بودم که محکم دستمو پس زد.به من چه خب ترسیده بودم
اگه بابای علی نمرده بود میدونستم چه فحشی بهش بدم که سرخ شه جلوی همه مرتیکه گنده.اما زود حواسم رفت به علی سیاه.کاش زودتر برم خبرش کنم.حتما ننه اش کلی غصه میخوره که چرا آخر عمری با اسماعیل سر اینکه تو دستشویی زیاد صدا میداد دعوا کرده بود.دست خودش نبود آخه.یه بارم رفت تو عروسی دامادو ببوسه بهش تبریک بگه یه دفه گوزید
حالا پول حلیمشو از کجا بیارن؟همه این پولاروهم که جمع کنن پول حلیم نمیشه تازه اگه پول تابوت و پرچم سیاهو از مسجد بگیرن بازم کلی خرج داره.حالا میگیم برا روضه اش ملا باجی رو بیارن و یه کله قندم که بهش بدن سه روز میخونه براشون.بدبخت ننه ی علی.از اولم شانس نداشت.شوهر اولشم رفت زیر قطار.یه راه دیگه ام داره البته که زیاد خرجش نشه.اونم اینکه بگن اسماعیل وصیت کرده خرج مراسمشو بدن فقرا.هر چند کسی باور نمیکنه چون از اونا فقیرتر فقط ننه ی زکیه بود تو محله مون.اصلا خود علی سیاه تو مدرسه همه اش نهار منو میخورد بس که گشنه بود
داشتم حساب کفن و دفن اسماعیل رو میکردم که یه دفه یه نفر از ته بازار داد زد شهردار اومده،بدو شهردار اومدنمیدونستم قضیه چیه.از وسط آدما حبیب گدارو دیدم که با اینکه میگفت نمیبینم عصاشو زده بود زیر بغلش و میدوید تو جمعیت.نمیدونم مردم از شهردار چرا میترسن.همه داشتن بساطشونو به سرعت جمع میکردن و کسی حواسش به مرده نبود
حالا تکلیف اسماعیل چی میشه کی اینو جمعش کنه؟به قول بی بی مرده بده رو زمین بمونه.از دور یه مرد لاغر که دستاش پر از انگشترای الکی بود از همینا که 5 تاشو میدن چار تومن اومد سمت اسماعیل و یه چیزی تو گوشش گفت.میخواستم بگم اون مرده که یه دفه خشکم زد از تعجب.بله اسماعیل یواشکی یه چشمشو باز کرد و وقتی دید کسی بالا سرش نیست سریع بلند شد و تمام سکه های روی آسفالتو جمع کرد و ریخت رو ملافه و چار گوشه اونو گرفت و زد زیر بغلش و شروع کرد به دویدن با بقیه...تا به خودم اومدم دیدم کسی دور و برم نیست.حالا باز اسماعیل باید برای سر و صدا کردنش تو دستشویی به همه مردم و مخصوصا زنش جواب بده و شاید واقعا آرزو میکرد کاش هیچوقت شهردار نمیومد
داشتم فکر میکردم شهرداری که میتونه مرده رو زنده کنه میتونه ادعای پیغمبری کنه که چشمم افتاد به یه دو تومنی که اسماعیل یادش رفته بود جمع کنه
حالا باهاش میتونستم کلی تیله رنگی بگیرم
از وبلاگ" گردنهای کشیده "نوشتۀ ابراهیم حصاری
رویاهای فانتزی یک مرد نیمه خوشبخت
نون گازوییلی حق مسلم ما ست
روز یکم / صبح / همه خودکشی دسته جمعی نهنگ ها را فراموش کرده اند و به دنبال سرنوشت اسب های پرنده هستند که خدایی نکرده نسل شان منقرض نشود ، بحثِ توی تاکسی همین بود . راننده تاکسی کرایه اش را مطابق نرخ نامه مصوب برمی دارد و با لبخند باقی مانده ی پول را می دهد . رییس دانشگاه دم در دانشگاه ایستاده و به همه ی دانشجویان خوش آمد می گوید

روز یکم / عصر / نانوایی سر کوچه خیلی شلوغ است . من هم بر حسب عادت هر جا صف شلوغ باشد در صف حضور می یابم تا مبادا حق الناسم نا حق شود و عقب مانم از این قافله . سر سفره کسی به کباب و پلو نیم نگاهی هم ندارد . ننه بزرگ نان را در گنجه پنهان می کند برای روز مبادا . همسرم توی سفره ی مخصوص می پیچد که فردا با اتوبوس بفرستم برای مامانش اینا . باجناقم آن را بر چشم می مالد محض تبرک و دوا و پسرِ تپلش نان را دو لوپی می خورد تا لقمه ای مانده که روحش گردد از تن جدا

روز یکم / شب / چند سالی همه در انتظارش بوده اند و امروز سر سفره ی ما بود ؛ نفت ؟ نه ! بوی نفت سر سفره ی ما بود . نانِ نانوایی محمود آقا امروز بوی نفت می داد یا چیزی شبیه آن ... (( مهرورزی )) . (( نفت را به سر سفره ی هر ایرانی می آوریم )) شعارهای دولت امروز تحقق پیدا کرده بود. خدا کند فردا هم همین قدر خوش بخت باشیم و این دعای آخر شب من است . امشب بر خلاف هر شب گوسفند ها امانم را بریده اند ،عجیب است آن ها به سراغم آمده اند آن هم بدون دیازپام ده . آهای خدا من چه قدر امروز خوش بخت بودم . کاش امشب را نمی خوابیدم

روز دوم / صبح / نه تاکسی هست نه خط واحد . پژو دربست می رود تا دانشگاه آن هم با دو برابر نرخ معمول . مردِ همیشه موتور سوارِ حراستی دم در دانشگاه به رنگ جورابم گیر می دهد .با موتور کراسش تا دم در دستشویی فنی با من می آید و می گوید : (( برو تو تا جورابت رو عوض نکردی بیرون نیا )) . یک راه حل به مغزم خطور می کند . با امین تماس می گیرم . از بوفه ی دانشگاه باند طبی می خرد . ساق پا هایم را از روی شلوار باند پیچی می کنم و تبعید تمام می شود . دختر افه ای کلاس دنبالم می دود و شماره تماسم را می گیرد ، می گوید : (( نمی دانستم شما هم فَشِن می بینین و گر نه زودتر از اینا برا پروژه های دانشگاهی باهاتون تماس می گرفتم

روز دوم / عصر / ملت دم نانوایی محمود آقا نشسته اند و زار زار گریه می کنند . یکی تا چشمش به اعلامیه ی روی شیشه می افتد دو دستی توی سرش می زند و می گوید : (( وای خدا باز هم بد بخت شدیم )) و دوباره جمعیت ضجه می زند . دلم هوری می ریزد : (( نکنه محمود آقا طوریش شده ؟ ! )) . آن قدر دست و پا می زنم تا به نز دیکی اعلامیه می رسم . روی کاغذ این طور نوشته شده : (( با ارض ِ پوزش و درخاست عفو از احالی محل . به دلیل نشت گازوییل به داخل تنور ، نانوایی جهت پاره ای تمیرات تا اطلاع سانوی تعطیل می باشد . با تشکر محمود آقا )) . نمی دانم به غلط های املایی محمود آقا بخندم یا به بد بختی های مان گریه کنم . آن ها را ترک می کنم

روز دوم / شب / رییس دولت توی صفحه ی چهارده اینچ تلویزیون نشسته است و به ملت لبخند می زند : (( درسته قیمت هر بشکه نفت از مرزهای هشتاد دلار گذشته ، ولی در عوضش دلار ارزش جهانیش رو از دست داده )) . ننه بزرگم رو به من می گوید : ((از قدیم ندیم ها هم گفتن ، این به اون در . دیدی همش انتقاد می کردی ، حرف حساب که بشنوی درست می شی ننه )) . دیازپام ده خورده ام . به اندازه ی تولید یک ساله ی واحد دام و طیور وزارت جهاد کشاورزی گوسفند شمرده ام ولی خوابم نمی برد

روز سوم / صبح / اهالی محل دم در نانوایی محمود آقا تحصن کرده اند و شعار می دهند : (( نون با کیفیت نمی خوایم / نمی خوایم )) . روی پلاکادری نوشته شده : (( نون گازوییلی حق مسلم ما ست )) . مرد حراستی دم در دانشگاه ایستاده سر تا پایم را ورانداز می کند . نگاهش روی پاهایم متوقف می شود . پاهایم را نگاه می کنم و وارد دانشگاه نمی شوم . خودم بر می گردم تا دوباره تاکسی سوار شوم . چهار نفر پسر و دختر از دور می آیند . هر چهار نفر ساق پاهای شان را باند پیچی کرده اند . یکی از دخترها به پاهایش اشاره می کند و می گوید : (( چه کلاسی داره ... اِنده نیو مُده ، چشای تینا جون رو امروز در می یاریم اساس )) . وقتی به سر در می رسند از هم جدا می شوند . دختر ها از سمت راست وارد می شوند و پسرها از سمت چپ . باورم نمی شود که دمپایی آشپزخانه پایم باشد ولی هست . با خودم می گویم: (( حتما از اثرات دیازپامای دیشبه
از وبلاگ" باغبان جهنم



شعر و ترانه

شعر و ترانه،یکی از قالبهایی است که استفاده از آن در طنز وبلاگی،همزمان با حضور نیروهای حرفه ای و گسترش رویکرد تخصصی به طنز در وبلاگستان،روندی رو به رشد داشته است
امروز،تعداد زیادی از وبلاگهای طنز،به شعر اختصاص دارند.این وبلاگها،بیشتر از سوی شاعران طنزپرداز یا طنزنویسانی که دستی در سرایش شعر دارند اداره می شود.ویژگی مهم وبلاگهای شعرطنز،ارتباط میان نویسندگان آنهاست.این ارتباط،به تناسب نوع نگاه و نگرش ادبی و هنری نویسندگان و یا حیطۀ فعالیت حرفه ای و یا اجتماعی آنها شکل گرفته و به ایجاد حلقه های وبلاگی منجر شده است.بخش مهمی از وبلاگهای شعر طنز را آنهایی تشکیل می دهند که نویسندگانشان با حوزۀ هنری و شب شعر "در حلقۀ رندان"ارتباط دارند.اکثر اعضای این گروه(که می توان آن را حلقۀ وبلاگی نیز دانست)در "شب شعر طنز شکرخند"(وابسته به سازمان فرهنگی-هنری شهرداری )نیز شرکت دارند.وبلاگهای:"به هیچ عنوان"،"منبع موثق"،"بوالفضول الشعرا" و "مرد رند"از این جمله اند.این حلقه،تنها طنزنویسان تهرانی را شامل نمی شود و وبلاگهایی مثل"خالو راشد"را نیز در بر می گیرد
به مرور با حضور شاعران طنزپرداز تهرانی و شهرستانی در وبلاگستان،بر گسترۀ و محدودۀاین حلقه های وبلاگی افزوده شده است.به طور معمول با دسترسی به یکی از این وبلاگها می توان از طریق لینکهای وبلاگ،به دیگر وبلاگهای این حلقه های وبلاگی نیز دست یافت
یکی از ویژگیهای این وبلاگها،ارتباط متقابل ادبی میان نویسندگان آنهاست :بلاگری شعری می نویسد و دیگران،آن را در پستهای وبلاگی خود ادامه می دهند و یا یک پست وبلاگ خود را به پاسخ طنزآمیز منظوم آن اختصاص می دهند.یا این که در قسمت نظرات(کامنت)وبلاگ مذکور،به زبان شعرطنز، نظر خود را ابراز می کنند
وبلاگهای شعر طنزی نیز وجود دارند که آثار روزنامه نگاران نشریات محلی،دانشجویی و دیگر نشریات را شامل می شود که به تناسب نوع نشریه و مخاطبان آن،این گونه آثار از نظر قالب و مضمون متفاوت است
از نظر قالب شعری،شعرهای طنز در وبلاگستان،متنوع است.در آثار حلقۀ شاعران حوزۀ هنری، قالبهای شناخته شده و جا افتاده مورد استفاده قرار می گیرد و هنجارشکنی آن،بیشتر در مضمون شعر است،تا در قالب.در وبلاگهایی که نویسندگان آنها به جریانات ادبی هنجارشکن و پسامدرن وابسته اند یا هوادار شعر متفاوت و فرانو و امثال آن هستند،هنجارشکنی و نوآوری ،علاوه بر موضوع و مضمون و دایرۀ واژگان، قالبهای شعری را نیز در بر می گیرد و شعر امروز را در معرض نوآور های شکلی قرار می دهد
معمولا شاعران مختلف در وبلاگهای شعر طنز،از قالبهای گوناگون استفاده می کنند ولی گاه نیز یک وبلاگ،تنها،به یک قالب شعری اختصاص دارد،مثل وبلاگ "رباعیات بابا طاهر عریان"که تماما رباعی است
از نظر موضوع و مضمون نیز اشعار وبلاگستان،گسترۀوسیعی از مسایل مختلف اعم از سیاسی،اجتماعی،فرهنگی،ادبی و شخصی را شامل می شود

نمونه هایی از شعرها و ترانه های طنز در وبلاگستان

رفع خطر
بی همگان به سر شود بی تو مگر نمی شود ؟
در دل بی قرار من عشق تو شر نمی شود
گر نروی تو از برم من بگریزم از درت
موهبتی برای من مثل سفر نمی شود
لطف کن ای نگار من دور شو از کنار من
با دو - سه متر فاصله رفع خطر نمی شود
کور شد اشتهای من ناز نکن برای من
قند و عسل برای تو مثل پسر نمی شود
اسب خیالِ شعر من می رمد از کنار تو
عشوه ی بیهوده نکن اسب که خر نمی شود
هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی
دامن ضد آبِ من یک ذره تر نمی شود
سرو چمان من دگر همدم گل نمی شود
میل چمن نمی کند سیخ ِ جگر نمی شود
دایره ی خیال اگر مستِ شعاع ِ چشم تو
زاویه ی نگاه من با تو وتر نمی شود (؟
حرف به افراط زدم گیج شدم قاط زدم
شعر که همواره چنان درّ و گهر نمی شود
یا تو بیا به خانه ام یا ببرم به خانه ات
یا برو بی خیال شو یا دم ِ در نمی شود
مایه ی انحراف من ! گوش کن اعتراف من
بنده هم عاشقم ولی زیر ِ گذر نمی شود
از وبلاگ" به هیچ عنوان "نوشته مهدی استاد احمد

غزل مثنوي فجاعت
با اولين جوانه درخت افتتاح شد
توفان وزيد و حالت باغ افتضاح شد
با رعد و برق، چند گل خود فروخته
شلوارشان به زردي نوعي گياه شد
حالا شما چكار به اسم پليدشان
داري؟ دارام دروم ـ عجب روبراه شد
گاهي كه زورتان به قوافي نمي‌رسد
وز لطف طبع، قوت وافي نمي‌رسد؛
بايد بدل كنيد غزل را به مثنوي
يعني كه ابتكار عمل را به مثنوي
اينجور هم نشد ـ به طريقي دگر برو
با شعر چند قالبي اي دوست ور برو
اي دوست»ش اگر چه زيادي است، بي خيال
اين چيزها به جان تو عادي است، بي خيال
حالا جناب حضرت خواننده، گيج و ويج
از ياد برده شعر خيار است يا هويج
بي ربط و ربط پشت سر هم رديف كن
از شام تا به بام بابام بم رديف كن
بنويس شعر سوتي و صوتي ـ هزار خط
يك شعر ناب فوري و فوتي ـ هزار خط
وقتي روايت تو به اينجا رسيد، باز
با يك فلاش‌بك، سر اين قصه كن دراز
از اولين جوانه كه با اولين نسيم
چپ كرده بود و قسمت خاك سياه شد
اين ابتداي پست مدرن است، بالاخص
در بيت بعد قافيه‌ات را سفيد كن
اي خاك بر سرت! دو سه تا فحش هم بده
يعني كه فكر تجربه‌هاي جديد كن
دستور را به طرز فجيعي بهم بزن
سرپيچي از قواعد عهد قديم كن
از زيرپوش و وسوسه و شورت هم بگو
از رختخواب و سكسه و چرت هم بگو
ميراث شعر دست تو افتاد اي پسر
ها! واقعاً كه! دست مريزاد ای پسر
از وبلاگ" وقایع ابن محمود" نوشتۀ سید علی میرافضلی
کلید2
کی بی اجازه قفل کسی وا کند کسی یابر دری کلید دگر را کند کسی
عمر کلید او به درازا نمی کشد با قفل ها اگر نه مدارا کند کسی
وقتیکه پای عاطفه سردست دیده اید؟ من دیده ام به دست خودش ها کند کسی
ما دیده ایم-گاه-کلیدی بزرگ را از دسته ی کلید مجزا کند کسی
ما دیده ایم گم شده چیزی درون قفل چیزی درون آن نه که پیدا کند کسی
اما ندیده ایم زمانی که قفل نیست لازم شود کلید به درها کند کسی
یکبار هم ندیده ام ای قفل تا کنون کار تو را حواله به فردا کند کسی
آیا شنیده اید که یک بار قفل را بنشیند و ز دور تماشا کند کسی؟
هر قفل،بسته بر در گنج مراد نیست دکان بی متاع چرا وا کند کسی
دیگر به قفل،یا به کلید احتیاج نیست وقتی تفو به لذت دنیا کند کسی
هر قفل با کلید خودش باز می شود وقتی درست فعل خود اجرا کند کسی
با ذکر قفل،قفل میسر نمی شود شیرین دهان به گفتن حلوا کند کسی
اصلا درست نیست که چون قیس عامری رو با کلید خویش به صحرا کند کسی
هرگز به قفل هیچ کسی دل نمی دهد وقتی که با کلید خودش تا کند کسی
شعری که با کلید سرودیم پیش از این باید برای قفل تو معنا کند کسی
جای کلید داخل قفل است،دیده اید؟ آیا کلید داخل لولا کند کسی؟
یا در میان قفل برای گشودنش هرگز کلید خویش ز پهنا کند کسی؟
پیدا و واضح است که آن را ندیده اید هرگز به قفل جز به درازا کند کسی
در قفل یک دریچه ی بسته دو تا کلید کی در گذشته کرده که حالا کند کسی
عمر کلید خود منما صرف ناکسان حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی
جلد کتاب شعر خودت را طلا مکوب حیف از طلا که خرج مقوا کند کسی
اما برای آنکه بماند کتاب را عیبی ندارد اینکه مشما کند کسی
تا اینکه ناگهان نشود جلد آن خراب وقتی که هی کتاب تو را وا کند کسی
ای قفلها که هر طرفی میل می کنید ترسم دراز دستی بیجا کند کسی
روزی تمام می شود این قفل یا کلید فکری برای روز مبادا کند کسی
بسیار دیده ایم که من من کنند خلق اما ندیده ایم که ماما کند کسی
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست خوبست اینکه قفل کسی واکند کسی
یا داد اگر شبی که گشودست باب لطف دستی به سوی عالم بالا کند کسی
زشتست اینکه جای کلید از خدای خویش یکباره آرزوی مربا کند کسی
یا با خدای خود که سرش هم شلوغ هست از قفل خویش طرح معما کند کسی
هر جا کلید هست به قفل است احتیاج این منصفانه نیست که حاشا کند کسی
یارب!چگونه به روز قیامت میسر است فعلی برای خویش مهیا کند کسی
آنجا،خدای من،نکند مثل این جهان باشد،که هر چه خواست به هر جا کند کسی
یک عمر می شود سخن از قفل بازگفت فکری بر این قصیده غرا کند کسی
هرگز نمی شود گره کو ز موج،باز هر چه کلید داخل دریا کند کسی
زیرا خدا نخواسته هرگز در این جهان کاری که کرده حضرت موسی کند کسی
شرح کلید و قفل به پایان نمی رسد کو،تا قلم ز جنگل افرا کند کسی
بی شک در آن زمانه نباشد مرا حیات هم سنگ این قصیده گر انشا کند کسی
بعد از همین چکامه دگر انتظار نیست از من کلید و قفل تقاضا کند کسی
یعنی به شخص من که به جز من ز هیچکس رخصت نمی دهم که تمنا کند کسی
زیرا که پای هر سخن از قفل را هنوز شایسته نیست غیر من امضا کند کسی
من چون خودم به کفش کسی پا نمی کنم در کفش من خدا نکند پا کند کسی
از وبلاگ" املت دسته دار" نوشته ناصر فیض
قصه دراز
شبیه غنچه ای که نیمه باز است
لبش از وصف کردن بی نیاز است
به جای دیگرش کاری ندارم
چرا که قصه اش خیلی دراز است

سیاست
تمام هستی ام را با خودش برد
دلم در گوشه ای افتاد و پژمرد
ریاست از سیاست بو گرفته
من از این واژه ها حالم به هم خورد

از وبلاگ" خالو راشد" نوشته راشد انصاری
بهاریه

آمده نوروز و هوا دم دمي گاه به رگبار، گهي نم نمي
گردش افلاك به ترتيب و نظم سال كبيسه است فقط يك كمي
وقت دعا كردن و عرض نياز وقت هوا كردن دستان باز
ورد و دعا، ذكر و سماع، اين طرف آن طرف از شخص خدا باز ناز
فصل «چچه چه» زدن سازها تمپو و دف، چنگك1 و گيتارها
فصل قر و ساز و ادا و اصول فصل دو تا گشتن شلوارها
خورد ن آجيل و سپس جوش،جوش ميوه و چايي، دو سه من، روش روش
بعد یهو توی، ماشين، جيش جيش منزل و مقصود، خدا، كوش كوش ؟
قيمت اجناس به سمت صعود كله ي ما داغ شده، كرده دود
مجلس شورا، ولي گفته است گرانی و ز اول نبود
سال دگر، فصل گل و انتخاب گشته روش های نوين نيز باب
از طرف آن طرفي ناز و نوز (!) از قبل اين طرحي شرح خواب
داشت سياسي مي شد همين جا قيچي اش كردم

 چنگک نوعی چنگ است که به دو دلیل کوچک شده است. اول اینکه وزن را به هم نزند و دوم اینکه ما بهانه ای برای پاورقی نوشتن داشته باشیم
از وبلاگ" آقای او"،نوشتۀ آرمین سنقری

دی شیخ روی ویلچر گفتا به من به صد ناز
بشکاف این فلک را طرحی خفن درانداز
حكايت عشقي بي قاف بي شين..بينيم با

نيمه شب شخصي قزلمن را سوالي كرد مط
رح كه تا صبحش بزاد او واژه و لفظ و لغت
شخص بيچاره ز عشق و عاشقي از او نمود
پرسشي ساده فقط من باب فتح الباب چت
اين "رح" مصراع دوم از ته قبلي فتاد
ليك آمد بر سر مصراع بعدي صدر خط
اي خدا بنگر كه اين شاعر نما از اولش
لوس بازي را شروع كرده بدين راه و نمط




گفته بودي اي جوان از منظر ما عشق چيست؟
يا به تعبير دگر اين ماجراي عشق چيست؟
راستي آن پرسشت يك ذره اي پيچيده بود
گرچه از زعم خودم پرسيده بودي عشق چيست؟
ليك شايد معني ديگر تورا در ذهن بود
مثل اينكه واقعا منظورمان از عشق چيست؟
البته در چت سوالت شكل ديگر تايپ شد
اين چنين
بسه ديگر .....در گمانم جملگي فهميده ايد
هست موضوع قزل اين هفته كه اين عشق چيست؟

قافيه در اصل يك حرف است و هشت آن را تبع
چار پيش و چار پس...اين مركز آنها دايره
براي اطلاعات بيشتر با نويسنده تماس حاصل فرماييد



عشق يعني يك تديبا سينه‌ اي مملو ز شن
كيف گوچي، شال ورساچي كمربند فشن

يك سري قلب پلاستيكي و شمع و خرت و پرت
كلهم در جعبه اي با اسطقس و مطمئن

بعد از آن رفتن درون کافه های تنگ و تار
در فضای بس رمانس نانسی عجرم یا شوپن

اسنکی یا قهوه ای مهمان همدیگر شدن
می نماید هیکلت را بیش از اینها او پٍهٍن(؟

اين پهن در بيت پيشين جبر وزن است و قوا
في ز خط فوق جاماند و نشست اين ابتدا
پَهن باشد آن پِِهِن يعني عريض و منبسط
وه چه توصيفي نمودم بهر تنوير شما








عشق يعني مخمصه در بين عين و شين و قاف
كرده او اندام مارا از دو وجهش صاف صاف


عشق يعني يك قلمبه حس يك جوري شدن
زشته اينجا- بسه خوب- حالا...همون جوري شدن
عشق یعنی جوشش حسی درونت یک هویی
قند دان بودن همیشه ، ناگهان قوری شدن
سالهایی با غرور و سربلندی زیستن
ناگهان خار و خفیف و پست و پیزوری شدن



عشق يعني مخمصه در بين عين و شين و قاف
كرده او اندام مارا از سه جبهه صاف صاف



عشق یعنی یک صدایی از درونت می شود
ساطع و اطرافیانت می کنند افکار بد
عشق یعنی در مسیر صاف داری می روی
عشق یعنی راه پیچاندن شدن یک هو بلد
عشق یعنی عده ای را جان هم انداختن
مثل کاری که کند عادل شبا توی "نود
عشق یعنی یک دروغ ساده ی پر مصلحت
مصلحت هم خارج است اندازه هایش از عدد



عشق يعني مخمصه در بين عين و شين و قاف
كرده او اندام ماراچارسویه صاف صاف



عشق يعني يك سري تشبيه چرت و مسخره
ارتباط بي دليل گاز و شوق و پنجره
عشق يعني هر چه تشبيهت بُوَد بي ربط تر
عشق من؛ گنجشگ من ؛آواز كنچ حنجره
نازنینعزیزم" ..."ای جگر"..".دارلینگ من
از نگاه من که "رز گل" از همه بهتر تره






عشق يعني مخمصه در بين عين و شين و قاف
كرده او اندام مارا از صد و نه سمت، صاف



از مكان عشق گر پرسي بُِوَد در كوي ها
گاه درپستو و گه بر بام و گه در جوي ها

گرچه عشق ار داخل جو افتد آبش می برد
گاهي اما مي برد او آب ها از روي ها

مي رود يك جايي و خونريز مي گردد دمي
اغلبا اندر تتوي و تيزي ابروي ها

گاهي اما مي رود شكل پروتز در لب و
گاه در مش می شود رنگ و رود در موي ها

يك زمان هايي به يك جاهاي زشتي مي رود
مثل يك بخشي ميان بيني و زانوي ها



گر که عشق آنجا رود اوضاع خرابه واقعا
اين زمان ها غالبا خيلي خطرناكه حسن

پس اگر بهر فلان بازی شدی عاشق بدان
مرد نر می خواهد و گاو کهن عاشق شدن

البته گاو کهن گر ماده باشد بهتر است
گاو همچین شیری وخوش قد و بالا و خفن


عشق يعني مخمصه در بين عين و شين و قاف
كرده او اندام مارا از سه جبهه صاف صاف

تا بر آيد نام عشق از گوشه ای بالا سريع
مي نشيند رستم و تيزي رود اندر غلاف

عشق نَبوَد کار غیر شرعی و بر ضد عرف
حاج یونس هم وگرنه می شود اهل خلاف




عشق يعني يك نفر با او ولنتايني شوي
لفظ نامزد كه تيريپه آن چه مي داني شوي

يا سپنتا مزدكان يا ساير رسم و رسوم
الغرض يعني كه با يارو خودماني شوي

قافيه اينجا كمي مي لنگد اما بي خيال
اين مهمه كه كنون همراه دهقاني شوي

گر كه مي خواهي شوي عاشق بشو اما بدان
ممكنه با سر فرو در چاه ظلمانی شوی

پر شده اين جامعه از گرگ ها در جلد ميش
شبهه ي آن مي رود هر لحظه قرباني شوي

گرچه ذم عاشقی کردم ولی این هم بدان
می شود یک دم فقط یک لحظه پنهانی شوی

آن هم ار صرفا به قصد صیغه باشد یا نکاح
غیر از این باشد غلط کردی که {....}شوی


می شود هم البته گاهی فقط ...گاهی فقط
عاشق شخصی که اشعارش رو می خوانی شوی



عشق يعني مخمصه در بين عين و شين و قاف
کرده مارا ازمنهای 18 سمت صاف

از وبلاگ"صید قزل آلا در اینترنت"،نوشتۀ نیما دهقانی

عشق تو فقط ترسه
این ترانه تقدیم می‌شود به میثم یوسفی جان
عشق‌ِ تو مثه بمبه، از جنس اتم حتمآ
یک حق مسلم که دزدیده شده از من
عشق تو یه نوع ترسه، شایدم یه جور عقده‌س
توش شهوت بی‌وقفه شاید که نه حتمآ هس
عشق تو یه نوع حسه تو سیاهی یک شب
بی لامسه ادراکم گنگه آخه لامسب
عشق تو دره انگار
تو طول یه چین، دیوار
شایدم فقط صکسه،
با یک زن شوهردار
عشق تو مثه برقه، گاهی‌ام شبا می‌ره
موهای تنم سیخه وقتی من‌و می‌گیره
عشق تو یه توفانه، کلش همه یک لحظه‌س
انفجار یک بمبه اما توی آتش بس
بدجوری ولی کشته، عشقت من‌و این روزا
خوبیش که آره خوبه، خب فانتزیه اما
عشق تو دره انگار
تو طول یه چین، دیوار
شایدم فقط صکسه،
با یک زن شوهردار
البته شایان ذکر است که میثم یوسفی کاملآ مرد بوده و زن نبوده اما!(حداقل طبق قرائن و شواهد) و هر گونه ارتباط وی با زن شوهردار فوق ‌الذکر تکذیب می‌شود‍
از وبلاگ" بی اجازه کوچیکترا نه"،نوشتۀ احسان مصلحی


لجنی دوسِت دارم

به پیروی از خواننده های پاپ که هر کدوم برای یه رنگی شعر خوندن و ازش دفاع کردن مثه «دل من سیاس ولی آبی رو خیلی دوست دارم» یا « مشکی رنگ عشقه » و .... من هم یه ترانه سراندم! امیدوارم خدا قبول کنه


لجنی آی لجنی لجنی مال منی
چرا از لجن ، یه عده ای میبینی بیزارن؟
مگه کنده کاری توی کوچه هاشون ندارن؟
روزای بارونی کوچه ها همه لجن میشه
پاچه ها گلی میشه، قیافه ها خفن میشه
کلاغه عمر ز یاد و میون لجن دیده
قورباغه توی لجن نوای عشق و سر می ده
اونیکه مدرکشو از تو هاوایی (۱) میگیره
از توی لجن - مجن همیشه ماهی میگیره
رنگ احساس لجنی اند رنگاس لجنی
اونیکه در آمدش دلاره خرجش تومنه
سس ساندویچ پر منفعتش از لجنه
مردم آمریکا از اونجایی که بلا بودن
تو لجن دنبال ریزه ریزه ی طلا بودن
زمین بازی بچه ها لجن بود نه چمن
اگه فوتبالیستامون میبینی حرفه ای شدن
کی میگه لجن کثیفه ، کی میگه لجن بده؟
لجنی میون رنگا از همه سرآمده
لجنی بگیر همیشه ، اگه هستی با کلاس
لجنی قشنگترین رنگِ میون ماشیناس
همه ی چیزای خوب می بینی هست مال لجن
سال هشتاد و شیشم سال خوکه، سال لجن
لجنی آی لجنی لجنی مال منی
از وبلاگ"منبع موثق

نون خشکی

اون دختر شعرمون که هی را به را عاشق میشه؛ اول عاشق نون خشکی بود که شعرشو براتون نذاشته بودم و الان میذارم . ( بنظر من بیشتر باید یه اقشار آسیب پذیر توجه کرد

نون خشکي گفتنت کشته منو

با ادا را رفتنت کشته منو

قربون خش صداي مردونت

ازکجا نيرو مي گيره اون چونه ت ؟

نون خشکي با تو من جور جورم

بذا مي خوام تا موهاتو بجورم

اطوار مثل شيلنگت منو کشت

دندوناي رنگارنگت منو کشت

اون نون کپک زده ت رو بخورم

گوني نمک زده ت رو بخورم

نون خشکي رو غليظ و خوب مي گي

پر سوزه وقتي دم غروب مي گي
آخ چه زوري توي بازوت خوابيده

که سه تن نون و نمک رو هل مي ده
حيرون تلاشاي دوشيفته تم

واسه اينکه پر تلاشي شيفته تم

کشته ي شلوارک جيرت شدم

نونمو بردي نمک گيرت شدم

اون نگاه باصفات نيشم زده

به جونت قسم که آتيشم زده

تيکه رو رو شلوارت کولاژ نده

اينقده تو کوچه مون ويراژ نده

قربون گاري پرشتاب تو

قربون بيزينس و حساب تو

من فداي صورت خلاف تو

من فداي ترمز و تيک آف تو

ناژ ناژي وقتي که تو ناژ مي کني

بچه ي حسمو کورتاژ مي کني

قربون اون عرق زیر بغلت

کی میشه من بکنم سیر بغلت

داري خودم خوب مي دونم

کاش مي شد سوار بشم يا برونم

شنيدم که خونه تم تو جردنه

اونم عاقبت جونم ، مال منه

مي ميرم واسه همون مغز چتت

من فداي دسته ي سامسونتت
نکن اينجا اینقده عقب- جلو

مامانم داره مياد زودي برو

به مکالمه يه خورده تن بده

آدرس ايميلتو به من بده

برو من فردا باهات چت مي کنم

چت باهات قد دو ساعت مي کنم

نون خشکي !، نون خشکي !، نون خشک

مي گيري امروز از کي نون خشک ؟
از وبلاگ "منبع موثق


خوش جلوه تر از رُخت ندیدم عسلک ! بگذار فدایت بشود این پسرک
یک عمر،غلام تو شوم ای بانو داری تو اگر جواب رد،خوب به دَرَک

در حاشیۀ برخی اظهارات مبنی بر مالکیت تک تک ملت بر انرژی هسته ای
خود را ز خوشی و مهر غافل نکنیم حیف است که بزم خویش کامل نکنیم
ما "نفت"سر سفرۀ مان داشته ایم چون"هسته"هم آمده است رودل نکنیم
از وبلاگ "گرگ بیابان
خاک بر سرت

ای خاک بر سرت به‌خدا دوست دارمت
ای از تبار رنج و بلا دوست دارمت

یار کسی شبیه تو بودن حکایتی‌است
باور نمی کنم که تو را دوست دارمت

هر قدر فکر می کنم این نکته مبهم است
عقلم نمی رسد که چرا دوست دارمت

با تو تمام ثانیه‌ها زهرمار شد
سوهان روح خاطره‌ها دوست دارمت

مثل کنه همیشه به من جوش خورده‌ای
ای کاش می شدی تو جدا دوست دارمت

بیچاره فکر کرده‌ای آیا که دلبری؟
نه نیستی برو نه، بیا دوست دارمت
از وبلاگ" ایوون" نوشته حسن صنوبری
عاشق عشقيصنم كمربند مشكي

دي با صنمم بر لب يك جــــــوي نشستيم
يك چاي بخورديم و بسي تخمه شكستيم
البت كمي آن سوتر از اين محفل ســــاده
بودند دو جيـن عضو قديم خــــــــــــانواده
كوتــــــــاه سخن آنكه من و شاهـد گيتي
بوديم به صحبت ؛ سخناني درپيتــــــــي
گفتم: صنما راز خم اين مژه چون اســــت؟
كز قامت آن ملك جهان كوچك و دون است
گفتا: صنما! ول بنما! اين چه سوال است؟
كز لطف ريمل اين مژه در حد كمال است
گفتم: چه كسي زخم بر آن بيني بي نقص نشانده؟
لب تر بنما نفــــــــــــــــــله كنم، صبـــر نمــــانده
گفتا كه : دماغم همه مديون همين است
اين زخـــمه جـــراح، نه از مايه كين است
گفتم: صنما اين چه عجب ديده سبزي است تو داري؟
خواهم كه زنم جلد بر اين تحفه، بده چســــب نواري
گفتا: صنـــما خر نشو! ما را نده آزار
گويند به اين ‹ لنز ملون › همه بازار
گفتم كه: از اين شعشعه طره زلفان تو مستم
اي بار خدايا! فتبارك به تو، از جاي بجـــــستم
گفتا كه : مد موي من از نوع كـلنگي است
مهواره نشان داد! مدش عند فرنگي است
اين نـــــــــــكته تذكر بدهم خدمت خوبان
دربـــــــــــــــــاره آن شعشعه طره زلفان؛
آن شــــــعشعه كه صحبت آن رفت به بالا
از پشت حجاب آمد و تـــــابيد!!! ، به مولا
گفتم: صنما اين چه جلوبندي و رينگ است!؟
اين كار خدا نيست، بساط تيـونيـنــگ است

خوانندگان محترم! از كساني كه دچار عارضه قلبي هستند خواهش مي كنم از خواندن ادامه داستان صرفنظر كنند! با توجه به حماسی شدن ادامه ماجرا٬ فیتیله وزن شناسی تان را تنظيم كنيد
به محضي كه حرفم به پايان رسيد
عذابي اليم از فلك ســــــــر رسيد
شكر خوردم از آن غــلط كردنم
چو ديدم يه لنگش پس گردنم
علم كرد و خم كرد و كوبيد پاي
به آني دگر مـن نبودم به جاي
بدين ضـــربت آن يل بي وفا
به كله برفتم تو جوب از قفا
ز الـــطاف آن ضربه هــــــــــمسرم
دو شب چرخ مي زد جهان بر سرم
زمين شش شد و آسمان گشت هشت
يكي بس نَبُد، يــــــــارمان گشت هشت
بگفتم: كــــدامين يل گرزدار
چنين گرز كوباند بر فرق يار؟
گمان مــــي كنم كار آرنولد بود
بروس لي ندارد چنين تار و پود
بگفتا : كه اين ضربه ‹چون دان سوكيست
بروس لي كجــا بود؟ آرنـــــــولد كيست؟
چو شش بخيه بر فرقمان دوختند
دلم را به پندي چنين ســـوختند؛
زبان دركـــــــش اي عاقل كاردان
نگويد ســــــخن مرد بسيار دان
از وبلاگ "طنزنوشته های هادی خلیل پور"(الف-سهند
لحظه ديدار نزديك است
آخر اين برج نزديك است
باز مي لرزد تن و دستم
باز هم در فكر هاي ديگري هستم
باز رفته در دهان شستم

هُش نرو در چشم من ريمل
هاي نپريشي صفاي زلفكم را ژل
خط چشمم را بده اي مردك بد دل
مانده يك پا در هوا
آن پاي ديگرهم،چنين در گِل
نرخ مسكن وَه نمي داني كجا رفته
نا كجا رفته

آبرويم را نبر اي جيب
هيكلت را پس بكش اي عشق بد تركيب
مرد صاحب خانه درب خانه مي نالد
لحظه ديدار نزديك است
از وبلاگ "طنز،کاغذ،قیچی"،نوشته نسیم عرب امیری

گنج و رنج
شاعری دفتری سرود و فروخت دست او خالی از حقیقت شد
سر راهش خـرید نـانی داغ خورد و خارج از این طریقت شد
شکمش سیر شد چو از آن نان رهـسپار قـضـای حـاجـت شـد
روز دیـگـر سـرود شـعـری نـو وز نـداری همیشه راحت شـد
رقـص شـعرش بـرای اربـابـان هم نـوا بـا نـوای بـربـط شـد
شعر میگفت و میفروخت به نرخ هر دعایش همی اجـابـت شـد
بـعـد مـردن تـمـام اوراقـش با خطی خوش همی کتابت شد
شاعـری هـم ز رنـج این مردم در خیابان به طـنز شعری خواند
ساعـتی بـعد بـی نوا تـن او بـهـر عـبرت پـر از جـراحـت شد
از وبلاگنوشته عبدالمحمد صفازاده

دوبیتی ها
اساس قافیۀ دوبیتی ها بر پایه زبان فینگیلیشی رایج دراستوار است،اشکالی ندارد.از عجیب بودن آنها تعجب نکنید
دو تا بلبل تو برگای درختون یه قمری رد شد از پای درختون
من ویارم ولی سرگرم بازی ندیدیم افسرو پشت درختون

تو مترو با دو تا دختر چتیدُم مو این سان کرکر خنده ندیدُم
یکی آوازه خوان سنفونی بید یکی گفت دکتر بزغاله بیدُم
از وبلاگ "دو بیتی های بابا بهروز عریان
شکرانه

خدايا ! لب و ماتيك آفريدي
زنان خوشگل و شيك آفريدي
خدايا ! چاكرت هستم ، دمت گرم
كه مردان را رمانتيك آفريدي
از وبلاگ" خواجه فاضل تهرانی" نوشتۀ فاضل ترکمن
وقتی طنز پردازها بی خواب می شوند

مدتی است بی خواب شده ام.شبیی برای دوستان طنزپرداز فرستادم که
شده خواب از دو چشم من فراری
تو راه حل دردم را نداری؟
فکر نمی کردم بچه ها این قدر مستعد جواب دادن باشند! هرکس جوابی داد و من به بعضی هایشان دوباره جواب دادم و...مسایجاتی شکل گرفت
ناگهان متوجه شدم همزمان دارم با چند نفر مسایجه می کنم و کم هم نمی آورم!(ماشاءا
آن شب خیلی ها را بی خواب کردم اما نتایج این مشاوره و راه حل های ارایه شده توسط طنزپردازان مملکت خواندنی است

حسن صنوبری
نخواهم خفت هرگز تا نخوابد
درونم یاد یار و بی قراری
چو خواهم راه حلی از تو ای دوست
چه جای صحبت از یار و نگاری؟
دقیقا راه حل مشکل این است
که سر در دامن یاری گذاری
درآن حالت اگر بیدار اگر خواب
نداری غصه چون پهلوی یاری
ولی من یار و غمخواری ندارم
نشد دکتر! دوایت، چاره، 
اگرهم داشتم یاری چه حاصل؟
ندارد دامنی درپای، آری
کجا یابم چنین مردی که باشد
به پایش دامنی جای اِزاری؟
برو یک یارعاشق دست و پا کن
بگیر از خوابش عکس یادگاری
چرا باید دراین باران زیبا
بپوشانی تن از باد بهاری؟
برای من نگو از باد و باران
یه خواب آور برای من می آری؟
تو آیا شاعری با این سوالت؟
چرا امشب عزیز دل خماری؟
اگر خوابت نمی آید کماکان
قمیشی گوش کن یا افتخاری
بگوییباز یک چیز
نداری خارجی آیا نواری؟
تله ویزیون! الان فیلم دارد
همان سریال"روزی روزگاری
برواصلا برو دنبال بازی
قایم موشک، سگا، میکرو، آتاری
به تو گفتم که می خواهم بخوابم
نگو هی بهر بیداریم ، کاری


مژگان افروزی
بخورسه چار تا والیوم عزیزم
اگر بخوای آب هم برات می ریزم
لطفا با همان قافیه
دوتا مسکن خفن می آرم
تا بخوری سر رو بالش بذاری

چون مژگان قواعد مسایجه ازجمله وزن اولیه را رعایت نکرد از دور مسابقه خارج شد


مهدی استاد احمد
بخر از گل فروشی دسته ای گل
بکن از خواب شیرین خواستگاری
چه تضمینی که بعد از دادن گل
بگوید در جواب بنده "آری"؟

مهدی برای شرکت درجشنواره رادیو مسافربود و به لطف مخابرات که همیشه گوشه چشمی به مسایجات ما دارد(!)، دراین قسمت ازدورمسابقات... نه ببخشید، ازحیطه آنتن! خارج شد و نتوانست ادامه بدهد


رضا الهامی
بگو شعری برای نرخ بنزین
که تا فردا نری با چرخ و گاری
نمی خواهم بگویم شعر، آقا
برای خواب من درمان چه داری؟
چه علت دارد این بی خوابی تو؟
بگو با من چرا آخر خماری؟
نمی دانم دلیلش را وگرنه
خودم می کردمش درمان به کاری
بخوان یک سوره یا یک آیه قرآن
که تا چشمان خود برهم گذاری
نگفتم"خواب مرگ"ای یار دانا
که اشهد در دهانم می گذاری
چه مشکل دارد این بی خوابی تو
که اندر سر هوای خواب داری
دوای درد تو این است: برخیز
فراهم کن برای خویش داری
نخوابیدن سعادت دارد ای دوست
خصوصا توی شب های بهاری

خدا راشکر خوابیدی هم اینک
که دیگر پاسخ و حرفی نداری
نخوابیدم ولی در آن واحد
مرابا چند شاعربود کاری
برای هریکی شعری نوشتم
که شد پنجاه بیت یادگاری
ولی من توی این مدت نمودم
میان خواب خود گشت و گذاری


شیوا فرازمند
برو فی الفور گوشی را تو بردار
۱۱۰را بگیر و کن خبردار
لطفا با همان قافیه!(نمی دانم چرا خانمها اصولا تا زور بالای سرشان نباشد هنجارشکنی می کنند، چه در بحث امنیت اجتماعی و چه حتی در مسایجه
نکن تو ازغم خود آه و زاری
بشو مانند این فصل بهاری
مرا خواب زمستانی ست خوشتر
بیابم کاش بهر خواب، غاری
بلا نسبت مگر خرسی تو دختر؟
که این سان میل خواب غار داری؟
بیا بشمار امشب گوسفندان
که خواب آید اگر تا صد شماری
و یا برخیز و میوه نوش جان کن
اگر دیگر نداری هیچ کاری

نیامد دیگر ازتو هیچ شعری
گمانم خواب در تو گشته جاری
درست حدس زدید من داشتم جواب دیگران را می دادم
بعد ازچند لحظه گفتم
نه بابا، گوسفندانت زیادند
ندانم گشته نهصد یا هزاری؟
یکیشان هست بازیگوش و دررفت
گرفته ازسگ این گله، هاری
ـ شبت خوش نازنین!شورآفرینم
توماندی در شب من یادگاری
چه کردی ارمغانا با من امشب؟
که خواب ازچشم من هم شد فراری
به خدا من کاری نکردم
بباید گوسفندان را شمارم
بکن ای ارمغان بر بنده یاری
اگر بر چشم من گردی تو خوابی
براین دیده تو منت می گذاری
خطا کردی ز من پرسیدی ای دوست
ندیدی مثل من بی کار و باری
شبت خوش مهربان ای ارمغانم
خداحافظ اگر کاری نداری


اما بعضی ها به اشتباه فکرمی کنند که هنجارشکنی فقط توسط خانمها صورت می گیرد
جواد خلیل پوراسبق یکی ازآن هنجارشکن های مذکراست که در راه مشهد خوابش برده وفردا صبحش جواب می دهد
شرمنده رفیق! خواب بودم
ورنه که غمت دوا نمودم

حسن حاتمی بهابادی هم یکی دیگر ازآنهاست
باید همه ش تو بشمری ستاره
۷۰۰تایی ، ۸۰۰تایی ، هزاری
اون وقت می بینی صُب شده تو خوابی
خوابت می آد به شدت و خماری


مولانا بدپیله
ز بی خوابی شدی رنجور و نالان
زمن درمان دردت خواهی ای جان
فقط یک راه حل دارم برایت
که از کاسه درآرم چشمهایت
به جای آن دوتا گردو گذارم
رها گردی ز بی خوابی نگارم
نه دردی دارد و نه سخت بازاست
به زیبایی چنان چشم گراز است
بعضی از دوستان خیلی لطف دارند، دار که باید برای خودمان فراهم کنیم، چشممان را هم که می خواهند دربیاورند! تا کار به جاهای باریکتر نکشیده خودمان را می زنیم به خواب
از وبلاگ" طنزهای ارمغان زمان فشمی


در باب نشان ندادن آلت موسیقی؟؟؟ (ساز) در تلویزیون

جاتون خالي يه جايي مهمون بوديم
پـاي بسـاط تلـويـزيـون بـوديـم
برنامه شون سازي و آوازي بـود
اما سازش قايم باشك بازي بود
بچّه ي صابخونه كه فيلمو مي ديد
رو به باباش كرد و با خنده پرسيد
اون دو نفر كه پشت اون گلدونن
شونه شونو هِي چرا مي جنبونن
باباش بهش گف پسرم گير نده
خنده زياديش پيـش مهـمـون بده
اون دو تا اونجا گِل لگد مي كنن
اونـا دارن كـاراي بـد مي كـنـن
آلت موسيقي ميگن حرومه
اگه نـيـگا كـنـي كـارت تـمـومـه
هر كي چشش ساز ببينه لوچ ميشه
مخش يهو سوت ميكشه پوچ مي شه
اونايي كه صاحب تلويزيونن
خير و صلاحِ همه رو مي دونـن
ميگن نوازندگي عـلاّفيـه
آقـاي خوانـنـده خـودش كـافـيـه
اين صداي سازه كه خيلي خوبه
خودش يه تيكه پوست و سيم و چوبه
همين ناقاره كه صداش عاليه
نـيگـاش كنـي يـه طـبـل تـو خالـيـه
اينم بگم اصل قضيه چوب نيست
آلت موسيقي يه خورده خوب نيست
ميگن زن و بچه مياد رد ميشه
اگه نشون بديم يه وخ بـد مي شه
اينارو كه ميگم يك از هزاره
كـلـي پـيـامــداي ديــگـه داره
بچه هه گف بابا يه خورده صب كن
كنـتـرلـو بـگيـر جـلو عـقب كـن
تلويزيون پاك شده پشم و شيشه
ما بچه ها تكليفمون چي مي شه ؟
شبانه روز دارن كانال مي زنن
مي شينن اونجا ضد حال مي زنن
برنامه ها تكرارين هميشه
آخـه بابا اينجوري كـه نـمـيـشـه
بودجه كه تصويب ميشه ميليارديه
فيلما چيه ؟ فـقـط لـورل هـارديه
سازو كه گفتين بده ، وافور چطور ؟
ديدنِ صحنه هاي ناجور چطور ؟
هر كي مي خواد آينه ي عبرت بشه
مياد تو اين فيلما مواد مي كشـه
اينجا يه كم حرفا تو هم _تو هم شد
با يه كشـيـده روي بـچـه كم شد
وقتي كه يارو فارغ از كتك شد
گفت : آخيش چقد دلم خنك شد
اينا همش تقصير روزگاره
بچه و اين حرفا ، چه معني داره
ما آم كه اين حرفارو مي شنفتيم
پيرو فـرمايـش يارو گـفـتـيـم
از تلويزيون نبايد بد بگي
تو دهنت هر چي كه اومد بگي
بودجه ي ميلياردي داره كه داره
فقط لورل هاردي داره كه داره
فيلماي تكراري چه عيبي داره
چشت درآد بشين ببين دوباره
ماها اينيم يهو سگ هار ميشيم
رو بهمون بدن طلبكار مي شيم
دوره ي مشروطه كه يادتونه
بازم اگه شُـل بـگـيـرن همونه
شاخ اتابكو زدن شكوندن
فاتحه ي ممدلي شاهو خوندن
عهدو شكسته كه شكسته باشه
مجلسو توپ بسته كه بسته باشه
بُلنگو دس گرفتن و جار زدن
شيخ به اون گندگي رو دار زدن
تورو خدا نگين اين حرفا زشته
من نـمـي گـم تـو كـتـابا نوشته
یِپرمِ بدبختو زدن كشتنش
بچه ها موندن روي دست زنش
اون از امير كبير، اين از مصدق
به اون عذاب دادن به اين يكي دق
خلاصه اينكه ، اين سياست بده
عـقلـتـو دسـت ايـن جـماعـت نده
ما كه سياست سرمون نمي شه
جون شمـا ايـنـو مـيـگـم هـمـيشه
حالا با اين توضيحايي كه دادم
دل نـگـران احــمــدي نـــژادم
بسّه ديگه زياد بگم بد ميشه
يـهـو صـلاحـيـّتـمـون رد مي شه
از وبلاگ" خلیل جوادی

جلوه زار حسن + هلال مه شوال
جانم به فـــــدای تـــو ، هلال مه شــوّال
دیـــدن رویت شده "آنکال"(!) خلقی ز پی
یکهو نکند ترک کنی شیــــوه ی معهود
خارج شوی ازشرع نبی ـ روم به دیفال (!) ـ
این معده ی ما منتظرالخدمت فطــر است
پس آی سر وقت و نکن این همه اهمـال
از روزه ی سی روزه شدم چون تو هلالی
تاخیر تـــــو کم مانده سجّلـــم کند ابطال
هر کس نظــری می دهد از وقت طلوعت
دیریست که فکر همه را کرده ای اشغـال
در کوچه زنــــــــــان در پی تحلیل سماوی
گلچهـــــــره" منجّم شده و" آسیه" رمٌال
امشب ز پی رویت تــــــــــو رفت لب بام
سُرخوردو بیفتادوسقط گشت مش اِسمال
کـــــــاری نکن ای مــاه! که آیم زپی جنگ
با چشم مسلّح شــــــده، دوربین دیجیتال
سجّــــــــاده رود توی کمــــد چون تو بیایی
ای بس برکاتی که تو را هست به دنبال
قرآن را چون ختــــــم نمودند به یک مـــــاه
بر مِصطبــه ی طاقچـــــــــه آرند به اجلال
متروک شــــــود باتو حدیث همــــه طاعات
موقوف شــــود با تو حدوث همــــه اعمال

تا جمعــــــــــه اگــــــر لِفت دهی آمدنت را
یک روز ز تعطیلی مــــا کـم شـــودامسال
وا کن گــــــــــره از ابروی خیل شکموها
ابرو بنمــــــا در فلــــک ای نازکِ با حال
از وبلاگ" بوالفضول الشعرا" نوشته سعید سلیمان پور

تازگي ها / خرناسه ي وحشي / روي بدنم دراز مي كشد / وقتي كه شام خربزه است و / ناخودآگاه ترين ضمير زخمي! / خميازۀ سپيده ام / خاطرۀ چرت هاي پاره پاره است / ... / چرت هاي خوشمزۀ مرده ! / تصميم را گرفته ام: / امشب / قبل از خواب / به تفنگ فكر مي كنم و پلنگي / با خال هاي پشمي / فردا، / خيابان خوابم / حكومت نظاميست
از وبلاگ" چنته


نظیره نویسی
نظیره نویسی،از شگردهای طنز است که در آثار طنز در وبلاگستان نیز زیاد به کار می رود.گاهی رنگ
نظیره نویسی متون ادبیات کلاسیک را دارد و گاه قالبهای بکار رفته در رسانه ها (اعم از گزارش
نویسی،خبرنویسی و ...)را شامل می شود و گاهی متون نقد ادبی را به طنز می گیرد
ارزش ادبی و هنری این مطالب متفاوت است.به طور معمول،به اقتضای ردۀ سنی و اجتماعی
بلاگرها، این مطالب با مایه هایی از زبان نسل جوان و واژگان روز همراه است که به نوآوری در
یک قالب آشنا و شناخته شده می انجامد و فضای طنز ایجاد می کند.گاهی در حد یک طبع آزمایی
ابتدایی می ماند و به نوآوری منجر نمی شود.با هدف برخی از وبلاگ ها،از قالب های آشنا و معمول
طنز کمک می گیرند
نثر کلاسیک
رویکرد به ادبیات کلاسیک،دغدغۀپاره ای از بلاگرهای طنز نویس است.این رویکرد،در بسیاری از اوقات رنگ تفنن دارد و با آشنایی نویسنده با ادبیات کلاسیک همراه نیست.برای مثال،در پاره ای از اوقات،نویسنده با آوردن"ِی"در انتهای لغات،تلاش می کند تا به سبک کلاسیک دست یابد.با این حال،نباید از یاد برد که چنین ذوق آزمایی هایی نیز در طی زمان و با تبادل تجربه در وبلاگستان،محک می خورند و رشد می یابند.برخی از قالبهای متون کلاسیک،پیش از این در نشریات طنز به کار رفته اند ،مثل"تذکره المقامات"که از آن به طور مکرر،با عنوان"تذکره البلاگرین"و امثال آن استفاده شده است
نمونه ای از نظیره نویسی متون کلاسیک
زن

روزي ايشان را پرسيدم كه زن چيست؟ فرمودند كه زن رحمت است و نعمت است و بركت است و لعنت است. گفتيم كه رحمت و نعمت و بركت چرا و لعنت چرا؟ گفتند رحمت است از آن جهت كه حوائج شهواني مرد را بر طرف مي كند و نعمت است از آن جهت كه محبت بسيار همي كند و آرامش بخشد و بركت است كه در دخل و خرج حواسش جمع باشد و خست به خرج دهد و پس انداز كند و لعنت است از آن جهت كه زن است
از وبلاگ" امثال و حکم کدخدا

قالبهای ژورنالیستی
استفاده از قالبها و سبک نوشتاری نشریات و رسانه ها(مثل خبر و گزارش )و یا سبک نوشتاری چهره های شاخص طنز مطبوعاتی یا ستونهای معروف نشریات طنز،یکی دیگر از جلوه های استفاده از قالب های آشنا در طنز وبلاگستان است.در این میان می توان از قالبهای:"نطقهای حسنی"،"پیش از دستور"،"چهل سال بعد در چنین روزی"و قالبهای دیگری که پیش از این در نشریات از آنها استفاده شده است نام برد
در ادامه،نمونه هایی از بکارگیری قالبهای آشنا (خبر - گزارش خبری - چهل سال بعد در همین

روز)می آید

پولم را پس بده یا:چگونه می توان رفیق دزد و شریک قافله ماند؟
از آنجایی که بعضی ها خیلی فروتن هستند(نه از آن نوع فروتن که نصف موهایشان یک شبه بریزد و باز هم یک خروار مو داشته باشند.) و توانایی هایشان را سالها رو نمی کنند و این همه سال داریوش مهرجویی مرجع تقلید بوده و ما نمی دانستیم و حالا دانستیم و ایشان فتوایی داده اند که از زمان تحریم تنباکو و میرزای شیرازی به این طرف سابقه نداشته به این شرح که: ((الیوم رایت فیلم السنتوری بای نحو کان حرام است.)) و از آنجایی که هموطنان عزیز و دزد برای پرداخت دیون خود به شخص مهرجویی و تهیه کننده ی فیلم دچار مشکل شده اند و شب ها خواب راحت ندارند بعد از ساعت ها بررسی، دستورالعمل حلالسازی مال دزدی به شرح زیر تهیه گردید
دستورالعمل حلالسازی جنس فرهنگی مسروقه (مورد خاص: یک عدد دی وی دی سنتوری
الف. اگر دزد محترم فیلم فوق را در تلویزیون پارس مبله مدل سال 1355 نگاه می کند در حکم سینماهای لاله زار است و مبلغ پرداختی به ازای هر نفر1000 تومان، اگر فیلم را در تلویزیون های سونی فلت سری وگا تماشا می کند 1500 تومان و در صورت تماشای فیلم در سینمای خانگی (معادل سینما فرهنگ) مبلغ 2500 تومان پرداخت نماید
تبصره1: تماشای فیلم در تلویزیون های چهارده اینچ سیاه و سفید صلواتی است
تبصره2: استفاده از ریموت کنترل در هنگام تماشای فیلم 10% هزینه ی اضافی خواهد داشت
تبصره3: عزیزان راهزنی که روز شنبه فیلم را تماشا می کنند می توانند 50% مبالغ فوق را پرداخت کنند
تبصره4: خواهشمندیم برای اطفال بالای هفت سال بلیط تهیه فرمایید. یادتان نرود تخم مرغ دزد شترمرغ دزد می شود
تبصره5: مسافر گرامی! عدم ارائه ی بلیط نشانه ی چیست؟
ب. در صورتی که سارق فرهیخته با همسر شرعی و قانونی خود با حفظ فاصله ی مطمئنه مشغول تماشای فیلم هستند فقط پرداخت مبلغ بلیط کافی می باشد. اما در صورتی که شریک جرم هریک از موارد زیر باشد 20% حق کمیسیون کنترلچی سینما و هزینه باتری چراغ قوه ی ایشان و مالیات به خطر انداختن ارکان جامعه به ویژه رکن اول جامعه که همانا خانواده ی سبز می باشد، باید توسط عزیز راهزن پرداخت شود
دوست دختر شاستی بلند
دوست پسری که گردنش را تبر نمی زند
دختر فراری
پسر گریزان(ویژه شهر مقدس قزوین
آنجلینا جولی
ج. در صورتی که قطاع طریق محترم در هنگام تماشای فیلم مبادرت به استفاده از هر نوع چیپس مزمز نمایند خواهشمندیم مبلغ 350 تومان برای هر چیپس، 700 تومان برای دو چیپس و به همین شکل مضارب 350 را به حساب شرکت مزمز واریز نمایند و برای یک چیپس بی قابلیت آخرت خویش را ویران ننمایند
تبصره1: الیوم خوردن پفک و پفیلا تا اعلام شماره حساب های کارخانه های سازنده در سینما ممنوع می باشد
تبصره2: خواهشمندیم از شکستن تخمه آفتابگردان و هرگونه فوت کردن پوست آن به پس گردن نفر جلویی خودداری نمایید
د. هر نوع دراز کشیدن در هنگام تماشای فیلم مسروقه مشمول عوارض زیر می شود
دمر 100 تومان
طاقباز 300 تومان
یک وری مثل قاشق 500 تومان
با یک متکا در بغل 700 تومان
تبصره1: خوابیدن به پهلوی چپ توصیه نمی شود
تبصره 2: خوابیدن به پهلوی راست بعد از خوردن کنسرو لوبیا، نخود سبز، مورچه پیگرد قانونی دارد
ه. در صورتی که دزد دریایی مذکور پس از تماشای فیلم از آن خوشش آمد و خرکیف شد مبلغ 10% هزینه رضایت خاطر را باید پرداخت کند
تبصره: لعنت بر پدر و مادر کسی که از فیلم خوشش نیاید
و. هزینه مجازی رفت و آمد به سینما به شرح زیر است
پیاده 200 تومان حق استهلاک کفش
اتوبوس خصوصی 100 تومان
همت عالی
تاکسی 100 متر اول صد تومان، هر ده متر اضافی بیست و پنج تومان
تبصره: کسانی که از وسیله نقلیه شخصی استفاده می کنند 2 تا 5 لیتر از کارت سوخت شان کسر خواهد شد
در اینجا برای حل مشکلات هموطنان حلال خوار که شب ها خواب راحت ندارند مبادا یک قران مال دزدی وارد سفره ی نان و بوقلمون شان شده باشد، به چند پرسش عزیزان راهزن پاسخ داده می شود
با سلام به کارشناس برنامه. اینجانب مدت یک ماه است ضبط سی دی دار شما را سرقت کرده ام. خواهشمندم هرچه سریعتر شماره حسابی اعلام نمایید تا اینجانب پول ضبط را تقدیم کنم و خانواده ای را از خطر حرامخواری نجات دهم. تخفیف بدهید تا مشتری شویم. با تشکر از برنامه ی خوب و آموزنده تان
کارشناس: خیرشو ببینی
اینجانب تا به این لحظه سه بار فیلم سنتوری را دیده ام. سوالم این است که آیا پول سه بلیط را باید بدهم؟
کارشناس: نه پس! 1500 تومان دادی بوق هم می خوای بزنی؟ شما نه تنها باید سه تا 1500 تومان بسلفی بلکه باید 20% عوارض کثرت اوقات فراغت را هم به این امر خیر اختصاص بدهی
اینجانب که به نان شب محتاج می باشم قدرت پرداخت هزینه حلالیت طلبیدن از تهیه کنندگان فیلم سنتوری را ندارم. چه کنم؟
کارشناس: دوست عزیز! درست است که دیدن فیلم سنتوری از نان شب هم واجب تر است اما حلالسازی تماشای فیلم از تماشای فیلم هم واجب تر است. پس بر طبق رابطه ی تراگذری حلالسازی از نان شب هم واجب تر است. بنابراین پیشنهاد می کنم دی وی دی مسروقه را به یک هموطن عزیز دیگر بفروشید و با پولش دل تهیه کننده را شاد نمایید
اینجانب فیلم سنتوری را هفت بار با یازده سر عائله ی خود به صورت دمر و در حال خوردن چیپس مزمز و کنسرو لوبیا دیده ام. از آنجایی که قرارست عواید واریز مبلغ بلیط صرف امور خیریه شود آیا من می توانم به جای ریختن هزینه ی مذکور یک باب مدرسه در شهرستان محروم خود بسازم؟ متشکرم
کارشناس: بساز، بمیر و بساز
اینجانب جیمز کامرون به تمامی کسانی که بارها نسخه ی پرده ای فیلم تایتانیک مرا دمر دیده اند و باد ول داده اند اخطار می کنم: الیوم دیدن تایتانیک حرام است. فعلا یک چند روز خواب راحت نداشته باشید تا شماره حساب سیبای اینجانب متعاقبا اعلام شود
کارشناس: سوال چی شد؟ پس من ان ام این وسط؟
۶من فقط خواستم از مردم که این همه به حلال و حرام اهمیت می دهند تشکر کنم. کارشناس: من هم از شما که تشکر می کنی تشکر می کنم
جوانی هستم هجده ساله. مدتیست عاشق دخترعموی ناتنی خود شده ام. چه کنم؟
کارشناس: دوست عزیز! شما عجالتا هزینه تماشای فیلم سنتوری را بپرداز بعد هم اگر وقت کردی ورزش و مطالعه کن
بنده فیلم سنتوری را چند بار روی موبایل رفیقم تماشا کرده ام. چه هزینه ای باید بپردازم؟
کارشناس: شما اگر بتوانی هزینه درمان خودت را بپردازی به بشریت خدمت بزرگی کرده ای
این حقیر از کودکی ماهی سه بار فیلم هامون را تماشا می کنم. با توجه به اینکه فیلم ام دارای مجوز و هولوگرام و از فیلم های موسسه ی رسانه های تصویریست باز هم باید هزینه بپردازم؟
کارشناس: پس فکر کردی اینجا کویته مرد حسابی؟ اصلا حالا که اینطور شد الیوم دیدن هر نوع سی دی مجاز، فیلم عروسی، نامزدی، پاتختی، بعله برون، حنابندون، ختنه سوران حرام است. برای مورد آخر شماره حساب سیبای عزیزالسلطنه ی دلاک متعاقبا اعلام می شود
۱۰اینجانب سردسته ی باند سرقت، تکثیر و توزیع فیلم سنتوری می باشم ولی این فیلم را ندیده ام. می خواستم بپرسم فیلم خوبی هست و ارزش دزدیدن داشته یا نه و یک سوال دیگر آیا من که فیلم را ندیده ام هم دینی به گردنم هست؟
کارشناس: دوست عزیز! با توجه به اینکه همه به به چه چه می کنند فکر کنم به کاهدان زده باشی و در مورد سوال دوم ات هم به هیچوجه خودت را اذیت نکن. در ضمن اگر از کپی های فیلم دختر شوکت چیزی در دست و بالت هست چند تا برای من بفرست تا با خانواده تماشا کنیم. پیشاپیش از وجدان بیدار شما که به شما اجازه ی تماشای مال دزدی را نداده متشکرم
۱۱جناب آقای کارشناس! با سلام. من مال دزدی را ندیده ام، فقط دوستم که فیلم سنتوری را دیده بود آن را برای من تعریف کرده. آیا من هم باید پول بلیط را به حساب واریز کنم؟
کارشناس: نه. می خوای من واریز کنم؟ گوش دادن به مال دزدی هم همان حکم دیدن مال دزدی را دارد. آخه همه چیز را باید گفت؟
۱۲با سلام. می خواستم از صندوقدار بانک تجارت شعبه چهارراه پارک کد 032 تشکر کنم که بی وقفه مشغول پاک کردن گناهان ماست. باور کنید وقتی از بانک تجارت آمدم بیرون خیلی سبک شدم
کارشناس: بابا! جون مادرتون آخرش یک چه کنم بگید تا من از نون خوردن نیفتادم
۱۳با تشکر از ابتکار قشنگ تان. به امید روزی که فیلم های هنوز ساخته نشده ی ما در کشور شما توزیع شود تا ما هم با اعلام شماره حساب بتوانیم کار خیر بکنیم. امضاء: برادران وارنر
کارشناس: خدا این امید را از ما نگیرد. هم اکنون نیازمند یاری شما هستیم
۱۴ببخشید من یک سوال داشتم. چطور وقتی فیلم اخراجی ها کپی شد تلویزیون حنجره اش را پاره کرد ولی حالا برای سنتوری هیچی. ممنون
کارشناس: خواهر عزیز! مثل اینکه شما یادت رفته زمان اخراجی ها تکنولوژی تماس با فرشته ی سمت چپ و تصحیحِ نامه ی اعمال هنوز به بازار نیامده بود. تلویزیون هم که قیم مردم است و نمی خواهد کسی گناه کند مجبور بود از چند نقطه خودش را جر بدهد تا مردم دستی دستی روح خود را به شیطان نفروشند. متشکرم
من سرباز وظیفه، قلی همچنان به جرم پوشیدن پوتین در بازداشت به سر می برم. می خواستم ببینم می شود هزینه ی گناه کبیره ی خود را به حساب آقای مهرجویی واریز کرده و از زندان رهایی بخشم
کارشناس: دوست عزیز! فعل جمله ی آخری را اشتباه نوشته ای. تو که تا بانک می روی یک 250 تومان هم بابت غلط نگارشی ات پرداخت کن
اینجانب ژان والژان سارق یک فقره نان. از اینکه در کشور متمدن شما زاده نشدم از ملائکه ها ادعای خسارت می کنم
بازرس ژاور: الان کجایی؟ هرجا هستی وایستا من دربست می گیرم خودمو می رسونم
کارشناس: همینجوری واسه خودتون دیالوگ کنین دیگه. من هم که مجددن ان ام این وسط
از وبلاگ" ورطه" نوشتۀ حامد حبیبی


نمایشگاه کتاب

عجیب تر از علم هفته: در کشوری که سرانه ی مطالعه یک دقیقه در سال است نمایشگاه کتاب تا شعاع ده کیلومتر راهبندان ایجاد می کند
پیشنهاد انتخاباتی هفته: ساخت یک مجتمع مسکونی در محل فعلی نمایشگاه و اجاره به شرط تملیک به جوانان محروم ساوجبلاغ و داورزن و کتل آباد علیا با اقساط یک هزار تومانی ( بلیط شرکت واحد هم به جای وجه نقد پذیرفته می شود.) و به این وسیله حل معضل مسکن جوانان. تا بترکه چشم حسود
دیالوگ هفته ی کتابخوانی: دختر مکش مرگ ما: آقا! کدوم یکی از این کتابا به بیژن نجدی نزدیکتره؟ (!) کتابفروش: هیچکدوم
نظر پلیس تقاطع سئول - نیایش در مورد نقش کتاب و کتابخوانی: این نمایشگاه بدبختمون کرده یه مشت لش و لوش می ریزن توش واسه الواطی
نظر یک دختر خانم کتابخوان نشسته پشت به ففاره و رو به جمعیت: خیلی خوب بود، ژیبا بود فقط نت وورک بیزی موبایل ها رو کم کنن ژیباتر میشه! من الان سه ساعته دوست پسرمو گم کردم هرچی زنگ می زنم میگه نت وورک بیزی. مجبور شدم از هشتاد نفر شماره بگیرم. خب اینجوری میشه که جوونها می افتن تو دام فساد دیگه
نظر یک خانوم خانه دار روی چمن ها: خیلی زیبا بود، فقط توالت هاشو یک کم زیاد کنن من دختر بزرگم الان دو روزه رفته برینه بیاد هنوز نیومده
نظر یک مرد سبیلو تکیه داده به مخده: عالی بود، فقط از آقای رییس جمهور می خوایم دستور بدن سیزده بدرها درش را باز بذارن ملت استفاده کنن
نظر یک پسر جوان با بیست سانت دور کمر و موی آناناسی و خشتک ساییده به زمین درحالی که مثل بذر شماره می پاشد: با سلام و آرزوی پیروزی تیم ملی بر آنگولا و فراهم شدن زمینه ی عربده کشی و ایتس ایتس و قر کمر و بابا کرم و پریدن تو حوض وسط میدون ولیعصر پیشنهاد می کنم این سالن ها رو از سر راه بردارن که میدون دید ما جوانها بیشتر بشه
نظر یک نفر در صف: افتضاحه! آخه نمی شد هایدا دو تا شعبه دیگه هم بزنه ما مجبور نشیم سه ساعت تو صف وایستیم
نظر یک نفر شاکی: این وضع نمایشگاه شد! نه نظارتی نه هیچی. این سیب زمینی سرخ کرده اس به من دادن؟ خوب این کارها رو می کنن ملت از هرچی کتابو نمایشگاهه روگردون می شن. با این وضع ما مگه مریضیم بیایم نمایشگاه میریم فری کثافت. شما یه چرخ تو ستارخان بزن ببین چند تا کباب ترکی دارن می چرخن رو آتیش، خب می ریم اونجا. نکنین این کارو. ملتو مایوس نکنین فرار مغزها درست نکنین
نظر یک نفر غرفه دار مشغول پراندن مگس: به نام خدا. من اگه اون بابای پفیوزم جای غرفه ی کتاب یه غرفه ی فلافل واسه ام کرایه کرده بود الان تو جردن داشتم بالا پایین می کردم
نظر یک خانوم غرفه دار مادرزاد با لب های غنچه: نمایشگاه از سطح بسیار بالایی برخوردار بود و به نظر من که تو نمایشگاه مبل و رایانه و مصالح ساختمانی هم مسوول غرفه بودم واقعا بالا بود
نظر یک ناشر: وانت ما پشت ترافیک گیر کرده انشاالله روز آخر، غرفه رو بازگشایی می کنیم
نظر یک خریدار کتاب در لحظه ی ارتکاب جرم ( با صورت شطرنجی شده): والله به خدا به پیر به پیغمبر من نمی خواستم کتاب بخرم. من این نوار بنیامینو خریدم این آقا به جای بقیه ی پولم بهم کتاب داد. به خدا من بی تقصیرم. فریب خوردم
نظر دانیل استیل: با سلام و عرض تبریک و تهنیت. والله من رو جلد بعضی از این رمان های ایرانی رو که دیدم خداییش کم آوردم. من اصلا همینطور مات موندم از این همه استعداد. بابا شما ایرانی ها چی هستین دیگه! من مقدمه ی یکی از این کتابها رو که خوندم اصلا دیدم نسبت به روابط نامشروع عوض شد. خدا عوضتون بده
نظر مرحوم گوتنبرگ (با پاشنه ی خوابیده ی کفش): آخه تو چی می فهمی خان دایی؟ دو بار که آفتاب بیفته سر اون دیفالو خروس بخونه ملت یادشون میره ما کی بودیم و واسه ی چی مردیم
نظر رجبعلی اعتمادی: آخه درسته؟ من پیرمرد از اکباتان پاشم برم نمایشگاه. من پیشنهاد می کنم نمایشگاه بیاد پارک ارم پارک ارم بره نمایشگاه، یا اکباتان بره آتی ساز، آتی ساز بیاد اکباتان یا من برم خونه ی مرحوم دولت آبادی مرحوم بیاد خونه ی ما. یا لااقل میدون انقلاب رو بکنن میدون آزادی میدون آزادی بشه انقلاب که ما هم نزدیک بشیم به کتاب و بچه های اکباتان لاوسون در جزیره ی وحشت رو بخونن و اینقدر عملی نشن. متشکرم
نظر قوی ترین مرد جهان: نمایشگاه کتاب؟ کتاب؟ کتاب دیگه چیه؟ ولی من به هرحال شرکت می کنم این وظیفه ی ملی هر ایرانیه که شرکت کنه، هرکی شرکت نکنه با من طرفه. اون پیرهن ابوالفضل رو هم می پوشم. اگه بخوان سالن ناشران خارجی رو هم با یه دست بر می دارم پرت می کنم اون ور چمران
نظر یک خانوم باردار: این حق مسلم ماست که اینجا آلوچه ای و لواشکی و چاقاله بادومی داشته باشیم. شما نگاه کنین هیچی نیست. خب این جوونها اگه ویار کنن کجا برن؟ اینجوری میشه که نمیان اینجا میرن فرحزاد اونجا قلیون می کشن معتاد می شن میفتن تو جوب. این کار امپریالیسته که جوونها رو از صحنه ی کتاب دور کنن
نظر ژول ورن: علیک سلام. یک کتاب تخمی تخیلی برای نمایشگاه امسال در دست چاپ داشتم با عنوان: سفر به بیست هزار فرسنگ زیر سطح گه. که متاسفانه ارشاد داد خمیرش کردند. همین جا از مسوولان تشکر می کنم
نظر یک برادر قزوینی: این چه نمایشگاهیست! ما از قزوین کوبیده ایم آمدیم اینجا آنوقت تو غرفه ها پرنده پر نمی زند. نه ازدحامی نه چیزی! ملت همه نشستن لبه ی چمن
نظر الکساندر دومای پدر: ایرانی ها یک نویسنده دارند پرکار به اسم آقا ذبیح که با نام مستعار الکساندر دوما بالغ بر پنج هزار جلد کتاب نوشته که هرسال می توان فقط با کتاب های آن مرحوم کل غرفه های یک نمایشگاه را پر کرد. البته اون مرحوم خلاصه ی چند تا از کتاب های من رو هم ترجمه و چاپ کرده. روحش شاد
نظر یک دختر خانوم ترشیده: من می گم سالی صدتا از این نمایشگاه ها بذارن. تا دیر نشده دولت باید از جوونها حمایت کنه. وقتی دیر شد می خوام نمایشگاه نباشه سر سگ باشه
نظر یک باسن محترم: چه نمایشگاهی! چه کتابی! چه کشکی! یک زمانی ارج و قربی بود، احترامی بود، بالشتی بود، صندلی جایگاهی بود. این صندلی های جایگاه رو کندن دور از جون شما ما رو می شونن رو میله! بابا بی انصافا لااقل دو جلد کتاب بخرین برای زیرتون
نظر یک تخفیف بگیر حرفه ای: این چه وضعی یس! چقدر تخفیف زیادس! پس ما سر چی چی چونه بزنیم؟ بوگو پس ما از مورچه خورت اومدیم اینجا واسی چییییییییییییییییییییییییییییییی؟
نظر یک هموطن همدانی: والله نمایشگاه خوبی بود فقط یک خورده گرم بود. از مسوولان می خوایم یک فکری بکنن. ممنان
نظر یک کودک: من دیگه نمایشگاه نمیام نمیام نمیام. آخه من هرچی با مامان و بابا نشستم رو چمن ها هیشکی برامون کتاب نیاورد من هم گریه کردم بابا هم دعوام کرد گفت بچه زبون بگیر می خوام چرت بزنم
نظر یک ساندویچ الویه ( در حالی که شیشه ی عینکش را پاک می کند): یک زمانی ما رو هم می بردن نمایشگاه کتاب. اما الان با این فست فودها ما هم دیگه باید قید مطالعه رو بزنیم
نظر نظریه ی عرضه و تقاضا: با سلام. موضوع کتاب در ایران یک جورهایی در حکم پدر معنوی من به شمار می رود چون مادر مرا ...ییده! آخه شما با این سرانه ی وحشتناک کتابخوانی تان چطوری این همه انتشارات دارین بی وجدانا؟ کی این وسط دروغ میگه؟ کی پنیر منو برداشته؟ کی دست برده تو آمار؟ کی قورباغه ی منو قورت داده؟ کی می خواد منو ضایع کنه؟ پدر سگا! بی همه چیزا! ....شها!...نیها!...ده ها! ( در اینجا یک آمبولانش جیغ کشان می رسد و روپوش سفید بی آستین تن طرف می کنند و او را با سلام و صلوات می برند آسایشگاه
نظر یک بستنی دوقلوی پاک: آقا!...من شاکی ام! به من ظلم شده! این نمایشگاه حق منه سهم منه عشق منه! طلاقش نمی دم نمی دم
نظر فواره ی وسط حوض: من کوچکتر از اونی ام که نظری داشته باشم ولی به عقیده ی این حقیر علت عدم استقبال جامعه ی کتابخوان از نمایشگاه امسال خاموشی اینجانب در راستای صرفه جویی در مصرف برق و قطع وابستگی و مبارزه با مصادیق فساد می باشد. داداش من! ملت میان اینجا حال کنن اون وقت شما آب منو خالی کردین؟ ما ملت قانعی داریم با یک حوض و فواره و بستنی سرشون گرم میشه و تورم یادشون میره اونوقت شما میای شیر منو می بندی؟ یزید
نظر یک دستفروش که تقلید صدای جیرجیرک می فروخت: این عدالته؟ این کابینه ی دفاع از محرومینه؟ این اون عدالتیه که وعده دادن؟ آقای ارشاد! چرا هرسال ما باید تو آفتاب وایستیم این کتابفروشها برن تو سالن ها! خوب یک سال اونا برن یک سال ما بریم
نظر شهید چمران: برادر! تو رو به هرکه می پرستی این نمایشگاه رو از بیخ گوش ما بردار! رییس شدی که چی؟
نظر آفتابه مسی مادربزرگ راوی: ... و در آغاز کلمه بود
نظر راوی: دیرزمانی هرسال به نمایشگاه کتاب می رفتم با سه تن از دوستان، محل قرار بر فراز پل عابر پیاده ی سر پل مدیریت بود آن زمان که آنجا چراغ قرمز داشت و بوی جفت گیری درختان در بهار می آمد که عجیب نزدیک بود و هنوز ابراهیم گلستان حرف دهانش را می فهمید و دولت آبادی به وقار ده جلدی کلیدر کم عربده می زد و گلشیری رفیق فابریک و سفره ی اطعام انداز همه ی دست به قلم های این روزگار نبود (لابد چون زنده بود و می توانست تکذیب کند و هنوز مثل خلبان های همیشه مقصر تمام هواپیماهای سقوط کرده نشده بود) و می شد با هامون و نرگس و عاطفه ی رضوی و بیتا فرهی خوش بود و فکر می کردی کیمیایی که سرب را ساخته چه اعجوبه ایست و با این همه تن تن و میلو می خواندیم و دلخوش بودیم به هادوک و مرادی کرمانی و مجید و هنوز پوراحمد و مهدی باقر بیگی به رویای کودکی ما همه کار نکرده بودند و عروس های صورتی و ایرانی و فرنگی و امین حیایی و گلزار (با آن موهای روی انگشتان دستش و لبخند یخ اش) کابوس پرده ها نشده بودند و عجیب نبود که علیرضا داوودنژاد نیاز را ساخته باشد و قبل تر نازنین را و فکرش را نمی کردی روزی تنها ساخته اش پسری دویست کیلویی باشد که نان کالری های مصرف نشده اش را می خورد و شاملو زنده بود و هنوز تا آستانه فاصله ها داشت و خانه ی روزبه اینها می آمد مهمانی و با روزبه آبگوشت بزباش می خورد و من احمق رویم نمی شد بروم ببینمش و فرهاد هنوز معتقد بود که یک سرزمین با کفر پابرجا می ماند و با ظلم نه و روزهای جمعه اگر با دوچرخه از سر کوچه بیرون می آمدیم از مسوولان حراست نماز جمعه پس گردنی می خوردیم و فیلم های ویدئویی کارتن!! را مثل هرویین جابجا می کردیم و هنوز فکر می کردیم بچه را یک نفر با پست می آورد دم خانه و دختر پسرها جز دوست داشتن و دوست داشته شدن کاری نمی کنند و عاشق دختر همسایه بودیم و گل کوچیک و آب خوردن از شیلنگ بعد از دو ساعت فوتبال در عصر جمعه صفایی داشت ناگفتنی و هنوز فکر می کردم فیلمساز می شوم و دزد دوچرخه فیلم اولم بود و برنامه ی هنر هفتم سرگرمی طول هفته ام و می نشستم ساعت ها فکر می کردم و ده فیلم و ده کتاب برترم را به ترتیب تعیین می کردم که وقتی مشهور شدم در مصاحبه ها کم نیاورم و باید گفت اگاتا کریستی و آسیموف هم می خواندم که قبلتر ر. اعتمادی و الکساندر دوما خوانده بودم و کتاب های بابا را یک روز که فکر کرده بودم باید پولی دربیاورم ریختم عقب دوچرخه ام و بردم فروختم به صد تومن به مغازه داری که روزنامه باطله ی کیلویی ازم می خرید کیلویی بیست تومن و بیچاره بابا چقدر دلش سوخت برای کتاب خوابگردها که من تشخیص داده بودم به دردنخور است و خیلی گذشته بود از آن روزهایی که از کتاب خواندن خسته می شدم و می نشستم برای خودم یک گوشه و در خیال آتاری بازی می کردم و یک هو گریه ام می گرفت و می رفتم روی رختخواب ها و سرم را می گذاشتم به سردی دیوار و عین نوحه خوانها یک کاری می کردم که گریه ام درآید و به خودم می گفتم خیلی بدبختی حامد خیلی تنهایی خیلی خیلی و زرزر گریه می کردم تا سرم درد می گرفت و خوابم می برد و ناتور دشت را که چون گنجی یافته بودم عرق می ریختم و در انباری و گرد و خاک می خواندم و یک کتاب بود از نویسنده ای ایرانی که پسری هم سن و سال ما سینه بند زن همسایه را از روی بند رخت می دزدید و به مدرسه می برد و کتاب را باز گذاشتم روی فرش و رفتم آب بخورم و برگشتم و دیگر نبود و چه کسی جرات می کرد سراغ آن را از اهل خانه بگیرد و در خماری ماندم و در خماری سرانجام آن پسر (یا سینه بند!؟) ماندم و پرت بودم و شدم از موضوع که ما چهارتن بالای پل عابر ماشین ها را نگاه می کردیم و پوست موز می انداختیم توی بزرگراه که پارک وی بود و شهربازی هنوز لوناپارک بود و رفاقت به بادی بند نبود به بودن یا نبودن یک زن یا دختر هم بند نبود و رفاقت رفاقت بود و نمایشگاه نمایشگاه بود و کتاب از کودکی با ما بود در موشک باران با ما بود، در صف نان بربری دانه ای پنج تومان با ما بود، در شب امتحان علوم با ما بود، در چهارشنبه سوری های خیس با ما بود، در دلگیری سیزده به در با ما بود و در پشت پرده ای که آقابزرگ جلوی تاقچه اش زده بود با ما بود و حرمت بود و رفقا هرجا که بودند مثل یک عبادت ترک ناشدنی جمعه ی اول نمایشگاه روی پل عابر بودند و اگر جیبهایمان را می تکاندیم پول یک ساندویچ در نمی آمد ولی دلخوش بودیم و امیدوار بودیم و هنوز با هم بودیم و نمایشگاه بهانه ای بود و کتاب بهانه ی جدایی نبود و ما چهار نفر هرکدام یک گوشه ی کهکشان راه شیری نیفتاده بودیم که هزار نمایشگاه و هزار جلد کتاب هم نتواند بکشاندمان روی آن پل
که آن پل عابر روی چمران دیگر آن پل عابر زنگ زده ی قدیمی روی پارک وی نیست و ما هم

از وبلاگ" ورطه"،نوشتۀ حامد حبیبی


خدمات سايت ياهو در ايران سهميه‌بندي مي‌شود
به دليل افزايش استفاده از سايت ياهو براي ايميل در ايران و كاربردهاي غيراخلاقي از چت، روابط عمومي شركت ملي پالايش و پخش ارتباطات غيرراديويي اعلام كرد از اين پس هر كاربر ايراني كه حداقل يك ساعت در شبانه‌روز به شبكه اينترنت متصل باشد مي‌تواند از ياهو براي فرستادن حداكثر سه ايميل (يك ايميل كاري و دو ايميل خانوادگي) استفاده كند
بنا برگزارش سرويس ارتباطات الكترونيكي آي‌طنزنیوز، حداكثر مدت استفاده از اينترنت در ايران براي هر فرد سه ساعت و چهل دقيقه مقرر شده كه با توجه به اين، كاربران مي‌توانند در بيشترين استفاده خود 9 ايميل از طريق سايت ياهو فرستاده و 22 دقيقه از سرويس مسنجر آن براي چت‌هاي اخلاقي و ارزشمند استفاده كنند
شركت ياهو نيز در اقدامي براي استفاده بهينه ايرانيان با توجه به سرعت پايين اينترنت در ايران، كليه شكلك‌هاي غير ارزشي خود را حذف كرده‌است
مدير بخش چت‌روم‌هاي خاورميانه‌ي ياهو اعلام كرد: ما ايراني‌ها را دوست داريم
همچنين مدير شركت ملي پالايش و پخش ارتباطات غيرراديويي در گفتگوي بخش خبري 24 كانال يك برون‌مرزي ايران اعلام كرد: براي مديران دولتي و نمايندگان مجلس، نيز با توجه به مسؤوليت خطيري كه دارند سهميه‌اي بيشتر از حد معمول در استفاده از سرويس ايميل، به‌ويژه مسنجر آن درنظر گرفته شده‌است
اين در حالي است كه دبير شوراي آلي اطلاع‌رساني اين خبر را توطئه عده‌اي از بدخواهان اينترنت در داخل كشور اعلام كرد و گفت: كاربران ايراني مي‌توانند براي رهايي از محدوديت ياهويي مليت خود را در سايت ياهو به يكي از كشورهاي آفريقايي غيرهم پيمان با ايران از جمله گاميبيا، موسه سه كو، شيراوانا و سياهارا، اعلام كنند
وي ادامه داد: كسي از ما و كارشناسان ما چيزي در اين باره نپرسيد و گرنه با اقدام ضربتی جوابشان را می دادیم
آخرين خبرها از پي‌گيري تحصني حكايت‌ مي‌كند كه قرار است روز اول مهرماه همزمان با آغاز سال تحصيلي در مدارس و دانشگاه‌ها در مقابل سر در يكي از دانشگاه‌ تهران توسط جمعي از وبلاگ‌نويسان ِ دربند با حضور پائولو گيتس برادر ناتني بيل گيتس برگزار شود
اين تحصن و اعتصاب غذا بعد از سحري و اقامه نماز از ساعت 4:30 بامداد در مقابل درب ِ اين دانشگاه آغاز و تا اذان مغرب و افطاري ادامه خواهدداشت
وزير مخابرات محدود كردن ياهو را راهي براي جرم‌زدايي و روي‌آوري جوانان به معنويت اعلام كرد
اگر چه رئيس سازمان ملي جوانان اين كار را مخالف اصول مهرورزي رئيس جمهور اعلام كرده‌است
رئيس سازمان تربيت بدني و پدر ورزش ايران نيز از اين موضوع اظهار كم‌‌اطلاعي كرد و به مادر ورزش ایران پرداخت
علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا هنوز در این زمینه اظهار نظری نکرده است
اخبار آتي در صورت به‌دست آمدن به اطلاع خواهد رسيد
در ضمن شركت پيشتاز چيني يانگ‌هونگ اعلام كرد ما حاضريم عين ياهو را براي‌ ايران درست كنيم كه براي خودش تايمر داشته‌باشد و طوري آن را ارائه كنيم كه كاربران ايراني نفهمند كه وارد ياهوي اصلي نشده‌اند
خبرها حكايت از رايزني شديد اين شركت كپي‌پرداز چيني با مديران مخابرات ايران دارد
مجمع بزرگ دراويش بدون مرز از عمل محدودسازي ياهو اعلام انزجار و برائت كردند
از وبلاگ" صندلی" نوشته عباس حسین نژاد


نظیره نویسی متون تخصصی
به سبب تنوع سنی،شغلی و فکری بلاگرها، نظیره نویسی متون تخصصی ،بخش قابل توجهی از آثار طنز آمیز وبلاگها را شامل می شود.نظیره نویسی متون نقد ادبی،از مهمترین بخشهای این جریان از طنز وبلاگستان است.این مطالب،به طور معمول،تخصصی هستند و از سوی کسانی نوشته می شوند که خود،دستی در هنر و ادبیات دارند
نمونه ای از نقدهای ادبی
معشوقه واقعي حافظ شناسايي شد

بعد از 700 ـ 800 سال، بالاخره استاد سپانلو، تكليف معشوقه واقعي حافظ را روشن كرد و اسرار نامكشوفي را از خفا بيرون آورد كه تا كنون عقل هيچ حافظ شناس كاهلي به آن نرسيده است (رك. روزنامه «شرق»، 19 تير 1386، ص 19). اين عليا مخدره، اسمش «جهان» بوده است و مثل اسمش غدّار و ناپايدار. و عاقبت الامر فتنه دور قمري باعث شد كه اختر بد مهر او را از چنگ شاعر بدر برد و به عقد وزيري پير در آورد
اين جهان ملك خاتون البته طبع شعر هم داشته و ديوان شعرش دو برابر ديوان حافظ است. ما صد بار به اين جماعت شاعر گفتيم كه وصلت درون‌سازماني نكنند، به گوش‌شان نرفت كه نرفت. صد بار چوب ازدواجهاي بي حساب و كتاب را خورده‌اند و باز هم دست ازين خبط و خطا بر نمي‌دارند. به محض اينكه كسي يكي دو خط شعر برايشان قلمي مي‌كند، احساساتي مي‌شوند و مي‌روند توي خط ازدواج
بگذريم. با مراجعه به ديوان حافظ، ما توانستيم خط سير اين عشق و عاشقي ناكام را پيدا كنيم و روان‌شناسي اين عشق را كه مي‌تواند كهن‌الگويي براي همه شاعران جهان باشد، به عرض ملت شريف برسانيم. قصد ما ازين بحث و بررسي، صرفاً ارائه طريق به شاعران جوان و جوانان شاعر است

اول. طبيعي است كه هر عشقي اولش خيلي مزه مي‌دهد و در‌آن ماچ و بوسه و الي آخر، مثل مصراع اول هر شعري، هديه خدايان است. حافظ هم قاعدتاً خاطرات خوشي ازين قضيه داشته و البته در كنار آن، انواع مأكولات و مشروبات، از قبيل ماء الشعير، در آن زمان رايج و جايز و در دسترس بوده است
ساقي! به نور باده بر افروز جام ما
مطرب بگو كه كار «جهان» شد به كام ما

البته وصال جهان را به كوشش به شاعر داده‌اند و مفتي مفتي نبوده است. از قرار معلوم «خواجه جهان» كه منظور همان پدر زن حافظ است، شرط ازدواج را بيگاري قرار داده بوده است
جهان» به كام من اكنون شود كه دور زمان
مرا به بندگي خواجه جهان انداخت

در اين حالات، شاعر وظيفه خود مي‌دانسته كه در خلوت‌نشيني‌هايي كه به قصد آموزش رسوم شعر و شاعري به «جهان» ترتيب مي‌داده است، همچون باد بهاري از كار غنچه‌ها گره گشايي كند
چو غنچه گرچه فروبستگي است كار «جهان
تو همچو باد بهاري گره گشا مي‌باش

احتمالاً درين قضيه شاعر نصايح حكيمانه وزير محترم كشور را مد نظر داشته است. باري، رسم «جهان» اين است كه ايام وصال كوتاه است و دوران فراق طولاني. به گفته استاد سپانلو، حافظ در كار عشق خود رقيب سرسختي به اسم «سرو راست» داشته است كه آخر كار، همو كار شاعر را خراب كرده و به اصطلاح زير آب او را زده است

دوم. متأسفانه دوران وصال كوتاه بوده و خواجه جهان كه فهميده بوده شاعر آس و پاسي مثل حافظ از عهده خوشبخت كردن دخترش بر نمي‌آيد، او را به يك وزير پير شوهر مي‌دهد و «جهان» هم كه معمولاً دختر حرف گوش‌كني بوده است، امر پدر را اطاعت و به توصيه شاعران عمل مي‌كند و وزير پير را شبي تنگ در آغوش مي‌كشد تا ببيند بنده خدا سحرگاهان جواني را از سر مي‌گيرد يا نه. و البته ملتفت مي‌شود كه اين حرف و حديثها، اقوال شاعرانه است كه شاعران براي توجيه خلافكاريهاي خود مي‌سازند
از طرفي، بشنويد از حافظ كه با دلي شكسته و قلبي از اندوه مالامال، به سرودن اشعاري مبني بر بي‌وفايي «جهان» رو مي‌آورد و در اين راه به وادي افراط هم مي‌افتد. اما چه چاره كه شاعران دل‌شكسته عموماً ازين اداها و صداها دارند
غم «جهان» مخور و پند من مبر از ياد
كه اين لطيفه عشقم ز رهروي ياد است
مجو درستي عهد از «جهان» سست نهاد
كه اين عجوز عروس هزار داماد است

به چشم عقل درين روزگار پر آشوب
جهان» و كار «جهان» بي ثبات و بي محل است

پر واضح است كه اين شعرها را شاعر از سر حرص و ناكامي گفته است. اصولاً شاعران وقتي به مراد خود نمي‌رسند، رو به تخريب مي‌آورند. و حتي سعي مي‌كنند به خود بقبولانند كه آنهايي كه در آغوش «جهان» مي‌خسبند و همخانه اويند، روزگار راحتي ندارند و مدام رنج مي‌برند
حافظا! ترك «جهان» گفتن طريق خوشدلي است
تا نپنداري كه احوال «جهان»داران خوش است

و از آن بدتر، معشوق بي‌وفا را به خراب بودن و انواع فسق و فجور متهم مي‌كند
به مي عمارت جان كن كه اين «جهان» خراب
بر آن سر است كه از خاك ما بسازد خشت

و حتي سعي مي‌كند زير آب او را پيش وزير گوش‌دراز بزند و به او بفهماند كه اين عروس زيباي خوش بر و رو، بدرد او نمي‌خورد و فريب خوشگلي‌اش را نخورد كه مار غاشيه‌اي ست كه بنيان خانواده‌اش را بهم مي‌ريزد
جميله‌اي است عروس «جهان»، ولي هش‌دار
كه اين مخدره در عقد كس نمي‌پايد

خوش عروسي است «جهان» از ره صورت، ليكن
هر كه پيوست بدو، عمر خوشش كابين داد

از طرف ديگر، يكبار كه كار معيشت شاعر بيخ پيدا كرده بود، ياد معشوق قديم مي‌افتد و با خود مي‌گويد از راه يادآوري خاطرات گذشته، او را تلكه كند تا هم به اوضاع و احوال خود سر و ساماني بدهد، و هم ازين راه انتقام خود را بگيرد. اما از آن جانب و آن جناب، پيام مثبتي دريافت نمي‌كند و سر خورده مي‌شود و هرچه از دهنش در مي‌آمده، نثار او مي‌كند
سفله‌طبع است «جهان»، بر كرمش تكيه مكن
اي جهان‌ديده ثبات قدم از سفله مجوي

سوم. مساعي شاعر در بدنام كردن «جهان» بدبخت كه تقدير جامعه مرد سالار او را در آغوش پيري قدرت‌مدار انداخته بود، نتيجه‌اي نمي‌بخشد و در نتيجه شاعر سعي مي‌كند كه دندان شيفتگي و نفرت را بكند و خودش را از شر اين احوالات برهاند. و اينجاست كه ما با چهره يك عارف وارسته و رهيده از تعلقات مواجه مي‌شويم
دمي با غم بسر بردن «جهان» يكسر نمي‌ارزد
به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي‌ارزد

يكي از اتفاقات مهمي كه درين ايام در عارف شدن حافظ تأثير زيادي داشته است، علاوه بر تحليل قوات جسماني، پير شدن معشوق سابق هم بوده است
جهان» پيرست و بي بنياد، ازين فرهادكُش فرياد
كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم

جهان» پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
ز عشق او چه مي‌جويي، درو همت چه مي‌بندي؟

و از قراين پيداست كه درين ايام عرفاني، حافظ معشوقه‌اي بهتر از «جهان» زير سر كرده بود و در پرتو عنايات او، راحت‌تر مي‌توانست حرص معشوق قديم را در بياورد
مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام «جهان» برخيزم
گرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم كش
تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم

از جناب سپانلو خواهشمنديم در باب شناسايي ايشان نيز اهتمامي بليغ بكار بندند و يكي ديگر از اسرار خفيه را بر پرده اندازند

باري، تنها مسئله باقي مانده اين است كه ظاهراً اين «جهان»، با همه شاعران پارسي زبان سر و سرّي داشته است و جملگي از دست بي‌وفايي او به فغان بوده‌اند
جهانا! همانا فسوسي و بازي
كه بر كس نپايي و با كس نسازي (ابوطيب مصعبي

جهانا! سراسر فسوني و باد
به تو نيست مرد خردمند شاد
فردوسي

جهان با كسي جاودان رام نيست
به يك خو برش هرگز آرام نيست
اسدي طوسي

جهان را گوهر آمد زشت‌كاري
چرا زو مهرباني گوش داري؟
ويس و رامين

جهان با هيچ كس صحبت نجويد
كزو بر ناورد آخر دماري
ناصر خسرو
از وبلاگ" وقایع ابن محمود" نوشته سید علی میر افضلی
غزل پست مدرن و نقد شعر
نقد ما بر روي يكي از شاهكارهاي شعر معاصر!!!! يعني: «هي خانوم كجا؟ كجا؟» مي باشد كه البته بي هيچ كم و كاستي قابل تعميم به تمامي اشعار دلنشين فارسي مي باشد

مي آي از اين ورا گذري
دلُ هر جا بخواي مي بري
يه روي خوش نشون نمي دي
منو مي كُشي با اين دلبري

امان از اون چشات
از اون قدّ و بالات
ببين چطور دلم
افتاده به پات
مي گم به جون تو
مي رم قربون تو
مي گي جون خودت
ببُر زبونتو
هي مي گم خانوم كجا؟
هي خانوم كجا؟! كجا؟
دوستت دارم به خدا
دوستت دارم به خدا
هي خانوم يواش يواش
با ما اينجوري نباش

با كسي جز تو راه نميام
تو رو مي خوام و كوتاه نميام
اوني كه من مي خوام هموني
خودتم اينُ خوب مي دوني
كسي رو جز تو دوس ندارم
اينو مي توني تو نگام بخوني
تكرار بخش
تكرار بخش
تكرار بخش
تكرار بخش
تكرار بخش
تذكر 1
هرگونه شباهت مطالب اين متن با نقد و نظر دوستان شاعر در وبلاگهاي ديگر ، تعمدي نبوده بلكه اجتناب ناپذير است!» هاينريش بل
تذكر 2
قلط هاي راه يافته به اين متن از ديدگاهان املايي ، نحوي ، تاريخي و مفحومي تعمدي نبوده بلكه اجتناب ناپذير است!» ابوالحسن خرغاني
نقد اوّل: ديدگاه كلاسيك
مطلع آغازين شعر ، سند كلفتي ست بر تركتازي شعر پارسي و پيشينه فخيم پارسي زبانان در هرآنچه امروز به عناوين جعلي « مدرن » و « پستامدرن» نفهم هايي چون براهنی مي خواهند وارد ما كنند! شعر يادآور شاهكار استاد دكتر شفيعي كدكني است آنجا كه در كتاب « پله پله تا ملاقات خدا » مي فرمايد
به كجا چنين شتاباني گون؟
هرچند قافيه انگاشتن « ياي مجهول » و « معروف » و قوافي شايگاني نظير « دلبري » و « مي بري » ظاهراً ناصحيح مي انگاشته شده مي باشد امّا اين تعهّد شاعر است كه عرسه را بر لفظ تنگ و تنگ تر و بسيار تنگ تر مي كند كه مولوي ، بزرگ پهنه استاد شعر جهان مي فرمايد
قافيه انديشد و معشوق من
در اين دوران كه به اسم « غزل پست مدرن » - كه ما خودمان مولوي اش را داشته ايم و عطّار و خيّام و ابوالحسن خرغاني را - لباس زير مادرشان و تهاجمات فرهنگي غرب نظير تلويزيون و اروتيكيسم و ماركسيسم را وارد شعر مي كنند اين ديدگاه شاعر قابل ارزش است كه داد از عشقي مي زند كه سعدي وار در شعر حافظ نردباني ست از زمين به خداييّت. بدانجا كه سخن از « كشته عشق » (منو مي كُشي با اين دلبري ) به ميان مي آيد و « دلبر ازلي » كه ناز و نياز است آنجا كه استاد شيرين سخن طبع پارسي در هشت قرن پيش فرياد مي كشد
من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
او نه « فمينيست » خوانده است نه « پستامدرن » اما « غزل پست مدرن » مي گويد بي آنكه لباس زير مادرشان را وارد شعر كند و مي فهميم كه چه مي گويد و اين راز ماندگاري اوست. ما « شاطر رضا » را داشته ايم كه از اسمش مشخص است كه خيّاط بوده و حتي سواد خواندن و نوشتن نمي دانسته يا بابا طاهر چاهي ( يا به روايتي طاهر باباچاهي ) را داشته ايم كه چوپاني در كوههاي همدان بوده است! پس كتاب خواندن و تعوري انباشتن و مُدهاي روشنفكري چاره ما نيست بلكه حسّ شاعر است و آن پرتو ازلي كه در شعراي بزرگي نظير « سهروردي » مملؤ است
قسمت بعدي شعر به توصيف معشوق مي پردازد و قدّ بلند و چشمان خمار او كه كنايه اي به شعری نيز دارد كه « جامي » مي گويد
بوي سيب و حرم حبيب و چشاتو چه جوري بكشم آخه خيلي خوشگله
كنايه « دل به زير پا افتادن » چنان در« مراعات نظير » چشم و قد و بالا و دل و پا و چطور! حسن تعليلي دارد كه ما گويا قصايد منوچهري را با آن زبان روان و شيرينش!! پيش رو داريم. ما حافظ را داريم كه چينش واژگانش را خارجي ها به اسم « غزل پست مدرن » دزديده اند و واردمان كرده اند. حتي شنيده ام خواننده اي به اسم « مدونا » كه بعضي شوهايش رامي گذارد و خودش شعر است! همين شعرهاي حافظ را به اسم خودش خوانده آنوقت ما « تلويزيون » را وارد شعر مي كنيم اما نمي انگاشته ايم كه آنها هم تلويزيون دارند اما شعر حافظ را مي خوانند و در مدارسشان درس مي دهند
در ادامه شاعر مي پرسد: « هي خانوم كجا؟! كجا؟! » يا تعبير تازه اي از « ياران كه به حج رفته كجاييد؟! كجاييد؟! » در مصاريع بعدي حتي شاعر پوست لفظ را شكانده! و آن حسّ عميق كه لازمه و ملزوم شعر و شعور بوده مي باشد را رو مي كند و شرح حال عرفايي را مي دهد كه مي گويند « انالحق » كه همان « دوستت دارم » اينجاست! مگر شعر چيست جز كلامي موزون و مقفـّا كه از عشق فرياد زند بي آنكه به لباس زير مادرشان اشاره كند. بعد اضافه مي كند: « يواش ، يواش » كه من اين را در پشت كاميوني خوانده ام كه فكر مي كنم از دوبيتي هاي خيّام است و اينجا صنعت زيبا و دلنشين « تضمين » را به رخ خواننده مي كشاند و موسيقي دروني را با قافيه بديع و بكر « يواش و نباش » و « واج آرايي» حرف «الف» در اين 4 مصرع همراه مي كند كه كلا ً در اين 4 مصرع 3 « الف» داريم! كه نشانه درشتي است و پيشينيان هم فرموده اند
خيزيد و خز آريد كه پاييز آمده است
اتفاقا خاطره اي يادم آمد: با دوستي بي شعر و شعور به رستوراني رفته بوديم و مشغول صرف ديزي و دوغ! كه غزلي برايم خواند با قافيه « راديو » كه از همينجا فهميدم « غزل پست مدرن » است و گفتم اولاً « شهريار » در همان شعر « علي اي هماي رهمت » با همين قافيه ابياتي دارد و دوباره گفتنش چه دليلي دارد؟! و ثالثا! مگر ما دوره « مدرن » را پشت سر گذاشته ايم كه به « غزل پست مدرن » برسيم و اصلا اينها همه اش ادا اطوار است! دوستم نگاه خاصي به من كرد و رفت و من با خوشحالي هم پيتزاي!! خودم را خوردم هم مال او را
داشتم عرض مي كردم كه « جناس تام » در شعر « سعدي » اگر بوده هنوز هم معتبر است و به خاطر چند تا كلمه « ازيراك » و « جام » و « ساقي » نمي شود تهمت قديمي بودن به شعري انگاشت برعكس شعرهاي امروز كه همه مثل همند و فقط موضوع و راوي و كلمات و قوافي و رديفشان با هم فرق مي كند
قسمت بعدي شعر ظاهراً ايراد وزني دارد اما مطمئنا شاعري با اين آگاهي وسعتمند از ادبيات پيشنيان از اختيارات عروض عرب استفاده كرده! اگر هم ايراد وزني دارد حدأقل معني دارد نه مثل آن « براهني » بي سواد فمينيست اروتيكيسم كه « غزل پست مدرن » مي گويد و من هيچ چيز نمي فهمم و آنقدر كارهايش بي ارزش است كه حتي يك مصرعش را تا به حال نخوانده ام
در مصرع پاياني نيز با استعاره « در نگاه خواندن » روبرو مي پنداريم كه عده اي خرده مي گيرند كه قبلا در شعر شاعران پيشينيان به كار رفته مگر « الا يا ايّها الساقي » به كار نرفته؟! يعني ما نمي توانيم آن را در خودمان به كار ببريم؟! اينها كمي توارد است خود من در مجموعه « نجواي عاشقان » 4 تا غزل دارم كه حافظ و خواجو و چند نفر ديگر هم گفته اند... سخن را كوتاه مي كنم كه استاد دكتر شفيعي كدكني در مقدمه مجموعه شعر « موسيقي شعر » در اين باره بسيار فرموده اند. در پايان شعر 5 بار با تكرار ابيات و صنعت « ردّ الصدر علي العجز » و « ردّ الوسط علي العجز » روبروييم كه تسلط شاعر را به ادب پارسي و پهنه بيان و معاني مي فرمايد. مگر همين « پستامدرن » بازگشت به گذشته نيست؟! چه بازگشتي بهتر از اين شعر
با اميد به ديدار شعرهايي همچنان زيبا و دلنشين از اين خواهر جوانمان! ايميل و شماره موبايل و خانه را براي تبادل انديشه ناب و آگاهي از اشعار تازه سروده اش در انتهاي مقاله مي گذارم و خواهش مي كنم اگر زنم برداشت قطع كنيد. به اميد شكوه افقهاي بيشتر شما

نقد دوم: ديدگاه پست مدرن
به علت پاره اي مسائل شرعي و عرفي با عرض معذرت از دوستان پست مدرن مجبور شديم در بعضي جاها سخنان آنها را سانسور كنيم دوستاني كه با سخنان شيرين بعضي از اين دوستان آشنا هستند مطمئنا مشكلي در پر كردن سه نقطه ها نخواهند داشت
محور اصلي اين شعر پلي فونيك « پل » و زيپ شلوارش است (به پارادوكسيكاليته ي « پلي » و « پل » از ديدگاه هايديگري فكر بينديشيد ) كه هرچند در هيچ جاي نوشتار به آن اشاره اي نگرديده امّا مانسته به صداي خارج متن كـ...خلي در تمام اثر سعي دارد زيپش را در فرامتن پايين بكشد و كنشي غريزي نسبت به ليبيدوي باحال « جين استوارت » داشته باشد
قالب كلاسيك متن ديدگاه تأويل مند اين اثر هنري زيبايي زدوده را در گفتماني پتومدارانه بين « حافظ » و « فوكو » در محور همنشيني هم نشان مي دهد كه در حاليكه شرت سفيد به تن دارند و مشغول خورش و نوشش ويسكي ( نماد شورش عليه فراروايت عقل ) هستند به قول « گادامر »: « برش فكري واحدگرايانه خردورزي هويت جنسي انجاميده است
در ابتداي متن با حركت شخصيت مؤنث ( كه با وجود عقده ي الكترا از باسن گنده و اندام ميل فزوني برخوردار است) به سمت كوچه ي مرد ( راوي توتاليتر كه توي كف است ) مواجهيم. حال در هرمنوتيك ساختاري « دلُ هر جا بخواي ببري » جان بارث اعتقادمندي خويش را بر « هرجا » از « خانه ي خالي » ، «مسجد » يا « ...س ننه ي غزل پست مدرن » بيان مي شود اما رولان بارت است
غزل پست مدرن » بورژوازي مسخره ي يك عدّه مادرجـ... و خواهر كـ... است كه در تقابل ساختاريك با پسامدرن كه هوچي گري از گه هاي زيادي مي خورند تا آنجا كه « والتر بنيامين » مي گويد: « مي خواي طرفداراي دختر ما رو قـُر بزني؟!» كه پسمانده هاي تفاله سازي شبه مدرن را كـ...شان را پاره مي كنيم تا نخواهند ميراث ادب و فرهنگ فارسي را لكه مند گردانديده شوند
در سطر چهار اينمرگ را چون محتومي بر اگزيستانسياليسم منفعل دكارتي مي انجامد كه « بكت » در « زندگي شهري » مي نويسد: « منو نكش تو رو خدا ، منو نكش با اين دلبري تو رو خدا ، منو نكش ديگه مادر جـ... آخ! » اجراي « مرگيدن » در آخ نهايي چنان مستتر گرديده كه از ترفند زباني به مرحله ي اجراي زباني ياكوبسن است و مي تواند به مرگ « آميتا باچان » در آخر يكي از فيلم هندي هاي مورد علاقه ام برسد آنجا كه لوي استراوس مي گويد: « قيصر كجايي كه داداشتو كشتن با اين دلبري
شخصيت « پل » در رويارويي با صحنه ي « امان از اون چشات » به فزوني فعالمندي خويش در پايين كشش زيپ شلوارش ادامه مي يابد طوري كه « جويس » به « رضاي عزيز » مي گويد : « عجب چيزيه لامصّب » كه در چندصدايي فيلم « بزرگراه گمشده » ي « ادوارد سعيد » صحنه ي « دل به زير پا افتادن » با نوعي قمه توسّط « هانيبال » بازسازي مي شود كه البته خوردن دل توسط هانيبال در اين شعر وانموده نشده و فضاي سپيدي در متن ايجاد مي گردد كه « باختين » با قرائتي ديگر گفته است: « جيگرتو بخورم
در سطرهاي بعدي فرم « شش ضلعي متوازي با خطوط متقاطع برگشتي » اثر با « قسم به جون تو » ايجاد مي شود كه مرا ياد حجره ي بابام توي بازار يزد و « سرمايه داري » منحطط از انديشگان متفاوط است همان روز كه بابام من و « مجتبي» را روي كار گرفت و در ديدگاهي برون فكنانه از سكس ، « سوپراگو» ي ما را با مشت و لگد ترتيب داد و در نقل قولي از « هابرماس » گفت: « اگه من گذاشتم ديگه بري شب شعر » در اينجا « پل » با نگاهي برون متني به اثر به تلاش خويش در پايين كشيدن زيپش ادامه شد
ببُر زبونتو » بيان زيرپوستي تابوي دهان سكسي ( ساك زنش مداري!) از جريان تلاقي فلسفيدن و روان كاوش شالوده شكن دريدايي است كه اين را مقايسه كنيد با مشتي بي ادب هوچي گر مادر جـ... كه اگر زورمان مي رسيد در يك كنش فعّالمند ننه شان را مي گـ...يديم كه مي خواهند « غزل پست مدرن » بگويند اصلا به قول « لاكان » تو چند تا كتاب خوانده اي؟ من خودم به غير از كتابهاي فهيمه رحيمي و آموزش مسائل جنسي روزي 13847 كتاب تازه مي خوانم! امّا شما با جنجال و حاشيه سازي بر متن بي پيكر ادبيات و فحّاشي و مريد و مرادبازي مي خواهيد به كتاب تأويل «آدورنو»يي از برسيد؟
وقتي سطر « هي خانوم كجا؟ كجا؟ » به انسان مدرن در كانستراكشن كانسپچوال زده مي گويد: « بي وفا ديگه دوستم نداري؟!» و ميزانسن كنداثر دوربين روي اگزوز ماشين نماد « آلت مرد » در ديدگاه « ژوليا كريستوا» ست در آن صحنه ي فيلم سوپري كه « شارون استون » ( به ابهام و پارودي! كلمه يبه معني دريا!! فكر كنيد) به « پل » كمك مي كند زيپ شلوارش را در پايين بكشد (اشاره به كهن الگوي يونگ
سطر « يواش يواش » ميان متني ست كه به « آهستگي » « بورخس » پيوند خورده و اين اسپري هاي بي حسّي چقدر گران شده و در تعاملي غيركاركردگرا به خاطر عدم توانيدن در پايينيدن زيپ شلوار به گفتن جملات رمانتيسيستيك نظير « اوني كه من مي خوام هموني » بسنده مي كند كه به قول « دريدا »: « شب بخير لورا!!»... پيروزي تكرار بي وقفه ي پارتهايوبازنمايي فرامدرنيسم شدگي از اين است كه مگر «غزل» مي تواند پست مدرن باشد؟! حالا آمده اند 10 تا مقاله نوشته اند و جوابهاي منطقي داده اند اصلا مگر مي شود در مورد پست مدرنيسم با فراروايت عقل و منطق بحث كرد؟! دالهاي شما در ارتباط با مدلولهاي ماست كه اين كـ... شعرهايتان را براي خودتان نگهداريد بي ادبها! منتظر ديگر مقالات علمي ما باشيد
در انتهاي متن يادآورم كه شما دختر خوشگل و متفاوطم برعكس بقيه ، شعر كلاسيكتان هم خوب و عالي ست ، خانه خالي هم داريم! در ضمن شماره ي موبايل و تلفن و آدرس وبلاگ من هم در پايين مقاله موجود است كه براي ديدن عكس من با آستين حلقه اي و شرت مي توانيد به آن مراجعه كنيد تا مطمئن شويد كه با مشكل « پل » روبرو نيستم كه هنوز در فرامتن با زيپ شلوارش ور مي رود
از وبلاگ" غزل پست مدرن" نوشته سید مهدی موسوی
کمتر پیش می آید که یک آدم هنرمند معروف و مشهوری ، بی هیچ ادعا و چشمداشتی از تمام شهرت و معروفیتش مایه بگذارد تا یک کسی دیگر را در راه رضای خدا معروف یا معروف تر کند. این، کاری است که عزیز دلمان«عباس کیارستمی» فیلمساز برجسته و پرآوازه کشور که چهرۀ شناخته شده ای در سطح جهان است و بارها برای فیلم هایش نامزد و یا برندۀ جوایز معتبر سینمایی شده است، در حق کسانی مثل حافظ وسعدی ــ و احتمالاً نفرات بعدی ــ کرده است و خواهد کرد.«حافظ به روایت کیارستمی» عنوان کتاب گرانسنگی بود که سال گذشته از سوی این کارگردان مطرح سینما روانۀ بازار شلم شوربای کتاب شد و باعث شناساندن این شاعر به قشر عظیمی از مردم همیشه در صحنه ایران و احتمالاً سایر مردم جهان گردید.ای کاش استادان و ادیبان بزرگی همچون: بدیع الزمان فروزانفر،عبدالحسین زرینکوب، زریاب خویی،محمد قزوینی،قاسم غنی و.......زنده می بودند و یا سر از خاک بر می داشتند وشخصاً و لساناً بر این کار و ابتکار احسنت می گفتند. باز خدا را شکر که استاد بهاء الدین خرمشاهی ، حافظ پژوه معاصر، هست و می تواند به نیابت آنها این کار را بکند. یقیناً که حافظ هم در گور خود نمی گنجد از فرط خوشحالی
زبان حال مولانا حافظ
چنان مستم چنان مستم من امشب
که درقبرم نمی گنجم من امشب
ممکن است بعضی از طرفداران حضرت حافظ بگویند که ایشان خودش به اندازۀ کافی مشهورهست. تا جایی که به قول خودش، سوای زمینی ها، اهل آسمان هم( که البته منظور شرکت هواپیمایی آسمان نیست)،سابقاً شعر او را در هوا می زدند و از بر می کردند. ملاحظات بفرمایید
صبحدم از عرش می آمد صفیری، عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند
اینها از این نکته غافلند که خواجۀ شیراز حتی یکبار هم از جشنواره ای در قد و قوارۀ جشنوارۀ فیلم کن، مثلاً نخل طلایی نگرفته است و اگر الآن یک کسی که از این بابت در کل جهان و حومه آن معروف است، می آید غزلیات حافظ را به روایت خودش منتشر می کند، چه کمک شایانی که به گسترش بیشتر نام ایشان نمی کند. خدا، حافظ ایشان باشد.بعد از خواجۀ شیراز، نوبتی هم حساب کنید نوبت معروف کردن شیخ شیراز بود. فلذاست که همین روزها شاهد ورود کتاب دیگری از جناب کیارستمی هستیم در این باب با عنوان:«سعدی از دست خویشتن فریاد». و واقعاً هم فریاد!سعدی، از دست بعضیا فریاد!.... چه فریادها مرده در کوهها
حالا گیریم که سعدی خود در دیباچۀ گلستانش گفته است:«ذکر جمیل سعدی در افواه عوام افتاده است و صیت سخنش در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش همچون شکر می خورند و رقعۀ منشآتش چون کاغذ زر می برند......». با این وجود نام عباس کیارستمی بر روی کتاب او کافی است تا سعدی بیش از پیش با توده های مردم کوچه و بازار گره بخورد. نه از نوع گره کور البته
امیدواریم که جناب کیارستمی عزیز بعد از تدوین کردن و ترتیب دادناشعار سعدی ، در نوبت بعدی به سراغ فردوسی طوسی بروند و شاهنامۀ او را هم از غربت درآورند. تا آن موقع ان شاء الله مشکلات اقتصادی استادان دانشگاه و شاعران وپژوهشگران ادبی ما هم حل خواهد شد
درخواست فردوسی
بسی رنج بردم در آن سال سی
مرا زنده کن ای کیارستمی
مسوول دفتر کیارستمی: در این روزهای پایانی آخر سال خوشحالم عرض کنم که خوشبختانه درخواست جناب آقای ابوالقاسم فردوسی طوسی رنگ نیز در اسرع وقت و خارج از نوبت مورد بررسی و رسیدگی قرار خواهد گرفت
نصیحت دوستانه: حالا که یک نفر از اهل سینما با همۀ شهرتش آمده تا در هنگامۀ کسادی بازارشعر و ادب به این دو مقوله کمک کند؛ بیایید به جای تشکر کردن و خسته نباشید گفتن، انتقادی برخورد نکنیم و دست ایشان را به گرمی و سفتی فشار دهیم. باور کنید اگر خود حافظ و سعدی هم در قید و بند حیات بودند، از آقای کیارستمی تشکر می کردند. حالا تلفنی نشد، با اس ام اس(پیامک سابق
پیشنهاد ادبی ــ سینمایی: بنده به سهم خود، نه تنها از ورود اهالی مطرح و معروف فیلم وسینما به حوزۀ ادبیات شدیداً استقبال می کنم بلکه از سایر عزیزان سینمایی علاقه مند کمک به شعر و ادبیات این کشورهم تقاضای عاجزانه می کنم که از ارائۀ هرگونه کمکی که در توان دارند، به قدر وسع خود دریغ نفرمایند. همۀ عقلا و از جمله حقیر،قبول دارند که در مثل مناقشه نیست.فلذا مثلاً چه اشکالی دارد اگرما به زودی شاهد انتشار کتاب هایی همچون نمونه های زیر باشیم
ـــ فردوسی به روایت جمشید آریا
ـــ عبید زاکانی به تصحیح اکبر عبدی
ـــ حاشیه ای بر شعر نظامی؛ مهدی فخیم زاده
ـــ زیبایی های شمس و مولانا؛ محمدرضا گلزار
ـــ نگاهی به مخزن الاسرار؛ مهناز افشار
ـــ خیام اگر ز باده مستی خوش باش؛ محمدرضا شریفی نیا
ـــ بابا طاهر و تار شکسته؛ جمشید مشایخی
ـــ ....و کتابهای دیگری از این دست
از وبلاگ "کمی تا قسمتی جدی"نوشتۀ رضا رفیع


فلان

قابل توجه علاقه مندان به فلان فارسی. دو واژه در فلان فارسی داریم که جای همه فلان ها را می گیرد. یکی فلان است ، و دیگری چیز. اکنون ما از فلان دوم به خاطر راحتی فلان مان استفاده نمی کنیم

فلان کس ، فلان فلانی را خورد ، و نزدیک بود با فلان بیافتند به جون هم ، خوشبختانه فلانی پا در میانی کرد ، و کار به فلان جا نکشید، و گرنه می بردنشان فلان جا ، فلان کار را با آنها می کردند

فلانی ، خیلی فلانش کلفته، فلانش از پارو بالا می ره. اما از فلانش در میاره می گذارد فلان جایش
فلانی ،از خسیسی فلان نمی کنه ، مبادا فلان شه
فلانی هیج فلانی نداره ، اما فلانش زیاده و همه اش فلانی میاد
گربه دستش به فلان نمی رسه میگه فلان میده
فلان ما از مو هم باریکتره
فلانی سوار ماشن فلانی شد، رفتند فلان جا، فلان کار رو کردند
فلانی یه فلانش تو تهرونه ، یه فلانش تو اروپا. همه اش هم از بی فلانی حرف می زنه
چند روز پیش رفتم فلان جا، پیش فلانی. جای فلان و فلانی هم خالی بود، فلان خوبی خوردیم ، بعدش هم رفتیم خونه فلانی ، فلان کردیم
فلانی، فلان خوبی داره ، ولی قدر فلانش رو نمی دونه
فلانی انگار از فلان فیل افتاده ، به فلانش میگه دنبال من نیا بو میدی
راستی دیشب که خونه شما بودم فلانم رو جا گذاشتم
به فلانی نمیشه گفت: بالای فلانت فلانه
فلانی فلانش فلان نداره
از من به شما نصیحت : فلان به فلان فلانی نگذارید، مواظب باشید
فلان کس، فلانش قلابی است
فلانی، فلان خوبی داره
فلانی آدم فلانیه ، خیلی فلان سرش می شه
فلان کس فلان کاره دربار بود ، حالا هم فلان کاره آخونداست
فلان کس ، فلان آمریکاست
بر فلان فلان کس لعنت اگر کسی اینجا فلان کند
آخ خسته شدم از بس که فلان ( مزخرف) نوشتم ، آدمهای فلان ــ فلان شده ( با معرفت و لوطی) به من فلان ( فحش)نمیدن


برم فلانم رو بردارم ، برم دنبال فلانم. از این به بعد خودتون فلانتون رو بردارید، هر چی فلانتون می خواد راجع به فلانتون ( تجربیات) روی فلان بنویسید. این فلان سر دراز دارد. با فلان فروان به تمام فلان کاره های ( خونندگان )عزیز من

از وبلاگ "شوخی و جدی(داستانهای بلند و کوتاه و طنز)"،نوشته ابوالفضل اردوخانی


مي خواهم چند كتاب را كه عمراً‌در بازار پيدا نمي كنيد به شما معرفي كنم. معرفی کتابهایی که هرگز نخواهید خواند

آرامش یشمی آموزه های هاپو کومار

نویسنده: راما کریشنا
مترجم: فیروزه بواسحاقی
ناشر: مرغ همسایه
شمارگان: 10000
قیمت: 2500 تومان
طیف مخاطب: نسل سوم به بعد

مجموعه ای از آموزه های صاحب جی دایتی هاپوکومار مرتاض واصل بمبئی که برای رسیدن به آزامش ابدی و خلسه خودپرداز و پیوستن به ذرات لایتجزی هستی مفید می باشد؛ توسط ملازم همیشگی ایشان خانم راما کریشنا که مدت ده سال با صاحب جی محشور بوده است، به رشته تحریر درآمره است. نویسنده کتاب مدت ها در حلقه مریدان هاپو، بدون آب و غذا و ساری روی میخ زندگی کرده و از تعالیم مادی و معنوی او فیض ها برده است. مترجم نیز در پرتو آگاهی های جامع خود از مکاتب یه وریِ فلسفی و عرفانی آموزه های هاپوکومار را با بهترین فونت به فارسی برگردانده است



من در حیاط خلوت واحد 5 با خواهرزاده نیچه چیپس سرکه نمکی می خورم

شاعر: سمیرا یاردان قلیچ
ناشر: گودو
شمارگان: 250
قیمت: 1000 تومان
طیف مخاطب: دوستان و آشنایان به اضافه تنی چند از منتقدان اولترا مدرن

شاعر جوان و آوازه مند معاصر سمیرا یاردان قلیچ اولین مجموعه از اشعار خود را پس از ماه ها انتظار به بازار فرستاد. یاردان قلیچ در این مجموعه مختصر سعی دارد با نگاهی به تئوری های شعر پنج صدایی و با بهره گیری از آموزه های پسامدرنیستی با چینش اتفاقی اما جالب واژه ها، انفجارهایی را در بستر جملات پدید آورد. انفجاراتی که حاصل تکاپوی اندیشناکی واژه ها و چیزهای دیگر است. یک نمونه از شعرهای این مجموعه را با هم می خوانیم
آب جوب
قطره قطره لجن می اندیشد
و موش ها
از مانیتور بالا می روند
راستی نگفته بودم
باقالی سیخی چند؟
من کجا و پروانه ها که لول می خورند توی سرم
و خرچ خرچ می جوند رویاهایم را
چراغ راهنمایی توی حیاط می می می قرمزد
و من
هی خفه شدم...خ خ خ خ خ
چرا این سیب ها را نمی افتم در بارانی که نمی بارد و بعد
نمی
بوم) افتادم
و حالا نمی گویم خداحافظ
هم خدا مرده است و هم حافظ




آقاجون چاکرتم

مجموعه اشعار و شور
مولف: میثم مهستان
ناشر: مجمع دیوانگان، با همکاری جمعیت زنجیریان
شمارگان: 500000 جلد
قیمت: 250 تومان
طیف مخاطب: بچه های دخمه، بعلاوه بچه های پاتوق

مجموعه ای ارزشمند از نغمه های مذهبی ذاکر صاحب سبک و جویای نام، حاج ممد ماه شب چهارده، توسط جمعی از چاکران و سینه چاکان گردآوری و به بازار عرضه شده است. در مقدمه کتاب که توسط شخص حاجی انشا، و توسط ملازمان املا شده است می خوانیم
کرم مولا، پا داد شعرمعرای خودمون و بچه ها رو چاپ کنیم. می خوامتون به مولا، دار و ندارمون شومایین، قدر خودتونو بدونین، نمی دونم بگم یا نگم... ولش کن، اصلاً نمی گم



رمان فرانو، در گذر از تصلّب انگاره های پدیدارشناسانه

مولف: دکتر پشنگ جواهرکلام اصل
ناشر: پرقو
شمارگان: 1000 جلد
طیف مخاطب: خاص، خیلی خاص

انگاره های متصلب پدیدارشناسانه همواره خالی از زمینه های منعطف فرامتنی، د ربستری از آموزه های متعلق به دوران ماقبل مدرن، در سیری قهقرایی رو به سویه ای نامتعیّن سیر می کرده اند. اما برای تاویل متن، و درک جهان پنهاه مولف اثر هنری، که برآیند تمام تاثرات روان-جامعه شناختی هستند، گذر از این انگاره ها امری ضروری است. دکتر جواهرکلام اصل می کوشد این انگاره ها را با نگاهی متن-مولف محور و در سایه نتایج زبان شناسی جدید به چالش بکشد و مقدمات گذار از آنها را برای رسیدن به نگاهی سامان مند در سایه آموزه های هرمنوتکی فراهم کند. به ایشان خسته نباشید می گوییم


تقصیر بابات بود

نام کتاب: تقصیر بابات بود
شاعر: حیدر مریم زاده
ناشر: فروسو
قیمت: سه تا صد تومان

شاعر جوان و اندیشناک معاصر حیدر مریم زاده، نود و چهارمین مجموعه از اشعار جالب خود را با عنوان "تقصیر بابات بود" و با عنوان فرعی "الهی خبرش بیاد" نثار ادب دوستان ایرانی مقیم داخل و خارج کرده است. مریم زاده با این کتاب در کنار دو کتاب قبلی خود با عناوین "تقصیر من که نبود" و "پس تقصیر کی بود" که طی یکی دو هفته گذشته منتشر شدند سه گانه عشقی فلسفی خود را کامل کرده است. شاعر در این مجموعه که شامل غزل، رباعی، چارپاره، چهل پاره، ترانه، قطعه، تیکه، مستزاد، طرح، ایماژ، هایکو، تکواج، و... الباقی قوالب شعر فارسی و غیرفارسی است، ضمن بیان خیال انگیز دلزدگی خود از عشقهای مجازی برای بار سی و سوم، دلزدگی خود را از عشقهای مجازی برای بار سی و سوم با طرزی خیال انگیز بیان می کند. شعر کوتاهی از این مجموعه ارزشمند را با عنوان خودم کردم که لعنت بر پدرت باد با هم م یخوانیم

گفته بودم اگه بیای
قلبمو ایفا می کنم
می آم می شینم سر رات
راهمو پیدا می کنم
اما نگفتی که چرا
نیومدی تو خونه مون
مگه نمی گفتی خودت
از همه شون قشنگترم
تو رو دیگه دوس ندارم
می رم پیش یکی دیگه
می رم که تا چشت در آد
می شم مال یکی دیگه


نام کتاب: باد حافظانه

مولف: فیروزه بواسحاقی
ناشر: تخت جمشید
شمارگان: 3000
قیمت: 3000
طیف مخاطب: شاعران محفلی بازنشسته

خانم فیروزه بواسحاقی نویسنده، محقق، شاعر، مترجم، روانشناس، جریان شناس، و حافظ پژوه و غیره معاصر، دیوان حافظ را از نقطه نظر باد مورد خوانش قرار داده است. طبق تحقیقات ایشان بادهایی نظیر باد صبا، نسیم شمال، باد مخالف، باد نخوت و باد سحر 189 بار در دیوان حافظ تکرار شده اند. ایشان معتقدند حافظ از این کار قطعاً منظوری داشته است. محقق محترم پس از بررسی بادهای یاد شده این پرسش را مطرح می کند که واقعاً حافظ از آوردن این بادها چه منظوری داشته است. ایشان در پایان کتاب این وعده را به خوانندگان داده است که در آینده موضوع باد را در اشعار سعدی، اثیرالدین اخسیتکی و نیز اشعار خودشان پیگیری کنند



تکنولوژی فکر اسلامی در سایه سار علوم قرآنی

نام کتاب: تکنولوژی فکر اسلامی در سایه سار علوم قرآنی
مولف: استاد همایون شریعت شعار
ناشر: زلال ناب کوثر فهم و اندیشه
قیمت: دو هزار و سیصد و هفتاد و شش تومان و پنجزار

استاد شریعت شعار مدیر عامل و رئیس هیئت مدیره موسسه زلال ناب کوثر فهم و اندیشه، مدرس باسابقه جاهای مختلف، و متخصص در رشته های علوم قرآنی، درایه، خودهیپنوتیزم، کیهان درمانی، عرفان درونی، و... پس از سالها تحقیق مستمر، کتاب "تکنولوژی فکر اسلامی در سایه سار علوم قرآنی" را در زمینه تکنولوژی فکر و مهندسی ذهن با استفاده از آیات قرآن منتشر نموده اند. استاد در این کتاب دویست صفحه ای که صد و هشتاد صفحه آن را آیات پربرکت قرآن تشکیل می دهند، در باب اهمیت و خواص سوره ها و آیات مختلف قرآن مجید، نکات کلیدی ای ذکر می کنند و بعد با بهره گیری از روایات موثق، آن دسته از سوره ها و آیات را که مداومت در قرائتشان به تقویت حافظه و فراغ بال منجر می شود، با تیک مشخص کرده و علاقمندان به تکنولوژی فکر را به قرائت این سوره ها ترغیب می کند
در قسمت انتهایی این کتاب ارزشمند فصلی کوتاه با عنوان پرسشها و پاسخهای جالب وجود دارد که در آن دکتر شریعت شعار به پرسشهای اساسی امت اسلام از قبیل اینکه در قرآن چند صاد، چند غین، چند تشدید، و چند چیز دیگر وجود دارد پاسخ مکفی عنایت فرموده اند
گفتنی است دکتر شریعت شعار موفق شدند با این کتاب جایزه بزرگ کتاب سال قرآنی موسه زلال ناب کوثر فهم و اندیشه را در رشته تکنولوژی فکر و علوم قرآنی از آن خود کند که شامل یک سفر حج عمره، یک سفر عتبات عالیات با خانواده، بلیت رفت و برگشت و هزینه سه روز اقامت در مشهد مقدس، و دوازده سکه تمام معنوی بود
از وبلاگ"به این ترتیب(طنزهای یک امید مهدی نژاد


مدیریت فاخر و فرهنگ
سخنرانی دکتر عالیجناب در همایش تنظیمات و تعمیرات فرهنگی

همایش سراسری تنظیمات و تعمیرات فرهنگی چندی پیش در یک سالن خیلی بزرگ برگزار شد. در این همایش که با باقالی پلو با بیفتک، ماهیچه، و سلطانی توأم بود، صاحبنظران، متفکران، متوهّمان، و مدیران فرهنگی زیادی سخنرانی کردند. یکی از این سخنرانان دکتر مهندس استاد عالیجناب مدیر محترم سازمان مرکز سازماندهی فرهنگی هنری و مدرس دانشگاه های معتبر بود که درباره نحوه تعاملات مختلف سخنرانی کرد. بیانات دکتر عالیجناب که باعث حیرت حضار شد، فصلی نوین را در نحوه تعاملات گوناگون از جمله تعاملات فرهنگی هنری در عالم هستی گشود. شما صاحبنظران را به خواندن متن پیاده شده این سخنرانی دعوت می کنیم
دکتر برزو بیطرف،
مأمور، معذور و دبیر اجرایی همایش تنظیمات و تعمیرات فرهنگی


بسم الله النور النور، فهو عن الابصار مستور، و من جاهد فیه ولو لم یصب مأجور
برآنم که در این جمع طولانی با شما اساتذه گفت و شنودی بنمایم و حرفهایی را که در دل دارم بر زبان جاری سازم. عرصه فرهنگ عرصه ای است بس خطیر. چندان که عقاب پر بریزد و ناقص شود. و از آن صعب تر مدیریت در این عرصه است که کار هر بز نباشد. فرهنگ عبارتست از مجموعه ای از آداب، سنن، پارادایم ها، پیش فرض ها، مبادی و در یک کلاماین موضوع التزاماتی گوناگون و تصورناپذیر به مدیریت فرهنگی تحمیل می کند. میشل فوکو در کتابمی گوید: تولد یک موضوع بستگی تام دارد به نحوه پیشبرد اهدافی که در راستای اتفاقات غیرقابل پیش بینی به معضلات لاینحلی تبدیل می شود که با وجود ملموس نبودن برای حواس ثانوی برای مدت ها ذهن متفکر را به خود مشغول می کند. این معضلات همه بر اثر عدم توجه به لوازم و توابع امور ذاتی به وجود می آید. اجازه بدهید موضوع را با بیان یک مثال روشن کنم. فردی وارد مغازه دمپایی فروشی می شود و از صاحب مغازه تقاضای یک دمپایی می کند که با آن تا کره مریخ بدود. حال صاحب مغازه چه واکنشی باید از خود نشان بدهد؟ یک واکنش می تواند این باشد که با لگد او را از مغازه بیرون بیندازد و چند تا فحش ناموسی نیز به او بدهد. واکنش دیگر این است که با او گفتمان کند و به او بفهماند که با دمپایی نمی شود به مریخ رفت. واکنش دیگر هم این است که با مدیریت موضوع تمام جوانب امر را به نحو مطلوب تأمین کند. مثلاً یک دمپایی به او بدهد و بگوید با این می توانی تا مریخ بروی. به این ترتیب هم دمپایی را فروخته است، هم مشتری را راضی نگه داشته است و هم سوژه ای برای خنده فراهم کرده است. در این مثال هنر و هنرمند خریدار دمپایی است، و مدیر فرهنگی دمپایی فروش. سازمانمندی تعامل با مؤلفه های هنری و فرهنگی همواره از قاعدهپیروی می کند. این قاعده توسط رابرت مکینتاش بنیانگذار مدیریت جهانی فرهنگ طراحی شده است. در این قاعده هنر و هنرمند یکی از فاکتورهای بنیادین تدوین ساختارهای نهادمند و پایه و اساس توازن اجتماعی در عرصه های پیش گفته، که در نهاد خود رو به سویه ای نامتعین دارند می باشد. آنچه در اینجا اهمیت دارد این است که مدیریت این عرصه چگونه و با چه پشتوانه ای می تواند از ابزارهای مدیریتی برای تهیه پروپوزال های کمّی که قابل تبدیل به فرمت های اجرایی باشند برای سمت دهی به حرکت درونی هنر و فرهنگ استفاده کند. در این زمینه ژاک مورینیو فیلسوف شهیر پرتغالی ابداعات گسترده ای انجام داده است. برای جلوگیری از اطاله کلام شما را به مطالعه کتاب خرگوش باهوش نوشته مورینیو که با ترجمه بنده در بازار موجود است دعوت می کنم. این کتاب به بررسی و تحلیل نهادهای کششی و ربایشی فرهنگی و نحوه به کارگیری از آنها در جهت سامان دادن به پویه های اجتماعی که در تحلیل اولیه نامتقارن و خودرو به نظر می آیند می پردازد و چگونگی تولید آثار فاخر هنری را تبیین می کند. اما نکته ای که پیش و بییش از بررسی این امور اهمیت دارد، تأمل در ساختار سازمان های فرهنگی است. سازمان هایی که وظیفه تبدیل هنرمندان نامطلوب به کارمندان مطلوب را بر عهده دارد. متأسفانه باید گفت در کشور ما نهادهای فرهنگی هرگز نتوانسته اند این وظیفه را به طور سامانمند انجام دهند و تلاشهای صورت گرفته موردی وبوده است. اما این نوید را هم به شما مدیران حاضر در صحنه می دهم که بنده در حال آماده سازی طرحی هستم که طی آن سیستمی برای نیل به این مهم آماده کنیم (سوت حضار... دکتر دوستت داریم، استاد دوستت داریم). ممنون از اظهار لطف شما. ببینید ما با اجرای این طرح دیگر اجازه نخواهیم داد بعضی افراد با روش های نادرست و پرخاشگرانه، از غفلت ما استفاده کنند، و برعلیه خود ما دست به کار شوند. این تقدیر ناگزیر ماست. بدون این طرح فضای فرهنگی کشور بر علیه مدیریت فرهنگی به تکاپوهایدست خواهد زد و این تهدیدی است برای ما، شما، آنها و میزها. این راهی است که ما خواهیم رفت و در این راه از کلیه ابزارهای مدنی، زدنی، ، التهابی، درونسوز، تساهل آمیز، فاخر، و غیره استفاده خواهیم کرد
خوب، بنده باید هم اکنون به همایش بررسی معضلات ساختمان سازی در بستر بزرگراه نواب، و از آنجا به سمینار بین المللی نقش صلوات در ازدیاد عمر، و از آنجا به اولین کنگره کانسپچوال آرت و نقش آن در جهانی سازی فرهنگی و از آنجا به همایش بررسی همایش های برگزار شده در سال جاری و از آنجا به منزل بروم. لذا با عذرخواهی از شما عزیزان شما را به ادامه سمینار دعوت می کنم. به امید ایرانی فرهنگی، بدون حضور عناصر دیگر
گل سرخ و سفید و آنچنانی
فراموشم نکن دکتر فلانی
خدانگهدار


از وبلاگ" به این ترتیب(طنزهای یک امید مهدی نژاد
در ستايش اسکناس
دختری با گوشواره‌ مرواريد" تريسی شواليه و "هنر سير و سفر" آلن دوباتُن را تقريبا هم‌زمان تمام کردم (آخر چهار-پنج کتاب را با هم باز می‌کنم و از خواندن اولی که خسته می‌شوم، دومی را در دست می‌گيرم و همين‌طور الی آخر) و از هر دو کتاب آن‌قدر خوشم آمد که گفتم نقدی بر آن‌ها بنويسم ولی پيش از نوشتن نقد لازم بود که "پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند" را هم بخوانم تا مقايسه ترجمه‌های اخير خانم گلی امامی تمام و کمال انجام شود. کيف و کلاه برداشتم که برای خريد کتاب ِ جناب دوباتُن جلوی دانشگاه بروم که خبر رسيد يکی از آقايان ِ طنزنويس جوش آورده و مطلبی داغ در سايت خود نوشته است
وقتی می‌گويند نويسنده‌ای جوش آورده معنی‌ی آن اين می‌شود که اولا نوشته‌اش خواندنی‌ست و از حالت کسل‌کننده‌ی قبلی در آمده؛ ثانيا متفاوت است؛ ثالثا مسائلی در آن مطرح شده که قبل از جوش آوردن به واسطه‌ی دخالت عقل و منطق نمی‌توانسته مطرح کند و رابعا و خامسا و بگير برو تا آخر. ضمنا وقتی نويسنده‌ای جوش می‌آوَرَد بر ساير نويسندگان است که از او مثل يک فرد بستری در سی.سی.يو ديدن کنند و او را به آرامش و صبر دعوت نمايند. آخر در عالم نويسندگی جوش آوردن چيزی‌ست در حد حمله‌ی قلبی که البته شدت آن می‌تواند کم و زياد باشد
کيف و کلاه را سر جايش برگرداندم و نشستم پای رايانه و به شيوه‌های مختلف فيلترشکنانه خود را به سايت مربوط رساندم. ديدم دير رسيده‌ام و در نوشته، تغييراتی اعمال شده ولی کماکان اثراتی از جوش و خروش در آن ديده می‌شود(از ديگر خواص جوش آوردن يکی هم همين است که نوشته بعد از مدتی يا محو می‌شود يا ويراستاری بنيادين می‌گردد). نه که "هنر سير و سفر" را با ترجمه‌ی خوب و روان خانم امامی تازه تمام کرده بودم و نه که رمان هنری-تخيلی "دختری با گوشواره‌ مرواريد" حسابی بر من اثر گذاشته بود، و باز هم نه که از حضرت پروست برای دگرگون شدن زندگی‌ام کمک می‌طلبيدم، تمام اين‌ها با آن مطلب پر جوش و خروش به هم تلاقی کرد و اين يادداشت نامتعارف خلق شد

در "هنر سير و سفر" می‌آموزيم که هنگام سفر رفتن به چيزها دقيق نگاه کنيم. مثلا آن کشتی که آقای شارل بودلر می‌بيند همان کشتی نيست که من و شما می‌بينيم. يا آن هواپيمای جامبوجتی که نويسنده‌ی کتاب می‌بيند، همان هواپيمايی نيست که من و شما بر آسمان شهرستان‌مان می‌بينيم. هنر سير و سفر به ما می‌آموزد که همه چيز را درست و دقيق نگاه کنيم. اگر به اين هدف نائل شويم ناگهان احساس ارشميدس بودن به ما دست خواهد داد و فرياد خواهيم زد يافتم يافتم! بعد، اثری خلق خواهد شد چرا که می‌خواهيم يافته‌ی جديد خودمان را با ديگران قسمت کنيم. اين را داشته باشيد تا دوباره برگرديم
در "دختری با گوشواره‌ مرواريد"، يان ورمر ِ نقاش، در اتاقش می‌نشيند و ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها روی يک نقاشی کار می‌کند. کار کردنش هم اين نيست که مثلا قلم را روی بوم بمالد. نه. می‌نشيند ساعت‌ها به سوژه و پيش‌زمينه و پس‌زمينه نگاه می‌کند. آن قدر نگاه می‌کند که ايرادی از کار درآيد و تغييری در تابلو لازم شود. بعد اين رنگ را می‌سابد و آن رنگ را می‌سابد و محصول به دست آمده را آن قدر با کاردک می‌مالد و می‌مالد و می‌مالد تا رنگ دلخواه‌ش به دست آيد بعد با نوک قلم‌مو، مثلا يک نقطه روی تابلو می‌گذارد و می‌گويد آخيش! راحت شدم! همان شد که می‌خواستم! اما همين آقا، يازده تا بچه روی دست زن بدبختش می‌گذارد و از شدت ناراحتی به خاطر مسائل مالی و بدهکاری در دهه چهارم زندگی‌اش جان به جان آفرين تسليم می‌کند. مجموع تابلوهايش در طول دوازده سيزده سال کار، به خاطر دست يافتن به اوج ظرافت می‌شود سی‌وشش عدد. همين تابلوی "دختری با گوشواره مرواريد" را صاحب‌نظران "موناليزای شمال" نام می‌دهند، بس که در حد کمال است اما از اين موناليزا هم کاری بر نمی‌آيد و نقاش در اثر فقر و نداری می‌ميرد. اين را هم داشته باشيد تا دوباره برگرديم
شما در فلان روزنامه در يک چهارم ستون مطلبی می‌خوانيد. بعد روزنامه را ورق می‌زنيد و مطلبی در حجم دو ستون می‌خوانيد. باز روزنامه را ورق می‌زنيد و مطلبی در حجم يک صفحه می‌خوانيد. بعد دوباره روزنامه را از اول ورق می‌زنيد و يادداشت روز و سرمقاله را می‌خوانيد. بعد خانم با عصبانيت صدای‌تان می‌کند که صف نانوايی الان شلوغ می‌شود و نان گيرتان نمی‌آيد. روزنامه را به خانم می‌دهيد تا با آن شيشه تميز کند يا به مصارف درست و حسابی ديگر برساند. شما هم می‌رويد دنبال نان‌تان
نشد! آلن دوباتُن با کتاب "هنر سير و سفر"ش به شما ياد می‌دهد که اين سطحی نگريستن درست نيست و بايد دقيق نگاه کنيد. دقيق نگاه کنيد... دقيق نگاه کنيد... دقيق نگاه کنيد... بر می‌گرديد با هزار بار پوزش و عذرخواهی روزنامه را که اکنون مچاله شده، از خانم‌تان پس می‌گيريد و به ستون‌هايی که نگاه کرده بوديد، دوباره نگاه می‌کنيد. دقيق می‌شويد... دقيق می‌شويد... دقيق می‌شويد... چه می‌بينيد؟ کلمات را می‌بينيد که هر لحظه بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شوند. در هم می‌پيچند و گردبادی تشکيل می‌دهند. مثل تونل زمان ته آن را می‌بينيد. شما به ناگهان به داخل گردباد کشيده می‌شويد و به دفتر تحريريه روزنامه‌ای -مثلا روزنامه جامعه- می‌افتيد. آن‌جا فقط ميز است و قلم و کاغذ و استکان‌های چای نَشُسته. هيچ‌کس نيست. بيرون می‌رويد. تابلويی می‌بينيد روی‌ش نوشته حساب‌داری. در می‌زنيد. داخل می‌شويد. دفتری می‌بينيد. کنج‌کاو می‌شويد بدانيد دست‌مزد نوشتن يک ستون چقدر است. نام نويسندگان، پرداخت‌ها، وام‌ها، حقوق‌ها، حقوق‌های پرداخت نشده، صدهزار تومان در ماه برای يک نويسنده،... و سرتان سوت می‌کشد... اين را هم داشته باشيد تا دوباره برگرديم
شما به تلويزيون نگاه می‌کنيد. يک نفر در حال بالا و پايين پريدن است و پدر خودش را در می‌آورد تا شما بخنديد. به خاطر خانم‌تان که کنارتان نشسته و به شما چشم‌غره می‌رود که چرا وقت تلويزيون نگاه کردن، کتاب به دست گرفته‌ايد و حواس‌تان شش دانگ به مجری محبوب و سرزنده نيست، لبخندی بر لب می‌نشانيد و اظهار شعف‌تان را بروز می‌دهيد. شما چه می‌بينيد؟ يک دستگاه تلويزيون، يک صفحه‌ی نورانی، يک مجری که از اين‌ور استوديو به آن‌ور استوديو می‌رود و مواظب است که از کادر تعيين شده خارج نشود، يک مشت خوشمزگی و بلاهت، کمی لبخند
نشد ديگر؛ نشد! آلن دوباتن به شما ياد می‌دهد که دقيق باشيد. دقيق می‌شويد. باز تصوير در هم می‌پيچد. تونل زمان شما را به درون خودش می‌کشد و يک راست به راه‌روی ساختمان جام‌جم در حوالی سال‌های ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۵ می‌افتيد. اتفاقا روبه روی شما اداره‌ی حساب‌داری‌ست. می‌رويد داخل. صورت حساب‌ها روی صفحات نمايش‌گر نقش بسته است. کنج‌کاو می‌شويد بدانيد دست‌مزد نوشتن يک برنامه چقدر است. نام نويسندگان ِ داخل تلويزيون، نام نويسندگان خارج از تلويزيون، پرداخت‌ها، حقوق‌ها، حقوق‌های پرداخت نشده، پنج ميليون تومان در ماه برای يک نويسنده،... و باز هم سرتان سوت می‌کشد. اين را داشته باشيد تا دوباره برگرديم
کتاب "آزادی و قدرت و قانون" ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند را از قفسه‌ی کتابخانه‌تان بيرون می‌کشيد؛ منتشر شده در سال ۱۳۷۳ (وسط همان سال‌هايی که صحبت‌های ما به آن مربوط می‌شود). تيراژ۵۰۰۰ نسخه (که برای اين‌جور کتاب‌ها خيلی بالاست)، قيمت با جلد شميز ۸۵۰ تومان و با جلد زرکوب ۱۰۵۰ تومان که متوسط آن می‌شود ۹۵۰ تومان و قيمت کل فروش چهار ميليون و هفتصد و پنجاه هزار تومان. خيلی خوش‌بين باشيم اين کتاب دو سه سالی طول می‌کشد همه‌اش فروش برود. بيست در صد قيمت پشت جلد هم که مال کتاب‌فروش است. کلی هزينه‌ی کاغذ و چاپ و پرسنل و سود انتشاراتی هم که در درون آن است. به مترجمی که دست‌کم يک سال بر روی اين ترجمه کار کرده چه می‌رسد؟
دختری با گوشواره‌ مرواريد جلوی چشم‌تان می‌آيد. يان ورمر و يازده بچه‌ی قد و نيم قدش جلوی چشم‌تان می‌آيد. عزت‌الله فولادوند با کت چهارخانه‌اش جلوی چشم‌تان می‌آيد. هزار بار آلن دوباتُن را لعنت می‌کنيد که اين چه کاری بود به شما ياد داد. داشتيد طنزتان را می‌خوانديد و می‌خنديديد. داشتيد تلويزيون‌تان را نگاه می‌کرديد و می‌خنديديد. يعنی چه که دقيق نگاه کنيم؟
تصميم می‌گيريد که دوباره احمق شويد. تصميم می‌گيريد که دوباره سطحی‌نگر شويد. تصميم می‌گيريد که به هر چه که ديديد لبخند بزنيد. و بالاخره تصميم می‌گيريد که در ستايش اسکناس بنويسيد. اسکناسی که فرق نمی‌کند از کجا می‌آيد چون ظاهرا همه‌جورش خوب است. قديم، نوع روسی‌اش بود که اکثريت روشنفکران بيگانه‌ستيز می‌گفتند بد است؛ امروز نوع هلندی و انگليسی و آمريکائی‌اش هست که همان اکثريت می‌گويند خيلی خوب است. نه؛ قول می‌دهم که ديگر اين‌جا برنگرديم. آن قبلی‌ها را هم اگر حوصله داشتيد و خواستيد بفهميد که چی به چی است خودتان برگرديد
از وبلاگ" ف.م.سخن

ترکیب موضوعات در طنز وبلاگی

در یک پیش داوری، شاید به نظر بیاید که در میان وبلاگ های تابو شکن طنز - که در موضوع، از خطوط قرمز رسمی (که معمول رسانه های جمعی است)رسانه های جمعی فراتر رفته اند،مطالب سیاسی جایگاه بارزی داشته باشند، ولی واقعیت این است که تعداد وبلاگ های طنز(که خاص طرح مسایل سیاسی اندیا بیش تر به موضوعات سیاسی می پردازند)برخلاف تصور قبلی، زیاد نیست. شاید به این دلیل که سیاست، مشغله ذهنی اصلی بلاگرها - که اکثر آنها نسل سومی هستند - نیست و طرح مسایل اجتماعی یا فردی برای آنها اهمیت بیش تری دارد و اصولاً بسیاری از این وبلاگ ها، تنها، با هدف مضحکه و خنده به طنز می پردازند. برای مثال، یک وبلاگ جوک، نوشته است: «هدف از راه اندازی این وبلاگ، فقط خنداندن شماست
ولی در عین حال، می توان کنار موضوعات اجتماعی و فکری یا شخصی، مطالب سیاسی را نیز در وبلاگ ها خواند. در یک جمع بندی، می توان در تقسیم بندی موضوعی طنز وبلاگی، به سرفصل های زیر رسید
طنز سیاسی
طنز مناسبتی و موجی
طنز شخصی،صنفی یا محلی
طنز هنجارشکن در حیطۀ مسایل مذهبی و اخلاقی
طنز درون وبلاگی
طنز اجتماعی
طنز ادبی - هنری
طنز با محوریت یک شخصیت ،کتاب ،نشریه یا فیلم
طنز ورزشی
به جز معدود وبلاگ هایی که به صورت تخصصی به یک موضوع در طنز می پردازند، اکثر وبلاگ ها، از موضوعات مختلف و قالب های متعدد استفاده می کنند و کمتر وبلاگی است که برای مثال، صرفاً سیاسی یا ادبی بنویسد


طنز سیاسی

در وبلاگستان، گستره طرح مسایل سیاسی وسیع است
حتی به نقد درون گروهی میان نیروهای اپوزیسیون نیز کشیده می شود و گاه رنگ هجو نیز می یابد
یکی از سوژه های مهم طنز سیاسی وبلاگستان در ماه های پایانی سال1383، پدیدۀ «هخا» بود
اصولاً برخورد با مسایل سیاسی در وبلاگستان، بیش تر، قالب هجو دارد و طنزهای سیاسی، نسبت به آثار طنز در زمینه های دیگر مثل زمینه های ادبی، اجتماعی و ...، کمتر از ارزش ادبی برخوردارند و بیش-تر، ارایه مستقیم و صریح و سریع پیام، با به کارگیری عبارات هجوآمیز را در نظر دارند. گویی فضای صریح وبلاگستان، برخورد ایهام آمیز و استعاری با مسایل روز جامعه و جهان را بر نمی تابد
در این میان، آثاری نیز ارایه می شوندکه به علت برخورداری از نگاه عمیق،ساختار هنری وارزش ادبی،از جملۀ آثار خوب طنز در وبلاگستان به شمار می آیند ولی این گونه آثار بسیار محدودند و گاه به خاطر برخورد با تابوهای اعتقادی و سیاسی، کمتر در رسانه های رسمی قابل نقل هستند
مولفۀ دیگر طنز سیاسی در وبلاگستان،سرعت آن است: ارایۀعکس العمل سریع بلاگرهای طنزنویس نسبت به رخدادها و حوادث روز،امکانی است که با این سرعت در اختیار نویسندگان رسانه های مکتوب نیست

قالب های طنز سیاسی وبلاگی

در آثار طنز سیاسی وبلاگی، قالب های شناخته شده مختلف به کار می رود. برخی قالب ها مثل «نطق-های حسنی»، به خاطر ظرفیت بالای آن در هنجارشکنی، کارکرد فراوانی در طنزهای وبلاگی دارد. حتی نام برخی از وبلاگ ها نیز از آن متاثر است. یکی از وبلاگ های معروف (که صرفاً سیاسی نیز می نویسد)، «ملاحسنی در کانادا» نام دارد. به کارگیری فرم های نگارشی ابراهیم نبوی و قالب های ابداعی او، در آثار طنز سیاسی وبلاگی محسوس است که از عمده ترین آن، قالب نطق های حسنی و نیز، استفاده از نتیجه گیری در انتهای مطالب است

نمونه هایی از آثار طنز سیاسی

سهم‌الارث ورثه مرحوم دويم خرداد
يكم- اين رفرميست‌ها از آنجا كه طالب رفرم و تغييرند درونشان هم مرتباً تغيير يافته، يك روز يك نفر را به عرش مي‌برند يوم آتي به فرش مي‌كوبند: «مذبذبين بين ذلك لا الي هؤلاء و لا الي هؤلاء.» الغرض در منطق اينان يك نفر امروز شیخ‌الاصلاح است فردا زبانم لال شیخ ال... هيچ اعتباري ندارد؛ خدا به خير كند
ايضاً خبر مي‌رسد مخدرات رفرميست، ثلث سهم فهرست‌هاي انتخاباتي را خواستار شده و توصيه نموده‌اند مبادا از اين مقدار كمتر بشود. اين البته طلب گزافي است چون اگر دويم خرداد موروثي هم باشد سهم مخدرات احياناً يك‌هشتم و حداكثر ربع مال است نه ثلث آن. تازه با اين همه ورثه و اين ماترك بي‌ارزش معلوم نيست چيزي به آنان برسد
دويم- برخي مي‌گويند اليوم بر مملكت اسلام اوضاع خاص، اخص، بالخصوص، مخصص و ساير مشتقات آن حاكم است. خب ثم ماذا؟ فرضاً اگر چنين است چه بايد كرد؟ آيا بايد دكاكين و كسبه دكان خود را مقفول نموده به پستوي منازل خزيده بنشينند تا بلا نازل شود؟ خب اصفاهان و نطنز و ساير مراكز ذره اي به ياري خدا در حال پروگرس است و آبشارها عليحده نصب مي شود و عنقريب برق ذره‌اي به بازار مي آيد، رعايا هم صبح‌به‌صبح با توكل بر خدا از منازل خارج شده درب دكان خود را آب و جاروب نموده كسب رزق حلال مي‌نمايند؛ اگر هم عدو فكر سوء به مخيله‌اش راه داد قبل از آن كه فكر به عمل مبدل شود ذهن وي را متلاشي خواهند كرد بعون الله
به قول مرحوم سهراب‌ميرزا: تا شقايق موجود است زندگي لازم مي نمايد. (با قدري تصرف
سيم- درب خزانه كلون شد و يك فقره قفل اعلاء سه‌قبضه بر آن نشست تا دست هيچ رئيس صرافي بدان نرسد چه برسد به اين كه قطاع طريق بدان رخنه كنند. خداوند طهماسب‌ميرزا رئيس صرافي كل را قوت دهد كه يك چنين قفلي را ابتياع نموده بر خزانه الصاق نمود. لازم است طهماسب‌ميرزا نشاني دكاني كه اين قفل را از آنجا ابتياع نموده، همچنين اگر وردي بر آن خوانده است تا هرگز مفتوح نشود را به خلف خود تعليم دهد تا بيت‌مال‌المسلمين بي‌جهت مصروف نگردد
چهارم- سِرمحمدخان مصري مشتهر به البرادعي منبعد مداخله نكند. اين كلمات را رؤساي «واحد زائد برخمسه» (1+5) از خود صادر نموده‌اند.‌ علي‌الظاهر سِر محمدخان كه اين روزها در حال تبديل به آميز محمدخان برادع الدولة است با مقاومت عليه مواضع عدواني سته مذكوره غيظ آنان را برانگيخته عنقريب است وي را ساقط بنمايند. اليوم طلاب كالج علم و صنعت بر روي لوحي نوشته بودند:1+1+1+1+1+1=1+5 خداوند قوت‌شان دهد
پنجم-در مملكت پاكستان كه علي الاصول بايد همه شان پاك باشند رؤسايي حاكم مي‌شوند كه از قضا پاك توطئه‌گرند و دفعةً مي بيني يك نظامي مجهول‌الهويه حكومت نظامي اعلام كرده، شوارع را بسته، حاكم را كه او هم با دسيسه و كودتا حاكم شده است محبوس مي‌نمايد و خود حاكم مي‌شود و اين سلسله به يك نظم مثال زدني تكرار مي‌شود. في‌الحال عنقريب است كودتاچي سابق و حاكم فعلي اسقاط شده يك مخدره ايراني‌تبار جاي او را بگيرد؛ ليكن اين بار قرار است اين پروسس به شيوه الكسيوني انجام بگيرد كه اليوم به آن «دموغراطي» گويند.» (۱+۵) از خود صادر نموده
از وبلاگ" میرزا قلی خان راپورتچی



خودآموز فشارى

ترجمه كتاب خاطرات شعبان جفرى از زبان پدرى به زبان فارسى روى پيش‏خوان آمد!! شعبان بى‏مخ مبتكر شيوه‏اى جديد در فعاليت‏هاى سياسى تاريخ نيم‏قرن اخير مى‏باشد!! با ورود اين كتاب به بازار افراد لباس شخصى، فشار خود را به گيشه‏هاى فروش جهت خريد كتاب افزايش داده‏اند! هر چند نويسنده در اين كتاب حرفى براى گفتن ندارد و اكنون بعد از گذشت چند دهه شيوه‏هاى مورد استفاده آن كارگزار طاغوت،كهنه به نظر مى‏رسد ولى مراجعه به كتب رفرانس براى تكنوكرات‏ها خالى از لذت نمى‏باشد!! بروز پديده شعبانيزم در ايران گذر از روى نوعى سنت به مدرنيسم‏بوده چرا كه قبل از آن براى سركوب مخالفان سياسى از شيوه‏هاى ديگرى چون قهوه قجرى، استحمام اجبارى و بلع‏دلبخواهى داروى نظافت استفاده مى‏شده است - پيدايش لمپنيزم شعبانى به صحنه فعاليت‏هاى سياسى ايران در واقع نوعى شفاف‏سازى و عريان نمايى رفتارهاى دولت‏مردان حكومت بوده است
براى اولين بار شعبان جفرى براى اصلاح رفتارهاى سياسى مردم و جناحهاى مخالف از وسيله‏اى به نام چماق استفاده نمود اكنون طرفداران پشت پرده مكتب شعبانيزم بر اين باروند كه مى‏توان چهره ملوث وى را بازپيرايى نموده و بار گناهان وى را سبك سازند
اينان بر اين عقيده‏اند كه براى رسيدن به اهدافى آئينى مى‏توان از شيوه‏هاى كمى زمخت استفاده نمود، آنگاه كه نهال جامعه رفاه به بار بنشيند همگان از سايه و ميوه، كنده و دود و ... آن بهره‏مند خواهند شد و درد چماق را فراموش خواهند كرد
انتشار ترجمه كتاب خاطرات شعبان جفرى توسط سه مترجم جداگانه اين احساس نوستالژيك را بوجود مى‏آورد كه در جامعه شايد نوعى تشنگى براى خشونت وجود دارد و اگر خلاف اين باشد چرا كتابهايى كه در زمينه گفتگو - مدارا و مسامحه و ... منتشر گرديده هيچ شهروندى را به سوى خود جلب نمى‏كند
از وبلاگ" طنز و کاریکاتور" نوشته دکتر قاسم حسینی اخوان

روزنامه ها تیتر زده بودند: 1200 نفر در تهران خندیدند. هر چی باقی خبر را خواندم، ننوشته بود این عده در سخنرانی کدام مقام یا مسئولی شرکت کرده بودند
از وبلاگ" ساعت25" نوشته شهرام شهیدی

سلاح های کشتار حمعی عراق، بلا نسبت، مثل گفت و گوی تمدن های خودمان است. هر قدر که بیش تر در مورد آن صحبت می کنیم، به پیدا کردن و تحقق اش کمتر امیدوار می شویم
از وبلاگ" سلام...سلام
گزارشات فی احوالات الحرکات الدمکراسیه الطهران بالسبک الخبارالجزیره
مشاهدین الکرام، حسب الوصول الخبار الجدیده مع التظاهرات العظیم یطلبون العلم (دانشجویان) فی مدینه الطهران منقولا الشاهدین العینی، الجیش الانصار حزب الله ضرب ضربو ضربا اکثرا یطلبونالعلم به کثیرا مشتا و لقدا فی جمیع الاندام و نهایتا دعوا شد
سقط فی ضربات المتوالی به تعدادا" خمسینوالاربعه از رجال و النسا یطلبونالکتک !! و جمیعا" یقولون الآخ... الآخ
یعتجب النکته مع البلیس الامنیتی هاذا مفرحا و نیشا" باز الی بناگوش یسمعون الاصوات الآخ.. الآخ
سایر المشاهدین یرجح المسیرا" الفرار بر قرار و الراکبا" قی ماشینهم و استمرارا اعتراضاتهم بل البوقات الممتد
بالنتیجه: البوق بوق مفیدا مع السلامت الفردیه
از وبلاگ" آقای کارمندیان

شرافت قضایی
شرافت قضایی: ﺁن‌ست که قاضی از برای کشف حقیقت، در اولین جلسه‌ی دادگاه توپد به خوانده، و در دومین جلسه‌‌ توپد به خواهان. و این روند ﺁنقدر ادامه دهد تا سنبه‌ها‌ی طرفین تا بیخ بر قاضی ﺁشکار گردد. پس قاضی، سنبه‌ی طرفین در ترازوی عدالت قرار دهد و هر که را سنبه‌اش سنگین‌تر و پرزرورتر باشد حاکم گرداند. والسّـــلام
قله‌ها، پله‌ها
دست خودم نیست. با مشاهده‌ی «رسیدن به قله‌های رفیع» در روزنامه‌ها و
سایت‌ها، به یاد صحنه‌ای از فیلم «دنیا» می‌افتم که حاج‌ﺁقا (شریفی‌نیا) به
دنیا (تهرانی) می‌گوید
مگه قرار نبود برسیم به قله‌ها؟ ببین که چطور ولو شدم رو پله‌ها
از وبلاگ" رنگین کلام(خرده کلامهای سعید


تشكيل حزب
مدتى بود كه متوجه شده بودم " حبيب" توى خودشه. چند وقتى بود حسابى مخفى كارى مىكرد . يه عينك خريده بود و به چشمش زده بود. فهميده بودم كه عينك شيشه است اما نمىفهميدم اين ادا و اطوارهاش واسه چيه. ميدونستم اگر زياد كنجكاوى كنم خودش را لوس مىكنه و جواب نمىده. ميدونستم هر چى كم محلى كنم بيشتر علاقمنده كه باهام حرف بزنه. زياد طول نمىكشيد كه خودش به حرف زدن ميفتاد

عينك شيشه اى و بدون نمره را به چشمهاش زده بود و سرش را توى كتابهاى كلفت كرده بود. همان كتابهايى كه مدتها بود داخل كمد خاك مىخورد. تند تند نت برمىداشت و در دفتر كوچكش يادداشت مىكرد. لبهاش تكان مىخورد. انگارى داشت ورد مىخوند، اما توجه كه كردم ديدم يه سرى جملات كه ظاهرا نقل قولهاى داخل كتاب بود را هى زير لب تكرار مىكنه. لبخونى كردم. داشت مىگفت" پلخانف، انترناسيونال دوم، تروتسكى،سرزمين پدرى، انترناسيونال، ......" . راستش ديگه داشتم كنجكاو مىشدم. داشت چه غلطى مىكرد؟ خواستم به حرف بيارمش

گفتم: اون چيه به چشمت زدى؟ مرض دارى چشمت را خراب ميكنى؟
سرش را تكان داد: تو نمىفهمى
گفتم: الاغ جان، واسه چى عينك الكى به چشمت مىزنى؟ اينطورى ضعيف ميشه
جواب داد: خدا از دهنت بشونه. از چشم هم شانس نياورديم، چى مىشد ما هم عينكى مىشديم؟
حرف را عوض كردم: از پالتاك چه خبر؟ انقلابى چيزى توش نشده؟
گفت: فعلا نه اما بزودى ميشه
گفتم: ببين حبيب، يه چيزى مىخوام بهت بگم . راستش مىخوام از اين بىتفاوتى بيرون بيام و عضو يه حزب بشم و كار سياسى كنم
يكهو از جاش پريد. فهميدم زدم وسط خال اما نمىدونستم چطور ادامه بدم. علاقمند شده بود. عينك شيشه اى را از چشمش برداشت تا منو بهتر ببينه
گفت: اينكه خيلى خوبه ، اما حواست باشه وارد اين حزبهاى بى درو پيكر نشى كه سرت كلاه ميره
گفتم: پيشنهاد تو چيه؟
ظاهرا داشتم درست مىرفتم. كتاب را ول كرد و آمد طرفم، كمى براندازم كرد. ديد خيلى جدى هستم. دستى به شانه ام زد و گفت : يه چيزى ميگم بين خودمون باشه
گفتم : اوكى
گفت: من دارم يه حزب سياسى راه ميندازم و مطمئنم كه اگر هوادار جمع كنم مىتونم انقلاب بزرگى در ايران راه بندازم
حالا ديگه فهميده بودم اين روزها چه مرگش بود. بايد حدس مىزدم كه مشغول يكى از همان مسخره بازى هاى هميشگيشه كه چند صباح ديگه تموم ميشه
گفتم: اينكه خيلى خوبه، چه كسى بهتر از تو. مىتونم عضو حزبت بشم. حالا برام بگو ببينم چى هست؟
سينه اش را صاف كرد. دوباره عينك شيشه اى را به صورتش زد و گفت: حزب من، يعنى حزب ما، حزبى به تمام معنى كارگريه، به قهر انقلابى و مسلحانه اعتقاد داره و مىخواد انقلاب كمونيستى راه بندازه
پرسيدم: كارگر هم توى حزبتون داريد؟
جواب داد: فعلا نه. اما بزودى اونها هم ميايند
گفتم: اساسنامه چى؟ ميشه بخوانمش؟
اشاره اى به كتابهاى روى ميز كرد و گفت : دارم مىنويسم
پرسيدم: چطورى مىنويسى؟
گفت: انقلابى ترين اساسنامه موجود را. اساسنامه و برنامه حزب بلشويك روسيه را بفارسى مىنويسم. هرجا اسم " تزار" بود جاش رژيم آخوندى ميذارم و هرجا هم از " روسيه" گفته جاش مىنويسم " ايران
خنده ام را خوردم. پرسيدم: حالا فكر مىكنى همه چيزش شبيه همه و فقط مشكل همان اسمها بود؟
سرش را خوارند و گفت: چرا كه نه؟ فعلا و تا اطلاع ثانويه تضاد كار وسرمايه است، از 100 سال پيش تا الان هم تغييرى نكرده. پس ميشه همه را بىكم و كاست استفاده كرد
پرسيدم: چطورى قراره انقلاب كنيم؟
كمى صورتش را جلوم آورد و با صدايى ضعيف گفت: جنگ مسلحانه، قهر توده اى
بوى پياز اذيتم كرد. گفتم: چرا اينقدر اروم ميگى؟
گفت: مىخواهى پاسپورت پناهندگىمون را ازمون بگيرند؟ توى اين اشفته بازار بمب گذارى و غيره مغز خر نخوردم كه اين چيزهاى را بلند بگم
خنديدم و گفتم: همه جور قهر انقلابى و جنگ مسلحانه را شنيده بوديم جز از نوع يواشكى و درگوشى اش را
گفت: ازگل جان، يارو كه تمام عمرش شعار جنگ چريكى مىداد و با اسم مستعار فعاليت مىكرد امروز با اسم خودش مياد سخنرانى مىكنه و راست راست داره توى خيابون راه مىره. عين خيالش نيست ، شكمش داره منفجر مىشه و هنوز شعار جنگ چريكى ميده. اگر شعاره كه خب ما هم بلديم بديم ديگه

بو برده بود كه دارم سركارش مىذارم. حرف را عوض كردم و گفتم: با مردم داخل ايران چطورى رابطه برقرار مىكنيم. بايد مخفيانه وارد ايران بشيم و توى كارگرها كار كنيم؟
جواب داد: وارد مارد شدن را بذار كنار. وارد بشيم كه بگيم چند منه؟ از همينجا ارتباط برقرار مىكنيم
پرسيدم: چطورى؟
جواب داد: پالتاك، اينترنت. يه اتاق باز مىكنيم و يه سايت هم كنارش . اطلاعيه مىديم و به دانشجويان و كارگران مىگيم كه ساعت فلان بيان و در جلوى فلان جا جمع بشوند

ديگه نمىدونستم اونه كه داره منو سركار ميذاره يا من. قاطى كرده بودم. قيافه اش خيلى جدى بود
گفتم: اخه مرد مومن، گيرم فراخوان هم داديم. اگر به فرض يك به هزار هم آمدند و دستگير شدند ما چكار مىتونيم براشون بكنيم؟
گفت: دستگير هم بشند خودش سبب شروع يه اكسيون جديد براى آزاديشون ميشه و ما همينطور هى مطرح مىشيم
گفتم: آخه وقتى ما اونجا نيستيم، هيچ ارتباطى هم با اونها نداريم . ادمى هم نداريم كه برامون خبر بياره . از كجا مىفهميم كه چى شده و چه كسانى دستگير شدند؟
دستش را روى هوا تكان داد و گفت: اى بابا چقدر سخت مىگيرى. حلا گيريم چهار نفر هم دستگير بشند. خب مبارزه همينه ديگه. كشته شدن و زندان و شكنجه هم داره
مىخواستم يه كشيده بزنم توى گوشش. گفتم: آخه مرديكه الاغ. نشستى پشت كامپيوترت دستت به تمبانته و فراخوان صادر كنى كه مردم بيان فلان جا تظاهرات؟ تو هم كه اينجا جرات ندارى حتى اساسنامه ات را با صداى بلند بگى كه پاسپورتت را از دست ندى
از جاش بلند شد و گفت: زكى، اينطورى مىخواستى عضو بشى؟ مگه حزب شهر هرته كه هر چى دلت خواست بگى؟ اصول سانتراليسم دمكراتيك كجا رفت؟
گفتم: برو بابا. هميشه گفتيد سانتراليسم دمكراتيك اما تنها چيزى كه ما هميشه ديديم همون سانتراليزمش بود. دمكراتيكش هميشه موكول به وقت گل نى شده
عينكش را به چشمش زد. مىدونستم وقتى عينك مىزنه يعنى مىخواد خيلى تئوريك حرف بزنه. گفت: تا وقتى كه زير تيغ ارتجاع هستيم و دشمن هر لحظه امكانش را داره كه به ما ضربه بزنه نمىتونيم دمكرات باشيم. فعلا هرچى كه من مىگم همونه
گفتم: حالا اينها را ول كن. هوادار از كجا گير ميارى؟
خنده اى كرد و گفت: اوليش كه تو. بقيه را هم از پالتاك پيدا مىكنيم. سايتمون را هم هى به اينور و آنور تبليغ مىكنيم. چشم بهم بزنى كلى هوادار پيدا مىكنيم
توى دلم گفتم" اره جون خودت، هوادار پيدا مىكنى، اونهم در خارج كشور" . پرسيدم: طبقه كارگر چى؟ اون را هم در پالتاك پيدا مىكنى؟
گفت: ديگه خيلى دارى شلوغش مىكنىها. اينهمه حزب وجود داره كه مدعى رهبرى طبقه كارگرند ، كدومشون ارتباطى با طبقه دارند؟ يكيش ما. حالا تا به ما رسيد آسمان تپيد؟
گفتم: باز هم اوكى. اما اگر ناچار شدى با منتقد و مخالف بحث كنى چكار مىكنى؟ بلاخره وقتى حزب ميشى همه توده ها بهت نگاه مىكنند ديگه
سرفه اى كرد و گفت: اولا كه رو در رو نمىشيم. بحثها يا توى پالتاكه يا در اينترنت. اگر توى پالتاك بود كه مىدونم حريفهام همه پرچانه هستند و من كلى وقت دارم دو تا فاكت از كتاب پيدا كنم كه دهنش را ببندم. در اينترنت هم كه بود ديگه چه بهتر. وقت دارم كلى از اينور و آنور و مطلب جدا كنم و جوابش را بدم
كمى خود را جابجا كرد و ادامه داد: اما ميدونى كه يه حزب لازم نيست جواب همه را بده. چموش ها را مىگيم " مزدور جمهورى اسلامى " هستند و در جوابشان مىنويسم " برو مزدور، فكر نكن با اين حرفها مىتونى مبارزات خلقهاى قهرمان به رهبرى ما را به بيراهه ببرى"، تازه كلى هم افه داره

راستش ديگه داشت حالم بهم مىخورد. از اينكه با چنين گوسفندى همخانه هستم حالم گرفته بود. پرسيدم: اگر پالتاك بسته شد چى؟ اونموقع چكار مىكنى؟
گفت: ميريم " ياهو " و مبارزمون را آنجا ادامه مىديم
گفتم: اخه پسر نادان، توى پالتاك به ضرب بان و بانس و قرمز و غيره كه مىتونى همه را مطيع و رام كنى. اما توى ياهو همون خلقهاى قهرمان ايران آنقدر هوت بكنند و شيشكى برات ببندند كه ديگه هوس هيچ حزبى را نكنى
لبهاش را ورچيد و گفت: ظاهرا از همين الان مىخواهى انشعاب كنى اى تروتسكيست كثيف
گفتم: ببين رفيق رهبر جان، اگر رك و راست بمن بگى چى توى سرته شايد باهات بيام . اما مىدونى كه منو نمىتونى سركار بذارى. پس بگو ببينم چى توى اون كله ات مىگذره
عينك را برداشت. كتابها را هم يك به يك بست و گفت
راستشو مىگم اما تو هم چوب لاى چرخم نذار. راستش مدتى فكر مىكردم كه چرا اينهمه حزب و سازمان كه نقشى در هيچ چى ندارند اينطورى ماندند؟ سالهاست همينطور مثل گوشت يخ زده توى فريزر تاريخ جا خوش كردند. اولش فكر مىكردم توهم دارند، خيال برشون داشته كه دارند كارى مىكنند. اما يواش يواش متوجه يه چيزهاى ديگه اى شدم

علاقمند شده بودم. حبيب هم ديگه فيلم بازى نمىكرد
ادامه داد: انقلاب 57 خيلى ها را هوايى كرده. اگر يادت بياد در آن روزها يكهو سازمانهايى كه پنج نفر بودند و بعضى هاشون اصلا وجود خارجى نداشتند تبديل به احزاب مليونى شدند
گفتم : خب
گفت : خب و زهر مار. الان هم همينطوره. بلاخره جمهورى اسلامى يه روزى سرنگون ميشه. مهم نيست توسط كى و چى. براى ما فقط اين مهمه كه يه كسى پيدا شه و شش ماه بما فرصت بده. بذاره اعلاميه و روزنامه چاپ كنيم. انموقع براى ديدن همين شاخ و شمشاد كه روبروت نشسته بايد وقت قبلى بگيرى

خنديدم و گفتم: وقت ملاقات براى ديدنت يا براى آوردن كمپوت در زندان؟
گفت: زندان واسه چى نكبت؟
گفتم: اخه جانور محبوب من. اون كسى كه رژيم را سرنگون ميكنه اصلا نمىذاره كه مخالفش نفس بكشه و هنوز سرت را نجنبوندى ميبينى دارى توى كوه ها مىدوى تا جونت را بدر ببرى. حالا خوبه كه اينبار يه پاسپورت خارجى هم توى جيبت هست
گفت: فكر كردى. مگر مردم ميذارند. حمايتمون مىكنند
گفتم: اره ارواح عمه ات. همونجورى كه در سال 60 حمايتتون كردند. مگر ملتى ظرف شش ماه چپ و سوسياليست و انقلابى ميشه؟ اخر مرديكه نفهم. وقتى هيچ كسى نمىدونه اصلا چى مگيد و چى هستيد چه انتظارى داريد كه حمايتتون كنند؟ يارو 30 سال روى مردم كار ميكنه بعدش هم انقلاب تازه از نوع سوسياليستى اش ميكنه هنوز معلوم نيست چى پيش مياد. حالا توى بزمجه مىخواهى يه حزب درست كنى بنشينى به اميد دستى كه بايد و بتو شش ماه فرصت روزنامه چاپ كردن بده؟

چشمهاش را ريز كرد و گفت : ببينم ، تو مزدور جمهورى اسلامى نيستى؟
گفتم : خفه شو بابا
گفت: نه جون من ،حرفهات خيلى به حرفهاى رژيم شبيهه.يه جورهايى دارى اب به اسياب رژيم مىريزى

تلويزيون را روشن كردم و گفتم: بذار ببينم اخبار چى مىگه . تو هم برو به حزبت برس. من هم از همين الان استعفا دادم
عينكش را زد به چشمش و رفت جلوى كامپيوتر. از همان راه دور گفت: اما جون مرده و زنده هات بذار كارم را بكنم. اصلا شتر ديدى نديدى
ابجويى باز كردم و گفتم: اوكى، هر غلطى كه دلت خواست بكن. اما قربون كله كچلت چيزى از اين كارهات واسه من تعريف نكن
از وبلاگ" من و حبیب

عدالت
عدالت:یک نوع شعار انتخاباتی که بسته به حس و حال مردم از اقتصادی تا اجتماعی و سیاسی نوسانات دارد،نوعی سهام
عدالت اقتصادی:یک چیز خوب که بدون رعایت عدالت در جامعه توزیع می شود.با آمدن یک ماده بد بو به سر سفره ها رابطه مستقیم دارد.چیزی که قرار است با دادن یک برگه سهام محقق شود!اخیراًمحققان سخت در پی کشف رابطه بین این موجود و برخی انرژی ها هستند...کلمه های نه چندان مرتبط:آقازاده،نورچشمی،باجناق،غارتگر بیت المال،پابرهنه و
وسایل لازم برای تحقق عدالت:یک عدد رییس جمهور ،یک عدد حنجره،چند عدد شعار،گوش به مقدار لازم
طرز تهیه:ابتدا یک عدد رییس جمهور که شباهت بیشتری به عامه مردم داشته باشد را انتخاب می کنیم.سپس به مقدار کافی گوش جمع می کنیم.بعد از آن با حنجره،شعارها را خوب به خورد گوشها می دهیم.هنگامی که سوسوی امید درچشم های متصل به گوش ها دیده شد،عدالت محقق شده است
در ضمن عدم وجود کنتور برای تحقق عدالت الزامی است
ضرب المثلهای مرتبط:"آب که سربالا بره،عدالت اقتصادی محقق میشه"،"دستش به عدالت نمی رسید،واسه رییس جمهور نامه می نوشت
از وبلاگ" تنظ نوشته های ارژنگ حاتمی


نیازمندی ها
خرید و فروش انواع و اقسام زهد و خرقه درویشی به تفکیک سن،جنسیت،مقام و در مدل های 77 الی 87 و 2005 را با نازلترین قیمت و سرویس رایگان تحویل در محل!با4 سال تضمین کیفیت و کارکرد
زهد فروشی پیر مغان

به متنی زیبا با لغات کلیدی:قانون،رشد،مهار تورم،زنان،اقتدار،اشتغال،علم و جهش با کمترین میزان بار تعهد اخلاقی،روانی و حقوقی نیازمندیم
یک رییس جمهور بعد از این

توضیح ضروری:مطلب زیر،در دورۀ شهرداری آقای احمدی نژاد نوشته و پابلیش شده است_مترجم
از وبلاگ"چکش در میخ

نامه به شهرتار ابرشهر تهران
شهردار عزیز!فدای آن لبخند ملیح!قربان آن همه صفا،صمیمیت،خدمتگزاری،
از این که به زوج های جوان وام یک میلیون تومانی می پردازی بی نهایت ممنونیم.ای کاش تو رییس جمهور می شدی.چون بی توجه به شرح وظایفت به مردم خدمت می کردی!واقعا در برابر خدمت به
جوانان،آن هم زوجهای جوان،رسیدگی به امور موظف شهرداری چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟وقتی شهرداری می تواند به 35000متقاضی وام،35میلیارد تومانم پول بدهد؛اقتذار،عمل گرایی،توانایی ریاست جمهوری،و خدمت رسانی خود را ثابت خواهد کرد
شهردار جان
من و همسرم قرار گذاشته ایم با وامی که تو به ما خواهی داد یک خانه بخریم؛فقط یک مشکل کوچک داریم که من مطمئن هستم تو آن را به راحتی حل خواهی کرد.ما خانه یک متر مربعی پیدا نمی کنیم
منتظر اقدام قاطع تو
متقاضی شماره
نوشته شد در سنۀ1382شمسی

آزادی
دبیر و سخنگوی انجمن صنفی معلمان به علت استفاده نامشروع از آزادی هفته گذشته ناپدید شده اند!بنا به گزارش های غیر مستند در سرشماری روزانه بازداشتگاه اوین،دو نفر اضافه می آیند که سبب سردرگمی مسئولان زندان شده است.قاضی پرونده طی اولین اظهار نظر که هنوز منتشر نشده،گفت:ما قصد داریم کاری صورت دهیم تا دوستان خودشان متوجه زشت بودن اعتصاب و کارهایی از این قبیل بشوند.وی در پاسخ خبرنگاری که پرسید:اگر نشدند چی؟گفت:می شویمشان

سهام
محمد نبی حبیبی،دبیر کل جدید حزب موتلفه اسلامی،فرموده اند این حزب در انجام وظایف خود به دنبال سهم نیست.گرچه تشکیل حزب بدون تلاش برای کسب سهم مانند گرفتن زن به چشم خواهری می ماند اما در صدق حرف ایشان شکی نیست چون این گروه از ابتدا با سهام بازار مسلمین راه اندازی شده و دیگر سهمی نمانده که آنها بخواهند آن را کسب کنند
از وبلاگ" چکش در میخ
دوازده صندلی
صندلی اول
می نشست و پی پی می کرد اولین صندلی اش یک لگن کوچولو بود که وقتی بچه بود روی آن
ها روی آن یک مشت مزخرفات تکراری وقتی بزرگتر شد، به مدرسه رفت و روی نیمکتی نشست که بچه- را یاد می گرفتند
همان روزهای اول برای اعتراض صندلی ها را شکست. بعد، به دانشگاه رفت و در
شد، در اداره ای استخدام شد و یک صندلی کهنه فلزی گیرش آمد وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل
چند سال بعد مدیرکل شد و روی یک صندلی گردان نشست و احساس راحتی کرد
بود، روی مبل استیل می نشست از وقتی وزیر شده
به صندلی وصل کردند، لرزید و جان داد. بالاخره دستهایش را به دسته صندلی بستند و برق را
صندلی دوم
نیمکت مدرسه، یک صندلی مهربان بود که به دیگران هم اجازه نشستن می داد
صندلی سوم
نیمکت پارک یک صندلی ساده و مهربان بود. بارها باعث شده بود ک دخترها و پسرها با هم آشنا شوند و همیشه از اینکه امکان آشنایی غریبه ها را فراهم کند، خوشش می آمد
صندلی چهارم
مدیران و روسای کشور روی صندلی خودشان ننشسته بودند. به همین دلیل انقلاب شد
صندلی پنجم
نظامیان آنقدر رژه رفتند تا خسته شدند. آنها احتیاج به صندلی های راحت داشتند.کودتا شد
صندلی ششم
آنان جوان بودند و نشستن روی صندلی های دانشکده حوصله شان را سرمی برد. صندلی ها را شکستند، به خیابان آمدند و شورش دانشجویی آغاز شد
صندلی هفتم
مردهای چاق روی صندلی های راحت نشسته بودند.مردهای لاغر روی فرشی در زیرزمین خانه قدیمی نقشه کشیدند و چند مرد چاق را ترور کردند.بعد،مردهای لاغر روی صندلی مردهای چاق نشستند و بعد از مدتی چاق شدند. مردهای چاقی که زنده مانده بودند به زندان رفتند و لاغر شدند و نقشه کشیدند که وقتی از زندان بیرون آمدند مردهای چاق را ترور کنند و صندلی آنان را بگیرند
صندلی هشتم
برای راه انداختن پارلمان سیصد صندلی راحت پیدا کردند، دشمنان مردم روی صندلی ها نشستند
صندلی نهم
دیکتاتوری زمانی اتفاق می افتد که فقط یک صندلی بزرگ وجود داشته باشد و بقیه مجبور باشند روی زمین بنشینند. اصولا میان اندازه ارتفاع صندلی و شدت دیکتاتوری رابطه مستقیم وجود دارد
صندلی دهم
توسعه سیاسی یعنی افزایش تعداد صندلی هایی که می توان روی آن نشست و تصمیم گیری کرد.بنابراین برای گسترش دموکراسی تولید صندلی را باید افزایش داد
صندلی یازدهم
وقتی اولین صندلی ساخته شد، همه به هم نگاه کردند و به طرف صندلی هجوم بردند. مبارزات سیاسی آغاز شد و گروهی کشته شدند
از وبلاگ"دوم دات کام"نوشته ابراهیم نبوی
این حیوانات سیاسی
گرگها و گوسفندها
يه روز يه گرگ تصميم گرفت يه تعداد گوسفند رو بخوره، اما يكي از اونها زنده موند و تصميم گرفت انتقام گوسفندهاي خورده شده رو بگيره. در نتيجه بعد از گذروندن يك دوره آموزش نظامي و مسلح شدن به انواع تانك و موشك و سلاح‏هاي الكترونيك و ليزري تبديل به يك گرگ شد. او در جريان يك جنگ كوتاه مدت زير پاي تعداد زيادي فيل له شد
نتيجه گيري اخلاقي: آموزش هميشه مفيد نيست
تذكر قانوني
يه روز شير از مار خواست كه قانون جنگل رو اكيدأ رعايت كنه. مار هم در اولين فرصت به خرگوش نيش زد و اون رو كشت. شير عصباني شد. مار گفت: ولي در عوض قول مي‏دم در مراسم دفنش كلية تشريفات قانوني رو رعايت كنم
نتيجه گيري اخلاقي: رعايت تشریفات قانونی مهم است، بخصوص پس از مرگ
لاك‏پشت و خرگوش
يك روز يك لاك‏پشت میانه رو و لیبرال با يك خرگوش تندرو و رادیکال مسابقه دادند. خرگوش به سرعت به طرف هدف حركت كرد، اما لاك‏پشت به كندي راه مي‏رفت. وسط راه خرگوش به اتهام تندروي دستگير و محاكمه و زنداني شد. لاك‏پشت هم پس از چند روز وقتي به مقصد رسيد، ديد عده ای از مردم و تماشاگران جمع شدند و بهش بدوبيراه مي‏گن و اون رو به عنوان موجودی میانه رو و سازشکار عامل زندانی شدن خرگوش می دونن. هرچي گفت من در زنداني كردن خرگوش هيچ نقشي نداشتم، كسي باور نكرد
نتيجه‏گيري اخلاقي: اصولاً مسابقه دادن در جايي كه ممکن است آدمهای تندرو را زندانی کنند؛ كار درستي نيست
مار و شكارچي
يه روز يه مار شكارچي رو نيش زد. شكارچي عصباني شد و با تفنگش به مار شليك كرد. تعداد زيادي خرگوش زخمي شدند
نتيجه گيري اخلاقي: آدم قبل ازانتقام گرفتن از یک مار، بايد مواظب خرگوشها باشد
شفافيت و گرگ
يه روز يه گوسفند تصميم گرفت برخورد شفاف بكنه. اومد و روبروي گرگ نشست و گفت: آقاي گرگ تو فكر نمي‏كني كه ما بايد حرفامونو شفاف بزنيم؟ گرگ خنديد و به گوسفند نزديك شد.گرگ هميشه براي دوستانش تعريف مي‏كرد و مي‏گفت :همیشه یادمه که اون گوسفند واقعاً موجود جالب وخوشمزه ای بود
نتيجه گيري اخلاقي: شمردن دندانهاي گرگ قبل از هر نوع مذاكره ای ضروري است

عمو سبزی فروش
بدنبال افزایش قیمت سیب زمینی و گوجه فرنگی و تیرآهن و زمین و خانه و نان و سایر چیزها، رئیس جمهور گفت که مردم اگر نمی توانند گوجه فرنگی بخرند، به سبزی فروشی محل ما بروند و از آنجا گوجه فرنگی ارزان بخرند. در همین راستا متن گفتگوی سبزی فروش مذکور و رئیس جمهور مذکور تر که بوسیله گروه موسیقی محلی « نارمک استریت بویز» خوانده شده است، ضبط شده و منتشر می شود
عمو سبزی فروش
نخیر
سبزی خوب داری؟
نخیر
مال جنوب داری؟
نخیر
من پیاز می خوام؟
ندارم
مال اهواز می خوام؟
ندارم
من خیار می خوام؟
نمی شه
کدوی لار می خوام؟
نمی شه
من گوجه می خوام؟
ابدا
تربچه می خوام؟
ابدا
عمو سبزی فروش؟
نخیر
گوجه خوب داری؟
نخیر
بهت اتم می دم
نمی خوام
اورانیوم می دم
نمی خوام
باهام بیا سفر
نمی شه
بریم بی دردسر
نمی شه
با ایرباس می برم
نمی آم
کاراکاس می برم
نمی آم
عمو سبزی فروش؟
بعله
بادمجون می خوام
ندارم
برا مهمون می خوام
ندارم
از رو لیست می خوام
نمی دم
جنس بیست می خوام
نمی دم
یک و دویست می خوام
نمی دم
دو تا گوجه می خوام
ندارم
واسه بودجه می خوام
ندارم
عمو سبزی فروش
بعله
بگو که ارزونه؟
نمی گم
جنس فراوونه؟
نمی گم
اینجا تهرونه؟
بعله
همه چی گرونه؟
بعله
ملت رانت خواره؟
شاید
اس ام اس داره؟
شاید
جوونه بیکاره؟
شاید
عمو سبزی فروش
جونم؟
من دارم می رم
ده برو
دارم سفر می رم
ده برو
در همین موقع راوی سوار ماشین شد و بدون اینکه به گفتگو ادامه دهد به بلاروس رفت
از وبلاگ" دوم دات کام"، نوشته ابراهیم نبوی

 طنز شخصي،صنفي یا محلی

وبلاگستان، يك رسانه شخصي است و از اين رو، آثار طنزي كه به خاطر موضوع و فضاي كار،حالت شخصي دارند، در آن مشاهده مي شود. بي شك وجود «طنزهاي شخصي»، يكي از ويژگي هاي وبلاگستان است كه در رسانه هاي عمومي، جايي ندارد. در وبلاگستان، اين امكان فراهم است كه انسان، حيطه زندگي و روابط فردي و شخصي خود را به طنز بگيرد و در معرض ديد عموم قرار دهد و گاه بدين وسيله، به عمومي كردن يك مساله شخصي دست زند! هستند وبلاگ هاي طنزي كه با هدف تصفيه حساب با يك فرد خاص يا يك تشكيلات خاص خلق شده اند. مثلا وبلاگ «فرعون ما» در پرشين بلاگ كه با هدف هجو يك شخص خاص كه نويسنده وبلاگ با او مشکل شخصي دارد تاسيس شده است. وبلاگ بي صدابه نقد شهردار يك شهر كوچك با زبان طنز اختصاص دارد. وبلاگ دايي نصير، تشكل-هاي دولتي شهر ري و ... به موضوعات اجتماعي در يك محدودۀ كوچك می پردازند و چه بسا كدهايي را در مطالبشان به كار مي برند كه اغيار نمي فهمند
با گذشت زمان و تخصصی شدن طنز در وبلاگستان،وبلاگهایی راه اندازی شدند که به یک موضوع تخصصی پرداختند.این وبلاگها،اهداف متفاوتی را اعم از آموزشی،انتقادی و یا سرگرمی دنبال می کنند.برای نمونه می توان از وبلاگ"زیستیکاتور"(زیست شناسی از دیدگاه طنز،کاریکاتور ،داستان کوتاه و...)،یاد کرد که در شناسنامۀ خود نوشته است:"این وبلاگ در بارۀ زیست شناسی از دیدگاه طنز و کاریکاتور می باشد که توسط ع.م دبیر زیست شناسی با هدف آموزشی ایجاد شده است."نویسندۀ وبلاگ،علاوه بر نقل آثار طنزآمیزاز منابع مختلف در زمینۀ زیست شناسی،لطیفه ها یی را نیز متناسب با موضوع وبلاگ،تغییر داده و اهداف آموزشی را در آن گنجانده است
برای مثال لطیفۀ زیر از این وبلاگ نقل می شود
اولی : تو دوست داری توی آب گرم خفه شی یا آب سرد؟
دومی: توی آب سرد
اولی : چرا؟
دومی: چون شنیدم سرما باعث می شود که سلولهای بدن به اکسیژن کمتری نیاز داشته باشند و با سرعت کمتری آن را مصرف کنند.در این صورت ممکن است تا ده دقیقه زیر آب زنده ماند.تو چطور؟
اولی: من آب گرم را ترجیح می دم.چون اصولاً حوصلۀسرماخوردگی ندارم
یکی دیگر از وبلاگهای طنز تخصصی،وبلاگ"آنتی کتابدار" است که در معرفی خود نوشته است:"اول به نام خدا.دوم سلام.هدف من از ایجاد این وبلاگ،بیان مشکلات کتابداری به زبان طنز است ولی اگر بعضی مواقع به علت کم تجربگی و یا جو گرفتگی از خط طنز بیرون زدم من را ببخشید
وبلاگهای "نسخه پیچ(طنازی های دکتر سپهر)" و "طنز متفاوت:شرح وقایع به زبان طنز" از این جمله اند.در شناسنامۀوبلاگ "طنز متفاوت"نوشته شده است:"سلام. من مهدی هستم.دانشجوی ورودی مهر80دانشگاه علوم پزشکی تهران.از امروز در خدمتتان هستم با یک سری مقاله های طنز ،که به روایت خودم از وقایعی که داره در دور و بر مون رخ می ده ،هستند.سعی می کنم تا اونجا که ممکنه،این اتفاقات را به زبان ساده بنویسم تا کسانی هم که خوشبختانه از رشته پزشکی هیچ سررشته ای ندارند،در فهم مطالب دچار مشکلی نشوند."این وبلاگ،به موضوعات عام را نیز در برمی گیرد،ولی متناسب با کار نویسنده،پستهایی نیز به طنز پزشکی اختصاص دارد
وبلاگهایی نیز هستند که به خاطر پرداختن به موضوعات صنفی،یا انعکاس مسایل قشر خاصی از جامعه(مثلاً دانشجویان یک دانشکده)در این رده قرار می گیرند. بيشترين وبلاگ از اين نوع، وبلاگ هايي است كه به صورت فردي يا گروهي، در اختيار دانشجويان قرار دارند و دغدغه ها و مسائل آنها را منعکس می کنند.وبلاگ"در پیام نور هم میشه خندید"از این جمله است. وبلاگ های جمعی طنز دانشجویی،بيشتر به نشريات دانشجويي اختصاص دارند. برای مثال می توان از وبلاگ"آفتابگردون"که برگرفته از مطالب نشریه تخصصی طنز دانشجویان دانشگاه خوارزمی(تربیت معلم)تهران است نام برد
وبلاگ های "طنز محلی"،بخش دیگری از وبلاگهایی هستند که مشکلات و دغدغه ها ی ذهنی هموطنان دیگر نقاط ایران را منعکس می کنند و زمینه ساز آشنایی مخاطبان با مسایل مردم نقاط مختلف ایران می شوند.وبلاگ"طنز زرند"در معرفی وبلاگ،زیر لوگو نوشته است:"وبلاگ طنز زرند به مسایل و مشکلات شهر زرند به دید طنز می نگرد."بسیاری از این وبلاگهای طنز ،به انعکاس مطالب نویسندگان آنها در نشریات محلی اختصاص دارند."وبلاگ"مرد نمکی(یادداشتهایی برای خواندن و خندیدن)"که به مطالب ستون طنز نشریۀ "مردم نو"چاپ زنجان را منعکس می کند.وبلاگ"اصلا به ما چه"مجموعۀطنزهای منوچهر انتظار است که آنها را برای روزنامۀ "مهدآزادی"می نویسد."نوشته های روزانۀیک خبرنگار"،مجموعه مطالب حسن دهقان،خبرنگار اهوازی در ستون"تابلو اعلانات"نشریۀ "عصر کارون"است که بعد از تعطیلی ستون نیز،آن را در وبلاگش ادامه داده است.وبلاگ"بی ستون(نقد مسائل اجتماعی و فرهنگی از منظر طنز)"،به مطالب نویسندۀ دو هفته نامۀ "گویا"چاپ اهر اختصاص دارد
نمونه هایی از آثار طنزهایی از این بخش از وبلاگها ی طنز(طنز دانشجویی - طنز تخصصی و طنز محلی

الف- طنز تخصصی(پزشکی

زایمان

به اتاق زایمان تشریف فرما می شوم.خانمهای محترم تا من را می بینند,بالش را بر روی سر
خود میکشند.یکی از زیر بالش نعره میزند که مگر مرد هم اینجا میاد؟یکی از خانم دکترها
توضیح میدهد که ایشان مرد نیستند,بلکه آقای دکتر هستند.تازگیها دارم به این نتیجه می رسم که
علاوه بر جنسیت مرد و زن,جنسیت متمایزی به نام آقای دکتر هم داریم که حد واسط این دو
تاست.با گفتن این حرف,بالشها به کناری رفته و آه و ناله ها مجددا شروع میشود.گوشه ای
مینشینم و کتابم را باز می کنم و خودم را مشغول درس خواندن نشون میدم.زیر چشمی همه جا
را مثل عقاب بنگلادشی تحت نظر دارم تا اگر کسی خواست زایمان کند,از زیر دستم در
نرود.در گوشه کتاب به خط اجنبی انگلیسی نوشته شده که به زائو اجازه بدهید تحت هر شرایطی
که راحت تر است زایمان کند و فشاری بر روی او نباشد.رزیدنتهای محترم بر بالین مریض
مانند عزراییل حاضرند و مرتب بر او میگویند که زور بزن.د خانم.زور بزن دیگه.ما که بیکار
نیستیم.بدو دیگه.و مریض فلک زده با تمام وجودش زور میزند.احساس میکنم با زوری
دیگر,جای او در بهشت زهرا می باشد و شوهر بیچاره اش باید برای او فاتحه بخواند.بعد از
تلاشهای فراوان,خانم محترم آماده زایمان میشود.او را به اتاق دیگر منتقل میکنند.جیغ و داد او
گوش فلک را کر میکند.رنگ من متمایل به زرد فسفری می باشد.رزیدنت به من میگوید دوست
داری بچه بگیری؟مثل همیشه بدون فکر کردن میگم آره.از جوابی که دادم,مثل سگ نژاد المانی
پشیمونم. به دستم نگاه میکنم.فکر میکنم ارتعاشاتش بالای صد در ثانیه است.احساس میکنم نمادی
از اعصاب من است.دستکش میپوشم.تو آینه خودم را نگاه میکنم.بیشتر شبیه جلاد میمونم تا
دکتری که بخواد بچه بگیره.روبروی مریض مینشینم.زیر پام سطلی متمایل به آشغال میباشد.به
این نتیجه میرسم فلسفه وجودی چنین شی با ارزشی,این است که اگر بچه از دستت لیز بخورد با
مخ روی زمین نیاد و در این سطل جا خوش کنه.خیالم راحت میشه که چنین پشتیبان قوی
دارم.در این فکر و خیالها بودم که دیدم چهار تار مو جلوم پدیدار شد.اندکی بعد دماغ و دو چشم
هم نمایان شدند.چشم تو چشم همدیگه انداختیم.هم من و هم اون از دیدن همدیگه اصلا خوشحال
نشدیم.پیش خودش داشت فکر می کرد سالی که نکوست از بهارش پیداست و ما اول عمری چه
عتیقه ای را زیارت میکنیم.من هم داشتم فکر میکردم یعنی روز اول من هم این شکلی بودم.به
شونه هاش فشار آرومی وارد می کنم تا زودتر بتونه بیادبیرون.آروم بغلش میکنم و میدمش دست
رزیدنت.مادرش با گفتن جمله تکراری چرا صداش درنمیاد رو اعصاب بنده میباشد.صدای گریه
بلند می شود.بدین معنی است که من کار خودم را خوب انجام دادم.ماما یه نگاهی به بچه میکنه و
رو به مادرش میگه:تو که اینقدر زشتی,چرا اینقدر بچت خوشگله؟
از وبلاگ" طنز متفاوت

ب- طنز دانشجویی

راهنمای ورودی های دانشگاه علم و صنعت
توضیح:این مطلب به درخواست شورای صنفی دانشکده مهندسی کامپیوتر نوشته شده که با اعمال نظر و هزاران سانسور،روی بیلبورد دانشکده نصب شده است.آن چه می خوانید،نسخۀاصلی است
 کلی زور زدی کلی زجر کشیدی، کلی به جای جای بدنت فشار آوردی، حتی به فلانجا (منظور مخته). حال به جایی می رسی که باید مزد زحمات شبانه روزی و طاقت فرساتو بگیری. تو الان رو خود قلّه ای. بابا کوهنورد، بابا بی همتا، بابا یکه تاز
 خودتو دست کم نگیر، دانشگاه قبول شدن کم چیزی نیست. اونم دانشگاهی مثل علم و صنعت! الآن تو یه سر و گردن از علی گدا، گلر لایی خور محلتون که سیکل رو هم با پاچه مالی مدیر مدرسشون گرفته بالاتری. بابا دمت گرم
 اینشتین کیه، داروین کدومه، نبض علمی جهان تو مشتای توه. بابا تو الآن یه پا دانشجویی واسه خودت. تازه کارت دانشجویی عکس دار هم داری. این یکی دیگه اند با کلاسیه. بابا تو دیگه کی هستی؟
 دیگه چی می خوای؟ دیگه چی کم داری؟ اصلاً مگر تو دنیا مشکل دیگری هم واسه تو وجود داره؟ عمراً (البته صرفنظر از مشکل ازدواج که اون مشکلم به حول و قوه معظم له تو درس تنظیم خانواده حل میشه خفن). تو الآن خوشبخت ترین فرد رو زمینی. بابا دیوید بکام. یه دست به ما می دی؟! این چرت و پرت هایی که بالا خوندی و عمو و خاله و نوه عمه و اون دختر داییت که 16 بار به فیض کریمه ی کنکور نائل شده ولی هیچ وقت چیزی بهتر از پشم بافی حسن آباد سفلی قبول نشده، بهت می گن. البته قبل از جشن شکوفه ها (اولین حضور سبز تون در دانشگاه و مقدمتان گلباران و از این صوبتا). تو هم کلی حال می کنی با خودت، کلی خودتو تحویل می گیری و به دیگران بی محلی می کنی. بابا حق داری. آخه تو دیگه دانشجو شدی. کم چیزی نیست. اما نه داداش، نه آبجی. این خبرا نیست. عمق فاجعه وقتی مشخص می شه که بگم اینجا دانشکده کامپیوتر علم و صنعت است! دیگه خودت تا تهش برو. چیه؟ حال نداری بری تا تهش؟ خجالت می کشی؟ عیبی نداره. من فداکاری می کنم و جای تو می رم. حالا بذار صحنه! رو برات درست کنم
مکان: جلوی درب دانشکده
زمان: روز جشن شکوفه ها، کله ی سحر (نه بابا با شما نیستم، نه خیر خانوم، من به کله ی شما چی کار دارم آخر؟) شرایط سوق الجیشی من: سرشار از شور و هیجان، نیش باز، لب و لوچه آویزان، هیکل میکل میزون، یه من زهرماری مالندیده شده روی موها، هر کاری هم می کنم، هر چی اینور اونور می کنم خودمو که توش جاشم فایده نداره: می پرسی تو چی؟ بابا دوزاری! تو پوستم دیگه
شرایط دیپلماتیکی دربون: سیبیل آه، هیکل این هوا، دیگه چیز خاصی چشمو نگرفت! منو میگی سرمو مثل اون موجود نجیب که تو گل گیر می کرد میندازم پایین می رم تو دانشگاه
دربون: کجا با این عجله؟! کارت بیا بالا مهندس
من: نمن؟
دربون: گفتم کارت
من: بابا دمت گرم داداش. بعد از یه سال هنوز مارو نشناختی؟
دربون: ما یکی رو نمی تونی فیلم کنی. قیافه تو به 83ای هم نمی خوره. چه برسه به سال دومی. تازه من این اولین روزیه که میان اینجا. راستشو بخوای گلاب به روتون این برادر زن ما اسهال گاوی گرفته بد فرم. ما هم مرام گذاشتیم اومدیم جاش
من با قیافه خفنانه: ببین حاجی. نذار یه کاری کنم که اونوخت خدای ناکرده یه طوری بشه که طوری شده باشه که طور خیلی بدی باشه ها. خلاصه حساب کار دستت باشه
دربون: مثلاً میخوای چکار کنی؟ همین الآن بکن ببینم با (البته قیافه ی قلچماق یارو رو هم که در نظر داری،
من با قیافه ی سوسکانه: چیکار کنم؟ آره ها. واقعا چی کار کنم. نه جدا. هیچ فکر کردی می خوام چی کار کنم؟ خوب معلومه کارتم رو نشون می دم خدمتتون و می رم تو
دربون با قیافه ی پیروزمندانه: آها حالا شد بچه خوب
و من در کمال ضیاعت (ضایع بودن) در اولین روز سال تحصیلی کم آوردم. اون ابهت دانشجویی، اون همه دبدبه و کبکبه همش چیزی بود در مایه های پشم و بلکه کشک ولی من یکی که کم نمی یارم. راهمو می گیرم و می رم توتر؟! (بابا منظورم تو دانشگاهه خلاف
اینجا عجب آب و حوّایی داره !! ببخشید عجب آب و هوایی داره. گل و سبزه و پرنده و یه باغبون مهربون که بهت آب می پاچه و بهم می گه (تو چمن ممنوع) نمی دونم منظورش راه رفتن تو چمنه یا در س خوندن توچمن. شایدم منظورش کار خرابی کردن توچمنه ! نمی دونم کمی تو تر می رم. بالاخره به دم در پرافتخار دانشکده کامپیوتر می رسم. وای چه شکوه و عظمتی. ماشاء الله از صدقه سر این 81، و فرهنگ-سازی این سرمایه های همیشه جاوید دانشکده!! دم درب دانشکده شده یه پا توق و بلکه مکان ! (احتمالاً منظورم همون مکان تفریحیه! حالا) سرمو می گیرم بالا، بالای سرم، سردر پرافتخار دانشکده رو می بینم. روش نوشته: دانشکده مهندسی کامپیوتر. البته ناگفته نمونه که این سردر تا چندی پیش پشت دانشکده نصب شده بود و فقط هر کسی می خواست بره توالت سر راه متوجه می شد این خراب شده ای که از کنارش رد شده متعلقه به یه مکان ! فرهنگی به اسم دانشکده کامپیوتر. حالا سرمو بر می گردونم سرجاش. در و دیوار اطراف در ورودی دانشکده پره از اطلاعیه ها و آگهی های مختلف بیمه مجانی برای دانشجویان، مجردان بیش از سه فرزند، وام تحصیلی بدون بهره تحویل در منزل با نون اضافه (یک ساعت کارت اینترنت بدون پروکسی هم روش)، دماغ از شما عمل از ما، به یک کارگر ساده جهت تدریس خصوصی در دانشگاه نیازمندیم، اگر زن می خواهید به ما مراجعه کنید
وارد دانشکده می شم. این ور سالن مطالعه پسراست که علم و دانش توش موج می زنه این رو از اشعار عاشقانه ای که روی میزها نوشته شده میشه به وضوح درک کرد. البته یه چیز دیگه هم نوشته بود که روم به تیفال معذوریت دارم بگم. خوب، اینجا که خبری نیست
اونور کتابخانه غنی ماست. فقط دو تا مشکل داره. یکی اینکه دستت به کتاب نمی رسه و دومی اینکه دستت به کتابه نمی رسه. (منظورم از اولی اینه که نمی ذارن به کتابا دست بزنی و دوم اینکه از فرط غنائت - غنی بودن- کتابخونه اون کتابی که تو می خوای به دستت نمی رسه) اینم از کتابخونه. سرمو بر می گردونم اون یکی طرف. ایول شقایق اونجا نشسته و داره با چیزش ور می ره (جون عمّت این تیکه رو سانسور نکن. بابا شقایق اون دختر کوچولو هست دیگه. همون جیگره. 7 سالشم نشده. داشت با مداد رنگیش ور می رفت). زیر پله هم اتاق تکثیره. خیلی مفیده فقط تنها اشکالش اینه که هر چی فتوکپی بهش بدی سیاه می شه و هر چیرایت کنه، می سوزه. همین! خوب دیگه طبقه همکف چیز دیگه ای نداره. ولی چرا یه سایت اون ته سالن هست که متعلق به کل دانشگاهه و همه می تونن ازش استفاده کنن. فقط باید پول بدن. نکته ای که تو این سایت جلب توجه می کنه اطلاعیه ای هست که همه جای سایت نصب شده و اون اینه: این سایت مخصوص فقط فعالیت های علمی است. چه خوب، فقط نمی دونم ملت چه جوری با یاهو مسنجر فعالیت علمی می کنند! من یکی که هنوز تو کفم. این از معارفۀ طبقۀ اول. از پله ها بالا می روم و به طبقه دوم می ر سم. کلاس های کارشناسی در این طبقه تشکیل می شود. آموزش دانشکده هم همین بغله ولی به دلیل بیم از نفله شدن گزارش، از این منطقه فعلاً بی خیال می شوم. بغل دست دفتر آموزش برد دانشکده است که هیچ اطلاعیه خاصی روی اون نصب نشده و فقط نمرات درخشان ما، روی آن عرض اندام می کند. راستی گفتم نمره، بذارین یه خبر مهم در مورد اساتید دانشکده کامپیوتر بدم. بهتون تبریک می گم که اساتید این دانشکده از تمامی نمرات مجاز استفاده می کنند به این معنی که رِنج نمره ها بین 0 تا 20 هست. سعی کنید اون صفره نباشین. چیز دیگه ای هم که به برد دانشکده مربوط می شه اینه که برد دانشکده کلّاً با اردو و این حرفا مخالفه. چون که اخبار مربوط به برگزاری اردوها به خصوص خارج از کشور بعد از برگزاری اردو به گوشتون می رسه. پس توقعی از برد دانشکده نداشته باشید. خوب دیگه فکر کنم تا ته سالن دیگه خبری نیست. ولی مث که نه، یه خبری هست، سالن مطالعه دخترا! دیگه این یکی صد در صد اسم بی پایه ایه. چون من یکی که تا حالا دختری رو ندیدم که اونجا درس بخونه (البته به جز زمانی امتحان که دیگه اون موقع حتی من تاکید می کنم حتی من هم درسخون می شم) دروغ چرا بگم ولی از قیافش بر میاد که دارن پشت سر من حرف می زنند در ضمن یه چیزی در همین جا می خوام اعتراف کنم. یه روز من چاقالو رفتم تو سالن مطالعه دخترا (قاچاقی واسه چی؟ بابا تو دیگه کارت خیلی درسته. من از نیم متری در ورودی سالن مطالعه دخترا جلوتر برم جیغی است که به هوا بلند می شه و چشمایی است که چهار تا می-شه که البته اون روز دانشگاه تعطیل بود و حتی یک گربه هم در دانشگاه نبود چه برسه به آدم اونم از نوع دخترش!... می گفتم ... آقا ما تو سالن مطالعه دخترا (یکی داره خودش رو اون پشت می کشه که من بنویسم خواهران به جای دخترا! مثل اینکه مورد منکراتی داره!) که رفتم، میزا رو که نیگا کردیم دیدیم به به، خواهران در تکمیل فعالیت آقا پسرا اشعار معشوقانه روی میزا و در و دیوارا نوشتن. چشم ننم درد نکنه
به به حالا به جای مورد علاقه ی من رسیدیم! (خلاصه موندم که این جمله رو چه جوری بنویسم. خلاصه بدونین منظور از جمله فوق الذکر اینه که من به این قسمت دانشکده بیش تر علاقمندم.) بعد به سایت می رسم. واقعاً اگه یه جای دانشکده توپ باشه اون سایته! (ای خدا مرگم بده اینو نباید می-گفتم. الآن سیلی است از 82ای ها که به سوی سایت سرازیر می شن سایت دانشکده کامپیوتر از نظر سرعت اینترنت خیلی بالاست. خدا بیامرزه کسی رو که اینجا رو به راه انداخت
خب دیگه نمی تونم توتر برم. آخه دیگه رسیدم به سراویس (جمع سرویس) بهداشتی البته بدون سیفان! حالا یه سری توضیحات کلی راجع به دانشکده بگم. اول از همه در مورد امکانات بی نظیر و بد یل (معنیش چیه؟) صحبت کنم. امکانات این دانشکده توپ توپه. البته به جز سیفون های توالت که کار نمی کنه و سقف دانشکده که به اصطلاح اکوستیکه (شونه تخم مرغ می زدند سنگین تر بود) و شوفاژهایی که فقط تو تابستون کار میکنه و آبخوری هایی که از ماه مبارک رمضان تا انتهای سال تحصیلی تعطیله! و هزار تا استثنای دیگه ولی از حق نباید بگذریم که امکانات بد هم نیست. دانشکده مهندسی کامپیوتر در انواع و اقسام فعالیت ها از سازنده تا ویران گر حضور فعال داشته و موقعیت خود را در انتهای جدول ثبت کرده و همچنان بی رقیب پیش می رود. من در همین جا و از همین تریبون اعلام می کنم که دانشکده همیشه در صحنه کامپیوتر به هیچ وجه از مواضع خود کناره گیری نکرده و میخ رو بد جوری تو منطقه محکم کوبونده. در حقیقت دانشکده کامپیوتر دانشگاه علم و صنعت حکم علی دایی رو داره واسه تیم ملی (توضیح آنکه علی دایی یه وقتی تیم ملی رو به اوج می بره و یه وقت گند می زنه به هیکل تیم!) زیادی جدی نگیرین. انقدر هم در پیت نیستیم. دانشکده کامپیوتر یکی از موفق ترین و پرافتخارترین دانشکده های علم و صنعت است (حال کردی؟ جون من حال کردی فن بیانو؟ بابا ایول خودم) همین سال جاری کلی از رتبه های بالای فوق لیسانس واسه همین دانشکده بوده، یه آقایی داره از اون بیرون هی انگولک می کنه که مواظب باش زیاد 82 ای ها رو تحویل نگیری. یه وقت مثل خودتون میشن ولی من برخورد شایان می دانم مقدم شما را گلباران کنم خیلی خیلی خوش اومدین ولی دو، سه روز دیگه خوش اومدن یادتون می ره. (اکنون چند تا نصیحت اوّل اینکه یادتون باشه استاد همه نازه و شاگرد همه نیاز. پس اگه نمره می خوای مواظب باش. البته خانوما اصلاً نگران نباشن چون به خاطر دختر بودنشون می تونن خیلی راحت نمره بگیرن. نکته دوم اینکه با سال بالایی ها که نمره دستشون دارن (واسه حل تمرین) در نیفتین که کلاتون پس معرکه است. اما هر کی می خواد با من بیچاره در بیفته، راحت باشه چون فعلاً تکرار می کنم. فعلاً چیزتون، یعنی کارتون گیر من نیست. خوب است که پیشاپیش به دلیل اینکه هیچ چیز جز تفاله ای از این متن به دست شما نمی رسد کمال پوزش را بطلبم (ضمن تشکر از آقایون سانسورچی) همچنین سال خوبی را در کنار ما و به خصوص من برای شما آرزومند می-باشم. در پایان برخورد لازم می دانم نطق خود را با اعلام انزجار خفن از رهبر کبیر آمریکا (دامت ذلته) به پایان برده و نهایت موفقیت را برای شما مسئلت می کنم. همچنین از تمام انسان های خلافی که از این متن برداشت منفی کردند اعلام برائت می نمایم
از وبلاگ" قوزمیت

ج - طنز محلی

رییس جمهور خوب من
ای کاش همیشه تو می آمدی. سال ها بود که خیابان های تبریز چاله و چوله داشت. سال ها بود که لامپ چراغ برق های شهر سوخته بود و بالابر نداشتیم که لامپ ها را عوض کنیم. خیلی سال ها بود که هر روز پایم گیر می کرد به جدول شکسته لبه خیابان و سال ها بود در خیلی از ادارات شهر ما، جاهایی پیدا می شد که نیروهای خدماتی، آنجا را نمی شناختند. سال ها بود که دیوارهای نیمه مخروبه، نه تخریب می شد، نه بازسازی. سال ها بود که در گذرها و زیر گذرها نیمه تمام مانده بود . سال ها بود که خیلی از جاها فراموش شده بود. مهربان رود محل زباله شده بود و سال ها بود که آب از آب تکان نمی خورد.(با آهنگ شاد و ریتم تند خوانده شود) و ای عزیز، عزیزتر از جانم که الهی فدای قدم پر برکت تو باشم، همین که صدای پای تو شنیده شد، انگاری که خون تازه در رگ های مسئولین مالیده شد. همه جارو به دست افتادیم به جان این شهر آب جاری کردیم و خواندیم کوچده سرسیشم. حتی می گویند خود شهردار هم لباس نارنجی پوشیده بود و همین شعر را زمزمه می کرد. نمی دانم از کجا این همه بالابر پیدا کردیم و همه لامپ سوخته را عوض کردیم و همه جا گل کاشتیم و پس از سال ها، دو لبه رو گذرگاه-ها توانستند الحاق پیدا کنند. نمی دانم چطوری و با کدام علم برتر توانستیم یک روزه چمن بکاریم و همان روز هم چمن همان مکان را کوتاه کردیم، دیوارها را ترمیم کردیم، دیدیم نشد رنگ زدیم. شیشه ها را تمیز کردیم و خلاصه تبریز تکانی کردیم و همه کارهایی که این چند ساله به خاطر جمهوریت و خلق نکرده بودیم به خاطر ریاست جمهوری کردیم (که ای کاش به خاطر ریاست خودشان نبود) و این ها بود که فهمیدم این دو یعنی ریاست و جمهور با هم باشد مسئولین برایشان کار می کنند و اینجا بود که من آرزو کردم ای کاش به تعداد شهرها و روستا ها ریاست جمهوری داشتیم تا همه جا آباد می شد البته حال هم دیر نشده. این کار را می توانیم بکنیم هم مشکلی از اشتغال جوانان حل می شود و هم مملکت آبادتر و حال فهمیدم که چرا تهران آبادتر از سایر شهرهاست؟ چون هم رئیس دارد هم جمهور! ای که قدوم پر برکت شما سردبیرمان بشود چه میشد که هر هفته می توانستی بیایی تبریز و چه می شود که به روستای بلخه تیمور هم می توانستی سری بزنی که همه مدیر کل ها و رییس سازمان هایمان فدای تو باد، باز هم بیا
تبصره: ای کاش ریاست محترم جمهوری سری به شورای شهر می زد
تبصره: پروژه های عظیمی که در سفر اول ریاست جمهوری کلنگ خورده بود هنوز به اتمام نرسیده
از وبلاگ" ماغازا" نوشته سید رضا علوی از تبریز

این جوانها
آنهایی که می گویند جوانهای ما امکان دسترسی به شغل دلخواهشان را ندارند،مسکن برای خودشان ندارند،قدرت خرید اتومبیل ندارند،امکان مسافرت و اقامت در هتل ها را ندارند،تفریح درست و حسابی ندارند،در تصمیم گیری ها جایی ندارند،محلی برای اظهار نظر ندارندو
این را نمی گویند که یک "اداره کل کار و آموزش فنی حرفه ای"دارند به این بزرگی و خوبی که یک رییسی دارد با این هوار همت و بلند نظری،خوب بی انصافها!این به آن در

اغراق مصلحتی
بعضی از جاها به اغراق عادت داریم،مثلاًوقتی می گوییم:"سه ساعت است که منتظر شما هستیم."منظورمان این است که ده-پانزده دقیقه ای است که در انتظار به سر برده ایم.از طرفی وقتی ماشینمان را پشت در منزل همسایه برای مدت یکی-دو ساعت پارک می کنیم و در جواب اعتراض او می گوییم:فقط دو دقیقه اینجا کار داشتیم
اما جالب ترین اغراق را چند روز پیش از یکی از مسئولان شنیدم که می گفت
ما اصلاًقطعی برق نداریم
از وبلاگ" نوشته های روزانه یک خبرنگار"( اهوازی)نوشته حسن دهقانی

معرفي كتاب : از پايان شاهنامه تا پايان فردوسي


نويسنده : علي ايزدي
تيتراژ : 1 عدد كه هنوز چاپ نشده است
انتشارات : زيبا سازي وابسته به رضايي دوستان
نوبت چاپ : بي نوبت
سال انتشار : سال دق
طرح جلد : ايرج اميري
حروفچيني و صفحه آرايي : بادمجون دور قاب چينها و مجلس آرا ها
ليتوگرافي : ترشي ليته ساز
صحافي : اصغر ترقه با همكاري حسن صحاف
قيمت : به قيمت ريختن آبروي شهر و توهين به شخصيت فردوسي
در اين كتاب مي خوانيم كه فردوسي چگونه يك شبه به يك مانكن تمام عيار تبديل شده و لباسهاي وي بارنگهاي مختلف و جذاب كه به سليقه طراحان مجرب شهرداري است در معرض ديد علاقه مندان به فرهنگ و هنر از جمله مردم كوچه بازار قرار مي گيرد. جبه قهوه اي كه برروي يك قباي سبز قرارگرفته و هماهنگي آن با ريش سياه فردوسي نشان مي دهد فردوسي كه از قرار معلوم شاهنامه را هم تمام كرده و زير بغلش گذاشته است احتمالاً حدود 25 تا 30 سال سن دارد . حال اگر ما سن 30 را مناسب وضعيت او بدانيم و اين بيت فردوسي را هم مد نظر قراردهيم كه مي فرمايد
بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده كردم بدين پارسي
احتمالاً فردوسي مسيحاوار از همان لحظه تولد زبان گشوده و سرودن شاهنامه راآغاز كرده است اما نكته ديگر كه در مورد فردوسي قابل توجه است مقايسه ميدان فردوسي در زرند با ميدان فردوسي در تهران است كه در مورد آن، اين طنز رواج دارد
بسي دود خوردم در اين سال سي فراموش كردم به كل پارسي

با توجه به اينكه فردوسي در ميدان فردوسي تهران در اثر دود زياد پير و سياه و بيمار شده است وجود يك فردوسي قبراق و جوان در زرند ضروري مي نمود . كه با تلاش واحد زيبا سازي شهرداري و دستان هنرمند ايرج اميري به منصه ظهور نشست . اميد است با ادامه اين روند شاهد يك سعدي نوجوان و ورزشكار و يك حافظ خردسال و تخص و بازيگوش و يك مولوي زيبا يي اندام كار باشيم . البته فرد ديگري در ميدان گاز با لباسهاي بسيار زيبا و موقر وجود دارد كه هويت او هنوز شناسايي نشده است اما احتمال مي رود « كه ريز علي فداكار » باشد. عده اي معتقدند كه او پتروس فداكار است اما پتروس فقط يك انگشت قوي دارد و توانايي حمل مشعل المپيك را ندارد
از وبلاگ" طنز زرند


سال بعد در چنین روزی
مشكلات تأمين زمين براي چمنهاي مصنوعي زنجان حل شد
بنا به گفته رئيس سازمان كه به ورزش مربوط است، پس از رايزنيهاي گسترده و طولاني با جمعي از عوامل مرتبط و غيرمرتبط با اين مسئله، مشكل تأمين زمين براي 15 چمن مصنوعي حل شده و در آينده‌ای نزدیک به بهره‌برداري خواهند رسيد. وی همچنین محل این زمینها را به دلیل کوچکی شهر زنجان و نبود زمین با کاربری ورزشی در زنجان،در سایر استانها اعلام کرد..با افتتاح این پروژه ها انقلاب بزرگی در زمینه فوتبال در استان زنجان رخ خواهد داد

خيابانهاي زنجان تاپايان امسال خط‌كشي خواهد شد. بنا به گفته يك مقام آگاه و تا كمي ناآگاه در مسائل شهري وغیر شهری،خط کشی خیابانهای اصلی زنجان از 40 سال قبل و با خط کشی هر خیابان در یک سال آغاز شده که با محاسبات دقیق اگر خدا بخواهد امسال و اگر هم نخواهد سالهای بعد به اتمام خواهد رسید.چون که آنچه ما داریم وقت!وی همچنین از شهروندان خواست با اهدای خط کشهای اضافی خود به شهرداری،این سازمان را در خط کشی خیابانها یاری کنند
از وبلاگ" مرد نمکی



طنزهای درون وبلاگی


در برخی از آثار طنز وبلاگی، وبلاگ نویسان، قالب های شناخته شده را برای طرح مسایل وبلاگستان به کار می گیرند. این گونه آثار،با اهداف متفاوتی نوشته می شوند
 گاهی قالب انتخاب شده و محتوای پستهای یک وبلاگ،نقد یک طرز تفکر است که در وبلاگستان هم رد پای آن دیده می شود(مثل وبلاگ"شوهر خورشید خانم"که در نظیره نویسی وبلاگ"خورشید خانوم" ایجادشد.نویسندۀ آن،به نقد برخي باورهاي فمينيستي در قالب درد دل هاي «اسكندر پيل افكن» كه نقش شوهري خورشيد خانوم (وبلاگ نويسي معروف) را دارد، مي پردازد
 گاهی مطلب و یا قالب وبلاگ،رنگ هجو دارد. برای مثال،یکی از بازی های وبلاگی(افتخارات)که با هدف هجو وبلاگنویسانی که در شناسنامۀخود از افتخاراتشان می نویسند)به راه افتاد و یا وبلاگ طنز «سردبير عمه ام» كه نظيره نويسي وبلاگ «سردبير خودم» است
 گاهی مطلب طنز،حالت شوخی با بلاگری خاص را دارد وبه ویژگیهای شخصی او اعم از ویژگیهای اخلاقی یا ظاهری می پردازدکه بیشتر رنگ سرگرمی دارد و در قالبهای مختلف اعم ازتذکرة البلاگرین و یا قالبهای دیگر نوشته می شود
 گاهی طنز درون گروهی وبلاگی،درونمایه ای انتقادی دارد
یکی از وبلاگهای معروفی که به طنز درون گروهی وبلاگی اختصاص داشت،وبلاگ گروهی"آبکش"بود.این وبلاگ،خرداد 82 آغاز به کار کرده بودو به افشای اخبار درون تشکیلاتی وبلاگستان به طنز می پرداختو از پرطرفدارترین و جنجالی ترین خبرگزاری های وبلاگستان به شمار می رفت.آبکش در پستهای اول،بلاگرها را تهدید کرده بود که
تو آبکش منتظر اسرار خودتون باشین.دوست و دشمن،خودی و نخودی،نسل اول و دوم و سوم و هزارم،دختر و پسر،شخصی و غیر شخصی سرمون نمی شه!به همه بند می کنیم!راست و دروغ دست همه رو رو می کنیم!ناراحت نشینا!پست بعدی شاید در مورد خودتون باشه!"...و واقعا هم در چند مورد،این وبلاگ،باعث ایجاد زد و خورد در محیط مجازی وبلاگستان شد
نمونه هایی از آثار طنز درون وبلاگی

من و دوست دخترم

ديروز دوست دخترم را در خيابان ديدم
اين جمله‌اي بود كه نويسنده‌ي يك وبلاگ سوت و كور داشت مي‌نوشت. وبلاگي كه كمتر كسي به آن سر مي‌زد. البته اشتباه او اين بود كه آن‌لاين مي‌نوشت. و اشتباه هم يك بار اتفاق مي‌افتد. وقتي تاسف خورد كه كار از كار گذشته بود و به جاي دكمه پاك كردن، دكمه پست را زده بود. همان لحظه، بله همان لحظه‌ي جادويي بود كه كارت اينترنتش تمام شد. نصفه‌هاي شب بود و نويسنده بيچاره مجبور بود تا فردا بعد از ظهر صبر كند كه وقتي از سر كار برگشت پستش را ادامه دهد. چاره‌اي نبود. كامپيوتر و آباژور را خاموش كرد و رفت خوابيد

در فاصله‌اي كه نويسنده خوابيده بود، در فاصله‌اي كه بيدار شده بود، در فاصله‌اي كه صبحانه‌اش را خورده و سر كار رفته بود و در فاصله‌اي كه از سر كار به خانه برمي‌گشت، وبلاگ سوت و كور او به جنب و جوش افتاد. مثل آبشارهاي ماتريكسي آرام آرام كدهاي باينري و صفر و يك‌ها شروع به وول خوردن كردند و در رگ‌هاي وب منتشر شدند. در اين فاصله اتفاقاتي در نظرخواهي او كه كانترش هميشه روي صفر بود، افتاد و افراد مختلفي بر اين تك‌جمله‌ي قصار، نظر دادند

■پروانه‌‌اي بدون شاخك
خيلي مطلب زيبا و بااحساسي بود. اين رابطه‌ي پروانه‌اي و سرشار از عشق و زيبايي كه شما اين قدر متوجه دوست دخترتون هستين اشك منو درآورد. شما خيلي لطيف و رمانتيك مي‌نويسين و من خيلي از اين مطلب خوشم اومد. باور كنين اينو كه خوندم فوراً فهميدم كه شما چه جور آدمي هستين. خوش به حال دوست دخترتون

■دپي بوي
آره مي‌دونم رفيق لابد با شوهره ديدي دپرس شدي. مي‌دونم سر منم امده. ولشون كن ارزش ندارن اينا. هر كي مي‌گه دوست دارم دروغه. شعله‌ي عشق كبريت بي‌فروغه... اينا همه‌شون اينجورين. همه‌شون دروغكي ميگن دوست دارم بعد ولت مي‌كنن. يه زن و دختر نيست كه درست باشه همه‌شون نادرست و خيانتكارن

■در آستانه فصلي سرد
تو خجالت نمي‌كشي؟ اسم خودتو گذاشتي مرد؟ تا كي ما بايد اسير و عبيد و زنجير دست شما باشيم؟ تو خجالت نمي‌كشي با يك زن محترم تو خيابون قرار مي‌ذاري؟ مگه طويله‌ست؟ مگه خونه‌ي باباته؟ من ميگم همه‌ي‌ مردا حيوونن باورشون نمي‌شد. بفرما اينم نمونه‌ش تو مرد زن‌ستيز كه حقوق زنان رو اين‌جوري پايمال مي‌كني

■مرد يك آلت است(همان در آستانه فصلي سرد البته
با نظر در آستانه فصلي سرد عزيز و نازنينم بسيار موافقم. ايشون از مبارزين هميشه خوب و محبوب ما هستن و هيچ وقت هم اشتباه نمي‌كنن. اين شماها هستين كه دختراي خيابوني رو درست مي‌كنين با اين رفتار و كردار احمقانه‌تون. يعني چي دوست دختر؟ مگه كلفت توئه؟ مگه كنيز باباته؟ امروز ديگه زناي آزاديخواه ما به اون درجه از روشني رسيدن كه هيچ دختري با هيچ جنس مردي دوست نمي‌شه. همه‌تون رو شناختيم زن‌ستيزاي بدبخت

■مي‌خوامت
به به آق نويسنده، خانوم‌باز بودي نمي‌دونستيم؟ ايول ايول! شوخي كردم خوشم اومد بابا تيريپ اهل حالي كه. قابل دونستي با ما بيا دوري بزنيم لاوي بتركونيم

■ابوجهل
اليوم خودت و دوست دخترت به اتفاق وبلاگت خون‌تان حلال بر كل مصلمون به خاطر اشاعه‌ي فحشا و منكرات و نظاره‌ي نامحرم. ما منتظريم محرم شود زمينه‌ي شهادت و ابزار قتال مهيا شود آن وقت اشخاص مفصد في الارزي مثل تو را به شمشير برنده‌ي سپاه ششم زرهي انسارالمصلمات به قتل رسانده و خانواده‌ات را به عزايت مي‌فشانيم

■
ئه؟ اين‌ط‌ورياس پس؟

■هووخشتراگشوراسپ
به ابوجهل: اوهوي ابوجهل! مزدور كثيف رژيم فكر كردي كي هستي كه بخواي غلط بكني؟ ما از نويسنده‌ي اين وبلاگ و تمامي نيروهاي آزاديخواه حمايت بي‌دريغ خود را اعلام مي‌كنيم و باز هم اعلام مي‌كنيم كه از اينها نترسيد اينها رفتني هستند. ما اينجا هستيم شما نترسيد. بمانيد و با دوست دخترهاي خود در خيابان‌ها آزادانه بگرديد. جا دارد از همين‌جا به شجاعت دليراني چون شما و ما درود بفرستم. جاويد باد ايران، زنده باد نادرشاه، پاينده باد خودمان. ضمناً هر نوع انتخاباتي را تحريم كنيد

■سريش بلاگ (نوع چسب ژاپني ورژن جديد
سلام مي‌بينم كه به ما سر نمي‌زني؟ مي‌بينم كه لينكت تو لينكمه ولي لينكم تو لينكت نيست؟

■سپهر سهرابي
آه اي مرد غمناك‌انگيز خيابان
كه چنين مي‌روي غم‌آلود
در بيابان
تو و قلبي در خيابان مچاله شده
تو و عشقي چنين زباله شده
شعر زيبايي بود به ما هم سر بزن

■ايضاً
منم با نظر پروانه‌اي بدون شاخك موافقم

■سگدهن
اين احمقانه‌ترين مطلبيه كه در مورد دوست دخترا خوندم. آخه مرد حسابي تو اصلاً از دوست دختر چيزي حاليت مي‌شه كه همين‌جور زر مي‌زني تو خيابون ديدمش؟

■
خر... گاو... نفهم... الاغ... بي‌‌شعور... وزغ... قورباغه... پلاتي‌‌پوس

■خرچسونه
سلام دوست عزيز! انتظار به پايان رسيد. وب‌سايت «خرچسونه» راه افتاد و در خدمت مشتاقان و علاقمندان به وبسايت‌هاي فارسي است. در اين سايت ما انواع و اقسام فال سال و ماه و ثانيه و طالع‌بيني آنگولايي و اتيوپيايي و عكس‌هاي سكسي از خوانندگان و هنرپيشگان محبوب ايراني و خارجي و كلي مطالب خفن با جوك‌هاي جديد داريم. به ما سر بزنين وگرنه نصف عمرتون فناست. آدرس ما دبليو دبليو دبليو خرچسونه دات كام

■جاروي شكسته
آقاي نويسنده! شما همون شوهر فرنگيس خانوم نيستي؟ چشم ما روشن! حالا دور از چشم اون تو اينترنت افتادي به يللي تللي خاطرات عشقيتو مي‌نويسي؟ اينو نمي‌دوني بدون: فرنگيس مثل خواهرمه. اگه اون پتياره‌اي كه مي‌خواد خونه‌ي خواهرمو خراب كنه گير بيارم مي‌دونم چيكارش كنم. تو هم باش تا صبح دولتت بدمد

■نقطه ته خط
اميدوارم به دوست دخترت برسي، فقط تو خيابون مواظب ماشينا باشين اين‌ور اون‌ور رو خوب نگاه كنين. مخصوصاً الگانساي فلاشردار


ديروز دوست دخترم را در خيابان ديدم... ماشاالله چه دختر شيرين و باادبي بود. بعد از دور برايمان دست تكان داد: سلام مليحه، سلام عمو! بعد دست مليحه و او را گرفتم و آنها را به آن طرف خيابان بردم كه مهدكودك‌شان بود. با ديدن آنها كه خوشحال و خندان وارد مهدكودك شدند به اين فكر افتادم كه هي هي... عمر چه زود مي‌گذرد، بچه‌ها بزرگ مي‌شوند. انگار همين ديروز بود كه با فرنگيس تصميم گرفتيم بچه‌دار شويم. مليحه هم بزرگ مي‌شود و ما هم پير مي‌شويم. به قول حافظ: بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين...هي هي
نويسنده وبلاگ اينها را تايپ كرد و پس از آن‌لاين شدن وارد وبلاگش شد تا آن را پست كند. با ديدن كامنت‌ها در جا خشكش زد
از وبلاگ" نقطه ته خط"(نگاه طنز ناصر خالدیان به جامعه،فرهنگ و رسانه ها
سندرم حاد توهم وبلاگ نویسیچیست؟
سندرم حاد توهم وبلاگ نویسی یا ساوزنوعی بیماری واگیردار است که به راحتی ممکن است هر وبلاگ نویسی را مبتلا کند. این بیماری که تا پیش از این به ندرت و آن هم در میان برخی از وبلاگر های پر سن و سال تر دیده می شد، با یک جهش ژنتیکی در کل اکوسیستم وبلاگستان شیوع یافته و نمونه های فراوانی از ابتلای به آن نه فقط در میان وبلاگر های پرسابقه بلکه حتی تا در میان وبلاگرهایی با سابقه چند ماهه نیز مشاهده شده است. از آنجایی که بهترین شیوه با شیوع این نوع بیماری های خطرناک و به شدت واگیر دار اطلاع رسانی عمومی است، علایم بیماری و برخی از راهکارهای مبارزه با آن از این طریق به اطلاع می رسد
ساوز چیست؟
یا سندرم حاد توهم وبلاگ نویسی، نوعی بیماری است که در بین وبلاگ نویسان شیوع می یابد و باعث بروز اختلالاتی در افکار و اعمال مبتلایان می شود. وبلاگ نویس مبتلا به این سندرم، دچار خودبزرگ بینی شدیدی شده و حالاتی خدای گونه از خود بروز می دهد. "احساس مالکیت" در بیمار به شدت تقویت شده بطوریکه علاوه بر بروز واکنش های بسیار شدید در خصوص وبلاگ خود، نسبت به فضای وبلاگستان نیز دچار نوعی حس پدرخواندگی می شود. بیمار مبتلا به ساوز، احساس می کند که جزئیات افکار و حتی روابط شخصی وی، برای مخاطبان وبلاگش اهمیت حیاتی دارد و در نتیجه علی رغم احساسات خدای گونگی اش، تلاش طاقت فرسایی را برای رفع این نقیصه بکار برده و ضمنا از این طریق به ارائه نوعی الگوی کامل و دقیق از خود به دیگران اهتمام می ورزد
بیمار به همان میزان که در مقابل انتقاد تک و پراکنده غیر قابل نفوذ می نمایاند و حالت تهاجمی به خود می گیرد، در مقابل انتقادات حجیم و متعدد، رفتارهای پارانویایی از خود بروز می دهد و به خاطر توهم و سوظن شدید حالات انفعالی از خود نشان می دهد. هرگونه تایید و تمجید از وبلاگ بیمار، وی را دچار خودبرتربینی بیشتری می کند و هر گونه انتقاد و یا حتی کم توجهی، حس بدبینی پارانویایی بیمار را تقویت کرده و وی را از توهم سوقصد دیگران به وبلاگ خود مطمئن می سازد
کلیه نشانگاه و پالس هایی که اصولا بازخورد جایگاه و کنش وبلاگر و وبلاگش است، به صورت تحریف شده به وی می رسد و این عامل به علاوه اصرار بیمار بر نتیجه گیری های دلخواه خود از حقایق موجود، نوعی اسکیزوفرنی را در وی به وجود می آورد
علایم شناخت بیمار مبتلا به ساوز
عدم تماس با بیماران مبتلا به ساوز ساده ترین و بهترین راه برای پیشگیری از ابتلا به این بیماری است که آن نیز مستلزم شناخت علایم این بیماری است. برخی از نشانه های ابتلا به سندرم حاد توهم وبلاگ نویسی (یا به اصطلاح بومی: متوهمین حاد وبلاگی) از این قرارند
یک متوهم وبلاگی
به ندرت برای دیگران کامنت می گذارد و چنانچه این کار را بکند، با نام خودش کامنت نمی گذارد
آی پی وبلاگ نویسانی که منتقد وی هستند رامسدود) می کند
شدیدا در کار نان قرص دادن و قرض گرفتنِ بین الوبلاگی متبحر است، منتها دایره دوستانِ نانی را وسیع نمی گیرد و صرفا با چند نفر حاضر است دست به چنین معامله هایی بزند
هر زمان که اراده کند و به هر دلیلی که صلاح بداند، هر بلایی که دلش بخواهد روی بخش کامنتهای وبلاگش و نظرات خوانندگان اعمال می کند. مثلا بخش کامنت برای وبلاگش نمی گذارد، یا می گذارد اما هر موقع که اراده کند آن را می بندد، یا هر کامنتی را که صلاح بداند منتشر می کند
روزی چهل بار نام خود و وبلاگش را سرچ می کند و تمامی مطالبی را که درباره او نوشته شده یا صرفا در آنجا نامی از وی برده شده را می داند و به سرعت واکنش نشان می دهد
به طور پیوسته و به موازات وبلاگ نویسی اش، در حال صدور رهنمودهایی در باب اخلاق وبلاگ نویسی، رسم الخط وبلاگ نویسی، شیوه نگارش و... است
عارش می آید مستقیم و شفاف درباره وبلاگ نویسانی که منتقد هستند و یا صرفا هم عقیده نیستند بنویسد. ضمنا آنقدر گذشت ندارد که این قبیل خبط(!)ها را نادیده بگیرد و در مواقع لزوم(که زیاد هم پیش می آید) با نیش و کنایه در مورد موضوعی می نویسد و صرفا "به عنوان مثال" به قربانی اشاره می کند
در مقابل هر نوع کم اعتنایی ای، نظیر دعوت نشدن به همایش ها، نشست ها و داوری های و کلا هر برنامه ای که نوعی با وبلاگ و وبلاگ نویسی و فضای سایبر مرتبط باشد، واکنش هایی به شکل تهمت زنی، تمسخر و ناسزاگویی بروز می دهد
از بخش لینکدونی و نیز بلاگ چرخان وبلاگ خود به عنوان اهرم قدرت استفاده می کند و بسته به مثبت یا منفی بودن ابراز نظرات سایروبلاگ نویسان با درج یا حذف لینک آنها واکنش سریع نشان می دهد
بسته به نوع دلبستگی به مقولاتی که به آنها علاقه مند است (مثلا ادبیات، سیاست، فرهنگ و...) به اتکای فعالیت وبلاگی، خود را در آن مقوله صاحب نظر می داند و بعد از هر یادداشتی، منتظر اثرات سریع رهنمودها و نظرات خود در سطح جامعه و حکومت می ماند

پیشگیری و درمان ساوز
متاسفانه مداوای بیمارانی که دچار این سندروم می شوند بسیار مشکل است اما در مراحل مقدماتی مداوای آن ممکن و نسبتا ساده است. برای این کار بهترین کار آن است که افرادی که در معرض سندرم حاد توهم وبلاگ نویسی هستند، یعنی تمامی اهالی وبلاگستان، روش های شناخت و نیز درمان اولیه را بیاموزند. چنانچه شما وبلاگ نویس هستید و احساس می کنید برخی از حالات فوق را دارا می باشید، با انجام تمرین های زیر از سقوط خود به اوهام این سندرم حاد جلوگیری کنید
چنانچه رشد شمارنده وبلاگتان، شما را به این توهم انداخته که "چون وبلاگ شما در هر هفته چند برابر تیراژ یک کتاب مهم و عمیق خواننده دارد، پس مهم تر و عمیق تر است و خود شما هم از آن نویسنده، بالاتر تر و محبوب تر" ؛ با استفاده از یک فیلتر شکن، به یک وبلاگ پورنو بروید و قبل از آنکه چشم و ذهنتان مشغول بعضی چیزها بشود(!) سریعا شمارنده آن را باز کنید. در اینجا به آمار و اعدادی برخواهید خورد که شما را شگفت زده و هُشیار خواهد کرد
همچنین با استفاده از امکانات شمارنده تان، کلماتی را که بر اساس جستجوی آنها بسیاری از کاربران به وبلاگ شما وارد شده اند را مرور کنید.(این کار به خانم های جوان توصیه نمی شود
اگر تعداد زیاد کامنتهای وبلاگتان شما را متوهم کرده است، یک بار از یکی از دوستانتان خواهش کنید که بدون خواندن یکی از یادداشت های شما در وبلاگتان، کامنتهای آن یادداشت را بخواند و بعد از او بخواهید که محتوا یا حتی کلیت موضوع یادداشت را حدس بزند. (توصیه: این خواسته را از اعضای خانواده و همچنین دوستانی که در مورد کلمات رکیک باهاشان رودربایستی دارید هم نخواهید!) خواهید دید که حدسیات رفیقتان بخاطر وجود انواع کامنتهای بی ربط، تبلیغاتی، ناسزا ، خوش و بش، تقاضای تبادل لینک و کل کل های بچه گانه؛ خیلی حنده دار خواهد بود
همیشه سعی کنید که با دنیای خارج از وبلاگستان تماس لازم را داشته باشید. مثلا سعی کنید در بقالی سرکوچه یا در سلمانی یا آرایشگاه و خلاصه اینطور جاهایی که همیشه از هر دری سخنی می رود و عجیب ترین حرفها هم به راحتی هضم می شود، از وبلاگ صحبت کنید. اگر نفهمیدند وبلاگ چیست از رو نروید و بحث را به اینترنت بکشید و اگر مخاطبین باز هم دچار سوفهم بودند (مثلا فکر می کردند اینترنت همان چیزی است که چت است و عکس های داریوش اقبالی دارد و کنکور اعلام می شود!) بازهم خودتان را نبازید و بحث را به محتوای یکی از دغدغه های اخیر وبلاگستان ببرید، (مثلا هموفوبیا!) بعد نتیجه را خوب به خاطر بسپارید
اگر روزی روزگاری احساس کردید که وبلاگتان خیلی مشهور شده و از شدت شهرت و مورمورتان شد، بروید سر کوچه و به طور اتفاقی از ده رهگذر راجع به وبلاگستان بپرسید. خواهید دید که از 6 نفری که با نگاه عاقل اندر سفیه از کنار شده رد نشده اند، سه نفرشان وبلاگستان را کشوری آفریقایی و یک نفر کشوری متعلق به آسیای میانه می داند. از دو نفر باقیمانده یکی سوال را جور دیگری متوجه می شود و با تهدید و فحش رکیک، یا بالعکس لبخندی معنی دار و شماره تلفن- بسته به اینکه اهل کدام محل باشید!- موضوع را دنبال می کند و احتمالا فقط یک نفر می داند وبلاگستان چیست که او هم حتما شما را نمی شناسد! حالا همین سوال را در مورد یکی از مجریان دست چندم شبکه سه سیما یا رادیو ورزش بپرسید
با آرزوی سلامتی
سوالات خود درباره این بیماری را از این طریق با دکتر فرجامی در میان بگذارید و بدون درد و خونریزی پاسخ بگیریددر یاهو دات کام

از وبلاگ" باران در دهان نیمه باز"،نوشتۀ محمود فرجامی

تعطیلات تابستونی
عارضم به حضورتون که نبودیم یه مدتی! بابا شوما چی خیال کردین؟ خیال کردین جماعت زی زی ها حق ندارن مثه بقیه اقشار مقشار این جامعه برن تعطیلات تابستونی؟ آقایی که شوما باشی بالاخره این انجمنانجمن حمایت از مردان زن ذلیل) بالاخره یه توفیراتی داشت. خورشید به اسی یعنی اینجانب اجازه مجازه داد که بریم سفر! تعجب نکنید. این خوشید درسته که از جنس طایفه نسوانه ولی خیلی مرده! خولاصه آقا ما هم اولین کاری که کردیم رفتیم سراغ «حبیب سگدست» تا اون تریلی ماک دماغ دارشو به امانت بگیرم تا باهاش بریم سفر. آقاجون شوما سفر وقتی خیلی حال می ده که آدم پشت رل ماک بشینه و یه نوار جواد جونم بذاره و دبرو که رفتی! می گفتم که این «حبیب سگدست» یه تریلی داشت عروس!! قرمز جگری!! ماک دماغ دار! از شوما چه پنهون ما اون موقع که واسه خودمون کیابیایی داشتیم، حسابی چشمون دنبال این عروس خانم تپل مپل بود. یه دو سه باری هم خواستیم با برو بچ از دسش در بیاریم که دو سه تا از لوطیا واسطه شدند و نذاشتند. الغرض! آقا پرسون پرسون رفتیم سراغ حبیب که دیدیم ای دل غافل! حبیبم از دست رفته! سبیل مبیل رو تراشیده! ماک رو فروخته! جاش آژانس راه انداخته، با این ماشین سوسولیا! همین ها که بهش می گن پراید! گفتم حبیب ! تو دیگه چرا؟ گفت: ای خان پدر او چشای جادوش بسوزه که منو انداخت به این روز! اون موقع هی می گفت: آقا! من قربون اون هیبت پهلوونیت! همین که خر شدیم و گرفتیمش همچی موشی ازمون ساخت که نگو و نپرس! گفتیم: حبیب! تو که یه عروس داشتی به او سالاری! تو دیگه چرا گول این ضعیفه ها رو خوردی به آقایی که شوما باشی یه دو سه ساعتی نشستیم و به یاد گذشته اشک ریختیم و صفایی کردیم! بعدشم حبیب گفت: ای شرمندتم! من فقط همین پراید سوسولی رو دارم که بهت بدم! می دونم لایق وجود شوما نیست. گفتم: حبیبی! اون موقع که ما لایق ماک بودیم یال و کوپالی داشتیم. حالا همین هم از سر یه زی زی زیاده. جونم واستون بگه که بعد از جور شدن اتول، رفتم سراغ «اسد دارچینی». این اسد آقا سلمونی بر و بچ تو دروازه دولابه! یه صندلی داره که میذاره کنار خیابون و سر آدمو میزنه مشتی! از اونجایی که چایی دارچینم می ده، اسمشو گذاشتن: «اسد دارچینی». خولاصه گفتم: اسدجون، این ژل مل های کوفتی را که این خورشید مالونده رو سرما که باکلاس شیم، بشور و اون موهای فرفری خوشگل مارو دوباره احیاش کن! یه سبیل مشتی هم برامون کارسازی کن! دستش درد نکنه! جاتون خالی بود ببینید چی ساخت از ما! ماه! بیست! برگشتیم به دوران اوج! خولاصه! تیپ میپ که میزون شد، راه افتادیم به سفر. یه کلکسیون کاملم از نوارای جواد جونم ورداشتم: من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونه مو کردی ویرون! خونه مو کردی ویرون
حالا مسیر کوجاست؟ اردبیل و سرعین! جایی که هنوز مرداش مردن! جایی که هنوز بیوک آقا که میاد ضعیفه ها خودشونو قایم می کونن. عارضم به حضورتون که تو راه صفایی کردیم! شعرهای اخلاقی - اجتماعی عزیز دلم جواد یساری! با ویراژ و تخته گاز رفتن تو جاده که چفت و جور بشه، چی میشه! الغرض ! رسیدیم به سرعین! بعد از اتراق متراق، گفتیم بریم یه تنی به آب بزنیم صفایی بکنیم و مردم هم از دیدن هیکل میکل میزون ما فیض ببرن! رفتم سراغ استخل «گاو میش گلی» یا به فارسیش «استخل گاومیش ها» که دیدیم ای دل غافل! نوشته تا ظهر مخصوصه طایفه نسوانه! این بود که مجبور شدیم بریم یکی از این استخل های جدید!! اه اه ! حالم به هم خورد ! همه جا کاشی و سرامیک! سونا و جکوزی! خولاصه همه چی پاستوریزه و سوسولی! اصن حال نداد! اما عوضش بعد از ظهر اومدم گاومیش گلی! آخ جون! یه آب خفنی داشت که نگو و نپرس! روشو که نیگا می کردی، عینهو سوپ، یه لایه چربی شناور بود! مصیبت هایی هم که تو آب غوطه ور بودن، مرد!! تا وارد شدم به جون شوما یه سکوت مشتی فضا مضارو دربر گرفت. بعد یهو داش مشتای غیور شروع کردن بفرما زدن که: «بیور گزل» (یعنی بفرما سالار!!) خولاصه حالی داد که نپرس
از وبلاگ" شوهر خورشید خانوم


طنز مناسبتی و موجی

در وبلاگستان،پاره ای از وبلاگها به تناسب رخدادهای سیاسی،اجتماعی یا جریانات ادبی - هنری یا ورزشی ایجاد شده اند.برای مثال،ویلاگ"انتخابات"در بلاگفا(که زیر لوگوی آن عبارت:"طنز تلخ"دیده می شود)به مناسبت انتخابات مجلس 1386 ایجاد شده است و همۀ پستهای آن به این امر اختصاص دارد.رویکرد وسیع و اقبال عمومی به یک فیلم یا سریال،زمینه ساز ایجاد وبلاگ های متعددی با محوریت و نام فیلم یا سریال مورد نظر شده است.وبلاگ های اینچنینی،پس از فرو کش کردن موج،و پایان یافتن ماجرا،تعطیل می شوند
انعکاس رخدادهای اینچنینی، در پستهای وبلاگها نیز متجلی است.به گونه ای که میزان تاثیر رخدادی بر اذهان عمومی را می توان از میزان اقبال بلاگرها به آن سنجید.موضوعات اختصاص یافته به مسایل هنری -فرهنگی و سینمایی روز،به علت آزادی در بیان و توان برخورد سریع با سوژه،از پربیننده ترین مطالب وبلاگستان به شمار می آیند.از جمله موضوعاتی که در سال1386 پیرامون آن بسیار گفتند و شنیدند،پدیدۀ"یانگوم"بود . به عنوان نمونه،طنزی در این مورد نقل می شود

بانو یانگوم

بانو یانگوم به ایران می آید.خوب خدا را شاکریم که همه مشکلات کشور حل شده و فقط مونده یانگوم جان که محبوبیت او این روزها در ایران سر به فلک گذاشته, لطف کرده و قدم بر تخم چشمهای ما گذاشته و به ایران تشریف فرما بشوند.من نمیدونم این نشریات جوات کشنده ایرانی چطوری این همه موضوع بکر و دست نخورده داخل کشورمون مثل مهدی سلوکی, گلزار ویا حتی نکبت واحدی را بیخیال شدند و فرت فرت رفتند چسبیدند به این خانم که مثل هووی اوشین می مونه.تو گوگل که کلمه ایران را جستجو می کنی بیشتر از هر عبارتی میرسی به جواهری در قصر(نام مستعار یانگوم!)بعد هم هر دو سه روز یه بار هم یه حالی بهمون میدند و یه شماره موبایل یا تلفن ثابتی از این بانو بهمون میدند تا یه موقع خدای ناکرده تو فاز دپرسیون نریم و بتونیم هر روز صدای گرم و دلنشین ایشون را به زبان ساده و شیوای کره ای بشنویم.آخه بی انصافا تا کی شرق زدگی؟!چشمهایتان را برید بشورید ,مگر مهناز افشار چه کم دارد از بانو یانگوم؟
از این اراجیف که بگذریم بریم سراغ اصل مطلب که من نه از این خانم نه از سریالش اصلا خاطره خوبی ندارم.چرا؟الان خدمتتون می عرضم.یه بارکه طبق معمول از فرط بیکاری و دربدری داشتم تو اینترنت ول می تابیدم به ناگاه چشمم بر یک تبلیغ در قطع و اندازه های برج میلاد افتاد که آی بدوسریال بدون سانسورجواهری در قصر رسید!یانگوم بدون هیچ گونه محدودیت صدا و سیمای جمهوری اسلامی!صحنه هایی از بی ناموسی یانگوم!استریپتیز یانگوم!فقر و فحشا و یانگوم!همراه با زیرنویس فارسی دری و سلیس برای تقویت زبان فارسی
من هم که هنوز که هنوزه این نفس اماره لعنتی داره روی این نفس خوبه سواری می کنه بدون اینکه اصلا بدونم جواهری در قصر چیه یا یانگوم دیگه چه جور جونوریه, هر چی پول تو دوره خانمانسوز دانشجویی برای خرید خونه جمع کرده بودم دادم تا بتونم یانگوم و حواشی اون!را تماشا کنم. آخ آخ نمک رو زخمم نپاشید که هر وقت دارم این قسمت خاطره را تعریف می کنم بو سوزم بلند میشه!اون فلان فلان شده ای که این سریال را به من غالب کرد (که به شخصه سلام ویژه و مخصوصی خدمت عمه ایشان دارم )از هر چی تهرونی خالی بند که تو عمرم دیدم خالی بندتر بود!اولا متاسفانه زیر نویس فارسی نداشت که باعث شد علاوه بر صدمات روحی متعددی که بابت عدم تقویت زبان فارسی به من وارد بشه به اندازه گاو(بقره)از این سریال حالیم نشه!هر چند نباید از حق بگذریم که مزیت هایی مانند فراگیری زبان شیرین کره ای را به همراه داشت!دوم اینکه من برای اینکه هیچ کدام از مفاهیم!! از دستم در نره کل ۳۶۰۰۰ ساعت این سریال را با سرعت آهسته طی نصف سال قمری یک هفته هجری شمسی نگاه کردم!کلیات سریال مثل برنامه به خانه بر می گردیم بود!یا تو آشپزخونه بودند یا داشتند می خوردند یا داشتند بحث می کردند فردا چی بخوریم(خدایی تو عمرم کره ای اینقدر پرخور ندیده بودم)بعد نمی دونم چی چی شد که به این نتیجه رسیدند که آشپزی فایده نداره و یک ماهه شدن پزشک! (بعد ما خنگا رو بگو که مجبوریم هفت سال پزشکی بخونیم!)و کلا تا آخر سریال مثل میو میو شغل عوض می کردند
نکته مهمی که تا آخر سریال ذهن منو مشغول کرده بود این بود که یانگوم اولا مرد یا زنه بعدش هم اگه زنه کدومشونه؟!نزدیک به یک ملیون زن به بهانه های مختلف تو این سریال در حال رفت و آمد بودند که همشون بانو بودند!یکیشون که من فکر می کردم یانگومه وسط سریال به رحمت ایزدی پیوست که من هم غمگین از این که هیچ کدام از وعده های داده شده در هنگام فروش سریال!رخ نداده مونده بودم که ادامه سریالو با چه انگیزه ای نگاه کنم که در ادامه متوجه شدم یانگوم یکی دیگه است و من با سرمستی فراوان از این کشف دنباله سریال را با سرعت بسیارآهسته تر از قبل و با دقت فراوان تری نگاه کردم!ولی با کمال تاسف این موشکافی دقیق من هم هیچ حاصلی نداشت و من این آرزو را با خودم به گور خواهم برد!فقط در یه صحنه یه مرده و زنه همدیگه را در کمال متانت و آرامش بغل کردند که در تماسی که با صدا و سیما داشتم متوجه شدم این صحنه از دست اونا در رفته و برای عموم هموطنان عزیز پخش شده است
نتیجه اخلاقی:هر وقت خواستی بری لوح فشرده بد بد بخری, مثل بچه آدم برو از میدون انقلاب بخر
نتیجه پزشکی:سر انتخاب رشته کنکور ,باید پزشکی کره را زودتر از پزشکی تهران می زدم
از وبلاگ" طنز متفاوت
طنز اجتماعی
بسیاری از پستهای طنزآمیز وبلاگها را مضامین اجتماعی تشکیل می دهد که با قالبهای گوناگون اعم از روزنوشت ،شعر،نثر کلاسیک ودیگر قالبهای موجود و ممکن ارائه می شود.هنجارگریزی و فرارفتن از خط قرمزهای موجود در ارائۀ نظرات و به کار گیری واژگان،ویژگی بسیاری از مطالب طنز اجتماعی در وبلاگستان است.با این حال،این امر به تناسب نوع نگاه و دید نویسندگان،متفاوت است . گاهی مطلب به علت تقید اخلاقی ،سیاسی و یا فکری نویسنده،چارچوب رسانه های رسمی را دارد.با این حال،مطالبی که به موضوعات اجتماعی روز اختصاص دارند،به خاطر دربرگیری بالای سوژه ،از پرخواننده ترین آثار طنز وبلاگی به شمار می آیند
نمونه هایی از آثار طنز وبلاگی که در مورد موضوعات روز و یا مسایل اجتماعی نوشته شده است

 
خیلی خطرناکه حسن
  
 وزیر کشور:"باید ازدواج موقت با جسارت در کشور ترویج داده شود
اسلام نسبت به نیاز جوان 15 ساله بی تفاوت نیست

حسنی یه روز اومد از مدرسه... با لب و لوچۀ آویزون نشست
انگاری که کشتی اش غرق شده... یا که بابا ننه رو داده زدست

مادرش گفت حسن خاک تو گورم.... چی به روزت اومده ؟راست بگو
لبو لوچت چرا اینجوری شده؟.... این خودش برام معماست، بگو

حسنی آهی کشید از ته دل:.... پدر عشق بسوزه به خدا
شده ام عاشق اون دختری که.... تازگی ها شده همسایۀ ما

ننه اش دوبامبی زد توی سر ش.... بچه و این غلطا خاک تو سرم
آخه این حرفو کی باور می کنه.... به ای زودی شده عاشق پسرم

دختر همسایه هم ده سالشه... پسر بی چشم و روی بی حیا
جون عمّت تازه پونزه سالته.... تو کجا حالا و عاشقی کجا

نبینم بری به دنبال دلت.... ایکارا خیلی خطرناکه حسن
عشق و عاشقی در ایدورو زمون....مثل کبریت و در باکه حسن

حسنی گوشش به این حرف ننه.... گوییا اصلا بدهکار نبود
آخه طفلک دیگه عاشق شده بود.... پس ای حرفا به جز آزار نبود

حسنی گفت ننه ، حتی وزیر... دیگه درد دل ما رو می دونه
واسۀ همین زیر گوش ما ها.... قصۀ شیرین صیغه می خونه

اگه میخوای که نیفتم به گناه.... دختره رو، برا من صیغه بکن
برای حجلۀ این تازه عروس.... وسط اتاقمون تیغه بکن

ننه این حرفا که از حسن شنید.... سبز شد روی سرش یک دو تا شاخ
دس گذاش روقلب و رو به قبله شد.... دیگه حتی نتونس بگه یه آخ

گفت"جاوید " منم مثل حسن.... لب و لوچم داره آویزون میشه
نمیدونم شامل حال منم.... حرفای وزیر مهربون می شه؟

از وبلاگ" آوای خیال"،نوشته محمد جاوید

منو اره نکنین
به دنبال کشف 41 کیلو مواد مخدر در کپسول پژوی گاز سوز(روزنامه قدس22/1/87)مالک ماشین فوق ضمن ابراز بی اطلاعی از وجود مواد مخدر در کپسول پژو ادعا کرد که این مواد مخدر متعلق به خود خودرو بوده و وسیله نقلیه به دام بلای خانمانسوز اعتیاد افتاده است.مالک این خودرو ضمن تاکید بر اینکه معتاد بیمار است و مجرم نیست بیان داشت:"چند وقتی می شد که احساس می کردم این خودرو دیگه خودروی سابق نیست.مخصوصا این آخرا به روغن سوزی افتاده بود.وقتی هم که می رفت روغن ترمزش رو عوض کنه خیلی طول می کشید،به پاکیزگی اش اهمیت نمی داد و باید به زور می بردمش کارواش،در ضمن زود زود پنچر می شد که حالا می فهمم به خاطر تزریق مواد مخدر به لاستیکاش بوده
خودروی مذکور در پاسخ به این سوال که چطور به دام اعتیاد افتادید؟آهی سیاه از اگزوزش ول داد و گفت:"رفیق ناباب!یک روز که بی بنزین کنار خیابان مانده بودم و کارت سوختم هم تمام شده بود،منتظر بودم یکی بیاد منو بکسل کنه که یه دفعه سر و کله یک پیکان پیدا شد.ازم پرسید چرا بنزین آزاد نمی زنی؟که بهش گفتم:پولش رو ندارم.اون هم خنده ای شیطانی کرد و گفت بیا سی-ان-جی بزن حالش رو ببر،دیگه هر جا دلت بخواد می تونی بری،بهش گفتم که شنیدم شتابم میاد پایین،موتورم خشک کار می کنه و شاید منفجر بشم،اونم گفت که همه این حرفها مزخرفه و خودش دو سه ساله گاز مصرف می کنه و هیچ مشکلی هم نداره،خام حرف هاش شدم،راستش اوایلش خوب بود،دیگه بدون ترس از اینکه بنزین کم بیارم از صبح تا شب تو جاده ها ویراژ می دادم،اما کم کم موتورم قاط زد،سه کار می کردم،دیگه اون شتاب قبل رو نداشتم،کار به جایی کشیده بود که هر روز باید فیلتر هوام رو عوض می کردم
این خودرو آه سیاه رنگ دیگری از اگزوزش بیرون فرستاد و ادامه داد:"خانومم یک 405 بود،یک روز با مامانش اینا قرار گذاشتیم بریم جاده کلات،اون روز تازه فهمیدم گاز با من چه کار کرده،توی سر بالایی ها کم می آوردم،اون بیچاره ها هر سی چهل کیلومتر متوقف می شدند و نیم ساعت منتظر می موندند تا من بهشون برسم،به روم نیاوردن اما از چراغایی که بهم می دادن،معلوم بود فهمیدن چه بلایی سر خودم آوردم،فردای اون روز تلخ ترین حادثه عمرم اتفاق افتاد،خانومم درهاش رو روی خودش قفل کرد و خودش رو به آتیش کشید،هیچی ازش نموند حتی لاشه ش رو به عنوان خودروی فرسوده ازم قبول نکردن،در نتیجه نتونستم وام بگیرم و دوباره ازدواج کنم
این خودرو قطرات اشکش را با برف پاک کن از روی شیشه اش پاک کرد و ادامه داد:"بعد از آتیش گرفتن همسرم فشارهای روحی ام بیشتر شد،خیلی عذاب وجدان داشتم،از خودم بدم می اومد،می خواستم از دست گاز راحت بشم،اما ناگهان به خودم اومدم که گرفتار مواد مخدر شده بودم،با این تصمیم اشتباه از چاله دراومدم و به چاه افتادم
خودروی مذکور در حالی که این بار اشک در چراغ هایش جمع شده بود گفت:"تو رو خدا بهشون بگید منو اره نکنن،من رو بفرستین یه مکانیکی،قول میدم ترک کنم
در پایان و برای آنکه گزارشمان دارای پیام اخلاقی باشد از آقای "نصیحت کارشناسیان" خواستیم چند جمله ای برای ما صحبت کنند،که ایشان ضمن ابراز تاسف از بروز چنین موارد تلخی خطاب به تمام مالکان خودرو گفتند:"لطفا در برابر تغییر حالات و روحیات خودروهای خود حساس باشید،زیرا اعتیاد این روزها پیر و جوان و دانش آموز و انسان و خودرو و درخت و دیوار نمی شناسد و هیچ کس از خطر افتادن در این دام مصون نیست،حتی خودروی شما
از وبلاگ" تنظ نوشته های ارژنگ حاتمی
بنگاه شادمانی

امام جمعه موقت قم گفت: كشور نيازمند مراكزي جهت انتخاب همسر براي دختران و پسران جوان است

فرض کنيد شما مجرد هستيد و برای پيدا کردن همسر مناسب به يکی از اين بنگاههای زوج يابی مراجعه ميکنيد

بنگاهدار- فرمايشی بود؟
ببخشيد آقا. ميخوام ازدواج کنم. دنبال همسر خوب ميگردم
بنگاهدار- چندتا میخوای؟
علی الحساب یکی. ارزون حساب کنید مشتری بشیم
بنگاهدار- خيالتون تخت تخت باشه. جنسهای ما حرف نداره. آکبند آکبنده
لطفا يکی از اون قلمیهاشو واسم سوا کنين
بنگاهدار- نخير نميشه. ما جنس رو در هم ميفروشيم. نميشه سوا کنين
آخه من خیکی و خپلاش را دوست ندارم. گرانتر حساب کنيد ولی بگذاريد سوا کنم
بنگاه دار- يکی دارم مثل عروسکه. يه خانم دکتره. هيچ کار نکرده. فقط ميرفته مطب و میآمده خونه. والسلام. همه چيزش سالمه. نه خوردگی داره٬ نه تصادفی٬ نه عيب و ايراد فنی. نرم و جاداره
دماغش رو عمل کرده؟
بنگاهدار- نه به جان شما. فابريک فابريکه. دماغ داره اندازه خرطوم فيل. الان چند تا طالب داره که ما را کچل کردند از بس تلفن ميزنند. بجنب. زود تصمیم بگیر. این جنس تو بازار نمیمونه
خوشگله؟ با کلاسه؟ اخلاقش چجوره؟
بنگاهدار- خیالت تخت باشه. همه چیزش رو گارانتی میکنیم. اصلا اگر راضی نبودی بیار مال خودم
خب.... اگه اینجوره بدین ببرم
بنگاهدار- مبارک باشه. خیرش رو ببینید
آهای اصغر! برو از توی انبار اون شمسی دندون طلا رو بردار بیار بده خدمت آقا
از وبلاگ" ملاحسنی در کانادا

فرهنگیان در اولویت سوم دریافت سهام عدالت هستند-جراید
فرض می کنیم
مثلا ده سال گذشته است
ادبیات شیرین فارسی،پیشرفت کرده و شیرین تر شده است
با این فروض با فرزند یکی از فرهنگیان مصاحبه ای آهنگین انجام داده ایم
 اینها چیه؟
 سهامه
 مال کیه؟
 بابامه
 بابات چیکارس؟
 فرهنگی
 تدریس می کنه؟
 بله،به چه قشنگی
 بابات چی داره؟
 یه عالمه پول داره
 چیکارشون می کنه؟
 نصفش سفر خارجه
بقیه شو می ریزه توی سطل زباله
خوب ما پیشاپیش از فرهنگیان عزیز که پولاشونو توی خیابون نمی ریزند و توی سطل آشغال می اندازند تشکر می کنیم
از وبلاگ" پارازیت"،نوشته مهدی محمدی

صبحدم چون لاله برگی در چمن افتاده بود
اسکناسی سبز و آبی بر ثـمـن افـتاده بود
به وجدان زیر لب: خـم شـدم برداشتم، گفتم
احتمالا از شکاف جیب من افتاده بود
مصراع اول از مرحوم رهی معیری است

از وبلاگ" خاگینه" نوشته محمد رازقی
برخورد از نوع دوم

برخوردها مسبّب حذف خلاف شد؟! يعني كه دشنه و قمه، كلا غلاف شد؟
گفتند كه: اراذل بي‌رحم پايتخت نام و نشان منزل‌شان انكشاف شد
آغاز شد شب و عمليات، توامان بر نحوه‌ي مواجهه نيز ائتلاف شد
آمد يگان ويژه و گردن كلفت‌ها شد حال‌شان گرفته، چو وقت مصاف شد
يك عده از اراذل معروف مايه‌دار چون برق اين خبر بهشان تلگراف شد
بايد چه كرد؟! دست تغابن به سر زدند مابين لات‌هاي محل اختلاف شد
آن عده‌‌شان كه مختصري عقل داشتند تصميم‌شان فرار به اقصاي خواف شد‌
هركس گريخت يك طرف و جاهل محل مشغول پاك كردن اطراف ناف شد
آن يك به چاك جاده زد و نيمه شب گريخت و اين يك به كوه رفت و به بالاي قاف شد
سوراخ موش را دو سه ميليون تومان خريد بهر نجات خويش، فرو در شكاف شد
و آن گنده‌لات يكه‌بزن كاو نزد به چاك شد جلب آن زمان كه به زير لحاف شد
پالان به‌دوش و پاي برهنه، ميان شهر پالانش البته مدل دست‌باف شد
بر گردنش حمايلي از آفتابه داشت چون سينه‌ريز بود و بهايش گزاف شد
آب زلال داخل آن آفتابه بود عُق زد ز بس، نهايتا آبش مضاف شد
وقتي رسيد پاي چلاقش به محكمه لب باز كرد و پر ورق اعتراف شد
البت(!) به سادگي كه نمي‌كرد اعتراف تغيير رأي داد چو باتوم شياف شد
فحش و فضيحت و تس و تيپا جواب داد هرچه شرور بود، بري ز انحراف شد
هركس مخلّ امنيّّت اجتماع بود آدم شد و دهن مهنش(!) صاف صاف شد
گشتند تار و مار اراذل، شبيه سوسك و اين حمله هم ملقب به "پيف‌پاف" شد

حجم خلاف و جرم پس از ختم طرح فوق كمتر نشد كه هيچ، دوچندان اضافه شد

 ضمنا اگر مايل بوديد در همين راستا مجددا بخوانيد: برخورد از نوع اول ، یک جور قند مكرر (كه با لهجه‌اش مي‌شود گند مكرر
از وبلاگ" مرد رند(تحفه طنز
 آبی پسر- آبي پدر
پسر پرسيد: بابا آبي چه رنگيه؟
پدر جواب داد: آبي به رنگ آسمون ديگه
پسر گفت: يعني رنگ اين شلواري كه پوشيدي؟
پدر تعجب كرد: ... اينكه خاكستري پسرم
پسر گفت: اما خودت گفتي رنگ آسمون
پدر گفت: خوب راست مي گي ... آبي رنگ درياست
پسر دوباره پرسيد: يعني رنگ اين پيرهني كه پوشيدي ؟
پدر جا خورد: نه بابا اين كه سبز لجنيه
پسر گفت: اما خودت گفتي رنگ دريا
پدر از كوره در رفت: بابا آبي رنگ چادر مامان بزرگ ... رنگ لباس استقلال ... رنگ 206 همسايه، رنگ جلد دفتر نقاشيت، زنگِ ج
پسر جواب داد: اي بابا ! از اول بگو رنگ شورت جنيفر لوپز كنسرت سال 99 اش تو ميامي ديگه
از وبلاگ" این یک سیب سرخ است

اکس پارتی

پریشبا رفته بودیم

با بروبچ به مهمونی

یه جا که هر چی تو دلت

می خواست می شد بترکونی


پریشبا رفته بودیم

یه پارتی ناز و مامان

یه جایی که با دوبس و دوبس

هر کی می خورد تکان تکان


همونجا بود که کامی جون

اومد با یک تیپ خفن

یه قرصی انداخت بالا و

یه دونه هم داد واسه من


اول کار که خوردمش

قرصه چه فازی داشت می داد

تو جاده های هپروت

حاجیت چی گازی داشت می داد


من دیگه بت من بودم و

کامی سوپرمن شده بود

مشت می زدیم به همدیگه

مشتامون آهن شده بود

دلم می خواست پربگیرم

برم تو اوج آسمون

لپای ماهو بکشم

بیارمش تو خونمون


به قصد پرواز دوتایی

از روی ایوون پریدیم

الان کنار پنجره

بخش سوانح خوابیدیم

رفته تو گچ دو دست من

له شده کامی گردنش

من دو تا پام شکسته و

کامی شکسته باسنش
از وبلاگ" طنزسرایه های گاز اشک آور"،نوشتۀ مجید رحمانی صانع

سیمو نکش برادر

از صد و ده به صد...اِ...اِش ...برادر
داری صدامو...صد و شش...برادر؟

صدای تو نمی رسه به گوشم
تکون نخور،سیمو نکش برادر

سیمو نکش...سیمو نکش شعار نیست
حقیقته مثل شپش برادر

می گم تکون نخور،بی سیم که داری
آنتنتو بالا بکش برادر

مورد یک خواهر زن رییسه
حل شده دیگه مشکلش برادر

مورد دو که موهای دم اسبیش
بسته شده با ده تا کش برادر

عروس بوده تو راه آرایشگاه
گرفتنش...پس وللش برادر

مورد سه که خیلی شُل حجاب بود
که بود چشاش مثل فلش برادر

سفارشه...بازیگر سینماست
نذار بمونی تو کَفِش برادر

مورد بعدی که به ما می خندید
چی می گفتی زیر لب بهش برادر؟

رنگ موهاش بدون نبود طبیعی
رنگی شده با زور مِش ...برادر

مورد آخر که زبون دراز بود
بگو که زندانو بچش برادر

صدا میاد یا باز ...دو..دوم..دا..دات...کام
بگو...بزن..فش...فش و فش ...برادر
از وبلاگ" طنزهای زهرا دُرٌی

پیام های بازرگانی

به نام خدا ، قلي قلي پور هستم ، در آزمون سراسري سال ۱۴۸۶ در رشته رياضي ، موفق شدم رتبه اول را در سطح کشورکسب نمايم
من از سال اول دبستان
از ساعت ۸ تا ۱۰ صبح در کلاس هاي کانون توت فرنگي آمرزش شرکت مي کردم
از ۱۰ تا ۱۲ ، کتابهاي گروه آموزشي گندم کار رو مطالعه مي کردم
از ۱۲ تا ۲در کلاس هاي تقويتي توقيفيان حضور داشتم
از ۲ تا ۴ در تست هاي بوز اينه 2 مشغول تست زدن بودم
از ۴ تا ۶ ، مجموعه کتاب هاي گذشتگان رو مي خوندم
از ۶ تا ۸ ، در کلاس هاي آموزشگاه علوئي شرکت مي کردم
از ۸ تا ۱۰ ، در تست هاي مرحله اي و جامع سازمان رنجش مشغول تست زدن بودم
از ۱۰ تا ۱۲ هم در حال مطالعه کتاب هاي عميق انديشان بودم
از ۱۲ تا ۲، کمي ، کتابهاي ماشور دانش رو مي خوندم
از ۲ تا ۴ هم اختصاص به خواندن کتب زجر آزمون داشت
از ۴ تا ۶ از کتاب هاي انديشه بازان استفاده مي کردم
از ۶ تا ۸ را هم اختصاص دادم به خوردن صبحانه ، نهار و شام بصورت يکجا و استراحت روزانه ، ورزش و تفريحات سالم و از همه مهمتر ، مطالعه ماهنامه طنز بچه مشد
اميدوارم شما نيز با شرکت در کلاس هاي فوق و خواندن کتب مذکور ، بتوانيد در آزمون سراسري سال آينده با رتبه هاي بالا قبول شويد
از وبلاگ" طنز نوشته های سعید ترشیزی

یک مقولۀ لعنتی
هر گونه تفسیر سیاسی از این متن کج فهمی
وکج اندیشی خواننده را می رساند
واقعا مستراح چیز عجیبی است. حالا چرا این اسم را برایش گذاشته اند، هیچ کس نمی داند ولی حتما همه آن را با عمق جان درک کرده اند. مستراح از آن مقوله هاست که تعریفی نیست و بیشتر توصیفی است. البته عده ای پا را فراتر گذاشته اند و مدعی هستند که مقوله ای است شهودی و دست یابی به ذات آن امری است لاممکن. به عدد نفوس خلق می توان برایش شهودی داشت. به هر ترتیب صحبت از آن در میان خلق امری بد است ولی انکارش هم مجدد لا ممکن است. هر طیف آدمی چه راست، چه چپ، چه محافظه کار، روشنفکر، فیلسوف، عالم، هنرمند، قشر مرفه، قشر آسیب پذیر و الی ماشاالله در این امر متفق القول اند و از کمتر مواردی است که اختلاف در آن به حداقل می رسد. حالا ممکن است شکلش کمی فرق کند ولی در اصلش هیچ مناقشه ای نیست. همه این ها به کنار ولی همین مکان، گاهی آدم را کفری می کند و مجبورش می کند که لعن و نفرین کند، خودش را و باعث و بانی اش را
لعنت به مستراحی که برچسب قرمز و آبی شیرش برعکس خورده باشد
لعنت به مستراحی که سوسک ها بدون اطلاع و هماهنگی سرشان را از چاه بیرون بیاورند
لعنت به مستراحی که مرکز کانونی تحدّب کاسه اش روی صورت آدم باشد
لعنت به مستراحی که قبل از نشستن کسی درش را بزند
لعنت به مستراحی که آبش برود و آفتابه اش خالی باشد
لعنت به مستراحی که پشت درش نوشته باشند: «لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان ب
لعنت به مستراحی که صدا را 56 مرتبه اکو کند
لعنت به مستراحی که شیلنگش از هفت جا سوراخ شده باشد
لعنت به مستراحی که سر شیلنگش همیشه توی چاهش افتاده باشد
لعنت به مستراحی که فاصله کاسه اش از دیوار پشتی فقط یک سانت باشد
لعنت به مستراحی که فشار شیر آبش مثل شیر سماور است
لعنت به مستراحی که بدون آن بنی بشر هیچ چی نیست
از وبلاگ "حال نامه" نوشته حامد تاملی


طنزها یا وبلاگهایی که با محوریت یک شخصیت،کتاب،فیلم و یا نشریۀمعروف یا محبوب راه اندازی می شوند و محور مطالب وبلاگ را موضوع آن تشکیل می دهد
استفاده از شخصیت های محبوب نوشته های طنز یا نشریات طنز را می توان در همین رده گنجانید.وبلاگهای متعددی با نام هایی مثل:"بچه ها گل آقا"،"گل آقا"،"حاجی گل آقا"،"طرفداران گل آقا"،"یادنامۀ کیومرث صابری فومنی(قب)"،"گل "آقا...زندگی و دیگر هیچ"،"گل آقایی ها"،"بچه ها گل آقا"،"ماهنامه گل آقا"،"فقط بچه ها گل آقا"،"گل آقا و زبا ن بسته ها"،"موسسه گل آقا"،"دیوید گل آقا" در وبلاگستان حضور دارند که ارتباط مستقیمی نیز با موسسۀگل آقا ندارند.وبلاگ"باغ گل آقا"در معرفی وبلاگ،نوشته است:"من این وبلاگ رو به عشق گل آقا درست کردم.من 12 سال سن دارم.اگه می شه نظرم بدین
دیوید گل آقا"،نوشته است:"اینجانب بزرگترین گل آقا دوست کشورمان هستم.به طوری که قبل از تولدم گل آقا می خوندم
برخی از این وبلاگ ها جنبۀ اطلاع رسانی در زمینۀ فعالیت های موسسۀ گل آقا را دارند و بعضی،به نقل مطالب نشریات گل آقا می پردازند.پاره ای از آنها،علاوه بر انعکاس خبرها و یا مطالب نشریات گل آقا،پستهایی را به مطالب سینمایی ،ورزشی یا تلویزیونی و یا سوژه های اجتماعی و یا مطالب طنزی که خودشان نوشته اند اختصاص می دهند
این گونه وبلاگها،به طور معمول توسط نوجوانان اداره می شوند ،عمر کوتاهی دارند،به طور نامنظم آپدیت می شوند و با تغییر علایق نویسندۀ وبلاگ،تعطیل می شوند. به علت سن پایین نویسندگان،اشتباهات املایی و انشایی نیز معمولا در این گونه وبلاگها، مشاهده می شود.وبلاگی زیر لوگو نوشته:"بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود/ این همه قول و غزل تعبیه در منغارش
بعضی ازاین وبلاگها،چند منظوره اند.وبلاگ"طرفداران گل آقا"در شناسنامه اش نوشته است:"این وبلاگ توسط طرفداران پر و پا قرص هری پاتر و گل آقا افتتاح شد
ستونهای طنز نشریاتی مثل "چلچراغ"نیز منبع الهام برای ایجاد وبلاگ بوده اند.وبلاگ های"دست نوشته های یک کودک فهیم"،"یادداشتهای دزدی یک دختر فهیم"،"اکباتان"از آن جمله اند که از قالب ستون"دست نوشته های یک کودک فهیم"این نشریه استفاده کرده اند
استفاده از قالب،درونمایه یا نام کتابها نیز در برخی وبلاگهای طنز وبلاگستان دیده می شود.وبلاگی با نام"پیغمبر دزدان"،متاثر از کتاب"پیغمبر دزدان"باستانی پاریزی است.وبلاگی با نام"چنین کنند بزرگان"،در کنار لوگو،نوشته است
با اجازۀ ویل کاپی و نجف دریابندری و البته ویل و آریل دورانت ،من تصمیم گرفتم یه ذره با بزرگان تاریخ شوخی کنم

طنز غیر اخلاقی و ضد مذهبی

هنجارشکنی، گریز از خط قرمزها و شکستن حریم های اعتقادی یا سیاسی که در ادبیات رسمی تابو شمرده می شوند، ویژگی بسیاری از وبلاگ های طنز است. این پدیده در دو زمینه متجلی می شود: یکی تابو شکنی در به کارگیری واژه ها، و دیگری برخورد صریح، بی پرده و حرمت شکن با باورهای اعتقادی، اجتماعی،و اخلاقی.این امر،رویکرد غالب بسیاری از وبلاگها در برخورد با مضامین اجتماعی،سیاسی،فرهنگی و فکری است ولی علاوه بر این، وبلاگ هایی نیز وجود دارند که تمامی پستهای آنها،به موضوعی غیر اخلاقی یا ضد مذهبی اختصاص یافته است و وبلاگ،حول این محور حرکت می کند.در این میان،برخی نیز صورت شبکه ای دارند.برای مثال،یک شبکه وبلاگ ضد مذهبی طنز وجود دارد که بیشتر مطالب آنها از فرط صراحت، فاقد ارزش ادبی است و نام هجو نیز نمی توان بر آن نهاد.گونه ای فحاشی است که با نام طنز و با اهداف سیاسی ارائه می شود
به نظر می رسد بسیاری از هنجار شکنی ها در حیطه مسایل فکری و اعتقادی،رنگ نقد گفتمان های رسمی را (به علت درآمیختگی باورهای دینی با نظام سیاسی)داشته باشد و نقد زمینه های فرهنگی که موجد و پشتیبان نظام سیاسی است را هدف خود قرار دهد. وبلاگی در زیر لوگوی خود،شعر:"هزلم از جد دیگران خوشتر"را آورده است و در شناسنامۀوبلاگ،نوشته که هدفی به جز مبارزه در راه آزادی و بیان و نشر آزادانۀ افکار و عقاید بی هیچ حد و حصر و استثنا ندارد .مطالب این وبلاگ،مایه هایی از هجو دارد که بنیانهای فکری و اعتقادی را نیز شامل می شود
وبلاگ دیگری( که نویسندۀ آن،آشنایی و تسلط عمیق و دقیق نسبت به ادبیات فارسی دارد)، 44 منبع موجود در زمینه خیام و اشعار او را بررسی کرده و با استناد به منابع، به نقد و تطبیق نظرات پرداخته است. سپس تمامی اشعار خیام را با تطبیق 6 مأخذ نقیضه نویسی کرده است. درونمایه تمامی نقیضه ها، مطالب جنسی با محتوایی بسیار مستهجن و به کارگیری بی پرده لغات و عبارات رکیک است. او در توجیه به کارگیری این شیوه، می نویسد
هزل، در جامعه ای که گردش ریا آن را با تندترین طرد و طعن ها فسق فرا می نماید، نوعی حرکتِ درونی به سوی چیرگی بر غرور و تعصّب و خامی است و از این رو، گونه ای سلوکِ بی واسطه به شمار می رود.» سپس نمونه های متعددی از هزلیات قدما را که در برگیرندة لغات مستهجن است، شاهد آورده است. در حقیقت، «نقایض الخیامیه»، کتابی است که به جهت قابل چاپ نبودن، در قالب وبلاگ ارائه شده است. در «نمایه»، مطالب وبلاگ فهرست شده است: پیشانه، پیشکش، متن نقایض. بخشی نیز به تعلیقات اختصاص دارد که در آن هزالان پارسی گوی و زندگی نامه و نمونه هایی از آثار آنها را آورده است. نمایۀ مصرعِ نخست نقایض، تاریخ نقایض، واژه های شرح داده شده در تعلیقات، سایر الهزلیات، انجامه ی مصنّف و کاتب، نمایه ی منابع ،مراجع و مأخذ، بخش های مختلف این وبلاگ است
وبلاگ های متعددی وجود دارند که به جوک های جنسی اختصاص یافته اند و برخی، جوک های ضدحکومتی یا ضد مذهبی را نیز در کنار جوک های سکسی درج می کنند.یکی از همین وبلاگ ها در کنار لوگو،نوشته است:"اگر دارای تعصبات شدید مذهبی هستید و یا سن شما از 18 سال کمتر است،این سایت را ترک کنید." در طنز وبلاگستان، به کارگیری لغاتی که در محاورات عادی جایی ندارد و در رسانه-های رسمی، حتی با نقطه چین نیز نمی آید، معمول است و به راحتی استفاده می شود و حتی در ستون معرفی وبلاگ در صفحه اصلی، می آید. استفاده بی پرده از عبارات جنسی، به نظر می رسد که با این اهداف انجام می پذیرد
 با هدف عامیانه نویسی و نزدیک کردن زبان وبلاگ به زبان عامه مردم و تزریق لمپنیسم به زبان آن برای ایجاد صمیمیت و جذابیت برای خواننده و ناآشنایی نویسنده با طنز (که تصور می کند با وارد ساختن واژه های ممنوع در مطلب،می توان به طنز رسید
 بازتاب تمایلات بیمارگونه نویسنده و عقده گشایی های بیمارگونه که متن را به سمت و سوی یک متن اروتیک می کشاند
 عصیان بر علیه فرهنگ رسمی و نوعی مبارزه منفی، از طریق هنجارشکنی اخلاقی
اَن نوشت"،وبلاگی است که نام آن،محور تمامی مطالبش را تشکیل می دهد.نویسندۀ وبلاگ،خودش را"اسحاگیم گند"معرفی کرده است.آنچه در تمامی مطالب و قالب وبلاگ دیده می شود،عصیان بر علیه هنجارها و نظام اخلاقی رسمی است و به نظر می رسد چارچوب گریزی نویسنده،رنگی عصیانی و اعتراض آمیز داشته باشد.نویسنده برای تکمیل(!)این هنجارگریزی،به غلط نویسی عمدی نیز روی آورده است.تقریباًتمامی واژه ها،اشتباه نوشته شده است:"راستش حوسله ندارم توزیه بدم منزورم چیه."قالبهای مطالب،متفاوت است.نویسنده،به نظیره نویسی بسیاری از قالبهای طنز اعم از معرفی کتاب،معرفی وبلاگ،روزانه نویسی در چارچوب موضوع وبلاگ دست زده است.موضوع مطالب،متفاوت است و مسایل شخصی،سیاسی،اجتماعی و دیگر موضوعات را در بر می گیرد.ولی در کلیۀ مطالب، به چارچوب واژگانی(!)و محتوایی وبلاگ وفادار است.برای مثال،در نظیره نویسی هجوآمیز برخی بیانیه ها،می نویسد:"گتسون را آزاد کنید،کسافتای گه
قابل ذکر است که وبلاگ های غیراخلاقی، از پر بیننده ترین وبلاگ ها هستند و نتیجه جستجوها نشان می دهد که بسیاری از کاربران، در پی یافتن وبلاگ ها یا سایت هایی با «عکس های سکسی»، «مطالب سکسی» و «زنان زیبا» و ... هستند. یک گروه هکر که چند وبلاگ مستهجن از جمله: «آخ ... اه ... اوف» را هک کرده، اعلام کرده است که این وبلاگ، حدود 4000 تا 9000 بیننده در روز داشته است و این در حالی است که متوسط بیننده وبلاگ ها، چیزی در حدود 400 نفر در روز است. همچنین وبلاگ غیر اخلاق دیگری در یکی از پست هایش نوشته که روزی 5000 تا 6000، و بعدها روزی 12000 بیننده داشته است
طنز ورزشی
بسیاری از وبلاگهای طنز،در کنار موضوعات مختلف،به ورزش نیز می پردازند ولی وبلاگهایی نیز با محوریت ورزش وجود دارند که بیشتر،از زبان طنز استفاده می کنند.این وبلاگها،نوعاًتوسط اقشار میانی جوانان اداره می شوند و در سایۀ استفاده از واژگان طنزآمیز در ورزش،طنز کلامی می سازند و از اصطلاحات نسل سومی استفاده می کنند.رویکرد عمدۀاین گونه وبلاگها،فوتبال است و به طور معمول،در برخورد با تیم حریف و بکارگیری عبارات و اصطلاحات معمول هواداران و تماشاچیان،به هجو می گرایند.ولی با این حال،سطح و جنس برخورد نویسندگان این وبلاگها با موضوعات ورزشی،به تناسب موقعیت ذهنی ،فکری،سنی و تحصیلی نویسندگان آنها،متفاوت است .از آنجا که چنین وبلاگهایی ردۀ سنی پایین تر را شامل می شوند ،به نسبت وبلاگهای دیگر،بیشتر در معرض تغییر و تحول(به تناسب تغییر فضای فکری نویسنده)هستند:تغییری که چه بسا نام وبلاگ را هم شامل شود و وبلاگ"عماد پرسپولیسی"را به وبلاگ:" حاج عماد"تغییر دهد

مرغ ! . عمومي

عرضم به حضورتون که توپ فوتبال براي بعضي از دروازبان هاي فوتبالمون ، مثل مرغ ميمونه . يعني چي ؟ يعني وقتي ميخوان توپو بگيرن يه ژستي ميگيرن که انگار ميخوان مرغ يا کفتر بگيرن
در تاريخمون زياد داشتيم . بهزاد غلامپور ، نيما نکيسا و ... ورژن 2007 شون هم جناب آقاي مهدي واعظي دروازبان فعلي پرسپوليسه . تو همين بازي امروز هر چي (( بيو بيو )) هر چي (( نچ نچ )) کرد اين توپ لامصب راضي نشد . آخرشم رفت تو گل . سه بار توپ مثل ماست رفت تو دروازمون . آقاي واعظي خيلي تلاش کردنا ، ولي توپه که زبون آدميزاد حاليش نبود
خلاصه اين شد که از جام حذفي حذف شديم . به همين راحتي . توفففف به ذات کثيف واعظي
پارسال مي گفتن چرا اينقد ضعيف بازي مي کنين ؟ جواب ميدادن که پولمونو به موقع نميدن ، ما هم روحيه بازي کردن نداريم . پارسال رو لج و لج بازي با انصاريفرد 4 تا از سپاهان خوردن ، تحقير کردن پرسپوليسو ، هيچ غصه اي هم نخوردن ، حالا که کيلو کيلو پول تو 7 تا سوراخشون ميکنن ، اينجوري مثل ماست بازي مي کنن . همش ادعا همش چس و فيس اه
ورزشي
راشون ندادن آسیا... سفرنامه قسمت سوم
رسيديم تهران ... هوا کماکان سرد بود ، کوه ها پر برف و خيابان ها خلوت . من بودم و امين و بقيه اراذل اوباش و دربند و سرما و تگرگ و جوجه کباب و چاي و قليون و دستشويي و کلاه خيس شده يکي از اراذل اوباش و لواشک کثيف و پارک جمشيديه و ۷۰۰ تا پله تا رسيدن به قله کوه و سرما و يخبندان و برف و آش رشته و شربت آلبالو و خرما و کيک و چاي و عکس دسته جمعي با ترکمن تارزن ( ! ) و رسيدن به کوچه هاي خيس فرمانيه
استاديوم جايگاه ويژه ؟ نبود ؟
صبح روز بعد با همون اراذل اوباش مذکور راهي استاديوم شديم براي بازي پرسپوليس - استقلال ... من و امين و ابريمو دراز و ممدوووه دائم الگرم و ايمان کچل ... يه بنده خدايي هم قرار بود بياد اصلاً اصولاً بنده 90 درصد به نيت اين شخص شخيص پاي به استاديوم گداشتم ، ولي نميدونم به چه دليل تشريف نياوردن ! خدا داند
تا بيليط جايگاه رو دستمون باد کرده بود . ايمان رفت که بازار سياه رو استاد کنه ولي از بد شانسي زياد ، اون روز استقبال هميشگي از بازي دربي نشده بود و مجبور شدن بچه ها که همون 2 هزار تومن رو بفروشن بره
وارد استاديوم شديم . خوب اصولاً بروبکس جايگاه ويژه هم همه پرپسوليسي بودن و اين خوب بود ! تا وارد شديم با اين شعار مواجه شديم : ادعا داريد شما قهرمانيد تو آسيا ( 2 بار ! ) ، پس چرا راتون ندادن آسيا ؟! ... اينم فيلمش
از اين لحظه به بعد جو استاديومي شد . ما هم جو گير
راشون ندادن آسيا ، چه چيز بدي خوردن آبيا !! ... همه شعارا +18 سال بود . شعوري تو شعارا ديده نميشد . به خاطر همين موضوع بود که من هيچ گونه همراهي اي با تيفوسيا نکردم امين شاهده
آقا بعد از اينکه گلومون پکيد ، يي هووو ديديم چن تا آمپلي فاير خدا واتي گذاشتن جلو ما و اين آغازي بود بر تبديل شدن استاديم آزادي ، به رقاص خونه آزادي ! ... آهنگاي کردي بندري ، دامبولي و انواع و اقسام آهنگا رو گذاشتن و ملت بي جنبه هم با حرکات موزون ، جواب ميدادن و بقيه ملت هم دو هزار تومني شاباش ميدادن و خلاصه جاتون خالي استاديوم رو گند برداشت ! ... اينم فيلمش
دو تا تيم وارد شدن و سر و صدا ها اوج گرفت . يکي يکي بازيکنا رو تشويق ميکرديم . کعبي بيشتر از همه ... يه عده از پرسپوليسيا انصاريانو تشويق ميکردن ، يه عده هم فحش نثارش مي کردن ولي خوب اين دو دستگي مقطعي بود و دوباره اتحاد پرسپوليسيا شکل گرفت
نکته ي جالب اين بود که وسط اون همه هياهو و سر و صداهاي وحشتناک استاديوم آزادي و جو قبل از بازي ، ايمان گرفت خوابيد
نکته ي ديگر اينکه بنده از اون جايي که استرس فوق العاده اي داشتم ، قبل از بازي 3 تا ساندويچ که توسط مامان امين تدارک ديده شده بود ، خوردم
يه نکته ي ديگه اينکه تو کل بازي آقاي ممد خان هييييييييچ گونه سر و صدايي و هيجاني از خودش بروز نداد که نداد ... انگار اومده بود کنسرت موسيقي سنتي !! آخرشم نفهميديم پرسپوليسي بود يا استقلالي ؟ آدم به هر حال بي طرف هم باشه ، يه تکوني به خودش ميده
پرسپوليسي ها طبق معمول جمعيتشون بيشتر از استقلالي ها بود و خوب بالطبع شعارا با هيجان بيشتر و قدرت بيشتري تو فضاي استاديوم آزادي طنين افکن ميشدن
بازي مساوي شد ولي همه ديدن استقلال جز اوت دستي هاي عليزاده هيچ فرصت ديگه اي نداشت . هموني که فردوسي پور گفت ! استقلال اين فصل بيش از اندازه شانس آورد
بعد از بازي هم به دليل تعلل بيش از حد ، به هيچ ميني بوس ، اتوبوس و تاکسي اي دسترسي پيدا نکرديم ، در نتيجه مثل بدبختا نزديک به 10 کيلومتر رو پياده روي کرديم در حالي که هر 20 متر به ماشينايي که رد ميشدن التماس ميکرديم که ما رو سوار ميکردن ولي ... خلاصه بعد از 10 کيلومتر رسيديم به يه آبادي ! يه ماشين گرفتيم و رفتيم خونه ... شب سردي بود
پايان قسمت سوم سفرنامه
از وبلاگ" روزنوشتهای حاج عماد

خبر ورزشی
در حاليكه تيتر اول صفحات ورزشي روزنامه هاي پرتيراژ دنيا اختصاص به خبر
مثبت بودن آزمايش دوپينگ حسين رضا زاده دارد ، سكوت سنگيني جامعه مطبوعات ورزشي ايران را فرا گرفته است
شايد اين سكوت به نوعي نشانگر بهت جامعه ورزشي ايران است
در حاليكه رضا زاده با درو كردن عنوانهاي قهرماني و ركورد شكنيهاي پياپي آبروي مسئولين ورزش ايران را خريده و موفقيتهاي وي سرپوشي بر ناكامي در ساير رشته ها شده بود ، اعلام ناگهاني اين خبر
همانند تير خلاصي شد بر پيكره پوسيده ورزش كشور و به همين دليل به مطبوعات دستور داده شده است كه از درج اين خبر تا زماني كه گند لاپوشاني آن در نيامده خودداري كنند ،
اما ماه تا كي پشت ابر پنهان ميماند؟
كوريره دلاسره پرتيراژ ترين روزنامه ايتاليا دو روز قبل با اعلام اين خبر نوشته است
پس از بررسيها و آزمايشهاي به عمل آمده از آردي كه رضا زاده قبل از برداشتن وزنه به دستان خود ميماليد ، مشخص شد آرد مذكور ،آرد نان بربري است
شايع شده است كه رضا زاده عمداً دست به اين كار زده است
يكي از نزديكان وي با تاييد اين مطلب دليل اين كار را ، بد قولي مسئولين كه وعده اهداي يك موتور براوو را به وي داده بودند عنوان كرد
ازوبلاگ "شیلنگ

نمایه به ترتیب نشانی وبلاگ ها


www.1zaghart.blogspot.com(تراوشات ذهن من) 36
www.2beiti.blogfa.com(دو بیتی های بابا بهروز عریان) 98
www.9blog.wordpress.com (بی اجازه کوچیکترا نه) 92
www.aardwolf.persianblog.ir( کفتار ) 35
www.acetaminofen.blogfa.com) (استامینوفن 34
www.ahou.blogfa.com( خشم و هیاهو) 36
www.amirsahafi.persianblog.ir(آش شله قلمکار ) 14
www.amsalohakam.persianblog.ir(امثال و حکم کدخدا ) 105
www.anidalton.blogfa.com(یادداشتهای یک دختر ترشیده) 23
www.arjang62.blogfa.com (تنظ نوشته های ارژنگ حاتمی ) 140، 163
www.armaghonline.blogfa.com 101(طنزهای ارمغان زمان قشمی)
www.asahand.com (طنزنوشته های هادی خلیل پور) 97
www.ashpazbashi.persianblog.ir (آشپز باشی ) 52
www.avayekhial.com (آوای خیال) 162
www.babak-n.blogsky.com (داستانهای کوتاه یک نویسندۀ آماتور )66
www.bademjan.persianblog.ir (بادمجان) 54
www.baghbanejahanam.blogfa.com (باغبان جهنم) 82
www.bahal3.persianblog.ir(غزل پست مدرن) 122
www.balagardoon.blogspot.com (بلاگردون) 40
www.bayramali.blogfa.com (بایرامعلی تقدیم می کند:طنز و نوستالژی) 46
www.binesh124.blogfa.com (از جنس باران) 20
www.bolfozool.blogfa.com (بوالفضول الشعرا) 104
41(وبلاگ گروهی کاریکلماتور)www.caricalamature.blogspot.com
www.cezarian.blogfa.com (صید قزل آلا در اینترنت) 92
www.chanteh.blogspot.com (چنته) 104
www.charandiat.com(پیام چرندیاتی) 50
www.class85.blogfa.com مطبوعاتی) (طنز21
www.dahi.us.com (لامپ) 55
www.darichehh.blogfa.com (عکس فوری ) 71
www.davat.com (الواح شیشه ای) 47
www.deadwords.blogfa.com (دندون یه آدم مرده) 39
www.debsh.com (باران در دهان نیمه باز) 158
www.doomdam.com (دوم دات کام) 143146،
www.dr-huhuluhu.persianblog.com 93 ، 95(منبع موثق)
www.ebnemahmood.blogfa.com (وقایع ابن محمود) 84 ، 117
www.ehsani.ir/jooti 40(جوتی)
www.emadd.com 173 ،61(حاج عماد(عماد پرسپولیسی))
www.eyvoon.com 96(ایوون)
www.fluency.wxs.org35( نامه های یک روانی به چشم های او )
www.fmsokhan.com 131(ف.م.سخن)
www.gaz-e-ashkavar.blogfa.com 167(طنز سرایه های گاز اشک آور)
www.ghght.blogspot.com 34(قره قوروت)
www.ghozmit8152.persianblog.ir 152(قوزمیت )
www.gooshegir.blogspot.com 54(گوشه گیر)
www.halnameh.persianblog.ir 169(حال نامه(لوتی) )
www.hamit.blogfa.com 60(بلغوریات یک حمید ربیعیان )
www.hamkhorshid.persianblog.ir 160(شوهر خورشید خانوم)
www.happav.blogfa.com 80(گردن های کشیده )
www.hazfiat.com 24(حذفیات)
www.shalakhteh.persianblog.ir 25 ، 53(حزب جوانان زیر آفتاب )
www.hich.persianblog.ir 36(ممه های جتجکسون )
www.hooshmandzadeh.blogspot.com 67 ،68 ، 39(چخوف منو ندیدی)
www.ideaslittle.blogspot.com 40(ایده های کوچک من)
www.in-sib-sorkh-ast.persianblog.ir165(این یک سیب سرخ است)
www.invisible-kid.com 38(بچه مخفی)
www.janijan.persianblog.com 69(دیدی حالا)
www.javadmaroofe.persianblog.ir 35(آینۀ سنگی)
www.joonomi.ir 43(و غیره...)
56(از پشت یک سوم)www.k1-online.com
98(خواجه فاضل تهرانیwww.khajehfazel.blogfa.com
103(وبلاگ خلیل جوادی)www.khaliljavadi.blogfa.com
www.kaaka-taighoon.blogfa.com16(کاکه تیغون )
www.kalak-rastgoi.blogfa.com17(کلک راستگوی)
www.kalpa3.blogfa.com 31(طنز نوشته های کلپاسه)
www.karmandian.blogspot.com 135(آقای کارمندیان )
www.karykalamator.blogfa.com 41(کاریکلماتور)
www.khagine.blogfa.com 164(خاگینه )
www.khaloorashed.blogfa.com 86(خالو راشد )
42)گپی با خودم)www.khalvatetanhai.blogspot.com
www.khar-magas.blogspot.com 57(خرمگس )
www.kharmagaz.persianblog.ir 44(خرمگس خاتون)
www.khatun77.blogspot.com 57(خاتون )
www.kholestan.blogfa.com 58(حکایاتی از خلستان امجدی )
www.knowmeplease.blogfa.com 37(منو بشناس)
www.kooft.blogspot.com 55(انبوهی گفتمان)
www.kosoof.persianblog.ir 37(کسوف)
www.laat.persianblog.ir 42(لات جوانمرد)
40(لبشخند)www.labeshkhand.blogfa.com
www.limbosis.blogspot.com ) این مکان چلوکباب حرف اول را می زند 10(در www.maaleh.blogspot.com 79(ماله) www.manohabib.blogfa.com 140(من و حبیب)
www.mansooreh.persianblog.ir 46(شلمن)
www.mardenamaki.blogfa.com 154(مرد نمکی)
www.marderend.blogfa.com 165(مرد رند)
www.masafeer.blogfa.com ( 19(مسافر
www.mehdagital.persianblog.ir 83(به هیچ عنوان)
www.mikh83.persianblog.ir 141 ،142(چکش در میخ)
www.minimali.persianblog.ir 35(می نی مالیده )
www.mirzaqoli.ir 134(میرزا قلی خان راپورتچی)
www.mollah.blogspot.com 163(ملا حسنی در کانادا )
www.mr-he.blogsky.com 87(آقای او )
www.naazlii.blogspot.com 39(حقایق در بارۀ نازلی دختر آیدین)
www.nasimamiri.blogfa.com 97(طنز،کاغذ،قیچی )
www.nazemmr.blogspot.com 33(مینیمال ها و طرح ها نوشته جواد سعیدی پور(رضا ناظم)) www.neutrino .blogspot.com (neutrino)47
www.nilinlin.persianblog.com (the end)36
w ww.noqte.com13،157(نقطه ته خط)
www.obeid.blogfa.ir 69(عبید شاکی)
www.occasionally.blogfa.com 40(چند وقت یک بار )
www.omahdinejad.blogfa.com 129 ،128(به این ترتیب)
www.omlet88.blogfa.com 86(املت دسته دار)
www.ordoukhani.blogfa.com 124(شوخی و جدی)
www.osyan.net 42(عصیان )
www.otagh.blogfa.com 37(اتاق)
www.peakovsky.com 38(میرزا پیکوفسکی )
www.pezeshk80.blogfa.com 161 ،148(طنز متفاوت)
www.philsof.blogfa.com 32(فیلسوف)
www.pouriaalami.blogspot.com 37(انگار نه انگار)
www.pulp- fiction.blogspot.com 35( عامه پسند)
www.raffie.persianblog.ir 124(کمی تا قسمتی جدی)
www.rangink.blogspot.com 136(رنگین کلام)
www.reza482.persianblog.ir 152(ماغازا)
www.sadegh56.blogfa.com 54(لحظه(تراشیدم،پرستیدم،شکستم)) www.saeedtorshizi.blogfa.com 168(طنز نوشته های سعید ترشیزی) www.safatanz.blogfa.com (safatanz)98
www.salamsalam.persianblog.ir (135(سلام...سلام
www.sandali.persianblog.ir 115(صندلی)
www.semiadam.com40 (آدم نصفه- نیمه)
www.semialism.com 38(سمیالیسم)
www.shahi68.blogfa.com 37(شهرزاد قصه گو )
www.shahram1353.persianblog.ir 135(ساعت25 )
www.sharagim.net 50(شراگیم)
www.shilang.blogspot.com 173(شیلنگ)
www.sinehchak.blogfa.com14(سینه چاک)
www.tabloalanat.blogfa.com (153( نوشته های روزانۀ یک خبرنگار
52(گفت و چای)www.talkandtea.blogspot.com
www.tannas.blogfa.com 60(طناز)
www.tanzerooz.persianblog.ir 135(طنز و کاریکاتور)
www.tanzezarand.blogfa.com 153(طنز زرند )
www.tarlogs.ir 39(یک مرد)
www.titricator.blogfa.com 30(تیتریکاتور )
www.tramway.persianblog.ir 37(تراموا)
www.varteh.persianblog.ir 114،110 ، 74(ورطه)
www.vasl.persianblog.ir (وصل) 22
www.venusa.persianblog.ir 57(ونوس)
www.wolfofdesert.persianblog.ir 95(گرگ بیابان)
www.wordpower.blogfa.com 164(پارازیت)
www.yadman77.persianblog.ir 76(یادمان)
www.zahradorri.blogfa.com 168(طنزهای زهرا درّی)
www.zistikatur.blogfa.com 146(زیستیکاتور)

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین