آی طنز > پيشنهاد > کتاب > ناتور اشك‌ها و لبخندها

ناتور اشك‌ها و لبخندها

کتاب | ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

فاضل ترکمن: در زندگی كتاب هایی است كه مثل خوره روح را در انزوا نمی خورد و نمی تراشد (!) بلكه برعكس ... خواندنش روحت را جلا می دهد و انگار كه یك مشت قرص اكستازی _از نوع اسلامی اش البته !_ خورده باشی ؛ فكر می كنی بال در آوردی و داری بر فراز آسمان ها پرواز می كنی و بعد بلند بلند آوزا می خوانی و از آن بالا به نامردی های دنیای پایین می خندی و اینطوری حسابی خودت را خالی می كنی ! این خنده اما تنها با نشاندن گل لبخند بر روی لب هایت متولد نمی شود بلكه گاهی با فحش های _ترجیحا" ركیك!_ باید به پستی - بلندی های دنیا و بی مرامی های آدم هایش خندید ! درست مثل راوی و نقش اول رمان "ناتور دشت" یعنی "هولدن كالفید" ... نوجوانی كه در آستانه رسیدن به جوانی است و اگر بخواهیم از دیدگاه روانشناسی به شخصیت او نگاه كنیم باید یكی از دلایل كج خلقی هایش را همین بلوغ لعنتی (!) بدانیم .

هولدن از 99 درصد آدم های دنیا متنفر است اما این اصلا" در نظرت غیرطبیعی نمی آید ! هولدن اكثریت دور و بری هایش را "حرام زاده" هایی پست خطاب می كند اما تو به جای اینكه از او بدت بیاید و برای بد دهنی هایش تاسف بخوری ؛ به معصومیت بی نظیرش می خندی ! حرف از خنده شد ؛ یادم آمد كه می خواهم درباره ی ناتور دشت به عنوان كتابی پر از رگه های طنز _و بیش تر هجو_ بنویسم . بگذارید اول طنزش را بگویم : طنز ناتور دشت در زبان بامزه ی نویسنده اش یعنی "جی.دی.سلینجر" خلاصه می شود . زبان صمیمی و نمكینی كه تو را تشویق می كند ؛ وقتی كتاب را در دستت گرفتی ؛ لحظه ای حتی مطالعه اش را به تعویق نیندازی : «یه چیزی كه روم تاثیر گذاشت این خانومه بود كه بغلم نشسته بود و همه ش گریه می كرد . هر چی فیلم مزخرف تر می شد بیش تر گریه می كرد . آدم فكر می كرد چون آدم مهربونیه داره گریه می كنه ولی از این خبرا نبود . من بغلش نشسته بودم و خوب می دونم . یه بچه همراهش بود كه طفلك خیلی خسته شده بود و می خواست بره دستشویی ولی خانمه هی بهش می گفت آروم بگیره و مواظب رفتارش باشه . اندازه ی یه گرگ مهربون بود . بعضیا اینطوری ان . واسه یك فیلم چرت و پرت اشك می ریزن ولی تو بیش تر موارد حروم زاده های پستی ان . جدی می گم _ص 713_» . من به هولدن حق می دهم و برای همین كاراكترش را عاشقانه دوست دارم . او واقع بین است و آنقدر فشار های اجتماعی بر روح و روانش تاثیر گذاشته كه فحش دادن هایش نه بی ادبی و بد دهنی كه نوعی "حدیث نفس" محسوب می شود . این در مورد طنزپردازان و حتی هجوپردازان هم صدق می كند . آیا شما با هولدن همزاد پنداری نمی كنید و یواشكی توی دلتان نمی گویید ؟ : «چه جالب ! انگار حرف دل منو زده...» او بدش می آید از زنی كه به خاظر دیدن یك فیلم نه چندان تاثیر گذار متاثر می شود و حتی اشك می ریزد اما حاضر نیست بچه كوچكش را به دستشویی ببرد تا از درد مثانه خلاصش كند ! من هم بدم می آید از اینجور آدم ها و شما هم حتما" بدتان می آید ...

هولدن در جای دیگری از كتاب باز هم با زبان نیش دار طنز به واقعیت تلخی اشاره می كند كه نشان می دهد تنها ما ایرانی ها مرده پرست نیستیم ! : «پسر ، وقتی یكی می میره حسابی مرتبش می كنن . امیدوارم اگه واقعا" مردم ، یه نفر پیدا شه كه عقل تو كله ش باشه و پرتم كنه تو رودخونه ، یا نمی دونم ، هر كاری بكنه غیر گذاشتن تو قبرستون . اونم واسه اینكه مردم بیان و یكشنبه ها گل بذارن روی شكمم و این مزخرفات . وقتی مردی گل می خوای چی كار؟ _ص 151_»

هجو كتاب اما در دو جای آن كاملا" محسوس است : یكی جاهایی كه هولدن فحش های _بعضا" ركیك!_ نثار آدم های توی جامعه اش می كند و دیگری جاهایی كه به قدرت و زیبایی "ایرج میرزا"ی خودمان تصاویر مستحجنی را برای تو بازگو می كند و تو انگار كه یك فیلم آن جوری (!) دیده باشی ؛ حرفهایش را نه تنها می خوانی كه به وضوح می بینی و اینجاست كه به قدرت ایماژگرایی سلینجر پی می بری .

در لا به لای كتاب گاهی به موقعیت های مختصر كمیكی هم برمی خوریم مثل آن شبی كه هولدن برای خواب به منزل یكی از آقا معلم هایش _كه خیلی با او احساس رفاقت و صمیمیت می كند_ می رود ولی آخر شب ، وقتی كه به می خوابد و معلم بیچاره اش _كه كلی از درد دل های هولدن متاثر شده_چند ثانیه ای سر او را مثل یك پدر مهربان و دلسوز نوازش می كند ؛ ناگهان از خواب می پرد و افسار گریخته ، معلمش را متهم به "بچه بازی" و "لاس زدن" با او می كند ! و بعد هم به سرعت برق و باد از خانه اش بیرون می زند ؛ هرچند كه بعدا" حتی خودش به خاطر این بد ببنی بی موردش آزرده خاطر می شود ...
هولدن اما همیشه بد بین نیست و گاهی آنقدر جذب اطرافیانش می شود كه تو باور نمی كنی او همان هولدن عصیانگر و كینه جوست است . او خواهر كوچكش "فیبی" را از ته دل دوست دارد و مثل یك آدم بزرگ برای او احترام قائل است ... چه قدر از مرگ برادرش "الی" متاثر است و چه قدر او را در خاطراتش مرور می كند ... چه معصومانه به "جین گالافر" كه به نوعی معشوقه اش حساب می شود ؛ عشق می ورزد و چه تعصب و غیرت تحسین بر انگیزی روی او دارد ؛ طوری كه حتی فكر اینكه همكلاسی چشم هیزش "استرادلیتر" به جین نگاه چپ بكند ؛ او را تا مرز دیوانگی پیش می برد ... هولدن حتی همین آقا معلمی را كه پیش از این ذكر خیرش بود ؛ به خاطر یكی از كارهای انسان دوستانه ی _نه چندان بزرگش_ بار ها در ذهن خودش می ستاید ... پسر !‌ شخصیت هولدن معركه اس یا یه چیزی شبیه به این . جدی می گم ، وقتی كتابشو بخونی ؛ می فهمی چی می گم ...

هولدن در آخر داستان هرجند سر از آسایشگاه روانی در می آورد اما آنطوری كه برایت تعریف می كند ؛ خیالت راحت می شود كه در حال بهبودی است و كم كم دارد یاد می گیرد كه به قول خودش تاوان حرام زادگی آدم های پست را پس ندهد ... وای كه چه قدر آخر ناتور دشت را دوست دارم وقتی كه هولدن دلش برای همه آدم هایی كه می شناسد تنگ می شود حتی آن هایی كه قبلا" ازشان متنفر بوده ... و همین دل تو را حتی اگر از سنگ باشد ؛ تنگ می كند و تو را به هوایی تازه ای می برد كه كلی با هوای تاریك و دلگیر شاهكار "صادق هدایت" : "بوف كور" تفاوت دارد . اصلا" به خاطر همین بود كه اول یادداشتم را با اولین جمله بوف كور _البته با افعال معكوس امید بخش!_شروع كردم ... می خواستم در آخر نگاهی تطبیقی به شباهت ها و تفاوت های این دو كتاب داشته باشم . شباهتی كه در شخصیت هر دو راوی و نقش اول داستان ها ملموس است : نا امیدی ، افسردگی ، دل زدگی از آدم های دنیا ، حتی بد دهنی و گُر و گُر شراب نوشی ... هرچند هولدن و نقش اول داستان بوف كور اگرچه هر دو از نوعی بیماری روحی و روانی رنج می برند اما تفاوتی از زمین تا آسمان دارند ! آخرین تصاویری كه ناتور دشت سلینجر به تو می دهد از دلتنگی قابل ستایش هولدن است اما آخرین تصویری كه هدایت به خورد مخاطبش می دهد لولیدن كرم های سفید بر روی تن نقش اول داستان بوف كور است و مرگ و نیستی كه انگار روی سینه اش چنبره زده و می خواهد خفه اش بكند .

روی ناتور دشت خیلی زیاد یادداشت و نقد نوشته اند اما به یاد ندارم كه تا به حال كسی از منظر طنز و هجو و تطبیق آن با بوف كور درباره آن چیزی نوشته باشد ؛ در حالی كه طنز تلخ و سیاه و در عین حال شیرین و دوست داشتنی ناتور دشت چیزی را نمی شود نادیده گرفت و بی انصافی است اگر از زحمات ارزشمند قلم خوب مترجم كتاب : "محمد نجفی" _در حفظ این زبان طنز و گزنده_ حرفی نزنیم .

ناتور دشت ... ناتور دشت ... ناتور دشت ... ناتور دشت یعنی اینكه عینهو یك نگهبان صحرا یا بهتر بگویم مترسك آزاد و رها باشی و خوبی ها و بدی های جهان را در كنار هم بپذیری و باور كنی و حتی دوستشان داشته باشی . چیزی كه به وضوح بر روی جلد و پشت جلد كتاب تصویر شده است . جدی می گم پسر !


مشخصات كتاب :

ناتور دشت

جی.دی.سلینجر

برگردان : محمد نجفی

طراح جلد : ژیلا اسماعیلیان

چاپ ششم : سال 1387

قیمیت 35000 ریال

انتشارات نیلا

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین