آی طنز: دستمزد طنزنویسان و کاریکاتوریستها در ایران نسبت به همکارانشان در سایر نقاط جهان پایینتر است. نه فقط به صورت مطلق بلکه به طور نسبی و با در نظر گرفتن اختلاف درآمدها هم پایینتر است. کافیست بهای هر یادداشت طنزآمیز یا کاریکاتور مطبوعاتی در مطبوعات غربی را با میزان دستمزد یک کارمند در همان کشورها مقایسه کنیم وآنگاه همین را بین یک یادداشت طنزآمیز یا کاریکاتور و حقوق یک کارمند در ایران مقایسه کنیم. اختلاف گیچ کننده خواهد بود!
دردآور آنست که همین دستمزد نسبتا ناچیز هم به ندرت به موقع و به طور کامل پرداخت میشود. کمتر طنزنویس یا کاریکاتوریستی مطبوعاتی در ایران وجود دارد که خاطرات گوناگونی از پرداختهای دیرهنگام و ناقص از طرف کارفرمایان مطبوعاتی و رسانهای نداشته باشد. خاطرات عدم دریافت هم البته زیادند!
اخیرا پنج طنزنویس که سابقا با موسسه همشهری همکاری قلمی داشتهاند اعتراض مکتوب خود را نسبت به عدم دریافت حقوق کامل خود پس از حدود یکسال از انتشار نوشتههایشان در "همشهری عصر" منتشر کردهاند. آیطنز با انتشار این متن، از حق و حقوق تمام همکاران طنزپرداز -فارغ از اینکه چه نسبتی با این پایگاه دارند- پشتیبانی میکند.
البته باید به یاد داشته باشیم که وقوع چنین اتفاقاتی هر بار بیش از پیش بر لزوم تشکیل یک انجمن صنفی برای احقاق حقوق طنزپردازان ایران را یادآوری میکند.
ببخشید، ما دستمال کاغذی نیستیم
یک سال از انتشار آخرین شماره «همشهری عصر» و «ستون طنز» صفحه آخرش میگذرد. ستونی که با نوشتههای پنج نویسنده طنزپرداز منتشر میشد و لابد آنقدر برای مسئولان و خوانندگان همشهری عصر میارزید که صبح به صبح پیگیر نوشتنش باشند و رسیدنش به صفحه و... خلاصه اینکه روزگار شیرینی بود و اگر نبود تلخیِ پس از این شیرینی (که تا امروز هم ادامه داشته و بهانه نوشتن این چند کلمه هم هست) به یکی از خاطرات شیرین مطبوعاتی این پنج نفر تبدیل میشد.یک سال از آن روزها گذشته است و حالا این پنج طنزنویس نمیدانند مخاطب این نوشتهشان کیست. «مؤسسه همشهری» که همشهری چاپ عصر را چاپ و منتشر و توزیع و... میکرد؟ «مؤسسه رسانه شهر» که مجری طرح تولید همشهری عصر بود؟ آقای «علی طلوعی» که سردبیری همشهری عصر را بر عهده داشت؟ آقای «ناصر علاقمندان» که ظاهراً معاون سردبیر و متولی حساب و کتاب مالی همشهری عصر بود؟ یا خبرنگار سرویس فرهنگی همشهری عصر، که میگویند بخشی از حقالتألیف نویسندگان ستون طنز را هم تحویل گرفته و دیگر پیدایش نیست؟ این پنج طنزپرداز، تنها این را میدانند که بیش از پنج ماه برای همشهری عصر قلم زدند و طنز نوشتند و پس از گذشت یکسال از توقف انتشار آن، بخش عمده حقالتألیفشان را نگرفتهاند و حالا هریک از مخاطبان احتمالیِ این نوشته، آنها را به یک دیگریِ دیگر حواله میدهد و آقای علی طلوعی هم (که علیالاصول به تبع قراردادی که با همشهری داشتند، مسئولیت همهچیز همشهری عصر بر عهده ایشان بوده و هست) اینطور که پیداست جیب مبارک را بیشتر از کسانی که روزی برای روزنامهاش قلم میزدند هواداری میکنند و خود را موظف نمیدانند که به موضوع مطالبات معوقه این پنج طنزپرداز، حتی فکر کنند! گویی تاریخ مصرف این نویسندهها تمام شده است و البته که کسی خود را موظف نمیداند به چند نویسنده تاریخ مصرف گذشته توجه کند. این نویسندهها تا وقتی ارزش داشتند که قلمی میزدند و صفحهای را پر میکردند و خوانندهای را جذب، تا احتمالاً آگهی بیشتری سراغ روزنامه بیاید و الی آخر. و حالا که نه روزنامهای هست و نه آگهیای و نه غیره، حضرات نیازی به یک مشت قلم به دست ندارند. میخواهند چهکار؟ حق و حساب خودشان را گرفتهاند و به سلامتی کرکره را پایین کشیدهاند. حالا این قلم به مزدها هرچه از پشت در بسته مؤدبانه و متواضعانه صدا میزنند که «ببخشید، پس چندرغاز حق و حقوق قلمزنی ما چه میشود» چرت عصرگاهیشان پاره نمیشود که نمیشود. تازه اگر هم گاهی سر از این چرت بردارند لابد از خودشان یا ما یا شما میپرسند «حالا مگر این حق و حقوق چقدر هست که اینهمه سر و صدا میکنید.» و البته که حقالتحریر پنج نویسنده طنزپرداز در برابر مبالغ پیشنهادی و دریافتی حضراتِ کارفرما رقمی نیست و چه راحت میشود همین چندرغاز را هم به نویسندههایی که نه بیمهشان کردهاند و نه مزایایی برایشان در نظر گرفتهاند مرحمت نکرد و به چرت عصرگاهی ادامه داد.
البته آنچه این پنج نفر نویسنده طنزپرداز را به نوشتن این مختصر واداشته، صرفاً احیای حقوق معوقه و بالاکشیدهشان نیست ـ که اگر هم بود، حقشان است و حلالشان و باید هم که احیایش کنند. این است که ظاهراً در مطبوعات ما، کارفرما به خودش حق میدهد تعهد صریحش به نویسنده را فراموش کند و در بهترین حالت با او مثل یک «دستمال کاغذی» برخورد کند. یعنی پس از مصرف، بیندازدش دور. و تا وقتی ما قلم به دستها، سرمان را پایین بیندازیم و ببینیم پروژهبگیرها و کارفرماها، به همراه برآوردهای میلیاردی و میلیونیِ خودشان، حق ما را هم میخورند و یک آب هم روش، و بعد از اینکه استفادهشان را از ما کردند، میاندازندمان دور، اوضاع همین است که هست...
حالا این پنج نویسنده طنزپرداز، میخواهند یکبار هم که شده پای احیای حق و حقوق پایمالشدهشان بایستند و به حضرات بگویند که: «ما دستمال کاغذی نیستیم».
رضا ساکی، جلال سمیعی، علیرضا لبش، عبدالله مقدمی، امید مهدینژاد



