حال که نزدیک شب یلدا هستیم، بد نیست چند داستان طنز را در این بخش بشنویم. هر چه نباشد شب چله شب داستان و طنز و بگو بخند است.
داستانی که خواهید شنید و شاید هم دانلود کنید «عینکم» نام دارد که نوشتهی رسول پرویزی است.
او متولد ۱۲۹۸در جنوب ایران است. مدتی نماینده بوشهر در مجلس شورای ملی بود. بعدها به علت تصدی مناصب حکومتی (سناتور) نوشتن را ادامه نداد.
در سال ۱۳۳۶ نخستین و معروفترین مجموعه داستان خود «شلوارهای وصلهدار» را منتشر کرد.
پرویزی سالها در مجلات قلم زد و خود را به عنوان یکی از نمایندگان اصلی تیپ داستانی جمالزاده معرفی کرده بود؛ با این حال رسولی نتوانست همراه و همگام با چهرههای تاثیرگذارتر مانند صادق هدایت، بزرگ علوی، و صادق چوبک حرکت کند.
دومین کتاب او، «لولی سرمست»، در سال ۱۳۴۶ منتشر شد.
کارنامه ادبی پرویزی در این دو مجموعه داستان خلاصه میشود؛ ازین دو «شلوارهای وصلهدار» بر نویسندگان همدوره و دورههای بعد بسیار تاثیرگذار بود.
رسول پرویزی در ۱۳۵۶ و در ۵۸ سالگی درگذشت. اخيرا کتابي از او به نام «قصههای رسول» منتشر شده است.
داستان طنز «عینکم»، از مجموعهی شلوارهای وصلهدار، در کتاب ادبیات فارسی پیش دانشگاهی گنجانده شدهاست.
بخشی از داستان «عینکم» نوشتهی رسول پرویزی ... تا آن روزها که کلاس هشتم بودم خیال میکردم عینک مثل تعلیمی و کراوات یک چیز فرنگیمأبی است که مردان متمدن برای قشنگی به چشم میگذارند. دائی جان میرزا غلامرضا ـ که خیلی به خودش ور میرفت و شلوار پاچه تنگ میپوشید و کراوات از پاریس وارد میکرد و در تجدد افراط داشت، به طوری که از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت ـ اولین مرد عینکی بود که دیده بودم. علاقه دائی جان به واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فکرم تقویت کرد. گفتم هست و نیست، عینک یک چیز متجددانه است که برای قشنگی به چشم میگذارند. این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسهای که در آن تحصیل میکردم بزنیم. قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش کند ـ هر وقت برای من و برادرم لباس میخرید نالهاش بلند بود. متلکی میگفت که دو برادری مثل علم یزید میمانید. دراز دراز، میخواهید بروید آسمان شوربا بیاورید! در مقابل این قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمیدید. بیآنکه بدانم چشمم ضعیف و کمسوست. چون تابلو سیاه را نمیدیدم، بیاراده در همه کلاسها به طرف نیمکت ردیف اول میرفتم. همه شما مدرسه رفتهاید و میدانید که نیمکت اول مال بچههای کوتاه قدست. این دعوا در کلاس بود. همیشه با بچههای کوتوله دست به یقه بودم. اما چون کمی جوهر شرارت داشتم، طفلکها همکلاسان کوتاه قد و همدرسان خپل از ترس کشمکش و لوطی بازیهای خارج از کلاس تسلیم میشدند. اما کار بدینجا پایان نمیگرفت. یک روز معلم خودخواه لوسی دم در مدرسه یک کشیده جانانه به گوشم نواخت که صدایش تا وسط حیاط مدرسه پیچید و به گوش بچهها رسید. همینطور که گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمم پریده بود، آقا معلم دو سه فحش چارواداری به من داد و گفت: «چشت کوره؟ حالا دیگر پسر اتول خان رشتی شدی؟ آدمو تو کوچه میبینی و سلام نمیکنی!؟» معلوم شد دیروز آقا معلم از آن طرف کوچه رد میشده، من او را ندیدهام و سلام نکردهام. ایشان عم عملم را حمل بر تکبر و گردنکشی کرده، اکنون انتقام گرفته مرا ادب کرده است.
-----------------------------
منبع: سایت «بهنام»


