آگهی (16) آگهی
جمله‌سازی (14) جمله‌سازی
جوک جدید (158) جوک جدید
جوک کوتاه (84) جوک کوتاه
خارجی (9) خارجی
خاطره (3) خاطره
لطیفه‌های سیاسی (7) لطیفه‌های سیاسی
لطیفه‌های قدیمی (25) لطیفه‌های قدیمی
عبید زاکانی (19) عبید زاکانی
ملانصرالدین (2) ملانصرالدین
کلمه قصار (29) کلمه قصار
آی طنز > مختصر و مفید > عبید زاکانی

کبوتر بچه

شخصی ماست خورده، قدری به ریشش چکیده بود. یکی از او پرسید که: چه خورده‌ای؟ گفت: کبوتر بچه. گفت: راست می‌گویی که فضله‌اش بر در برج پیداست.

ذکر خدا

شخصی خانه‌ای به کرایه گرفته بود. چوب‌های سقف بسیار صدا می‌کرد. به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد. پاسخ داد که چوبهای سقف ذکر خدا می‌کنند. گفت: نیک است؛ اما می‌ترسم که این ذکر منجر به سجده شود.

دگر کیشی!

کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته بودند. طلحک می‌گفت: سبحان الله! من خود مسلمانم و کفشم ترساست.

احسنت

شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا رفت. رفیقش گفت: احسنت!
تیر انداز بر آشفت که: مرا ریشخند می‌کنی؟
گفت: نی! می‌گویم احسنت، اما به مرغ!

نماز نباشد

درویشی کفش در پا نماز می‌گزارد. دزدی طمع در کفش او بست، گفت: با کفش نماز نباشد.
درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد گیوه باشد.

نعره‌ی بادی

وردکی به جنگ شیر می‌رفت؛ نعره می‌زد و بادی رها می‌کرد. گفتند: نعره چرا می‌زنی؟
گفت: تا شیر بترسد.
گفتند: پس باد چرا رها می‌کنی؟
گفت: من نیز می‌ترسم!

زینه می‌فروشم

خراسانی با زینه در باغ دیگری می‌رفت تا میوه بدزدد. خداوند باغ پرسید: در باغ من چه کار داری؟
گفت: زینه می‌فروشم.
گفت: زینه در بایغ من می‌فروشی؟
گفت: زینه از آن من است. هر کجا خواستم می‌فروشم

پای بر چوب

جمعی وردکی به جنگ ملاحده رفته بودند. در بازگشتن هریک سر ملحدی بر چوب کرده می‌آوردند. یکی پائی بر چوب می‌آورد. پرسیدند این را کی کشت؟ گفت: من. گفتند: چرا سرش نیاوردی؟ گفت: تا من برسیدم سرش برده بودند!

پیرمرد رند

سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پشتواره‌ای خار می کشد. بر او رحمش آمد گفت: ای پیر دو سه دینار زر می خواهی یا درازگوش یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی؟
پیر گفت: زر بده تا در میان بندم و بر دراز گوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم.
سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند.

از دور خوش است

موذنی بانگ می‌گفت و می‌دوید. پرسیدند که چرا می‌دوی؟ گفت: می‌گویند که آواز تو از دور خوش است. می‌دوم تا آواز خوداز دور بشنوم!

آرامش

مردی زردشتی بمرد و قرضی بر عهده او بماند. پس مردی پسر او را گفت: خانه‌ات را بفروش و قرضهایی را که به گردن پدرت بود بپرداز.
گفت: اگر چنان کنم پدرم به بهشت شود؟
گفت: نی!
گفت: پس بگذار او در آتش باشد و من در خانه خود به آرامش.

خدا در زندان

مردی دعوی خدائی کرد. شهریار وقت به حبسش فرمان داد. مردی بر او بگذشت و گفت: آیا خدا در زندان باشد؟
گفت: خدا همه جا باشد!

مرا بیامرز

فرستنده: وبلاگ «اسپایدرمرد»

عربی به حج رفت و پیش از دیگر مردم داخل خانه کعبه شد و در پرده کعبه آویخت و گفت بار خدایا پیش از آن که دیگران در رسند و بر تو انبوه شوند و زحمتت افزایند مرا بیامرز.

زشت‌رو

زشت‌روئی در آینه به چهره خود می‌نگریست و می‌گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد!
غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید و چون از نزد او به در آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می‌بندد.

آن جهان و این جهان

مردی حجاج را گفت: دوش تو را به خواب چنان دیدم که اندر بهشتی.
گفت: اگر خوابت راست باشد، در آن جهان بیداد بیش از این جهان باشد.

چرا دشنام می‌دهی؟

مردی از کسی چیزی بخواست، او را دشنام داد.
گفت مرا که چیزی ندهی، چرا به دشنام رانی؟
گفت: خوش ندارم که تهی دست روانت کنم!

موسی یا عیسی؟

یهودی از نصرانی پرسید: موسی برتر است یا عیسی؟
گفت: عیسی مردگان را زنده می‌کرد، ولی موسی مردی را بدید و او را به ضربت مشتی بیفکند و آن مرد بمرد. عیسی در گهواره سخن می‌گفت اما موسی در چهل سالگی می‌گفت: خدایا گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند!

خوش مزه

مردی به زنی گفت: خواهم ترا بچشم تا دریابم تو شیرین‌تری یا زن من.
گفت: این حدیث از شویم پرس که وی من و او را چشیده باشدی.

تعبیر خواب

شخصی با معبری گفت: در خواب دیدم که از پشک شتر بورانی می‌سازم تعبیر آن چه باشد؟ معبر گفت: دو تنگه بده تا تعبیر آن بگویم. گفت: اگر دو تنگه داشتمی خود به بادنجان دادمی تا از پشک شتر نبایستمی ساخت.