طنازی زبردست که برای همه اقوام از ترک و لر و کرد و بلوچ و عرب تا یزدی و کاشی و اصفهانی و مشهدی جوک می ساخت، توفیق زیارت خانه خدا یافت و مثل من جو گیر شده و در حجر اسماعیل، زیر ناودان طلا دو رکعت نماز حاجت خوانده و دستها رو به خانه خدا بر آسمان بلند کرده و با خدای خویش راز و نیاز می کرد، می گفت: "خدایا غلط کردم، دیگر برای مردمان و اقوام جوک نمی سازم، مرا ببخش! " در همین حال و هوا بود که یکی از راه رسید، پشت به خانه خدا در مقابل نمازش ایستاد وبا لهجه ای شیرین پرسید: " آقا قبله کدوم وَرِه؟! "
طنازما نگاهی به مرد کرد و رو به خانه خدا ادامه داد: " آ خدا خاطره که می تونم تعریف کنم! "
عالمی را پرسیدند خروس شیعه است یا سنی؟
گفت از آن جهت که روزی پنج بار نعره سرمیدهد و خواب مردمان را آشفته میسازد سنی است
لاکن چون هر روز روی مرغی تازه میپرد اهل متعه است و شیعه
گویند کلاغی به جوجه ی خود گفت: چون یکی از آدمیان خم شود؛ بیدرنگ پرواز کن؛ چون میخواهد از زمین سنگ بردارد و به طرف تو پرتاب کند.
جوجه گفت: با دیدن آدمی باید فرار کرد؛ چون میتواند از پیش سنگ را در آستین خود پنهان کند.
شخص پرحرفی ارسطو را گیر آورده و به قدری حرف زد که او را خسته کرد و بالاخره در ضمن صحبتهای خود گفت: آیا از این تفضیلاتی که عرض میکنم، هیچ تعجبی نکردهاید؟
ارسطو گفت: از صحبتها خیر! تعجب و تحیرم برای این است که با وجود این که خدا دو پا برای فرار داده ، من از دست شما فرار نمیکنم.
شاعری هر چه قرض میگرفت، پس نمیداد. روزی به یکی از رفقایش گفت: 10 هزار تومان به من قرض بده، سر برج پس میدهم. این تقاضا را آدم باشرفی از تو میکند.
- بسیار خب، فردا با آن آدم باشرف بیا تا بدهم!
در مجلس معاویه، یکی از بزرگان خاموش بود و هیچ نمی گفت.
معاویه گفت: چرا سخن نمی گویی؟
گفت: چه بگویم؟ اگر راست بگویم، از تو بترسم و اگر دروغ گویم، از خدا بترسم. پس در این مقام، سکوت بهتر است.
شيخى از شخص زشترويى پرسيد اسمت چيست، شخص گفت آدم. شيخ گفت خدا پدرش را بيامرزد که اين اسم را روى تو گذاشت، وگرنه با اين قيافه از کجا مىفهميديم که تو آدمى؟!
تو جنگل يه روباهه داشته به تاخت در می رفته. ازش ميپرسن: واسه چی فرار ميكني؟ ميگه: آخه شير يك قانون گذاشته، هر كی سه تا بیضه داشته باشه، يكيشو می برند! بهش ميگن: خوب تو چرا فرار ميكني؟ تو كه دو تا داري! ميگه: آخه اول ميبرن، بعد ميشمارن!
مادری فرزند خود را نزد معلم برد و گفت: این پسر مرا اطاعت نمیکند، او را بترسانید!
معلم که ریش درازی داشت، آن را جمع کرده و در دهان خود فرو برد و به کلهاش حرکت شدیدی داد و چنان فریادی کشید که زن، از وحشت نقش بر زمین شد.
وقتی به هوش آمد، به معلم گفت: زهره ی مرا بردی. من از شما خواستم که پسر را بترسانی؛ نگفتم که مادر را بترسانید!
معلم پاسخ داد: فرقی ندارد! وقتی عذاب نازل شود، خشک و تر با هم میسوزند.
ملانصرالدین خرش راگم کرده بود و در کوچه و بازار خدا را شکر می کرد.
پرسیدند: شکر برای چیست؟
گفت: برای اینکه اگر سوار خر بودم، حالا یک هفته بود که خودم هم گم شده بودم.
ملانصرالدین به یكی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟
دوستش گفت: نه! علت مرگش چه بود؟
ملا گفت: علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!
روزی یکی از همسایهها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه ملا رفت.
ملانصرالدین گفت: خیلی معذرت میخواهم خر ما در خانه نیست. از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.
همسایه گفت: شما که فرمودید خرتان خانه نیست؛ اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر میکند.
ملا عصبانی شد و گفت: عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی. حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری.
مردى با يکى از دوستان خود مشورت همی کردی، که فلانى از من مبلغی قرض مىخواهد. آيا صلاح دانى به او پول زبان بسته را قرض دهم؟
دوستش گفت: آری، بسیار بجاست.
آن مرد پرسيد: چرا؟
گفت: چون اگر قرضش ندهى، به سراغ من خواهد آيد.
خواجه منعمى مقبره منقش بسيار عالى براى خود ساخت و بنّايان در مدت يکسال تمام آن را به اتمام رسانيدند. روزى که مقبره تقريباً نيمهتمام شده بود، خواجه به بنا گفت: اين مقبره ديگر به چه احتياج دارد و چه مىخواهد؟! بناء گفت: وجود مبارک!
الاغ ملانصرالدین به چراگاه حاکم وارد شد. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت : ماجرا را توضیح بده.
ملا گفت : جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین میکنم و افسار به شما میبندم و شما حرکت میکنید. بین راه سگها به طرفتان پارس میکنند و شما رَم میکنید و به طرف چراگاه حاکم میروید. حالا انصاف بدهید من مقصرم یا شما؟!
توی یه روستا همه بیماری خاروندن گرفتهبودن و هی خودشون رو میخاروندن. یکی رفت توی روستا که خودشو نمیخاروند. گرفتن و بردنش پیش طبیب.
طبیب پرسید: هان؟ چی شده؟ این چه بیماریی داره؟
گفتن: بیماری نخاروندن!
---------------------------
نقل از دکتر علی شریعتی
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی. یكی گفت: جناب ملا! شما كه دعوت نداشتی چرا آمدی؟ ملانصرالدین جواب داد: اگر صاحب خانه تكلیف خودش را نمیداند. من وظیفهی خودم را میدانم و هیچوقت از آن غافل نمیشوم.
شخصی گفت: از تو دو حاجت دارم. یکی آنکه فلان مبلغ مرا قرض دهی، و دیگر آنکه سه ماه مرا مهلت دهی تا به آهستگی آن دین بگزارم.
گفت: حاجت اول مقدور نیست، اما حاجت دوم به جای سه ماه تو را یک سال مهلت دادم.
بهلول بغدادي وقتي در بصره بود، او را گفتند:«ديوانگان بصره را بشمار» گفت:«آن خود از شماره بيرونست، اما اگر گوييد که عاقلان را بشمار ايشان معدودي چند بيش نيستند.»
از ملا پرسیدند: لباست چرک شده، چرا نمیشویی؟
گفت: چون دوباره چرک خواهد شد. چرا زحمت بیهوده بکشم؟
گفتند: چه اشکال دارد؟ دوباره هم خواهی شست.
گفت: من که برای لباسشویی خلق نشدهام؛ کار دیگری هم دارم
لطایفالطوایف؛ با مردی گفتند: آیا خوشحال میشوی هزار درهم به تو بدهند؟
گفت: آری. لیک باید صد چوب بزنند!
گفتند: چوب خود چرا؟
گفت: یقین دانیم که در این زمانه مفت چیزی به کس ندهند.
مردی با پسرش سر راه ایستاده بود. پسر از پدر پرسید: بابا در آن جعبه چیست؟ پدر گفت: آدم. پسر پرسید: او را به کجا میبرند؟ گفت: جایی که نه خوردنی است، نه پوشیدنی، نه نان، نه هیزم، نه آتش، نه طلا، نه نقره، نه فرش، نه گلیم. پسر گفت: بابا، یعنی او را به خانهی ما میبرند؟
عبید زاکانی: مردی در حال جاندادن افتاد. وصیت کرد که در شهر، کرباس پارههای کهنهی پوسیده بطلبند و کفن او سازند .گفتند: غرض از این چسیت؟ گفت: تا چون منکر و نکیر بیایند، پندارند که من مردهی کهنهام، مزاحم من نشوند.