<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>آی طنز</title>
      <link>http://www.itanz.net/</link>
      <description>پایگاه طنز و فکاهی پارسی‌زبانان</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 04 Feb 2010 12:32:52 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

      
      <item>
         <title>گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن</title>
         <description><![CDATA[<strong>وودي آلن؛ برگردان: م. آزاد</strong>

<blockquote>آن چه در زير مي آيد گزيده اي از دفتر خاطرات خصوصي و محرمانه ي وودي آلن است كه پس از مرگش و يا بعد از فوتش منتشر خواهد شد - حالا هر كدام زودتر پيش بيايد.</blockquote>

شب را به صبح رساندن هر شب سخت تر و سخت تر مي شود. ديشب اين حس كلافه كننده به من دست داد كه يك عده مي خواهند توي اتاقم بريزند و مرا حسابي شامپو بزنند. اما چرا؟ خيالاتي شده بودم و به نظرم هيئت هايي شبح وار مي ديدم. درست سر ساعت سه ي صبح، لباس زيري كه روي صندلي انداخته بودم، به نظرم شبيه قيصر شده بود؛ قيصري كه اسكيت هم به پاهاي بسته بود. بالاخره وقتي به خواب رفتم همان كابوسِ وحشتناك را ديدم كه در آن، يك موش خرما مي خواهد بليتِ لاتاري مرا صاحب شود افتضاحه!
 حس مي كنم كه سِل من بدتر شده، همچنين آسمم. سينه ام خِس خِس مي كند و نفسم به زور بالا مي آيدو بيشتر وقت ها سرگيجه دارم. سرفه هاي شديد مي كنم تا جايي كه از حالمي روم. اتاقم نم دارد. سرما از تنم بيرون نمي رود و تپش قلب دارم. ضمنا" متوجه شدم كه دستمال هايم تمام شده - آخر تا كي اين وضع ادامه دارد؟

 ايده ي يك داستان: مردي بيدار مي شود و مي بيند طوطي اش وزير كشاورزي شده. از حسادت مي سوزد و با تفنگ خودكشي مي كند. اما متاسفانه تفنگ، از آن هايي است كه با چكاندن ماشه يك پرچم كوچك از لوله اش بيرون مي زند و رويش نوشته: «بنگ!» پرچم يك چشم او را كور مي كند، ولي زنده مي ماند - انسان عبرت گرفته اي كه براي اولين بار، از خوشي هاي ساده ي زندگي، مثل زراعت و نشستن روي شلنگ هوا لذت مي برد.

 فكر: چرا آدم دست به جنايت مي زند؟ به خاطر غذا اين كار را مي كند. و نه فقط غذا: بيش تر وقت ها نوشيدني هم بايد باشد! يك بار ديگر سعي كردم خودكشي كنم. اين دفعه دماغم را خيس كردم و كردم توي سرپيچ لامپ، متاسفانه سيم كشي اتصال كرد و فيوز پريد و فقط يخچالم را زدم چپه كردم. من هنوز در انديشه مرگ، ماتم گرفته ام. به فكر فرو رفته ام كه آيا زندگي پس از مرگي هم وجود دارد؟ و اگر دارد، مي شود آن جا بيست و يك بازي كرد؟

 آيا بايد با W. ازدواج كنم؟ البته كه نه، اگر باقي حروف اسمش را به من نگويد. همين طور در مورد سابقه ي كاري اش. از زني به زيبائي او چطور مي توانم بخواهم كه از تماشاي مسابقه ي برزگ اسكيت بگذرد؟ تصميم گيري ...

 امروز در يك مراسم تشييع جنازه به برادرم، برخوردم. پانزده سال بود كه همديگر را نديده بوديم. اما او طبق معمول يك آبدان خوك از جيبش درآورد و به سرو كله ي من زد. زمان كمكم كرده تا او را بهتر درك كنم. بالاخره متوجه شدم كه مي گفت: من «يك جانور نفرت انگيزم كه بايد نسلم را از روي زمين برداشت». البته تذكر او بيش تر از روي محبت بود تا خشم و نفرت. از حق نگذريم: او هميشه خيلي از من باهو تر و زيرك تر و با فرهنگ تر بود. تحصيلاتش هم از من بهتر است، فقط مانده ام حيران كه چطور هنوز در مك دونالد كار مي كند!

 اميلي ديكنسون  شاعر چقدر در اشتباه بود: اميد «يك چيز با بال و پر» نيست. چي با بال و پر، از قرار معلوم، برادرزاده ي من است. بايد او را هر چه زودتر به زوريخ پي يك روان پزشك متخصص ببرم!

 امروز با مِلنيك  قهوه خورديم. او با من درباره ي اين ايده صحبت مي كرد كه چه مي شود اگر همه ي كارمندان رسمي دولت مثل مرغ ها لباس بپوشند.

 بعد از ظهر كه قدم مي زدم، باز هم فكرهاي شومي در سرم بود. چه چيز مرگ مرا اين قدر نگران مي كند؟ شايد ساعات ‌‌]احتضار[. مِلنيك مي گويد كه روح، ابدي و ناميراست و پس از نابودي بدن هم به زندگي ادامه مي دهد. اما اگر روح من بدون بدنم وجود داشته باشد، مطمئنم كه همه ي لباس هايم گل و گشاد مي شوند. 

آه بسه ديگه ...

ديشب همه ي نمايشنامه ها و شعرهايم را سوزاندم. خنده دار اين كه، وقتي شاهكارم پنگوئن سياه را مي سوزاندم، اتاقم آتش گرفت و حالا من مانده ام و شكايت آدم هايي به اسم پين چانك  و اشلوسر  . حق با كيركه گار  بود. 

امروز غروبي سرخ و زرد را ديدم وفكر كردم: من چقدر ناچيزم! البته ديروز هم باران آمد و من همين فكر را كردم. باز هم احساس نفرت از خود بر من غلبه كرد و دوباره فكر خودكشي به سرم زد - و اين بار با تنفس كنار يك مامور شركت بيمع و مسموم شدن و مردن!

 ايده اي براي يك داستان: عده اي سگ آبي تالار كارنگي  را اشغال مي كنند و ]نمايشنامه ي[ «وٌزِك » را اجراة مي كنند. (مضمون قوي اي دارد. اما ساختارش را چه كنم؟)

 اي خداي مهربان! چرا من اين قدر گناهكارم؟ آيا به خاطر اين است كه از پدرم نفرت داشتم؟ شايد به خاطر آن واقعه ي «گوشت گوساله ي پخته شده با پنير پارمژان  » باشد. خوب، نوي كيف بغلي او چه كار مي كرد؟ اگرمن حرف او را گوش كرده بودم، مي بايست براي امرار معاشم، كلاه قالب مي گرفتم.  صدايش هنوز توي گوشم است كه مي گفت: «قالب گرفتن - همين و بس». عكس العملش را به خاطر مي آورم وقتي به او گفتم مي خواهم نويسنده شوم. او گفت:«تنها وقتي مي تواني بنويسي، كه همدست جغد باشي.» هنوز نمي فهمم منظورش چه بود. چه مرد غمگيني! وقتي اولين نمايشنامه ام - كيسه ي گوز - در تماشاخانه ليكئوم  به روي صحنه آمد، در شب افتتاحيه او با لباس رسمي و يك ماسك ضدگاز حاضر شد.

داستان كوتاه: مردي، صبح از خواب بيدار مي شود و متوجه مي شود تغيير حالت داده و به صورت ستون هاي اتاق خودش در آمده. (اين ايده مي تواند در سطوح مختلفي كاركرد داشته باشد. از جنبه ي روانشناختي، همان اصل فلسفي كروگر - شاگرد فرويد - است كه تمايلات جنسي در ژامبون را كشف كرد.)

 تصميم گرفته ام نامزدي ام را با W. به هم بزنم. او نوشته هاي مرا درك نمي كند و ديشب گفت كه مقاله ي «نقد حقيقت متافيزيكي» من، او را به ياد فرودگاه مي اندازد. با هم بحث كرديم و او دوباره موضوع بچه ها را به ميان آورد، اما من قانعش كردم كه آن ها خيلي كوچك خواهند بود.

 هر چه بود، بالاخره مجبور شدم نامزدي ام با W. را به هم بزنم. زيرا از بخت خوش، او با يك دلقك حرفه اي سيرك، به فنلاند گريخت. به گمانم اين طوري بهتر شد، با اين كه يكي ديگر از آن حمله ها به سراغم آمد كه شروع مي كنم از گوشم سرفه كردن. 

 آيا من خدا را باور دارم؟ تا قبل از تصادف مادرم، داشتم. مادرم پايش روي پيراشكي گوشت سٌريد و زمين خودر و طحالش را سوراخ كرد او ماه ها در خالت اغماة بود و هيچ كاري نمي توانست بكند به جز خواندن آواز «گرانادا» براي يك ماهي كيلكاي خيالي. چرا اين زن در بهترين سال هاي زندگيش، اين قدر مصيبت زده و بدبخت بود - چون در جواني اش جرات كرده بود آداب و رسوم عرفي را ناديده بگيرد و روز عروسي اش، يك پاكت كاغذ قهوه اي را روي سرش كشيده بود. و چطور مي توانم خدا را باور داشته باشم وقتي همين هفته ي گذشته، زبانم لاي غلتك يك ماشين تحرير برقي گير كرد؟ من گرفتار شك ها و شبهه ها هستم، اگرهمه چيز توهم باشد و هيچ چيزي وجود نداشته باشد چه؟ اگر اين طور باشد آن وقت مسلما" بهاي گزافي براي خريد فرشم پرداخته ام، اي كاش خدا نشانه اي واضح و روشني از وجود خودش به من مي داد! مثل يك حساب پس انداز بزرگ در يكي از بانك هاي سوئيس.

 ايده نمايشنامه: شخصيتي براساس شخصيت پدرم. اما نه با شست پايي به آن بزرگي و برجستگي. او را به دانشگاه سوربون مي فرستند تا در رشته ي سازدهني تحصيل كند. در پايان، او مي ميرد بدون آن كه به تنها آروزي زندگي اش برسد كه تا كمر توي آب گوشت بنشيند. (يك پرده ي دوم نمايش عالي و درخشان هم به نظرم آمده كه در آن، دو كوتوله با يك سر بريده در محموله اي از توپ هاي واليبال مواجه شدند.)

--------------

از کتاب بي بال و پر نشر ماه ريز نقل از <a href="http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&id=2101">دیباچه</a>

]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/02/post_193.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/02/post_193.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مهمان سایت</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">وودی آلن</category>
        
         <pubDate>Thu, 04 Feb 2010 12:32:52 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>استخدام آدمخوار در سفارت جمهوری اسلامی ایران!</title>
         <description><![CDATA[اینکه اعضای سفارت و حتی خود عالیجناب سفیر یک کشوری در خیابان با عده ای دیگری درگیر شوند و کتک‌کاری کنند و حتی تا مرز ضرب و شتم و دستگیری توسط پلیس پیش بروند نه فقط مایه خجالت و آبروریزی نیست بلکه نشانه فروتنی و مردمی بودن و شایسته مباهات هم هست. خصوصا اگر سفارت مذکور سفارت کشور تمدن‌پرور ایران در کشوری نظیر فرانسه باشد که نور علی نور است. من به سهم خودم از آقای مهدی میر ابوطالبی عزیز نماینده رسمی  کشور ایران در فرانسه، تشکر هم می‌کنم که اینقدر در مواضع خودشان سفت و محکم هستند که تا مرز دراز شدن روی زمین و دستبند خوردن توسط پلیس فرانسه پیش رفته‌اند و امیدوارم سایر سفرا هم به جای رعایت چیزهای بی مصرفی مثل تشریفات و شوون دیپلماتیک که قطعا نشانه خودباختگی و غرب‌زدگی هستند، به محکم کردن مواضعشان به سبک این عزیز رفته سفر اقدام کنند.

در همین راستا چند خبر تخیلی که امیدواریم هرچه زودتر به واقعیت بپیوندند تولید می‌شود:

<blockquote>•	پلیس انگلیس اعلام کرد در جریان درگیری میان عده‌ای از ایرانیان در مقابل سفارت ایران در لندن، نیمی از اعضای سفارت و کاردار فرهنگی ایران دستگیر شدند. وی اعلام کرد اگر سفیر کبیر ایران در بریتانیا همچنان به عده کشی خیابانی علیه گروه رجوی ادامه دهد وی را نیز دستگیر خواهد کرد. وزارت امور خارجه ایران در واکنش به این اقدام سفیر انگلیس در ایران را احضار و به وی و ملکه بریتانیا فحش‌های بد بد داد.

•	سفیر ایران در سوئیس در مواجهه با یکی از معترضان ایرانی دماغ وی را شکست. وی که قهرمان سابق کشتی کج ورامین بوده است در توضیح این واقعه دماغ خبرنگار شبکه ملی سوئیس را هم شکست. شایع است «اسی دماغ‌شکن» پس از آنکه به طور اتفاقی در حال دعوا در یکی از خیابان‌های جنوب شهر تهران توسط منوچهر متکی دیده شده بود برای این سمت انتخاب شد.

•	انجمن سامورایی‌های ریش قرمز از سفارت ایران در ژاپن به سازمان ملل متحد شکایت کردند. آنها مدعی‌اند رایزن فرهنگی ایران به همراه جمعی از دیپلمات‌های همکار وی در سفارت ایران، تا کنون 18 نفر از سامورایی های پیشکسوت عضو این انجمن را در دوئل با قمه زنجان به دو نیمه مساوی تقسیم کرده‌اند.

•	وزیر امور خارجه روسیه از سفارت ایران در مسکو خواست از نوشتن ناسزاهای ناموسی بر روی مجسمه استالین خودداری کند. وی در نامه‌ای به سفیر ایران خواست که از سر تقصیرات استالین بگذرد و بگذارد آنها هم به جای احضار هر روزی وی، به زندگی‌شان برسند.

•	حسن نصرالله رهبر گروه نظامی حزب‌الله ضمن تشکر از سفیر ایران در لبنان از وی خواست از کتک کاری مخالفان این گروه دست بردارد. وی گفته است: البته اینکه تمامی اعضای سفارت ایران شبانه به خیابان‌ها می‌آیند و مخالفان حزب‌الله را کتک می‌زنند نشانه لطف آنها به ما و ملت لبنان است ولی ما گفتگو و انتخابات را ترجیح می‌دهیم.

•	معاون سفیر ایران در استرالیا اتهام استفاده از نانچاکو برای شکستن دنده یکی از مخالفان را که در مقابل سفارت پلاکارد به دست گرفته بود را رد کرد. وی گفت ابزار مورد استفاده چماق تاشو نام داشت که توسط یکی از مخترعان داخلی به اینجانب هدیه شده بود نه نانچاکو. وی سپس افزود: آی... نفس‌کش!

•	دولت کنگو از وزارت امور خارجه ایران خواست تا در خصوص شایعه استخدام آدمخوار توسط سفارت جمهوری اسلامی ایران که باعث ترس و نگرانی شهروندان کنگویی شده توضیح ارائه دهد. معاون آفریقا و اقیانوسیه‌ی وزارت امور خارجه ایران نیز در پاسخی رسمی گفت: بیشین بینیم بابا حال نداری!

•	کارلوس جوانا شریر پر سابقه‌ی کلمبیایی پس از آنکه در یک دعوای خیابانی از سفیر ایران در این کشور به شدت کتک خورد؛ خودکشی کرد. پلیس کمبیا ضمن تشکر رسمی از سفارت ایران در این کشور از سفیر ایران خواست تا از بریدن گوش شرورهای این کشور در ملا عام خودداری کند.  گفته می‌شود این دیپلمات ایرانی دارای بزرگترین مجموعه گوش در دنیاست.</blockquote>
]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/02/post_192.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/02/post_192.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">محمود فرجامی</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">فرانسه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">لات</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">بیشعور</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">دیپلمات</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">درگیری</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سفارت</category>
        
         <pubDate>Wed, 03 Feb 2010 11:28:07 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>نماز چيست ؟!</title>
         <description><![CDATA[ 
نماز چیست ؟ - مجالی برای خاراندن !

مفاصل سر انگشت را فشاراندن

 

به یاد درد و بدهکاری و غم افتادن

به ذهن خود همه را یک به یک شماراندن

 

در اوج کسب تمرکز٬ مگس اگر آمد

به یاری سر و دست و دماغ ٬ تاراندن !

 

به وقت گفتن مدٍٍٍّ الف - والضالین -

به فیلم و سی دی و دیش دیش ٬ دل سپاراندن

 

همیشه بین یک و دو ٬ فجیع شکّیدن

چاهار رکعت خود را ٬ دوتا گزاراندن

 

به هر طرف نظری ٬ بلکه جفت گردد جور

که در نماز فراداست ٬ چشم چاراندن !

 

اگر که سوسک غریبی به جانماز افتاد

دو پای قرض نموده ٬ بدن فراراندن !

 

ریا کنیم و ریآست کنیم و خوش باشیم

دوباره شک به دل افتاد... رکعت چندم ؟! (!)

------------
از <a href="http://zahradorri.blogfa.com">وبلاگ زهرا دری</a>]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/02/post_191.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/02/post_191.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مهمان سایت</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">نماز</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ریا</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">طنز</category>
        
         <pubDate>Tue, 02 Feb 2010 16:57:00 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>گاندی، ماندلا یا احمدی نژاد؟!</title>
         <description><![CDATA[<blockquote>شرکت‌کننده محترم، به آزمون خودشناسی «من کی‌ام، اینجا کجاست؟» خوش آمدید. لطفا طی مدت 25 دقیقه به سوالات زیر پاسخ دهید و در پایان وقت مقرر پاسخنامه را 24 بار جویده و سپس قورت دهید.</blockquote>


1 - « متاسفانه دستگاه‌هاي مسئول، قانون را رها كرده‌اند و سراغ ديگران مي‌روند كه چرا به فلان نماينده مجلس يا عضو قوه‌قضائيه يا گروهي خاص انتقاد كرده‌ايد، بنابراين بايد محاكمه شويد و زندان هم برويد.»
این سخن از کیست؟

الف. محمود احمدي‌نژاد، 
ب. دكتر احمدي‌نژاد، 
ج. احمدی‌نژاد، 
د. آقاي احمدي‌نژاد


2 - حالا این سخن از کیست؟
«چهار سال به من توهين كردند ولي من موافق بگير و ببند نبودم و دادستان بايد طبق صريح قانون عمل كند.»

الف. نلسون ماندلا، ‌
ب. مهاتما گاندي، 
ج. جواهر لعل نهرو،
 د. احمدی‌نژاد


3 - «شما برخلاف قانون تعطيلش كرده‌ايد در حالي كه هيات منصفه مطبوعات وجود دارد و اگر قرار است به جرم يك مطبوعاتي رسيدگي شود بايد هيات منصفه حضور داشته باشد، نمي‌توان فوق قانون عمل كرد.»
به نظر شما معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد دولتی که رئیس‌اش چنین حرفی را بر زبان می‌آورد کدام‌یک از افراد زیر می‌تواند باشد؟

الف. مصطفی تاج‌زاده،‌ 
ب. محمد‌علی رامین 
ج. احمد بورقانی،‌ 
د.محمدحسین خوشوقت


4 - «كسي كه در كار فكري است، بايد فراغ بال داشته باشد. حال ممكن است چهار نفر سوءاستفاده كنند يا قدر اين فضاي آزاد را ندانند و اشتباه كنند ولي نبايد طوري عمل كنيم كه كسي جرات نكند يك نقد را در اين كشور منتشر كند.»
به نظر شما اگر این گفته از دکتر احمدی‌نژاد باشد چه کسی استحقاق بیشتری دارد که آن را به گوش بگیرد؟

الف. معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد‌‌، 
ب. وزیر ارشاد، ‌ 
ج. هیات نظارت بر مطبوعات،‌ 
د. من، منِ کله گنده!


5 - «اين [...] كه تا مقاله‌اي بر ضد شخصي نوشته شد، آن رسانه تعطيل و نويسنده آن زنداني شود. با اين فضا كسي ديگر نمي‌تواند دست به قلم ببرد و كار مطبوعاتي و كار فكري كند.»
کدامیک از گزینه‌های زیر در نقطه چین عبارت بالا با واقعیت مطابق است؟

الف. کاملا درست است،‌ 
ب. دقیقا در راستای وظایف معاونت مطبوعاتی است،‌
 ج. حق دولت است، 
د. درست نیست


6 - «چه كسي گفته است كه ما بي‌عيب هستيم؟ اجازه دهيد انتقادها مطرح شود. ممكن است از 100‏ انتقاد، يك مورد يا 10 مورد آن درست باشد كه ما بايد ضمن تشكر از اين انتقادها خود را اصلاح كنيم.»
اگر فردی که این سخن را گفته رئیس یک دولت باشد احتمال کدامیک از گزینه‌های زیر در دولت وی کمتر است؟

الف. توقیف مطبوعات توسط وزارت ارشاد بدون اخطار و حکم قضایی
ب. تذکر همزمان معاونت مطبوعاتی به شش نشریه
ج. تعیین تکلیف برای چگونگی تیترگذاری روزنامه‌ توسط نهاد ریاست جمهوری
د. توصیه به مرخصی رفتن و تعطیلی داوطلبانه جمعی از مطبوعات توسط مشاور مطبوعاتی رئیس‌جمهور


-------------
*به نقل از روزنامه تهران امروز؛ تمام نقل قول ها از سایت رجا نیوز ]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_190.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_190.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">محمود فرجامی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 30 Jan 2010 13:39:12 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>ما از اين پس خوشه چينی می كنيم!</title>
         <description><![CDATA[<strong><blockquote>جرايد: تعداد زيادي از اقشار آسيب پذير و حقوق بگير در خوشۀ سه قرار گرفتند</blockquote></strong>

****************
مژده ياران ، دولت خدمتگزار
كرده مردم را حسابي شرمسار

خوشه بندي كرده ما ها را چه جور
تا دهد يارانه را با ضرب و زور

گرچه ما يارانه را رد مي كنيم 
كارهاي خيلي بدبد مي كنيم

مي دهد يارانه را با احترام
كشته ما را اين صفا و اين مرام

مي چپاند در حساب ما همه 
بابت يارانه ها يك عالمه

ما از اين پس خوشه چيني مي كنيم
عشق با الگوي چيني مي كنيم

از براي بندگان آس و پاس
تازه دارد خوشه بندي ها كلاس

خوشه ام سه شد هوار و اي هوار
بر خر مشتي مراد خود سوار

گرچه از حيث درآمد آخرم
لطف دولت كرده يك ميليونرم 

جيب هايم گرچه پر از خالي است
پـُز ولي در حد خيلي عالي است

گر چه كه يارانه ها كم مي شوند
در عوض پيشم همه خم مي شوند

خوشۀ سه باشم و اند كلاس
برده از من اين كلاس هوش و حواس

خوشۀ يك تو برو كشكت بساب
بين مردم شد پرستيژت خراب

گرچه در يارانه ها از من سري
آبروي خود وليكن مي بري

روي پيشاني تو قشر ضعيف
حك شده از لطف دولت، پيف پيف


اي خدا اين خوشه را از من نگير
آخرين ره توشه را از من نگير
هي تو اي « جاويد» يك آمين بگو
با دلي خالي زحرص و كين بگو
]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_189.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_189.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">محمد جاوید</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 30 Jan 2010 13:34:07 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>طنزپرداز هم در ابتذال غوطه ور است</title>
         <description><![CDATA[<strong>جواد مجابی:</strong> نيمه دهه 40 كه من متوجه فرق كامل طنز با فكاهيات مرسوم در جرايد و كتاب‌ها شدم در انديشه بودم كه تعريفي براي طنز ايراني پيدا كنم كه بخشي از ادبيات طنزآميز ما را از رسالات هجو و فكاهه و صحنه‌هاي
بقال بازي نديمان رسانه‌اي جدا كند.
 آن موقع، اصطلاح طنز زياد به كار نمي‌رفت و جماعت در طيف فراگير «شوخي» چندان تفاوتي بين بذله و فكاهه و متلك و هجو و لاغ و مطايبه و لطيفه و طنز نمي‌ديدند. تعريف‌هاي غربي از انواع طنز و شوخي در كتاب‌ها وجود داشت مثلا درلاروس تاريخچه كوتاهي از اين تعريف‌ها را در فرهنگ‌هاي گوناگون مي‌شد ديد. مي‌خواستم تعريفي مناسب با فرهنگ خودمان به دست دهم.

 اين كوشش 30، 40 سال طول كشيد، در اثناي نوشتن تاريخ طنز ادبي ايران - كه هنوز تمام نشده - به جست‌وجوي تعريف نهايي برآمدم. طي اين سال‌ها هربار جمع‌بندي تازه‌اي از تاملات و برداشت‌هايم را به صورت يك مقاله (معطوف به تعريفي نويافته از طنز) منتشر كردم كه بخشي از آنها در كتاب «نيشخند ايراني» و «نگاه كاشف گستاخ » آمده است. علت جست وجو هم اين بود كه در روزنامه‌ها با نمونه‌هاي سخيفي از فكاهيات كلامي و تصويري روبه‌رو بوديم كه به علت رواج عام آنها، خوانندگان همان‌ها را اصل مي‌دانستند و شكل متعالي طنز را كه در كار عبيد، حافظ و دهخدا بود كمتر مي‌شناختند. كاريكاتور‌هايي را قبول مي‌كردند كه امثال تجارتاچي و دولو راه انداخته بودند و قبول عام اين شيوه‌ها راه را بر كساني چون اردشير درمبخش سد كرده بود همچنان كه رواج دلقك‌بازي‌هاي راديويي آن زمان «شوخي» را در روابطي بي‌ضرر چون دست انداختن كارمندان بيچاره و طرح مصائب بي‌پولي آنها يا دعواي عروس و مادر شوهر و متلك گفتن به چند تيپ بازاري و جاهل و حداكثر مزه‌پراني نسبت به يك، دو مقام آسيب‌پذير اجتماعي منحصر مي‌كردند و در حقيقت هجويه‌اي سبك جاي نقد شوخ‌چشمانه اجتماعي را گرفته بود. 

باري من در تازه‌ترين مقاله‌اي كه درباره طنز و انواع آن نوشته‌ام (در آخرين شماره‌هاي كارنامه مرحوم چاپ شده است) تعريفي تازه داده‌ام از طنز بدين مضمون: «طنز نگاهي است شوخ چشمانه و ترديدبرانگيز نسبت به موقعيت بشري» . در آن مقاله راجع به اجزاي اين تعريف به تفصيل حرف زده، استدلال كرده و نمونه داده‌ام. در مورد اينكه چرا فرد- من و تو - وضعيت طنز‌آميز خودش را در نمي‌يابد يا باور نمي‌كند، مي‌توان با انصاف در نقد احوال خويش دريافت، خودخواهي آدميزاد اقتضا مي‌كند كه هر عيبي را به تمامي لايق همسايه‌اش ببيند، مگر نه؟

اما نكته اصلي در طرح زمينه‌هاي طنز - كه به گمان من ارزيابي اجتماعي خردورزانه‌اي از منظر يك ناقد سبك‌روح و شادخو مي‌تواند باشد - اين است كه ما به عنوان طنزپرداز با آدم‌هايي كه موضوع نواخت‌هاي طنازانه هستند جملگي در يك فضاي مشحون از ابتذال غوطه‌وريم. هيچ چيز حتي آگاهي بيشتر بدين وضعيت پلشت، امتيازي به ما نمي‌دهد كه خود را از ديگران جدا بدانيم.


<em>* به نقل از روزنامه تهران امروز
عکس از ابراهیم حیدری</em>]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_187.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_187.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مهمان سایت</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">جواد مجابی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">طنز</category>
        
         <pubDate>Thu, 28 Jan 2010 01:02:12 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>سربه کوه گذاشتن</title>
         <description><![CDATA[ظرف دو روز از تو حذر می نمایم و...
                                      از وصل روت صرفنظر می نمایم و...

گیرم که هست قیمت تو همطراز زر
                                خیلی سریع، پشت به زر می نمایم و...

آن بنز شیک و پیک بماند برای تو
                                   این بنده اکتفای به خر می نمایم و...

«این المفر»به زیر لبم، از چهارسوی
                                  آهنگ تاخت سوی مفر می نمایم و...

هرچند نیست در نظرم نقشۀ بهشت
                                      ترک دیار و یار سقر می نمایم و...

با آن که گفتمت که تویی ماه آسمان
                               با شمس عقل، دفع قمر می نمایم و...

نقل است«لاضرر»،و پس آنگاه«لاضرار»
                                 ترک ضرار و هرچه ضرر می نمایم و...

حتی موبایل گر دهد آنتن ولی به عمد
                                    از رفتنم تو را نه خبر می نمایم و...

با خاطری اگرچه مکدر چو طلق مات
                             از کوی عشق، بی تو گذر می نمایم و...

راهیّ واحه می شوم و تا به کوه قاف
                              بی لحظه ای درنگ، سفر می نمایم و...

در روی کوه، بستر خود پهن می کنم
                                  آسوده، کوه را چو مقر می نمایم و...

هر عقده را ز بیخ به فریاد در کنم
                                   سیمرغ قاف را کر کر می نمایم و...

بعدش دراز می کشم و بی خیال خلق
                                      یا طاقباز یا که دمر می نمایم و...

خیلی عمیق یک نفس از سینه می کشم
                              وز ذهن خویش، یاد تو در می نمایم و...

 فرهادسان حکایت یک دوره عشق را
                              در هاله ای ز قصه سمر می نمایم و...

یک نقطه می گذارم و یعنی:«تمام شد.»
                                     حتی ردیف نیز دگر می نمایمش!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
<strong>توضیح واضحات:</strong>

1ــ این غزل خداحافظی به شکل «موقوف المعانی» است. بهتر است آن را یک نفس بخوانید!...انگار دنبالتان کردند!(منظورم پلیس ضد شورش نیست!)

2ــ این المفرّ: کجاست گریزگاه؟ کجاست محل جیم فنگ شدن؟!(فریاد گنهکاران و ستمگران در روز قیامت که تمامی راههای فرار بسته است. جز فرار به سوی خود مهربانش!)

3ــ لاضرر ولاضرار: اشاره است به یک قاعدۀ فقهی حقوقی که به موجب آن، ضرر دیدن و ضرر رساندن مجاز نمی باشد(لاضرر ولا ضرار فی الاسلام).[مگر طبق تشخیص مصلحت، مجبور شویم!]]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_188.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_188.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">رضا رفیع</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 28 Jan 2010 00:40:24 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>فهرست جنایات دولت اصلاحات!</title>
         <description>
آدم واقعا لذت می برد از استدلال بعضی از عزیزان. به تازگی گفته‌اند که بازداشتگاه کهریزک در دولت خاتمی ساخته شده است.
با این حساب دولت خاتمی نقش اساسی در تحولات کهریزک داشته است.

بر اساس تحقیقات صورت گرفته دولت خاتمی جنایات بسیاری انجام داده است که جا دارد او به عنوان جنایتکار علیه حقوق انسان‌ها و ضد حقوق بشر و گفتگو و این حرفها محاکمه شود. بهترین و صالح‌ترین فرد برای پیگیری این مسائل حقوق بشری هم کسی نیست جز داداش جواد لاریجانی که خیلی حساس است به این چیزها. خود کهریزک که سهل است، حتی نام بردن از کهریزک را هم تحمل نمی‌کند و خیلی ناراحت می‌شود که بعضی‌ها هی این پرونده را باز می‌کنند و خاطر ایشان را مکدر می‌کنند. مثلا لزومی ندارد که بخاطر چهارمین مقتول کهریزک هر حرفی زد و اتفاقا گفته است: «بزرگ کردن حادثه کهریزک، جنایت نسبت به استقلال کشور بود.»

از موضع داداش جواد که بگذریم ما فهرستی از جنایات دولت خاتمی را آماده کرده‌ایم که پیگیری حقوق بشری‌اش دست داداش جواد را می‌بوسد.

در دولت خاتمی با برنامه‌ریزی‌های دشمن چند خیابان به خیابان‌های تهران اضافه شد تا در اعتراضات امسال یک عده‌ای در آنها راهپیمایی کنند و بعد کتک بخورند و بعد هم بازداشت شوند که سیاه‌نمایی شود.

طرح تجهیز نیروی انتظامی در آن دولت صورت گرفت و از قضا آن ماشین نیروی انتظامی که که یک نفر را زیر گرفت جزو خرید‌های دولت خاتمی بوده. اگر آن ماشین خریداری نمی‌شد، چند سال بعد یک نفر آن را از نیروی انتظامی نمی‌دزدید که برود ملت را زیر بگیرد.

چند کارگاه چاقوسازی در زنجان و جاهای دیگر مجوز کار گرفتند. مسئولیت سایر قتل‌های صورت گرفته بوسیله‌ی چاقو در سال‌های اصلاحات و پس از آن بعهده‌ی خاتمی است.

بسیاری از کارخانه‌هایی که امروز در حال ورشکسته شدن هستند در زمان همین دولت خائن ساخته شد تا با ورکشستگی‌شان، ناکارآمدی و شکست اقتصادی را القا کنند. حق بدهید اگر کارخانه‌ای نبود، این تهدید‌ها هم نبود.

مطبوعات به طرز مشکوکی زیاد شدند تا تعداد توقیف بالا برود و کشور را به رتبه‌ی 165 در آزادی مطبوعات برساند. مطبوعات زیاد، توقیف زیاد هم دارد دیگر! در ضمن باعث شد مرتضوی معروف بشود و بعد کار به جایی برسد که مجلس او را متهم پرونده‌ی کهریزک بداند.

قیمت گوشت و گوجه و زمین و بسیاری اقلام دیگر خیلی کم بالا رفت تا ضمن ایجاد فضای استکباری رفاه‌زدگی بعدی‌ها نتوانند این کار را بکنند و القای گرانی بشود.

روابط خارجی را با کشورهای کم اهمیتی مثل فرانسه و آلمان و دیگر کشورهای اروپایی افزایش داد و با تبلیغات آنها را مهم جلوه داد. بعدها هم آن کشورها باورشان شد مهم هستند و هم کاری کرد که مردم دچار تشویش شوند که آخر ونزوئلا و گویان    هم شدند کشور؟

تا داغ است همین خط راه‌آهن تهران - مشهد در دولت آقای خاتمی دو خطه شد که باعث شد رفت و آمد در این مسیر افزایش پیدا کند و این قطار از ریل خارج شود. در حالیکه اگر ریلی نبود خوب قطاری هم از خط خارج نمی‌شد.

لذا ما ضمن مشاهده‌ی دست اجانب در آستین این به اصطلاح سازندگی‌ها و اصلاحات از دلسوز محترم حقوق بشر می‌خواهیم داد بشریت را از ایشان بستاند و دولت اصطلاحات را بعنوان عامل تمام بحران‌های کشور معرفی نماید.</description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_186.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_186.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">محمدعلی مومنی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 26 Jan 2010 16:43:28 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>من معتقدم كه عاشقي بد دردي ست!... زبان حال اسفندیار</title>
         <description>اسلام شناسم ، به خودم مي بالم
تا كور شود هرآنكه نتواند ديد
اما چه كنم به هركه گفتم اين را
حيران شده و به ريش بنده خنديد

البته به قول دلبر جاني من 
فيلسوف تر از بنده در اين عالم نيست
گل گفته اگر چه يك كمي شُل گفته
من معتقدم كه عاشقي بد دردي ست!
 
در بارۀ انبيا  عليه الرحمه 
هرچند كه بنده علم اندك دارم
 اما چه‌كنم دست خودم نيست، ببم
بنده به مديريت شان شك دارم!
 
هرچند هلوكاست دروغ است ، ولي
من عاشق مردم تل آويوهستم
پس بنده براي دوستي، جانب ِشان 
هر لحظه دراز مي نمايم دستم
 
با اهل هنر هميشه من مي جوشم
عكاس اگر بـُوَد كه بهترترتر
ضمناً اگر از جنس لطيفش باشد
دستور هر آنچه داد گويم بر سر!
 
از بابت سوژه هاي اهدايي من
شهرام شكيبا شده يك پا طناز
از زور خوشي تا كه  مرا مي بيند
دَر مي كند از خودش حسابي آواز
 
بايد كه كند تخته دكانش «جاويد »
طنازتر از بنده در اين عالم كيست؟
(اسفندم) و اسفند در آتش ريزيد
آچار فرانسه اي مثال من نيست!
</description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_185.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_185.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">محمد جاوید</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اسلام شناس</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رحیم مشائی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">طنز</category>
        
         <pubDate>Sun, 24 Jan 2010 10:56:14 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>لطفا  مُرده‌ی ما را ندزدید! (وصیت نامه اشتراکی اساتید دانشگاه‌های ایران)</title>
         <description><![CDATA[اتحادیه اساتید دانشگاه های ایران خبر از تهیه و تنظیم پیش‌نویس وصیت‌نامه مشترک میان تمامی اساتید عضو این اتحادیه داد.

سخنگوی اتحادیه اساتید دانشگاه های ایران به خبرنگار ما اعلام کرد که در پی تصاحب استاد شهید علی‌محمدی پس از درگذشت وی توسط مخالفان آن مرحوم، این اتحادیه پیش نویس وصیت‌نامه‌ی مشترکی را آماده کرده است.

دکتر مسعود علی‌محمدی یکی از اساتید برجسته فیزیک دانشگاهی ایران و حامی سرسخت میرحسین موسوی بود که پس از به شهادت رسیدن توسط بمب، از سوی دولت و رسانه‌های حکومتی به عنوان یکی از حامیان دولت به سرقت رفت.

به گفته سخنگوی این اتحادیه پس از این اقدام که با خشونت نیز همراه بود و از شدت تابلو بودن منجر به آن شد که برای نخستین بار در طول تاریخ بشریت انجمن اسلامی و بسیج دانشجویی یک دانشکده بر علیه مرده‌دزدی و اهانت به شرکت‌کنندگان در مراسم بیانیه مشترک صادر کنند؛ کلیه اساتید دانشگاه‌های ایران که به طرفداری از دولت و شخص احمدی‌نژاد به هیچ وجه افتخار نمی‌کنند (تقریبا 99.8 درصد اساتید دانشگاه‌های ایران) مصمم شدند تا با تنظیم وصیت‌نامه‌های مشترک از دزدیده شدن و مصادره شدن خودشان پس از مرگ جلوگیری کنند.

بنابراین گزارش، وصیت‌نامه های مذکور تک برگی بوده و فقط چند جای خالی برای تعیین مشخصات دارند که پیش نویس آنها به شرح زیر است و پس از تایید توسط هیات امنای اتحادیه اساتید (اگر تا آن موقع شربت شهادت را در حلقومشان خالی نکنند) به طور رسمی منتشر خواهد شد و در دسترس عموم قرار خواهند گرفت:
<blockquote>
<div style="text-align: center;"><strong>به نام خدا</strong>
وصیت‌نامه</div>

بدین‌وسیله اینجانب ............... استاد رشته فیزیک/شیمی/زیست شناسی/.../........... در دانشکده علوم/ فنی/ اقتصاد/.../............. که در تاریخ ............ توسط انفجار بمب/شلیک گلوله/ سقوط داربست/ خفت شدن طناب دار/ شیرجه در اسید سولفوریک/.../................. شربت شیرین شهادت را نوشانده شدم اعلام می دارم که:

1- اینجانب به هیچ وجه دانشمند هسته‌ای نبوده و نیستم.
2- بنده به تمام مقدسات قسم می‌خورم که طرفدار آقای احمدی‌نژاد نبودم.
3- اینجانب خبرگزاری‌های دولتی و بخصوص کفاربوس (کیهان.فارس.ایرنا.رجانیوز.بیست و سی) را به تمام مقدسات قسم می‌دهم که از بنده "دانشمند متعهد" نسازند چون اگر آنها بگویند ماست سفید است مردم مطمئن می شوند ماست سیاه است.
4- من هیچ نسبتی با آقای جواد لاریجانی، آقای حداد عادل، آقای دانشجو و امثال اینها ندارم و خواهش می‌کنم برای شرکت در تشییع جناره من به خودشان و سایرین زحمت ندهند.
5- این حقیر به تمام برادران نظامی و انتظامی اعم از لباس شخصی و لباس رسمی چه شوکر و گاز فلفل داشته باشند و چه نداشته باشند، التماس می‌کنم از شرکت در تشییع جنازه اینجانب خودداری نموده و کار گریه انداختن مشایعت کنندگان را به مداحان و روضه‌خوانان بسپارند.

امیدوارم با درنظر گرفتن موارد فوق از لرزیدن پیکر اینجانب در تابوت و گور جلوگیری به عمل آید البته اگر چیزی از پیکر اینجانب باقی مانده باشد.


<div style="text-align: center;">امضا و اثر بیست انگشت دست و پایی صاحب وصیتنامه                       
  امضای شاهد اول                             امضای شاهد دوم</div>

</blockquote>]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_184.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_184.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مهمان سایت</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مرده دزدی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تشییع جنازه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">علی‌محمدی</category>
        
         <pubDate>Wed, 20 Jan 2010 13:42:28 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>دکتر حسابی: به‌خدا من گودل نیستم!</title>
         <description><![CDATA[هنر خراب کردن نوشته تایپی دیگران با گذاشتن علائم سجاوندی مسخره و گیومه پراکنی‌های مضحک و تصحیح فعل‌ها بر اساس جزوات عجیب و غریب فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی، هنر ازشمندی است که همکاران ما در بعضی روزنامه‌ها به خوبی از آن برخوردارند.روزنامه تهران امروز هم از این هنر بی‌نصیب نمانده و هفته‌ای یکی دوبار کار من اینست که به با آنجا تماس بگیرم و به تمام مقدسات عالم قسمشان بدهم که اینقدر انگولک‌کاری های بی‌مورد به نوشته‌های من نکنند. این انگولک‌کاری ها بعضا تا آنجاست که نمک کار را می گیرد و نکته ظریفی را به قطعه‌ای لوس تبدیل می‌کند. مثلا کنایه‌ای را توی گیومه می‌گذارند و جلوی آن علامت تعجب می‌گذارند! یا تمام «می‌باشد» ها را در نظیره نویسی یک انشای کودکانه تبدیل به «است» می‌کنند!

طنزی که امروز در ستون طنز تهران امروز از من چاپ شده مشمول همین قاعده است. دیروز عکسی از گودل و انیشتین را در صفحه اول چاپ کردند به نام حسابی و انیشتین! موضوعی که تقریبا خواجه حافظ شیرازی هم از دروغ بودن آن (آن هم دروغی بی‌نمک و بی‌مایه) مطلع است و اگر هم نبود جای آن در صفحه اول یک روزنامه نبود. من هم سعی کردم در 550 کلمه‌ی اندکی که دارم هم آن را ماستمالی کنم و هم یک بار دیگر چرندیات ایرج حسابی را که در بستر حقارت ملی ما رشد فارچ گونه داشته رسوا کنم. اصل مطلب اینجاست و شرحه شرحه شده‌ی آن با یک عالمه گیومه و علائم سجاوندی بی ربط را می‌توانید در روزنامه بخوانید.


<blockquote> <strong>دکتر حسابی: به‌خدا من گودل نیستم!</strong>

روزنامه محترم تهران امروز
در بخش زیرین صفحه نخست روزنامه در 26 دی‌ماه 1388 این عکس به چاپ رسیده بود و در زیر آن نوشته شده بود «دکتر حسابی و انیشتین در کنار هم.» آن عکس ربطی به من ندارد و مربوط به دانشمندی به نام گودل است که در کنار انیشتین عکس گرفته است. اگر به این ریاضی‌دان بزرگ علاقه‌مند باشید می‌توانید با جستجوی عبارت Kurt Gödel در اینترنت <a href="http://images.google.co.uk/images?hl=en&q=Kurt%20G%C3%B6del&oe=UTF-8&um=1&ie=UTF-8&sa=N&tab=wi">عکس‌های بسیار بیشتری از گودل و انیشتین</a> در کنار یکدیگر پیدا کنید. متاسفانه کار اینجانب به عنوان یک فیزیکدان ایرانی متوفی که زحمات زیادی برای پایه‌گذاری درس فیزیک در دانشگاه تهران کشیدم این شده است که دائما به مطبوعات درباره این قبیل دروغ‌های شیرین جوابیه بنویسم. یک روز می‌نویسند انیشتین دست مرا بوسیده است و گفته است من شاگرد شما هستم! یک روز خبر می‌رسد که او پس از دیدن هفت‌سین ایرانی من غش می‌کند که ما کجا و شما کجا! روز دیگر داستان تاثیرگذاری از قول من چاپ می‌شود که به محض ورود به پرینشتون دسته چک سفید امضا در کشوی میزم گذاشته بودند تا هرچقدر که خواستم خرج کنم! و در کنار همه‌ی اینها از فیزیک گرفته تا زبان‌شناسی تا به حال صدها مقاله علمی به من منسوب شده است. 

حقیقت این است که البته من بسیار دوست می‌داشتم که انیشتین دستم را می‌بوسید. از دسته چک سفید امضای دانشگاه پرینستون هم هیچ دانشمندی بدش نمی‌آید و البته اگر توانش را داشتم از نوشتن صدها مقاله از نظریه بی‌نهایت بودن ذرات گرفته تا تطبیقی در توان واژه سازی ادبیات فارسی دریغ نمی‌کردم اما آنهایی که با ساختار دانش و سازوکار دانشگاه‌ها آشنایند می دانند که چنین چیزهایی در حد محال هستند. محال هم نباشند بسیار خنده‌دارند. آش به قدری شور شده که عده‌ای در مقابل این داستان‌های عامه‌پسند موضع چنان موضع گرفته‌اند که گویی خود من در این میانه مقصرم! تا آنجا که حتی دوست و مشوق عزیزم دکتر رضا منصوری مجبور شد در رد این افسانه‌ها مقاله‌ای بنویسد و در آن به دوران سناتوری من اشاره کند...
اما من بی‌تقصیرم. گیرم که پسر من برای منظورهای خاصی کتاب داستانی پر از این قصه‌های شیرین چاپ کرده باشد که هر عقل سلیمی با کمی دقت در آن باید متوجه غیرقابل باور بودن آن بشود. چرا چنین کتابی اینقدر پرفروش می‌شود و مطالبش اینهمه نقل مجالس می‌شود؟ ایرج البته سود می‌کند ولی چه سودی از قصه‌ها به مخاطبان می‌رسد؟ جز این است که شما خودتان دلتان می‌خواهد با این قصه‌ها سرگرم شوید و دیگران را سرگرم کنید؟ خواهشمندم ضمن تکذیب گودل بودن اینجانب کمی دراین‌باره بیشتر بیندیشید.

عالم برزخ- محمود حسابی

***

توضیح ما:
فیزیکدان ارجمند جناب آقای دکتر محمود حسابی پدر آقای ایرج حسابی نویسنده داستان‌های علمی تخیلی
از طرف خودم و سایر همکاران از اینکه همگام با سایر هموطنان شما را در گور لرزاندیم عذرخواهی می‌کنم. چاپ آن عکس یک ترفند برای دقت‌سنجی خوانندگان روزنامه بود که پس از دریافت ایمیل‌ها و پیامک‌های فراوان متوجه شدیم: دقت مقت رو وللش، هنر نزد ایرانیان است و بس! به نظر ما شما هم بهتر است با قبول ماجراهایی که منسوب به شماست به نهضت افتخارآفرینی ما ایرانی‌ها که «بهترین و باهوشترین ملت دنیا» هستیم کمک کنید و گرنه خودتان هم بعید نیست در توهین به خودتان در راستای تشکیک در افتخارات علمی ملی متهم شناخته شوید!
ارادتمند و همنام شما، محمود فرجامی</blockquote>
]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_183.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_183.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">محمود فرجامی</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">گودل</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">انیشتین</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">حسابی</category>
        
         <pubDate>Mon, 18 Jan 2010 11:18:16 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>انشای محمود درباره برنامه توسعه</title>
         <description>قلم را در دست می‌گیریم و همچون دانش‌آموزی ساعی و کوشا برای معلم خوبمان که از ما خواسته است در دوازده سطر برنامه توسعه بنویسم، برنامه توسعه می‌نویسم. واضح و مبرهن است که برنامه توسعه برنامه بسیار خوب و مفیدی می‌باشد که هر چقدر کوتاهتر و خلاصه‌تر باشد بهتر است و باید وقتی آن را می‌نویسیم یک جوری بنویسم که هر کس آن را خواند بگوید به به! چه برنامه توسعه‌ی قشنگی این دانش‌آموزهای کلاس پنجم نوشته‌اند. من نیز اکنون یکی از آنها را می نویسم و امیدوارم نمره خوبی بگیرم.

برنامه توسعه اهمیت فراوانی دارد و حتی روی زندگی و اقتصاد مردم هم اهمیت دارد. اقتصاد یعنی اینکه بابای ما پول داشته باشد و بتواند برای ما لباس و کفش و دفتر و خودکار و غذا و این جور چیزها بخرد تا ما بتوانیم درس بخوانیم و بزرگ شویم. اگر برنامه توسعه خوب بنویسیم اینها را باباها می‌توانند بخرند و به همین خاطر است که ما باید برنامه توسعه را خوب و خوش‌خط و کوتاه و ساده بنویسم. قبلاها این‌ها را به جای سر کلاس انشا در سر کلاس ریاضی می‌نوشتند و به همان خاطر هم بود که خیلی سخت بودند و به اندازه دو تا دفتر صدبرگ می‌شدند و خیلی اسراف می‌شد که بسیار کار زشتی می‌باشد. اما الان که نوشتن برنامه توسعه یکی از موضوعات انشا شده ما خیلی راحت و کوتاه آن را می‌نویسم و اسراف نمی‌شود. مثلا به قول آقای احمدی ما می‌توانیم به جای آنکه برای پیدا کردن یک چیزی به اسم نرخ بیکاری، که خیلی سخت و پیچیده و فرمولی می‌باشد و حتی برای خود آقای معلم ریاضی‌مان هم مشکل است خیلی کوچولو بنویسیم : «اقتصاد ما تابع اقتصاد جهانی و شرایط سیاسی جهان می‌باشد لذا شاخص ذکر نمی‌شود چون اعداد در حال تغییرند» که من معنی این جمله را هم نمی‌فهمم و فقط از روی تخته نوشتم اما یعنی اینکه بالاخره یک چیزی خواهد شد و لازم نیست ما دفتر صد برگ اسراف کنیم. مادربزرگ ما هم همینطور است و همیشه می‌گوید هرچه آید خوش آید و آدم باید زبانش همیشه به خیر باز شود و نباید نفوس بد بزند. نفوس بد یعنی اینکه اگر آدم هی بگوید یک چیزی خراب می‌شود آن چیز خراب می‌شود اما اگر بگوید درست می‌شود درست می‌شود. البته همیشه هم فکر کنم اینطور نیست چون من همیشه قبل از بازی تیم فوتبال ایران می‌گویم حتما تیم ما می‌برد و حتی اگر با برزیل هم بازی کند باز هم همین را می‌گویم ولی همه‌اش می‌بازد حتی به تیم مالی که اصلا مالی نمی‌باشد.

در مورد این برنامه توسعه هم من می‌دانم که هر چیزی بنویسم و برای مادربزرگم بخوانم او می‌گوید خیلی خوب است و حتما درست می‌شود و من مطمئنم که اگر مادر بزرگ من معلم انشایمان بود به برنامه‌های توسعه همه‌ ما نمره بیست می‌داد و فقط می‌گفت هاباریکلا... حتما درست می‌شود. اما بابایم که پسر مامان بزرگم است همیشه می‌گوید چی چی را درست می‌شود و پس کی می‌خواهد درست بشود من که روزی ده بار پدرم درمی‌آید. پدر بابایم پدربزرگ من است که قبلا شوهر مادربزرگم بوده و حالا مرده است و بابایم می‌گوید اگر بیمه بود نمی‌مرد. بیمه هم نمی‌دانم چیست.

از این انشا نتیجه می‌گیریم که ما باید دلمان پاک باشد و نفوس بد نزنیم و بگوید ان‌شالله درست می‌شود و برنامه توسعه را کوتاه و آسان بنویسیم و اسراف نکنیم که همه چیز درست بشود.

محمود دانش آموز کلاس پنجم دبستان انارک
</description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_182.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_182.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">محمود فرجامی</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">برنامه توسعه</category>
        
         <pubDate>Sun, 17 Jan 2010 10:26:08 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>یاران احمدی‌نژاد در خاطرات هاشمی!</title>
         <description><![CDATA[قرار است به زودی حمید روحانی، رئیس بنیاد تاریخ پژوهشی ایران معاصر، كتاب خاطرات هاشمی رفسنجانی را نقد كند.

وی در این‌باره به  «فارس» گفته است: «یكی از اهداف بنیاد تاریخ پژوهی ایران معاصر نقد نادرستی‌ها و خلاف‌گویی‌ها پیرامون تاریخ سیاسی معاصر و انقلاب اسلامی است. لذا تصمیم دارم به‌زودی به نقد و بررسی كتاب خاطرات آقای هاشمی‌رفسنجانی بپردازم. معتقدم كه در كتاب خاطرات آقای هاشمی‌ اشتباهات زیادی وجود دارد. امیدوارم این اشتباهات غیرعمدی و از روی خطا و سهو باشد.»

اساساً تاریخ خیلی چیز جالبی است. برخی می‌گویند تاریخ تكرار می‌شود و برخی دیگر می‌گویند تكرار نمی‌شود. به طور كلی جماعت مورخ خیلی حرف می‌زنند و همه‌چیز را می‌گویند، جز یك چیز. آن هم چیزی كه هم مردم و هم خود مورخان به آن اعتقاد دارند ولی كسی آن را نمی‌گوید: اینكه واقعاً معلوم نیست تاریخ تكرار می‌شود یا نه، ولی آنچه قطعی است، این است كه تاریخ تغییر می‌كند و این تنها موردی است كه «حال»‌ بر «گذشته» تأثیر می‌گذارد.

برای نمونه یادداشت روز یك‌شنبه 19 مهر 1360 هاشمی‌رفسنجانی را بخوانید تا بعد اشتباهاتش را درآوریم و اصلش را برایتان روایت كنم.

<blockquote>...شب به خانه نیامدم و به دفتر كارم رفتم. شام، كوكوی سیب‌زمینی داشتیم و تلفنی با خانه صحبت كردم. معلوم شد، عفت هم برگشته و از پیام‌های آقای منتظری برایم گفت. امروز طومار 50 متری در سالن مجلس آورده‌اند كه مردم به دنبال سخنان مهدی بازرگان، خواستار اخراج لیبرال‌ها از مجلس شده‌اند و این‌ها خیلی ناراحتند و از من گله دارند كه چرا كاملاً از آنها حمایت نمی‌كنم.

آقای محمد محمدی گلپایگانی هم، ضمن اظهار ناراحتی از وضع خودش و فشار حزب‌اللهی‌های گرگان، پیام دكتر پیمان را آورد كه «امت»‌ را به خاطر فشار حزب‌الله، تعطیل كند و می‌خواهد من را ببیند.

كارمان با این آقایان مشكل شده، دوستان و همرزمان دوران مبارزه‌اند و خود را ذی‌حق می‌دانند، من هم تحت تأثیر عواطف هستم و از طرفی در این جریان‌های اخیر، بد عمل كردند و اوج آن، كه كار را مشكل‌تر كرده، وضع روابط‌شان با ضدانقلاب محارب است كه این همه انسان‌های بزرگوار انقلابی را شهید كرده‌اند و در جنگ با عنوان ستون پنجم دشمن عمل می‌كنند. در عین حال از نصیحت و خیرخواهی نسبت به آنها دریغ نمی‌كنم. آخر شب، مقداری از گزارش‌ها را خواندم. حادثه مهمی نداشتیم. ص323 «كتاب عبور از بحران»</blockquote>

حالا با هم روایت درست و دقیق و بدون اشتباه و مناسب با اوضاع واحوال را می‌خوانیم.

<blockquote>یك‌شنبه 19 مهر 1360

...ظهر كه از خواب پا شدم، رفتم به دفتر كارم. ناهار كباب تیهو و بوقلمون و خاویار و آلورا و آناناس و سوپ لابستر داشتم. تلفنی با خانه صحبت كردم. معلوم شد، عفت هم برگشته. خیلی اصرار داشت كه تا شب جامعه را با شدت هرچه تمام‌تر به آشوب بكشیم و زودتر انقلاب را به باد بدهیم. هرقدر اصرار كردم نپذیرفت. نگرانم. الان وقتش نیست. فائزه و فاطمه هم مثل ایشان به شدت مصرند به این ماجرا.

داشتم دسر می‌خوردم كه آقای علی‌اكبر ناطق‌نوری آمد. ناراحت بود. گفت: «اكبر كارها عقب است. چرا نمی‌آیی زودتر همه ثروت‌های ملی را چپاول كنیم و مملكت را به یغما ببریم.» هرچه گفتم من الان درگیر خیانت به رزمندگان اسلام هستم و گرفتار پیروز كردن باطل بر حق هستم، چون به صدام‌یزد كافر قول داده‌ام به خرجش نرفت. دست آخر رضایت دادم كه او هم بیاید با حسن روحانی خیانت كند به اساس انقلاب و در عوض پروژه چپاول ثروت‌های مملكت را هم بسپاریم به بچه‌های دو خانواده. اندكی دل‌چركین شد ولی به‌هرحال پذیرفت و رفت.

بعد از ظهر داشتم نقشه رابطه با آمریكا را می‌كشیدم كه آقای خاتمی آمد. بچه‌های دفتر گفتند آقای خاتمی آمده. آمد توی دفتر، خشكم زد. امان از دست گیج‌بازی‌های بچه‌های دفتر. فكر كردم سیدمحمد خاتمی آمده،‌ نگو سیداحمد خاتمی آمده بود. پنج‌ دقیقه بیشتر نماند. دعوایمان شد، ناسزا گفتیم به هم. چایی نخورده رفت. در دفتر را خیلی محكم به هم زد.

آقای محسن رضایی از قرارگاه زنگ زد برای كسب تكلیف، گفتم همین روند خیانت خوب است،‌ آن را پی‌بگیرید.

بعد اخوی محمد آمد. بحمدالله دستش در خیانت و چپاول خوب راه افتاده، مهدی و محسن را به او سپردم تا آموزششان بدهد.
با برادران لاریجانی قرار داشتم. رفته بودند اسكی نیامدند.

...نزدیك غروب خیلی درگیری داشتم. برادران مؤمن و مسلمان و مبارزان واقعی و صاحبان اصلی انقلاب آمدند. برادر سیدمجتبی هاشمی‌ثمره، برادر صادق محصولی،‌ برادر محمد علی‌آبادی، برادر مهدی كلهر و برادر حمید روحانی.
یك اسلام‌شناس برجسته هم همراهشان بود به نام اسفندیار رحیم‌مشایی كه انصافاً هم وارد بود. به نمایندگی از برادر دیگری آمده بودند.

فقط همین جمع هستند كه فهمیده‌اند من مسائلی را به امام تحمیل كرده‌ام و دارم جام زهر دست ایشان می‌دهم. از طرفی چون همه بار انقلاب بر دوش این جماعت است، نمی‌توانم هیچ چیزی به آنها بگویم. نمی‌دانم كی از همه اسناد یك كپی هم داده به این برادران.

خلاصه حسابی سرم داد‌وبیداد كردند و گفتند كه همه مدارك را هم دارند. حتی فهمیده‌اند كه می‌خواهم جامعه را به آشوب بكشانم و انقلاب را به باد بدهم. از طرفی همه بار جنگ هم بر دوش این برادران است و همه هم این را می‌دانند. لذا نمی‌توانم هیچ كاری بكنم.

شب آنقدر از دستشان گریه كردم كه نماز صبحم قضا شد. خدا مرا ببخشد. اكبر
ص 323 (كتاب عبور از بحران، چاپ جدید با ویرایش خیلی جدید)</blockquote>

----------------
* نوشته شهرام شکیبا، به نقل از خبرآنلاین]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_181.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_181.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مهمان سایت</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">هاشمی ، خاطرات ، ویرایش ، انصاری ، احمدی‌نژاد ، تحریف ، تاریخ</category>
        
         <pubDate>Thu, 14 Jan 2010 13:54:53 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>هالوژن ها و حکم تیر در خرداد!</title>
         <description>وقتی برای جلوگیری از ابتلا به آنفولانزا دست نمی‌دهید، برای جلوگیری از ایدز پا ندهید!
***

آیا بی ‌آرتی یعنی بی هنری؟!
***

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده است که این روزها همه به دنبال درمان «کین‌درد مشترک» هستند!
***

برای آنکه ثابت کنند از جامعه جلوتر هستند در خرداد حکم تیر صادر کردند!
***

با توجه به اتفاقات اخیر، به‌جای «اند مرام» بگوییم «پایان رافت»!
***

ژن بعضی‌ها کشف شد: هالو ژن!
***

وقتی زیاده‌روی می‌کنم پیاده‌روی می‌کنم!
***

برای آنکه کسی را از قلم نیاندازد گفت: «ذکر و انثی»، سپس نگاهی به جمع کرد و ادامه داد: «و خنثی»!
***

با سرعت از مدرس خارج شده بود و خورده بود به جدول صدر. گفتم خدا را شکر کن که نخوردی به صدر جدول!
***

اصول شهرداری تهران: توحید، میلاد، رسالت!
***

آیا دلیل ازدواج نکردن فردوسی پور اطلاعش از سرنوشت زنان خیابانی است؟!
***

تا دیروز از خط قرمز می‌ترسیدیم، امروز از خط سبز!
***

آیا آنچه در کهریزک اتفاق افتاد سیاست چماق و هویج بود؟!</description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_180.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_180.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مهدی استاداحمد</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 13 Jan 2010 10:10:59 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>مرضی، پارازیت تو منو کشت!</title>
         <description>بزرگترین ضربه ای که می شد به فیمینیست‌های ایرانی زد به کف با کفایت دکتر احمدی‌نژاد و با وزیر کردن دکتر مرضیه وحید دستجردی زده شد. معنای این سخن حکیمانه من را آیندگان بهتر خواهند فهمید. اما برای امروز می‌پردازیم به این سخن حکیمانه و متخصصانه خانم وزیر بهداشت که اعلام کرده است &quot;در نشست مشترکی که سه هفته پیش بین این وزارتخانه و وزارت اطلاعات برگزار شده مضر بودن پارازیت‌های ماهواره‌ای به اثبات نرسیده است و زیان‌بار بودن این پارازیت‌ها نیازمند اثبات است&quot;. 
خانم دکتر حتی به خبرنگاران حجت دندانشکنی هم ارائه کرده و گفته است: «ممكن است شما دیابت بگیرید و بگویند بر اثر پارازیت‌ها بوده است آیا باید این را پذیرفت؟باید حتما ادعای گفته شده مستند به اطلاعات علمی شود و آن وقت وزارت بهداشت مسئول بررسی آن می‌شود.» که البته در آن ابهام کوچکی هم وجود دارد چون مشخص نیست اگر برای مواردی که با سلامت عموم مردم مرتبط است قرار باشد ما مستندات علمی تهیه کنیم پس وزارت بهداشت چه وظیفه‌ای دارد. 
یعنی تمام این تپش قلب‌ها، استرس‌ها و سوهاضمه‌های ویران‌کننده‌ای که اکثر شهروندان مقیم در شهرهای بزرگ در این شش ماه از ازدیاد آنها شکایت می‌کنند؛ کافی نیست تا این وزارتخانه تیمی را مامور بررسی اثرات پارازیت‌هایی کند که حتی ماهواره‌های هات برد و نایل ست رسما اعلام کرده‌اند به خاطر آنها در خارج از جو دارند می‌سوزند؟! اما از آنجایی که همانطوری که همیشه مقصر خلبان است همیشه حق هم با مقام بالاتر است، حرف ایشان را معتبر و معقول تلقی کرده و چند راهکار برای مستندسازی اطلاعات علمی در این مورد به وزارت بهداشت پیشنهاد می‌کنیم:

1- روش وزارتی
ساده‌ترین روش برای اینکه بدانیم این امواج مضرند یا نه همان راهی‌ست که سه هفته پیش وزارت بهداشت انجام داده. با وزارت اطلاعات جلسه مشترک می گذاریم و آنجا از آنها می پرسیم به نظر شما این امواج مضرند؟ آنها هم طبیعتا می‌گویند شما پزشک و آزمایشگاه و تجهیزات پزشکی دارید، از ما می‌پرسید؟! آن وقت ما از این نتیجه می‌گیریم که مضر بودن پارازیت‌ها هنوز اثبات نشده اما اگر گفتند «بله... ما تعهد می دهیم که این پارازیت‌ها سرطان‌زا هستند» شاید بتوان نتیجه گرفت مضر هستند!

2- روش دموکراتیک
از چند نفر که آدم‌های خوب و خیرخواهی هستند (و یا خودشان اینطور فکر می‌کنند) می‌پرسیم که آیا به نظر آنها این پارازیت‌ها برای سلامتی ضرر دارند یا نه. بعد تعداد آرا را شمارش می کنیم و اگر گزینه &quot;آری&quot; کمتر از صددرصد آرا را داشت به طریق منطقی نتیجه می‌گیریم که این پارازیت‌ها کاملا مضر نیستند.

3- روش زمانی
ده بیست سالی صبر می‌کنیم تا ببینیم رشد ابتلا به سرطان بین شهروندان چقدر است. اگر صددرصد مردم سرطان گرفتند و تومورشان به اندازه یک پرتقال در گوشه گلو یا پهلویشان قابل رویت بود می‌توان نتیجه گرفت که پارازیت‌هایی که ده بیست سال پیش فرستاده می‌شدند زیان‌بار بوده‌اند. در غیر این صورت مشخص است که نمی‌توان چنان نتیجه‌ای گرفت.

4- روش گفتمانی
اگر توانستیم یکی از فرستنده‌های این پارازیت‌ها را پیدا کنیم، شخصا به آنجا رفته و از دکل یا خودرو مربوطه سه بار بلند و شفا می‌پرسیم &quot;آیا تو برای سلامتی ضرر داری؟&quot;؛ اگر هر سه بار در صحت عقل و سلامت با صدای بلند جواب داد &quot;بله&quot; قبول می‌کنیم که اثرات آنها باید بررسی شود و در غیر اینصورت مشخص است که مضر بودن این امواج به اثبات نرسیده است.

5- روش چشم بسته
به رئیس دفترمان می‌گوییم که به تمام مراجعان بگوید خانم وزیر جلسه دارند. آنگاه در اتاق را از تو قفل می‌کنیم، چشممانمان را می‌بیندیم، دستمایمان را به طرفین باز می‌کنیم و توی دلمان نیت می‌کنیم &quot;یعنی این پارازیتا مضرن؟&quot; و آنگاه سعی می‌کنیم نوک دو تا انگشت سبابه‌مان را به یکدیگر برسانیم. اگر دقیقا درست به هم رسیدند یعنی اینکه مضرند و باید تیمی را مامور بررسی اثرات آنها کرد وگرنه هیچی.

6-  روش مشاهده از نزدیک
یکی از کارکنان وزارت بهداشت را ماموریت می‌دهیم که هشت ساعت در نزدیکی یکی از فرستنده‌های پارازیت بایستد. اگر همانجا تلف شد و سه شاهد عادل و بالغ شهادت دادند که در هنگام مردن با لحنی شبیه داش آکل گفته است «به کی بگم مرضیه، ماموریت تو منو کشت» آن وقت احتمالا بتوان گفت این پارازیت‌ها مضرند وگرنه طبیعی‌ست که ثابت نمی‌شود که پارازیت‌ها مضر باشند.
</description>
         <link>http://www.itanz.net/2010/01/post_178.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/2010/01/post_178.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">محمود فرجامی</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">پارازیت</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">بهداشت</category>
        
         <pubDate>Tue, 12 Jan 2010 13:41:31 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
