آی طنز > فکاهیات > افسانه‌های امروزی

در باب شوهران یاهومسنجری!

افسانه‌های امروزی | ۱ دی ۱۳۸۸

دلربا شروع کرد به تعريف از کامپيوتر و اينترنت و چت و اين که شوهر کامپيوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خيرى دخترش، سينه‌ريز و النگوهاى طلايش را بفروشد و براى دلربا کامپيوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اينترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى ديگر بخرد. ادامه »»

دُم داريم تا دُم!

افسانه‌های امروزی | ۲۶ آذر ۱۳۸۸

يک روز صبح که اين آقاسليم از خواب پا شد چى ديد؟ ديد که اى دل غافل، يک دُم براى خودش درآورده به چه بزرگى. اول شيطان رفت توى جلدش که همين جور دمش را بگيرد و راه بيفتد توى کوچه‌ها و خيابان‌هاى ولايت غربت، به اين و آن پز بدهد. اما خوب که فکرش را کرد ديد که ممکن است به جرم ارعاب و تشويش اذهان عمومى خفتش را بگيرند... ادامه »»

موش بخوردت!

افسانه‌های امروزی | ۱۹ آذر ۱۳۸۸

دختری بود در ولایت غربت که هر چیزی می‌گفت و هر چیزی می‌خواست همان موقع اتفاق می‌افتاد یا آرزویش برآورده می‌شد. مثلاً‌ اگر می‌گفت: «الان برق می‌رود» همان موقع برق می‌رفت یا اگر می‌گفت «کاش ملای مکتب مریض شود» همان وقت ملای مکتب مریض می‌شد. باری این دختر کم کم بزرگ شد و به سن جوانی رسید. یک روز داشت در خیابان راه می‌رفت، چشمش افتاد به یک پسری که در زیبایی و ملاحت سر آمد همه جوانان بود. ادامه »»

حکایت شغل کاذب!

افسانه‌های امروزی | ۱۱ آذر ۱۳۸۸

روزی روزگاری تصمیم گرفتند مشاغل کاذب را از چرخه‌ی اقتصادی ولایت غربت حذف کنند. بازاری: من که گرون می‌کنم برات، مردم رو حیرون می‌کنم برات، بگذارم برم؟ -نه شما بمان/ دلال:من که دلالی می‌کنم برات، جیب‌ها رو خالی می‌کنم برات، بگذارم برم؟ -نه شما بمان/ بزن بهادر: بنده که چک می‌زنم برات، مردم رو کتک می‌زنم برات، بگذارم برم؟ -نه شما هم بمان/ حکم نهایی: در نهایت شغل نویسندگی در مطبوعات مضر به حال اجتماع تشخیص داده شده و از چرخه‌ی کاری مملکت غربت حذف می‌شود. چرا؟ 1-... ادامه »»

حکایت پسر بی‌ذوق پادشاه!

افسانه‌های امروزی | ۵ آذر ۱۳۸۸

دیگر همه از علاج پسر پادشاه ناامید شده بودند که یک روز درویشی آمد به قصر پادشاه و گفت که من درد پسر پادشاه را علاج می‌کنم. او را بردند بالای سر بیمار. درویش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا کرد به نام بردن تمامی ولایات دنیا. وقتی رسید به نام ولایت جابلقا، دید که نبض پسر پادشاه بنا کرد به تند زدن. شصتش خبردار شد که پسر پادشاه عاشق دختری در ولایت جابلقا شده. ادامه »»

حکایت وزیر رسیدگی!

افسانه‌های امروزی | ۲۵ آبان ۱۳۸۸

دستور داده‌ام که از امروز هیچکس در این مملکت کار نکند. صبح به صبح از طرف وزارت رسیدگی ماموران می‌آیند در خانه‌هایتان و به هر خانواده، صد هزار سکه تحویل می‌دهند. وای به حال کسی که این سکه‌ها را قبول نکند. از امروز هر کس پیاده در خیابان‌های این ولایت راه برود، موی سرش را می‌تراشیم و وارونه سوار خرش می‌کنیم و دور شهر می‌چرخانیم. چرا که دستور داده‌ام به تعداد افراد خانواده به آنها خودرو تحویل شود.» ادامه »»

حکایت غول و پیرمرد بی‌ذوق

افسانه‌های امروزی | ۱۷ آبان ۱۳۸۸

غول به پهلوان گفت : «اینجا آمده‌ای چه کار؟» پهلوان گفت: «آمده‌ام تو را از این بیابان بیندازم بیرون.» غول گفت: «مرد حسابی کاری را که می‌شود با گفتمان انجام داد، با زور انجام نمی‌دهند که. پهلوان گفت: «من یک قورباغه‌ای می‌خواهم که وقتی آب سر با لا می‌رود، به جای ابوعطا در دستگاه همایون بخواند.» ادامه »»

لاک‌پشت هم لاک‌پشت‌های قدیم

افسانه‌های امروزی | ۱۲ آبان ۱۳۸۸

لاک‌پشت که قبلا داستان آن یکی لاک‌پشت خدابیامرز را شنیده بود و یک چتر نجاتی محض احتیاط همراهش برداشته بود، دکمه چتر را زد و چتر، باز شد ولاک‌پشت به خیر و خوشی به زمین رسید. ولی از بد روزگار جایی فرود آمد که دو تا برادر یقه‌ی همدیگر را گرفته بودند و داشتند به زبان خوش با هم بحث سیاسی می‌کردند. برادر اولی گفت: «نگاه کن برادر، بیا ببینیم این دیگر کیست. چون با چتر فرود آمده،. غلط نکنم باید جاسوس اجنبی باشد.» برادر دومی گفت: «به گمانم آمده برای دعوا تا بحث ما را در خصوص جامعه‌ی مدنی به هم بزند.» ادامه »»

حکایت آن دو شتر نجیب

افسانه‌های امروزی | ۷ آبان ۱۳۸۸

اما بشنوید از شترها که همین‌طور رفتند و رفتند تا رسیدند به سفارت جابلقا. آنجا که رسیدند، یک دعوتنامه از طرف خواجه الماس جعل کردند و ویزا گرفتند و رفتند به جابلقا. در ولایت جابلقا برای اینکه کسی آنها را نشناسد ، دو تا عینک دودی خریدند و زدند به چشمشان و بعدش یک شرکت باربری تأسیس کردند و پس از چندی کار و بارشان سکه شد. حالا بشنوید از خواجه الماس که بعد از مدتی یک تلگراف فرستاد از برای برادرش خواجه مراد که: سین. شتر چطور؟ از آن طرف تلگراف به دستش آمد که: و علیک سین، شتر بی شتر. ادامه »»

اخیک...

افسانه‌های امروزی | ۳ آبان ۱۳۸۸

بابا خارکن گفت: ای برادر، من خانه ندارم. اگر التفاتی بکنی و یک غاری برای زندگی در اختیارمان بگذاری، منت پذیرت می‌شویم. اخیک گفت: پدر آمرزیده، این روزها با ایران رادیاتور، کی دیگر می‌رود توی غار؟ یک ساختمان ویلایی دوبلکس مبله، با استخر و سونا و جکوزی و پارکینگ و انباری و تمام وسایل منزل، حوالی تجریش و نیاوران برایت سراغ دارم. چطور است؟ خارکن گفت: بد نیست. به یک چشم برهم زدن، سند منگوله‌دار یک ساختمان ویلایی از آسمان افتاد پیش پای بابا خارکن و اخیک ناپدید شد. ادامه »»

حکایت پادشاه و مادربزرگش

افسانه‌های امروزی | ۲۷ مهر ۱۳۸۸

پسر پادشاه گفت: ای دختر، بدان که من یک آدم رهگذری هستم و پدرم یک گدایی است در ولایت جابلقا و حالا من بر تو عاشق شده‌ام. بیا برویم عروسی کنیم. دختر گفت: شرط دارد و آن این که مرا ببری در خیابان ولی عصر و هفت دست لباس و هفت دست چاقچور و هفت دست دامن و هفت سرویس لوازم آرایش و هفت رقم ادوکلن برایم بخری، با مرغ سوخاری و پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده با سالاد و نوشابه و شیرینی ونان خامه ای! ادامه »»

آدم نبایدازماليات برارث فراركند

افسانه‌های امروزی | ۱۹ مهر ۱۳۸۸

پسرانش را صدا زد و به آنها گفت : «ای عزیزان من، می دانید که من از دار دنیا فقط همین یک مزرعه را دارم. این مزرعه بعد از من متعلق به شماست. خیلی دلم می خواهد بدانم که بعد از مرگم با این مزرعه که عمری برایش زحمت کشیده ام، چه می کنید» هر سه پسر یک صدا گفتند: « پدرجان، اگر خدابخواهد، بی حرف پیش، مزرعه را می فروشیم.» ادامه »»

حکایت غول بیچاره و شیشه‌ی عمرش!

افسانه‌های امروزی | ۱۱ مهر ۱۳۸۸

یک پیرمرد مفلس چشمش افتاد به یک شیشه‌ی خالی که روی زمین افتاده بود. حالا نگو که آن شیشه، شیشه ی عمر یک غول بی‌شاخ و دمی بود. شیشه را برداشت و تنگ غروب آن را با خودش برد به خانه. زن پیرمرد هم که از همه جا بی‌خبر بود، آن شیشه را شست و تویش آبغوره ریخت و گذاشتش توی گنجه... ادامه »»

حمایت سه شپش!

افسانه‌های امروزی | ۵ مهر ۱۳۸۸

ابوالفضل زرویی نصرآباد
...شپش اول گفت: «من می‌روم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته‌اند.» شپش دوم گفت: «من هم می‌روم به خانه‌ی مش حسن بیل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست.» شپش سوم گفت: «من هم می‌روم به ولایت غربت پیش فک و فامیل‌های خودم.» باری سه شپش جوانمردانه بر سر و روی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جدا شدند. ادامه »»

قورجنگله و مرد تمبک‌زن‌!

افسانه‌های امروزی | ۳۰ شهریور ۱۳۸۸

ابوالفضل زرویی نصرآباد
یک مرد تمبک زن�% ادامه »»

حكايت چهار درويش

افسانه‌های امروزی | ۲۴ شهریور ۱۳۸۸

ابوالفضل زرویی نصرآباد: یک شب که با لباس درویشی رفته بودند به سرکشی، همین طور رفت و رفت تا رسید به یک کلبه خرابه‌ای. از پشت شیشه سرک کشید و دید سه تا درویش دور آتش نشسته‌اند و دارند درد دل می‌کنند. پادشاه که خودش را دروغکی شکل درویش‌ها کرده بود، آمد دم در و گفت: یا هو! سه درویش که توی کلبه نشسته بودند، گفتند: و علیک یا هو! بفرما درویش. ادامه »»