آی طنز > فکاهیات > افسانه و حکایت

ده فرمان الهی-شیطانی

افسانه و حکایت | ۳۰ فروردین ۱۳۹۰

در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید . تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد ! ده فرمان : 1- هیچ انسانی ، انسان دیگر... ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

مارها و لک‌لک‌ها

افسانه و حکایت | ۲۵ اسفند ۱۳۸۹

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند/قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه... ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

حکایت خر ما از کره‌گی دم نداشت...

افسانه و حکایت | ۲۷ آذر ۱۳۸۹

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ). دُم از جای کنده آمد. فغان از... ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

بشنو و باور مکن

افسانه و حکایت | ۳ دی ۱۳۸۸

مرد از این که بارهایش مجانی به خانه رسانده بود، خوشحال بود و به مرد گفت: اگر کسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد، بشنو و باور مکن. مرد باربر خیلی عصبانی شد و فکر کرد باید این مرد را ادب کند. ادامه »»

برچسب ها: مرد ، نصیحت ، باور ، باربر ، حکایت ، خسیس
لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

بلبل به شاخ گل نشست

افسانه و حکایت | ۲۲ آذر ۱۳۸۸

چند دانه پلو که با رنگ خورشت زرد شده بود بر پشت سبیل یکی از خان‌ها چسبید. اما خود خان متوجه نبود تا این که نوکرش متوجه این موضوع شد و یک دفعه از کنار در صدا زد: «آقا ، بلبل به شاخ گل نشست.» بعد از چند دقیقه یکی از خان ها به مستراح می رفت نوکر او آفتابه را پر می کرد و برایش می برد. خان رو کرد به او گفت:دیدی امروز در مجلس نوکر فلانی چه حرف قشنگی گفت؟ هفته ی دیگر من میهمانی دارم و همه این خان ها به منزلم می آیند بعد از خوردن ناهار من همین کار را می کنم و مقداری خوراکی به لب و سبیلم می مالم. یک دفعه صدا بزن و همین حرفی را که امروز نوکر فلانی گفت... ادامه »»

برچسب ها: مهمانی ، مستراح ، نوکر ، گل ، بلبل ، خان ، سبیل ، شاخ
لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

پندهای رئیس محور!

افسانه و حکایت | ۱۱ مهر ۱۳۸۸

یه روز مسئول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و غول چراغ ظاهر میشه. غول میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم. ادامه »»

نبرد رستم و سهراب به روایت گردآفرید!

افسانه و حکایت | ۶ مهر ۱۳۸۸

سعید سلیمان‌پور- تهمتن سوی آینه شد روان
پس آنگه بپوشید ببر بیان
دو دوری بچرخید و خود را بدید
«چه خوشگل شدم» گفت و از جا پرید
در آن آینه عکس خود بوس کرد
خودش را برای خودش لوس کرد
سبیل خودش را بسی شانه زد
به زیر بغل نیز افشانه زد! ادامه »»