آی طنز > فکاهیات > لطیفه‌های عمرانی

با کمال خرسندی!

لطیفه‌های عمرانی | ۲۹ آذر ۱۳۸۸

- خاطرات طنزآمیز عمران صلاحی دلکش» خواننده معروف به یک مجلس عروسی دعوت شده بود که بخواند. دلکش درخواست هزار تومان دستمزد کرده بود. صاحب مجلس: این مبلغ دو برابر حقوق مدیرکل کارگزینی اداره ماست. دلکش گفته بود: اشکالی ندارد، از همان آقای مدیرکل کارگزینی دعوت کنید برایتان بخواند. ادامه »»

زدی ضربتی، ضربتی نوش كن!

لطیفه‌های عمرانی | ۲۵ آذر ۱۳۸۸

خاطرات طنزآمیز عمران صلاحی - از محمد قاضی پرسیدند: در حال حاضر داری چه كار می‌كنی؟ گفت: «كشورداری.» راست هم می‌گفت، چون اسم همسرش «كشور» بود!/ ابراهیم گلستان در مصاحبه‌ای نقل كرده كه بعد از كودتای 28 مرداد «نجف دریابندری» را هم می‌گیرند به این جرم كه عضو «جمعیت طرفداران صلح» بوده است. دریابندری می‌پرسد: دلیل این اتهام چیست؟ می‌گویند: دلیلش این است كه تو كتاب «وداع با اسلحه» را ترجمه كرده‌ای! ادامه »»

ریه دانشجویان دوجداره است؟!

لطیفه‌های عمرانی | ۱۶ آذر ۱۳۸۸

خاطرات طنزآمیز عمران صلاحی - روز تعطیل بود و ما نیاز فراوان به پول داشتیم. مسافت زیادی را طی کردیم و به بانک موردنظر رسیدیم. کارت‌مان را به دستگاه عابربانک دادیم و منتظر ماندیم. روی صفحه شیشه‌ای نوشته‌ای آمد: با عرض معذرت، دستگاه به علت نقص فنی کار نمی‌کند. باز مسافت زیادی را طی کردیم و به بانک دیگری رسیدیم و کارت عابربانک را تحویل دستگاه دادیم. خوشبختانه روی صفحه پوزش‌نامه نیامد. کمی بعد کاغذی از دل دستگاه بیرون آمد که رویش نوشته شده بود: شتر دیدی، ندیدی! ادامه »»

حافظ و الکتریسیته

لطیفه‌های عمرانی | ۵ آذر ۱۳۸۸

خاطرات طنزآمیز عمران صلاحی - خیابان لاله‌زار که زمانی گردشگاه مردم تهران بود، این روزها تبدیل شده به مرکز فروش لوازم روشنایی. هر جا پا می‌گذاری، سیم و کابل و لوله است. آقای شکرچیان می‌گفت: اسم این خیابان را به جای لاله‌زار باید بگذارند لوله‌زار! ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

کم فس‌فس کنید!

لطیفه‌های عمرانی | ۳۰ آبان ۱۳۸۸

خاطرات طنزآمیز عمران صلاحی - «کمال تعجب» و «کمال تشکر» برای کاری به اداره‌ای رفته بودند. مسوول مربوطه آن ها را خیلی معطل کرد. «کمال تشکر» گفت: از طلا بودن پشیمان گشته‌ایم. «کمال تعجب» هم گفت: مرحمت فرموده کم فس‌فس کنید! ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

خاطرات طنزآمیز عمران صلاحی

لطیفه‌های عمرانی | ۲۵ آبان ۱۳۸۸

شاعر، پشت تریبون قرار گرفت و شروع کرد به ورق زدن دفتر شعرش. دبیر انجمن که حوصله‌اش سر رفته بود، گفت: آقا! لفتش ندهید، زودتر شعرتان را بخوانید. شاعر بادی به غبغب انداخت و گفت: می‌خواهم چیزی بخوانم که تا حالا نخوانده‌ام. استاد فرات بلافاصله گفت: نماز بخوان! ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین