آی طنز > فکاهیات > اخلاق

دبش‌ترین سوال‌های ایرانی!

اخلاق | ۱ آذر ۱۳۸۸

در کشور ما هم خوشبختانه سوال‌های بسیار خوبی در همه‌ی زمینه‌ها مطرح می‌شود و باعث می‌شود علاوه بر بالارفتن میزان دانش ما در سطح بین‌الملل زمینه‌های مدیریت بسیاری از زمینه‌ها را فراهم کنیم. بلکه مدیریت جهان را هم روزی به دست آوردیم. مجموعه‌ای از بهترین سوال‌ها را در زمینه‌های اجتماعی، هنری، اداری، عروسی و ترکیبی برایتان گردآوری کردیم بعنوان الگو تا از این پس همه روی چنین سوال‌های زوم کنیم. ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

نوابغ ‌کلاهبردار

اخلاق | ۳۰ آبان ۱۳۸۸

این نوشته کاملا جدی است. خواهشمندیم این چیزها را یاد نگیرید و برای یکبار هم شده اگر چیزی هم بدآموزی داشت شما خودتان با نیروی مثبت ذهنی آنرا به یک متن آموزنده تبدیل کنید. «آی‌طنز» مسئولیت هرگونه بدآموزی و اتفاقات بعدی را نمی‌پذیرد. مثلا اگر کسی میدان آزادی یا تخت جمشید را فروخت یا چیزی را جعل کرد، یا خلاصه از اینجورکارها! تعجب نکنید. قبلا از این اتفاق‌ها افتاده است. مثلا فروش برج ایفل! ادامه »»

قهرمان ما و پنکه فرشته‌ها

اخلاق | ۲۶ آبان ۱۳۸۸

یک بنده خدایی بعد از یک عمر تغییر جهان و کاشتن گل در تمام تپه های ایران می‌میرد و به آن دنیا می‌رود. آنجا مقابل دروازه‌های بهشت می‌ایستد. سپس دیوار بزرگی می‌بیند که ساعت‌های مختلفی روی آن قرار گرفته‌اند.از یکی از فرشتگان می‌پرسد: این ساعت‌ها برای چه اینجا قرار گرفته‌اند؟ فرشته پاسخ می‌دهد: اینها ساعت‌های دروغ‌سنج هستند... ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

دوبیتی‌های فکاهی

ورزش | ۱۸ مهر ۱۳۸۸

الهی دایما توی هچل شی
واز پا لنگ واز دستت مچل شی
همون گیسوی پر پشت وبلندت
بریزه دونه دونه، تا کچل شی ادامه »»

سیگار و کشیش و دعا

آموزش | ۲۲ شهریور ۱۳۸۸

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟» ماکس جواب می دهد: «چرا از کشیش نمی پرسی؟» جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.» ادامه »»

برچسب ها: کلیسا ، کشیش ، تعجب ، دعا ، سوال ، سیگار
لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

ماهی فروش زرنگ

اقتصاد | ۱۸ شهریور ۱۳۸۸

تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت، ماهی را پس بده. من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم. اشتباهی به شما دادم. چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟ من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم: ماهی‌ات الآن در فریزر خانه ماست. ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

چند داستانک خیلی خیلی اخلاقی!

اخلاق | ۱۲ شهریور ۱۳۸۸

بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت: در آرزوی پروازم اما چگونه؟ ندانم‎. گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی‎. بوقلمون خورد و بر شاخی نشست‎. تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید‎. تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود ادامه »»