مامانت پیش منه!

کودک | ۲۹ خرداد ۱۳۸۹

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو... ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

پیرمرد ناقلا

کودک | ۳ آبان ۱۳۸۸

پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می‌زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. می‌دانست اگر از آنها بخواهد که این کار را تکرار نکند، با این تخس بودنشان، عمرا! این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

نامه‌ی چموشانه به خدا

نامه | ۲ آبان ۱۳۸۸

سلام خدای عزیز. اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. دوستدار تو، بابی ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

حنا دختری در خیابان

کودک | ۱۶ مهر ۱۳۸۸

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت : عزیزم چند روزه مادربزرگ موبایلشو جواب نمی‌ده.هر چی SMS هم براش می‌زنم باز جواب نمی‌ده Online هم نشده چند روزه.نگرانشم.چند تا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر.ببین حالش چطوره. شنل قرمزی گفت: مامی امروز نمی‌تونم.قراره با پسرشجاع ادامه »»

خدا کجاست؟

کودک | ۷ شهریور ۱۳۸۸

دو سه بار کشیش همینو پرسید و پسر هم جواب نمی‌داد. کشیش که در طول کار حرفه‌ای‌اش چنین بچه‌ی سرتقی ندیده بود شاکی شد و داد زد: بهت میگم خدا کجاست؟! پسره زد زیر گریه و شروع کرد به فرار. ادامه »»

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین