او از بلاهت خود خسته شد. بنابراین از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.
مرد عاقل گفت: مساله ای نیست! ساده است. وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن. انتقاد کن٬ انکار کن٬ دلیل بخواه و پس از هفت روز به دیدنم بیا. ادامه »»
گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. ادامه »»
ملانصرالدین تصمیم گرفت چارهای بیاندیشد تا در ماه رمضانی که از فردا شروع میشد، حساب روزها را به طور دقیق داشته باشد.
با خودش گفت: هر روز که افطار میکنم، یک هسته خرما توی قندان میاندازم. هر وقت خواستم بدانم چندم ماه است، هستههای خرما را می شمارم. دخترش که چنین دید، چنان کرد! ادامه »»