خاطرات طنزآمیز عمران صلاحی
دعوت
به آقای خرسندی گفتند: از تو دعوت میکنیم فردا شب به فلان ضیافت بیایی، آیا میآیی؟
جواب داد: با کمال خرسندی.
شب بعد او را دیدند که با برادرش به آن ضیافت رفته است. معلوم شد اسم برادرش «کمال» است!
دستمزد
«دلکش» خواننده معروف که چندی پیش درگذشت، قبل از انقلاب به یک مجلس عروسی دعوت شده بود که بخواند. دلکش درخواست هزار تومان دستمزد کرده بود. (که در آن موقع خیلی زیاد بود.)
صاحب مجلس به این مبلغ اعتراض کرده و گفته بود: این مبلغ دو برابر حقوق مدیرکل کارگزینی اداره ماست.
دلکش گفته بود: اشکالی ندارد، از همان آقای مدیرکل کارگزینی دعوت کنید برایتان بخواند!
حد وسط
شخص یاد شده بالا (دکتر شفق) روزی با دوستی توی هتلی در اصفهان استراحت میکرد. صدای فروشنده دورهگردی آن دو را کلافه کرده بود. بالاخره هر دو به کوچه رفتند و بچه را در میان گرفتند و از دو طرف دعوایش کردند.
شفق با عصبانیت گفت: کسی که این صداهای ناهنجار را در میآورد یا باید احمق باشد، یا دیوانه.
بچه که وسط آن دو ایستاده بود، گفت: من نه احمقم و نه دیوانه، بلکه بینابین این دو تا هستم!