فاکس
شخص دیگری میگفت دستگاه فاکس از اختراعات ایرانیان بوده است. در قرن هشتم هجری «حسن» نامی فاکس را اختراع کرده و در اختیار خلق خدا گذاشته است.
پرسیدیم: برای این ادعا سند و مدرک هم داری؟
گفت که بله، چه مدرکی بهتر از حافظ. خواجه شیراز میفرماید:
به حسن خلق و «وفا کس» به یار ما نرسد.
یاد شخص دیگری افتادیم که در غزل حافظ «که مپرس» را «کمپرس» خوانده بود!
ساختارشکنی
گفت: باید بر این نکاتی که من میگویم تفطن پیدا کنی.
گفتم: یعنی چه؟
گفت: به تاریخ و جامعه و معاصرت آن قدر استشعار نداری و در تفرد ماندهای.
باز پرسیدم: یعنی چه؟
گفت: تو باید بر این موضوع به طور هدفمند وقوفی مشدد و مزدوج و تاریخمندانه داشته باشی و این وقوف باید متقابلا و متعاملا باشد. شما باید ماهیتا فیاض باشید تا بتوانید تاریخ را ملتهب و نباض بسازید. وگرنه نمیتوانید اجتماعیت و تاریخیت را به طور متقابل و متعاکس و متعامل بشناسید!
گفتم: این چه جور حرف زدن است؟
گفت: تحت تاثیر مقالهای که یکی از جامعهشناسان در یکی از روزنامهها چاپ کرده، قرار گرفتهام.
مقابله بهمثل
یک روز «ابراهیم صهبا» به «ابوالحسن ورزی» گفت: تو قیافه عاقلانهای داری، ولی حرفهای احمقانه میزنی.
ورزی گفت: خوش به حال تو که هم قیافه احمقانه داری و هم حرفهای ابلهانه میزنی!
قهوهخانه
در کوههای درکه هر قهوهخانهای پاتوق عدهای است. قهوهخانه هفتحوض که پایینتر قرار دارد، زمانی پاتوق کسانی بود که پا به سن گذاشته بودند و موتورشان تا آن بالا نمیکشید.
شادروانان «احمد محمود» و «فریدون مشیری» هم تا همین قهوهخانه میرفتند. بعضیها به این قهوهخانه میگفتند «محمودیه» و بعضیها هم میگفتند «مشیریه»!
من درآوردی
در مراسم هزارمین سال تولد فردوسی، عدهای از خاورشناسان از جمله «کریستین سن» دانمارکی و عدهای از ادبای ایرانی از جمله «عباس اقبال»، «نصرالله فلسفی» و «رشید یاسمی» حضور داشتند. این عده برای اینکه سر به سر «سعید نفیسی» بگذارند الکی به او گفتند: تازگیها از شاعری به نام «محمدبن مکارمی بلخی» کتابی به نام «البیان فی کل زمان» پیدا شده، جنابعالی چنین شخصی را میشناسید؟
استاد «سعید نفیسی» گفت: اتفاقا از این شخص دیوانی به دست من رسیده به نام «فیوض الانوار فی مکاتیب العالم» که حاوی اشعاری به فارسی و عربی است. این شاعر در بلخ به دنیا آمده، در هرات زندگی کرده و در بغداد مرحوم شده!
ویراستاری
این بیت را هم استاد «باستانی پاریزی» با کمک «حکیم نظامی گنجوی» سروده است:
پرستاری به از بیمارداری ست
نوشتن بهتر از ویراستاری ست!
سوال و جواب
سوال: اگر کسی در امتحان تقلب کرد، بعدا مدرک گرفت و استخدام شد، حکم حقوق دریافتی او چیست؟
جواب: به بانک مربوطه بسپارید به این کارمند متقلب هنگام پرداخت حقوق، اسکناسهای تقلبی بدهد.
ضربت
«شاپور جورکش» کتابش را امضا کرد و برای آقای «شکرچیان» فرستاد. آقای شکرچیان هم کتاب خودش را برای او فرستاد، با این مصراع: زدی ضربتی، ضربتی نوش کن!
اشعر شعرا
«محمد مختاری» میگفت یکی از شاعران خراسانی پیش استاد «علیاکبر فیاض» آمد و از او خواست که برای دیوانش مقدمهای بنویسد. استاد که توی رودربایستی گیر کرده بود، در مقدمه نوشت: فلانی اشعر شعرای خانواده خویش است!
حافظ و الکتریسیته
«محمد قائد» از «احمد شاملو» نقل میکند که روزی گفته: حافظ از الکتریسیته اطلاع داشته، به دلیل این مصرع:
کوس نودولتی از بام سعادت بزنم!
چای
از «احمدرضا احمدی» پرسیدند: چرا چای را بدون قند میخوری؟
گفت: مهم خود چای است، قند مثل زیرنویس است!
آدم رمانتیک
«احمدرضا احمدی» میگفت: در ادارهای کارمندی را دیدیم که همهاش آه میکشد.
گفتیم: عجب آدم رمانتیکی!
همکارش گفت: رمانتیک نیست، بیچاره آسم دارد!
بیکار
حاج مهدی شکوهی مراغهای از شاعران طنزپرداز آذربایجان است. او کتابی هم به فارسی نوشته با عنوان «لطایف و ظرایف». لطیفهای از این کتاب بخوانیم:
خری جان میداد، روباهی آمد بالای سرش نشست.
خر گفت: چرا اینجا نشستهای؟
- نشستهام که تو بمیری، از گوشتت بخورم.
- من تا چهارشنبه نخواهم مرد.
- من تا جمعه بیکارم!
یک اشتباه جزیی
یکی از همشهریان را دیدیم که زخموزیلی شده است و سراپایش را باندپیچی کردهاند.
پرسیدیم: خدا بد نده، چی شده؟
گفت: شب بود، دیدم یک ماشین دارد میرود، حالا نگو دارد میآید!
قرض
شاعری هر چه قرض میگرفت، پس نمیداد. روزی به یکی از رفقایش گفت: 10 هزار تومان به من قرض بده، سر برج پس میدهم. این تقاضا را آدم باشرفی از تو میکند.
- بسیار خب، فردا با آن آدم باشرف بیا تا بدهم!
(با اندکی تغییر از کتاب گنجینه لطایف نقل شد.)
لالهزار
خیابان لالهزار که زمانی گردشگاه مردم تهران بود، این روزها تبدیل شده به مرکز فروش لوازم روشنایی. هر جا پا میگذاری، سیم و کابل و لوله است.
آقای شکرچیان میگفت: اسم این خیابان را به جای لالهزار باید بگذارند لولهزار!
چرا؟
شبی در یک انجمن، شاعری پشت تریبون هی دفترش را ورق میزد.
استاد فرات گفت: چرا نمیخوانی؟
شاعر گفت: میخواهم چیزی بخوانم که تا حالا نخواندهام.
فرات گفت: پس شعر بخوان!
لطفا
دکتر «احمد محیط» شاعر، مترجم و روانپزشک، زمانی در خیابان مطهری مطب داشت. یک روز که به دیدنش رفتم، دیدم روی در مطب نوشتهاند: لطفا از زدن مشت و انداختن لگد به در خودداری فرمایید!
تضمین
«تضمین» نوعی صناعت ادبی است که شاعر در آن سه مصرع از خود میآورد و یک بیت از شاعری دیگر.
شاعری غزلی از حافظ را تضمین کرده بود و داشت آن را در یکی از انجمنهای ادبی میخواند. بعد از پایان شعرخوانی، استاد فرات بلند شد و شاعر را تشویق کرد و گفت: از توی این شعر، یک غزل عالی در میآید!

