کم فس‌فس کنید!

لطیفه‌های عمرانی | ۳۰ آبان ۱۳۸۸

مهمان
شاعری به ما تلفن زد و مبلغی پول خواست. در جایی قرار گذاشتیم و پول را به او رساندیم.
وقتی پول را گرفت، گفت: این پشت یک قهوه‌خانه هست. بیا برویم آنجا. مهمان من!

احترام پدر!
در روستایی پدر و پسری سخت دعوا کرده بودند، پسر زده بود سر پدر را شکافته بود. چند روز بعد از این ماجرا، ریش‌سفیدان ده جمع شدند تا این پدر و پسر را آشتی دهند.

پدر و پسر هر یک دیگری را مقصر حادثه معرفی می‌کرد. کار داشت بیخ پیدا می‌کرد که یکی از همسایه‌ها سیگاری روشن کرد و می‌خواست آن را به پسر بدهد تا عصبانیت او رفع شود. پسر سرش را پایین انداخت و با اشاره به پدرش گفت: من پیش پدرم سیگار نمی‌کشم!

لوح تقدیر
در مراسم تجلیل از استاد ابوتراب جلی، به او لوح تقدیر دادند. استاد جلی لوح را گرفت و گفت: هدیه ارزنده‌ای است، قابش 15 هزار تومان می‌ارزد، می‌توانم از آن استفاده بهینه کنم!

دعوت
به آقای خرسندی گفتند: از تو دعوت می‌کنیم فردا شب به فلان ضیافت بیایی، آیا می‌آیی؟
جواب داد: با کمال خرسندی.
شب بعد او را دیدند که با برادرش به آن ضیافت رفته است. معلوم شد اسم برادرش «کمال» است!

دفتر یادبود
سال 56 در نگارخانه تخت‌جمشید نمایشگاه مشترکی گذاشته بودند از آثار طراحی پرویز شاپور و بیژن اسدی‌پور و عمران صلاحی. مدت نمایشگاه یک هفته بود، اما یک هفته دیگر آن را تمدید کردند.
به شاپور گفتند: حتما تمدید نمایشگاه به علت استقبال مردم بوده است.
شاپور گفت: نه عده‌ای نرسیده‌اند بیایند توی دفتر یادبود نمایشگاه فحش بنویسند، تقاضای تمدید آن را کرده‌اند!

ممیزی
ابوالحسن صبا اشعاری را که در ارکستر او اجرا می‌شد، کنترل می‌کرد. از او علت این کار را پرسیدند.

گفت: از بس که شعرا در اشعار خود (باد صبا) می‌آورند و هی ‌آن را تکرار می‌کنند. وقتی خود من رهبر ارکستر هستم، این باد خوشایند نیست.

مالرو
آندره مالرو، نویسنده معروف فرانسوی سال‌ها قبل چند روزی به تهران آمد. در مجلسی که به افتخار او برپا شده بود، یکی از چهره‌های فرهنگی سخنرانی کرد و گفت: فرانسه شخصیت‌های بزرگ و برجسته‌ای مانند مالرو دارد. تازه این شخصیت «مال روی» فرانسه است وای به شخصیت‌های «اتومبیل روی» فرانسه!
جمعیت خندیدند، ولی آندره مالرو نفهمید چرا می‌خندند.

دستمزد
«دلکش» خواننده معروف که چندی پیش درگذشت، قبل از انقلاب به یک مجلس عروسی دعوت شده بود که بخواند. دلکش درخواست هزار تومان دستمزد کرده بود. (که در آن موقع خیلی زیاد بود.)
صاحب مجلس به این مبلغ اعتراض کرده و گفته بود: این مبلغ دو برابر حقوق مدیرکل کارگزینی اداره ماست.
دلکش گفته بود: اشکالی ندارد، از همان آقای مدیرکل کارگزینی دعوت کنید برایتان بخواند!

مرحم
«کمال تعجب» و «کمال تشکر» (!) برای کاری به اداره‌ای رفته بودند. مسوول مربوطه آن ها را خیلی معطل کرد.
«کمال تشکر» گفت: از طلا بودن پشیمان گشته‌ایم.
«کمال تعجب» هم گفت: مرحمت فرموده کم فس‌فس کنید!

طبع شعر
صبوری (پدر ملک‌الشعرای بهار) ملک‌الشعرای آستان قدس رضوی بود. روزی یکی از راجه‌های هندوستان برای زیارت به مشهد آمد. در مجلسی ملک‌الشعرای صبوری را دید و گفت: واقعا مملکت شما مملکت گل و بلبل است. من هم که اینجا آمدم شاعر شدم. امروز صبح بیدمجنونی را در هوای لطیف پس از باران دیدم و گفتم: «درخت، بزرگ و سرسبز». خواهش می‌کنم مصراع بعدی را شما بسرایید.
صبوری هم بلافاصله گفت: ابجد، حطی، هوز.
راجه هندی آفرین گفت و برخاست و صله‌ای به «صبوری» داد.

گشاد
روزی در انجمن ادبی صائب، یکی به استاد عباس فرات گفت: استاد! موهایتان حسابی ریخته.
فرات گفت: سرم برای موهایم گشاد شده!

زبان
دکتر «رضازاده‌شفق» برای تولد همسرش یک جلد کتاب لغت خرید. دوستی پرسید: پارسال برایش ساعت طلا خریده بودی، چرا امسال کتاب لغت خریده‌ای؟
دکتر شفق گفت: پارسال که ساعت طلا خریدم، همسرم گفت که نمی‌دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. حالا این کتاب را گرفتم که بداند با چه زبانی و لغتی تشکر کند!

حد وسط
شخص یاد شده بالا (دکتر شفق) روزی با دوستی توی هتلی در اصفهان استراحت می‌کرد. صدای فروشنده دوره‌گردی آن دو را کلافه کرده بود. بالاخره هر دو به کوچه رفتند و بچه را در میان گرفتند و از دو طرف دعوایش کردند.
شفق با عصبانیت گفت: کسی که این صداهای ناهنجار را در می‌آورد یا باید احمق باشد، یا دیوانه.
بچه که وسط آن دو ایستاده بود، گفت: من نه احمقم و نه دیوانه، بلکه بینابین این دو تا هستم!

سن و سال
از آقای شکرچیان پرسیدند: چند سال دارید؟
گفت: 559 سال.
پرسیدند: چرا این قدر زیاد؟
گفت: برای اینکه یک عدد به آن اضافه شده!

هنر
در زمان رضاشاه با زور سر مردم کلاه پهلوی می‌گذاشتند. روزی رضاشاه در مجلسی «شاهزاده افسر» (شاعر معاصر) را با آن کلاه می‌بیند و می‌پرسد: چطور است؟
افسر می‌گوید: هر عیب که سلطان بپسندد هنر است!

پیری
کریم بوذرجمهری در زمان رضاشاه شهردار تهران بود. روزی رضاشاه او را دید و گفت: کریم! پیر شده‌ای.
بوذرجمهری گفت: گرچه پیرم، تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم!

آتش
از «پرویز خطیبی» (وقتی در زمان شاه از زندان آزاد شد) پرسیدند: تو چرا مثل کریم پورشیرازی خودت را در زندان آتش نزدی؟
گفت: متاسفانه جنس من نسوز است!

سوتی
روزی شخصی برای دیدن دکتر «رضازاده‌شفق» به خانه‌اش می‌رود. خدمتکار در را باز می‌کند و می‌گوید: آقا تشریف ندارند.
- کی تشریف می‌آورند؟
- والله آقا هر وقت دستور بدهند که بگوییم در خانه نیستند، دیگر برگشتن‌شان با خداست!

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.