یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.
جانم برایتان بگوید که روزی روزگاری، پهلوان اول پایتخت ولایت غربت عمرش را داد به شما. خلایق جمع شدند در میدان شهر که چه بکنیم چه نکنیم؟ یک عده گفتند: «اصلا ما پهلوان اول میخواهیم چه کار؟»
یک عدهی دیگر گفتند: «پایتخت بدون پهلوان اول، مثل آش بینمک است.»
بعضی دیگر گفتند: «اگر پهلوان اول هم نشد، یک پهلوان دومی، پهلوان سومی، چیزی که باید داشته باشیم.»
بعضی دیگر گفتند: «پهلوان اول داشته باشیم که چی؟ که هی بیاید بگوید: برایم تهدید نومچه فرستادهاند؟»
خلاصه بحث بالا گرفت. در همین گیر و دار، ناغافلی روح پهلوان مرحوم آمد وسط میدان شهر و گفت: «جماعت! شما اول بروید بگردید ببینید که اصلا توی این مملکت پهلوانی پیدا می شود، بعدا سرش جر و بحث کنید.» بعد هم یک دفعه ناپدید شد.
مردم دیدند که ای دل غافل، راست میگوید این خدابیامرز. این شد که گفتند ما همین جا مینشینیم تا یک پهلوان اول پیدا کنیم.
یک نفر پاشد و رفت ایستاد روی سکوی میدان گفت: «آهای جماعت! میخواستم دو کلوم عرض کنم در باب این که پهلوون اول برای پایتخت از شوم شب واجبتره. لذا من را انتخاب کنید برای پهلوون اولی.»
مردم کفتند: «حالا اگر تو پهلوان اول شهر بشوی، چه گلی بر سر ما میزنی؟»
پهلوان گفت: «یک جامعهی مدنی برایتان درست میکنم به چه خوبی. طوری که گرگ و میش کنار هم زندگی کنند. اصلا همهاش تساهل و تسامح!»
مردم گفتند: «ای آقا، پهلوانی به زور است. نقل این حرفها نیست.»
پهلوان بندهی خدا از سکو آمد پایین و یکی دیگر رفت بالا و گفت: «آهای جماعت، در خصوص این فقره خواستم عرض کنم که مرا انتخاب کنید. زور من خیلی زیاد است. میتوانم یک گاری را یک تنه با بارش از زمین بلند کنم.»
مردم گفتند: «این کار را "ژان والژان" خدا بیامرز هم میتوانست بکند. تازه آن بندهی خدا با آن زور و بازو نهایتا شد شهردار؛ پهلوان اول که نشد. نخیر. نقل این حرفها نیست.»
پهلوان دوم هم آمد پایین و پهلوان سوم رفت بالا. یک نگاهی به مردم کرد و گفت: «آهای جماعت، اصلا شما اینجا میتینگ راه انداخته اید که چی؟ من باب تذکر عرض میکنم که راهتان را بکشید بروید خانههایتان. هر کس نرود، حکما کتک میخورد.»
مردم گفتند: «بر و بابا دلت خوش است. ما فکر اینجایش را هم کردهایم. از وزارت کشور مجوز گرفتهایم. نقل این حرفها نیست!»
پهلوان گفت: «که این طور!»
بعد از سکو آمد پایین وهمهی جماعت را لت و پار و تار و مار کرد .
مردم که دیدند نه بابا، این بندهی خدا جوهرهی بزن بهادری دارد، به اتفاق آرا او را انتخاب کردند به پهلوان اولی شهر!
ما از این داستان نتیجه میگیریم که نقل این حرفها نیست!
قصهی ما به سر رسید، غلاغه به خونش نرسید!