آی طنز > فکاهیات > لطیفه‌های عمرانی > خاطرات طنزآمیز عمران صلاحی

خاطرات طنزآمیز عمران صلاحی

لطیفه‌های عمرانی | ۲۵ آبان ۱۳۸۸

آنچه می‌خوانید، بخش نخست از لطیفه‌های «عمران صلاحی» است که به یادش می‌خوانیم و می‌خندیم؛ گزیده‌ای از طنز زیبای عمران که هر روز با عنوان «خاطرات کمال تعجب!» در روزنامه «آسیا» به چاپ می‌رسید. وقتی آنها را می‌‌خوانید با خیال راحت بخندید. شک نکنید، عمران دلگیر نمی‌شود!

تلفن
دیشب شخص ناشناسی تلفن زد و گفت: منزل فلانی؟
گفتم: خودم هستم، بفرمایید.
گفت: من شماره تلفن شما را به سختی پیدا کردم. اول تلفن زدم به آقای باباچاهی، از ایشان تلفن آقای لنگرودی را گرفتم. بعدا تلفن زدم به آقای لنگرودی و از ایشان شماره تلفن آقای صالحی را گرفتم، بعدا تلفن زدم به آقای صالحی و از ایشان تلفن جنابعالی را خواستم. ایشان هم شماره تلفن شما را به من دادند. من به آن شماره زنگ زدم، گفتند فلانی دو- سه سال است که از اینجا رفته. پرسیدم شماره تلفن جدید آقای فلانی را دارید؟ گفتند نه، نداریم. شما می‌توانید از مرکز 118 سوال کنید. تلفن زدم به 118 و شماره تلفن شما را از آنجا گرفتم.

گفتم: متاسفم که این همه توی زحمت افتاده‌اید. واقعا شرمنده‌ام. حالا امرتان را بفرمایید؟
گفت: می‌خواستم از شما تلفن آقای احمدرضا احمدی را بگیرم!


وداع با اسلحه
ابراهیم گلستان در مصاحبه‌ای نقل کرده که بعد از کودتای 28 مرداد «نجف دریابندری» را هم می‌گیرند به این جرم که عضو «جمعیت طرفداران صلح» بوده است.
دریابندری می‌پرسد: دلیل این اتهام چیست؟
می‌گویند: دلیلش این است که تو کتاب «وداع با اسلحه» را ترجمه کرده‌ای!


شمس و مولوی و حافظ
«شمس لنگرودی» و «حافظ موسوی» و «شهاب مقربین» نشر «آهنگ دیگر» را می‌چرخانند. روزی شخصی به دفتر انتشارات تلفن می‌زند و این مکالمه صورت می‌گیرد:
- آقای حافظ؟
- بفرمایید، من شمس هستم.
- من با آقای حافظ کار داشتم.
- حافظ رفته پیش مولوی.
شخص تلفن‌کننده که فکر می‌کند او را سرکار گذاشته‌اند، تلفن را قطع می‌کند. در حالی که «شمس لنگرودی» درست گفته بود؛ «حافظ موسوی» رفته بود پیش دوست شاعرش «علیشاه مولوی»!


آب‌بندی
روزی به میرزا اسکندرخان قراچه‌داغی (جمشید ارجمند) گفتیم: «ما توی لطیفه‌های شما آب می‌بندیم و این‌ور و آن‌ور استفاده می‌کنیم.»
میرزااسکندرخان گفت: «ازآب‌گذشته‌‌ها را بده خودمان هم استفاده کنیم!»


تغییر نام
پرویز شاپور بیشتر لطیفه‌هایی را که تعریف می‌کرد، خودش می‌ساخت. مثلا می‌گفت: «روزی در گورستان عده‌ای را دیدم که روی سنگ قبری با قلم و چکش دارند کار می‌کنند.
پرسیدم: شما چه کاره‌اید و اینجا چه می‌کنید؟
جواب دادند: ما ماموران ثبت‌احوال هستیم. این مرحوم در زمان حیاتش تقاضای تغییر نام کرده بود، حالا با تقاضای او موافقت شده!»


مجوز
زمانی بود که وزارت‌ارشاد فقط به افراد متاهل مجوز نشر می‌داد. یک روز یک نفر به وزارت ارشاد مراجعه می‌کند و تقاضای 2 مجوز نشر می‌کند. می‌پرسند: چرا دو تا؟
پاسخ می‌دهد: برای اینکه دو تا زن دارم!


ریحان
یحیی ریحان از شاعران طنزگو بود و روزنامه فکاهی «گل زرد» را در می‌آورد. نصرالله شیفته حکایتی در کتاب «شوخی در محافل جدی» از او نقل کرده که خلاصه‌اش این است:

«ریحان» در یکی از سال‌ها نامه‌ای به وزارت فوائد عامه نوشت و تقاضای کار کرد. فجرالسلطنه زیر نامه او نوشت: در این وزارتخانه آن قدر «گل و لاله» هست که دیگر نیازی به «ریحان» نیست!


بزرگداشت
پس از درگذشت استاد فرات، روزنامه توفیق مراسم بزرگداشت او را در سالن امیرکبیر مدرسه دارالفنون برگزار کرد. در این مراسم از نگارنده این سطور خواستند پشت تریبون بیاید و چند کلمه‌ای درباره آن شادروان سخنرانی کند. نگارنده پشت تریبون رفت و گفت: استاد از بزرگ‌ترین مشوقان من درشعر بودند.

حسین توفیق که در ردیف جلو نشسته بود، با صدای بلند گفت: برای همین است که هیچی نشده‌ای!


شعرخوانی
در یکی از انجمن‌های ادبی از شاعری دعوت کردند که شعری بخواند. شاعر، پشت تریبون قرار گرفت و شروع کرد به ورق زدن دفتر شعرش. این کار، چند دقیقه به طول انجامید. دبیر انجمن که حوصله‌اش سر رفته بود، گفت: آقا، لفتش ندهید، زودتر شعرتان را بخوانید...
شاعر، بادی به غبغب انداخت و گفت: می‌خواهم چیزی بخوانم که تا حالا نخوانده‌ام.
استاد فرات بلافاصله گفت: نماز بخوان!


زبان
این لطیفه را از ولی‌الله درودیان شنیدم: یک نفر برای استخدام به اداره‌ای می‌رود. مسوول استخدام می‌پرسد: شما زبان فرانسوی می‌دانید؟

داوطلب می‌گوید: آن را هم یک کاریش می‌کنیم!


اصغر ترقه و...
هنرپیشه‌ای - نامش را فراموش کرده‌ام، به نظرم سمسارزاده باشد- نقش یک آدم عصبانی را در سریال‌ها ایفا می‌کرد و با نام «اصغرترقه» معروف شده بود.

اصغر واقدی، شاعر خوب معاصر که حالا مقیم آمریکاست کتاب شعری درآورده بود به اسم «جرقه». بروبچه‌های شاعر اسم واقدی را گذاشته بودند «اصغرجرقه»!


وسواس
نادر نادرپور، بسیار انسان آراسته و پیراسته‌ای بود و بعد از هر کاری حتی دست دادن با افراد، دستش را با صابون می‌شست.

یک روز شادروان محمد مالمیر با او دست داد و گفت: استاد می‌بخشید که شما را توی زحمت انداختم!


مرخصی
یکی از سربازان وظیفه را به محل درگیری قاچاقچیان و ماموران دولت فرستاده بودند. آن سرباز بعد از یک هفته به تهران برگشت و گفت: از قاچاقچیان مرخصی گرفته‌ام!


کشور
از محمد قاضی پرسیدند: در حال حاضر داری چه کار می‌کنی؟
گفت: کشورداری.
راست هم می‌گفت، چون اسم همسرش «کشور» بود!


بی‌خانمان
قاضی کتاب «بی‌خانمان» را به همسرش تقدیم کرده و نوشته بود: به کشوربانو که مرا باخانمان کرد.
عده‌ای فکر می‌کردند کشوربانو همان «شهبانو» است و برای قاضی کلی حرف درآورده بودند!


دکتر
مفتون امینی می‌گفت به مجلس ختمی رفته بودیم که سخنرانی می‌گفت: آقای دکتر شخص بسیار نیکوکاری بودند. از بیماران بی‌بضاعت حق ویزیت نمی‌گرفتند و حتی پول داروی آن ها را هم می‌دادند.
یک نفر رفت زیر گوش سخنران گفت: آن مرحوم دکتر ادبیات بوده‌اند، نه دکتر طب.

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.