آی طنز > فکاهیات > راهکار > کودک > پیرمرد ناقلا

پیرمرد ناقلا

کودک | ۳ آبان ۱۳۸۸

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید.

یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می‌رفت تا این که مدرسه‌ها باز شد.

در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می‌زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. می‌دانست اگر از آنها بخواهد که این کار را تکرار نکند، با این تخس بودنشان، عمرا! این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می‌خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومن به هر کدام از شما می‌دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. پیش خودشان گفتند: چه چیزی از این بهتر. ما که داریم کرم خودمان را می‌ریزیم. حالا در قبالش یک پولی هم می‌گیریم. چه چیزی از این بهتر. پس قبول کردند.

تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: بچه‌ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟ خواهش می‌کنم به کارتان ادامه بدهید و همین 100 تومان را از من قبول کنید.

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. فکر کرده‌ای ما بیکاریم؟ ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

از این ماجرا نتیجه می‌گیریم که برای هر کاری نیاز نیست یقه‌ی این و آن را گرفت و با همه گلاویز شد. در سر آدمی عضوی به نام مغز تعبیه شده است!

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین
نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.