ماموران سیا داشتن واسه ماموریت خیلی خفن آماده میشدن. از بین 1500 نفر بهترین مأمورا، سه نفر رو انتخاب میکنن واسه تمرینات ویژه. این سه نفر رو یک سال تموم آموزش میدن و آخر سال بهشون میگن: فردا روز آخر آموزشتونه، برای اتمام این مرحله باید خانوماتون رو هم بیارین سر تمرین.
فردا میشه و این سه نفر هم دست خانوم رو میگیرن میرن دفتر مرکزی. بعد یک مدت فرمانده میاد و به خانوما میگه: هرکدوم برن تو یکی از سه تا اتاق دست راست. به مامورا هم میگه که هرکدوم برن تو یکی از اتاقهای سمت چپ. بعد میره تو اتاق اولی، یک کلت بهش میده، میگه: برو تو اتاق شماره 2، تو چشم زنت نگاه کن، بعد یک گلوله تو مغزش خالی کن بیا بیرون!
یارو میره تو اتاق، یک مدت اون تو میمونه، بعدِ 5-6 دقیقه اشک ریزان میاد بیرون، میگه: نه من نمیتونم، نمیتونم...
فرمانده هم میگه: گمشو از جلو چشم، اینجا جای آدمهای بی عرضه نیست.
نوبت دومی میشه. همین ماجرا تکرار میشه. اشک ریزان میاد بیرون، میگه: هرکار دیگه بگین میکنم، ولی این یکی از من بر نمیاد.
فرمانده هم دوباره دو سه تا لیچار بار مردک بدبخت میکنه و میره تو اتاق سومی، بهش همون ماموریت رو میده. خلاصه سومی میره تو اتاق و بعد دو سه دقیقه یهو از توی اتاق سر و صدای شکستن در و پنجره و جیغ و داد بلند میشه! بعد 5-6 دقیقه سر و صدا میخوابه و سومی خونین و مالین، با لباس پاره پوره میادبیرون. فرمانده کف میکنه، میگه: چی شد؟! یارو میگه: نامردا فشنگ مشقی گذاشته بودن تو کلت، مجبور شدم با پایه صندلی خانوم رو بزنم تا جون بده!

