itanz.net


قورجنگله و مرد تمبک‌زن‌!

افسانه‌های امروزی | ۳۰ شهریور ۱۳۸۸

ابوالفضل زرویی نصرآباد

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.

یک مرد تمبک زنی بود در ولایت غربت که چون می دید از راه تمبک زدن نمی تواند رزق و روزی خانواده اش را تأمین کند، کار غریبی می کرد. صبح ها پا می شد و می رفت کنار یک برکه ای دور از آبادی چند تا قورباغة‌ قبراق می گرفت و می آورد. دم غروب که می شد، تمبک اش را با قورباغه ها برمی داشت می برد در میدان آبادی. آن وقت، قدری فلفل می مالید به یک جای آن زبان بسته ها و می گذاشت شان روی زمین و خودش بنا می کرد به تمبک زدن. مردم هم دسته دسته می آمدند و پول می دادند تا ببینند قورباغه ها چطور با آهنگ تمبک می رقصند و بالا و پایین می پرند.

از قضای روزگار یک روز که مرد تمبک زن رفته بود کنار برکه، مشغول شکار اولین قورباغه بود که ناگهان یک قورباغه به چه بزرگی (وزن تقریبی: دو کیلو، توضیح نگارنده!) پرید پیش پای مرد و گفت: «آهای! کجا؟ هیچ می‌دانی من که هستم؟» مرد که جا خورده بود، یک قدم عقب رفت و گفت: «نه از کجا بدانم.» قورباغه حالت تهاجمی گرفت و گفت «چطور نمی شناسی؟ من "قور جنگله" هستم. (به نظر این بندة نگارنده، قورجنگله یک اسم بی نمکی است. احتمالاً‌ این قورباغه خواسته بزرگی خودش را به رخ بکشد. اگر خوانندگان عزیز مثل بنده ایشان را دیده بودند، تصدیق می کردند که ایشان قورباغچه هم نبوده چه رسد به قورجنگله.) اگر مردی یک قدم جلو تر بیا تا به حسابت برسم. من روزی دو تا آدم می خورم. مواظب باش دست از پا خطا نکنی.»

مرد که جا خورده بود گفت: «ای بابا، حالاکه چیزی نشده. اصلاً‌ ما رفتیم.» قورجنگله راه مرد را سد کرد و گفت:«چی چی را ما رفتیم؟ رفتن از اینجا شرط و شروط دارد. باید برای ما امکانات رفاهی فراهم کنی. فکر کرده ای شهر هرت است که هی بیایی ما را بگیری ببری و فلفل بمالی و برقصانی و از ما استفاده ابزاری کنی؟ حالا برو به خانه . به هیچ کس هم چیزی نگو. فردا باران می آید پس فردا برف می آید. پس پسون فردا هوا آفتابی می شود. همان روز باید برای ما این چیزها را بیاوری: عینک آفتابی و پتو (برای موقع آفتاب گرفتن) 50 عدد، قاشق چنگال آدم خوری یک عدد (فقط برای خودم!)، تلویزیون رنگی 29 اینچ، نوشیدنی خنک به مقدار کافی. حالا هرچه زودتر از پیش چشمم دور شو. ولی اگر در روز مقرر نیامدی، هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.»

مرد با ترس و لرز به خانه برگشت وشب تا صبح از ناراحتی و ترس خوابش نبرد. روز اول باران آمد. روز دوم برف آمد و روز سوم آفتابی شد. (قابل توجه دست اندر کاران سازمان هواشناسی جهت عبرت گیری و تقدیر از قورباغه فوق الذکر.)

مرد که دید پیشگویی قورباغه به واقعیت پیوسته از ترس آن که مبادا «قورجنگله» تهدیدش را عملی کند، وسایل سفارشی قورجنگله را تهیه کرد و برد کنار برکه. قور جنگله وسایل را تحویل گرفت و یک لیست جدید داد به مرد تمبک زن وگفت: «تا همین فردا باید اینها را تهیه کنی و بیاوری و گرنه می آیم جلو در و همسایه با دندان تکه پاره ات می کنم.»

مرد بیچاره باز با ترس به خانه برگشت و صبح فردا موارد درخواستی را با هزار بدبختی تهیه کرد و مقداری میوة نوبرانه هم خرید و محض خود شیرینی، ضمیمة‌ موارد درخواستی کرد و رفت کنار برکه.

قورجنگله بعد از این که وسایل را تحویل گرفت، چشمش افتاد به میوه ها. به مرد گفت: «اینها دیگر چیست؟» مرد گفت: «اینها میوة نوبرانه است. آورده ام میل بفرمایید.»

قورجنگله نگاه عاقل اندر سفیهی به مرد تمبک زن انداخت و گفت: « آخر مرد حسابی، من دندان دارم که میوه بخورم؟» مرد قدری جا خورد و فکری کرد و گفت:«تو که دندان نداری چطور روزی دو تا آدم می خوری و می خواهی مرا هم با دندان تکه پاره کنی؟» قور جنگله به تته پته افتاد و گفت: «راستش چیز است، دندان که دارم ولی میدانی، یعنی، فقط مال آدم خوری است.» مرد سری تکان داد و گفت: «که این طور» بعد هم قورجنگله را برداشت و انداخت توی یک کیسه و با خودش برد به ولایت غربت.

کسانی که به ولایت غربت رفته اند می گویند، هر روز تنگ غروب وقتی مرد تمبک زن، تمبک می زند و قورباغه ها می رقصند، قورجنگله را هم می شود دید که کنار دست مرد نشسته و با دو دانگ صدایی که دارد گاهی درمایة ابو عطا چیزهایی می خواند.

ما از این داستان نتیچه می گیریم که:
1ـ آدم فلفل به این گرانی را نباید بمالد به قورباغه!
2ـ قبل از ترسیدن از قورباغه، آدم باید مطمئن شود که قورباغة مورد نظر دندان دارد!

قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونه ش نرسید!

نسخه آن لاين: http://www.itanz.net/humor/2009/09/post_159.php