در آستانه روز دانشجو و حتی تا بعد از این روز تاریخی (لااقل امسال که هست!) خیلی خوب است که آدم در مورد دانشجو بنویسد. با این حال آدم باید حواسش باشد که با نوشتن درباره دانشجو (که حتما باید "سیاسی باشد") یک وقت خدای ناکرده آب به آسیاب دشمن نریزد که بعدا "برادران" مجبور شوند آدم را ببرند به جرم اغتشاش و آشوب و ترافیک به یک جایی و یکی از پره های همان آسیاب را ...
Posted by محمدعلی on December 6, 2009 11:14 AM
معصومه پاکروان - مامان به من یا تو و یا آن شیشه شک کرد، یک پردهی توری برای شیشه آورد/ آمد و میخی بردل دیوار کوبید، یک دفعه بابای تو را آن سو ولی دید/ بابای تو زل زد به مامانم دقیقا، مامان خوشش آمد زبابای تو حتما/ چون مادرم با شیطنت آرام خندید، بابای توهم حالتش بدجور گردید/ چون مادر از آن ماجرا دلشاد گردید، هم شیشه و هم زل زدن آزاد گردید/ ناگه تمام ماجرا پیچید در هم، مامان من شد عاشق آن شیشه کم کم...
Posted by محمدعلی on October 25, 2009 11:51 AM
«یک خانم بسیار مهربان در نهایت لطف و عطوفت همشر خوبشان را در جا کشتهاست. مادر شوهر برای عفو دو شرط گذاشته است که پوز هر چه آدم روشنفکر را در جا زده است. اول اینکه با پسر دیگرش ازدواج کند و دوم اینکه نگذارد بچههایش وقتی بزرگ شدند به مدرسه بروند!» خدا شانس بدهد. حالا اگر ما بودیم، نه تنها از شوهر جدید خبری نبود، بلکه بچههایمان هم باید در آن وضعیت مدرسه هم میرفتند!
Posted by محمدعلی on October 19, 2009 12:36 PM
گفتم كه : چه دختر قشنگي شده اي! با " هفت قلم " مداد رنگي شده اي!/ هي جيغ كشيدي و سپس چنگ زدي، اي دختر بد ! خروس جنگي شده اي!
Posted by فاضل on June 1, 2009 9:44 PM
If you use an RSS reader, you can subscribe to a feed of all future entries tagged 'ازدواج'. [What is this?]
Other tags used on this blog: