در تربت حیدریه متأسفانه عدهای متوجه شدند که من نه تنها بلوچ بلکه سُنی هستم و من از طریق آنها برای اولین بار پی بردم که عُمَری هم هستم. قبل از آنکه فرصت داشته باشم فکری به حال قضیه بکنم تعدادی که شوربختانه پسر خانم معلم هم جزو آنها بود در راه خانه به من حمله و خسارات زیادی به سر و صورت و لب و لوچه بنده وارد کردند که به خاطر کج و معوج بودن طبیعی صورتام، آنها را مادرزادی قلمداد کردند اما...
سال 79 که دانشجوی امیرکبیر بودم، برای شرکت در جشنوارهی طنز دفتر طنز، شاهکارهام را بردم باجهی پستی دانشگاه؛ کارمند پست آدرس را که دید گفت: خب ببر همین روبهروی دانشگاه، حوزهی هنری. رفتم دیدم آقای زرویی که توی هفتهنامهی گلآقا بود، به جز این که کمی کچلتر از عکسش بود، خودش انجا رئیس دفتر طنز است...
اصلا نیازی به بطریبازی نیست. راستش الان تازه متوجه شدم که داریم گفتوگو میکنیم. من تهران متولد شدم، اما خانوادهام کوچ کردند شهرک اندیشه. بعد که بزرگتر شدم و روی پای خودم ایستادم، هر روز سوار ماشینهای "اندیشه آزادی" میشدم. و شب هم با "آزادی اندیشه" برمیگشتم خانه!