دیدی دلا که یار بیامد، آن پشت و رو سوار بیامد!/ گویند رفته بوده دماوند، از طرف کوهسار بیامد/ ناگه به سوی صندق آرا، آن مرد استوار بیامد/ مردم شُوکه شدند و شدیداً، اعصابشان فشار بیامد...
حالیا این منم اپل جانم، چه بگویم دگر نمیدانم... اولش در پی لنین بودم، بعد با زینالعابدین بودم/ گفت با ما رفیق تشکیلات، بفرستید پشتهم صلوات/ بعد وقتی که اربعین آمد، با شلهزرد و دارچین آمد/ گفت این را ببر به حوزه شما، که گرسنه بود پرولتریا/ بردم و هست همچنان یادم، که به دست ژوزف-علی دادم...
جان کرّوبی درازت میکنیم، در نمد پیچیده نازت میکنیم/ در پی آن تخممرغ انداختن، سنگسار ِ تخم غازت میکنیم/ آن سفر گوجهفرنگی پرت شد، این سفر غرق پیازت میکنیم/ میهمان ِ بازجوئی چون حسین؛ قابل و مهماننوازت میکنیم...
...دیدم هیچ خطری نیاکان باستانی و افتخارات ملی مرا تهدید نمیکند. دیدم یک کاج، کوچکتر از آن است که تاریخ و تمدن مرا زیر سوال ببرد. حتی فکر کردم آحاد نیاکان باستانی هم اگر الآن در لندن بودند، چه بسا کاجی روشن میکردند. نادرشاه، جواهراتی را که از هند آورده بود به آن میآویخت و عادلشاه بیضه های بریده آغامحمدخان را.