<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>آی طنز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.itanz.net/atom.xml" />
    <id>tag:www.itanz.net,2010-07-03://10</id>
    <updated>2012-04-01T04:33:40Z</updated>
    <subtitle>پایگاه طنز و فکاهی پارسی‌زبانان</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.31-en</generator>

<entry>
    <title>نوروزانه، رهبرانه، شاعرانه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2012/04/post_278.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2012://10.8876</id>

    <published>2012-04-01T04:29:52Z</published>
    <updated>2012-04-01T04:33:40Z</updated>

    <summary>نوروز شد و گرم دُرافشانی خویشم، تولیدگر گوش‌به‌فرمانی خویشم/ ورچپّه علیه‌ام پروپاگاند نمودند، مظلومم و در رنجبری ثانی خویشم/ «نزدیکتر از هاشمی» امروز چه دور است، دلگیر از این عبد ارادانی خویشم...
</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="مهمان سایت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p>نوروز شد و گرم دُرافشانی خویشم<br />
تولیدگر گوش‌به‌فرمانی خویشم</p>

<p>ورچپّه علیه‌ام پروپاگاند نمودند<br />
مظلومم و در رنجبری ثانی خویشم</p>

<p>«نزدیکتر از هاشمی» امروز چه دور است<br />
دلگیر از این عبد ارادانی خویشم</p>

<p>زندان و شکنجه سبب حفظ نظام است<br />
مبهوت صفات و حس انسانی خویشم</p>

<p>احکام من از لطف مناجات شبانه است<br />
پیغمبر خود، قطب خود و مانی خویشم</p>

<p>فرزند، ولی‌عهد و خراسانی تالی است<br />
سرسلسله‌ی حلقه‌ی سلطانی خویشم</p>

<p>بیچاره حسین صفوی مات عدو شد<br />
محمود چه کاره است؟ من افغانی خویشم</p>

<p>سرمایه‌ی ملّی همه بر باد اگر رفت<br />
الگوی زوالم، شه ساسانی خویشم</p>

<p>ایران که مدائن شده از کار«امین» است<br />
معمار شکست خود و خاقانی خویشم</p>

<p><br />
----------------<br />
از <a href="http://imayan.blogspot.com/2012/03/blog-post_30.html">ضیاء الدین حسینی</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title> چهارشنبه سوری خواستار حذف بدعت‌های خرافی شد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2012/03/post_277.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2012://10.8847</id>

    <published>2012-03-12T14:57:40Z</published>
    <updated>2012-03-12T15:02:02Z</updated>

    <summary>ایشان شب گذشته پس از اتمام درس خارج حرارت خود فرمودند: یکی از مسائلی که این روزها متاسفانه هنوز در ذهن بعضی از افراد خرافی جامعه ما وجود داد مساله دین و مذهب و خرافاتی از این قبیل است که اگر جلوی آن گرفته نشود می‌تواند نتایج بسیار بدی به همراه داشته باشد.
</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="آی‌طنزنیوز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<div style="text-align: right;">

<p>حضرت آیت‌النار چهارشنبه سوری در پایان درس خود به بحث بدعت‌های خرافی مذهب و دین پرداختند و ضمن انتقاد شدید از این آیین‌ها خواستار برچیده شدن آنها شدند.</p>

<p>به گزارش خبرنگار آی‌طنز ایشان شب گذشته پس از اتمام درس خارج حرارت خود فرمودند: یکی از مسائلی که این روزها متاسفانه هنوز در ذهن بعضی از افراد خرافی جامعه ما وجود داد مساله دین و مذهب و خرافاتی از این قبیل است که اگر جلوی آن گرفته نشود می‌تواند نتایج بسیار بدی به همراه داشته باشد.</p>

<p>ایشان ضمن اشاره به فجایع اخلاقی‌ای که دین و مذهب در طول تاریخ برای کشور داشته است خاطرنشان ساختند: هرچند که خوشبختانه عموم مردم ما و به خصوص جوانان نسبت به این مساله آگاه هستند اما واقعا جای تاسف و نگرانی دارد که هنوز هستند آدمهایی که نسبت به چنین موهوماتی اعتقاد و دلبستگی دارند و انسان واقعا متحیر می‌ماند اینها چرا به چیزهایی که نه فقط هیچ فایده‌ای ندارند بلکه ضررهای زیادی بر آنها مترتب است اعتقاد دارند. شما مثلا همین مساله تقلید را ببینید. مضحک نیست که چند نفر بنشینند و برای همه‌ی امور بقیه مردم، از تولد و حمام رفتن و بول و غایط و جماع و پیوند اعضا و خوردن و خوابیدن و حتی خواب دیدن و حیض و نفاس و وطی حیوانات از قبل و دبر و لاپایی و خرید و فروش و چسیدن و دندان خلال کردن و ارث و اقتصاد و سفر به فضا و کذا و کذا حکم بدهند؟ آدم واقعا متعجب می‌شود گه‌گاه از شدت حماقت بعضی‌ها.</p>

<p>آیت‌النار چهارشنبه سوری در بخش دیگری از بیانات خود گفتند: این موردی که می‌خواهم بگویم را می‌دانم که شما عزیزان سخت است باور کنید چون برای خود من هم بسیار سخت بود و اگر از ده‌ها نفر معتمد نمی‌شنیدم و خودم تحقیق نمی‌کردم محال بود باور کنم. اما فقط یک نمونه را عرض می‌کنم تا ببینید بساط جهل و خرافه تا کجا پیش رفته. ببینید یک مذهبی وجود دارد که می‌گوید اگر کسی فرایضش را انجام نداد و از دنیا رفت پول بدهند به یک نفر دیگر که او برایش این فرایض را هر روز انجام دهد! نعوذ بالنار مثل این می‌ماند که کسی مثلا یک عمر از روی آتش نپریده باشد و بعد که مُرد پول بدهند به یک نفر که بعوض او هی از روی آتش بپرد! آدم واقعا متحیر می‌شود از بعضی خرافات و ساده‌لوحی‌ها.</p>

<p>ایشان در بخش دیگری از بیانات خود خطاب به متولیان دولتی گفتند: یادتان باشد این ممکلت، مملکت آقا اژدهای مکان است و ان‌شا‌النار تا روز آتش فشان نهایی و پر شدن زمین از گدازه‌های سوزان ما باید این کشور را حفظ کنیم تا تحویل ایشان بدهیم. لاکن با این افکار و حرفهای خرافی آتش‌دان مقدس ایشان واقعا سرد می‌شود. این بساط تحجر و خرافات و کارهای لغو و احمقانه باید برچیده بشود. <br />
</div></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>قصیدیه خاتمیه! </title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2012/03/post_276.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2012://10.8839</id>

    <published>2012-03-08T16:51:35Z</published>
    <updated>2012-03-08T17:01:58Z</updated>

    <summary>دیدی دلا که یار بیامد، آن پشت و رو سوار بیامد!/ گویند رفته بوده دماوند، از طرف کوهسار بیامد/ ناگه به سوی صندق آرا، آن مرد استوار بیامد/ مردم شُوکه شدند و شدیداً، اعصابشان فشار بیامد...</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="هادی خرسندی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    <category term="رایخاتمی" label="رای خاتمی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p>دیدی دلا که یار بیامد<br />
آن پشت و رو سوار بیامد!</p>

<p>گویند رفته بوده دماوند<br />
از طرف کوهسار بیامد</p>

<p>ناگه به سوی صندق آرا<br />
آن مرد استوار بیامد</p>

<p>مردم شُوکه شدند و شدیداً<br />
اعصابشان فشار بیامد</p>

<p>ایرانیان داخل و خارج<br />
از خونشان بخار بیامد!</p>

<p>ای هموطن مگر چه خبر شد<br />
کاین بمب و انفجار بیامد؟</p>

<p>گلشیفته دوباره شده لخت<br />
کز هر طرف هوار بیامد؟</p>

<p>یا خاتمی خودش شده عریان<br />
بی لنگ و استتار بیامد!</p>

<p>یا اینکه ناگهان چه گوارا<br />
خسته ز کارزار بیامد!</p>

<p>یا ناگهان لنین شب عیدی<br />
در خدمت تزار بیامد!</p>

<p>نه!، خاتمی مطابق معمول<br />
با رهبری کنار بیامد</p>

<p>دنبال کار و بار همیشه<br />
آن مرد کهنه کار بیامد</p>

<p>«ما حافظ بقای نظامیم»<br />
او با همین شعار بیامد</p>

<p>از بهر حفظ بیضۀ اسلام<br />
با کلی افتخار بیامد</p>

<p>یک اتفاق ساده عجیبا<br />
اینسان پر انتشار بیامد!</p>

<p>بر باد رفت امید نهائی!<br />
ای عقل پارت-تایم، کجائی؟</p>

<p>-----------------<br />
از هادی خرسندی، به نقل از وب‌سایت شخصی</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>از ایل تا اون، سه روز از درگذشت پیشوای بزرگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/12/post_275.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8726</id>

    <published>2011-12-21T09:59:06Z</published>
    <updated>2011-12-21T10:10:43Z</updated>

    <summary>کوسانگ هاشیموتونگ ریاست موقت مجلس اعلای فسیل‌های خلق کره شمالی:
ما خدمت حضرت پیشوا عرض کردیم بعد از شما ما کسی را نداریم. فرمودند چرا ندارید؟ همین آقای ایل. کسانی که موافق رهبری ایشان هستند قیام کنند!
کیم جونگ اون: اما من قبول نمی‌کنم. این وظیفه سنگینیست.
کوسانگ هاشیموتونگ: این تکلیف خلقی ست. مجبورید قبول کنید.</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p><br />
<strong>اول.</strong><br />
رادیوی دولتی جمهوری خلق کره شمالی</p>

<p>دینگ دنگ دونگ<br />
ساعت هفت بامداد. صدای ما را از پیونگ یانگ می‌شنوید<br />
هایاتونگ مجری اخبار با صدای لرزان:<br />
 به نام خلق قهرمان جهوری خلق کره <br />
روح بلند پیشوای کمونیستهای جهان و رهبر خلق قهرمان کره به بالا پیوست. به همین مناسبت از سوی کیم جونگ اون فرزند پیشوای بزرگ کیم جونگ ایل بنانیه‌ای به این شرح منتشر شد:<br />
به نام خلق قهرمان جهوری خلق کره <br />
روح بلند پیشوای کمونیستهای جهان و رهبر خلق قهرمان کره به آن‌ بالا پیوست و دل مالال از عشق به خلق رنج‌کشیده‌ی خود را از حرکت ایستاند. او که جهان در برابر عظمتش چونان قطره‌ای بود و سعادت و رفاه و عظمت ابدی کره شمالی تنها یک چشمه‌اش بود...</p>

<p><br />
کوسانگ هاشیموتونگ ریاست موقت مجلس اعلای فسیل‌های خلق کره شمالی:<br />
ما خدمت حضرت پیشوا عرض کردیم بعد از شما ما کسی را نداریم. فرمودند چرا ندارید؟ همین آقای ایل. کسانی که موافق رهبری ایشان هستند قیام کنند!<br />
کیم جونگ اون: اما من قبول نمی‌کنم. این وظیفه سنگینیست.<br />
کوسانگ هاشیموتونگ: این تکلیف خلقی ست. مجبورید قبول کنید.</p>

<p></p>

<p>شبکه یک تلویزیون کره شمالی: پخش تصاویری از عزاداری خلق کره شمالی در سوگ پیشوای بزرگ. شرکت داوطلبانه مردم در مراسم سر به جدول خیابان کوبیدن. قرائت اعلانیه شواری هماهنگی شهرداری‌های کره شمالی درباره آمادگی کامل تمام شهرداری‌ها برای ترمیم تمام جداول و اطمینان دادن به مردم که خراب کردن جداول عملی ضدخلقی محسوب نشده و می‌توانند در آزادی کامل سر خود را ضمن رعایت موازین خلقی به جداول بکوبند و هشتاد و سه گرم برنج مازاد بر سهمیه این ماه به این خاطر دریافت دارند.</p>

<p><br />
شبکه دو تلویزیون کره شمالی: پخش تصاویری از آخرین لحظات حیات پر برکت پیشوای بزرگ که به طور مخفیانه از گوشه سمت راست فوقانی در کوپه فیلمبرداری شده است. پیشوای بزرگ مشغول توصیه اکید به فرماندهات ارتش خلق کره مبنی بر چک کردن آبگرم آشپزخانه زوج‌های جوان با انگشت سبابه. اعلام 60 روز عزای عمومی و ده سال عزای خصوصی برای درگذشت قائد بزرگ. فراخوان شرکت خودجوش مردمی در مراسم مومیایی پیکر پیشوای بزرگ کیم جونگ ایل به همراه مجازات خائنینی که با خلق نجوشیده و فردا در مراسم حاضر نشوند. </p>

<p><br />
شبکه سه تلویزیون کره شمالی: هنوز افتتاح نشده.</p>

<p></p>

<p><strong>دوم.</strong></p>

<p>هر دو شبکه تلویزیونی به طور همزمان: پخش مستقیم مراسم مومیایی پیکر قائد بزرگ. جمعیتی حدود سه میلیون و دویست و سی و هفت هزار و چهارده نفر در محل ساختمان موموتونگ که برای همین منظور و با صرف هزینه هفتاد و سه میلیون دلار مخصوص مومیایی قوائد بزرگ ساخته شده است سراسر دیشب حضور داشته‌اند. شیون و زاری. عزاداران ابتدا خودشان و سپس همدیگر را در غم این ضایعه بزرگ می‌زنند. ساعتها می‌گذرند، حادثه‌ها می‌آیند...<br />
سرانجام هلی‌کوپتر حاوی پیکر در آسمان ظاهر می‌شود و به زمین نزدیک می‌شود. عاشقان قائد بزرگ به سمت آن هجوم می‌برند و از شدت اندوه هلی‌کوپتر را کتک می‌زنند. خلبان هراسان دسته فرامین را می‌کشد و هلی‌کوپتر صعود می‌کند. کمونیست‌های راستین آن را رها نمی‌کنند و هلی‌کوپتر با ده‌ها نفر که به آن آویزانند در آسمان معلق می‌ماند. سرانجام یکی از پیروان راستین خط پیشوا با آرپی‌جی نیمی از هلی‌کوپتر را به روح بلند پیشوا واصل می‌کند. پیکر پاک پیشوا در میان جمعی از عاشقانش به زمین هبوط می‌کند و باعث لهیده شدن جمعی از ملت می‌شود. جمعیت هجوم می‌آورند و دوربین‌ها می‌توانند تکه‌ای از پای بیموی قائد بزرگ را ثبت کنند...</p>

<p><br />
<strong>سوم.</strong></p>

<p>جمعی جوانان حزب کمونیزم کره شمالی برای اعلام وفاداری در دیدار با پیشوای جدید:</p>

<p>کمونیسم برتر است... کمونیسم برتر است.... کیم جونگ اون رهبر است<br />
مرگ بر ضد قوائد کیم جونگ<br />
مرگ بر آمریکا<br />
مرگ بر انگلیس<br />
مرگ بر فرانسه<br />
مرگ بر رایش سوم<br />
مرگ بر کره جنوبی<br />
مرگ بر امپریالیسم خونخوار<br />
...</p>

<p>.<br />
روزنامه عصر "خلق کره" ارگان خلق کره:</p>

<p>فیلم منتشر نشده‌ای از ساخته های پیشوای بزرگ پیشین که علاوه بر مقام استادی در رهبری، نظامی‌گری، فلسفه، حقوق، خانه سازی، استعمال بمب هسته‌ای، خانه‌داری، کمونیزم، بیوشیمی و تاریخ، در زمینه فیلمسازی هم صاحب‌نظر بودند به زودی نشان داده خواهد شد. در این فیلم که بعقیده‌ی تمام صاحبنظران بهترین فیلم تاریخ سنمای خلقی جهان است، یک کمونیست واقعی با دیدن تبخال یک زن رنجبر که به خاطر دسایس امپریالیم جهانی مبتلا به بیماری چشمی است به عشقی خلقی دچار می‌شود. وی سپس از کارخانه محل خدمت خود فراری می‌شود و در صف توزیع الکل کوپنی می‌ایستد. <br />
شورای فرهنگ و هنر و سانسور حزب کمونیست خلق کره ضمن تاکید بر این مطلب که فرار از کارخانه محل خدمت که در این فیلم نشان داده می‌شود مفهومی است مجازی به معنای کار بیشتر و جیره غذایی کمتر که آمال و آرزوی هر کمونیست واقعی می‌باشد، مقرر کرد تمام خلق قهرمان کره می توانند هر ماه این فیلم آموزنده و خلقی را بین پانزده تا سی بار در ماه در تمام چهارده سینمای کشور و هفتصد و سیزده دستگاه تلویزیون به طور رایگان تماشا کنند. خائنین به مجازات خواهند رسید.<br />
ضمنا این شورا اعلام کرد نظر به نبوغ و فروتنی خلقی ستایش برانگیز پیشوای جدید، خلق قهرمان می‌توانند پس از هر بار شنیدن نام ایشان فقط یک دقیقه به طور ایستاده کف بزنند و قانون سه دقیقه کف زدن ایستاده پس از هر بار شنیدن نام پیشوای پیشین - که خلق‌های ما فدای ایشان باد- همچنان بنا به تقاضاهای خلقی پا برجاست. خائنین به مجازات خواهند شد. </p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>گزارش یک شاهد عینی از حمله به سفارت انگلیس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/11/post_274.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8690</id>

    <published>2011-11-29T17:28:35Z</published>
    <updated>2011-11-30T02:44:45Z</updated>

    <summary>ولله دروغ چرا... آقا خودشان فرمودند ما برویم دم سفارت انگلیسا سروگوشی آب بدهیم ببینیم چه خبر است. گفتند قاسم برو ببین چه شده که از صبح هرکس این و دور بر است دارد شال و کلاه می‌کند می‌رود آنجا. تاکید هم فرمودند که قیافه‌ات را عوض کن که جاسوس‌های انگلیسی نفهمند تو نوکر مایی نشانت کنند بزنند ناکارت کنند....</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p>ولله دروغ چرا... آقا خودشان فرمودند ما برویم دم سفارت انگلیسا سروگوشی آب بدهیم ببینیم چه خبر است. گفتند قاسم برو ببین چه شده که از صبح هرکس این و دور بر است دارد شال و کلاه می‌کند می‌رود آنجا. تاکید هم فرمودند که قیافه‌ات را عوض کن که جاسوس‌های انگلیسی نفهمند تو نوکر مایی نشانت کنند بزنند ناکارت کنند.</p>

<p>بابام جان شما نبودی ببینی ما چه بلاها سر این انگلیسا درآوردیم آنجاها... خود آقا دست کم کمش پنجاه تا تیر انداختند طرف آن کلنل انگلیسی که بیست تایش لااقل خورد وسط پیشانی آدمهای آنها... اینها مگر یادشان می‌رود؟</p>

<p>خلاصه اینکه یک ریشی از پشم بز از آن دفعه که محمودسیاه و دسته مطربی‌اش آمده بودند این طرفها داشتیم چسباندیم. یک عینک سیاه گنده هم از یکی از غیاث‌آبادی‌ها گرفتیم زدیم به چشممان. اولش خوب نمی‌دیدیم، بسکه این عینک‌های غیاث‌آبادی با غیرتند... مگر می‌گذارند آفتاب رد بشود؟ یکی از همین غیاث‌آبادی‌ها با یکی از همین عینکها وسط روز افتاد توی چاه قنات نفله شد... </p>

<p>موهایمان را آبجارو کردیم یک طرف یک پیرهن سفید هم که قبلا آقای دکتر مرحمت کرده بودند را پوشیدیم. آن شال گردنی هم که قبلا از آن مرتیکه‌ی عربی که زن سابق اسدلله میرزا خان را قر زد مانده بود... چی بهش می‌گویند؟ آها چفیه. آن را هم انداختیم دور گردنمان یک طوری که نصف صورتمان را بپوشاند... خلاصه شدیم یک آدم دیگری اصلا. رفتیم دم سفارت...<br />
دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ... نمی‌دانیم آقا نوکرهای خودشان را پنهانکی زیاد کرده‌اند یا دیگران نوکرهایی به هوش و زرنگی نوکرهای آقا دست و پا کرده‌اند... چشم گرداندیم دیدم هزار تا این طرفمان هزار تا هم آنطرفمان آدم هست تل خودمان... ریش و پشم و عینک و چفیه و پیراهن سفید... البته عین عین ما که نبودند، بعضی‌هایشان عینک‌هایشان به غیرت غیاث‌آبادی‌ها نبود بعضی‌هایشان هم به جای پشم بز پشم گراز چسبانده بودند، که ما از بویش فهمیدیم... اسدالله خان را به یک نظر همچو شناختیم که انگار نه انگار خودش را خواسته تغییر بدهد و به جای مومنت مونت هی ماشالله ماشالله می‌گوید... تا دیدیم یکی هی طرف آن چند تا خانم می‌پلکد حدس زدیم خودشان باشند که خب بودند... بعد هم که در را زد شیرعلی شکست همین اسدالله خان بودند که بتاخت رفتند طرف آن ناحیه‌ای که می‌گفتند حمام زنانه سفارت است و آتشش زدند اما هیچ ضعیفه‌ای از آنجا برهنه بیرون نیامد...</p>

<p>دوستعلی‌خان را در عوض دیرتر شناختیم... خیلی خوب خودشان را عوض کرده بودند ماشالله... وقتی هی کلید انداختند روی آن ماشینی که توی حیاط انگلیسا بود و درش باز نشد و لگد زدند و گفتند "این بی‌شرف چرا باز نمی‌شود پس" از لحنشان شناختیم. غلط نکنیم همین ایشان بودند که بعد از غیظشان آن را آتش زدند...</p>

<p>انگلیسا خیلی ترسیده بودند... ما گفتیم خیلی شانستان گرفت تازه که آقا تشریف نیاوردند... تا این را گفتیم دویست سیصدتا نوکر دیگر را خیلی جوش و شعف گرفت... یکی‌شان گفت اینا سگ کی باشند که آقا بخواهند بیایند اینجا، پس ما مگر چکاره‌ایم؟<br />
گفتم آقا خودشان من را فرستاده‌اند... یک دفعه دور من حلقه زدند... ما خودمان یک همشهری داشتیم چهل نفر دورش حلقه می‌زدند باز دستشهایشان به هم نمی‌رسید، یک چیزی بود بلانسبت مثل این آقای دکتر فیروزآبادی... خلاصه ما شدیم حاج قاسم و هی از ما می‌پرسیدند آقا می‌خواهند ما چه کار کنیم حاجی؟... ما گفتیم این که معلوم است، باید پدر انگلیسا را دربیاوریم...<br />
آسپیران غیاث آبادی را هم دیدیم... ماشالله رخت و لباس سرهنگی چه به ایشان می‌آید... غلط نکنم نیم مثقالی هب انداخته بود، خیلی صدایش خوب بود و قشنگ امر می‌داد... گفتند زود متفرق شوید و از این کارها نکنید که عاقبت ندارد... یکی گفت اگر متفرق نشویم چه می‌شود؟ ایشان هم گفت عاقبت بخیر نمی‌شوید و از ما گفتن است و بعد رفت گوشه‌ای که یک چای تلخ بخورد... خودش به این کارها می‌گوید عملیات...</p>

<p>پوری خان هم آمده بود... یک بیرقی دستش گرفته بود و هی جولان می‌داد... از چپ می‌رفت به راست و از راست به چپ... از وقتی این طفلکی آنطور عیبناک شد خیلی عقده‌ی آن را دارد که یک چماقی، بیرقی، خلاصه چیزی که راست و کت و کلفت باشد را دستش بگیرد و به دیگران نمایش بدهد... شاید اینکه عضو فعال شد هم سر همین مسائل بوده هرچند که خب شش ماه کسر خدمت اجباری‌اش هم بی‌تاثیر نبوده لابد...  روی آن قصه‌ی تاسیسات هسته‌ای هم خیلی حساس شده و هی می‌گوید حق ماست، شکر خدا که آقای سرهنگ نمردند دیدند این پوری‌خان سر یک چیزی هم تعصب و غیرت داشته باشند... <br />
فرخ لقا خانم آنجا بود مثل همیشه. چادر چاقچور کرده بود اول از همه آمده بود ببیند چه خبر است برود راپورت بدهد... می‌گویند شده مخبر فارس بسکه سقش سیاه است. خدا عالم است...</p>

<p>خلاصه اینکه جماعت هی از ما نظر آقا را می‌خواستند... ما هم گفتیم آقا می‌گویند کار کار انگلیساست... گفتند این را که خودمان می‌دانیم و هزار بار از آقا شنیده‌ایم بگو الان چکار کنیم... راستش ما هر چه فکر کردیم که اینها چطور هزار بار آقا را دیده اند که ما تا به حال یک کدامشان را ندیده‌ایم چیزی به عقلمان نرسید، قربانشان بروم لابد مثل جناب هیتلر طی‌الارض می‌کنند... گفتیم باید ریشه اینها را خشکاند... یکی‌شان گفت ریشه کدامها را بخشکانیم؟ ریشه درختها را که بعدا بگوییم اینها درختها را خشکانده‌اند و باید اعدام شوند یا یکراست برویم خودشان را اعدام کنیم که کسی نباشد درختها را آب بدهد تا بخشکند؟... ما باز هم چیزی به عقلمان نرسید اما قربان خدا بروم که عزیزسلطنه را فرستادند... چادر به کمرشان بسته بودند همچین نفیره می‌کشیدند که هیچکدام از همشهری‌های ما همچو نفیره‌هایی نکشیده‌ تا بحال... یک حرفهایی به ملکه انگلیس می‌زدند که انگلیسا که بماند همین سردار مهارت‌خان هندی هم اگر بشنود از خجالت می‌میرد... پشت سرشان هم قمرخانم دم گرفته بودند... ایشان که ماشالله از وقتی بسیج فرستاده‌اندشان دانشگاه ، تیر در کردنشان هم بهتر شده... به گمانم یک چندتایی انگلیسا را ناکار کردند...</p>

<p>بعد نایت تیمورخان را دیدیم که از وقتی سرباز گمنام شدند عمار صدایشان می‌کنند... یک عینکی بزرگتر از مال ما گذاشته بودند و آنجا ها را گز می‌کردند و بلانسبت با یقه‌ی کتشان حرف می‌زدند... گاهی می‌گفتند اوضاع طبق پیش بینی، گاهی می‌گفتند رو به راه هست، گاهی می‌گفتند خودم هوایشان را دارم... خدا نیاورد، دروغ چرا؟ ما خودمان یک نفر داشتیم در غیاث آباد از زور عاشقی دیوانه شد با لنگ گیوه‌اش حرف‌های بی‌ناموسی می‌زد...</p>

<p>بعد یکهو دیدیم چند تا از انگلیسا را دارند کشان کشان می‌آورند... راستش هول برمان برداشت... چون درست است که تا بحال در رکاب آقا یک کرور انگلیسی را ناکار کرده‌ایم اما ندیده بودیم انگلیسا را کشان کشان بیاورند... آقاجانتان هم البته کم آتش نسوزاندند، حتی پنداری ایشان بیرق انگلیسا را کشیدند پایین بعد یواشکی دادند دست نوکرها که آتش بزنند... اینها را ما می‌شناسیم خیلی کینه‌ای اند... قیافه شما را الان ببینند 50 سال دیگر آن سر دنیا یادشان می‌آید چیز خورتان می‌کنند... این بود که زود گفتیم ما برویم ببینیم آقا چه می‌گویند خبرتان می‌کنیم... حالام شما اینجا واینستید بابام‌جان... بروید یک جایی قائم شوید که این انگلیسا هیچ بعید نیست از غیظشان آقا و تمام ولایت طهران که زیر سایه ایشان است را بمباردمان کنند... البته به قول مرحوم آقای بزرگ هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند... ولی اینها را ما بهتر می‌شناسیم، یک جانورهایی هستند یک وقت دیدی کردند بابام جان...</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>از لیدی گاگا به علت هنجارشکنی سلب دکترای افتخاری شد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/11/post_273.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8683</id>

    <published>2011-11-25T18:50:26Z</published>
    <updated>2011-11-25T18:53:19Z</updated>

    <summary>پروفسور محمود فرجامی رئیس موسسه تحقیقات بین المللی آی‌طنز ضمن بیان این مطلب تاکید کرد که لیدی‌ گاگا به دلیل هنجارشکنی‌های پی‌درپی‌ از این به بعد شایسته استفاده از عنوان دکترا که توسط این موسسه به طور افتخاری به وی اعطا شده بود نیست.</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p><br />
دکترای افتخاری لیدی‌ گاگا که اخیرا به وی اعطا شده بود پس گرفته شد و وی قانونا و شرعا حق استفاده از عنوان دکتری را ندارد.</p>

<p>پروفسور محمود فرجامی رئیس موسسه تحقیقات بین المللی آی‌طنز ضمن بیان این مطلب تاکید کرد که لیدی‌ گاگا به دلیل هنجارشکنی‌های پی‌درپی‌ از این به بعد شایسته استفاده از عنوان دکترا که توسط این موسسه به طور افتخاری به وی اعطا شده بود نیست.</p>

<p>پروفسور فرجامی گفت در نامه‌ای که برای لیدی گاگا نوشته است به وی هشدار داده که اگر از این پس از عنوان دکترای افتخاری موسسه بسیار معتبر تحقیقات بین المللی آی‌طنز استفاده نماید مورد پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت و مشخص نیست گاگای مذکور به چه دلیل از درج این نامه در وب‌سایت خود طفره می‌رود.</p>

<p>پروفسور فرجامی خاطرنشان ساخت که گرفتن دکتری حساب و کتابی دارد و ضمن اشاره به پس‌ گرفتن دکترای افتخاری از علی میرفطروس گفت: از همکار عزیزم دکتر صمدانی رئیس دانشگاه آمریکایی بسیار معتبر گلوبال به خاطر ابداع این روش به آی‌طنز سپاسگزارم و اگر لیدی گاگا یک ذره شرف دارد پس چرا نامه من را در سایتش منتشر نمی‌کند و اگر ریگی به کفشش نیست چرا لااقل چارخط فحش و فضیحت برای من نمی‌نویسد و آن را با لینک به سایت آی‌طنز، یک جای کوفت و زهرماری منتشر نمی‌کند؟ آدم اینقدر ناخن خشک و بی‌خیر؟ روی شووَر نبینی دختر!</p>

<p>پروفسور فرجامی به فنون (fans) سایر خواننده‌ها، بازیگران، فوتبالیست‌ها و به طور کلی سلبریتی‌ها هشدار داد که چنانچه سفارش پیش‌خرید مدرک‌های این موسسه به حد نصاب نرسد و حمایت‌های لازم از موسسه بسیار معتبر و مشهور آی‌طنز بعمل نیاید هفته‌ای یک دکترای افتخاری به سلبریتی مورد علاقه‌ی آنها اعطا و سپس سلب خواهد شد. </p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>آخرین شنیده‌ها درباره‌ی انفجار مهیب تهران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/11/post_272.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8670</id>

    <published>2011-11-12T16:08:28Z</published>
    <updated>2011-11-12T16:30:13Z</updated>

    <summary>این صدای انفجار نبود که. صدای افتادن یک سنگ گنده از آسمون بود. خوب به خاطرم هست که خیلی از عزیزان ما، چه از اعضای خاندان و چه از فضلای بزرگوار حوزه علمیه آن دفعه همینطوری منقرض شدند. خیلی دودوش... ددوشی... ددمنشی...دودومنشیا...
</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p><br />
این صدای انفجار نبود که. صدای افتادن یک سنگ گنده از آسمون بود. خوب به خاطرم هست که خیلی از عزیزان ما، چه از اعضای خاندان و چه از فضلای بزرگوار حوزه علمیه آن دفعه همینطوری منقرض شدند. خیلی دودوش... ددوشی... ددمنشی...دودومنشیا...</p>

<div style="text-align: left;">آیت الله جنتی در خطبه‌های نماز جمعه</div>

<p><br />
این در واقع یکی از آن بازی‌های پیچیده نظام ولی فقیه آسد علی‌ است که به کمک وحید و مصباح و حجازی برنامه ریزی شده بود. صبح حدود ساعت هفت و پنجاه دقیقه سردار وحید می‌رود دق‌الباب می‌کند. سیدعلی‌آقا را با زیرجامعه راه‌راه آبی می‌بیند که با حجازی گعده گرفته‌اند. می‌نشیند یک چایی می‌خورد و بعد می‌رود سر اصل مطلب که از طرف آقای مصباح پیغام آورده‌ام که باید یک سر و صدایی راه بیندازیم تا صدای نوری‌زاده به مردم نرسد...</p>

<div style="text-align: left;">علیرضا نوری‌زاده/ لندن</div>

<p><br />
بخدا من نبودم این‌دفعه... صداش خب آره... ولی ببین بوش فرق می‌کنه.</p>

<div style="text-align: left;">سرلشکر پاسدار دکتر فیروزآبادی/ منزل</div>

<p><br />
آن صدا که بلندی انفجاری را مهابت داشت و دود سفید آن آسمانی را پوشاند خود این اول بار نبود که به چشم تهرانیان می‌آمد... نوزده شهریور 20 وقتی مشهدی حسن پینه دوز در چارسوق بساط پهن می‌کرد غرشی آسمان را درگرفت و بساط مرد را یکسو کرد. محشری به بازار شد که تا آن روز کس ندیده بود...</p>

<div style="text-align: left;">مسعود بهنود/ بریطانیا</div>

<p><br />
اینها همه‌اش نشانه‌های الهی‌ست. همین چند وقت پیش بود که من گفتم تو غلط می‌کنی که می‌گویی عزاداری کم سر صدا و آهسته باشد. عزاداری باید پر سر و صدا باشد. معلوم می‌شود هنوز غیرت دینی نمرده. از همین سر و صداهاست که اسلام زنده است.</p>

<div style="text-align: left;">آیت الله وحید خراسانی/ قم، خارج </div>

<p><br />
سرعت عملو حال کردی؟ قبل از اینکه ما بهشون حمله کنیم خودشون به خودشون حمله کردن.</p>

<div style="text-align: left;">باراک به بنیامین/ مکالمه تلفنی</div>

<p><br />
دژمن بداند که این سروصداها هیچ تاثیری در اراده ملت و رهبری نخواهد داشت. اولا که اینها هیچ ربطی به دژمن ندارد و جزو مسائل داخلی است که با تدبیر رهبری حل شدنی است. ثانیا اگر در آینده‌ احتمالا دور هم قرار باشد نقش دژمن در این ماجرا فاش شود باز هم سازوکار آن در نظر گرفته شده است... آینده احتمالا دور ناقصی دارم (گریه شدید حضار)</p>

<div style="text-align: left;">رهبری/ فلسطین</div>

<p><br />
باز انگار از دشمن فرضی شکست وخوردیم.</p>

<div style="text-align: left;">نظام دوبرره/ وطن</div>

<p><br />
روشنفکر عرصه عمومی... خب ما هم همین رو می‌گیم... از آقای هاشمی باید پرسید که اگه شما جنگو شروع نمی‌کردی حالا انبار مهماتی نبود که بترکه...ابن اثیر در تاریخ بغداد خودش به نقل از بلعم بائورا... هابرماس به من گفت چی گفت خودش به من گفت... اون زمانی که ما در سپاه بودیم که این اتفاقات نمی‌افتاد، همه ش بعدش شروع شد... هیچ کس به ایران حمله نکنه من خودم همه رو حریفم...</p>

<div style="text-align: left;">اکبر گنجی/ تلویزیون اندیشه</div>

<p><br />
گوسفند صد بار گفتم اون سیگار لامصبت رو با چاشنی شهاب سه خاموش نکن... حالا با این سر و صدا به گمونم سه ماه اضافه خدمت رفت تو پاچه‌مون... ئه سرهنگه رو نیگا بال درآورده!<br />
<div style="text-align: left;">ستوان وظیفه احمد محمدزاده/ آسمان هفتم</div></p>

<p><br />
ددر ماجرای این سر و صدا اگر ظلمی به رررهبری شده ایشان مردم را ببخشند و زززمینه حضور اصلاح‌طلبان در انتخابات مجلس فراهم شششود</p>

<div style="text-align: left;">سید محمد خاتمی/ زیر میز ناهار خوری</div>

<p><br />
مرکز مرکز... هاتف چهار... مرکز مرکز هاتف چهار... با رمز مقدس یا ولایت فقیه ادرکنی کلیه مهمات با موفقیت در آسمان تل‌آویو تخلیه و در حال بازگشت به آشیانه هستیم... البته به نظر میاد در سیستم نقشه‌خوانی اندکی دچار مشکل بوده باشیم... الان هم به جای برج مراقب برج چیزی شبیه خلیفه دبی رو مشاهده می‌کنیم... ابلفضل بیگیر کنار حسن...</p>

<div style="text-align: left;">خلبان پاسدار شهید فرمانده اسکادران هشتم نیروی هوایی سپاه</div>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>به مناسبت چهلم استیو جابز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/11/post_271.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8666</id>

    <published>2011-11-08T01:57:06Z</published>
    <updated>2011-11-08T02:00:51Z</updated>

    <summary>حالیا این منم اپل جانم، چه بگویم دگر نمیدانم... اولش در پی لنین بودم، بعد با زین‎العابدین بودم/ گفت با ما رفیق تشکیلات، بفرستید پشت‎هم صلوات/ بعد وقتی که اربعین آمد، با شله‎زرد و دارچین آمد/ گفت این را ببر به حوزه شما، که گرسنه بود پرولتریا/ بردم و هست همچنان یادم، که به دست ژوزف-علی دادم...</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="هادی خرسندی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p>در چه حالی تو کامپیوترجان<br />
ای زده خیمه بر فراز جهان</p>

<p>تازگی خسته‎ای و غم داری<br />
یاد تلخی به رام و رَم داری</p>

<p>یاد روزی که آن گرامی رفت<br />
یار خوشفکر و مرد نامی رفت</p>

<p>غم استیو- جابز کرده پُرت<br />
پر ز ماتم شده پروسِسُورت</p>

<p>ماوسِ افسرده و غمین داری<br />
گرد غم روی اسکرین داری</p>

<p>آمدم پس پی تسلایت<br />
که یتیمی و مرده بابایت</p>

<p>خود من هم زیاد غم دارم<br />
غم و اندوه ملک جم دارم</p>

<p>اولاً معرفی کنم خود را<br />
بدهم خدمت شما کد را</p>

<p>بنده یک فرد انقلابزده<br />
بی خبر از شنا به آب زده</p>

<p>به غرور جوانی ذاتی<br />
چه‎گوارا شدم چه افراطی</p>

<p>رفته‎ام با شعار و با فریاد<br />
در المپیک فوزیه‎- شهیاد</p>

<p>اولش که به راه افتادم<br />
مثل آدم شعار میدادم</p>

<p>بعد دیگ قیام من سررفت<br />
رشتۀ کار از کفم دررفت</p>

<p>مارکس را ناگهان رها کردم<br />
سرِ خر سوی کربلا کردم</p>

<p>پشت سرگیجه‎ای، تبی آمد<br />
مذهبی پشت مذهبی آمد</p>

<p>اولش در پی لنین بودم<br />
بعد با زین‎العابدین بودم</p>

<p>گفت با ما رفیق تشکیلات<br />
بفرستید پشت‎هم صلوات</p>

<p>بعد وقتی که اربعین آمد<br />
با شله‎زرد و دارچین آمد</p>

<p>گفت این را ببر به حوزه شما<br />
که گرسنه بود پرولتریا</p>

<p>بردم و هست همچنان یادم<br />
که به دست ژوزف-علی دادم</p>

<p>دلم اینجا به دارچین خوش بود<br />
که در آن طرح داس و چکش بود</p>

<p>قَروقاطی مرام و دینم شد<br />
حضرتعباس، استالینم شد</p>

<p>سلطنت مشکل چپ و دین بود<br />
هدف طرح مشترک این بود</p>

<p>«مرگ بر شاه» شد شعار همه<br />
کار خود کرد وحدت کلمه</p>

<p>تاج شاهی مثال قابلمه شد<br />
آریامهر بی‎مجسمه شد</p>

<p>آن که بودی خدای را سایه<br />
از سر اسب خم شد از پایه</p>

<p>ما به غوغا و آنهمه فولاد<br />
ناگهان روی کله‎مان افتاد</p>

<p>کله‎پز چون نبود با ما راست<br />
ما نهیبش زدیم و او برخاست</p>

<p>بعد آن رهبر عزیز آمد<br />
نقشه بیرون ز زیر میز آمد</p>

<p>انقلابی عظیم حادث شد<br />
وطن آبستن حوادث شد</p>

<p>***</p>

<p>حالیا این منم اپل جانم<br />
چه بگویم دگر نمیدانم</p>

<p>این منم آدمی که بوده قوی<br />
صاحب کاپ در پیاده روی</p>

<p>بوکسوری هستم آرزومرده<br />
توی رینگ از خودش کتک خورده</p>

<p>مرغ‎حقی که از نفس رفته<br />
در نیاورده پر قفس رفته</p>

<p>بانکداری کلافه سرگشته<br />
چک فکرش ز بانک برگشته</p>

<p>ناخدائی ز کشتی افتاده<br />
اختیارش به موج ها داده</p>

<p>عالمی رفته در خودش چون میخ<br />
ضربه خورده ز چکش تاریخ</p>

<p>مرزبانی ز خاک خود رانده<br />
مرز او رفته بان او مانده</p>

<p>نانوائی بر استخوانش کارد<br />
نرسیده ز آسیابش آرد</p>

<p>آسیابان گیج و سر در گم<br />
نرسیده ز مزرعش گندم</p>

<p>زارعی زار و تشنه و بی‎تاب<br />
نرسیده ز آسمانش آب</p>

<p>من همان آرش کمانگیرم<br />
که خلاف جهت رود تیرم</p>

<p>من همان یکه رستم گردم<br />
که ز همخون خود کلک خوردم</p>

<p>من حکیم سخنور طوسم<br />
که ز هرچه حماسه مأیوسم</p>

<p>حالیا ای عزیز کامپیوتر<br />
که بر احوال من شدی ناظر</p>

<p>آنچه گفتم تو با وقار و خموش<br />
مثل سنگ صبور کردی گوش</p>

<p>تو که آن دیسک و «سی پیو» داری<br />
آنهمه مغز تو به تو داری</p>

<p>پس بگو با کمال آزادی<br />
پند اگر خواستم، چه میدادی؟</p>

<p>زین گذشته چه میتوان آموخت ؟<br />
+_"£!_()*&^%$##@!{<br />
......) آه .... انگار کامپیوتر سوخت .....!!(</p>

<p>***</p>

<p>من چه ظلمی به این اپل کردم<br />
بیخود اینجور درد دل کردم</p>

<p>خواستم تا غمش سبک بکنم<br />
نه که او را اسیر شوک بکنم</p>

<p>آمدم از برای دلداری<br />
تا رها سازمش ز غمخواری</p>

<p>غافل از اینکه طاقتش کم بود<br />
نه که چون من صبور و محکم بود</p>

<p>بدتر از این اگر شود روزم<br />
من ولی تا ابد نمیسوزم</p>

<p>با همه آن گذشتۀ غمناک<br />
اصلاً از آتیه ندارم باک</p>

<p>هارد دیسکم اگر فتاد از کار<br />
قوی‎اش میکنم به سخت‎افزار</p>

<p>پی دانلود فونت‎های درشت<br />
روی کیبورد میزنم انگشت</p>

<p>متن "آینده" را ادیت‎‎‎ کنم<br />
هرچه بدکاره را دیلیت</p>

<p>میکنم تایپ با چه دلشادی<br />
آی آزادی! آی آزادی!</p>

<p></p>

<p>---------------------<br />
به نقل از گویا نیوز</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>چند پیشنهاد جبرانی برای قضیه‌ی کش‌‌ندادنی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/10/post_270.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8612</id>

    <published>2011-10-07T10:51:32Z</published>
    <updated>2011-10-08T04:40:17Z</updated>

    <summary> با توجه به اینکه سه هزار میلیارد مذکور تا به حال از هضم رابع عزیزان مستقر در سپاه، بسیج، دفتر ریاست جمهوری، روحانیون معزز و مسئولان تشنه‌ی خدمت هم گذشته است باید به دنبال راه‌هایی برای کسب درآمد و برگرداندن وجه مذکور به جیب ملت گشت. خوشبختانه با توجه به پتانسیل قوی ایران اسلامی روش‌های بسیاری برای کسب درآمد وجود دارد که در ادامه به چند نمونه اشاره می‌شود...</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p>با توجه به اینکه ولی امر مسلمین جهان امر فرموده‌اند که ماجرای اختلاس سه هزار میلیارد تومانی بیشتر از این در رسانه‌ها کش پیدا نکند، از آنجا که ما جزو مسلمین جهان نیستیم که بخواهیم با فرموده‌های ایشان لج‌بازی کنیم، بنابراین مساله را کش نمی‌دهیم. تنها مساله کوچکی که باقی می‌ماند این است که با کش دادن یا کش ندادن ماجرای اختلاس در رسانه‌ها، سه هزار میلیارد مذکور به جای خود برنمی‌گردد و ممکن است بعضی از بدخواهان بگویند «زکی، این حرفا واسه فاطی تنبون نمی‌شه!» که این امر خود بطور جداگانه با امور مهمی چون فاطی (حوزه استحفاظی کماندوهای بسیج)، تنبون (منطقه تحت نظر حوزه علمیه) و زکی (مردم) در ارتباط است و وارد خطوط قرمز می‌شود. از این رو بهتر است برای آن هم چاره‌ای اندیشیده شود تا دهان دشمن و در راس آنها بی‌بی‌سی فارسی بسته شود.</p>

<p>از آن‌سو با توجه به اینکه سه هزار میلیارد مذکور تا به حال از هضم رابع عزیزان مستقر در سپاه، بسیج، دفتر ریاست جمهوری، روحانیون معزز و مسئولان تشنه‌ی خدمت هم گذشته است باید به دنبال راه‌هایی برای کسب درآمد و برگرداندن وجه مذکور به جیب ملت گشت. خوشبختانه با توجه به پتانسیل قوی ایران اسلامی روش‌های بسیاری برای کسب درآمد وجود دارد که در ادامه به چند نمونه اشاره می‌شود.</p>

<p><br />
<blockquote></p>

<p><strong>ارائه‌ی خبرگان</strong></p>

<p>بی‌شک گردآوردن این همه فسیل زنده -هرچند به صورت نیمه‌جان و دائما خفته- در زیر یک سقف کاریست که فقط در یک نظام مقدس ساخته است. با فروش تک‌تک این بزرگواران به موزه‌های دیرینه شناسی بزرگ جهان می‌توان درآمد هنگفتی -حتی شاید بیش از سه هزار میلیارد مذکور- بدست آورد. یا حتی شاید بتوان با جمع کردن آنها در پارک بسیار بزرگی، فیلم تخیلی ژوراسیک پارک را به طور زنده بازسازی و میلیون‌ها توریست را به کشور جذب کرد. البته در این صورت باید پیشاپیش نسبت به حالت تهاجمی و جنون آنی ژوراسیکیان مذکور که با دیدن بانوان بدحجاب یا بی‌حجاب رخ می‌دهد اقدامات پیشگیرانه لازم را پیش‌بینی کرد.</p>

<p><br />
<strong> فروش فیلم</strong></p>

<p>سپاه و پلیس ایران برادران دوربین بدست بسیاری را در حوادث پس از انتخابات به خیابان‌ها می‌فرستادند تا صحنه‌های دلپذیر اعمال قانون شدن معترضان را به طور کامل فیلمبرداری کنند بلکه از دل هزاران ساعت فیلم، چند دقیقه‌ای کف و سوت و آتشسوزی و "اهانت به امام حسین" از آنها مونتاژ وصدها بار از تلویزیون دولتی پخش کنند. با سایر بخش‌ها، یعنی راش‌هایی که شامل اصابت گلوله مستقیم به قلب و صورت و پرتاب آدمها از پل و رد شدن ماشین از روی معترضان... می‌توان فیلمهای حادثه‌ای مهیج و دلخراشی ساخت که بهترین بدلکارهای دنیا هم نمی‌توانند نظیر آنها را تولید کنند. فرستادن چنین فیلمهایی به پرده سینماها سود هنگفتی در برخواهد داشت؛ اگر به سه هزار میلیارد نرسید می‌توان از فیلمهای بعضی "بداخلاقی‌ها" و "شرایط نامناسب" در کهریزک و بند 209 و بازداشتگاه‌های سپاه و زیر زمین وزارت کشور و امثال آنها فیلمهای پورنوی عالی در زمینه‌های پرطرفداری مثل سادیسمی، فتیش، سکس واقعی و سکس گروهی تهیه کرد و به شبکه‌های پورنوگرافی فروخت.</p>

<p><br />
<strong> تحویل تروریست</strong></p>

<p>طبق آخرین آمار، شش هشتم تروریستهای جهان مستقیما از نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران پول، خط، سلاح، برنامه و دلگرمی می‌گیرند. (دو هشتم باقی‌مانده شامل مجاهدین خلق، القاعده و یکی دو گروه -طبعا- اسلامی دیگر هستند که اندک اندک از گردونه خارج می‌شوند، مظنه‌شان روزبروز پایین‌تر می‌آید)<br />
منتخبی از این افراد معمولا سالی یکی‌ دوبار برای شرکت در یکی از کنفرانس‌ها و شنیدن بیاینات گهربار ولی امر مسلمین جهان و نیز دریافت پول (و بعد سفر به مشهد و قم و اصفهان و رامسر و کیش) در زیر یک سقف جمع می‌شوند. دستگیری دست جمعی این افراد و تحویل به دولتهای متبوعشان که معمولا چند میلیون دلار برای تحویل زنده یا مرده آنها جایزه تعیین کرده‌اند می‌تواند منبع درآمد خوب و استثنائا بشردوستانه‌ای برای مسئولان ایرانی باشد. </p>

<p><strong><br />
فروش اطلاعات<br />
</strong><br />
قرن بیست و یکم را قرن اطلاعات نامیده‌اند. امروزه اطلاعات ارزش و قیمتی بیش از هر زمان دیگری در تاریخ دارد کافیست آدم بداند دیگران دنبال چه نوع اطلاعاتی هستند و پاسخ سوال‌هایی که برایشان مهمتر است را داشته باشد تا بتواند بسیار آسان به ثروت هنگفتی دست یابد. خوشبختانه پاسخ بسیاری از سوالاتی که به شدت ذهن مردم جهان را مشغول کرده است در اختیار بزرگان نظام است که اگر لب تر کنند به ازای هر کدام میلیادرها تومان کسب خواهند کرد. بعضی از این پرسش‌ها:</p>

<p>1-	د آخه این لامصب چیکار می‌کنه که نمی‌میره؟<br />
2-	این چی می‌کشه که اینقدر توهمش سنگینه؟<br />
3-	چطوری میشه آدم اینقدر آرامش داشته باشه و همه چیز رو به هسته‌اش حواله بده؟<br />
4-	این علمای اسلام چطوری می‌تونن روزی دست کم 450 کیلوگرم گوشت بدون استخوون بخورن!؟<br />
5-	این سه هزار میلیارد رو کجاشون جا کردن؟</p>

<p><br />
</blockquote></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>جنبش اصلاح اصلاح‏‌طلبان اعلام موجودیت کرد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/08/post_269.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8549</id>

    <published>2011-08-25T15:57:34Z</published>
    <updated>2011-08-29T03:21:57Z</updated>

    <summary>به  گزارش خبرنگار بخش سیاسی - فرهنگی - تفریحی آی طنز، گروهی با هدف اصلاح نمودن اصلاح طلبان تشکیل یافته است که سخنگوی این گروه طی مصاحبه ای با آی‌طنز ضمن اعلام موجودیت این جنبش به تبیین و شفاف سازی مواضع آن پرداخت. </summary>
    <author>
        <name>مصطفی</name>
        
    </author>
    
        <category term="آی‌طنزنیوز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<div style="text-align: right;">برای اولین بار در تاریخ سیاسی ایران و یا شاید جهان جنبش اصلاح ِ اصلاح طلبان را اعلام موجودیت کرد. 

<p>به  گزارش خبرنگار بخش سیاسی - فرهنگی - تفریحی آی طنز، گروهی با هدف اصلاح نمودن اصلاح طلبان تشکیل یافته است که سخنگوی این گروه طی مصاحبه ای با آی‌طنز ضمن اعلام موجودیت این جنبش به تبیین و شفاف سازی مواضع آن پرداخت. <br />
لازم به ذکر است که سخنگوی این جنبش در گفتگو با آی طنز نخواست نامش فاش شود ولی با توجه به اینکه نمی شد در مصاحبه ایشان را اوهوی یا ببین فلانی صدا کنیم با موافقت ایشان نام مستعار و موقت هوشنگ را برای ایشان انتخاب کردیم:</p>

<p></p>

<p><strong>چی شد که شما به فکر اصلاح کردن اصلاح طلبان افتادید؟</strong></p>

<p>هوشنگ: خب این داستانش خیلی طولانیه ما یک سری مطالعات تاریخی داشتیم در مورد اینکه چرا انقلابهای جهان سوم یا موفق نمیشوند یا اگر بشوند وضع بدتر از قبل میشه و چرا اکثر روشنفکرهای امروزی با انقلاب کردن مخالفند؟ ما متوجه شدیم که انقلاب کردن کلا دو تا اشکال اساسی داره اول اینکه انقلاب کردن حکومتها را ناراحت میکنه. فکرش را بکنید اگر میشد انقلاب کرد و حکومت هم ناراحت نمی شد و چه بسا همکاری هم می کرد آن وقت انقلاب  با مشکلی روبرو نبود و کارها خیلی راحتتر پیش می‏رفت. مشکل دوم انقلابها این هست که انقلاب کردن یک کار تمام وقت است و خیلی وقت ادم را می گیره اگر میشد به صورت پارت تایم یا گه گداری انقلابی بود خیلی بهتر بود چون اینجوری افراد بیشتری جذب جنبش می شدند.</p>

<p><strong><br />
خب شما برای این مشکلات راه حلی هم پیدا کردید؟</strong></p>

<p>هوشنگ: بله می خواستم همین را عرض کنم. در واقع دست یافتن به همین راه حل باعث شد به فکر تشکیل جنبش اصلاح اصلاح طلبان یا به طور خلاصه اصلاح طلبی به توان 2 برسیم. واقعیت این هست که راه حل مشکل اول را اصلاح طلبان قبل از ما پیدا کرده بودند. انها فهمیده بودند برای اینکه حکومتها از انقلاب کردن ناراحت نشوند راه حل این هست که انقلاب نکنیم و در عوض اصلاح کنیم. اما مشکل جدیدی بروز کرد و آن هم این بود که حکومتها از اصلاح هم ناراحت میشدند. همین باعث شد که یک عده از اصلاح طلبها به این نتیجه رسیدند که باید فقط به تکلیف عمل کنند و دنبال نتیجه نباشند یعنی اصلاح طلب باشند اما دنبال اصلاح شدن حکومت نباشند. اینجا است که ما وارد عمل می‏شویم و سعی میکنیم اصلاح طلبها را اصلاح کنیم تا بعد انها حکومت را اصلاح کنند.</p>

<p><br />
<strong>ببخشید من دقیقا متوجه نشدم این راه حل چطور عمل میکنه اما اصلا چرا شما لقمه را دور سرتون می چرخونید چرا مستقیما خود حکومت را  اصلاح نمی کنید؟</strong></p>

<p>هوشنگ: به چند دلیل. اولا همونطور که گفتم حکومت از اصلاح شدن ناراحت میشه دوم اینکه هر چیزی یک حساب و کتابی دارد. همینجوری دیمی و کتره‌‏ای که نمیشه راه افتاد حکومت را اصلاح کرد. این در فرهنگ ما هم ریشه داره و چیز جدیدی نیست. مثلا شما اگر بخواهید چیزی را به حکومت بگویید اول از فیس بوک می خواهید که این خواسته را مطرح کنه تا توجه روشنفکرها به مساله جلب بشه و انها این را از مراجع عظام بخواهند و اگر مراجع عظام حاضر شدند سکوتشون را بشکنند این خواسته را از مقام رهبری طلب کنند. خب راهش همینه هر چیزی راه و روش خودش را داره مثلا شما اگر چیزی از خدا بخواهید اول میروید امامزاده محل اگر کار با امامزاده راه نیوفتاد در مرحله بعدی میروی حرم امام دعا میکنی که ایشون از خدا بخواد که حاجتت براورده بشه. شما اگر کار اداری هم داشته باشی اول میری سراغ آبدارچی اداره دمش را می بینی و پول چایی میدی تا ایشون دم مقامات بالاتر را ببینه و کار شما راه بیوفته یعنی چانه زنی از پایین فشار از بالا. پس هرچیزی سلسله مراتبی داره همینجوری کشکی که نمیشه راه افتاد اصلاح کرد.</p>

<p><br />
<strong>ببینید من یک مقدار گیج شدم ولی هنوز هم قانع نشدم که روش شما موثر باشه فکر می کنم انتقادات زیادی متوجه روش شما بشود...</strong></p>

<p>هوشنگ: بله مسلم است که انتقادات زیادی خواهد شد. همیشه یک عده ادم مغرض و نادان هستند که انتقاد می کنند. اما یک اصلاح طلب واقعی نباید به این انتقادات توجه کند. مثلا شما ببینید وقتی اقای موسوی خوینیها میفرماید مخالف شعار «جمهوری ایرانی» هست و موافق «چند صدایی» است بخش نظرات سایتش را می بنده تا به انتقادات توجه نکنه اگر ایشان بخواد بشینه حرفهای هر بی سر و پایی را بخونه و بهش فکر کنه که دیگه فرصت نمی کنه برای مملکت چند صدایی درست کنه.<br />
بله ما هم با انتقادات افراد نادان مواجه بوده و هستیم. یک عده همونطور که به اصلاح طلبها میگفتند نظام قابل اصلاح نیست به ما هم میگفتند اصلاح طلبها قابل اصلاح نیستند اما تو کت ما نرفت.</p>

<p><br />
<strong> این حرف جدیدی است ممکنه بیشتر توضیح دهید که منظور از اینکه اصلاح طلبها قابل اصلاح نیستند چیست؟</strong></p>

<p>هوشنگ: خب منتقدین یک سری دلایل واهی برای این حرف ارائه می کنند. مثلا میگن بعد از راهپیمایی‏های دو سال گذشته جناب کدیور گفت شعار مردم «هم غزه هم لبنان» بود بعد یک عده مغرض فیلمهایی را در یوتیوب گذاشتن که نشون میداد مردم میگن«نه غزه نه لبنان» که باعث شد متاسفانه ایشان تقیه کنند و حرفشان را اصلاح کنند اما بعد از گذشت دو سال باز جناب محتشمی پور امده و میگه «نه غزه نه لبنان شعار جوانان ما نبود و کسی این حرف را قبول ندارد» بر همین اساس یک عده مغرض این طور جلوه میدهند که اصلاح طلبها قابل اصلاح نیستند و فهماندن حرف مردم به انها مثل کوبیدن میخ اهنین در سنگ است.</p>

<p><strong> نظر خود شما در این مورد چیست؟</strong><br />
هوشنگ: خب واضحه که ما اصلاح طلبها را قابل اصلاح میدونیم و اساسا جنبش ما بر همین اساس یعنی به امید اصلاح شدن اصلاح طلبها ایجاد شده.</p>

<p><br />
<strong>شما برای رسیدن به این هدف چه راهکارهایی را در پیش خواهید گرفت؟</strong><br />
هوشنگ: در وهله اول ما به صورت استراتژیک با جنبش سوت اعلام همراهی کردیم.</p>

<p><br />
<strong>جنبش سوت؟</strong></p>

<p>هوشنگ: بله همونطور که می دانید از بعد از انتخابات گاه به گاه مردم بالای پشت بام میرفتن و الله و اکبر می گفتند اما با وجود گذشت چند سال هیچ اتفاق خاصی رخ نداد. این معضل عده ای از اندیشمندان را به این فکر انداخت که شاید حکومت اسلامی با الله و اکبر مشکلی نداره و اساسا شاید حکومت اسلامی از الله و اکبر آسیب نمیبینه به همین دلیل به راهکارهای دیگری اندیشیدند و بر همین اساس جنبش سوت شکل گرفت یعنی بالای پشت بام به جای الله و اکبر سوت بزنیم. این راه حل بسیار هوشمندانه و غافلگیرانه است. فکرش را بکنید حکومت منتظره شما بری بالای پشت بوم الله و اکبر بگی اما میبینه داری سوت میزنی.<br />
گذشته از این راهکار سوت زدن نوعی نافرمانی مدنی مفرح هست که علاوه بر اصلاح وضعیت کشور اوقات فراغت شما را هم پر میکنه و فصل جدیدی در تاریخ مبارزات مردمی خواهد گشود. در دوره تحصیل ما یک استادی داشتیم که خدا بیامرز میگفت یادگرفتن زبان خارجی اگر درست انجام بشه مثل یک جور تفریح هست من هم امروز این نظریه را مطرح میکنم که انقلاب و اصلاح اگر درست انجام بشه مثل یک جور تفریحه و به همه خوش میگذره.<br />
البته من خودم به شخصه به این دلیل که از بچگی هرکاری کردم یاد نگرفتم سوت بزنم و کلا عادت دارم توی حمام و دستشویی هم به جای سوت زدن اواز میخونم توفیق همراهی با این جنبش را ندارم ولی بقیه دوستان به حمدالله سوتهای خوبی میزنند.</p>

<p><strong><br />
یعنی شما فکر می کنید اگر سوت بزنید اصلاح طلبها اصلاح میشوند و بعد هم انها حکومت را اصلاح می کنند؟</strong><br />
هوشنگ: خب فقط سوت که نیست ما یک سری روشهای دیگر هم داریم که خودمون ابداع کردیم. یکی از این روشها روزه سیاسی هست. مثل همیشه یک عده مغرض و نادان ایراد گرفتند و گفتند وقتی شما توی منزل نشسته‏ای و هیچ کس از روزه سیاسی شما مطلع نمیشه این چه جور مبارزه ای هست؟ وانگهی وقتی حکومت خودش مردم را وادار به روزه گرفتن می کند و روزه خواری جرم است روزه گرفتن شما به چه عنوان مبارزه محسوب می شود؟ اما استقبالی که سایتهای اصلاح طلب مثل کلمه و جرس از طرح روزه سیاسی کردند نشان داد که ایده ما درست بوده است. مثلا یکی دیگر از این روشها این هست که بریم وسط یک خیابان پر تردد به حالت چمباتمه بشینیم و وانمود کنیم یک کلم بی آزار هستیم.</p>

<p><br />
<strong>کلم؟ این کار تاثیری هم داشته؟</strong></p>

<p>هوشنگ: بله مسلما. من خودم این روش را تست کردم و نتیجه اش را دیدم البته اول راننده ها پیاده شدند و یک سری حرفهایی زدند که فکر میکنم قابل چاپ نباشه اما بعد از اینکه با انها گفتمان کردم و اهداف جنبش  از این اکسیون را براشون شرح دادم با شور و شوق انقلابی من را روی دست بلند کرده و تا حاشیه خیابان بردند و من را با دعای خیر بدرقه کردند.</p>

<p><br />
<strong>دعای خیرشون چی بود؟</strong><br />
هوشنگ: گفتند خدا شفات بده</p>

<p><br />
<strong>ما هم از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید متشکریم و برای شما دعای خیر می کنیم.</strong></p>

<p>هوشنگ: خواهش میشه</div></p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>حسین‌جان جی‌جی نباش!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/08/post_267.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8540</id>

    <published>2011-08-15T19:26:24Z</published>
    <updated>2011-08-15T19:33:27Z</updated>

    <summary>این خیلی تلخ است که حکومتی یا روزنامه ای یا شخصیتی چنان باشد که برای اینکه مردم را بی حیثیت کند، بگوید فلانی با من دوست بود. یعنی بدانید او هم مثل من آدمی عوضی است. حسین جان! شما یک مدت بازجو بودید، یک مدت روزنامه نگاری کردی، یک مدت مثل یک آدم حزبی قوی عمل کردی، درست است که حالا دیگر پیر شدی ولی برای شما خوب نیست نقش آن جی جی خانوم های شهرستانی را بازی کنی.</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="ابراهیم نبوی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p>حسین جان!</p>

<p> </p>

<p>بقول آیت الله گیلانی جگرت را! تو که آدم اطلاعاتی کار با تجربه ای هستی، چرا داری ناشی گری می کنی؟ من هیچ شکی ندارم که تو و حسن آقا- حالا بقیه را فعلا قلم می گیرم- ولی شما دو نفر هم سیستم اطلاعاتی را می شناسید، هم با مطبوعات آشنایی دارید. اگر یک بچه ای مثل فضلی نژاد از این حرف ها زده بود، آدم تعجب نمی کرد. می گفت یارو نابلد است و هنوز کف می کند و باید مدتی بگذرد و روی زمین سفت آبیاری کند تا کم کم بلد کار بشود. ولی تو که سالهاست توی کف این چیزها نیستی چرا ناشی گری می کنی؟ پنجاه سال است کاگ ب و سیستم های اطلاعاتی مختلف جهان، بازی های اطلاعاتی می کنند، ولی معمولا گند کار سی سال بعد در می آید نه یک هفته بعد.</p>

<p> </p>

<p>بعد هم درست است که شما گنجایش بالایی دارید، ولی بالاخره پرنده هم محدودیت های خاص خودش را دارد. باید حرفی بزند یا چیزی بگوید که گنجایش داشته باشد. حالا یک دفعه می بینی یک دیوانه ای پیدا می شود و به هر کسی که علیه جمهوری اسلامی کار می کند، می گوید عامل اطلاعات. طرف ده سال است رفته فلان کشور اروپایی، یک گوشه ای نشسته سندروم هالوسیناسیون گرفته، دائم تصور می کند همه آدمها جاسوس وزارت اطلاعات هستند، آن هم وزارت اطلاعاتی که خودش هم خودش را قبول ندارد. ولی شما که تجربه داری، چرا بد بازی می کنی؟ آدم باید عاقل باشد، جوری رفتار باید بکند که وقتی می خواهد اعتماد همه را به هم از بین ببرد، درست عمل کند.</p>

<p> </p>

<p>باید یک کسی که سابقه درست و حسابی دارد و حرفش دوزار می ارزد، پیدا بشود، اتهام بزند به مخالف حکومت که فلانی عامل اطلاعات است، بعد مردم بخاطر اینکه حرفهای قبلی طرف درست بوده، بگویند حرف های بعدی اش هم لابد ممکن است درست باشد. کدام وزارت اطلاعات دیوانه ای است که وزیرش خودش شخصا می آید و می گوید که فلانی و فلانی و فلانی عامل ما هستند. نمی گوید هم قبلا عامل ما بودند، می گوید همین حالا هم عامل ما هستند. خوب! مرد حسابی! اگر عامل تو هستند، برای چه آنها را لو می دهی؟ یک وقت وزارت اطلاعات تعدادی جاسوس داشته و آنها خیانت کردند و رفتند به دامن دشمن، در این حال ممکن است آنها را لو بدهد، ولی وقتی تو می نویسی فلانی هنوز عامل ماست، یعنی چی؟ یعنی عامل خودت را ول می کنی زیر دست و پای دشمن؟ آن هم دشمنانی که خودشان هم بقول خودت عامل وزارت اطلاعات هستند.</p>

<p> </p>

<p>یعنی تمام مخالفان حکومت از موسوی و کروبی و امیر ارجمند و روشنفکران مخالف و زندانیان سیاسی موجود و رهبران دانشجویی و رهبران جنبش زنان همه عضو وزارت اطلاعات هستند. این همه آدم اطلاعات کی را جمع آوری می کنند؟ مثلا فرض کن یک شورای هماهنگی جنبش سبز است که نماینده موسوی و کروبی است که عامل وزارت اطلاعات هستند، این شورا توسط ده نفر اداره می شود که آنها هم نماینده وزارت اطلاعات هستند، بعد این شورا یک جلسه برگزار می کند از عده ای از افراد که خودشان عامل وزارت اطلاعات هستند که اطلاعات عوامل وزارت اطلاعات را بگیرند و بدهند به وزارت اطلاعات. این چه کار بیهوده ای است؟ مگر خود وزارت اطلاعات نمی داند که عوامل اش چه کسانی هستند که آنها را می فرستد فرنگ که همدیگر را پیدا کنند و جاسوسی خودشان را بکنند؟</p>

<p> </p>

<p>من بخاطر خودت می گویم، ولی مردم به ریش آدمی که این جوری دروغ می گوید می خندند. خواهش می کنم، بخاطر خودت، بخاطر اینکه حالا یک روزنامه نگار مطرح و شناخته شده ای، مواردی را رعایت کن تا مردم فردا برایت حرف بیشتر از این که در می آورند، در نیاورند.</p>

<p> </p>

<p>اول، اینکه اگر تمام رهبران مخالفان عامل وزارت اطلاعات هستند، پس اصلا وزارت اطلاعات چه کار می کند؟ اصلا چه معنی دارد یک وزارت اطلاعات تشکیل شود و چون بیکار است و کسی را برای اینکه دستگیر کند ندارد، یک گروه جاسوس تربیت می کند که یک جنبش تشکیل بدهند و بعد همه آنها را می گیرد و می اندازد زندان. عده ای را هم کنترل می کند و زندگی شان را زیر فشار قرار می دهد که بروند بیرون از کشور، بعد عواملی که در داخل وزارت ماندند، با عواملی که مخالفت می کنند می جنگند. اصلا برای چی این کار را می کنید؟ اگر همه مخالفان حکومت عامل وزارت اطلاعات هستند، وزارت اطلاعات را تعطیل کنید، مملکت گلستانچای می شود، دیگر نه کسی مخالفت می کند، نه کسی بیخودی مصیبت می کشد.</p>

<p> </p>

<p>دوم، فرض کنیم که وزارت اطلاعات برای شناسایی مخالفانی که ناشناخته اند، تصمیم می گیرد یک حرکت اجتماعی راه بیاندازد، بعد مخالفان بالقوه را دستگیر کند. این فکر خوبی است. البته حکومت عاقلی که کسی مخالفش نیست، چنین کاری نمی کند، ولی تو می دانی ما هم می دانیم که موضوع عقل سالهاست که در ایران منتفی شده است، فرض را بر این قرار می دهیم که وزارت اطلاعات، تصمیم گرفته با ایجاد یک جنبش مخالفان را شناسایی کند. در این حالت، نباید که جلوی جنبش را بگیرد و عوامل خودش را محدود کند. اگر می خواهید شناسایی کنید، باید بگذارید عوامل تان فعالیت کنند تا مردم با حکومت درگیر شوند و بعد آنها را شناسایی کنید، نه اینکه جلوی مامور خودتان را هم بگیرید و بیندازید زندان و یادتان برود پروژه تان چی بود.</p>

<p> </p>

<p>سوم، روزنامه کیهان بارها رهبران مخالفان سیاسی را عامل وزارت اطلاعات خوانده است. این رهبران سیاسی جاسوسی چه کسی را می کنند که از خودشان مهم تر است؟ مثلا میرحسین موسوی و کروبی که در زندان هستند، جاسوسی چه کسی را می کنند؟ یا امیرارجمند که در بیرون ایران است، جاسوسی چه کسی را می کند؟ اصلا مگر می شود جاسوسان یک سازمان اطلاعاتی مهم تر از افرادی باشند که جاسوسی شان را می کنند. اصلا مگر مهم تر از این مخالفان کسی هست که شما اطلاعات او را نیاز داشته باشید؟</p>

<p> </p>

<p>چهارم، من از برادر حسین، خواهش می کنم تکلیف جاسوسان را روشن کند، چهار سال به مخالفان می گوید جاسوس شوروی، ده سال به آنها می گوید جاسوس آمریکا، پنج سال می گوید جاسوس اسرائیل، بعد به همان جاسوسان اسرائیل می گوید جاسوس انگلیس و آخرش هم به جاسوسانی که با مدرک و سند و دلیل که البته ما ندیدیم ولی حتما مدرک دارند که می گویند، می گوید این افراد جاسوس جمهوری اسلامی هستند. بالاخره مردم ایران و مخالفان حکومت جاسوس کی هستند؟ ممکن است برای جمهوری اسلامی مهم نباشد که جاسوس آمریکا و انگلیس بشوند جاسوس جمهوری اسلامی، ولی سازمان های اطلاعاتی جهان که به این سادگی جاسوس استخدام نمی کنند. برای آنها خیلی سخت است که جاسوس شان هر روز برای یک کشور کار کند.</p>

<p> </p>

<p>پنجم، حسین جان! ما که دست مان از دامن یا هر جای لباس وزیر اطلاعات کوتاه است، ولی به او بگو مرد حسابی! وقتی شما خودت اعلام می کنی که ما قصد داریم با انتشار اطلاعات دروغ مخالفان را به جان هم بیاندازیم، دیگر کسی حرف تو را باور نمی کنند. این چیزها محرمانه باید باشد، باید یک جوری عمل کرد که کسی متوجه نشود، نه این که یک دفعه مثل فهرست قبولشدگان کنکور اسامی کلیه کارکنان وزارت اطلاعات با اسم و رسم و عکس و محل کار و وظیفه سازمانی شان را در روزنامه چاپ کنند و بخواهند از این طریق مردم را گمراه کنند. در کا گ ب مامورانی بودند که کارشان متهم کردن مخالفان به ارتباط با حکومت شوروی بود. این افراد بعد از اینکه حکومت شوروی نابود شد، تازه شناخته شدند و معلوم شد که فلانی و فلانی عامل کل گ ب بودند، وزارت اطلاعات که نباید هر روز وقتی یک پروژه را شروع کرد، آن را در روزنامه اعلام کند. مثل این می ماند که سیا امروز در نیویورک تایمز اعلام کند ما هفته قبل دو جاسوس به اسم محمود فلانی فرزند فلانی و اصغر بهمانی فرزند بهمانی را در وزارت اطلاعات ایران استخدام کردیم. عکس شان را هم چاپ کند. خوب، فردا می روند آنها را می گیرند. این کارها را باید یواشکی کرد. برادر من! نفوذ در دل دشمن اطلاعات بکلی سری است و آدم آن را در روزنامه منتشر نمی کند.</p>

<p> </p>

<p>دور از جان شما حسین آقا، گلاب به رویتان، روم به دیوار، قدیمها، آدمهایی که نفوذ و ثروت و قدرت داشتند، برای اینکه آبروی رقبای محترم شان را چه در تجارت و چه در سیاست و چه در حوزه هنر ببرند، از یک سری جی جی خانوم های شهرستانی استفاده می کردند. این جی جی خانوم راه می افتاد وسط کوچه و محله و چادرش را می بست کمرش و جلوی آن مرد محترم را می گرفت و موهایش را می کشید و جیغ می زد که این آدم با من رابطه داشته، و به همین دلیل فاسد است.</p>

<p> </p>

<p>این خیلی تلخ است که حکومتی یا روزنامه ای یا شخصیتی چنان باشد که برای اینکه مردم را بی حیثیت کند، بگوید فلانی با من دوست بود. یعنی بدانید او هم مثل من آدمی عوضی است. حسین جان! شما یک مدت بازجو بودید، یک مدت روزنامه نگاری کردی، یک مدت مثل یک آدم حزبی قوی عمل کردی، درست است که حالا دیگر پیر شدی ولی برای شما خوب نیست نقش آن جی جی خانوم های شهرستانی را بازی کنی. دوبار می آیی وسط خیابان و آبروی دو نفر را می بری، دفعه سوم کسی اصلا به حرفت گوش نمی کند. شما دل به همان کار مطبوعاتی بده و زیاد در این برهه حساس زمانی خاکبازی نکن، اصلا برای آینده ات خوب نیست. بخصوص جلوی خانم بچه ها اصلا خوبیت ندارد که فکر کنند شوهرم یا بابام، آدمی است که به هر کسی بگوید رفیقم بود، انتظار داشته باشد همه آن رفیق را موجودی فاسد بدانند. از ما گفتن بود، می خواهی بشنو می خواهی نشنو</p>

<p>ابراهیم نبوی، بروکسل</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>از دفترچه خاطرات یک زندانی سیاسی به مرخصی آمده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/08/post_268.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8525</id>

    <published>2011-08-07T14:15:10Z</published>
    <updated>2011-08-08T08:55:06Z</updated>

    <summary>در کوچه خبری نبود. تا پشت در آپارتمان رفتم. زنگ در را زدم. صدای پسرم آمد که گفت کیه. گفتم بیا باز کن و همینکه در را باز کرد چشمهایم را بستم و محکم در آغوشش گرفتم. اشک از چشمهای بسته‌ام داشت می‌جوشید که احساس کردم پسرم خیلی عضلانی شده و ته ریش هم دارد. در همان حالی که داشتم در ذهنم حساب و کتاب می‌کردم...</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p><br />
ساعت 11 در تاکسی</p>

<p>بالاخره بعد از دو سال و سه ماه امروز صبح آمدم مرخصی. در این مدت اینقدر خانواده‌ام را کشاندند دم زندان و ناامید برگرداندنشان که خودم به زنم گفتم دیگر لازم نیست بیایند. موقع دستگیری یک قلم و دفترچه کوچک و سی و هفت هزار تومان پول توی جیبم بود که الان هفت هزار تومانش مانده. لابد در این مدت ارزش پول خیلی رفته بالا. با همان پول یک تاکسی گرفتم و از راننده تاکسی خواهش کردم اجازه بدهد با موبایلش یک زنگ بزنم خانه. قبول کرد. شماره را دادم که با موبالیش برایم بگیرد. همینکه دکمه تماس را زد یکهو از جایش پرید و گفت اینکه شماره فلانی است. اسم خودم را می‌گفت که در موبایلش خیره بود. تماس را قطع کرد و پرید به ماچ کردن من. داشتم زهره ترک می‌شدم که در آخرین لحظه از جلوی یک اتوبوس کنار کشید. عینک آفتابی‌اش را که برداشت دیدم محسن، گرافیست مجله‌ی خودمان است. این بابا از اول هم عادت نداشت خوب نگاه کند و معمولا بعد از نیم ساعتی خیره شدن به یک چیز می توانست تشخیص بدهد که داستان چیست بعد هم مدعی می‌شد طرح روی مجله پست مدرن است. می‌گفت بعد از تعطیلی آخرین مجله‌ای که در آن کار می‌کرده مسافرکش شده و دیگر با صاحبخانه‌اش دعوایش نمی‌شود. بعد در حالیکه از هیجان می‌لرزید تلفن زد به چند نفر از همکاران قدیم. هنوز دارد تماس می‌گیرد و چند لحظه دیگر می‌رسیم خانه. از این که زن و بچه‌هایم را تا چند دقیقه دیگر در آغوش می‌گیرم به شدت خوشحالم.</p>

<p><br />
ساعت 2 ظهر، خانه</p>

<p>در کوچه خبری نبود. تا پشت در آپارتمان رفتم. زنگ در را زدم. صدای پسرم آمد که گفت کیه. گفتم بیا باز کن و همینکه در را باز کرد چشمهایم را بستم و محکم در آغوشش گرفتم. اشک از چشمهای بسته‌ام داشت می‌جوشید که احساس کردم پسرم خیلی عضلانی شده و ته ریش هم دارد. در همان حالی که داشتم در ذهنم حساب و کتاب می‌کردم و می‌دیدم جور درنمی‌آید گوشهایم به کار افتادند و حس کردم در محشر کبری یا حمام زنانه هستم گویا. حالم گرفته شد و از ترس اینکه از خواب بیدار شوم نمی‌خواستم چشمهایم را باز کنم تا اینکه احساس کردم یک نفر دیگر بغلم کرد و بعد چنان فشاری به قفسه سینه و پشتم آمد که چشمهایم نه فقط باز شد که داشت از کاسه می‌زد بیرون. انتظار داشتم رسول خرکله را بالای سرم ببینم که باز شوخی‌اش گرفته و هیکل صد و بیست‌کیلویی‌اش را سر صبح انداخته رویم اما به جایش حاجی ولی‌بخش را دیدم که من را بغل کرده. </p>

<p>خانه خودمان بود و نمی دانم چطور اینهمه آدم در مدت به آن کوتاهی خبردار شده بود و بعد چطور در آنجا جا شده بودند.<br />
تا دو ساعت بعد به طور متوسط هر دقیقه 19 نفر بغل و ماچم کردند تا اینکه نوبت به دختر و پسرم رسید. آنهم خدا خیر بدهد نعمت آبدارچی روزنامه را که بالاخره عقلش کشید ماچ‌کنندگان را توی صف کند. </p>

<p><br />
ساعت 5، یک گوشه</p>

<p>لطف و محبت مردم واقعا آدم را شرمنده می‌کند. همینطور یک ریز آدم می‌آید و همه هم دوست دارند آدم را در آغوش بگیرند و ببوسند. اینقدر میهمان زیاد است که هنوز نتوانسته‌ام زنم را در آغوش بگیرم. یکی اینکه او خیلی خجالتی است و دیگر اینکه در هفت حمله‌ای که من به سمت او برده‌ام دو بارش زمین خورده‌ام، چهاربار افراد دیگری را بغل کرده‌ام و بار آخر سرم به لوستر خورد.<br />
 </p>

<p>ساعت 7 و سی دقیقه</p>

<p>قبلا شنیده بودم که می‌گفتند وقتی آدم به مرخص می‌رود زمان خیلی خیلی زود می‌گذرد ولی نمی‌دانم برای من اینطور نیست و هی کش می آید. پس این شب کی می‌رسد بلکه بتوانم یک دوشی بگیرم و به سایر امور برسم. اینقدر خانه شلوغ است و ماچ‌کننده زیاد که همین چارخط را فقط می‌توانم توی توالت توی دفترچه‌ام بنویسم. اهن بابا... اومدم</p>

<p><br />
ساعت 10</p>

<p>طرفی که غذاها را آورده بود تا من را شناخت سه چهارتا ماچ چرب و چیلی کرد و با موبایلش عکس دو نفره انداخت و بعد هم هی تعارف که شما قهرمانی و مهمان ما باش. خلاصه با کلی خواهش و تمنا پول سی و هفت پرس چلوکباب را گذاشتم توی جیبش. برای جور کردن پولش طفلک پسرم مجبور شد برود از خودپرداز هرچقدر که پول توی حسابش بود را بگیرد.</p>

<p><br />
ساعت 12، رختکن</p>

<p>بعد از شام خانه خلوت‌تر نشد که بماند شلوغ‌تر هم شد. با هر زحمتی که بود از لای جمعیت خودم را رساندم حمام که دست کم این کلکسیون تفی و عرقی که روی صورت و بدنم هست را بشویم. هنوز لخت لخت نشده بودم که یهو چیزی از گوشه حمام پرید رویم. اگر رمق داشتم حتما نعره می‌زدم که خوشبختانه نزدم. رامین معاون سابق سردبیرمان بود که اخیرا شده سردبیر یک روزنامه محافظه‌کار. می‌گفت از ظهر لای جمعیت آمده داخل و چون تحت نظر است خودش را توی حمام قایم کرده که دیدن من برایش دردسر نشود. بعد از چاق سلامتی و اندکی بحث درمورد مارکوزه و جنبش 1968 جوانان فرانسه که سخت مورد علاقه‌ی اوست گفتم اگر اجازه بدهد می‌خواهم دوش بگیرم. گفت اشکالی ندارد. گفتم پدرجان بیا برو بیرون. در حالیکه رنگش پریده بود گفت اگر الان برود بیرون حتما شناسایی می‌شود و می‌افتد توی دردسر. گفتم پس رویش را بکند آنطرف که من خودم را بشویم. گفت اینطوری لباسهایش خیس می‌شود و خیس بودن و آب‌بازی هم جدیدا به فهرست اقدام علیه امنیت ملی اضافه شده است. بناچار لباس‌هایش را درآوردم و با هم رفتیم حمام. پشتش را هم کیسه کشیدم. </p>

<p><br />
ساعت 2 نصفه شب، آشپزخانه</p>

<p>شهرستانی بودن این حسن را دارد که اقوام خون‌گرم آدم به محض شنیدن خبر مرخصی‌اش راه می افتند هزار کیلومتر راه می‌آیند و ساعت 1 شب می‌رسند خانه. تعجب می‌کنم چطور اینهمه آدم در یک مینی‌بوس جا شده بودند. به خصوص عمه مادر بزرگم، بی‌بی‌ بیگم خان که از روز عروسی احمدشاه هم خاطره دارد و سی و پنج سال بود که ندیده بودمش. از این بشر فقط یک نفر بیشتر عمر دارد و آن خاله ماه‌جبین است که رسما خاله یکی از پدر بزرگ‌ها یا مادربزرگ‌های هر آدمی در ولایت‌مان می‌شود و می گویند یک روزی نوکر والی ناصرالدین‌شاه می‌خواسته بگیردش اما درست روز خنچه خبر رسیده که شاه را کشته‌اند و طرف می‌گوید دیگر وصلت شگون ندارد. خاله ماه‌جبین ماشالله با آن سنش نه فقط این همه راه را آمده بود که اصرار داشت از لب‌های من هم ببوسد. آن هم چه بوسه‌ی طولانی و آبداری! وقتی سر آخر مجبور شدند بغلش کنند و دورش کنند تا نوبت به دیگران هم برسد با دهان بی دندانش داد می‌زد «ددم دنید... ئی ددن ادرادود دردلای حتین را بودیده» که به گمانم یعنی "ولم کنید این دهن حجر الاسود کربلای حسین را بوسیده."</p>

<p>برای خواب مجبور شدیدم زنانه مردانه کنیم. در اتاق مردانه یدالله، پسرعموی پدرم چنان تنوره‌هایی می‌کشد که خرناسه‌های آن ده دوازده نفر دیگر در مقابلش مثل فلوت است در مقابل نقاره. رفتم حمام بخوابم دیدم رامین خونالود کنار یک موجود ریشوی شاخدار پشمالو خوابیده و دارد در خواب ناله می‌کند. یادم آمد چون توی آپارتمان جا نداشتیم قرار شد بُزی را که اقوام آورده‌اند ببندیم توی حمام. دلم نیامد بیدارشان کنم. توی آشپزخانه چمباتبه زده‌ام و فکر نقشه‌هایی که در زندان برای چنین روزهایی کشیده بودم از ذهنم بیرون نمی‌رود. باید کاری کرد.</p>

<p><br />
ساعت 10 و بیست دقیقه روز دوم</p>

<p>همینطور هی آدم می‌آید به دیدن من. گویا موضوع تازه رسانه‌ای شده و از این به بعد دیدارکننده‌ها بغیر از دوست و آشنا و اقوام سایرین هم هستند. خدا پدر حاج حسین، دایی پدرم را بیامرزد که دید اوضاع اینطوری است به هر زحمتی که بود اقوام را سوار می‌نی‌بوس کرد و برد شهر را نشانشان بدهد. خاله ماه‌جبین قبلش حاج حسین را قسم داد که یکوقت آن طرفهایی که قشون روس اردو زده نبردشان. همه رفتند بجز معصومه دیو که شده آینه دق من و از لای جمعیت هی به من نگاه می‌کند و عین دخترهای مثلا خجالتی می‌خندد. دیشب نصفه‌های شب گفتم بروم لااقل دستی به سروگوش زنم بکشم. کورمال کورمال رفتم و پیدایش کردم و دستی به سر و گردنش کشیدم بعد هم از ترس اینکه کسی بیدار شود زود برگشتم به آشپزخانه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم دیشب دیدم زیاد به دستم آشنا نیست ها... </p>

<p>نکند اشتباهی...؟! خدا تو خودت شاهدی همان چهل سال پیش که من جوان شانزده هفده ساله‌ی عذبی بودم، یک بار که با این موجود که آن زمان دوبرابر سن من را داشت سر چشمه تنها شدم چنان از هیبت این آفریده‌ات ترسیدم که تا یک ماه مثل این بود که روزی نیم من کافور خورده باشم. خدایا توبه! </p>

<p><br />
ساعت 12، روی کاناپه</p>

<p>دخترم تلفن زد. گفت چون هیچ شانسی نداشته که من را ببیند و ضمنا هی با برادرش می‌رفته‌اند زیر دست و پای مردم، دو نفری رفته‌اند خانه‌ی دایی‌اش. من... لپو ول کن آقاجان بذار لااقل دو کلام خاطرات... نکش... </p>

<p><br />
ساعت 2و ربع، در دستشویی</p>

<p>رامین را با برانکارد بردند. طفلک یهو دیده یکی با کارد آمده توی حمام لابد فکر کرده حکمش آمده و می‌خواهند همانجا کار را تمام کنند. طفلک سلاخه خودش هم ناراحت بود. می‌گفت رامین اولش خودش را نگه داشته و همانطور که داشته می‌لرزیده با رنگ پریده پرسیده شما کی هستید؟ همینکه طرف گفته میثم، رامین جیغی کشیده و بیهوش شده. حالا هزار بار بگو که بازجوها و اطلاعاتی‌ها دیگر میثم و عمار و یاسر نیستند و ساسان و درسا و نیلوفر آندرلاین 2001 و اینها شده‌اند. ما توی زندان اینها را فهمیدیم اینها هنوز نفهمیده‌اند.</p>

<p><br />
ساعت 5</p>

<p>بزه را کشتیم قورمه‌اش کردیم و دادیم اقوام نوش جان کردند و رفتند. البته معصومه دیو نمی‌رفت و مجبور شدند سه نفری خِرکشش کنند. همان وقت بود که گریه کننان نعره زد «قربون ئو دستای قلمیت گردم مو هی که ئو طور مهروونی هو» که خوشبختانه جماعت فکر کردند دارد قربان قلم من می‌شود. شکر خدا آن لحظه زنم خانه نبود و رفته بود برای یازدمین بار چای و نوشابه و دستمال‌کاغذی و میوه بخرد. چند دقیقه بعد دخترم زنگ زد و درحالیکه خنده‌اش بند نمی آمد گفت که فیلم من و معصومه از هشت جهت فیلمبرداری شده و روی اینترنت گذاشته شده. تازه متوجه شده‌ام که نصفی از آدمهایی که اینجا می‌آیند یک موبایل دستشان است و دارند از همه چیز فیلمبرداری می‌کنند. ازم قول گرفت به ازای اینکه این را نشان مادرش ندهد وقتی آزاد شدم برایش یک لپ‌تاپ بخرم. بعد کمی مکث کرد و گفت البته اگر تا آن موقع لپ تاپ منقرض نشده بود.</p>

<p><br />
ساعت یک ربع به نه شب، تاکسی</p>

<p>زنم تا ساعت 7 برنگشت خانه. در این مدت یک عده از دانشجوها ریخته بودند خانه و هی از من در مورد آزادی و دموکراسی و مقاومت و اینها سوال می‌پرسیدند و البته اصرار هم داشتند که من بگویم با خیابان رفتن مردم و حرکت‌های رادیکال مخالفم.عکس و فیلم می‌گرفتند. بعد یکی‌شان ازم پرسید سخت‌ترین لحظه در این دو سال و سه ماه برایم چه لحظه ای بوده. مردد بود که بهشان بگویم "الان" یا نه که تلفن زنگ زد. خواهر زنم بود که بعد از کلی دلداری و "نگران نشوید یک وقت" بهم خبر داد که زنم در بین راه سوپر مارکت تا خانه از شدت خستگی و کم‌خوابی از حال رفته و چون پول کافی نداشته که برود درمانگاهی جایی، با تاکسی خودش را رسانده خانه خواهرش. خبر را به دانشجوها دادم و گفتم دارم می‌روم دنبال همسرم. گفتند پس ما می‌نشینیم تا شما برگردید! </p>

<p><br />
ساعت 11 شب، دوباره تاکسی</p>

<p>خواهرزنم خیلی آدم فهمیده‌ای است. وقتی رسیدم آنجا بعد کمی چاق‌سلامتی گفت که لابد من و خواهرش حرفهای زیادی داریم که دوست داریم تنهایی با هم بزنیم. رنگ و روی زنم پریده بود اما مشخص بود که آنقدر رمق برایش مانده که من حرفهایی که دو سال و سه ماه و دو روز و یازده ساعت در خودم ذخیره کرده بودم را باهاش بزنم! خواهرزنم و باجناغم و بچه‌هایش را تا دم در مشایعات کردم و داشتم برای حرف زدن عین پلنگی شتاب داشتم که زنگ زدند. برگشتم در را باز کردم ببینم چی را جا گذاشته اند که یهو بیست سی تا آدم ریختند تو. اولش گیج شدم و فکر کردم از شدت فشار عصبی و سایر فشارات قاطی کرده‌ام، بعد که دیدم همگی امضا می‌خواهند فکر کرده‌ام لابد آنها اشتباهی گرفته‌اند، بعد معلوم شد یکی از بچه‌های محل دیده که من آمده‌ام اینجا و دوستانش را توی اینترنت خبر کرده که بیایند به دیدن من. وقتی دیدم نمی‌روند و تازه هی دارند تماس می‌گیرند که دوستانشان هم بیایند تا "یه آدم مشهور خیلی باحالی که پارازیت هم نشونش داده" عکس بگیرند و "توی فیس‌بوکشان بگذارند" در جواب یکی که پرسید حالا می‌خواهید چکار کنید گفتم دوست دارم حرفهایی که در این مدت توی خودم ذخیره کرده بودم را با تک‌تک شماها بزنم! خیلی خوشحال شدند و آنقدر نشستند تا باجناغم اینها برگشتند.</p>

<p><br />
ساعت 10 صبح، سرانجام در اتاق خواب</p>

<p>دیشب تنهایی برگشتم خانه. ساعت حدود 12 بود که اعضای سندیکای رانندگان اتوبوس آمدند به دیدارم. خیلی آدم‌های نازنین و کت و کلفتی بودند. طفلی‌ها خیلی‌هایشان مستقیما از سر کار و با همان اتوبوس‌هایشان آمده بودند به دیدن من. شام هم خودشان گرفتند بامعرفت‌ها. تا ساعت دو سه نشستند. بعد خواستند بروند چون بیشترشان ساعت 5 صبح باید می‌رفتند سر خط. دیدیم نمی‌صرفد با اصرار نگهشان داشتم. قرار شد یکی‌شان که صبح می‌رفت طرف اوین من را هم سر راه بگذارد زندان. با اینکه چند ساعت زودتر از پایان مرخصی‌ام می‌رسیدم اما لااقل می‌توانستم چند ساعتی بخوابم. صبح داشتم آماده می‌شدم برگردم که زنگ زدند گفتند مرخصی‌ات تمدید شده. نعره‌کشان خودم را از پنجره پرت کردم بیرون اما بجای آسفالت خیابان افتادم روی سقف یکی از اتوبوس‌ها.</p>

<p>جاییم نشکست اما کوفتگی شدید پیدا کردم. من را آوردند توی اتاق خواب. بلافاصله شبکه‌های ماهواره‌ای از اقدام به خودکشی من خبر دادند. دادستان تهران نیم ساعت پیش اعلام کرد که به خاطر اقدام به خودکشی ناموفق دروغین و خوراک ساختن برای بیگانگان برایم کیفرخواست جداگانه دارد می‌نویسد. راننده‌ها بقدری از آن کار من متاثر شده‌اند که همقسم شده‌اند صبح تا شب پنج نفرشان به نوبت پیش من باشند، با من بخوابند و اتوبوس‌هایشان را از زیر پنجره تکان ندهند. </p>

<p></p>

<p><br />
<div style="text-align: center;">-----------------------------------------------------</div><br />
<small><em><br />
متن از محمود فرجامی، تقدیم به احمد زیدآبادی<br />
تصویر از مانا نیستانی/ رادیو زمانه<br />
هرگونه شباهت اسمی اتفاقی است شباهت فعلی نه</em></small></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>لایحه الحاقی برای مجازات خزبازی و شوشول‌شوری و آب‌بازی و خوش‌خوشانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/08/post_266.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8518</id>

    <published>2011-08-03T07:57:31Z</published>
    <updated>2011-08-03T08:03:30Z</updated>

    <summary>تبصره 6: شوشول شوری جرمی است که بصورت مشهود و مخفیانه در اماکنی همچون دستشویی با و یا بدون کمک صورت می پذیرد . مرتکب ضمن محرومیت از حق پخش تلویزیونی به مجازات های بازدارنده ای از قبیل 6 ماه تا  2 سال محرومیت از دیدن یا دست زدن به شوشول  و یا الزام به شستن شوشول در حضور چهار شاهد آگاه محکوم می گردد.</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="مهمان سایت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<blockquote>مقدمه :
با توجه به پویایی قوانین کشور و نیاز به حرکت بر اساس مقتضیات زمان و پیرو مشاهده موارد متنابهی از ارتکاب بی شرمانه جرائمی جدید این ماده واحده در قالب یک ماده وهفت تبصره جهت تصویب با قید دو فوریت تقدیم می‌گردد.</blockquote>

<p><br />
<strong>لایحه الحاق ماده واحده و هفت تبصره جدید به قانون مجازات کشوری</strong></p>

<p>تبصره 1: مجازات های مصرح برای جرائم جدید همانند مجازات های تامینی و تربیتی مذکور در قانون مجازات کشوری در پنج دسته : حد ، قصاص ، دیه ، تعزیر ، مجازات های بازدارنده قرار می گیرند.جرائم جدید در این ماده واحده شامل : آب بازی ، خز بازی ، نامه نگاری  ، تجاوز نمایی ، شوشول شوری و خوش خوشانی می باشند</p>

<p>تبصره 2: آب بازی جرمی است که بصورت مشهود و گروهی در ملاءعام ارتکاب می گردد. قاضی در برخورد با مجرمین به منظور عدم امکان امحاء آثار جرم ( خشک نشدن) مرتکبین را فی الفور برای حداکثر مدت مصرح در قانون بازداشت موقت می نماید. مجرمین برای ارتکاب این جرم به تعزیر از 2 ماه تا 2 سال و شلاق از 41 تا 49 ضربه محکوم می شوند.</p>

<p>تبصره 3: خزبازی جرمی است که بصورت مشهود و در ملاءعام رخ می دهد و مرتکبین می توانند  به صورت فردی یا گروهی به آن ارتکاب ورزند. مجازات مشخص شده برای این جرم قصاص به مثل است یعنی مجرم تا آخر عمر مکلف به استمرار وضعیت خز خود خواهد بود.</p>

<p>تبصره4: نامه نگاری جرمی است انفرادی و در ابتدا مخفیانه و سپس مشهود که طی آن ،مرتکب  نامه ای را برای تظلم خواهی به مسئولی می نگارد و منتشر می کند .به همین علت به قصاص فی حبسه محکوم می گردد. بر این اساس مجرم نامه ای دستوری از مسئول مربوطه  به قاضی دریافت می دارد که بر طبق آن ضمن ابراز همدردی با ظلم های روا شده ،به حبس طویل المدت محکوم شده است.</p>

<p>تبصره 5: تجاوز نمایی جرمی است که بر اساس آن فرد مرتکب  که قبلا توسط فرد یا افرادی مورد تجاوز قرار گرفته است، ضمن جمع آوری ادله و شواهد قانونی به مراجع قضایی مراجعه و اعلام شکایت علیه متجاوز یا متجاوزین می نماید. فرد مجرم بر اساس این قانون به حبس بازدارنده و چند ده ضربه  شلاق محکوم می گردد تا دیگر اقدام به اعلان تجاوزهای انجام شده علیه خود ننماید.</p>

<p>تبصره 6: شوشول شوری جرمی است که بصورت مشهود و مخفیانه در اماکنی همچون دستشویی با و یا بدون کمک صورت می پذیرد . مرتکب ضمن محرومیت از حق پخش تلویزیونی به مجازات های بازدارنده ای از قبیل 6 ماه تا  2 سال محرومیت از دیدن یا دست زدن به شوشول  و یا الزام به شستن شوشول در حضور چهار شاهد آگاه محکوم می گردد.</p>

<p>تبصره 7: خوش خوشانی جرمی است که فرد به هر علتی و در هر مکان و زمانی  به او احساس شادی و شعف دست دهد . با توجه به عصاره تمام مسائل توضیح المسائل که می فرماید: کلا اگر طوری بشود که انسان خوشش بیاد حرام می باشد، هر گونه ایجاد حالات خوشی و خوشحالی برای عموم مردم به منزله ارتکاب جرم است و قاضی موظف است مرتکب را به اجرای حد برای  سرمستی و تعزیر برای شادمانی شامل شلاق ، حبس ، تبعید بنابه صلاحدید خود محکوم نماید.</p>

<p>-------------<br />
<strong><a href="http://tabibestan.wordpress.com">از: علی انجیدنی</a></strong></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>چگونه کتاب پرفروش بنویسیم؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/07/post_265.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8501</id>

    <published>2011-07-23T15:21:08Z</published>
    <updated>2011-07-23T15:27:18Z</updated>

    <summary>آمریکا: نویسنده یک رمان تخیلی می نویسد که در آن معلوم می شود تمام ماجرای مسیح و مریم دروغ است و کلیسا قرنها به مردم دروغ گفته، مدیر موزه لوور کشته می شود و پلیس فرانسه یک استاد دانشگاه آمریکایی را تعقیب می کند. این کتاب فورا پرفروش می شود. همه مطبوعات درباره آن مقاله می نویسند. باز پرفروش تر...</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="ابراهیم نبوی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p>آمریکا: نویسنده یک رمان تخیلی می نویسد که در آن معلوم می شود تمام ماجرای مسیح و مریم دروغ است و کلیسا قرنها به مردم دروغ گفته، مدیر موزه لوور کشته می شود و پلیس فرانسه یک استاد دانشگاه آمریکایی را تعقیب می کند. این کتاب فورا پرفروش می شود. همه مطبوعات درباره آن مقاله می نویسند. باز پرفروش تر می شود. از روی کتاب فیلم می سازند. باز هم پرفروش تر می شود. صدها وب سایت اینترنتی در مورد آن بحث می کنند، باز هم پرفروش تر می شود. اسباب بازی هایی در مورد کتاب می سازند که بازهم پرفروش می شود. واتیکان علیه کتاب موضع می گیرد، باز هم پرفروش می شود. نویسنده ده کتاب دیگر می نویسد که همه آنها پرفروش می شود. نویسنده کم کم یادداشت های دوره جوانی اش را هم چاپ می کند، آنها هم پرفروش می شود. کتاب به همه زبانهای جهان ترجمه می شود و بازهم پرفروش می شود.  </p>

<p> </p>

<p>انگلیس: نویسنده یک رمان تخیلی درباره یک مدرسه جادوگری می نویسد. چاپ اول کتاب سه سال طول می کشد تا به فروش برود. چاپ دوم کتاب یک روزه به فروش می رود. امتیاز فیلم کتاب را آمریکایی ها می خرند. هری پاتر تبدیل به مهم ترین شخصیت جهان می شود. نویسنده هفت جلد دیگر در ادامه آن داستان می نویسد. همه پرفروش می شوند. مردم جهان شبها خواب می بینند با جاروی پرنده پرواز می کنند و صبح کتاب به فروش بیشتر می رسد. کتاب به هفتاد زبان زنده و 130 زبان مرده چاپ می شود و پرفروش ترین کتاب جهان می شود. نویسنده هر جا می رود، همه برایش جیغ می کشند و از او امضا می گیرند. فروش کتاب او روی اقتصاد کشور تاثیر می گذارد. زندگینامه او در همه جا منتشر می شود و عکس های بازیگران فیلم کتابش همه جا پشت جلد مجلات منتشر می شود. مراسم عروسی بازیگر فیلم کتاب توسط تلویزیون بطور مستقیم پخش می شود و کتاب بازهم پرفروش می شود.</p>

<p> </p>

<p>فرانسه: نویسنده فرانسوی که متولد سایگون است، کتابی می نویسد. کتابش پرفروش می شود. رقبای او یک نویسنده فرانسوی متولد مراکش، یک نویسنده فرانسوی متولد مجارستان و یک نویسنده فرانسوی متولد مادرید است. کتاب جایزه گنکوور می گیرد و موفق می شود بارها به چاپ برسد. همه نشریات فرهنگی فرانسه و شبکه های تلویزیونی با او مصاحبه می کنند. یک کارگردان فرانسوی متولد افغانستان از روی کتاب او فیلمی تهیه می کند که یک فرانسوی متولد آلمان روی آن سرمایه گذاری کرده است. ترانه های فیلم را یک خواننده فرانسوی متولد ارمنستان می خواند. نویسنده مذکور هفت کتاب دیگر می نویسد که همه پرفروش می شوند، اما فروش شان به یک دهم پرفروش ترین کتاب آمریکایی که در فرانسه چاپ شده نمی رسد.</p>

<p> </p>

<p>برزیل: نویسنده برزیلی، مثلا پائولو کوئیلو، داستانی عرفانی در کشوری که مهم ترین واقعه سالانه اش جشنواره رقص سائوپولوست، می نویسد که بسرعت پرفروش می شود. کتاب او جوایز مختلفی می گیرد و پرفروش تر می شود. او دهها کتاب دیگر با همین فضا می نویسد و به پنجاه زبان آثارش ترجمه می شود و تمام مردم دنیا کتابهایش را می خوانند. فروش کتابش در جهان به 65 میلیون نسخه می رسد. در برزیل همه به او احترام می گذارند و در همه جهان درباره آثار او مقاله می نویسند. از روی کتاب هایش چند فیلم ساخته می شود ولی فروش کتابهایش بیشتر از فیلم است.</p>

<p> </p>

<p>سوریه: برای انتشار یک کتاب موفق و پرفروش در سوریه حتما باید بیرون آن کشور زندگی کنید، یک مجموعه شعر عاشقانه منتشر می کنید که ضمنا طرفدار مقاومت علیه اسرائیل هم هست. در هنگامی که شما در فرانسه زندگی می کنید، کتاب تان در دمشق پرفروش می شود. چند خواننده مهم عرب اشعار شما را در ترانه های شان می خوانند. مردم سوریه آثار شما را دوست دارند و با شنیدن اشعار شما گریه می کنند و یاد معشوقه شان می افتند و ضمنا اسرائیل را هم نفرین می کنند. شما هر چند ماه یکبار با بهترین نویسندگان سوریه که یکی در فیلادلفیا، یکی در بروکسل و دیگری در لندن است، رابطه دارید. کتابهای شما در بیروت بارها چاپ می شود، در مصر از ترانه های شما برای فیلم های شان استفاده می کنند و در عراق اسم شما را روی یک خیابان می گذارند.</p>

<p> </p>

<p>ایتالیا: سه راه برای پرفروش شدن کتاب در ایتالیا وجود دارد، اول اینکه تمام جوک های مربوط به فرانچسکوتوتی را جمع کنید و با آن کتابی بنویسید. دوم اینکه کتاب پاپ بندیکت شانزدهم را منتشر کنید، معمولا خیلی فرق نمی کند. مردم ایتالیا به همان دلیل کتاب اول را دوست دارند که کتاب دوم را.</p>

<p> </p>

<p>چین: برای اینکه پرفروش ترین کتاب را در چین بنویسید، نباید کار خیلی مهمی بکنید. یک رمان درباره جزئیات زندگی اشرافی دودمان های قدیمی چین می نویسید. برای پرفروش شدن در چین سعی کنید از صد سال قبل به امروز نزدیک تر نشوید، در این حالت فروش کتاب تان به 100 میلیون نسخه می رسد. نه لازم است فیلمی از روی آن ساخته شود، نه اینکه به همه زبانهای زنده و مرده جهان ترجمه شود. همین که دولت چین به شما اجازه بدهد، کتاب شما پرفروش خواهد شد.</p>

<p> </p>

<p>افغانستان: شما یک کتاب داستان می نویسید. این کتاب برای چاپ به پاکستان می رود. بعد از چاپ کتاب را در دست تان می گیرید و به دوستان تان می دهید، اما آنها کتاب را از شما نمی گیرند. چون کسی در افغانستان کتاب نمی خواند، و این بزرگترین شانس شماست. فکر می کنید چرا طالبان تا به حال شما را نکشته است؟</p>

<p> </p>

<p>بلژیک: پرفروش ترین نویسنده بلژیک، سالی یک کتاب می نویسد، و آن را در یک روز مشخص منتشر می کند. کتاب او به زبانهای مختلف ترجمه می شود. بارها چاپ می شود و او برای امضای کتاب در فروشگاههای مختلف حاضر می شود. او اتفاقاتی را که برایش رخ می دهد می نویسد، همان اتفاقاتی که اگر به عنوان یک نویسنده ایرانی بنویسد او را اعدام می کنند، ولی او با این کتابها به عنوان یک بلژیکی یکی از پرفروش ترین نویسندگان فرانسه است که در ژاپن به دنیا آمده است. او برای اینکه کتاب پرفروش بنویسد، کار خاصی نمی کند، فقط اتفاقاتی را که برایش می افتد می نویسد.</p>

<p> </p>

<p>ایران: برای اینکه در ایران کتاب پرفروش بنویسید دو راه وجود دارد، یا یک کتاب پرفروش می نویسید و به دلیل اقدام علیه امنیت ملی به زندان می روید. یا به عنوان اقدام علیه امنیت ملی زندان می روید و کتاب تان پرفروش می شود. در هر حال بعد از مدتی یا دیگر کتاب نمی نویسید و در خانه می مانید، یا به خارج از ایران می روید و در آنجا کتابهایی می نویسید که دیگر نمی توانید آنها را در ایران به فروش برسانید. برای معروفیت در سطح جهانی هم دو راه وجود دارد، یا کتاب تان در ایران پرفروش می شود که در آن صورت ممنوع الخروج می شوید و نمی توانید در سطح جهانی مطرح باشید، یا کتاب تان در سطح جهانی پرفروش می شود که دیگر نمی توانید به ایران برگردید. دو راه برای اینکه درآمد زیادی به عنوان نویسنده پیدا کنید، وجود دارد، یکی اینکه در حمایت از حکومت و دولت کتاب شعر یا داستان یا یک کتاب سیاسی بنویسید، در این صورت دولت به شما به اندازه فروش صدهزار نسخه از آن کتاب پول می دهد و هر ماه شما را به یک سفر می فرستد و در دویست موسسه دولتی مشاور می شوید و هی پول می گیرید، ولی هیچ کس آن کتاب را نمی خرد و نمی خواند، فقط مردم به شما بدجور نگاه می کنند. یا اینکه یک کتاب علیه حکومت می نویسید که بعد از فروش صد نسخه آن کتاب جمع آوری شده و از بین می رود، اما شما دهها جایزه جهانی می گیرید که به اندازه فروش صدهزار نسخه از کتاب است.  </p>

<p><br />
----------------<br />
به نقل از روزآنلاین</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>گفتگو با مسعود بهنود: مبدع این سبک خود این منم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2011/06/post_264.php" />
    <id>tag:www.itanz.net,2011://10.8458</id>

    <published>2011-06-10T15:24:43Z</published>
    <updated>2011-06-10T15:57:58Z</updated>

    <summary>مجموعه گفتگوهایی با شخصیت‌های مهم سیاسی، فرهنگی، هنری، علمی، ورزشی، ارزشی، دینی و غیره از این پس در این سایت منتشر خواهد شد. نخستین گفتگو با آقای مسعود بهنود روزنامه‌نگار، نویسنده، فیلمساز، تحلیلگر و ادیب معاصر در لندن است که توسط من، محمود فرجامی با ایشان صورت گرفته است.</summary>
    <author>
        <name>محمود</name>
        <uri>http://www.debsh.com</uri>
    </author>
    
        <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
        <![CDATA[<p><br />
<blockquote>مجموعه گفتگوهایی با شخصیت‌های مهم سیاسی، فرهنگی، هنری، علمی، ورزشی، ارزشی، دینی و غیره از این پس در این سایت منتشر خواهد شد. نخستین گفتگو با آقای مسعود بهنود روزنامه‌نگار، نویسنده، فیلمساز، تحلیلگر و ادیب معاصر در لندن است که توسط من، محمود فرجامی با ایشان صورت گرفته است.</blockquote></p>

<p></p>

<p><br />
<strong>جناب آقای بهنود متشکرم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید.</strong></p>

<p>من هم سپاسگزارم از این گفتگو که گفتگو سرآغاز هر صلحی‌ست و هر صلحی دستمایه‌ی هر تغییری و هر تغییری اصلاحگر است آنچنان که خاتمی خواست و امیرکبیر وقتی در فین کاشان رگش گشوده شد دید.</p>

<p><br />
<strong>آقای بهنود، شما سبک خاصی برای نوشتن دارید. به نظر می‌آید شعر می‌گوید...</strong></p>

<p>تا پیشتر نرفته‌ایم این خود بگویم که ادب و ادبیات، چراغ ژورنال و ژورنالیسم است و ژورنالیسم -یا آنطور که ترجمه شده: روزنامه‌نگاری- خود انواعش گون‌به‌گون است. به مثل سایبر ژورنالیسم یا فتوژورنالیسم که خوب به خاطر دارم آن روزی که داریوش همایون وقتی که خودکار بیک آبی سوراخ نشان را در دست چپش گرفته بود و من جوانی بیش نبودم گفت خاطرت باشد که ژورنالیسم مهم است و من به مبل یشمی ایتالیایی کرگدن نشانش نگاه می‌کردم و این از خاطرم گذشت که انقلاب چه نزدیک است وقتی ژورنالیست بر شاخ کرگدن نشسته باشد. آری و از میان اینان، یعنی امثال سایبر ژورنالیسم و فتوژورنالیسم یکی هم هست به اسم شاعر-ژورنالیسم که خود این من مبدع آن هستم.</p>

<p><strong><br />
آقای نوری‌زاده هم البته یکی از پیش کسوتان شعرگویی در قالب گزارش و تحلیل، یا به قول شما شاعر-ژورنالیسم هستند. اتفاقا چند سال پیش، اگر اشتباه نکنم در سایت گویا نیوز مطلبی نوشتید و از ایشان به عنوان بهترین روزنامه نگار یاد کردید.</strong></p>

<p>به خاطر دارم خوب که دوازده آبان ماهی بود به سال 56 یا 55 که جوانی را دیدم به سن و سال خود در پامنار تهران که محله‌ای سخت قدیمی و مانده است از آن روزگاران که من زاده شدم و هر که آمد، از آقامحمدخان تا قائم مقام فراهانی و مستوفی‌الممالک و قوام -آن هنگام که ناخن چپش جراحت داشت از جویدن بسیار آن زمان که کودکان تهران ترانه‌ها برایش درست کرده بودند و بی‌پروا برای او و پدرش که تاجر قند بود می‌خواندند. قند را انگلیسی‌ها را وارد کردند به ایران به رقابت با روس‌ها که سماور را به ایران آوردند و چه زود به خانه راه پیدا گرد و چنان شد که تو خود گویی هزاران سال خانه زاد ایرانیان بوده است. پدر که به خانه می‌آمد مادربزرگ که خانم جان خطابش می‌کردیم به آنی زغال در آن می‌انداخت و چای دم می‌کرد که این رسمی شده بود به روزگاران...</p>

<p><br />
<strong>شما حافظه‌ای قوی دارید و عمق اطلاعات تاریخی شما درباره‌ی همه چیز و همه کس تحسین برانگیز است اما عده‌ای انتقاد می‌کنند که با گریزهای پی در پی به مسائل تاریخی مسائل را آنطور که خودتان دوست دارید...</strong></p>

<p>این که شما می گویید یادم آورد ماجرای امیرانی مدیر مجله‌ی خواندنی‌ها را که از روزنامه فروشی شروع کرد و به سالیان اندری چنان شد که هر سیاستمداری چشم به قلم او دوخته بود تا آینده را ببیند و چنان بزرگ شد که وقتی جشن عروسی برای پسرش گرفت از وزیر و وکیل و دولتمرد و دولتزن و دولتدخت و رئیس و معاون کس نبود مگر اینکه سوار بر بنزی یا کادیلاکی یا بیوکی یا بی او و ای آمده باشد یا نیامده باشد. الا هویدا که جز سوار پیکان نمی‌شد همانطور که جز پیپ بر لب و جز عصا بر کف و جز گل بر جیب نمی نهاد. عجب آنکه تا انقلاب به سر رسید اول کسان که گلوله سینه شان را شکافت امیرانی و هویدا بودند...</p>

<p><br />
<strong>آقای بهنود با پیدایش جنبش سبز شما یکی از کسانی بوده‌اید که همواره هرگونه خشونت را از طرف معترضان و طرفداران این جنبش محکوم کرده‌اید. به نظر شما تفاوت بین دفاع مشروع و خشونت چیست؟</strong></p>

<p>تا این سخن آغاز نکرده‌ام این بگویم که گاندی آن عصر گرم و شرجی اواخر ماه می یکی از روزهای دهه 40 میلادی، وقتی که با جواهر لعل نهروی مسلمان تک و تنها در اتاقک محقر مهاتما نشسته بودند؛ بعد آنکه سه مرتبه پیمان گرفت از او که مباد حرف جایی درز کند فاش گفت راز پیروزی قریب‌الوقوع خویش را و آن مگر نبود جز عدم خشونت که به لهجه گجراتی‌اش گفت اهیمسا-نهی. و نلسون ماندلا از همین راه به پیروزی رسید و مالکوم ایکس همین روش را برگزید و شوروی به همین روش فروپاشید و قصه صربستان به همین انجامید و بهار عرب جز به این راه نیست.</p>

<p><br />
<strong>اما دست کم در مصر و تونس و بحرین و لیبی و سوریه که به نظر نمی‌رسد اینطور باشد.</strong></p>

<p>جمال عبداناصر، غروب آن روز گرم و شرجی نیل که ام کلثوم آن را لیله الرغائب وصف کرده بود و ام ام کلثوم به آن ماءالاکبر می‌گفت، همان وقتی که کرجی بانهای مقیصره و مستخرره آوازهای یا حبیبی می‌خواندند...</p>

<p><strong><br />
بگذریم. به نظر شما جنبش سبز چگونه به پیروزی می‌رسد؟</strong></p>

<p>تا خود این باشد که پیروزی را چه معنا کنیم. اگر این باشد که عدم خشونت باشد سبزها پیروزند با این حجم انبوه کتک و شکنجه و حبس و اعدام و هتک حرمتی که علیه خود به حکومت تحمیل می‌کنند. هیچ چیز رایگان نیست و سرانجام روزی در بساط حکومت پولی برای مهیاکردن اسباب داغ و درفش نخواهد ماند. خود این نهایت دو سه قرنی بیش طول نخواهد کشید.</p>

<p><strong><br />
و آخرین سوال: انتخابات پیش رو را چگونه می‌بینید؟<br />
</strong><br />
حکومت هر آنچه نامش مداراست در حال نشان دادن است. از یک سو، نقل به مضمون کنم که گفته است "هر آنکس که با دشمن نیست و معاند نیست و ابزار دشمن نیست و اعتراضی ندارد، شایسته اعدام نیست و شاید حق حیات داشته باشد" و این معنایش چیست جز چراغ سبز نشان دادن به معترضان و مدارا و دلجویی شگفت انگیز؟ و کاریکاتور کیهان را ببینید که در گوشه‌ی چپ صحنه به دار آویختن سران فتنه توسط آقای رئیس‌جمهور، مرغی کشیده تخمی، و کیست که نداند تخم مرغ از فرج می‌آید و نشانه‌ی گشایش، و این همه یعنی فرمانی رسیده برای مدارا و مسامحه و احترام و گفتگو و آزادی. از آن سوی دیگر اکثریت مردم همچنان مجازند که از خانه بیرون و پای صندوق‌ها روند و از روی دیوار، یعنی لیست تایید صلاحیت شده های شورای نگهبان، چند نفری را برگزینند و با خط خوش بنویسند و در صندوق اندازند و ای بسا که سالم به خانه بازگردند. پس مردم هم چنین خواهند کرد چون صلح‌جویند و عاقل و همچون بقیه‌ی مردمان دنیایند و گوگوش و مهران مدیری و مرا و تو را و همگان را دوست دارند.</p>

<p><br />
<strong>آقای بهنود خیلی وقتمان تنگ است لطفا در یک دقیقه...</strong></p>

<p>حرفِ تنگی شد یاد توپ مروارید افتادم که شاه عباس به جنگی از پرتغالی‌ها گرفته بود و بعدها به تهران اندر شد و خود چنان ماند که صادق هدایت بعدها از آن داستانی ساخت. در سالهای مشروطه که این یادگار در تهران مانده بود محض تماشا، اگر از چرخ سوی چپ ارابه‌ی آن خطی مماس می‌شد به موازات درخت چناری که راست میدان بود دکان پینه‌دوزی دیده می‌شد به اسم مشهدی اکبر که به مداراو سلامت معروف بود و جز این بر لبش نبود که سختی همه به این صد سال اول است و گر صبرکنی ز غوره حلوا سازی. پندی که اگر مشروطه‌خواهان به گوش گرفته بودند و به جای تفنگ سرپر با شاخه سوسنی یا رازقی سپیدی به طهران می‌آمدند سرانجامی دیگر می‌داشتند.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>

