<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>آی طنز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.itanz.net/atom.xml" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10</id>
   <updated>2010-03-11T09:06:40Z</updated>
   <subtitle>پایگاه طنز و فکاهی پارسی‌زبانان</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.31-en</generator>


<entry>
   <title>گر بگويم كه خُل و چل شده ام باور كن!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/03/post_205.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7424</id>
   
   <published>2010-03-11T09:03:58Z</published>
   <updated>2010-03-11T09:06:40Z</updated>
   
   <summary>گاه بر ريش خودم مثل (خُلا) مي خندم، فاش البته كه نه، (توي) خفا مي خندم/ خنده از زور خوشي مي كنم البته ، ولي؛ گاه هم مات و پكر اينكه چرا مي خندم؟/ « خنده و گريۀ عشاق زجاي دگر است»؛ من ِخوش خنده  ولي در همه جا مي خندم/...</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="محمد جاوید" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      گاه بر ريش خودم مثل (خُلا) مي خندم
فاش البته كه نه، (توي) خفا مي خندم 

خنده از زور خوشي مي كنم البته ، ولي
گاه هم مات و پكر اينكه چرا مي خندم؟

« خنده و گريۀ عشاق زجاي دگر است» *
من ِخوش خنده  ولي در همه جا مي خندم

چون كه برنامۀ سيما همگي شيرين است
از فرحناكي سيما وصدا مي خندم

از خبر هاي خوش نرخ تورم ايضاً
به نمودار و به طرح رفقا مي خندم

مهرورزي شود آن قدربه من از چپ و راست
كه به شكرانۀ اين مهر و وفا مي خندم

با هدفمندي يارانه شَوم ثروتمند
من ِ نو كيسه  به ريش فقرا مي خندم

پسر دكتر من گر بشود آمپول زن
چون براي مرضم نيست دوا مي خندم

بهرۀ بانك اگر برده زمن صبر و قرار
بر چنين وام پر از سود و ربا مي خندم

گر كسي گفت فلان چيز شده قيمت جان
قهقهه مي زنم و جان شما مي خندم

چك من فورم اگر خورد بگويم بخورد
بعد در گوشۀ زندان بلا مي خندم

گرشوم ضربۀ مغزي ز سقوط  توپولف
مطمئن باش كه در حال كما مي خندم

بعد صد سال اگر بنده جوانمرگ شوم
در جهنم و به هنگام جزا مي خندم

گر بگويم كه خُل و چل شده ام باور كن
گاه بر خندۀ خود هم به خدا مي خندم

« خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است»*
«کارم از گريه گذشته است»* ،لذا مي خندم

گفت « جاويد» كه صبحانه  و ظهرانه  و شام
 دو سه پُرسي به خدا جاي غذا مي خندم

------------------
* از حافظ

      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>غفلت روشنفکران از انتباه خانم دانشور!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/03/post_204.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7423</id>
   
   <published>2010-03-10T09:25:16Z</published>
   <updated>2010-03-10T09:31:16Z</updated>
   
   <summary>در عنترنت روی عكسهای‌ هياكل خونالود از زخم قمه و زنجير، تكه‌ای از سخنرانی‌ استاد مطهری گذاشته‌اند در تقبيح چهارشنبه سوری و از روی‌ آتش ‌پريدن &quot;بسياری از خانواده‌های احمقها&quot; و &quot;آدمهای سـُر و مـُر و گـُنده با هيكلهای چنين و چنين&quot;‌، و اين اندرز: اگر هم پدران گذشته‌تان چنين كاری می‌كردند دليل خريـّت پدران شماست....</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="محمد قائد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="4619" label="قائد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="4618" label="روشنفکری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      در عنترنت روی عكسهای‌ هياكل خونالود از زخم قمه و زنجير، تكه‌ای از سخنرانی‌ استاد مطهری گذاشته‌اند در تقبيح چهارشنبه سوری و از روی‌ آتش ‌پريدن &quot;بسياری از خانواده‌های احمقها&quot; و &quot;آدمهای سـُر و مـُر و گـُنده با هيكلهای چنين و چنين&quot;‌، و اين اندرز: &quot;اگر هم پدران گذشته‌تان چنين كاری می‌كردند دليل خريـّت پدران شماست.  چرا دومرتبه اين سند حماقت را هی ‌سال‌به‌سال تجديد می‌كنيد؟ اين فقط يك سند حماقت است كه ‌هی كوشش می‌كنيد اين سند حماقت را هميشه زنده نگهش داريد.&quot;

تازگی از خانم سيمين دانشور ‌سؤالهايی كرده‌اند نهايتاً با اين مضمون كه چرا روشنفكران نتوانسته‌اند اين مملكت را درست كنند ـــــ لابد يعنی تا عين خارجه شود.  پاسخ بزرگ‌بانوی ادبيات معاصر: &quot;روشنفکران ما غالباً غافل از ریشه‏‌داربودن مذهب در میان مردم ایران بوده‌‏اند و هستند&quot;، &quot;تنها رشته‏‌ای که مردم ایران را به ‏هم می‏‌پیوست مذهب بوده و هست&quot;، &quot;روشنفکران ما هیچ‏گونه تماس واقعی و رودررو با دیگر مردم نداشته‌‏اند.&quot;

می‌توان با الهام از &quot;پرُفسور ماتاهاری&quot;‌ (لقب و نام آيت‌الله فقيد وقتی ترور شد به ترجمه و تلفظ گزارشگران خارجی در تهران) ندا در داد: اگر زمانی در خانۀ شما و دوستان شما و اطرافيان شما چنين حرفهايی‌ می‌زدند دليل خريـّت كسانی‌ است كه در خانۀ شما و دوستان شما و اطرافيان شما كه چنين حرفهايی می‌زدند.  چرا اين سند حماقت را هی ‌سال‌به‌سال تكرار می‌كنيد؟ اين فقط يك سند حماقت است كه ‌هی سال‌به‌سال كوشش می‌كنيد اين سند حماقت را هی زنده نگهش داريد.  غافل يعنی چه؟ شما فقط دوسه‌تا روشنفكر خر ِ سـُر و مـُر گـُندۀ غافل اسم ببريد تا بقيۀ حرفهايتان را دربست قبول كنيم.  حتی ‌اگر كسی‌ تصميم بگيرد غافل باشد اين كار چطور ممكن است؟ و مگر سواد نداريد شرح تلفات روشنفكرها را بخوانيد، و مگر چشم نداريد ببينيد و گوش نداريد بشنويد و مغز نداريد تأمل كنيد جامعۀ ‌ايران را چه شكاف عميق ِ ريشه‌داری دو شقــّه كرده است؟

زمانی‌ نگارنده با دريغ بر مصاحبه‌های معمولاً صفحه‌پركن و گاه پوچ و حتی‌ بدآموز ِ احمد شاملو در دهۀ هفتاد نوشت: &quot;هر شغلی، ‌حتی نوشتن، بايد بازنشستگی‌ داشته باشد تا انسان به زورگويی نيفتد.&quot;

و اهل هر شغلی، حتی‌ نويسندۀ موفقِِ ِِ محترم، خوب است مشاورانی داشته باشد كه به او بگويند وقتی ابتدای رمان جزيرۀ سرگردانی می‌نويسند هفتادهزار نسخه، به احتمال چهل‌ونه درصد، واقعيت دارد و دوسه برابر اين تعداد آدم كتاب را خوانده‌اند و همچنان می‌خوانند.  و به احتمال پنجاه‌ويك درصد، از دوزوكلك‌های ‌ناشر برای چنگ‌انداختن به سهميۀ كاغذ بود و خرده‌گيرها منتظر فرصتند تا رودربايستی را كنار بگذارند و صاف و پوست‌كنده نظر بدهند خوب بود نسخه‌های‌ چاپ‌شده‌اش، هر چندتا، برای خدمت به محيط زيست و بهداشت ‌عمومی به مصرف تهيۀ‌ شانۀ‌ تخم‌مرغ می‌رسيد و چه بهتر اصلا ً نوشته نمی‌شد.

در سالهای دبستان‌ وقتی اولين بار جدولی ديدم كه بالای آن نوشته شده بود انتباه، خيال كردم كلمۀ اشتباه را اشتباهی نوشته‌اند.  بعداً فهميدم به معنی‌ آگاهی و هشدار فرارسيدن ماه رمضان است.  بد نيست اهل قلم‌ودوات هم تكه كاغذی از باب انتباه به در يخچال يا آينۀ دستشويی بچسبانند و روی‌ آن بنويسند: من از اين به بعد تن به مصاحبۀ شفاهی و سرپايی نمی‌دهم؛ حرفهای نيم‌پز ِ مبتذل ‌را هم تكرار نمی‌‌كنم؛ وقتی می‌خواهند حرف در دهنم بگذارند می‌‌گويم اين مملكت اگر مثل خارجه نشده لابد قرار نبوده و نمی‌‌تواند بشود؛ و متقابلاً می‌پرسم اگر روشنفكرها روزی‌ هزار بار به استقبال بلا بروند اين مملكت درست می‌شود و بقيه مدادند و می‌ايستند تماشا می‌كنند؟ من رمان هفتادهزار تيراژی‌ام را گاهی‌ مرور می‌كنم تا يادم بماند پيشتر دربارۀ‌ روشنفكرها ‌چه مهملی نوشته‌ام.

&quot;آنان كه غنی‌ترند محتاج‌ترند.&quot;

---------------
بازنشر از سایت شخصی محمد قائد/ تیتر از آی طنز
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>لطفا این خانم را زودتر ثبت کنید!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/03/post_203.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7415</id>
   
   <published>2010-03-06T14:16:13Z</published>
   <updated>2010-03-06T14:31:50Z</updated>
   
   <summary>آن خانمی که وسط نشسته و خیلی شبیه همان هدیه خانم تهرانی است که وام بلاعوض 80 میلیونی از دولت برای برپایی نمایشگاه عکس گرفت را می‌بینید؟ خب ایشان همان هدیه تهرانی است. نفر سمت چپ ایشان که شبیه اسلامشناس بزرگ جناب رحیم مشائی است که علاقه فراوانی به سلبریتی‌ها دارد هم که خود آن جناب است. می‌ماندنفر سمت راست ...</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="4615" label="اردکانی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      <![CDATA[آدم باید انصاف داشته باشد حتی اگر سیاستمدار یا طنزنویس باشد. حتی اگر به ثبت ملی رسیده باشد. از چند روز پیش که <a href="http://tehrooz.com/1388/12/10/TehranEmrooz/282/Page/20/?NewsID=30918">به عنوان یک اثر ملی پیشنهاد ثبت من توسط خودم داده شده</a> عذاب وجدان گرفته‌ام. نه به خاطر اینکه آدم نباید خودش را به عنوان افتخار ملی معرفی کند یا اینکه خدای نکرده لیاقت آن را نداشته باشم. این حرف ها که قدیمی شده و نشان از اعتماد به نفس پایین و کم آوردن دارد. حاشا من هذا الحمود؛ حاشا! منتهی انصاف دادم دیدم چند نفری هستند که شایستگی بیشتری از من برای ثبت به عنوان افتخار ملی در سازمان میراث فرهنگی دارند. یکی از برجسته‌ترین آنها سرکار خانم آزاده اردکانی است. ایشان را که می‌شناسید؟ نمی‌شناسید؟ خوب به عکس زیر زیر دقت کنید:

<img alt="ardekani.jpg" src="http://www.itanz.net/photos/ardekani.jpg" width="400" height="300" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" />
 
آن خانمی که وسط نشسته و خیلی شبیه همان هدیه خانم تهرانی است که وام بلاعوض 80 میلیونی از دولت برای برپایی نمایشگاه عکس گرفت را می‌بینید؟ خب ایشان همان هدیه تهرانی است. نفر سمت چپ ایشان که شبیه اسلامشناس بزرگ جناب رحیم مشائی است که علاقه فراوانی به سلبریتی‌ها دارد هم که خود آن جناب است. می‌ماندنفر سمت راست هدیه خانم که با فاصله زیادی (البته نسبی) از ایشان نشسته است. ایشان همان سرکار خانم اردکانی مورد نظر است که تنها عکسی که از ایشان توانستیم پیدا کنیم همین عکس است. خانم اردکانی اخیرا رئیس موزه ملی ایران شده است. ایشان متولد سال 1357 است، مدرک لیسانس میکرب‌شناسی از دانشگاه آزاد دارد و گویا زبان انگلیسی‌شان هم خوب است. این تنها اطلاعاتی‌ست که ما از این بانوی جوان داریم. اما بر اساس همین اطلاعات من ایشان را برای ثبت شدن جزو مفاخر و آثار ملی بر خودم مقدم می دارم. چند تا از این دلایل:

1- خانم اردکانی جوان‌ترین رئیس موزه ملی ایران در طول تاریخ است و این قطعا یک افتخار برای زنان ایرانی، جوانان ایرانی و دختران لیسانسه ایرانی است.

2- بعضی می‌گویند ایشان هیچ سابقه‌ای در امر میراث فرهنگی و موزه‌داری ندارد اما بر طبق جوابیه‌های تند و تیز سازمان میراث فرهنگی، خانم اردکانی دارای 5 سال سابقه کار در این سازمان است. با قبول همین فرض باز هم ایشان از لحاظ سابقه کار هم در میان تمام روسای موزه‌های ملی رکورددار است.

3- آزاده خانم اردکانی با داشتن لیسانس میکرب شناسی ازدانشگاه آزاد بر صندلی ریاست موزه ملی با حدود 550هزار شيء باستاني ايران تکیه زده است. جایگاهی که نخستین بار دکتر آندره گورا و بعدا باستان‌شناسان مشهوری چون  دكتر نگهبان، سيف الله كامبخش فرد، مصطفوي، معصومي، باقرزاده و كارگر بر آن تکیه زدند. همین امر نشان از  قابلیت‌های علمی و عملی شگفت‌انگیز ایشان دارد.

4- وی یکی از شگفتی‌های عرصه مدیریت است که با حدود سی سال سن علاوه بر مدیر موزه ملی، مدیر سایت میراث آریا (chtn)، مدیر نشریه داخلی سازمان میراث فرهنگی (پارسه) و مدیر نشریه آغاز و مدیریت خبرگزاری «بنا» هم هست که این امر نشان‌دهنده توانایی مدیریت جامع الاطراف وی است. در زمینه جهش مدیریتی هم به خاطر آنکه فقط 20 روز پس از انتصاب به عنوان معاون موزه، رئیس آن شد در دنیا رکورددار است.


--------------------------
در همین زمینه:
<a href="http://aftabnews.ir/vdcjateh.uqeimzsffu.html">پیشنهاد ثبت حجت الاسلام حسنی به عنوان اثر ملی</a>
]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>اول بگير، بعد بخور، بعد الفرار!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/03/post_201.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7396</id>
   
   <published>2010-03-01T07:21:47Z</published>
   <updated>2010-03-02T07:59:00Z</updated>
   
   <summary>نان را به نرخ روز بزن توي رگ داداش؛ البته تند و تيز و به شدت،نه كه يواش/ آهسته گر روي زقافله جامانده مي شوي؛ شايد به دست تو نرسد ديگر اين قماش/ البته نوع نان نكند فرق اين ميان؛ توفير نيست بين سنگك و تافتون، ويا لواش...</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="محمد جاوید" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      نان را به نرخ روز بزن توي رگ داداش
البته تند و تيز و به شدت،نه كه يواش

آهسته گر روي زقافله جامانده مي شوي
شايد به دست تو نرسد ديگر اين قماش

البته نوع نان نكند فرق اين ميان
توفير نيست بين سنگك و تافتون، ويا لواش

از هرطرف كه باد وزيدن گرفت و رفت
جان داداش بدون تعارف برو( باهاش)

اين باد دلپذير تو را مي برد به عرش
البته فكر زاد و توشه و برگ و( نواش باش)

با پاچه خاري رؤساي كلفت شهر
برجي بساز گنده تر از آسمان خراش

با ساز شان به خوبي رقاص ها برقص
آن هم به رِنگ آن ور آب و نيناش نيناش

فرمايشاتشان به ديدۀ منت گذار، ليك
اسرار كار خود منما ناشيانه فاش

چون كه اگر زقصه تو با خبر شوند
با عرض معذرت به كّل قضيه كنند شاش

يا آن كه بي خبرشبي از پشت يك درخت!!
تيري رها شود به تو از لولۀ  كلاش
***
كفگير قافيه به ته ديگ خورده است
اما تو كارخود كن و دل را غمين مدار

تا باد بر مراد دلت مي وزد بكن
مو را ز خرس تا بشوي بر همه سوار

بارت ببند و يكصد خود را بكن هزار
چون بُرد با تو هست يقيناً در اين قمار

البته درصدي ز همين  بار گنده را
واريز كن به جاري آن شخص با وقار

چون خارها زفرط محبت شوند گل
گل مي شود بدون محبت بَدَل به خار

صادر كند مجوز برجي بلند تر
داراي سي چهل  طبقه توي لاله زار

البته از محبت بي حد بانك ها 
سرشار وام مي شوي و عز واعتبار

جان داداش ز بابت قسطش غمين مباش
اول بگير، بعد بخور، بعد الفرار  

گر عاقلي نصيحت «جاويد» گوش كن
نان را به نرخ روز بكن توي آن تغار

      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>منوچهر احترامي و حكايتي همچنان باقي....</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_202.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7414</id>
   
   <published>2010-02-28T08:40:12Z</published>
   <updated>2010-03-08T07:47:06Z</updated>
   
   <summary> 1. بعد از ظهر سه شنبه 20 بهمن 88 در شهر كتاب مركزي در خيابان احمد قصير مراسمي برگزار شد در بزرگداشت منوچهر احترامي خدابيامرز با عنوان &quot;پيرما گفت...&quot;، من هم به همراه محمود فرجامي در آن جلسه شركت كردم. جلسه هم انصافا آبرومند برگزار شد، مجري مراسم علي اصغر محمد خاني بود و دكتر مسعود كيمياگر (طنز نويس،...</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="حمید خوش‌کردار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      
1. بعد از ظهر سه شنبه 20 بهمن 88 در شهر كتاب مركزي در خيابان احمد قصير مراسمي برگزار شد در بزرگداشت منوچهر احترامي خدابيامرز با عنوان &quot;پيرما گفت...&quot;، من هم به همراه محمود فرجامي در آن جلسه شركت كردم. جلسه هم انصافا آبرومند برگزار شد، مجري مراسم علي اصغر محمد خاني بود و دكتر مسعود كيمياگر (طنز نويس، تغذيه‌چي و پسرخاله‌ي آن مرحوم)، ابوالفضل زرويي نصرآباد (طنزنويس)، محمدرفيع ضيايي (كارتونيست) و سيد احمد وكيليان( سردبير مجله‌ي فرهنگ مردم) در اين مراسم شركت و سخنراني كردند. در اين جلسه گذشت آنچه گذشت و البته گويندگان عزيز شمه‌اي از آن‌چه احترامي بود گفتند، اما نگفته ماند بعضي چيزها؛ به قول عمران صلاحي: حالا حكايت ماست.

2. محض اسنوبگري (ر.ك. دفترچه‌ي خاطرات و فراموشي، محمد قائد، انتشارات طرح نو) عرض شود كه من دوبار بيشتر احترامي را نديدم و هر دوبار هم در نمايشگاه كتاب تهران؛ اما هميشه از ستايشگران و مشتريان كارهايش بوده و هستم. احترامي شخصيتي چندوجهي داشت و البته بر اين وجوه كمتر تاكيد شد.

3. گذشته از سوهان‌كشي و پشتكار عجيب او در ادبيات، احترامي فردي به‌روز بود. در اين جلسه مرتب بر توان احترامي در نظيره نويسي بر كلاسيك‌هاي ادبيات فارسي تاكيد مي‌شد، اما احترامي جداي از آركائيك نويسي* در مدرن نويسي يد طولايي داشت كه شايد به‌خاطر روحيه‌ي قديم‌پسند سخنرانان كمتر به آن اشاره رفت، گذشته از مينيمال‌هايي همچون نشتي‌هاي قلم، رواياتي همچون جامع الحكايات مرحوم ابوي ساختاري بسيار مدرن دارند، اصولا نثر- و شعر- نويسي احترامي سهل و ممتنع بود، با توانمندي فراوان‌اش، هرگز خود را به رخ نمي‌كشيد- بر عكس ديگر همكاران اش مانند مرحومان گويا، جلي يا حالت-  و اين امر را به نظرم فقط مي‌توان با صابري مرحوم مقايسه كرد ( توان نثرپردازي او را در دو كلمه... بيابيد و شعرسازي‌اش را در شعر طنز امروز ايران نبوي كه بدبختانه مدت‌هاست ناياب است.) و اين برعكس طنازاني چون صلاحي يا نبوي است كه غث و ثمين فراوان دارند. داستان‌هايي مثل &quot;حسن كچل رئيس جمهوري مي‌شود&quot; يا &quot;دامادها تا چه زماني سر كار مي‌مانند&quot;* هم كه از بيخ مدرن‌اند. 

4. حيف كه از آنچه در تمام اين سال‌ها برقلم طناز بزرگي چون احترامي رفته است تقريبا هيچ كتاب درست و درماني وجود ندارد، جامع الحكايات كه مدت‌هاست ناياب است (آخرين نسخه‌ي اين گنج شايگان را من از كتابفروشي انتشارات اطلاعات در خيابان انقلاب خريدم.)، طنزآوران امروز ايران هم كه شرم‌آور است (محمود فرجامي نقد خوبي بر اين كتاب نوشته، خود زحمت كشيده، يافته، بخوانيد.) و در جلسه‌ي سابق الذكر هم غلط‌هاي چاپي‌اش فراوان مايه‌ي عرق‌ريزي و ريپ‌زني شد. مي‌ماند سه جلد بچه‌ها من هم بازي كه گل‌آقا منتشر كرده و ان‌شاء ا... در سايه‌ي تدابير مديران آن موسسه بزودي ناياب خواهد شد. اينكه احترامي حافظ‌وار مي‌زيست عذر پذيرفتني‌يي نيست. چنان كه مجموعه‌ها‌ي تميزي از كارهاي عمران صلاحي به همت فرزندش ياشار جمع و جور شده و با ويرايش، چاپ و &quot;پخش&quot; مناسب به بازار مي‌آيد. اين درد نه در خصوص احترامي كه در خصوص همه علي الخصوص طنازان هست: از منوچهر محجوبي چه در دست داريم؟ غلامعلي لطيفي چه؟ از محمد پورثاني سال 71 يك مجموعه داستان توسط گلآقا چاپ و همان موقع ناياب شد، ديگر چه؟ محمدعلي گويا، ابوتراب جلي و... كجايند؟ چند جلد كتاب از گردن كلفت‌هاي طنز جهان ( مثلا آرت بوخوالد) در دسترس هست؟ اينكه تنها دو نهاد حامي طنز داشته باشيم كه خصوصي‌اش (گل آقا) به گِل نشسته باشد و دولتي‌اش (دفتر طنز) به شب شعر برگزار كردن دلخوش باشد كه گروهي تكراري دور هم خوش باشند و حاصل كار تحقيقاتي اش هم كتاب سياه طنزآوران... باشد. 

5- از اين درد گفتيم و نگفتيم كه خود صاحبان آثار هم بي تقصير نيستند. در حاشيه‌ي جلسه به جناب ضيايي گفتم، دبستاني كه بودم هفته نامه‌اي منتشر مي‌شد به نام هزارقصه. در اين مجله جناب ضيايي پاورقي‌اي داشت- هم مي‌نوشت و هم طرح‌اش را مي‌زد- به نام يل سيستان كه در مورد زندگي رستم بود و انصافا از تمام داستان‌هاي شاهنامه‌اي كه نقدا در بازار موجودند از لحاظ نگارش و تصاوير بهتر بود. حيف نيست كه دوباره جمع و جور، بازبيني و منتشر نشود؟

6. از اين قصه‌ي پر غصه كه بگذريم، نمي‌توان به جدي‌نويسي‌هاي احترامي اشارت نكرد، آنها كه دوره‌ي ماهنامه‌ي گل‌آقا را دارند، يكبار ديگر يك نگاه به مرثيه‌اي كه احترامي در رثاي مهندس محمدعلي گويا نوشته بود بيندازند، من ديگر آن را ندارم، اما هر بار به يادش مي‌آورم، اشك در چشمان‌ام جمع مي‌شود. به خودش هم گفتم، خنديد و گفت اين ثمره‌ي بيش از چهل سال دوستي بوده...

7. و ديگر اينكه بازهم آرشيوداران و نويسندگان جوان دوچيز را بسيار بخوانند، يكي زيرنويس‌هاي احترامي و ديگري مقلات تحقيقي‌اش در سالنامه‌ي گل‌آقا را، علي الخصوص مقاله‌ي &quot;صوفيان همگي طنازند &quot; را، كه چه علمي و دقيق نوشته و چه مزه‌پراني‌هاي ظريفي كرده، هم جدي و هم طنز.

8. مي‌ماند اداي احترامي به سيد احمد وكيليان كه حسرت بسيار خوردم از عدم آشنايي با او و مجله‌اي كه در مي‌آورد. اينكه در اين مملكت هستند بزرگاني كه با خون دل خوردن و از گوشه‌ي خانه‌شان و بي آنكه دفتر و دستك آنچناني داشته باشند، مجلاتي پرمايه در مي‌آورند و نه حق نويسنده و پژوهشگر مي‌خورند و ساعت‌ها بر در حسابداري‌هاشان مي‌كارند براي شندرقازي و حاصل كارشان هم ماندني است و چه بهتر كه اگر حمايتي هم باشد از سوي همان اهل فرهنگي است كه از هزار خرج ديگرشان مي‌زنند تا كتاب بيشتري بخوانند و بخرند. حق يار همگي.

      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>گفتگوی سکسی باحال... و آموزنده!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_200.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7373</id>
   
   <published>2010-02-25T08:23:13Z</published>
   <updated>2010-02-25T08:30:31Z</updated>
   
   <summary>با خودم فکر کردم حیف است شما خوانندگان این سایت، حاضران در وبلاگستان و همچنین ربات فیلترینگ و دوستانی را که صبح تا شب در جستجوی &quot;داستان سکسی باحال&quot; می‌گردند را از لذت خواندن این نوشته محروم کنم. این شما و این سکسی‌ترین نوشته مطبوعاتی در نسبتا مطلق‌ترین کشور آزاد جهان  با باحال‌ترین روزنامه نگاران تاریخ.</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      <![CDATA[داستان طنزنویسی من (محمود فرجامی) در روزنامه تهران امروز داستان پرآب‌چشمی‌ست که شرح و توضیح آن برای دیگران بی‌فایده است. هرکس که با اوضاع سیاسی و اجتماعی ما در این چند سال و به خصوص از 22 خرداد 88 به بعد آشنا باشد خودش حدس می‌زند طنزنویسی انتقادی در سرزمینی که مرتضوی‌ها قاضی‌‌اش باشند و رامین‌ها معاون مطبوعاتی‌اش و احمدی نژاد (ها ندارد!) رئیس دولتش چه کار فرساینده و زجرآوریست؛ و هر کس هم که با این اوضاع آشنا نباشد باور نخواهد کرد که ما چه می‌کشیم و چه می بینیم؛ لابد فکر می‌کند با اغراق فراوان داریم از کابوسی سوررئالیستی  حرف می زنیم.

در این چند ماه تقریبا کار هر روزه من این بوده که چند سوژه "قابل پرداختن" را از میان سوژه های روز جدا کنم، بعد بگردم یکی یکی آنها را رد صلاحیت کنم و عاقبت در مود یکی که از همه بی خطرتر است بنشینم و با خودسانسوری فراوان چیزی بنویسم. بانمک نوشتن در مورد سوژه ای که جزو سوژه های روز نیست و آن هم در کمال محافظه‌کاری سخت، وقت‌گیر و اعصاب‌خوردکن است چه رصد به اینکه ببینی همان مطالب هم با حذف نکات بامزه‌اش توسط سانسورچی‌باشی‌های روزنامه چاپ شده یا اصلا چاپ نشده!

این فشارها هر روز هم بیشتر می‌شود و الان خط قرمزهای ما از اسلام و امام و رهبری و روحانیت و نیروی انتظامی و رئیس جمهور (منظورشان احمدی ‌نژاد است) رسیده است به کوتوله‌هایی در حد مهرداد بذرپاش و آن هم در حد سوژه‌هایی مثل اختصاص ده میلیارد تومان از سوی سازمان ملی جوانان برای نشان دادن سرخوردگی جوانان آمریکایی از دولت اوباما (یادداشت طنزی درباره همین خبر که خیلی هم با ادبیات ملایمی نوشته شده بود کلا حذف شد). چند روز پیش قرار شد که اصلا سوژه‌مان طنز نباشد من هم مصاحبه‌ی طنزآمیز خیالی‌ای نوشتم با لوگوی جدید تهران امروز که همان لوگوی قبلی است اما چون حضرات تشخیص داده بودند که سیمای زنی رقصان است قرار شد تغییر کند. با کمال تعجب دیدم فردایش همین یادداشت هم به کل حذف شده. پیگیرش شدم گفتند "بیش از حد سکسی بوده"!

با خودم فکر کردم حیف است شما خوانندگان این سایت، حاضران در وبلاگستان و همچنین ربات فیلترینگ و دوستانی را که صبح تا شب در جستجوی "داستان سکسی باحال" می‌گردند را از لذت خواندن این نوشته محروم کنم. این شما و این سکسی‌ترین نوشته مطبوعاتی در نسبتا مطلق‌ترین کشور آزاد جهان  با باحال‌ترین روزنامه نگاران تاریخ.

   <blockquote><div style="text-align: center;"><strong> مصاحبه با لوگوی جدید</strong></div>

    در پی تغییر عملی لوگوی تهران امروز که تصویر آن را در بالا مشاهده می کنید از فرط اینکه دستمان باز است که در مورد هر سوژه‌ای که دلمان خواست طنز بنویسیم به سراغ لوگوی جدید رفته و با ایشان مصاحبه‌ای ترتیب دادیم که در زیر می‌آید:

    ما: لطفا خودتان را معرفی کنیم.

    لوگو: با سلام خدمت شما و تمام خوانندگان فهیم تهران امروز و همچنین معاونت مطبوعاتی محترم و دقیق وزارت ارشاد جناب آقای دکتر رامین و همچنین دستندرکاران ارزشی و نان‌رسان نشریه پرتو سخن و...

    ما: بگذریم. از اینکه به جای لوگوی قبلی به کار گرفته شدید چه احساسی دارید؟

    لوگو: البته من کوچکتر از آنی هستم که پیامی داشته باشم...

    ما: حالا ما هم از شما پیامی نخواستیم. لطفا با توجه به اینکه ستون ما 600 کلمه‌ای است مختصر جواب بدهید.

    لوگو: چشم. هر چی شما بگویید. اینجانبه خیلی خوشحالم که با اخراج آن لوگوی بی‌اخلاق که از شکل و شمایل وقیحش گرفته تا طرز حرف زدن رکیکش و همچنین رقص مشمئز کننده‌اش داشت بنای اخلاق را در مطبوعات جمهوری اسلامی ایران به باد می‌داد گام موثری در راستای رسالت مطبوعات برداشته شد.

    ما: البته شما هم به ظاهر خیلی شبیه ایشان می آیید...

    لوگو: پناه بر خدا... شما جای برادر من هستید آقا... نگویید این حرفها را در مورد ناموس خودتان.

    ما: ئه... بذار ببینم... اهوم... بله... خودتی لوگوجان فقط یک کمی خم شده‌ای به جلو...

    لوگو: زشته داداش... نگو این حرفا رو واسه‌مون حرف درمیارن... زبونتو گاز بیگیر نسناس...

    ما: بعله... حرف زدنتم که همونه... ناقلا حالا دیگه واسه ما نقش بازی می‌کنی؟

    لوگو (آهسته و در گوشی): بیبین کنیزتم تو آخه چرا هی بند کردی به ما؟... به جون عزیزت چند تا صغیر دارم که باید نونشون بدم، کافه‌ها رو که بستن لاله‌زار هم که شده لوستر فروشی... اگه اینجام نونم آجر بشه دیگه نمی دونم چیکار کنم.

    ما (ایضا آهسته و درگوشی): خب عزیزجان منم مجبورم... سوژه ندارم مجبورم هی بیام با تو مصاحبه کنم.

    لوگو (مجددا آهسته و درگوشی): برو خودتو سیاه کن ناجنس. چی چی رو سوژه ندارم. منی که تو این خطها نیستم همین الان می تونم ده تا سوجه واست ریدیف کنم. برو از (...) بنویس که همه می‌گن یا از (...) که فیلمش هم دراومده یا از حرفای (...) که خیلی ضایعه. اصلا چرا اون دومیلیارد (...) رو نمی نویسی؟ قصه‌ی (...) که با اون همه بریز بپاش کنسل شد پس چی می‌شه؟ اقلنش وردار داداش جواد(...) رو یه مشت و مالی بده. عالم و آدم دارن واسه  (...) جوک...

    ما (ایضا مجددا آهسته و درگوشی): هیس... این حرفا چیه می‌زنی؟ همه‌ی اینها خط قرمز روزنامه است. مگه نمی‌دونی؟ من الان فقط می‌تونم با تو شوخی کنم.

    لوگو (ایضا بی ایضا! با صدای بلند نعره می‌زند): برو با (...)ت شوخی کن انچوچک! مگه من مضحکه‌ی توام؟

    ما: تو رو خدا... ببین بیا خواهری کن در حق من. فرض کن من برادر کوچکترت هستم...

    لوگو: اولندش چرا هی واسه خودت می نویسی "ما:"؟ مگه تو چندنفری؟  دویمندش که من صد سال سیاه هم آبجی آدمای ترسویی نمی‌شم که فقط بلدند ضیعیفه‌های بی‌پناه رو مضحکه کنن. هری...

    ما: خب حالا که اینطوره دست کم به عنوان سخن آخر چیزی بگو.

    لوگو: آهان الان... یه دیقه صبر کن خودمو درست کنم...اینجانبه ضمن تشکر از روزنامه وزین و ارزشی و پیشرو تهران امروز که به رسالت خطیر اطلاع‌رسانی مشغول می‌باشد ضمن اعلام برائت از مواضع و حرکات لوگوی پیشین تهران امروز اعلام می دارم که در سنگر جدید...

</blockquote>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>چگونه فیلم ضد تهاجم فرهنگی بسازیم؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_199.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7368</id>
   
   <published>2010-02-22T07:04:54Z</published>
   <updated>2010-02-22T07:28:24Z</updated>
   
   <summary>مواد لازم: یک دختر خارجی بور خوش قد و بالا و با کمالات ، مادر شوهر یک عدد، خواهر شوهر به مقدار لازم، یک جلد دیوان حافظ، آش رشته و شله زرد، یک باب خانه دارای حوض و گل و بلبل، یک عدد هنرپیشه مرد ایرانی معروف، عمه و خاله و دختر خاله و سایر فک و فامیل مونث شوهر جهت تزیین</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="مصطفی محمودیان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="4613" label="کتاب قانون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="4609" label="تهاجم فرهنگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="4611" label="راهنمای فیلمسازی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="118" label="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      مواد لازم: یک دختر خارجی بور خوش قد و بالا و با کمالات ، مادر شوهر یک عدد، خواهر شوهر به مقدار لازم، یک جلد دیوان حافظ، آش رشته و شله زرد، یک باب خانه دارای حوض و گل و بلبل، یک عدد هنرپیشه مرد ایرانی معروف، عمه و خاله و دختر خاله و سایر فک و فامیل مونث شوهر جهت تزیین

در اینجا چارچوب کلی فیلمنامه را به صورت خوداموز گام به گام ارائه می کنیم. البته از روی این مدل می توانید بیشتر از ششصد بار فیلم بسازید بدون اینکه بیینده احساس کند داستان تکراری است. کافی است خلاقیت داشته باشید و مثلا اگر اسم دختر موبور در فیلم قبلی ژانت بوده این بار شما اسمش را بگذارید ژولیت تا فیلم شما متفاوت باشد.
ابتدا دختر موبور  را نشان دهید که غرق در فرهنگ منحط و مبتذل غرب است، البته حواستان باشد که دختر مذکور را زیاد در این فرهنگ منحوس غرق نکنید چون آن وقت فیلمتان قابل نمایش نخواهد بود. در واقع کافی است که همچین یک نمه توی این فرهنگ  فرورفته باشد، مثلا بی حجاب باشد و اینها. بعد دست برقضا این دختر گمراه و فریب خورده که خیلی اتفاقی شیفته اشعار حافظ است، خیلی اتفاقی  به پست یک آقا پسر شاخ شمشاد ایرانی می خورد و با اولین نگاه فوری متحول می شود. ممکن است بپرسید خب مثلا چرا داستان برعکس نباشد و یک دختر ایرانی عاشق پسر موبور خارجی نشود؟ باید گفت که اولا اگر زبانم لال خدای نکرده یک دختر ایرانی عاشق یک لندهور موبور فرورفته در فرهنگ منحط غرب شود موضوع ناموسی می‌شود و ممکن است اصلا فیلم شما مجوز نگیرد، ولی عکس آن اشکالی ندارد و  خیلی هم خوب است. ثانیا قرار است ما به فرهنگ غرب تجاوز ...... ببخشید ...  تهاجم کنیم نه برعکس.

ممکن است بپرسید حالا چرا بین این همه ویژگیهای فرهنگ ایرانی این دختر خانم باید شیفته اشعار حافظ شود و نه مثلا فلسفه ملاصدرا یا تاریخ ایران یا چه و چه؟ خب جواب شما خیلی ساده است. شما می خواهید فیلم بسازید و  در ضمن یک تهاجمی هم به فرهنگ غرب بکنید یا می خواهید برای خودتان دردسر درست کنید؟ حافظ را که همینطور قضاقورتکی و بی حساب و کتاب انتخاب نکرده‌ایم جانم! مثلا فرض کنید این خانم شیفته تاریخ ایران باشد، سوال اینجاست که شیفته کدام قسمتش؟ تاریخ قبل از اسلام را که کلا باید بی‌خیال شد بعد از اسلام هم که جای اما و اگر دارد. چون معلوم نیست شیفته آن قسمتی شده که تشیع مذهب رسمی بوده یا قبل از آن؟ بعد از دوره تشیع هم که این همه شاه عوضی داشتیم مثل سلسله قاجار و پهلوی و غیره تا می رسیم به همین سی سال اخیر. توی این سی سال هم که یک سری از این رییس جمهورها را نباید تحویل گرفت، می ماند همین 5 سال اخیر ........... خب اما در عوض وقتی ژولیت خانم شیفته حافظ باشد اولا این دردسرها را ندارد، ثانیا می تواند راه به راه با آن لهجه شیرینش اشعار حافظ را یک جوری بخواند که قند در دل بیننده آب شود و اینها. بنابراین از این سوالهای بی ربط نپرسید و همینطور که من می‌گویم عمل کنید تا هم بیننده راضی باشد هم تهیه کننده راضی هم ارشاد راضی و بی خیال ناراضی.

خب داستان به اینجا رسید که دختر موبور، شازده پسر شاخ شمشاد ایرانی را می بیند و در یک نگاه فوری متحول می شود. دختر موبور دل و دین از دست می دهد و همان موقع می رود به یک مسجد مسلمان می شود و بعد هم سجلش را می اورد و به عقد شازده پسر در می‌اید.

ممکن است بگویید خب ما که همین اول داستان فرتی تهاجممان را کردیم پس لابد فیلم در همین ده دقیقه تمام می شود؟ در جواب باید عرض شود که خیر این تازه اول ماجرا است، چون شازده پسر دختر موبور را که قبلا ژانت یا ژولیت بود و حالا کبری یا چیزی در این مایه‌ها شده را می اورد به ان خانه حیاط دار حوض دار پر گل و بلبل تا زندگی خوب و خوشی را شروع کنند اما چالش اصلی داستان از همینجا شروع می شود چون مادر شوهر و خواهر شوهرها و عمه و خاله و دختر عمه ها و دختر خاله‌ها و سایر فک و فامیل داماد با عروس موبور مذکورسرناسازگاری دارند و آبشان در یک جوب نمی رود. 

از اینجا کش مکش و درگیری های عروس و مادر شوهر را اینقدر کش دهید تا یک ساعت و نیم طول بکشد. وقتی تایم فیلم کامل شد حالا نوبت مادر شوهر و خواهر شوهرها است که همگی فرتی متحول شوند و عروس موبور را تحویل بگیرند. در نمای پایانی به عنوان Happy End  نشان دهید که کبرای فعلی و ژولیت سابق چادرش را دور کمرش گره زده و با افتابه مسی کف حیاط آب می پاشد و آب و جارو می کند. فک و فامیل مونث اقا داماد هم دور دیگ جمع شده اند و آش رشته و شله زرد هم می‌زنند و در حالیکه فرهنگ مبتذل غرب خورد و خاکشیر شده داستان به خوبی و خوشی به پایان می رسد.

      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>اعضا و جوارح پاي کامپيوتر!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_198.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7367</id>
   
   <published>2010-02-20T13:51:00Z</published>
   <updated>2010-02-20T13:59:46Z</updated>
   
   <summary>گوش: صدايش که خيلي ظريف است. چشم: البته شنيدن كي بود مانند ديدن؟ دلتان بسوزد، طرف وب كم هم دارد. پروستات: بلوتوثش را براي من هم بفرست. اين ‌اي دي من است:  juju nazeh چشم: به روي چشم. قلب: ببينم، يعني صاحب خانه باز هم عاشق شده؟ زبان: ظاهرا که اين‌طور است. بي‌خود نيست كه مي‌گويند عشق شده اينترنتي ايميلي. قلب: اين کجايش عشق است؟ لطفا يکي از عصب‌ها ...
</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="مهمان سایت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="1407" label="چت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="118" label="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      <![CDATA[<blockquote> <strong>مهرداد صدقی:</strong> صاحب‌ خانه مجتمع مسکوني ساعت‌هاست که پشت ميز کارش نشسته و دارد با کامپيوتر کار مي‌کند. اعضاي مجتمع نسبت به اين وضعيت ناراضي‌اند اما کاري هم نمي‌توانند بکنند چون صاحبخانه به چنين کاري اعتياد پيدا کرده. ضمنا مغز هم به واسطه تمرکز بيش از حد روي کامپيوتر، هنگ کرده...
</blockquote>
ستون فقرات: آهاي مغز دستور اتمام کار را بده... با اين حالتي که صاحب خانه جلوي کامپيوتر نشسته اگر زودتر بلند نشود ديسک کمرم دردسر ساز مي‌شود.

مغز: الان دستور scan disk را مي‌کنم، ببينم وضعيت ديسک کمر چگونه است.

ستون فقرات: آخ! داري چه کار مي‌کني؟

مغز: اسکن تکميل شد. دستور دادم تا ديسک کمر Format شود!

زبان: صداي چي بود؟

گوش: صداي فرمت شدن ديسک و جابه‌جايي مهره‌هاي ستون فقرات بود.

زبان: يكي جلوي مغز را بگيرد وگرنه اگر همين‌طور جلو برود باز هم دستورات عجيب و غريب مي‌دهد.

مغز: آهاي زبان تو بس زياني مر مرا.... اگر زياد حرف بزني تو را cut كرده و به ته حلق Paste مي‌كنم تا ديگر صدايت در نيايد. من الان درگير يک کار مهم هستم بنابراين مزاحم نشويد.

زبان: فکر کردي با زبان کامپيوتر طرفي که با من اين‌طوري صحبت مي‌کني؟ هنوز طعم تلخ نافرماني مرا نچشيده‌اي.

پروستات: الان سربه سر مغز نگذار. يک وقت مي‌بيني به جاي ته حلق، تو را به جاي ديگري paste مي‌کند.

انگشت: راست مي‌گويد، زياد تقلا کني يک وقت ديدي که دندان‌ها را فرستاد سراغت تا مثل ساندويچ تو را گاز بگيرند. الان تمام حواس صاحب خانه پاي كامپيوتر است.

پا: اين پاي كامپيوتر كه گفتي، كجاي كامپيوتر مي‌شود؟

چشم: مگر كوري؟ كامپيوتر كه پا ندارد.

انگشت: البته كه دارد. اين تويي كه چشم نداري، پايش را ببيني. اگر كامپيوتر پا ندارد، پس چرا مغز چند لحظه پيش به من دستور داد در چت بنويسم كه تو را به خدا به من پا بده!

پا: واي. من دارم به خاطر عدم تحرك از پا مي‌افتم، آن وقت صاحبخانه دارد چت مي‌كند؟

دست: باز خوب است که تو داري از پا مي‌افتي، من بدبخت که دارم از دست مي‌روم. با اين همه خستگي مجبورم همين اراجيفي را که چشم الان دارد مي‌خواند، تايپ کنم!

کليه: من هم ديگر طاقت ندارم. ظرفيت دستگاه آب‌ميوه‌گيري‌ام تکميل شده. اين يك تهديد جدي است. اگر صاحب خانه از جلوي كامپيوتر بلند نشود به خاطر عجله‌اي كه دارم، اضافه‌ها را همين الان مي‌ريزم توي کوچه.

مغز: The route is not available.

كليه: يعني چه که مسير آماده نيست؟ پس من چه كار كنم؟ عجله دارم.

مغز: بريزشان توي پلاستيک سياه و بگذار توي Recycle bin

گوش: به حق چيزهاي نشنيده!

مثانه: بعد از اين همه خدمت صادقانه شبانه‌روزي و حتي بعضي وقت‌ها «نصفه شبانه‌روزي» ما شديم Recycle bin؟ حالا که اين‌طور است اگر کسي اينجا آشغال بريزد فورا آن را restore مي‌کنم تا برگردد سرجايش.

روده: فکر خوبي است. من هم دلم از معده پر است و گاهي وقت‌ها دلم مي‌خواهد همين کار را انجام دهم تا بفهمد چه چيزي را دارد به خورد من مي‌دهد. گفتي دستورِ چي را بايد بنويسيم؟

معده: روده جان، دستورش به فينگليش اين‌طوري است: Roodeh Derazy is not permitted

جگر: من جگرم براي مثانه کباب شد. هرچه مي‌خواهم با مغز Connection ايجاد کنم و از او بخواهم به وضع ما رسيدگي کند، جواب نمي‌دهد.

پروستات: وقتي جواب جيگري مثل تو را ندهد توقع داري جواب ما را بدهد؟

جگر: buzz!... باز هم جواب نمي‌دهد و مي‌گويد The line is busy... آهاي مغز عزيز، مي‌توانم چند لحظه‌اي وقتت را بگيرم؟

مغز: Access Denied

بيني: از ما گفتن. اگر مشکل کليه و مثانه حل نشود تا چند لحظه بعد بوي جوي موليان آيد همي!

مغز: لطفا کسي مزاحمم نشود وگرنه همه‌تان را هک مي‌کنم.

جگر: حالا صاحب خانه دارد با کي چت مي‌كند كه دلش نمي‌آيد بلند شود؟

گوش: صدايش که خيلي ظريف است.

چشم: البته شنيدن كي بود مانند ديدن؟ دلتان بسوزد، طرف وب كم هم دارد.

پروستات: بلوتوثش را براي من هم بفرست. اين ‌اي دي من است: juju nazeh

چشم: به روي چشم.

قلب: ببينم، يعني صاحب خانه باز هم عاشق شده؟

زبان: ظاهرا که اين‌طور است. بي‌خود نيست كه مي‌گويند عشق شده اينترنتي ايميلي.

قلب: اين کجايش عشق است؟ لطفا يکي از عصب‌ها براي مغز پيامك بفرستد كه ديگر در قلبِ صاحب خانه جايي براي ورود گزينه‌هاي جديد وجود ندارد و وعده الكي به كسي ندهد. قلب است، ترمينال که نيست هر روز يک نفر بيايد و برود.

مخ: من هم به لحاظ صنفي با مخ زني مخالفم.

عصب: من الان به مغز پيام فرستادم کهThere is not enough space in "Heart" drive

قلب: خب مغز چه جوابي داد؟

عصب: گفت فايل‌هاي غير ضروري مربوط به گزينه‌هاي گذشته delete شوند. البته گفت بعضي‌ها را هم فعلا Hidden کنيم تا بعد...

انگشت: باورتان نمي‌شود كه چه چيزهاي دروغي دارم تايپ مي‌كنم. دارم مي‌نويسم كه در خارج از كشور زندگي مي‌كنم و براي تعطيلات به اينجا آمده‌ام. همين‌طور دارم جلوي عدد مربوط به ميزان داراييم صفر مي‌گذارم.

پروستات: اين دروغ‌ها كه چيزي نيست. دفعه قبل وقتي با يك نفر ديگر چت مي‌كرد جنسيت خودش را تغيير داده بود و اصلا نمي‌گفت كه ما هم اينجا براي خودمان كسي هستيم!

تستوسترون: راست مي‌گويد. من هم شانس آوردم كه هيپوفيز كمكم كرد وگرنه از فرط شرم و تحقير كم مانده بود قاط بزنم و فاميلم را از تستوسترون فر به استروژن زاده تغيير دهم.
<blockquote>
چشم‌هاي صاحب خانه به علت خيره شدن مداوم به مانيتور خسته شده... مهره‌هاي کمر و عضلاتش نيز تعريفي ندارند. مچ دست هم حال و روز خوشي ندارد و دچار دردي مزمن شده</blockquote>

مچ: ديگر تاب و توان براي من نمانده. يکي مرا بگيرد و کمکم کند... کسي مي‌شنود؟

گوش: مي‌شنويم اما نمي‌توانيم تو را بگيريم چون اهل مچ گيري نيستيم.

هيپوتالاموس: اتفاقا من همين الان مچ چشم را گرفتم! آهاي چشم، تو داري چه چيزي مي‌بيني كه اين‌طور از حدقه درآمده‌اي؟

پروستات: به به... شاعر براي اين لحظات مي‌گويد چشم دل باز كن كه جان بيني، آنچه ناديدنيست آن بيني!‌اي چشم عسلي، برايمان تعريف كن چه مي‌بيني. به هر حال وصف العيش نصف العيش

قلب: آقاي پروستات لطفا مراعات کنيد. حرف‌هايتان واقعا بدآموزي دارد. لااقل مي‌توانستيد بگوييد چشم‌ها را بايد شست. جور ديگر بايد ديد.

پروستات: مرا بگو که الان مي‌خواستم با تارهاي حنجره برايتان آهنگ رنگ چشات عسل را اجرا کنم. فکر کنم براي امثال شما چشم چشم دو ابرو هم بدآموزي دارد.

چشم: بحث نکنيد. اگر مي‌بينيد من از حدقه درآمده‌ام به خاطر اين است كه ساعتهاست به مانيتور زل زده‌ام، بي‌خود فكر بد نکنيد. فكر كنم اگر نيم ساعت ديگر اين وضعيت ادامه پيدا كند، عدسي‌ام بسوزد.

معده: لطفا اسم عدسي را نياور. من اينجا از گشنگي دارم نان توي اسيد تيليت مي‌كنيم و با شنيدن عدسي ياد آش مي‌افتم و تحريك مي‌شوم.

پروستات: چه بي‌جنبه!

معده: اين تحريك با آن تحريك فرق دارد! من اگر تحريك شوم و چيزي براي خوردن نباشد كم كم زخم معده مي‌گيرم. بي‌خود نيست كه مي‌گويند درزندگي معده زخم‌هايي هست كه اسيدها از گشنگي و مثل خوره، جداره معده را در انزوا خورده اند...

جگر: من هرچه گلوکز فرستادم همه سوخت شدند و ديگر چيزي نمانده. کارِ صاحب خانه کي تمام مي‌شود؟ مي‌ترسم کار به جاهاي باريک بکشد.

پروستات: اتفاقا صاحب خانه دارد براي همين اين‌طور گلوکز مي‌سوزاند تا کار به جاهاي باريک بکشد!

انگشت: من الان کليدهاي Ctrl+Alt+Delete را با هم فشار مي‌دهم هر چه باداباد

مغز: آهاي جيگر جان، فورا چند بسته گلوکز به من برسان دارم shut down مي‌شوم..

جگر: شرمنده،Access Denied !


--------------------------
<a href="http://kalpa3.blogfa.com">وبلاگ مهرداد صدقی</a>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>با مادر زن خویش مهربان باش!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_197.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7364</id>
   
   <published>2010-02-20T12:42:43Z</published>
   <updated>2010-02-20T13:09:02Z</updated>
   
   <summary>گذشت روزگار متلكهای كليشه‌ای و كنايۀ سوهان روح.  در ايران معاصر، مادرزن‌ هم جايگاهی ‌تراز نوين می‌يابد و چه بسا تكيه‌گاهی برای داماد جسور به حساب آيد.  اين شبها شماری را بوق‌سگ و در ساعات نامعقول در خانۀ مادرزن بازداشت می‌كنند.  حتی در مواردی روی خانۀ محل سكونت فرد اسير، گرچه قانوناً به مادر همسر او تعلق دارد، دست می‌گذارند تا برای تمام فاميل گرفتاری درست كنند و با فشار بر عنصر تحت‌ تعقيب، او را سر عقل بياورند.</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="محمد قائد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="709" label="مادرزن" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="4605" label="محمد فائد" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="4607" label="نیرنگستان آریایی اسلامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      <![CDATA[ وقتی از محمد قاضی‌ فقيد می‌پرسيدند چرا پس از مرگ همسر اولش تصميم گرفت با خواهر او ازدواج كند، با كمك ماس‌ماسك باتری‌داری كه پس از جراجی حنجره ناچار بود روی گلو بگذارد تا صدايش به گوش برسد می‌گفت:   "برای صرفه‌جويی در مادرزن."   يعنی وجود والدۀ   زوجۀ   قانونی باارزش است و بايد از هر فقرۀ   آن حداكثر استفاده را برد؟

گذشت روزگار متلكهای كليشه‌ای و كنايۀ سوهان روح.  در ايران معاصر، مادرزن‌ هم جايگاهی ‌تراز نوين می‌يابد و چه بسا تكيه‌گاهی برای داماد جسور به حساب آيد.  اين شبها شماری را بوق‌سگ و در ساعات نامعقول در خانۀ مادرزن بازداشت می‌كنند.  حتی در مواردی روی خانۀ محل سكونت فرد اسير، گرچه قانوناً به مادر همسر او تعلق دارد، دست می‌گذارند تا برای تمام فاميل گرفتاری درست كنند و با فشار بر عنصر تحت‌ تعقيب، او را سر عقل بياورند.

در مشهورترين آثار با مضمون مدينۀ نازله و تروريسم دولتی نشانی از مادرزن نيست: <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Farenheit_451">فارنهايت 451،</a> <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Alphaville_(film)">آلفاويل،</a> <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Nineteen_Eighty-Four">1984</a>،<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Brazil_(film)"> برزيل. </a> زمانی كه تاريخ ايران ِ اين دهه‌ها نگاشته شود شايد اشاره به نقش مادرزن لازم باشد.  چه بسيار مبارزان سياسی و فعالان اجتماعی به حمايت مادرزن متكی‌ بوده‌اند و آخرين روزهای آزادی را در خانۀ او گذرانده‌اند.  پس با مادرزن خويش مهربان باش.

طعنه‌زن‌ها شايد ادعا كنند خانۀ مادرزن اگر قرارگاه باطل و دروازۀ ‌جهنم نبود قشون حق در دل ‌شب تار به آن يورش نمی‌برد.  اما، گذشته از مضمون‌ كوك‌كردن، جامعۀ ايران هيچ گاه به اندازۀ امروز با تمام توان، حتی با به‌ميدان‌آوردن لشكر مادرزن‌ها، درگير نبرد‌ نبوده است.

-------------
از وب‌سایت شخصی <a href="http://www.mghaed.com/">محمد قائد</a>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>فوايد بي‌برقي</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_196.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7360</id>
   
   <published>2010-02-17T09:56:01Z</published>
   <updated>2010-02-17T10:01:10Z</updated>
   
   <summary>1- با توجه به حذف يارانه‌ها از قيمت برق، خاموشي‌ها كمك شاياني به اقتصاد خانواده‌ها مي‌كنند. به اين صورت كه هر خانواده مي‌تواند همان مبلغ سابق را به عنوان بهاي برق مصرفي خانوار خود پرداخت كند البته در ازاي چند ساعت وصل برق در هر روز! 2- عدم تماشاي برنامه‌هاي مفرح تلويزيون به‌طور مستقيم و شنيدن صداي آنها از طريق تلويزيون همسايه‌هاي ساكن در آپارتمان‌هاي بغلي و بالايي و پائيني نعمت بسيار بزرگي‌ است كه ...</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="4603" label="بی برقی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="4601" label="بحران در صنعت برق" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      <![CDATA[در ميان خبرهاي خوشي كه اين‌روزها از چهارسوي مملكت به سوي ما روان است هيچ خبري به اندازه ورشكستگي قريب‌الوقوع صنعت برق كشور من را شوكه نكرد.
پيش از آنكه به نشر اكاذيب متهم شويم يادآور شوم كه اين خبري ا‌ست رسمي كه خبرگزاري ايلنا به نقل از آقاي پارسا، رئيس هيات مديره سنديكاي توليدكنندگان صنعت برق مخابره كرده و تاكيد كرده‌است رقم بدهي دولت به توليدكنندگان برق و همچنين رقم بدهي توليدكنندگان برق به بانك‌ها به پنج هزار ميليارد تومان رسيده است و از اين رو بيشتر توليدكنندگان برق كشور در معرض ورشكستگي و نزديك 900 هزار كارگر و دست‌اندركار مستقيم و غيرمستقيم صنعت برق كشور در آستانه بيكاري قرار دارند.

تا اينجاي كار كه البته ربطي به ما ندارد و معاون مطبوعاتي محترم وزير ارشاد مي‌توانند در اين خصوص به ايلنا، سنديكاي توليدكنندگان صنعت برق، كارگران شاغل در صنعت برق، بانك‌ها و حتي دولت واكنش نشان دهند اما از آنجايي كه از اين ميزان خدمات، دست كم سهم بي‌برقي‌اش به من و شما مي‌رسد به دلايل زير من فكر مي‌كنم خبر بي‌برقي‌هاي قريب‌الوقوع كلا براي مردم خوب است:

<blockquote>1- با توجه به حذف يارانه‌ها از قيمت برق، خاموشي‌ها كمك شاياني به اقتصاد خانواده‌ها مي‌كنند. به اين صورت كه هر خانواده مي‌تواند همان مبلغ سابق را به عنوان بهاي برق مصرفي خانوار خود پرداخت كند البته در ازاي چند ساعت وصل برق در هر روز!

2- عدم تماشاي برنامه‌هاي مفرح تلويزيون به‌طور مستقيم و شنيدن صداي آنها از طريق تلويزيون همسايه‌هاي ساكن در آپارتمان‌هاي بغلي و بالايي و پائيني نعمت بسيار بزرگي‌ است كه قطعا علاوه بر كمك به آرامش اعصاب و روان مردم و روح برخي از كاركنان صداوسيما، داراي مزاياي فرهنگي زيادي هم هست كه در درازمدت خودش را نشان مي‌دهد.

3- بي‌برقي در طول شب باعث مي‌شود كه بسياري از مهماني‌هاي خانوادگي و دوستانه كه متاسفانه محل انتقال اخبار و شايعات و تحليل‌هاي درست و نادرست است به نحو قابل ملاحظه‌اي كاهش يابد كه قطعا فوايد امنیتی بسيار زيادي برای نظام دارد.

4- بي‌برقي‌ها در طول روز باعث به هم خوردن بسياري از جلسات رسمي، نشست‌ها و سخنراني‌هاي مقامات سياسي به دلايلي نظير قطع سيستم تقويت صدا، گيركردن در آسانسور، از كار افتادن ويدئو پروژكتورها (وسايلي كه براي بزرگ كردن آمارها و نمودارها به‌كار مي‌روند) و ساير ابزارهاي ضروري براي سخنراني، دادن خبرخوش، افشاگري، تصويب طرح‌ها در دسته‌هاي صدتايي، نطق، انتقاد و ساير موارد غيرضروري مي‌شود كه فوايد آنها براي مردم و مملكت بسيار زياد است.

5- بي‌برقي باعث قطع سيستم بانكي كشور و دستگاه‌هاي خودپرداز مي‌شود كه در نتيجه آن امكان هرگونه جابه‌جايي پول مشكل شده و دست كم از اين جنبه كاري، عملي در زمينه كاهش پولشويي در سيستم بانكي كشور انجام شود (به استثناي آن عده‌اي كه پول‌هايشان را با دست مي‌شويند).

6- و سرانجام اينكه در ساعات بي‌برقي، چند ميليون كاربر ايراني اينترنت از شر اتلاف وقت براي وصل شدن به اينترنت زغالي كه دائما قطع و وصل هم مي‌شود رها مي‌شوند و مي‌توانند به جاي آن به كارهاي مفيدتري مثل تربيت كبوتر براي ارسال نامه‌ها بپردازند.</blockquote>
]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>درسي که بايد از احترامي آموخت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_195.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7351</id>
   
   <published>2010-02-17T08:10:30Z</published>
   <updated>2010-02-17T08:22:08Z</updated>
   
   <summary>مهم‌ترين ويژگي احترامي که بايد از آن درس گرفت در تلقي او نسبت به طنز به‌عنوان يک هنر آوانگارد ريشه دارد. احترامي اعتقاد داشت که طنز بايد از نظر فرم و نگاه، پيشرو باشد و فراتر از جامعه حرکت کند. از اين‌رو، از سويي دغدغه نوآوري، نوجويي، در جا نزدن و نماندن داشت و از سوي ديگر، نويسنده‌اي فرمگرا بود و ...</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="رویا صدر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="4599" label="یادبود" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="3480" label="احترامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="1114" label="رویا صدر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      
احترامي، استاد بي‌بديل طنز جامعه امروز بود که بي‌شک مرور آثارش و توجه به ويژگي‌هاي آن، مي‌تواند براي علاقه‌مندان به طنز راهگشا باشد. مهم‌ترين ويژگي احترامي که بايد از آن درس گرفت در تلقي او نسبت به طنز به‌عنوان يک هنر آوانگارد ريشه دارد. احترامي اعتقاد داشت که طنز بايد از نظر فرم و نگاه، پيشرو باشد و فراتر از جامعه حرکت کند. از اين‌رو، از سويي دغدغه نوآوري، نوجويي، در جا نزدن و نماندن داشت و از سوي ديگر، نويسنده‌اي فرمگرا بود و دغدغه ارائه اثري ادبي فراتر از سطح سليقه عامه را داشت. اين بود که هيچ‌گاه به تکرار نرسيد و حتي از خودش هم تقليد نکرد. بسياري از طنزنويسان وقتي به سبک خاص خود دست پيدا مي‌کنند درجا مي‌زنند. در همان سبک مي‌مانند و قالب‌هايي را که تا آن زمان ساخته‌اند به کرات به‌کار مي‌گيرند. 

سبک‌ها و قالب‌هاي جديد مي‌آيند و مي‌روند و اينان همچنان سرگرم تکرار خويشند. اين است که طي زمان تازگي و طراوت قلم خود را از دست مي‌دهند. بسياري از نشريات يا ستون‌هاي طنز نيز دچار اين آفت مي‌شوند: از تحولات زباني جامعه جا مي‌مانند و نمي‌توانند ميان پويايي قالب و زبان نشريه يا صفحه طنز و شتاب حرکت‌هاي جامعه، هماهنگي ايجاد کنند. اين است که توان جذب و حفظ مخاطب خود را طي زمان از دست مي‌دهند. احترامي به‌خاطر تاکيدي که بر آوانگارد بودن طنز داشت، مدام در کار آزمايش و سنجش راه‌هاي نو و گشودن دريچه‌هاي تازه در طنزآوري بود. در عين حال، فراتر از التهابات زمانه، غوغاها و جنجال‌هاي معمول روز حرکت مي‌کرد يعني بيش و پيش از اينکه دغدغه ارتباط با مخاطب را داشته باشد و در انتخاب فرم و زبان اثر در پي پاسخگويي به «خواست مخاطب» باشد، دغدغه يافتن راه‌هاي نو و آزمودن مسيرهاي تازه در «طنز» به‌مثابه يک اثر ادبي را داشت.

او مصداق ويژگي مهمي بود که اوژن يونسکو در تعريف هنرمند آوانگارد ارائه مي‌دهد: «نويسندگان، هنرمندان و متفکران معتقدند که به زمانه خودشان تعلق دارند، هنرمند انقلابي (آوانگارد)حس مي‌کند که حرکتش بر خلاف جهت حرکت زمانه است.» اين ويژگي باعث مي‌شد که از طنز ژورناليستي (به مفهوم مصطلح آن) فاصله بگيرد و در عرصه کار روزمره مطبوعاتي (در ملتهب‌ترين شرايط زماني)نيز کارهايي ماندگار با ارزش‌هاي ادبي خلق کند. نگاه کوتاهي به کارنامه ادبي منوچهر احترامي در همکاري با نشريات توفيق،کشکيات (ضميمه تهران‌مصور)، نامه آهنگر، فردوسي، رفتگر، بامداد، درنگ و گل‌آقا، گوياي همين روحيه نوجويي است اگرچه آثار او طي همين مسير نيز به‌طور طبيعي با افت‌و‌خيزهايي همراه بود: از آزمايشگري‌هاي اوليه او در توفيق براي دستيابي به سبک خاص که بگذريم، گاه متناسب به نياز زمانه درصدد پاسخگويي به خواست مخاطب برآمده و آثاري متناسب با ذوق مخاطب مي‌آفريند. (در مجله فردوسي و روزنامه نامه آهنگر) ولي بي‌شک آنچه آثار او را از ابتدا تا انتها به هم پيوند مي‌دهد، تلاش او در دنبال کردن طنز فراتر از تفنن‌هاي معمول است.

 تنوع حيرت‌انگيز قالب در آثار احترامي، از قالب‌هاي مدرن گرفته تا قالب‌هاي کلاسيک، از نظيره‌نويسي فرهنگ شفاهي و ادبيات عامه گرفته تا فابل‌نويسي، گوياي اين امر است.جالب آنکه بخش مهمي از اين آثار در زماني آفريده شده‌اند که در دوره تب و تاب و بحران سياسي به‌سر مي‌برديم. شاهد اين مدعا آثاري است که او در سال‌هاي پرالتهاب پاياني دهه 50، در روزنامه بامداد در نظيره‌نويسي ادب عامه و ادبيات کلاسيک (هذا کتاب مستطاب رموز الاجنه، هذا کتاب مستطاب تعبير خواب، تذکره‌الاغنيا و...) نوشت. آنچه احترامي را قادر ساخت که بتواند در شرايط گوناگون زماني در دام روزمرگي نيفتد، برخورداري او از پشتوانه اطلاعات ادبي اعم از ادبيات نو وکلاسيک بود.احترامي به جوانان توصيه مي‌کرد: «بخوانيد و زياد بخوانيد که دانايي، توانايي مي‌آورد» كه اين خود مصداق عملي اين پند بود.

 از سوي ديگر،او در طنز، صاحبنظر و انديشه بود و طرحي مشخص براي کار داشت، دقيق مي‌نوشت و به‌اصطلاح «شلخته‌نويس» نبود. براي مثال، رمز ماندگاري و توفيق آثار کودک او، برخورداري از طرحي روشن، مشخص و نگاهي مبتني بر تحليل از کار است که اين نگاه با پشتوانه‌اي از اطلاعات حاصل از چنددهه تحقيق در زمينه ادبيات شفاهي و کتبي عامه گره خورده بود. او در مصاحبه‌ها با برشمردن ويژگي‌هاي اين بخش از آثار خود نشان مي‌دهد که چه طرح روشن و مشخصي براي کار داشته است. آنچه در چند مصاحبه در بيان ويژگي‌هاي اين بخش از آثارش روي آن تاکيد کرده، اينهاست: سادگي سوژه، برکناري اثر از گره‌اندازي‌هاي پيچيده، نرمي، ظرافت و معمولي بودن سوژه، استفاده از نوعي ادبيات کودک با تم گسترش يابنده که جزو ادبيات شفاهي حساب مي‌شود و او از آغاز همکاري با توفيق روي آن کار کرده است، عدم تحميل ريتم بر کلمات و حفظ ريتم کلامي، پرهيز از استفاده از لغات ثقيل، استفاده از ريتم ترانه، استفاده از کلام‌هاي شکسته و مخابره‌اي، استفاده از لهجه تهراني که بي‌شناسنامه‌ترين کلام مخابره‌اي است و برآيند تمام لهجه‌هاست و... 
احترامي طنز را جدي مي‌گرفت، نگاهي که ما در هر شرايطي سخت به آن محتاجيم...

-----------
* به نقل از روزنامه تهران امروز؛ به مناسبت نخستین سالمرگ زنده یاد احترامی

      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>کودک هفتاد ساله! (درباره آثار کودک و نوجوان منوچهر احترامی)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_194.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7343</id>
   
   <published>2010-02-14T19:52:31Z</published>
   <updated>2010-02-15T19:56:18Z</updated>
   
   <summary>سبیل هایش را که از دور می دیدی ؛ گمان می کردی با پیرمرد کلاسیک زده ای از عهد قجر طرف هستی که از مرز سعدی ها ، مولوی ها و حافظ ها حتی جلوتر نرفته است اما وقتی کنارش می نشستی و با او به گفت و گو درباره ادبیات می پرداختی ؛ تازه می فهمیدی ، پشت هر تار از آن سبیل ها چه اطلاعات به روزی نهفته است !</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="فاضل ترکمن" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      <![CDATA[سبیل هایش را که از دور می دیدی ؛ گمان می کردی با پیرمرد کلاسیک زده ای از عهد قجر طرف هستی که از مرز سعدی ها ، مولوی ها و حافظ ها حتی جلوتر نرفته است اما وقتی کنارش می نشستی و با او به گفت و گو درباره ادبیات می پرداختی ؛ تازه می فهمیدی ، پشت هر تار از آن سبیل ها چه اطلاعات به روزی نهفته است ! هرچند از نسلش دهه های زیادی گذشته بود اما مانند بسیاری دیگر از همقطارانش ، پیر فکر نمی کرد ، کودک درونش هنوز نفس می کشید و تفکراتش در هر زمینه ای جوان و سرزنده بود . او بر مشخصه های آثار سهراب سپهری ، فروغ فرخزاد ، احمد رضا احمدی و دیگر شاعران معاصر همانقدر تسلط داشت که بر مشخصه های آثار شاعران کلاسیکی چون عطار ، مولوی ، حافظ و ... او به معنای واقعی کلمه : "همه فن حریف" بود ... بچه ها را  بهتر از هر کس دیگری می شناخت ؛  آن ها را با باید ها و نباید های خشک سایرین نصیحت نمی کرد و بازیگوشی را جزیی انکار ناپذیر از وجودشان  می دانست ...

دارم از منوچهر احترامی حرف می زنم ؛ هنرمندی که فعالیت های ادبی اش از جهات مختلفی قابل بررسی است : شعر ، نثر ، داستان ، طنز ، روزنامه نگاری و تدریس و تحقیق ؛  آن هم در هر دو حیطه سنی مخاطبان یعنی : کودک و نوجوان و بزرگسال . 
در این یادداشت اما می خواهم درباره بعد هنری احترامی در حیطه ادبیات کودک و نوجوان صحبت کنم ؛ چرا که این بعد نزد همه دوستداران و طرفداران او از اهمیت زیادی برخوردار است . هر چند تعدادی از منتقدان ادبی برای مجموعه های کودکانه او و علی الخصوص "حسنی" هایش ارزش ادبی خاصی قائل نیستند اما تعداد کثیری از منتقدان ادبی _که اتفاقا" سالهاست در حیطه کودک و نوجوان فعالیت می کنند_ آثار کودکانه او را تنها منظومه های اخلاقی تاریخ مصرف داری نمی دانند که در دوره ای از زمان ها سروصدا کرده و بعد ها هم تب آن فروکش خواهد کرد ... 

به عنوان مثال "مصطفی رحماندوست" در این باره  می گوید : ((منوچهر احترامي در زمان خود يك اتفاق بود و آثارش در حوزه‌ي كودكان، حركتي ويژه محسوب می شد . احترامي اگرچه خيلي دير وارد عرصه ادبيات كودك شد ؛ ولي تسلطش بر ادبيات عاميانه و فولكلوريك و مطالعات عميقش در حوزه‌ي ادبيات كهن سبب شد خيلي زود جاي خود را در اين زمينه باز كند و آثارش مورد تقليد بسیاری از سارقان ادبی قرار گيرد . كاري كه احترامي در حوزه‌ي شعر كودك انجام داد، كاري بود تأثير‌گذار؛ چه از نظر منتقدان و چه از نظر طرفدارانش. او مي‌گفت : بيش از 120 ناشر كارهاي «حسني»اش را بدون اجازه چاپ كرده‌اند!)) همچنین "جعفر ابراهیمی(شاهد)" نیز از او با عنوان "بنیان گذار شعر طنز کودک" یاد می کند . 

خود احترامی اما درباره محبوبیت فراگیر شخصیت حسنی می گوید : (( در منظومه های حسنی از وزن ترانه ای یا غیر عروض ایرانی استفاده کردم . درواقع متن ریتمیک بود و دارای فرم هجایی و سیلابیک بود و به همین خاطر خوب در کلام می نشست ؛ علاوه بر وزن موسیقایی جذاب و عامه پسند کار ، تصویر سازی حرفه ای "غلامعلی لطیفی" در به شهرت رسیدن حسنی موثر بود و گمان می کنم اگر کسی به غیر از لطیفی این تصویر سازی را انجام می داد ؛ حسنی های من تا این اندازه موفق نبودند.)) 

من اما تصور می کنم طنز کلامی منظومه های حسنی ، بیش ترین سهم را در موفقیت این آثار بر عهده داشت است : در دوره ای که تمامی فعالان کودک و نوجوان از نگاهی بالا و با زبانی خشک و نصیحت وار به سرودن اشعار کودکانه می پرداختند ؛ احترامی نصحیت های خود را در قالب شیرین طنز ریخت و به خورد مخاطبانش داد . همین داستان "حسنی نگو یه دسته گل" را در نظر بگیرید . او وقتی می خواهد به بچه ها دو تصویر متضاد از آدم ها یعنی خوب و بد (کثیف و پاکیزه) را نشان بدهد ؛ با زبانی نمکین و ساختن قافیه هایی تازه و طرب انگیز مثل کلمات "عموم"و "حموم" می گوید : (( فلفلی گفت : من و داداشم و بابام و عموم / هفته ای دو بار بار می ریم حموم / اما تو چی ؟ ...)) بنابراین طبیعی است که باید ریشه معروفیت و محبوبیت حسنی ها را در طنز موجود در آن ها یافت . 

احترامی همچنین در یکی از مصاحبه هایش در مورد تقلید بی حد و مرز از آثار حسنی خود گفته است : ((كار چاپ و نشر در كشور ما بي‌نظم‌تر از اين حرف‌هاست. از اين شخصيت خيلي استفاده شد، خيلي تئاتر هم نمايش داده شد؛ اگر هم اعتراض كرديم، گفتند ما تغييرش داده‌ايم يا زياد و كمش كرده‌ايم. يا در تلويزيون بارها از آن كار شده، اعتراض كرديم، گفتند برو روي هاچ زنبور عسل‌ ما كار كن! اين مسأله قدري اخلاقي است. در آمريكا و اروپا اگر شخصيتي را در داستان و شعر خلق مي‌كنند، همه به او احترام مي‌گذارند؛ ولي اين‌جا همه از روي آن اثر كپي مي‌كنند. در صنايع هم به همين درد مبتلاييم. اجاق ‌گاز مي‌سازند به يك شكل و اسم ديگري روي آن مي‌گذارند؛ پس اين به خلقيات ما بازمي‌گرد. ))

احترامی در طنز نویسی برای نوجوانان نیز اندازه طنزهای کودکش مخاطب داشت و در زمانی که صفحه طنز "بچه ها من هم بازی" را در هفته نامه "بچه ها...گل آقا" برای نوجوانان راه انداخت ؛ با خیل عظیمی از مخاطبان این گروه سنی مواجه شد که حتی تعدادی از بچه ها به تقلید از این سبک طبع آزمایی کردند و با نام "از روی دست پورنگ" آثارشان را در این مجله به چاپ رساندند . "ایجاز در کلام" مهم ترین مشخصه نوشته های بچه ها من هم بازی بود . ایجازی که با شیطنت و بازیگوشی های کاراکترهای خاکستری این داستان ها آمیخته شده بود . شاید جالب باشد اگر بدانید احترامی در سال 1386 به خاطر جلد دوم و سوم کتاب های بچه ها من هم بازی برنده جایزه  جشنواره " کتاب سال سلام بچه ها و پوپک" شد ؛     جشنواره ای که داوران آن از مدعیان حیطه ادبیات  کودک و نوجوان بودند.

موش دم بریده ، گربه من نازنازیه ، عروسی خاله سوسکه و آقا موشه، سلیمان بابا سلیمان ، خروس نگو یه ساعت ، کرم ابریشم و مهمان های ناخوانده از دیگر آثار منوچهر احترامی(پورنگ) است که همگی شان مانند منظومه های حسنی بسیار عامه پسند هستند به خصوص گربه من نازنازیه که از شهرت قابل توجهی هم برخوردار است . 

احتمالا" حالا که به پایان این یادداشت رسیدیم دیگر شما هم به من حق می دهید که با این تفاسیر  به منوچهر احترامی لقب " کودک هفتاد ساله" بدهم و از روح مهربانش بخواهم که ما را هم در بازی های کودکانه اش راه بدهد!

-------
<strong>منابع : </strong>
<ul>
	<li>کتاب حسنی نگو یه دسته گل ، سروده منوچهر احترامی ، تصویرگر : غالامعلی لطفی ، نشر هنرور</li>
	<li>گفت و گوی هاجر ده بزرگی با منوچهر احترامی ، چاپ شده در شماره پیاپی 203 ماهنامه گزارش </li>
	<li>خبرگزاری ایسنا </li>
</ul>




]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_193.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7311</id>
   
   <published>2010-02-04T09:02:52Z</published>
   <updated>2010-02-04T09:11:44Z</updated>
   
   <summary>برگردان: م. آزاد/ شب را به صبح رساندن هر شب سخت تر و سخت تر مي شود. ديشب اين حس كلافه كننده به من دست داد كه يك عده مي خواهند توي اتاقم بريزند و مرا حسابي شامپو بزنند. اما چرا؟ خيالاتي شده بودم و به نظرم هيئت هايي شبح وار مي ديدم. درست سر ساعت سه ي صبح، لباس زيري كه روي صندلي انداخته بودم، به نظرم شبيه قيصر شده بود؛ قيصري كه اسكيت هم به پاهاي بسته بود...</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="مهمان سایت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="3521" label="وودی آلن" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      <![CDATA[<strong>وودي آلن؛ برگردان: م. آزاد</strong>

<blockquote>آن چه در زير مي آيد گزيده اي از دفتر خاطرات خصوصي و محرمانه ي وودي آلن است كه پس از مرگش و يا بعد از فوتش منتشر خواهد شد - حالا هر كدام زودتر پيش بيايد.</blockquote>

شب را به صبح رساندن هر شب سخت تر و سخت تر مي شود. ديشب اين حس كلافه كننده به من دست داد كه يك عده مي خواهند توي اتاقم بريزند و مرا حسابي شامپو بزنند. اما چرا؟ خيالاتي شده بودم و به نظرم هيئت هايي شبح وار مي ديدم. درست سر ساعت سه ي صبح، لباس زيري كه روي صندلي انداخته بودم، به نظرم شبيه قيصر شده بود؛ قيصري كه اسكيت هم به پاهاي بسته بود. بالاخره وقتي به خواب رفتم همان كابوسِ وحشتناك را ديدم كه در آن، يك موش خرما مي خواهد بليتِ لاتاري مرا صاحب شود افتضاحه!
 حس مي كنم كه سِل من بدتر شده، همچنين آسمم. سينه ام خِس خِس مي كند و نفسم به زور بالا مي آيدو بيشتر وقت ها سرگيجه دارم. سرفه هاي شديد مي كنم تا جايي كه از حالمي روم. اتاقم نم دارد. سرما از تنم بيرون نمي رود و تپش قلب دارم. ضمنا" متوجه شدم كه دستمال هايم تمام شده - آخر تا كي اين وضع ادامه دارد؟

 ايده ي يك داستان: مردي بيدار مي شود و مي بيند طوطي اش وزير كشاورزي شده. از حسادت مي سوزد و با تفنگ خودكشي مي كند. اما متاسفانه تفنگ، از آن هايي است كه با چكاندن ماشه يك پرچم كوچك از لوله اش بيرون مي زند و رويش نوشته: «بنگ!» پرچم يك چشم او را كور مي كند، ولي زنده مي ماند - انسان عبرت گرفته اي كه براي اولين بار، از خوشي هاي ساده ي زندگي، مثل زراعت و نشستن روي شلنگ هوا لذت مي برد.

 فكر: چرا آدم دست به جنايت مي زند؟ به خاطر غذا اين كار را مي كند. و نه فقط غذا: بيش تر وقت ها نوشيدني هم بايد باشد! يك بار ديگر سعي كردم خودكشي كنم. اين دفعه دماغم را خيس كردم و كردم توي سرپيچ لامپ، متاسفانه سيم كشي اتصال كرد و فيوز پريد و فقط يخچالم را زدم چپه كردم. من هنوز در انديشه مرگ، ماتم گرفته ام. به فكر فرو رفته ام كه آيا زندگي پس از مرگي هم وجود دارد؟ و اگر دارد، مي شود آن جا بيست و يك بازي كرد؟

 آيا بايد با W. ازدواج كنم؟ البته كه نه، اگر باقي حروف اسمش را به من نگويد. همين طور در مورد سابقه ي كاري اش. از زني به زيبائي او چطور مي توانم بخواهم كه از تماشاي مسابقه ي برزگ اسكيت بگذرد؟ تصميم گيري ...

 امروز در يك مراسم تشييع جنازه به برادرم، برخوردم. پانزده سال بود كه همديگر را نديده بوديم. اما او طبق معمول يك آبدان خوك از جيبش درآورد و به سرو كله ي من زد. زمان كمكم كرده تا او را بهتر درك كنم. بالاخره متوجه شدم كه مي گفت: من «يك جانور نفرت انگيزم كه بايد نسلم را از روي زمين برداشت». البته تذكر او بيش تر از روي محبت بود تا خشم و نفرت. از حق نگذريم: او هميشه خيلي از من باهو تر و زيرك تر و با فرهنگ تر بود. تحصيلاتش هم از من بهتر است، فقط مانده ام حيران كه چطور هنوز در مك دونالد كار مي كند!

 اميلي ديكنسون  شاعر چقدر در اشتباه بود: اميد «يك چيز با بال و پر» نيست. چي با بال و پر، از قرار معلوم، برادرزاده ي من است. بايد او را هر چه زودتر به زوريخ پي يك روان پزشك متخصص ببرم!

 امروز با مِلنيك  قهوه خورديم. او با من درباره ي اين ايده صحبت مي كرد كه چه مي شود اگر همه ي كارمندان رسمي دولت مثل مرغ ها لباس بپوشند.

 بعد از ظهر كه قدم مي زدم، باز هم فكرهاي شومي در سرم بود. چه چيز مرگ مرا اين قدر نگران مي كند؟ شايد ساعات ‌‌]احتضار[. مِلنيك مي گويد كه روح، ابدي و ناميراست و پس از نابودي بدن هم به زندگي ادامه مي دهد. اما اگر روح من بدون بدنم وجود داشته باشد، مطمئنم كه همه ي لباس هايم گل و گشاد مي شوند. 

آه بسه ديگه ...

ديشب همه ي نمايشنامه ها و شعرهايم را سوزاندم. خنده دار اين كه، وقتي شاهكارم پنگوئن سياه را مي سوزاندم، اتاقم آتش گرفت و حالا من مانده ام و شكايت آدم هايي به اسم پين چانك  و اشلوسر  . حق با كيركه گار  بود. 

امروز غروبي سرخ و زرد را ديدم وفكر كردم: من چقدر ناچيزم! البته ديروز هم باران آمد و من همين فكر را كردم. باز هم احساس نفرت از خود بر من غلبه كرد و دوباره فكر خودكشي به سرم زد - و اين بار با تنفس كنار يك مامور شركت بيمع و مسموم شدن و مردن!

 ايده اي براي يك داستان: عده اي سگ آبي تالار كارنگي  را اشغال مي كنند و ]نمايشنامه ي[ «وٌزِك » را اجراة مي كنند. (مضمون قوي اي دارد. اما ساختارش را چه كنم؟)

 اي خداي مهربان! چرا من اين قدر گناهكارم؟ آيا به خاطر اين است كه از پدرم نفرت داشتم؟ شايد به خاطر آن واقعه ي «گوشت گوساله ي پخته شده با پنير پارمژان  » باشد. خوب، نوي كيف بغلي او چه كار مي كرد؟ اگرمن حرف او را گوش كرده بودم، مي بايست براي امرار معاشم، كلاه قالب مي گرفتم.  صدايش هنوز توي گوشم است كه مي گفت: «قالب گرفتن - همين و بس». عكس العملش را به خاطر مي آورم وقتي به او گفتم مي خواهم نويسنده شوم. او گفت:«تنها وقتي مي تواني بنويسي، كه همدست جغد باشي.» هنوز نمي فهمم منظورش چه بود. چه مرد غمگيني! وقتي اولين نمايشنامه ام - كيسه ي گوز - در تماشاخانه ليكئوم  به روي صحنه آمد، در شب افتتاحيه او با لباس رسمي و يك ماسك ضدگاز حاضر شد.

داستان كوتاه: مردي، صبح از خواب بيدار مي شود و متوجه مي شود تغيير حالت داده و به صورت ستون هاي اتاق خودش در آمده. (اين ايده مي تواند در سطوح مختلفي كاركرد داشته باشد. از جنبه ي روانشناختي، همان اصل فلسفي كروگر - شاگرد فرويد - است كه تمايلات جنسي در ژامبون را كشف كرد.)

 تصميم گرفته ام نامزدي ام را با W. به هم بزنم. او نوشته هاي مرا درك نمي كند و ديشب گفت كه مقاله ي «نقد حقيقت متافيزيكي» من، او را به ياد فرودگاه مي اندازد. با هم بحث كرديم و او دوباره موضوع بچه ها را به ميان آورد، اما من قانعش كردم كه آن ها خيلي كوچك خواهند بود.

 هر چه بود، بالاخره مجبور شدم نامزدي ام با W. را به هم بزنم. زيرا از بخت خوش، او با يك دلقك حرفه اي سيرك، به فنلاند گريخت. به گمانم اين طوري بهتر شد، با اين كه يكي ديگر از آن حمله ها به سراغم آمد كه شروع مي كنم از گوشم سرفه كردن. 

 آيا من خدا را باور دارم؟ تا قبل از تصادف مادرم، داشتم. مادرم پايش روي پيراشكي گوشت سٌريد و زمين خودر و طحالش را سوراخ كرد او ماه ها در خالت اغماة بود و هيچ كاري نمي توانست بكند به جز خواندن آواز «گرانادا» براي يك ماهي كيلكاي خيالي. چرا اين زن در بهترين سال هاي زندگيش، اين قدر مصيبت زده و بدبخت بود - چون در جواني اش جرات كرده بود آداب و رسوم عرفي را ناديده بگيرد و روز عروسي اش، يك پاكت كاغذ قهوه اي را روي سرش كشيده بود. و چطور مي توانم خدا را باور داشته باشم وقتي همين هفته ي گذشته، زبانم لاي غلتك يك ماشين تحرير برقي گير كرد؟ من گرفتار شك ها و شبهه ها هستم، اگرهمه چيز توهم باشد و هيچ چيزي وجود نداشته باشد چه؟ اگر اين طور باشد آن وقت مسلما" بهاي گزافي براي خريد فرشم پرداخته ام، اي كاش خدا نشانه اي واضح و روشني از وجود خودش به من مي داد! مثل يك حساب پس انداز بزرگ در يكي از بانك هاي سوئيس.

 ايده نمايشنامه: شخصيتي براساس شخصيت پدرم. اما نه با شست پايي به آن بزرگي و برجستگي. او را به دانشگاه سوربون مي فرستند تا در رشته ي سازدهني تحصيل كند. در پايان، او مي ميرد بدون آن كه به تنها آروزي زندگي اش برسد كه تا كمر توي آب گوشت بنشيند. (يك پرده ي دوم نمايش عالي و درخشان هم به نظرم آمده كه در آن، دو كوتوله با يك سر بريده در محموله اي از توپ هاي واليبال مواجه شدند.)

--------------

از کتاب بي بال و پر نشر ماه ريز نقل از <a href="http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&id=2101">دیباچه</a>

]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>استخدام آدمخوار در سفارت جمهوری اسلامی ایران!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_192.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7307</id>
   
   <published>2010-02-03T07:58:07Z</published>
   <updated>2010-02-03T08:11:12Z</updated>
   
   <summary>اینکه اعضای سفارت و حتی خود عالیجناب سفیر یک کشوری در خیابان با عده ای دیگری درگیر شوند و کتک‌کاری کنند و حتی تا مرز ضرب و شتم و دستگیری توسط پلیس پیش بروند نه فقط مایه خجالت و آبروریزی نیست بلکه نشانه فروتنی و مردمی بودن و شایسته مباهات هم هست. خصوصا اگر سفارت مذکور سفارت کشور تمدن‌پرور ایران در کشوری نظیر فرانسه باشد که نور علی نور است. من به سهم خودم از آقای مهدی میر ابوطالبی عزیز...</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="محمود فرجامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="623" label="فرانسه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="1403" label="لات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="4595" label="بیشعور" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="4596" label="دیپلمات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="4576" label="درگیری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="3830" label="سفارت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      <![CDATA[اینکه اعضای سفارت و حتی خود عالیجناب سفیر یک کشوری در خیابان با عده ای دیگری درگیر شوند و کتک‌کاری کنند و حتی تا مرز ضرب و شتم و دستگیری توسط پلیس پیش بروند نه فقط مایه خجالت و آبروریزی نیست بلکه نشانه فروتنی و مردمی بودن و شایسته مباهات هم هست. خصوصا اگر سفارت مذکور سفارت کشور تمدن‌پرور ایران در کشوری نظیر فرانسه باشد که نور علی نور است. من به سهم خودم از آقای مهدی میر ابوطالبی عزیز نماینده رسمی  کشور ایران در فرانسه، تشکر هم می‌کنم که اینقدر در مواضع خودشان سفت و محکم هستند که تا مرز دراز شدن روی زمین و دستبند خوردن توسط پلیس فرانسه پیش رفته‌اند و امیدوارم سایر سفرا هم به جای رعایت چیزهای بی مصرفی مثل تشریفات و شوون دیپلماتیک که قطعا نشانه خودباختگی و غرب‌زدگی هستند، به محکم کردن مواضعشان به سبک این عزیز رفته سفر اقدام کنند.

در همین راستا چند خبر تخیلی که امیدواریم هرچه زودتر به واقعیت بپیوندند تولید می‌شود:

<blockquote>•	پلیس انگلیس اعلام کرد در جریان درگیری میان عده‌ای از ایرانیان در مقابل سفارت ایران در لندن، نیمی از اعضای سفارت و کاردار فرهنگی ایران دستگیر شدند. وی اعلام کرد اگر سفیر کبیر ایران در بریتانیا همچنان به عده کشی خیابانی علیه گروه رجوی ادامه دهد وی را نیز دستگیر خواهد کرد. وزارت امور خارجه ایران در واکنش به این اقدام سفیر انگلیس در ایران را احضار و به وی و ملکه بریتانیا فحش‌های بد بد داد.

•	سفیر ایران در سوئیس در مواجهه با یکی از معترضان ایرانی دماغ وی را شکست. وی که قهرمان سابق کشتی کج ورامین بوده است در توضیح این واقعه دماغ خبرنگار شبکه ملی سوئیس را هم شکست. شایع است «اسی دماغ‌شکن» پس از آنکه به طور اتفاقی در حال دعوا در یکی از خیابان‌های جنوب شهر تهران توسط منوچهر متکی دیده شده بود برای این سمت انتخاب شد.

•	انجمن سامورایی‌های ریش قرمز از سفارت ایران در ژاپن به سازمان ملل متحد شکایت کردند. آنها مدعی‌اند رایزن فرهنگی ایران به همراه جمعی از دیپلمات‌های همکار وی در سفارت ایران، تا کنون 18 نفر از سامورایی های پیشکسوت عضو این انجمن را در دوئل با قمه زنجان به دو نیمه مساوی تقسیم کرده‌اند.

•	وزیر امور خارجه روسیه از سفارت ایران در مسکو خواست از نوشتن ناسزاهای ناموسی بر روی مجسمه استالین خودداری کند. وی در نامه‌ای به سفیر ایران خواست که از سر تقصیرات استالین بگذرد و بگذارد آنها هم به جای احضار هر روزی وی، به زندگی‌شان برسند.

•	حسن نصرالله رهبر گروه نظامی حزب‌الله ضمن تشکر از سفیر ایران در لبنان از وی خواست از کتک کاری مخالفان این گروه دست بردارد. وی گفته است: البته اینکه تمامی اعضای سفارت ایران شبانه به خیابان‌ها می‌آیند و مخالفان حزب‌الله را کتک می‌زنند نشانه لطف آنها به ما و ملت لبنان است ولی ما گفتگو و انتخابات را ترجیح می‌دهیم.

•	معاون سفیر ایران در استرالیا اتهام استفاده از نانچاکو برای شکستن دنده یکی از مخالفان را که در مقابل سفارت پلاکارد به دست گرفته بود را رد کرد. وی گفت ابزار مورد استفاده چماق تاشو نام داشت که توسط یکی از مخترعان داخلی به اینجانب هدیه شده بود نه نانچاکو. وی سپس افزود: آی... نفس‌کش!

•	دولت کنگو از وزارت امور خارجه ایران خواست تا در خصوص شایعه استخدام آدمخوار توسط سفارت جمهوری اسلامی ایران که باعث ترس و نگرانی شهروندان کنگویی شده توضیح ارائه دهد. معاون آفریقا و اقیانوسیه‌ی وزارت امور خارجه ایران نیز در پاسخی رسمی گفت: بیشین بینیم بابا حال نداری!

•	کارلوس جوانا شریر پر سابقه‌ی کلمبیایی پس از آنکه در یک دعوای خیابانی از سفیر ایران در این کشور به شدت کتک خورد؛ خودکشی کرد. پلیس کمبیا ضمن تشکر رسمی از سفارت ایران در این کشور از سفیر ایران خواست تا از بریدن گوش شرورهای این کشور در ملا عام خودداری کند.  گفته می‌شود این دیپلمات ایرانی دارای بزرگترین مجموعه گوش در دنیاست.</blockquote>
]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>نماز چيست ؟!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.itanz.net/2010/02/post_191.php" />
   <id>tag:www.itanz.net,2010://10.7305</id>
   
   <published>2010-02-02T13:27:00Z</published>
   <updated>2010-02-02T13:31:56Z</updated>
   
   <summary>زهرا دری: نماز چیست ؟ - مجالی برای خاراندن ! مفاصل سر انگشت را فشاراندن/ به یاد درد و بدهکاری و غم افتادن؛ 
به ذهن خود همه را یک به یک شماراندن/ در اوج کسب تمرکز٬ مگس اگر آمد؛ به یاری سر و دست و دماغ ٬ تاراندن !...</summary>
   <author>
      <name>محمود</name>
      <uri>http://www.debsh.com</uri>
   </author>
   
      <category term="مهمان سایت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="841" label="نماز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="3379" label="ریا" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="118" label="طنز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.itanz.net/">
      <![CDATA[ 
نماز چیست ؟ - مجالی برای خاراندن !

مفاصل سر انگشت را فشاراندن

 

به یاد درد و بدهکاری و غم افتادن

به ذهن خود همه را یک به یک شماراندن

 

در اوج کسب تمرکز٬ مگس اگر آمد

به یاری سر و دست و دماغ ٬ تاراندن !

 

به وقت گفتن مدٍٍٍّ الف - والضالین -

به فیلم و سی دی و دیش دیش ٬ دل سپاراندن

 

همیشه بین یک و دو ٬ فجیع شکّیدن

چاهار رکعت خود را ٬ دوتا گزاراندن

 

به هر طرف نظری ٬ بلکه جفت گردد جور

که در نماز فراداست ٬ چشم چاراندن !

 

اگر که سوسک غریبی به جانماز افتاد

دو پای قرض نموده ٬ بدن فراراندن !

 

ریا کنیم و ریآست کنیم و خوش باشیم

دوباره شک به دل افتاد... رکعت چندم ؟! (!)

------------
از <a href="http://zahradorri.blogfa.com">وبلاگ زهرا دری</a>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
