<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>نگاه ویژه</title>
      <link>http://www.itanz.net/articles/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 17 Jul 2010 19:27:00 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

      
      <item>
         <title>حاجی‌بابا، نخستین رمان طنزآمیز فارسی، دویست ساله شد</title>
         <description><![CDATA[<strong>فیروزه خطیبی:</strong> درپیشگفتار کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی آمده است که حاجی بابا ایلچی شاه قاجاربه دربار بریتانیا در سال ١٨١٠ و هنگام اقامت در استانبول این خاطرات را به رشته تحریر درآورده است. براین اساس، امسال برابراست با دویستمین سالگرد کتابی که یکی از تاثیرگذارترین آثار ادبی در رویدادهای ایران به شمار می آید.

کتاب «حاجی بابا» هم مثل ماجراهای شخصیت اصلی داستان آن، دردسرها و گزندهای بی شماری را از سر گذرانده. در طول دوقرن گذشته بارها گم شده، پیداشده و حتی دزدیده شده است وشایعات گوناگونی درباره نویسنده و مترجم آن وجود دارد. در اصل این رمان را «جیمزموریه» در لندن نوشته و میرزا حبیب  اصفهانی آن را در استانبول ترجمه کرده است. درکرمان در آن زمان شایع شده بود که «شیخ احمد روحی» آن را نوشته ودر انگلستان این شبهه پیش آمد که امکان دارد این کتاب نوشته «تاماس هوپ» باشد. با این وجود متن فارسی کتاب بارها در هندوستان، لاهورپاکستان و شهرهای مختلف ایران چاپ و یا رونویسی شده و هربار با آسیب تازه ای موجه شده است و از توهم توطئه و کج فهمی فضا  هم در امان نمانده است.

درنهایت اولین ویرایش از روی دست نویس «میرزا حبیب اصفهانی»، الماس صیقل خورده جیمز موریه را در اختیار امروزیان گذاشت و به این صورت حاجی باباهای جعلی ، مخدوش و بدلی برای همیشه  از دور خارج شدند.

البته هنوز هم مشخص نیست که آیا واقعا جیمزموریه انگلیسی «حاجی بابا» را نوشته است یا فقط آن را تدوین و ویراستاری کرده است. هم چنین این رمان به شدت از رمان مشهور«ژیل بلاس» اثر «رنه لوساژ» فرانسوی تاثیرگرفته است تا جایی که «موریه» درآن زمان متهم به رونویسی از روی این اثر شده بود.دربرخی موارد کتاب شباهت هایی هم با نثر طنزآمیر «لارنس استرن» پیدا می کند. با این همه میرزا حبیب اصفهانی در آن زمان آگاهانه رمان «ژیل بلاس» را هم به فارسی ترجمه می کند.

پژوهش ها نشان می دهد که ترجمه حاجی بابا توسط میرزا حبیب اصفهانی از روی نسخه فرانسوی این کتاب انجام شده است. نسخه ای که دست نویس شیخ احمد روحی از این ترجمه است و نسخه ای است که مبنای چاپ ١٩٠٥ کلنل فیلات در کلکته نیز به شمار می رود. تمام چاپ های بعدی کتاب «حاجی بابای اصفهانی» از این تاریخ به بعد بر اساس کتاب کلنل فیلات بوده است.

با این همه شواهد نشان می دهد که شیخ احمد روحی در نامه ای که به محقق معروف انگلیسی «ادوارد براون» نوشته است صریحا «میرزا حبیب اصفهانی» را مترجم اثر معرفی می کند. اما ابهامات درمورد مترجم حقیقی اثرتا سال ١٩٦١ ادامه دارد و در این سال است که «مجتبی مینوی» ادیب ایرانی در کتابخانه دانشگاه استانبول دست نویس اصلی میرزا حبیب اصفهانی را می یابد و آن ترجمه نبوغ آمیز را روی میکروفیلم ثبت می کند و به ایران می آورد.

بنا برهمین شواهد و یافته ها، میرزا حبیب در کار ترجمه کتاب«حاجی بابای اصفهانی» تنها نقش یک مترجم را بازی نمی کند بلکه هنرترجمه اش کیفیت متن اصلی را چندین برابر ساخته است تاجایی که  انگار متن «جیمز موریه» ترجمه ای است تحت اللفظی از متنی که میرزا حبیب به فارسی ارائه کرده است. او نثر تملق آمیز و به بن رسیده و مملو از مبالغه و مغلطه قاجاری را یکسره به کناری نهاده و زبانی ارائه می کند که حلقه پیوندی است میان فارسی نویسان برجسته قرن ششم با زبان امروزی عصرما.

محمد تقی بهار در مورد نثر میرزا حبیب می نویسد:«گاهی در سلاست و انسجام و لطافت و پختگی مثل گلستان سعدی و گاه در مجسم ساختن داستان ها و تحریک نفوس و ایجاد هیجان در خواننده نظیر نثرهای فرنگستان است. هم بااصول کهنه کاری استادان نثر موافق و هم بااسلوب تازه و طرز نو هم داستان. درجمله از شاهکارهای قرن سیزدهم هجری است.»

درواقع میرزا حبیب درهرفرصتی که به دست آورده زبان «منشیانه» قاجاری را نفی کرده و ادبای متملق درباری را به سخره گرفته و درجایی نام فتحعلی خان صبای کاشی را که در متن «موریه» نامی از او برده نشده است را به میان کشیده و این همان فتحعلی خانی است که به تقلید از «شاهنامه»، یک «شاهنشاه نامه» برای فتحعلی شاه می سراید تا به گفته خودش «روی فردوسی را کم کند».

 درنهایت میرزا حبیب اصفهانی دراین کتاب دشواری های نثر پرتکلف قاجاری را نمایان کرده است و مجموعه ای از کلمات و ترکیبات چاپلوسانه دوره انحطاط قاجار را روی دایره ریخته است.

 درکتاب «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» جامعه ای به تصویر کشیده می شود که به ظاهر هرکس در آن به کاری مشغول است. از ملک الشعرایی تا نسقچی باشی، معتمدالدوله، زنبورکچی و شیه کچی، گریه کن، حمال، مین باشی و یوزباشی، میرآخور، مرده شور، جامه دار، قلیان دار، دفتردار متعه خانه، افیون دار، فراش، قاطرچی و بسیاری دیگر. نکته جالب در این است که صاحبان تمامی این مشاغل در ٨٠ گفتار رمان هم با تولید و هم با صنعت بیگانه اند. در هیچ یک از این مشاغل ثباتی وجود ندارد و حاجی بابا قلیان داری و سقایی و طبابت و نیابت نسقچی باشی و در قامت دروایش ظاهرشدن و به هیئت یک دیپلمات درآمدن را می آزماید. تمام حرفه های اشاره شده در رمان منطبق و همزاد همان نثری هستند که میرزا حبیب در دیار عثمانی به ستیز با هردو برمی آید. شخصیت ها هم عناوین و اسامی جالبی دارند: نامردخان، خراب قلی، میرزا احمق و بسیاری دیگر وهمین مجموعه شخصیت ها وقتی در مرز ایران با دو سرباز روسی رویارو می شوند از جبهه گریخته و پا به فرار می گذارند اما تا خبر به پایتخت برسد، چنان حماسه ای کوک می کنند که به فرمان صدراعظم، فتح نامه می نویسند و اعلان ده ها هزار کشته خیالی روس را در سراسر مملکت تکثیر می کنند.

هرچند امروز ٢٠٠ سال از چاپ «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» می گذرد اما رخدادهای رمان کهنه نشده است. امروزه از معضلات اجتماعی که گریبان کاراکتر «مادام بوواری» را درکتابی به همین نام  گرفته است کمتر نشانی در فرانسه دیده می شود. به همین صورت ازمصائب و دردهایی که «چارلزدیکنز» درکتاب های خود از آن ها سخن برده است در انگلستان امروز اثری باقی نمانده است  و بین اسپانیای «اونامونو»، برزیل «ماشادو» و «آسیس»، مکزیک «رولفو»، ایرلند«ساموئل بکت» و ایتالیای «پیرآندللو» با وضعیت امروزی این کشورها کوچکترین شباهتی وجود ندارد. امابسیاری از صفحات رمان حاجی بابا از تازگی عجیبی برخورداراست و درقیاس با جامعه امروزی ایران هنوز اثرات تملق گویی ها، عرض ارادت های چاپلوسانه و بسیاری مسائل دیگری که درکتاب به آن ها از دیدگاهی انتقادی نگاه شده محسوس و آشکاراست.

برای مثال صحنه خرید و فروش اسب دست به دست شده در کتاب داد و ستدی بسیار آشناست، اسبی که «به روایت دلال این قدر عیب داشت که اگر به مفت می دادم، باز خیلی اندوخته بودم»، اسبی تاپوغ زن و سکندری خور که ابلق هم دارد و دندان هایش را هم داغ کرده اند. «به زعم دلال هر صفتی که باید اسب نداشته باشد، داشت. اما چون با این صفات او را با زین و یراق پنج تومان بها سنجید، من متحیر شدم. چون من بی درنگ قبول کردم، او متحیر شد.»

درنهایت میرزا حبیب مترجمی است که زبان به اصطلاح «نزار» قاجاری را که به گفته منتقدین «نثری که حداکثر به کار انشا نویسی می آمد» را تبدیل به زبانی زنده و داستان گو کرده است. هم چنین میرزاحبیب متواضعانه حسن و قبح و فایده مندی و ضرررسانی اش را یکجا حواله به مولف اصلی یعنی «موریه» کرده و می نویسد:«من نه این از جیب و انبان گفته ام،  آنچه را گوینده گفت آن گفته ام».  شاید او به همان دلیلی که طاقتش در تحمل استبداد قاجاری طاق شده بود به خوبی می دانست که این اثر موجب استهزای ایرانیان خواهد شد و هم چنین می دانست که سوابق شغلی «جیمز موریه» بهانه ای خواهد شد تا منتقدین «حاجی بابای اصفهانی» را  بی رحمانه سرآغاز ادبیات استعماری بنامند.

یکی از مشکلاتی که برخی از منتقدین با کتاب «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» دارند این است که این کتاب از دیدگاه غربیان آئینه تمام نمای رفتار ایرانیان آن دوران است:« گاه صفاتی که در این کتاب برای ایرانیان ذکر شده را هنوز به آن ها نسبت می دهند: دروغ، ریا، تظاهر، ترس وواهمه دربرابر بالادست و زورگویی و ستم در مقابل فرودست، نامردی در حد اعلا، سوء استفاده از زنان برای فرونشاندن میل جنسی و بی تفاوتی نسبت به سرنوشت آنان، زهد و تقوای ظاهری برای رسیدن به مناصب حکومتی، چشم به مال دیگری داشتن در هر باب و از هر نوع و بالاخره چشم دیدن پیشرفت هم نوع خود را نداشتن.»

نحوه انتشار کتاب

این کتاب که در قرن ١٣ هجری نوشته شد ابتدا در مقیاسی محدود و بدون نام نویسنده انتشار پیدا کرد. واز آن جایی که چنین نمونه ای برای نخستین بار در ایران پدید آمده بود برای ایرانیان بسیار جالب بود که یک نفر هموطن این چنین به زیر و رو کردن خلقیات هم میهنان خویش پرداخته و هیچ نکته ای را از قلم نکته سنج خود نیانداخته است.اما وقتی که نسخه اصلی بانام نویسنده آن که مستشاری انگلیسی بود منتشر شد مردم از این که  یک «اجنبی» این چنین به تفحص خصوصیاتشان پرداخته است به مذاقشان خوش نیامد و به تکفیر آن پرداختند. کما اینکه امروزدر کتاب های درسی داخل مملکت تحت نظارت رژیم اسلامی از این کتاب به عنوان توطئه ای در جهت تخریب ایرانیان یاد می شود.

درمقدمه نسخه ای ازکتاب «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» که توسط داستان نویس فقید «محمد علی جمالزاده» ویراستاری شده است آمده است:«برای طبع جدید کتاب حاج بابای اصفهانی , چاپ کلکته سال ١٩٢٤ را اساس کار قرار دادم و متوجه شدم اولین ترجمه آن بوسیله کلنل فلات، قنسول سابق انگلیس در کرمان، در سال ١٩٠٥ میلادی در کلکته و دومین بار در سال ١٩٢٤ به چاپ رسیده است.

این کتاب وضعیت اجتماعی ایران را  در ١٨٠ سال پیش  توصیف میکند . بعد از ترجمه رباعیات خیام  هیچ کتاب انگلیسی  به اندازه  سرگذشت حاجی بابای اصفهانی  ایران و ایرانی را بر سر زبان اروپائیان نینداخته است . جیمز موریه به مدت ٧ سال در ایران زندگی کرده و دو سفرنامه از سالهای ١٨٠٨ تا ١٨١٦ دارد . موریه  در ترکیه  بزرگ شده  و مدت زیادی در ایران اقامت  داشته . گوبینوی  فرانسوی  بعد از موریه , داستان های آسیایی از جمله ایران را نوشته است .

جیمز موریه در مقدمه کتاب نوشته ,  یک ایرانی را بنام حاجی بابا در ترکیه ملاقات کردم و همینکه نام او را شنیدم  شناختم . میدانستم با اولین سفیری که از ایران به لندن فرستادند حاج بابا به سمت منشیگری به همراهش آمده بود و بعد از آن در مقامی عالی یا عادی بوده و سرد و گرم روزگار را چشیده و عاقبت به نام کارپردازی از جانب شاه به دربار عثمانی فرستاده شد .

   این شخص ( حاجی بابا ) بیمار بوده و جیمز موریه او را معالجه می کند و حاجی  برای قدر شناسی  هدیه ای به موریه میدهد  و میگوید مدتی است که مواجب  دولت  ایران به  من  نرسیده , می دانم  شما انگلیسیها چشمتان به پول نیست چیزی دارم که شاید برایتان جالب باشد . میدانم که شما از حالات و کیفیات ممالک و اقوام یادداشت برمیدارید و در وطن خود , آن را منتشر می کنید  و من  از  شما  تقلید  کردم  و در مدتی  که  در استانبول بودم سرگذشت خودم را نوشتم . هرچند مردی گمنام هستم  ولی چون شامل وقایعی است که اگر در فرنگستان منتشر شود تاثیری بزرگ می بخشد  آن را به شما می دهم . این نکته  لازم به  ذکر است که  مستشرقین  و رمان  نویسان برای اینکه مطالب کتاب ,  برای خواننده  واقعی  و باور کردنی شود , معمولا  از این فوت و فن  رمان نویسی  استفاده می کردند  که مثلا  مطالب کتاب  به طرز  خاصی  بدست آنها رسیده است , مثلا کاغذ  پاره هایی از پیر زنی  بدستشان رسیده .ایرانیان کمتر متوجه  چنین نکاتی هستند . ممکن است جیمز موریه خود  این کتاب را نوشته باشد و بعلت مدت طولانی اقامتش در ایران و هوش سرشار و کنجکاوی او , چیزی دور از ذهن نمی باشد . به احتمال زیاد جیمز موریه با میرزا بابا نامی  از جوانانی که عباس میرزا  برای تحصیل علم و فنون به انگلستان  فرستاده بود آشنا شده و اسم او را به کتاب  خود داده است . البته یافته هایی  در دست است که  برادر زاده  موریه و پسرش , حاجی بابا  نام داشتند . بعضی  از وقایعی  که  در کتاب آمده  اساس تاریخی ندارد  و پرداخته ذهن اوست مثل اسیر شدن ملک الشعرا به دست ترکمنها .

موریه ایران و ایرانی را دوست می داشته  ,چنانچه در مقدمه حاجی بابا نوشته : "ایران چه ایرانی - پایگاه افسانه ای جاه و جلال خاور زمین, جایگاه شعرای گل و بلبل - گهواره مردی و مردمی سرچشمه  پاک رسوم  اهالی  مشرق زمین . در دنیا مردمی مانند ایران با مهر اخلاق دیرینه مختوم و با فطرت آداب قدیمه مفطور نیست و حتی این صفت در سیمای ایشان نیز هست .

موریه در سفرنامه خود در باره ایرانیان میگوید : ایرانیان تمام صفات لازم را برای اینکه سپاهیان خوبی باشند  دارا هستند . فعالند و از خستگی نمی ترسند و کار کشته اند و برای جانفشانی حاضرند و از رشادت و شجاعت خوششان می آید و بزرگترین آرزویشان اینست که بگویند رشیدند .

زیرکی و هوشیاری در طبیعت آنهاست . موریه معایب  اخلاقی ما را نشان نداده  و می توان گفت ته قلب خود  به ما بی علاقه و مهر نبوده است .»

----------------
منبع: سایت فارسی صدای آمریکا]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/07/post_63.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/07/post_63.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">حاجی بابا</category>
        
         <pubDate>Sat, 17 Jul 2010 19:27:00 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>اشتراکات مانا نیستانی و سید جعفر پیشه وری!</title>
         <description>اگر دوهزار سال بعد نامی از هیچکدام از کاریکاتوریستهای کنونی ایران در کتابهای تاریخ هنر و مطبوعات نباشد نام مانا نیستانی حتماً در کتابهای تاریخ کنار سیدجعفر پیشه وری به عنوان آفرینندگان دو &quot;قیام ملی&quot; در فاصله دو نسل در آذربایجان به چشم خواهد خورد.

اما امیدوارم در همان دو هزار سال بعد مورخانی هم باشند که در کتابهایشان بنویسند که این شورش لزوماً حاصل قلم مانا نیستانی نبود، بلکه چه بسا دستهایی از درون نظام جمهوری اسلامی جرقه آن را زدند و به هدفشان هم رسیدند، طبق معمول هزینه سنگینی هم روی دست ملت و نظام گذاشتند.

سوسکه اقلیتی بود یا اکثریتی؟

مانا پسرکی را کشیده بود که می گوید سوسکها زبان آدم حالیشان نمی شود و دستور زبان خودشان هم آن قدر سخت است که هشتاد درصد سوسکها بلد نیستند و ترجیح می دهند به زبانهای دیگر حرف بزنند. سوسک هم در جواب می گوید :&quot;نمه نه&quot; یعنی &quot;چی چی؟&quot; یعنی سوسکه نفهیده پسرک چه گفته. بنابراین کاریکاتور را در صورتی می توان توهین آمیز فرض کرد که این سوسک به اقلیت بیست درصدی سوسکها تعلق داشته باشد که به زبان خودشان حرف می زنند، چرا که در غیر این صورت سوسکه جزو همان هشتاد درصدی بود که به زبان خودشان حرف نمی زنند، پس عبارت نمه نه هم به زبان سوسکها نیست و در نتیجه سوسکه ترک زبان نبوده، پس نمی توان نتیجه گرفت که ترکها به سوسک تشبیه شده و مورد توهین و استهزا قرار گرفته اند.

اما آنهایی که به خیابانهای تبریز و اردبیل و مشگین شهر ریختند برداشتشان این بود که سوسکه هم مثل خودشان که از لحاظ زبان در اقلیتند، به اقلیت زبانی بیست درصدی سوسکها تعلق داشته، به زبان خودش حرف می زده و هدف مانا نیستانی از به کاریکاتور کشیدن او این بوده که بگوید ترکها سوسکند.

مانا نیستانی بازداشت شد، البته فرقی نمی کرد، چون اگر بازداشت نمی شد هم خودش باید خودش را توی خانه بازداشت می کرد. بعد از آزادی هم ایران را ترک کرد، معلوم است که راهی جز خروج از ایران باقی نمی ماند، چطور می خواست یک عمر در هراس از انتقام کسانی زندگی کند که او را توهین کننده به زبان و قومیت خودشان می دانند و در همه جای ایران هم پراکنده اند؟

اما تصور نمی کنم هیچکدام از آنهایی که به خیابان ریختند به اندازه همین دو دقیقه ای هم که من فکر کردم به محتوای کاریکاتور توجه کرده باشند، خیلیهایشان مطمئناً قبل از اینکه به خیابان بریزند و شعار هارای هارای سر بدهند کاریکاتور را ندیده بودند.

کار کی بود؟ 

کاریکاتور در صفحه کودک و نوجوان ضمیمه جمعه های روزنامه ایران چاپ شده بود که قاعدتاً نباید خیلی بسرعت جلب توجه می کرده، تا وقتی که این کاریکاتور به سطح برانگیختن حساسیت عمومی می رسیده باید مدت زمان زیادی می برده که چه بسا در همین بین مشمول مرور زمان واقع می شده و سر و صدایی برپا نمی کرده است.

اما توزیع سراسری این صفحه از روزنامه در شهرهای ترک زبان آن هم در تیراژ سیصدهزار (به گفته غلامحسین اسلامی فرد مدیرمسئول وقت روزنامه ایران) نمی تواند کار یک عده جوان تبریزی و اردبیلی باشد که گهگاه دور هم جمع می شوند تا از &quot;هویت طلبی&quot; و &quot;ستم قومی&quot; حرف بزنند و در وبلاگهایشان بنویسند.

گرفتن مجوز چاپخانه در ایران آسانتر از گرفتن مجوز کازینو و نایت کلاب و مشروب فروشی نیست، چاپخانه دارهای ایران یا مجوزشان از قبل از انقلاب مانده یا اینکه سابقه جبهه و اسارت و جانبازی دارند، خانواده شهیدند یا اینکه خلاصه پارتی خیلی کلفتی دارند. چه چاپخانه های عظیمی مثل ایرانچاپ و افست و چه آنهایی که با یک دستگاه چاپ ملخی آگهی ترحیم و فاکتور فروش برای مغازه ها چاپ می کنند، چنان تحت نظارت ریزبینانه وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی و غیره اند که به هیچ وجه دست از پا خطا نمی کنند. گذشته از آن، چاپ و پخش کاریکاتور سوسک مانا نیستانی در چنان سطح گسترده و تیراژ بالا از عهده چاپخانه های کوچک غیردولتی برنمی آید.

من سالهاست با گروهها و فعالان قومی، بخصوص از نوع ترک، چه در داخل و چه خارج از ایران آشنایی دقیق و نزدیک دارم، سابقه آشنایی ام هم مال این چند سال اخیر نیست، به زمانی بر می گردد که اصلاً کسی از چنین جریانهایی خبر نداشت. با اتکا به این آشنایی بعید می دانم که این گروهها توانسته باشند همزمان در چندین شهر، تظاهرات سازماندهی کنند.

در خارج از ایران که این فعالان بسیار منسجمتر و سازمانیافته تر از داخلند، با هم تماس دائم و روزانه دارند و از آزادی کامل برای هر حرکتی برخوردارند، بزور می توانند بیست نفر را حتی در باکو جلوی سفارت ایران جمع کنند، تازه آن بیست نفر هم نصفشان از آذربایجانیهای غیرایرانی اند. در لندن، تجمعگاه معمول اینها جلوی ساختمان بنیاد خبرپراکنی بریتانیا مشهور به بی بی سی است اما هیچوقت تعدادشان از پانزده نفر بیشتر نمی شود و بیشتر اوقات بین هشت تا ده نفر است. من تک تکشان را می شناسم و معمولاً چند نفر از همین جمع انگشت شمار هم یا کرد بود یا از حزب کمونیست کارگری.

در داخل ایران، باز هم با اتکا به تجربه شخصی ام می توانم بگویم که در جریان قومیتگرا بیش از هر جریان دیگری &quot;نفوذی&quot; پیدا می شود، بخصوص قومیتگرایان آذربایجانی که وارد کردن نفوذی بینشان بسیار ساده تر از کردها و بلوچها و غیره است. فایلهای صوتی هم که از جلسات حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات درز کرده و در اینترنت منتشر شده این را تأیید می کند.

لحاف ملا 

تظاهراتی به راه افتاد و دو سه هفته ای شهرهای آذربایجان را تکانی داد، از همان ابزارهای همیشگی سرکوب استفاده شد، یعنی اول عده ای به مغازه ها و بانکها حمله کردند، بعد این حملات به پای معترضان نوشته شد، عده ای را کشتند و غائله خوابید.

مثل هر حرکت دیگری، این یکی هم سرکوب شد، شورش به انقلاب تبدیل نشد، حرکت فراگیر نشد، وضعیت فعالان قومی در آذربایجان هم از لحاظ توان و مقبولیت اجتماعی در این سالها پیشرفت خاصی نکرده. دیدیم که در حرکتهای اعتراضی یک سال اخیر هم که می توانست بهترین فرصت برای بروز جنبشهای قومی باشد، حرکتی که بتوان گفت فعالان قومی ترک آن را سازماندهی کرده اند مشاهده نشد.

اما سود ماجرا را آنهایی بردند که توانستند روزنامه ایران را از دست تیم بر جای مانده از دوران اصلاح طلبان دربیاورند و در دست دولت آقای احمدی نژاد بگذارند، همه کاسه کوزه ها را بر سر روزنامه نگارهای اصلاح طلب این روزنامه بشکنند، روزنامه ای راه بیندازند که کیهان و رسالت جلویش لنگ بیندازند، ژست هم بگیرند که به خواسته &quot;هموطنان آذری که مورد توهین قرار گرفته اند&quot; پاسخ گفته و خاطیان مجازات کرده اند.

اما ماجرای برخورد با مطبوعات و اشخاص از طریق انگ &quot;توهین به قومیتهای ایرانی&quot; ادامه یافت، بعضی از نمونه هایش هم واقعاً خنده دار بود.

جدول کلمات متقاطع 

پنج ماه پس از حوادث آذربایجان، عده ای در خرم آباد لرستان علیه هفته نامه ای به نام سپاس تظاهرات کردند و معترض شدند که این هفته نامه به لرها توهین کرده است، آن هم توهین در جدول کلمات متقاطع!

در یکی از ستونهای جدول یک دو حرفی بوده که می شده: ل ر. بلافاصله بعد از آن یک دو حرفی دیگر در همان ستون می شده: خ ر.

بعید می دانم که هفته نامه سپاس تیراژی بیشتر از مثلاً دویست سیصد تا داشته که آن هم نود درصدش برگشت می خورده و به جعبه شیرینی تبدیل می شده، تازه از بین آن ده نفری هم که این هفته نامه را خریدند بعید است حتی دو نفرشان سراغ حل کردن جدول کلمات متقاطع رفته و یکهو متوجه شده باشند که دستی از آستین استکبار جهانی بیرون آمده و دو کلمه لر و خر را پشت سر هم گذاشته تا به آریاییهای اصیل و یکی از دیرینه ترین تمدنهای بشری توهین کند.

مدیرمسئول نشریه بازداشت و هفته نامه اش توقیف شد، حتی حدادعادل هم در مجلس گفت که به عشایر غیور توهین شده است، همین هم البته خیلی از لرها را رنجاند که چرا به آنها گفته اند عشایر.

بگذریم از اینکه آنهایی که به لرها توهین می کنند معمولاً به آنها نمی گویند خر، دست کم ابوی من که در همسایگی لرها بزرگ شده است هیچوقت نشنیده کسی بگوید لر خر.

این طور نبود که یکی از لرهای غیور آن قدر بیکار بوده که بنشیند از بین آن همه روزنامه، جدول کلمات متقاطع فلان هفته نامه محلی را حل کند که هیچکس نمی خواند و بعد یکهو متوجه توالی دو کلمه لر و خر بشود و سرآسیمه بدود وسط سبزه میدان خرم آباد و فریاد وا لراه سر بدهد. 

زمانی در مرکز گفتگوی تمدنها دوستی داشتم که بخشی از وظایف اش نوشتن جوابیه و تکذیبیه برای مطبوعات بود، یکی از کارمندهای اش دختری گیلانی بود که هر روز صبح کوهی از روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصلنامه و گاهنامه جلویش می گذشتند و او تمامشان را کلمه به کلمه زیر و رو می کرد، هر جا به گفتگوی تمدنها اشاره ای شده بود جدا می کرد، روی یک ورق کاغذ می چسباند و می آورد تحویل دوست ما می داد. او خوبهایش را می داد توی مجله مرکز چاپ بشود و در مورد بدهایش هم یک نامه غرا به مدیرمسئول نشریه مربوطه می نوشت. اگر نشریه اصلاح طلب بود مؤدبانه و با عبارات مستدعی است و خواهشمندم خواهان چاپ جوابیه می شد و اگر کیهان و رسالت و سیاست روز و امثالهم بودند، با یادآوری فلان ماده قانون مطبوعات و لحنی محکم می نوشت: مقتضی است در همان صفحه و همان محل چاپ بشود.

این دختر گاهی از یک سوراخ و سنبه هایی چیزهایی در مورد گفتگوی تمدنها در می آورد که آدم حیران می شد. خودش می گفت بعد از مدتها که این کار را کرده چشمش به صورت خودکار با یک نگاه به صفحه هر نشریه، بلافاصله کلمه گفتگوی تمدنها را مثل جستجوگر مایکروسافت ورد کشف می کند.

از این کارمندها همه سازمانها و ادارات و نهادهای نظامی و غیرنظامی دارند و خوبش را هم دارند و بیشترش را دارند، بخصوص وزارت ارشاد و اداراتش در استانها و شهرستانها که اصلاً دوائر و واحدهایی برای مو از ماست کشیدن در مطبوعات دارد. از آوای قائنات و ندای ساوه و پیام ابرقو گرفته تا همشهری و کیهان و اطلاعات، هیچ گوشه ای از هیچ نشریه ای، حتی آن آگهیهای ترحیم و ثبت و انحلال شرکت که با حروف میکروسکوپی چاپ می شود از چشمشان پنهان نمی ماند. خیلی از شکایتهایی را هم که با شاکی شخصی و به اسم توهین و افترا به فلان آقا و بهمان خانم تقدیم دادگاه مطبوعات می شود، همین کارمندان زحمتکش ملات اش را تهیه می کنند، وگرنه چه بسا شاکی محترم تا آخر عمرش هم نفهمد که در فلان تاریخ در گوشه فلان صفحه هفته نامه نوای اصطهبانات که هفته ای ده نسخه از آن به فروش می رود به او توهین شده است.

مهندس کامران و تاجماه

شاکیان یعقوب یادعلی، نویسنده داستان آداب بی قراری هم که او را شب عیدی روانه زندان کردند، بعید است که اصلاً می دانستند یعقوب یادعلی، کارمند صداوسیمای مرکز یاسوج، کتاب هم می نویسد.

یعقوب یادعلی نویسنده ای است که گویا فیلم طعم گیلاس کیارستمی را خیلی دوست دارد چون قهرمان داستانش، مهندس کامران، مثل فیلم طعم گیلاس در یک جاده کوهستانی سنگلاخی یک کارگر افغانی را سوار ماشینش می کند و کلی زحمت می کشد که راضی اش کند او را بکشد.

از تیراژ حداکثر دوهزار و دویست نسخه ای آداب بی قراری چند تای آن ممکن است به کتابفروشیهای کهکیلویه و بویراحمد رسید و خریده و خوانده شده باشد؟ 

اعتراض شاکیان این بود که چرا تاجماه، معشوقه مهندس کامران، یک زن شوهردار لر بویراحمدی بوده.

وصف معاشقه مهندس کامران و تاجماه را، آن گونه که خود یعقوب یادعلی می گوید، همکارانش در صداوسیمای یاسوج بودند که تکثیر و در سطح شهر پخش کردند، تا همه این جملات را بخوانند وحال کنند و بعدش بروند شکایت کنند:

تا می ‌توانست غلغلکش داد، از غش و ریسه رفتنهاش حظ کرد و اهمیت نداد به جیغی که یکی از بچه‌ ها کشید. 
تاجماه خنده ‌اش را برید، گفت: نه یه ‌وخ بچه ‌ها... و نگاه کرد به در. 
بلند شد چفت در را انداخت، برگشت نشست کنارش و بوی دوده و شیر تازه را حس کرد. گفت: لباسهاتو کی خریدی؟
تاجماه لباسش را جمع کرد و خواست سینه‌ اش را بپوشاند. دستش را گرفت دلت می ‌خواد برات لباس بخرم، با یه سینه ‌ریز طلا؟
سرش را بالا گرفت، با شرم خندید: علی ‌سینا ایگو گرانه [یعنی علی سینا می گه گرانه. علی سینا شوهر تاجماهه] 
پشت دستش را بوسید: می ‌خرم برات
نفهمید چرا یاد سینه‌ بند فریبا افتاد که همیشه با بازکردنش مشکل داشت

در کیفرخواست یعقوب یادعلی هیچ ایرادی به این معاشقه گرفته نشد، مشکل دادگاه این بود که به زنان غیور لر بویراحمدی توهین شده است، یعنی اگر تاجماه مثلاً اصفهانی بود هیچ اشکالی نداشت که برود با هر کس که می خواهد بخوابد، گوربابای علی سینا.

ستارخان دزد نبود ولی سعدی شاهدباز بود

قربانی بعدی روزنامه شرق بود که یکی از اسباب توقیفش همین توهین به اقوام شد، چون عبارتی را که در هر کتاب تاریخ مشروطه پیدا می شود، با ذکر سند و مأخذ و منبع نقل کرده و نوشته بود که ستارخان زمانی دزد و خلافکار بوده. با اینکه سابقه راهزنی و گردنه گیری ستارخان در متون معتبر تاریخ مشروطه آمده و این کتابها هم در دسترس همه هستند، اما این روزنامه شرق بود که متهم شد به ترکها توهین کرده. یعنی چون نوشته که ستارخان دزد بوده، منظورش این بوده که همه ترکها دزدند، در حالی که اگر مثلاً می نوشت سعدی شاهدباز بوده، هیچ اشکالی نداشت و هیچکس برداشت نمی کرد که منظورش این بوده که همه فارسها بچه بازند. 

در پایان، مراتب همدری خودم را به مانا نیستانی ابراز می کنم که این وسط قربانی یک بدشانسی بزرگ تاریخی شد، یکی از بهترین کاریکاتوریستهای ایران بود اما شغل و زندگی اش را یک سوسک تباه کرد، سالروز تولدش را در زندان گذراند و از کشورش آواره شد.


------------
به نقل از سی میل؛ با اندکی تلخیص</description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/05/post_62.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/05/post_62.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد و نظر</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 30 May 2010 08:06:03 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>از ترسشان طنز ندارند</title>
         <description><![CDATA[<blockquote>مقدمه (نشریه پنجره): شهرام شکیبا، بی شبهه جدی ترین طنزنویس مطبوعاتی سال 1388 بود. ستون ثابت او در روزنامه و سایت خبر، به یکی از پربیننده ترین ستون های این روزنامه و سایت و حتی روزنامه ها و سایت های دیگر تبدیل شد. شکیبا که تجربه شاعری و اجرای برنامه های ادبی و تلویزیونی را در کارنامه اش دارد، نشان داد که ژورنالیست قابلی هم هست. نوشته های او هم تند و تیزی طنزهای ابراهیم نبوی را داشت و هم ظرائف و نکات ادبی طنزهای کیومرث صابری را. با چاشنی نمکی که مخصوص خود سرآشپز بود و مشابهی در دستپخت آشپزهای قبلی نداشت. گفت‎وگو با طنزنویسی را می‎خوانید که در محرم و صفر کرکره ستونش را پایین می کشد و در تکیه خانگی شان ـ که پاتوق رفقای اهل دل و اهل هنر است ـ میان داری می کند.</blockquote>


به نظر شما، ما چیزی به اسم طنز انقلابی داریم؟
چرا ما همیشه دنبال انقلابیِ هرچیزی می گردیم؟ موسیقی انقلابی و گرافیک انقلابی و طنز انقلابی...

موسیقی انقلابی و گرافیک انقلابی که داریم. منظورم این است که...
ببین، هنر وقتی انقلابی شد، شعاری می شود. انقلاب یک حرکت است که با شور همراه است. وقتی رسیدیم به جایی که این حرکت باید به نهاد تبدیل شود، بیش از شور به شعور نیاز داریم. اگر آن‎جا شعار می دادیم، حالا باید شعر بگوییم. من نمی فهمم طنز انقلابی یعنی چه. لااقل سراغ ندارم طنزپردازی که توانسته باشد کاری انقلابی صورت بدهد. گرچه معمولاً طنزپرداز منقلب ترین و تحول خواه ترین آدم موجود است. البته برانداز نیست و نمی خواهد همه چیز را از اساس تغییر دهد. اگر این طور بود، به‎جای طنزنویسی می رفت سطل آشغال آتش می زد!

می خواستم از این سئوال به نسبت طنزپردازی با آرمان خواهی برسم. ببینید، برای یک شاعر آرمان خواه بودن ساده است. چون شعر اصالتا تقدس زاست و شاعر به سادگی می تواند از یک آرمان مقدس بسراید. اما طنزپرداز با مقدسات سر و کار ندارد و اتفاقا بیشتر با معایب و اشکالات و نواقص طرف است. در این صورت چگونه می تواند آرمان گرا باشد؟
من فکر می کنم اصلا طنزپردازی یعنی آرمان گرایی. طرف آمده سخت ترین کار قلمی را انتخاب کرده، آن هم در کشوری که همه نسبت به طنز و طنزنویس دچار سوءتفاهم هستند و خیلی ها او را زینت المجالس و تلخک دربار می بینند. او همه این تخفیف ها را بابت چه چیزی تحمل می کند؟ بابت آرمانی که دارد. اتفاقا طنزنویس دنبال جامعه آرمانی است و از همین بابت هم هست که ایرادها را می بیند و تذکر می دهد.

کدام آرمان؟ جامعه آرمانی طنزنویس چیست؟
جامعه آرمانی طنزنویس، جامعه بدون اشتباه است.

طنز چیست؟ و چه نسبتی بین طنز و هزل و هجو برقرار است؟ البته ببخشید که این سئوال خیلی تکراری است!
طبیعتا طنز و هزل و هجو با هم نسبت دارند، البته نسبت شان مثل نسبت خواهر و برادرهایی است که از یک پدرند، اما مادران متفاوتی دارند. واقعیت این است که طنز به‎دنبال تصحیح نواقص است، اما هزل و هجو تنها نقایص و زشتی ها را بزرگ نمایی می کند و نمایش می دهد. نگاه طنزپرداز نگاهی از جانب انصاف است. دیگر این‎که ظرافت نهفته در طنز بیشتر از هزل و هجو است. باقی تفاوت ها را هم نوشته اند و می شود رفت و پیدا کرد و خواند.

می خواهیم نگاهی داشته باشیم به فراز و فرودهای طنز مطبوعاتی در فاصله سی ساله بعد از انقلاب. شما این سیر را چگونه تحلیل می کنید؟
یکی دو سال اول انقلاب دوره ای خاص بوده است. در آن شلوغی و هزاهز و ـ به زبان ساده ـ هردمبیلیِ مطبوعات، فضا برای نوشتن هم خوب بوده و هم زیاد. از طرفی در این فاصله زمانی، تقریباً تمام نشریات متأسفانه ارگان یک حزب و نحله و گروهی بوده است. از این جهت برخوردهای طنزپردازان با مخالفان هم برخوردی حزبی و گروهی بوده است. طبق تعریفی که از هزل و هجو سراغ داریم، کار طنزپردازان در آن دوره خیلی به هزل و هجو نزدیک می شده است. مشابه این اتفاق در مطبوعات دوره مشروطه هم رخ داده بود. در این زمینه از سید فرید قاسمی که ـ باید گفت ـ فقیه تاریخ مطبوعات ایران است، بیشتر می شود پرس و جو کرد.

می شود گفت فضا بسیار سیاست زده و ایدئولوژی زده بود. ایدئولوژی ـ که آن را به معنای سیاسی اش به‎کار می برم ـ بر همه شئون فرهنگی، از قبیل طنز حاکم بوده است.
به‎شدت. و البته اقتضای زمانه هم بوده است. بعدتر که گرفت و ‎گیری در کار مطبوعات پیش آمد همه چیز تعطیل می شود. این داستان ادامه دارد تا زمانی که ـ بدون تعارف و اغراق ـ نجات دهنده طنز و طنزپردازان وارد عرصه می شود: کیومرث صابری. آن هم زمانی که اساسا چیزی به‎نام «لبخند زدن در حین روزنامه خواندن» داشت فراموش می شد. درست است که گل آقا سال‎ها تنها خودش می نوشت، اما همین نوشتن های او امید طنزپردازانی را که امکان نوشتن نداشتند، هنوز زنده نگه می داشت. ایشان کار را شروع کرد و خیلی هم رندانه و دقیق شروع کرد و با استفاده از ارتباطاتی که با اهل سیاست داشت، سعی می کرد کار را پیش ببرد و تعطیل نشود. البته وقتی هفته نامه گل آقا شروع به انتشار می کند، یکی دو مجله رقیب هم داشته است.

فکاهیون و خورجین؟
بله. که البته فکاهیون در ابتدا توفیقیون بود. اما این رقیبان نتوانستند ادامه دهند و به نظر من مهم ترین دلیل تعطیل شدن شان هم این بود که تحریریه شان نتوانست با گل آقا رقابت کند. اما وقتی اتفاق میمون و خجسته دوم خرداد ـ که این میمونی و خجستگی را از نقطه نظر رونق مطبوعات عرض می کنم ـ رخ داد، فضا باز تغییر کرد. این‎جا بود که نفر دومی ظهور کرد که او هم به‎شدت در جریان طنز مطبوعاتی تأثیرگذار بود: ابراهیم نبوی، که ستون پنجم را در روزنامه جامعه راه انداخت. البته بعد از او و در کنار او، مطبوعات دیگری هم ستون های طنز راه انداختند که البته هیچ کدام نتوانستند با نبوی و ستون های متعددش رقابت کنند و آرام آرام محترمانه ستون های شان تعطیل شد.

کدام طنزپردازان بودند؟ به‎خاطر دارید؟
ابراهیم افشار بود که در روزنامه زن می نوشت. کسری نوری می نوشت، به نظرم در روزنامه حزب مشارکت و چند نفر دیگر.

مشخصات طنز نبوی چه بود؟ چه ویژگی هایی داشت که مخاطب را جذب می کرد؟
طنز نبوی طنز رک و بی پرده ای بود. خودش در مقدمه یکی از کتاب هایش نوشته است که «تصمیم گرفتم همان‎طور که حرف می زنم و فکر می کنم، بنویسم.» همین کار را هم کرد. اتفاقی که با طنز نبوی افتاد، این بود که بسیاری از مرزها درنوردیده شد. مرزهایی که با طنز گل آقایی تعریف شده بودند. نبوی به‎قدری خواننده پیدا کرده بود که اگر کسی را می زد، از بسیاری چیزها ساقط می شد. من البته طنز نبوی را دوست دارم، اما او مرزهایی را درنوردید که باید مراعات می شدند. تندروی های نبوی باعث شد جماعت سیاسی کم کم از طنزپردازها بترسند. این دقیقا خلاف چیزی بود که گل آقا می خواست. طنز بعد از دوم خرداد به چیز خطرناکی تبدیل شد. قول می دهم که همه روزنامه‎ها دوست دارند ستون طنز داشته باشند. چون می دانند ستون پرخواننده ای خواهد شد و گاهی یک ستون طنز از تیتر یک روزنامه اثرگذارتر است. و قول می دهم همه روزنامه‎هایی که ستون طنز راه نمی اندازند، از روی ترس است که این کار را نمی کنند و البته تا حدود زیادی هم حق دارند. البته این وسط طنزپردازها هم بی تقصیر نیستند. گاهی دوستان طنزنویس با خواندن یک خبر یا دیدن یک اتفاق عصبانی می شوند و بعد با همان میزان عصبانیت شروع به نوشتن می کنند و به این ترتیب، طنزشان طنزی عصبی و خطرناک و «عسس بیا منو بگیر» می شود. در حالی که طنزنویس باید صبر کند تا عصبانیتش فروکش کند، بعد از زوایای مختلف به موضوع نگاه کند و اتفاقا شیرین ترین زاویه را برای نگاه کردن و نوشتن پیدا کند. طوری که حتی کسی که سوژه طنز او واقع شده هم لبخند بزند و با خودش بگوید «این‎جاشو دیگه راست می گه!» طنزپرداز هجوسرا نیست که در پی رنجاندن باشد.

یکی از منتقدین اعتقاد دارد طنز گل آقایی بیشتر از طنز نبوی مصداق «طنز» بود و نوشته‎های نبوی بیشتر به «هجو» پهلو می زد. شاید به خاطر رک بودن و صراحت نبوی، یا این‎که به‎راحتی از اشخاص اسم می برد، به خلاف مرحوم صابری که در لفافه می نوشت و سعی می کرد کمتر با اشخاص در طنزش روبه رو شود. شما این تحلیل را قبول دارید، یا معتقدید تفاوت شیوه‎های صابری و نبوی، تنها تفاوت در شیوه‎ها بود و ربطی به تعریف طنز و هجو ندارد؟
من معتقدم طنز نبوی روزنامه ای تر از طنز گل آ قا بود. من خودم برای روزنامه ای نوشتن به یک سری تعاریف و ویژگی ها رسیده ام. طنز مطبوعاتی یک جور واکنش سریع است و طنزنویس باید صریح و بی پرده بنویسد، اتفاقا. دلیل هم دارد. مخاطب روزنامه از لحاظ فرهنگی در سطح خیلی بالایی نیست و شاید یکی تنها دو پله از مخاطب عام بالاتر ایستاده باشد. باید ساده تر بنویسی، صریح تر بنویسی، حتی کاری کنی که خواننده بتواند سریع تر بخواند و حتی جوری بنویسی که مخاطب بتواند بخش هایی از نوشته ات را برای دیگری نقل و تعریف کند. اما آفتی که برای روزنامه و روزانه نویسی وجود دارد، همین روزانگی و روزمرگی است. از این منظر اگر نگاه کنیم، بله، طنز گل آ قایی ماندگاری بیشتری خواهد داشت. این نوع نگارش از نظر صناعات ادبی به‎کار رفته و ارجاعات فرامتنی و پشتوانه ادبی (که برای هر اثر ادبی ماندگاری لازم است)، شیوه ماندگارتر و ارزشمندتری است، اما به نظر من برای روزانه نوشتن شیوه مناسبی نیست.

یعنی ارزش ادبی اش از ارزش رسانه ای اش بیشتر است؟
بله. لااقل من کمتر می پسندم. چون در کار روزنامه ای، طنزنویس باید به تعداد تیراژ روزنامه خواننده داشته باشد، یعنی مخاطب او همه کسانی هستند که روزنامه را در دست دارند. و همه خوانندگان روزنامه فرهیخته نیستند.

گفتید طنزنویس روزنامه ای باید جوری بنویسد که خواننده بتواند آن را برای دیگری تعریف کند، یعنی جوری متن را بنویسد که قابلیت شفاهی شدن داشته باشد.
همین طور است. البته شگردهای زیادی برای سهل الوصول تر شدن مطلب و ایجاد قابلیت های بیشتر برای مخاطب عام وجود دارد، که حالا یکی دوتایش را برایت لو می دهم! یکی از این‎ها تقطیع و شماره گذاری متن است. مثلا پنج تا جمله را که می تواند دنبال هم بیاید، شماره گذاری می کنم و ذیل این شماره‎ها می آورم. این کار باعث می شود خواننده احساس کند نوشته را سریع تر از یک متن پیوسته می تواند بخواند. ضمنا احتمال این‎که یکی از جملات در ذهن او بماند بیشتر از جملات پشت سر هم یک متن پیوسته است. خیلی از شیوه‎های دیگر را هم امتحان کردم. مثلا بعضی از مطالب را عامدا بلند و پیوسته نوشتم تا استقبال مخاطب را بسنجم یا مطالب کوتاه ایستگاهی را تجربه کردم. در نهایت به این نتیجه رسیدم که نوشته ای که دیگران بتوانند برای هم تعریف کنند و بتوانند یکی دو شوخی اش را بگیرند و به ذهن بسپرند، خواننده بیشتری پیدا می کند. حتی مؤلفه‎های بصری مثل نحوه چینش اجزای متن هم در این مسئله بی تأثیر نیست.

از خطوط قرمز چطور عبور می کنید؟ اصلا چنین چیزی را به رسمیت می شناسید یا معتقدید خطوط قرمز اصالت ندارند و تحت تأثیر شرایط و موقعیت ها و حتی خوشنامی یا بدنامی طنزپرداز شکل می گیرند و حدود و ثغورشان مشخص می شود؟ به‎خصوص در طنز روزنامه ای این موضوع خیلی باید برجسته تر باشد.
خط قرمز در کار طنز رسانه ای روزنامه ای به شدت سیال است. حتی ممکن است در یک برهه‎هایی چیزهایی مثل عنوان یک کتاب یا یک هنرپیشه تبدیل به خط قرمز شود. گاهی نظر و نگاه خاص یک سیاستمدار به یک اسم می تواند از آن اسم یک خط قرمز بسازد. از همین روست که من معتقدم طنزنویس روزنامه نمی تواند نیم ساعت در روز به تحریریه برود و طنزش را بنویسد و برود دنبال کارش. من معتقدم ـ اگرچه کار دشواری است ـ طنزنویس باید در تحریریه حضور داشته باشد و در جلسات شرکت کند و با همه گروه‎ها و سرویس ها در ارتباط باشد. البته گاهی تعریف نشدن خطوط قرمز کاری می کند که به معاون ششم فلان ناحیه فلان منطقه شهرداری تهران هم اگر انتقادی شود او به خودش حق می دهد بگوید من منصوب شهردار منطقه هستم که او منصوب شهردار تهران است که خودش توسط اعضای شورای شهری انتخاب شده که صلاحیت آن‎ها را اعضای شورای نگهبان تأیید کرده که فقهای این شورا را رهبر انقلاب تعیین کرده است! به‎عبارت دیگر همه برای این‎که از انتقاد مصون باشند از خودشان خط قرمز می سازند. حتی مقامات اجرایی و کسانی که با رأی مردم انتخاب شده اند و مقام دینی یا قدسی نیستند هم برای خودشان چنین شأنی قائل می شوند. اگر این طور باشد در دکان طنز را باید تخته کرد.موضوعاتی مثل تمامیت ارضی و حیثیت ملی و مفاهیم ثابت اخلاقی ـ که تجاوز از آن‎ها ممکن است کسی را به گناه بیندازد ـ و... هم از خطوط قرمز تعریف شده هستند که به نظر من اتفاقا باید باشند و باید جلوی هرکس که از آن‎ها تخطی می کند، گرفته شود. من حق ندارم در روزگاری که دشمنان کشورم از هر حرکت جدایی طلبانه استقبال می کنند، طنزی بنویسم که قومیتی را برنجاند. البته به من انتقاد می کنند که خیلی با مسائل اخلاقی و غیراخلاقی بازی می کنم. اما من حواسم به شیوه نوشتنم هست. من همیشه به این توجه می کنم که اگر نوشته مرا یک نوجوان سیزده چهارده ساله بخواند، چه اثری روی او خواهد گذاشت. به‎نظر من در این مورد باید به جهت گیری و تأثیر مطلب توجه کرد. غرایز در همه وجود دارد. باید دید چیزی که من نوشته ام محرک غرایز است و دیگران را به گناه می اندازد یا نه. وگرنه در رساله‎های عملیه هم راجع به ریزترین مسائل جنسی توضیح داده شده است. آیا کسی که مسائل استبراء و استنجاء را در یک رساله عملیه می خواند به گناه می افتد؟ اگر کسی به گناه می افتد، باید سریعا به روان پزشک مراجعه کند! در این جور موارد شکل نگاه و نوع بیان است که تعیین کننده است. من هم با بی ادبی و رکاکت مخالفم. ولی از خیلی چیزها می شود، برای شوخی کردن استفاده کرد، بدون تحریک غرایز و بدون بی ادبی. آیا حضرات سیاست مدار یا عزیزانی که در کسوت روحانیت هستند، در شوخی های شان خیلی عاقلانه و مؤدبانه مثلا با موضوع متعه یا تعدد زوجات شوخی نمی کنند؟ آیا با این شوخی ها مرزهای اخلاق درنوردیده می شود؟ خیر.

می خواهید بگویید تأثیری که یک نوشته طنز از خودش برجا می گذارد باید ملاک اخلاقی بودن یا غیراخلاقی بودن آن نوشته باشد، نه موضوع نوشته؛ درست است؟
بله. به‎نظر من همه چیز را می شود گفت، چگونه گفتن مهم است.

البته ممیز درونی را هم داریم دیگر.
ممیز درونی هم همین نکات را در بر می گیرد. البته مهم ترین خط قرمزی که ممیز درونی باید متولی رعایتش باشد، انصاف است. انصاف است که باید ببیند عکس العمی با عمل برابری می کند یا نه؟ البته هیچ طنزپردازی هم نمی تواند مدعی باشد که همیشه جانب انصاف را رعایت کرده است. آدمیزاد است دیگر. ما هم که خیلی آدمیم، برای همین خیلی هم اشتباه می کنیم!

طنزپرداز چقدر اجازه دارد طنزش را در خدمت یک نحله یا گرایش سیاسی خاص قرار دهد؟ سیاسی کاری را برای طنزپرداز تا کجا مجاز می دانید؟
گفتم که طنزنویس هم آدم است! سیاست هم بخشی از زندگی ماست. کسی هم از فعالیت سیاسی منع نشده است. رهبر انقلاب هم در دیدارهای اخیر با دانشجویان مدام تأکید می کنند که انتقاد کنید. طنزنویس می تواند انتقاداتش را بگوید. این حق را هم دارد که مثلا در انتخابات از این فرد یا آن فرد حمایت کند یا سراغ این جناح یا آن جناح برود. مگر تنور سیاست را همین رقابت های سیاسی نیست که گرم نگه می دارد؟ چرا کسی باید بگوید طنزپرداز نباید به هیچ کدام از این جناح ها مایل باشد؟ منتها نکته اصلی در این‎جا هم همان انصاف است. طنزپرداز می تواند گرایش سیاسی داشته باشد، ولی این گرایش نباید بر انصافش سایه بیندازد.

یعنی اگر طنزپردازی به گرایشی سیاسی منتسب بود و دید در این جناح هم کسی حرف نامربوطی می زند یا کار نامربوطی می کند و چیزی نگفت، آن وقت دیگر منصف نیست. این‎جا ایراد در این بی انصافی است، وگرنه نفس گرایش به یک روش سیاسی نمی تواند ایرادی باشد. من در طنز سیاسی و کار سیاسی طنزپرداز مشکلی نمی بینم، البته به شرط این‎که طنزپرداز حواسش باشد که آلت دست نشود و مورد سوءاستفاده قرار نگیرد.

اگر بخواهم سئوالم را دقیق تر مطرح کنم، باید مثال بزنم. این موضوعی است که در مقایسه رویکرد ابراهیم نبوی و مرحوم کیومرث صابری مطرح می شود. نبوی همیشه متهم بود که داعیه اش نه انتقاد صرف، که حمایت از یک جریان سیاسی و کوبیدن جریان مخالف است و متهم بود که به همین جهت گاهی انصاف را هم رعایت نمی کند. در عوض در مورد مرحوم صابری این‎چنین نبود و تمایلات سیاسی او لااقل برای خوانندگان آثارش چندان واضح و روشن نبود...
شیوه مرحوم صابری این بود که هرجا اشکالی می دید، مثل همان نیروی واکنش سریع که گفتم وارد عمل می شد و چیزی قلمی می کرد و چیزی را که اشکال می دید گوشزد می کرد. منش مرحوم صابری اقتضا می کرد معقول تر و متعادل تر نگاه کند.
نبوی آدم تندی بود. اگر هم جایی بی انصافی کرده باشد، چیزی است که بین خودش و صاحب عالم است. قضاوت نهایی با داور نهایی است، اما من قبول دارم که نبوی یک جاهایی زیاده روی می کرد و زیادی تند می رفت.

به چیزی تحت عنوان «طنز اصول‎گرایانه» یا «طنز اصلاح‎طلبانه» قائلید؟
علی القاعده در فضای فعلی طنز اصول‎گرایانه لابد طنزی است که به اصلاح‎طلبان فحش می دهد و طنز اصلاح‎طلبانه طنزی است که به اصول‎گرایان فحش می دهد! به‎جای «فحش می دهد» می توانیم بگوییم «گیر می دهد». من می گویم ما به‎عنوان مسلمان، جزو اصول مان این است که در پی اصلاح امور باشیم. همه جا و همه چیز می تواند در معرض فساد باشد. بزرگ ترین قیام عالم اسلام هم با هدف اصلاح امور و احیای اصول و آموزه‎های اصیل پیامبر انجام شده است. من به این تقسیم بندی اصلاح‎طلبی و اصول‎گرایی ـ انگار که اصلاح امور ربطی به اصول ندارد و اصول با اصلاح بیگانه است ـ این طور نگاه نمی کنم و اساسا این اسم ها را که نحله و گروه‎های سیاسی روی خودشان می گذارند تا خودشان را در محضر مردم مقبول و مقدس جلوه دهند، خیلی جدی نمی گیرم. گفت: الیمین و الشمال هی الضاله. راست روی و چپ روی طریق گمراهی است و طریق میانه طریق درست است.

بدبختی این‎جاست که هم آن‎ها که چپ می روند و هم آن‎ها که راست می روند، یا باور دارند و یا وانمود می کنند که طریق درست همین است که ما در آنیم.
پس باید بگوییم:‎ ای بی‎خبران راه نه آن است و نه این!

در مقام طنزپردازی که بیش از یک سال است به‎طور جدی و مستمر و موفق کار طنز سیاسی روزنامه ای می کند، وضعیت امروز طنز مطبوعاتی را چگونه می بینید؟ چه در مطبوعات مکتوب و چه در اینترنت.
با اوضاع و احوالی که برای مطبوعات دارد پیش می آید و با حضور آدم های مقدس مآبِ بی اطلاع ـ که امیدوارم حقیقتا بی اطلاع باشند و خودشان را به بی اطلاعی نزده باشند ـ باید کم کم درِ دکان طنز را گل گرفت! به نظر من نگاهی که الان حاکم است، به هیچ وجه نگاه دینی نیست. در نگاه دینی شما اجازه انتقاد دارید. آقایان می‎توانند به سیره پیامبر و حضرت امیرالمؤمنین رجوع کنند. اما با این وضع نه تنها طنز مطبوعاتی، که اساسا کار مطبوعاتی زیر سئوال است. البته آقایان هنوز به اینترنت نرسیده اند و طنز در اینترنت عجالتا اوضاع بهتری دارد. هنوز نوبه اینترنت فرا نرسیده است!]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_61.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_61.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Feb 2010 16:11:32 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>تاريخ‌مصرف داشتن بهتر از هرگز مصرف نداشتن است!</title>
         <description><![CDATA[(گفتگو با محمود فرجامي درباره کتاب راننده تاکسی؛ وحید حسینی روزنامه شهرآرای مشهد)

<blockquote>وحيد حسيني- اگر همكاري با نشريات معتبري چون روزنامه شرق، ضميمه جهان و تهران روزنامه همشهري و روزنامه تهران امروز و نيز چاپ نخستين كتاب با ناشر پرآوازه‌اي مانند نشري ني‌ موفقيت به‌شمار آيد؛ محمود فرجامي آدم موفقي‌ است. اين روزنامه‌نگار و طنزپرداز ساكن تهران متول 1356 در همين مشهد خودمان است. او كه دانش‌آموخته رشته‌هاي كامپيوتر و فلسفه است، از سال 80 وارد عرصه روزنامه‌نگاري شده و با رسانه‌هايي چون دوهفته‌نامه آذر، مجله خردنامه، هفته‌نامه آينده‌سازان، سايت بازتاب، سايت فرارو، سايت آينده، راديو جوان و راديو گفتگو همكاري داشته است. افزون بر اين‌ها راه‌اندازي و مديريت سايت‌ تخصصی آي‌طنز نيز در كارنامه او ديده مي‌شود كه در مجموع گوياي اين است كه عمده فعاليت‌هاي رسانه‌اي او را حوزه طنز تشكيل مي‌دهد. اين طنزپرداز مشهدي كه امسال مجموعه داستان طنزي را با عنوان «راننده تاكسي» به چاپ رسانده است، دومين كتاب خود -ترجمه‌اي از انگليسی- را با عنوان «بي‌شعوري» در دست انتشار دارد که آن هم طنزآمیز است. گفتگوي زير پيرامون كتاب اول فرجامي، «راننده تاكسي» صورت گرفته است.</blockquote>

****

<strong>گنجاندن مقدمه‌اي در آغاز كتاب، آن هم اثري كه مجموعه داستان به‌شمار مي‌رود و نه يك اثر پژوهشي، كار چندان حرفه‌اي نيست؛ آيا داستان‌ها نبايد گويا و خودبسنده باشند؟</strong>

من فكر مي‌كنم وحي منزل نيست كه يك مجموعه داستان مقدمه داشته باشد يا نداشته باشد؛ در نهايت ممكن است بگویید نوشتن مقدمه بر اثري داستاني، حركتي از مد افتاده است كه من همين را هم قبول ندارم. از طرفي من قبول دارم كه داستان اگر زيبايي يا پيامي داشته باشد خودش بايد آن را نشان بدهد و نكته همين‌جاست كه اين مقدمه اصلا در مورد داستان‌هاي كتاب نيست! اين مجموعه را چند نفر  از دوستان اهل ادب دیدند و برخي از آن‌ها معتقد بودند كه داستان نبايد تاريخ‌مصرف داشته باشد. به اعتقاد اين دوستان نوشتن در مورد مثلا سهميه‌بندي شدن بنزين تاريخ‌مصرف دارد و نوشتن درباره موضوع عام و بی زمان و بی مکانی نظیر عشق تاریخ مصرف ندارد؛ که من مخالف بوده و هستم. البته من خودم شعرهايي تغزلي گفته‌ام كه ربطي به زمان خاصي ندارد ولي نمي‌توان نسخه‌اي پيچيد و گفت كه نبايد از واقعيت‌هاي زمانه نوشت. من در «راننده تاكسي» كوشيده‌ام تاريخ‌ زمان خود را در محدوده داستان‌هاي كتاب روايت كنم و چنانكه در مقدمه هم گفته‌ام، باورم اين است كه «تاريخ مصرف داشتن بهتر از هرگز مصرف نداشتن است!» اين مقدمه در واقع نقدي به طرز تفكر ياد شده است و نه توضیحی یا دفاعی برای داستان های کتاب.


<strong>داستان‌هاي كتاب شما تا چه اندازه ريشه در واقعيت دارند و سهم تخيل در آن‌ها چقدر است؟</strong>

زمينه تمامي ماجراها اعم از رويدادها (مثل کانال‌های ماهواره‌ای و سهميه‌بندي بنزين) و روحيات (امضاي كمپين و تحقير افغان‌ها) واقعيت است ولي طبيعتا داستان‌ها به همين شكل موجود عينا اتفاق نيفتاده است. سعي داشته‌ام بنا به ضروريات داستان‌نويسي ماجراها را دراماتيزه كنم، البته بعضی ديالوگ‌ها را واقعا شنيده‌ام، مثلا شخصي دقيقا مي‌گفت كه پليس بايد اراذل و اوباش را در خيابان‌ تا حد مرگ كتك بزند(!) که در داستان مربوطه آن را آورده ام.


<strong>به نظر شما آيا مي‌توان با هر سوژه‌اي برخورد طنز داشت يا اينكه براي نوشتن داستان طنز، صرفا بايد به سراغ سوژه‌هاي ويژه‌اي رفت؟</strong>

پرسش سختي است! گمان نمي‌كنم و كسي بتواند پاسخ روشني به آن بدهد. از سويي مي‌توان هر سوژه‌اي را به داستان تبديل كرد منتها اگر قرار است اين داستان،‌ طنز هم باشد، خب تا اندازه‌اي بايد خنده‌دار هم باشد. بعضي موقعيت‌ها به خودي خود غم‌انگيز و باعث تأثر است؛ ولی وقتي اين موقعيت‌ها و موضوعات در گستره اجتماعي و عمومي تعريف مي‌شوند مي‌توان از آن‌ها داستاني طنز ساخت و پرداخت، مانند موضوعاتي چون تحقير افغان‌ها و برخورد فراقانونی با اراذل و اوباش، که برای من تاثر آور بودند اما آنها را دستمایه داستان طنزآمیز قرار دادم. اما بعضی ماجراهای تاثربرانگیز اگر بی‌واسطه خود نویسنده را درگیر کنند شاید هرگز دستمایه قصه‌گویی طنزآمیز توسط او نباشند. مثلا بعيد است كه آدم بتواند درباره مرگ واقعی برادرش داستان طنز بنويسد. از این موارد شخصی که بگذریم خود من وقتي درگير يك سوژه مي‌شوم مهمولا مي‌توانم آن را به يك داستان طنزآميز بدل كنم.


<strong>اينكه در كتابتان به سراغ موضع‌گيري‌هاي سياسي- كه گويا آيه نازل شده هر طنزنويسي بايد به آن توجه كند!- نرفته‌ايد، آگاهانه بوده يا براي گريز از مشكلات مميزي است؟</strong>

 نخست اينكه؛ بله، دوري از موضع‌گيري‌هاي سياسي آگاهانه صورت گرفته است. با وجود اينكه خود من يك طنزنويسي سياسي‌ام، اما هميشه معتقد بوده‌ام ريشه مشكلات ما در خلقيات فردی و اجتماعی ماست. دست‌كم تجربه تاريخ پس از مشروطه نشان داده كه مشكل اصلی ما حكومت‌های ما نيستند. من تاكيد مي‌كنم كه معضلي مانند انداختن آشغال در جوي آب را که روزانه صدها هزار و بلکه میلیون‌ها ایرانی آنرا انجام می دهند بزرگ‌تر از بسیاری از معضلات سياسي مي‌دانم. پرداختن به اين موضوعات در طنز مطبوعاتي كه بدان اشتغال دارم كشش چنداني ندارد، اما در دنياي ادبيات كه جدي‌تر است و آدم مي‌تواند مدت‌ها بر روي هر موضوعي فكر كند، مي‌توان به آن پرداخت. اين است كه وجه غالب داستان‌هاي كتابم نگاهي اجتماعي است؛ هر چند بيش از آن كه به رويدادهاي اجتماعي و يا سياسي الزامي داشته باشم خواسته‌ام به خلقيات ايرانيان بپردازم و اصولا اینها را کاملا منفک و جدا از هم نمی دانم. فکر می‌کنید ریشه همین حرکت به ظاهر ساده و نه چندان قبیح پرت کردن آشغال در جوی آب یا خیابان خیلی از ریشه استبداد دور است؟! آدم کوچک و معمولی برای راحتی خودش و از روی خودخواهی در کوچه و خیابان آشغال می‌ریزد و بعد که بزرگ و مهم شد همین کار را با یک شهر و کشور می‌کند باز هم از روی خودخواهی و برای راحتی خودش... . البته ناگفته نماند كه چند داستان هم با موضوعات سیاسی‌تر در این کتاب بود كه براي اينكه كتاب مجوز بگيرد يا خودم حذفشان كردم و يا ارشاد!


<strong>با اينكه تاريخ مصرف داشتن را به هرگز مصرف نداشتن ترجيح مي‌دهيد، فكر نمي‌كنيد وقتي زير عنوان كتابتان «مجموعه داستان» نوشته مي‌شود، ناظر به نگاهي جدي و فراتر از برخورد ژورناليستي است؟ </strong>

اینها تنافری با هم ندارند. یعنی اینطور نیست که نگاه جدی به ادبیات حتما مستلزم این است که داستان از وقایع سیاسی و اجتماعی و خلقیات مردم یک جامعه در زمان و مکان خاصی باید قاصله بگیرد. داستان‌هاي طنزآمیز چخوف مصداق خوبي است برای این ادعا كه موضوع داستان مي‌تواند درباره وقایع جاری یک جامعه یا کشور باشد و زمان و مکان کاملا معینی داشته باشد، اما تاريخ‌مصرف هم نداشته باشد و وقار ادبی هم داشته باشد. چخوف یکی از قله‌های ادبیات جهان است که هم براي مطبوعات مي‌نوشت، یعنی به قول معروف "ژورنالیستی" هم می‌نوشت و هم خيلي در اين زمينه پركار بود. مگر او از مسائل روزمره روسیه زمان خودش كه مردمانش درگير آن بودند، مثلا از زندگی فئودال‌های روسیه، پلیس سن‌پرزبورگ، وضعیت مطبوعات روسیه در عصر خودش و یا درباره مهريه كه آن زمان در روسيه بسيار به آن توجه مي‌شده نمي‌نوشت؟ و مگر با تمام اینها همان داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌های او جزو شاهکارهای ادبیات جهان محسوب نمی‌شوند؟ مگر نمی‌توان مشکلات کاملا روسی یک درشکه‌چی پیر را از زبان همسر آشپزش آنقدر عمیق و انسانی نوشت که برای تمام مردمان دنیا انسانی و مشترک باشد؟ شادروان منوچهر احترامي كه چند روز پيش سالگرد درگذشت ايشان بود مي‌گفتند: «همه نويسندگان سعي مي‌كنند از زندگي بنويسند ولي چخوف خود زندگي را مي‌نوشت.»


<strong>درست مي‌گوييد، اما همين كارهاي چخوف را حتي امروز پس گذشت يك سده مي‌توان خواند و از آن لذت برد.</strong>

بله. اين به خاطر توانايي نويسنده‌اي چون چخوف است؛ من که قصدم قیاس خودم با چخوف نبود! می‌خواستم بگویم این ادعا درست نیست که پرداختن به مسائل روزمره مردم در یک زمان و مکان خاص الزاما مساویست با ضعف ادبی. 


<strong>به نظر شما كسي كه كار خلاقه ادبي با نگاهي انتقادي انجام مي‌دهد، چقدر بايد خود را به انصاف مقيد كند؟ مي‌خواهم براي نمونه به داستان «افغاني» در كتاب شما اشاره كنم كه با عنوان نقد شوونيسم از آن ور بام افتاده‌ايد تا آنجا كه خواننده اگر شما را نشناسد گمان مي‌كند نويسنده‌اي افغان اين داستان را براي حمله به ايراني‌ها نوشته است!</strong>

به گمانم این نظر شخصی شماست و گرنه در آن داستان هم انصاف رعایت شده است البته اگر مراد از "انصاف" یکی به نعل و یکی به میخ زدن نباشد. لااقل من با خودم صادق بوده ام و سعی کرده‌ام بر اساس آنچه فکر می کرده‌ام درست است داستان را پیش ببرم. من عمیقا معتقدم که ما در مجموع رفتار بسیار زشت و نژادپرستانه‌ای را در برابر افغان‌ها داشته و داریم. "تحقیر زیردست و کرنش در برابر بالایی" یکی از خلقیات اکثر ماست که در مواجهه با هموطنانمان هم داریم چه رسد به افغان‌ها. چند وقت پیش در یک نشریه طنزدانشجویی (ستون آزاد) که بروبچه‌های مشهدی با کیفیت بسیار خوبی درمی آورند و برای من هم پست می‌کنند در دفاع از مهندسان عمران، مطلبی چاپ شده بود سراسر پر از تحقیر افغان‌ها که اگر مشابه همین مطلب در یک کشور اروپایی و آمریکایی درباره ایرانی ها چاپ شود تا ما خاک سفارتخانه آن را به توبره نکشیم ول‌کن نیستیم! همانجا هم من واکنش نشان دادم چون این مسائل به نظر من فراتر از ملیت است و مربوط به انسانیت است اما این قبیل گفته‌ها و نوشته‌های زشت یکی دو تا نیست. اپیدمی شوونیسم است در جامعه ما که هم ترکشش به اعراب می‌خورد هم به افغان‌ها و هم حتی به ترک‌ها که بزرگترین قومیت ایرانی هستند و بسیاری از مفاخر ما ترک (آذری زبان) هستند. به عنوان یک نویسنده و منتقد اجتماعی اینطور فکر می‌کنم و ایرانی و افغانی و آفریقایی و آمریکایی و یهودی و بودایی هم برایم فرقی ندارد. امیدوارم زیاد شعاری نشده باشد!


<strong>قبول داريد كه در برخي داستان‌ها مانند همين «افغاني» يا «خونسرد» دچار شعارزدگي شده‌ايد.</strong>

نمي‌دانم، بايد از چند نفر ديگر از دوستان هم در مورد اين كارهاي خاص نظرخواهي كنم؛ ممكن است همين‌طور باشد كه شما مي‌گوييد.


<strong>و در پايان؛ فكر مي‌كنيد سبك خود را پيدا كرده‌ايد؟ ضمن مطالعه كتاب احساس كردم مثلا داستاني چون «عذرخواهي» بيش از آنكه با ساير داستان‌هاي كتاب هم‌خواني داشته باشد خواننده را به ياد طنزهاي روتين تلويزيوني مي‌اندازد.</strong>

من هرگز فکر نکرده‌ام كه سبك خودم را پيدا كرده‌ام. شايد بتوان گفت اين داستان‌ها تمرين‌ هستند. در مورد «عذرخواهي» هم بايد بگويم كه اين داستان يكي از آخرين كارهايي بود كه نوشتم و در آن نگاهي انتقادي به يكي از رفتارهاي ناشايست داشتم؛ اينكه زياد تظاهر مي‌كنيم و همديگر را حتي در دوستانه‌ترين كار ممكن -كه همان عذرخواهي است- آزار مي‌دهيم. من سال‌هاست كه تلويزيون نمي‌بينم و اين رفتار و ويژگي‌هاي طنزآميز آن را در كوچه و بازار ديده‌ام، طبيعي است كه سازندگان طنزهاي تلويزيوني هم از اين سوژه استفاده كرده باشند. تقلیدی درکار نبوده. ابراهيم نبوي جمله جالبي دارد كه از قضا زماني در مورد خود من -كه متهم به تقليد از ایشان بودم- گفته بود: «طنزنويس‌ها مرجع تقليد همديگرند» فكر مي‌كنم كسي كه با ادبيات آشنا باشد اين امر را طبيعي بداند كه مثلا نبوی از صابری تاثیر گرفته باشد و او از دهخدا که ستون طنز چرند و پرند را نوشته بود و  دهخدا از میرزا علی اکبر صابر تاثير گرفته باشد، صابر از چخوف، او از بوكاچيو.... اكثر موضوعات بشري مشترك‌اند، بنابراين وجوه اشتراکات موضوعی و حتی شباهت‌های فرمی طبیعی‌اند.
]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_60.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_60.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Feb 2010 15:55:59 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>این هنر انقلابی نیست؛ گفتگو با مانا نیستانی</title>
         <description>
 آقای نیستانی، تحلیل شما از حجم انبوه تولیدات هنری یا به طور کلی خلاقانه‌ا‏ی که خصوصاَ از بعد از انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری شاهد هستیم، چیست؟

مانا نیستانی: در باره‏ی این که چطور این حجم انبوه از آثار هنری را که خصوصاَ در اینترنت و رسانه‏های مجازی می‌بینیم شکل گرفته، تحلیل من این است که اتفاقی که در خرداد امسال رخ داد، اتفاق بسیار مهمی بود، خیلی از مردم ما به این انتخابات دل بسته بودند و می‌خواستند از این طریق در وضعیت سیاسی کشور تغییر و تحولی ایجاد کنند. خود من از کسانی بودم که کاملاَ با تحریم مخالف بودم و پیش از آن که کار به تقلب کشیده شود، شروع به کار کردم و کارهایم را منتشر کردم تا مردم را به رأی دادن تشویق کنم. پس از تقلبی که در انتخابات صورت گرفت و آن حرکت مردمی که در ۲۵ خرداد شکل گرفت، قشر متوسط، خودش را پیدا کرد. البته نمی‏خواهم نقش سایر اقشار را نادیده بگیرم، همه حضور داشتند، اما به طور عمده، بعد از تقلب در انتخابات، قشر متوسط متوجه حضور و اهمیت و وزن خود شد. نباید فراموش کنیم که بخش عمده‏ای از تولید‏گران اندیشه، فرهنگ‏سازان و هنرمندان متعلق به همین طبقه‏ی متوسط هستند که تا حد زیادی حرکت موسوم به جنبش سبز را شکل داده‏ است. پس طبیعی بود که خیلی از این فعالیت‏های هنری به سمت مساله‏ی انتخابات و حرکت مردم متمرکز شود.

به نظر شما، می‏توان این هنر را به نوعی هنر انقلابی تلقی کرد؟ چه تشابهی با فعالیت‏های هنری پیش از انقلاب ۵۷ دارد؟ و یا چه ویژگی‏های منحصر به فردی نسبت به آن فعالیت‏ها می‏توان برای آن در نظر گرفت؟

 من شخصا اسم آن را هنر انقلابی نمی‏گذارم. به نظرم، تفاوت‏هایی هم که وجود دارد ناشی از تفاوت‏های ماهوی حرکت سال ۵۷ با جنبش اخیر است. البته بهتر است که این مقایسه‏ها و تحلیل‏ها را یک کارشناس سیاسی انجام بدهد و داده‏هایش را در اختیار من بگذارد تا من بتوانم از نظر هنری در مورد آن حکم صادر کنم یا نظری بدهم، اما در حدی که خودم می‏توانم تحلیل کنم و می‏بینم، تا به امروز تفاوت‏های عمده‏ای میان انقلاب ۵۷ و جنبش اخیر وجود دارد. حال آیا بعداً این حرکت به سرنوشت انقلاب ۵۷ دچار خواهد شد یا خیر را نمی‏دانم.
یکی از مهم‏ترین تفاوت‏ها هم خاستگاه انقلاب ۵۷ است. البته در آن حرکت هم اقشار مختلف جامعه شرکت داشتند، اما حضور طبقه‏ی متوسط که من روی آن خیلی تاکید دارم، در حرکت پس از انتخابات ۲۲ خرداد، بسیار پررنگ‏تر از سال ۵۷ است و همین‏ قشر است که مشغول تولیدات هنری است و هم‏زمان حرکت فرهنگی را نیز انجام می‏دهد. اگردقت کنید، می‏بینید زمانی که حرکت موسوم به جنبش سبز می‏رود که به خشونت کشیده شود (که البته خواسته‏ی خشونت‏طلبان است و خیلی از آن استقبال می‏کنند)، بلافاصله رسانه‏های مجازی و غیره پر از آثار هنرمندان، گرافیست‏‏ها و اندیشمندان منتسب به این جنبش می‏شود که می‏خواهند جلوی گسترش آن را بگیرند، آثاری که ضد خشونت هستند و سعی می‏کنند اهرمی در مقابل این قضیه باشند.
می‏توان گفت که بخش اندیشمند جنبش دارد سعی می‏کند این حرکت را هدایت و کنترل کند و به آن عمق ببخشد. اما این که آیا موفق خواهد بود یا نه، آیا خواهد توانست جهت‏دهی درستی انجام بدهد و تا چه حد می‏تواند در بدنه‏ی این جریان تاثیر بگذارد و به کجا خواهد انجامید را باید نشست و نگاه کرد. نمی‏توان الان با قطعیت نظر داد.

با توجه به صحبت‏های شما و آن‏چه شاهدش هستیم که حتی خارج از مرزهای ایران و جمع‏های ایرانی هم هنرمندان جهان به تکاپو افتاده‏اند و مثلا تندیس‌هایی برای ندا آقاسلطان ساخته شده است، نقش هنر را در این جنبش چگونه می‌توان تعریف کرد؟

به نظر من کاری که هنر دارد انجام می‌دهد، کاری است که همیشه انجام داده و می‏دهد، و آن این که باورها، اعتقادات، زندگی روزمره، و آن‏چه را که دارد اتفاق می‏افتد به زبانی شیرین، لطیف، قابل تحمل و جذاب تبدیل می‏کند؛ آن را قابل شنیدن می‏کند و به گوش دیگران می‌رساند.
این مساله فقط مربوط به جنبش سبز نیز نیست وهمیشه همین‏طور بوده است. وقتی یک حرکت آزادی‏خواهانه، یک حرکت مردمی قابل دفاع جایی اتفاق افتاده است، آثارش را در نوشته‏های‏ هنرمندان، نقاشی‏ها و... می‏توان دید. مثلا اگر در اسپانیا علیه فرانکو حرکتی کرده‏اند، می‏بینیم که هنرمندان سراسر دنیا در قبال آن واکنش نشان داده‏اند.
من خودم وقتی موزیک گوش می‏دهم و مثلا آهنگ معروف «زامبی» از گروه «کرانپریس» را گوش می‏دهم، مرا جذب می‏کند و تکان‏ام می‏دهد. طبعا بعد از آن کنجکاو می‏شوم ببینم چه پیش‏زمینه‏ی تاریخی‏ای بوده، چه اتفاقی در ایرلند ۱۹۱۶ افتاده که نتیجه‏اش به آوایی رسیده که این‏گونه جادویی از دهان خواننده‏ی کرانپریس بیرون می‏آید، مرا تحت تاثیر قرار می‏دهد و تکانم می‏دهد. این باعث می‌شود درباره آن مطالعه کنم. این تاثیری است که هنر می‏تواند در معرفی یک واقعه‏ بگذارد و به معرفی بهتر یک اندیشه و اتفاقی که دارد می‏افتد، کمک کند.

اگر ممکن است از تجربه‏ی خودتان بگویید؟ مثلا این که کاریکاتورهایی که این مدت در مورد مسایل روز می‏کشیدید و عمدتاً روی صفحات فیس‏بوک منتشر می‏کردید، برای شما چه بازخورهایی داشت؟

تا پیش از این اتفاق، فیس‏بوک در حد یک اسباب‏بازی و گذران روز بود که ببینی در حیاط خانه‏ی همسایه چه اتفاقی دارد می‏افتد، کی چه عکس تازه‏ای گذاشته یا کی چه شکلی شده است؛ یک دوست قدیم را پیدا کنی یا گاهی &quot;کوئیز&quot; حل کنی و بیشتر حالت تفنن داشت. تا این که ماجرای تقلب در انتخابات پیش آمد و ناگهان فیس‌بوک تبدیل به یک رسانه شد. خود ما هم به نوعی شوکه شدیم. اما کم کم شروع به فرستادن کارها روی آن کردیم.
البته من پیش از انتخابات انتشار کار روی فیس‏بوک را شروع کردم. یکی دوتا از کارهایم را گذاشتم و ناگهان با موجی از واکنش‌های خیلی مثبت و پیغام روبرو شدم که به من انگیزه می‏داد تا بیشتر کار کنم. در یک روز، یک کار از صفحه‏ای به صفحه‏ی دیگر و همین‏طور در صفحات دیگر به اشتراک گذاشته می‏شد و حتی بیننده‏هایی که متعلق به ملیت‏های دیگر بودند، آن‏ها را می‏دیدند و پیغام می‏دادند.

این وضعیت بعد از انتخابات و تقلب صورت گرفته، شدت بیشتری پیدا کرد. کم کم فیس بوک جای یک رسانه را گرفت و تبدیل به ابزاری شد که از خیلی از سدها، سدهایی که در برابر رسانه‏های چاپی داخل کشور، وجود دارد، می‌توان با آن عبور کنیم یا لااقل به نوعی با بیننده و مخاطب ارتباط بهتر و نزدیک‏تری برقرار کنیم. البته این یک رابطه دوطرفه است. الآن اشتیاق بیشتری هم برای دسترسی به چنین کارهایی در بین مردم وجود دارد و طبیعی‌ست که وقتی هنرمند احساس می‏کند که گوشی برای شنیدن هست و چشمی برای دیدن هست، طبعا بیشتر می‏گوید و بیشتر کار می‏کند

------------
مصاحبه‌گر: مریم میرزا/ دویچه ووله</description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_59.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_59.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مانا نیستانی</category>
        
         <pubDate>Sat, 06 Feb 2010 12:34:19 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>شناختی از حاجی اسماعیل سیاه؛ عبدالغنی نیک سیر</title>
         <description><![CDATA[ از سرآغاز تحولات فکری وبه ویژه طلیعه مشروطیت درافغانســـــتان ، بین سالهای(1918-1901) میلادی که دگرگونیهای در تفکرروز دیده میشود وباالاثر آن افق بازتری به مقابل روشنفکران کشور گشوده میگردد، در نتیجهء آنست که تعدادی روزنامه ها ونشرات بیرون از کشور، چون صور اسرافیل(ایران) حبل المتین(هندوستان) روزنامه ملا نصرالدین(تفلیس) حب حب نامه از میرزا علی اکبر صابر(ایرانیان مقیم قفقاز) بین روشنفکران افغان دست بدست میگشت، که درین جراید و نشرات ، نوشته ها واشعاری طنز آمیز به نشر میرسیده است.(4)

  برعلاوه درایران ،درزمینه طنز، آثار فخرالدین علی صفی ، ادیب الممالک ایرج میرزا وعده دیگر نیز برجستگی خاص وتاثیر پابرجای خودرا داشته اند، که کم و بیش تاثیر آن نزد بعضی از قلم بدستان در افغانستان نیز به ملاحظه رسیده ودر کابل، از تعدادی نوشته های محمود طرزی ودیگر کسان در صدر مشروطیت، بدین وتیره میتوان نام برد.

  در هرات حاجی اسماعیل سیاه متخلص به ( گوزک )، درین عرصه پیشتازی خاص داشته وآثاری درزمینه هزل ، هجو ، مدح وحتی طنز از خود بجا گذاشته وآنچه که از دستنوشته ها ومطالعه دوران زنده گی وی، میتوان استفاده کرد، آنست که او دردوره پراز تلاطم فکری کشور بسربرده وانتباه خودرا نه بشکل عمیق آن ، بل بگونه هزل و گاهی طنزگونه وگاهی هم بشکل هجو ومدح در اشعار خویش انعکاس داده است.

  حاجی اسماعیل سیاه ، فرزند آخندزاده ملا عبدالاحد است ، که درسال 1278 قمری در قریه توتک محال کرخ ولایت هرات چشم به جهان گشوده وبعد از فرا گیری علوم متداول در مدارس خصوصی ، زیاد تر به علوم دینی آشنا میگردد وچون اشتیاقی در افشاگری وانتقاد اجتماعی داشته وزمانه را از نگاه سیاسی مختنق وسیاه مینگرد، به شعر وآنهم از نوع هزل وهجا ومدح پناه میبرد، تابه گفته عبید زاکانی داد خودرا از مهتر وکهتر بستاند.اوبدینگونه به شعرروی میآورد:

  یارب عنایتی که ره عــــشق پویمــــا            روی از جهان بتابم و سوی تو رویما

  در صولت رضای تو طول لسان کنم            وزروی شــوق حـــمدوثنای تو گویما

  این شاعر وارسته وشوخ طبع، عمریرا با شعر نظم گونه بسر آورده ودر بسی قالبهای شعری طبع آزمایی نموده وبالاخره بعد از 86 سال عمر زنده گی را پدرود گفته است،که متاسفانه در باره زنده گی وکارکردهایش غیراز دوسه اثری که ازانها در پایین نام برده میشود ، دیگر نشانه ای در دست نیست. آثار وی بدینگونه اند:

*  دیوان شاعر آزاد 

مجموعه ای از غزلیات ، قصاید وساقینامه شاعر، در 193 صفحه، که درمطبعه دانش هرات، در صفرالمظفر 1348 طبع گردیده است.

* مثنوی سگ وشغال                                                                                              

که در سال 1348 قمری سروده شده ودرسال 1367 خورشیدی در تاجکستان به چاپ رسیده است.ونیز متن کامل آن در کتاب « سیاه سپید اندرون » آمده است.

* مطایبات

این اثر باالوسیله استاد محمد علم غواص، در سال 1354 خورشیدی جمعآوری گردیده وبه خط خوش استاد مشعل خطاطی شده، که متاسفانه تا حال اقبال چاپ نیافته است.غواص درزمینه مینویسد:

« مطایباتی که درین مجموعه تدوین وگردآوری شده، محصول زحمت کشی نویسنده ایست که در هر محفل وهرجا از معاصرین ومصاحبین حاجی شنیده ام ... به همه حال شخصیت بینظیر حاجی وصراحت لهجه وروح انتقادی وقوت محاضره ولطیفه گویی اش درین مجموعه پیداست.»(5)

  اگر بناباشد که پایگاه شعری حاجی اسماعیل سیاه گوزک را با دقت نظر بنگریم بگونه ایست که بیشتر اورا نظم سرا باید گفت تا شاعر، زیرا آن ملاحظات ودرونمایه ها ووجوه تصویری وخیال انگیزی شاعرانه که لازمه شعر است، در اثار شعری وی کمتر بملاحظه میرسد.ولی در عوش در شعرخود مفاهیم طنز وهزل وهجو وافشاگری را پرورانده وبه دریافت خویش آنهارا خصلت اجتماعی بخشیده است.با وجود آنهم میشود گاهی رگه های شعری دلپسند را به مفهوم واقعی کلمه در آثار وی ملاحظه کرد.در باره شعرش میسراید:

 نگفتی آخر فکیف گوزک من المقاعد الی المحاســـن

                                     سمعت نثرک تفصح سعدی قراءت نظمک کنظم بیدل(6)

  این بدین معنی است که او کیفیت نثر خودرا به فصاحت سعدی ونظم خودرا موازی با بیدل میداند.ولی واقعیت امر اینست که اسماعیل سیاه پایهء پاینتری از بسیاری جهات نسبت به شعرای معاصر خود دارد، چه رسد به اینکه با سعدی وبیدل مقایسه گردد.اگرچه گاهی نمودهای از اشعار خوب با جزالت ومتانت شعری هم در آثار وی میتوان یافت.

 ای جگر تاچند ریزد آسمان خون ترا             تاکی افشاند به مژگان اشک گلگون ترا

 چشم خونین گوش سنگین سرگران از بهر جاه

                                                       درد این سودا پریشان کرد شمعون ترا(؟)

                                                   **

        جهان به گلشن آفت رسیده میماند           وطن به گلبن گلبرگ چیده میماند

                                                   **

      مرا مضمون موزون بود دریک بار مهمل شد

                                               چو موجز مختصر میخواستم شرح مطول شد 

      اگر چه مدعا حاصــل نشـــــد وفق مـــراد من

                                                ولیکن چند روزی کـــار بیباکان معــــطل شد

                                                  **

فلک فغانی، زجورظلمت، که کردی آخر، خلاف قانون

                                           فرا نشسته، سفیه نادان، به عــز عزت، بجای فاضل

زیار محروم، شرار محرم، حریف مفـــسد، رفیق خاین

                                           انیس کاذب، حبـــیب غادر، شفیق جاهل، مرید غافل

                                                  **

      خواب دیدم دوش وصف زلف کاکـــــل میکنم

                                                    چون صراحی خنده یا شیشه غلــــــغل میکنم

      کرده ام تدبیر آن گر فـــتنه خــیزد موجــها

                                                     برسر عالم من از حکمــت تجاهل میکنم(7)

  بدینگونه شعر حاجی بسیاری اوقات ، با بیتهای متین وپرشورو حالت شروع میشود ولی زمانیکه غزل یا قصیده اش بوسط شعر میرسد ، دفعتا به موجهای از هزل وسخریه داخل میگردد ومحتویات ذهنی این شاعررا هویدا مینماید وفضای روشن شعروی فراموش میگردد.

  نکته ای بارز که در شعر حاجی اسماعیل سیاه مشاهده میشود، مسالهء مضامینی هست که از نگاه عرف و آداب اجتماعی ومذهبی مستهجن بوده وکراهت آور میباشد.که البته این مفاهیم ، عبارت از همان رمزوراز جنسی زن ومرد است، که برهنه وعریان بازگو میشود وبا استفاده از کلمات رکیک اذهان را میآزارد:

 نو جوان گردد و از عمر شود برخوردار      

                                                        هرکه جــون من فشــــرد تنـگتر اندربر

 وقت آن خوش که ستاند ز تو هردم بوسه       

                                                        شب آن نیک که خوابد بتو دریک بـستر

 قصـــه کــــوتاه چو تو نوچه پریزادی را             

                                                        سزد اکنون که بود دیو ســـیاهی شـوهر

 تا به خلوتگه خــــــطه اقلـــــیم جمــــــاع            

                                               زند از پیش چو... و کشد از پس  چون ... (8)

  میتوان گفت که این مسایل از واقعیتهای زنده گی ولازمهء نیازهای وجودی هر انسان چه زن وچه مرد میباشد، که با آن بنوعی چون خوردوخوراک ، زنده گی بسر میبرد وگاهی هم به( وصف العیش نصف العیش ) دلخوش میکند ، که البته این بخش حیوانی زنده گی انسان همیشه در پس پرده بوده وغیر از حریم خلوت در فضای دیگری ازان گفتگ نمیتوان کرد وبه گفتهء حافظ لسان الغیب ،آن کار دیگر راهی بجز خلوت در بیرون ندارد.

  باید افزود که بوده اند شاعران زیادی در ادبیات فارسی دری که ازین رموز عشق مجازی به گونه های بسیار پوشیده ، در پرده عفاف وپیچیده و در حریر نازک شعر وتصویرهای لطیف عاشقانه سخن گفته اند ، که نظامی گنجه یی را از معروفترین آنها میتوان بحساب آورد.

  ولی عبید زاکانی از متقدمین وایرج میرزا و حاجی اسماعیل سیاه وعده دیگر این راز مگورا پرده حجاب دریده اند وبا شوخ چشمی وخیره سری وچشم سفیدی نگفتنی هارا گفته اند.

 باید از خود پرسید چرا شاعران چنین میکنند؟ بجواب باید گفت که، چون در مراحلی از تاریخ ادبی واجتماعی انسان، که تاریکی برروشنایی غلبه دارد واختناق برروان مردم چیره میشود وراه گریزی هم برای شاعر دردمند وجود ندارد، او مجبورا به هزل وهجا ومدح وطنز میگراید واگر بااستفاده ازین وسایل هم نشد تا داد خودرا از مهتر وکهتر بستاند، انگشت اشاره را بر نقطهء ضعف خصلت انسان میگذارد وداستان خلوت وی را عنوان میکند ، تا بلکه بدینوسیله گفتنیهای ناگفته خودرا بگوید وبااینکه  به هزل وهتاکی وجسارت وهجو میپردازد ، هیچ پروایی ندارد وبا سلاح خشنتر ازان ، به جنگ زورگویان روزگار میرود، که همانند وی شاعران زیادی دست به این کارزده اند.اومیگوید:

        زبسکه شایق... اهل عزت ونازند        پریده رنگ ز... مردی از... رفته

  باید گفت که چنین شاعرانی همیشه مورد طعن ولعن جو فروشان گندم نمای روزگار که زهدرا در بساط پررونق تزویر میفروشند قرار گرفته اند ، زیرا اینگونه مردم با ولع تمام چنین آثاری را در خلوت میخوانند وبعد در انبوه جمعیت آنرا وسیله دوکانداری ، دربازار مکاره خود میسازند.

  بهرحال این منتهای مجبوریت شاعر است که بدینگونه اندیشه های سخیف پناه میبرد ومیخواهد شعرخودرا حال وهوای عوام پسند دهد ، تا بلکه بتواند کام دل خودرا از دست روزگار جفا پیشه بستاند.بازهم میگوید:

   نه هزل ومسخره بوده است آنچه واگفتم         اگر قــبول نمایی بیان من پند است 

  حاجی اسماعیل سیاه در شعرخود مسایل اجتماعی را نیز میآورد وفساد اداری در حکومت وقت را، اگرکه بگونه سطحی هم باشد در شعرش منعکس مینماید.او از رواج رشوه ، ظلم امرا وحاکمان وقت ، تعدی وبیعدالتی قضات وعلاقه داران از تلبیس وتزویر بعضی واعظان وروحانی نمایان ،از بلندرفتن نرخ ونوا وبی امنیتی وکیفیاتی دیگر ازین قبیل سخن میگوید. بنگرید در یکی از شعرهایش ، که چنین نیاتی را بازگو مینماید:

     میخواستم که ملــت ما مــحترم شود          درروی روزگار به صـنعت علم شود

    هرفردی از ملل برسد بر خقوق خود         یعنی که رشوه برطرف وظلم کم شود

    ارکان دولت از ســـر شفقت به اتفاق         کوشش چنان کنند که قلــــع ســتم شود

    عدلیه بروظـــیفه تفـــخر کـــــند مدام         امنیه حـــــسن خدمت خودرا رقم شود

  او بااستفاده از مصرع شعر حافظ ، پیوند ونزدیکی خودرا بگونه طنز با دیوان سالاری چنین بیان میکند:

   عمرها بنده گی صاحب دیوان کردم          تا مسمی شدم القصه به میرزا گوزک

   نکته ها گفتم وهرگونه فضولی کردم         تا شدم هــــمنفس حــــاکم اعلا گوزک

  به ظن خودش زمانیکه بدربارراه مییابد، با پیشکش نمودن شعرش وبا پوشیدن لباس هجو و هزل برآن ، آنچه بدل دارد میگوید وارتباط مردمی اش را آشکار میسازد:

           بیان راست نتوانم که گویم                       دهانم را کنند تا گوش چیرم

                                                   **

    صریر عزت وعیش مدام ای گوزک         ترا سزد که بمیدان هزل دو کردی

                                                   **

  بعد پای زاهد را بمیان میکشد:

      قدت چون ظلم قوماندان رسا بودست دانستم

                                                 دلت یک عالمی جوروجفا بودست دانستم

      نه تنها ما وزاهــد در گدایی مـــشربی داریم

                                                 حکومت هم گدای نان ربا بودست دانستم

از ستمگری میگوید:

 به کربلای معلا نـــــکرد ابـــن زیاد            ازانچه کرده به مایان علاقه دار امروز

                                                 **

      میخ را بردیگران کردند ومن گوزک شدم 

                                                      تا کجا بنگر که برما عاجزان زور آمده

                                                 **

  ظلم تا جاریست رشوت خوار چوگان میزند

                                                     تا رباید مــرمــرا چون گوی غلطانم هنوز

به شورا هم میتازد:

          آه از دســـت مســـــتبدان آه                 خواه گر رعیت اندو خواه سپاه

          از اسارت همیشه آزاد است                هرکه را بستگیست با شـــــورا
 

از دزدی وبی امنیتی مینالد:

      هرجای هرکه را که به بینی زضرب دزد

                                                    از پای لنگ باشد و از دست خود چلاق

    

 فریـــاد مـــا به سمــــع وزارت نمیرســــد

                                                     داریم همچو طفل به حلــقوم خود خناق

باز بجان زاهد وزهد فروش میافتد:

همچو گوزک زاهد از وضع مسلمانی ملاف

                                                    پاره خــــواهد کرد بــاد بی محــــل ... ترا

باد از کوزک نماند و لاف بر ارباب زهد

                                                    این دو علــت کی به ارباب خرد میــــبایدا

  حاجی اسماعیل سیاه چون توان آنرا ندارد که با ارباب ستم درافتد، ترجیح میدهد که بزبان هزل و هجو وطنز پرده دری کند وبااستفاده از اندیشهء والای مولانای بلخ از خواننده شعرش بخواهد تا هزل را نادیده گیرد وجدرا ملحوظ نظر قرار دهد.

   اما گاهی شاعر بااین هزالی خویش عمدا دست به هتاکی میزند واز کسانی که دل خوش ندارد پپانهارا رسوای خاص وعام میسازد.که این مساله تا حد زیاد پایه اجتماعی شعرش را پایین میآورد وحتی بر شخصیت اجتماعی خودوی نیز بی تاثیر نیست.

  اگر بشود که به این ارتباط مثالی بزنیم از استاد علامه صلاح الدین سلجوقی باید تذکرداد که مورد بی مهری اسماعیل سیاه قرار گرفته واین شخصیت را که در آنزمان از پیشگامان معارف وروشنگران مشروطه خواه در کشور بوده ونقشی عمده در نهضتهای فکری کشور داشته است مورد لعن وطعن قرار میدهد ودر مثنوی« سگ وشغال » اززبان پدراستاد مفتی سراج الدین که اعاظم فکری وقت است پسرش را بدینگونه به استهزا میکشد:

            قرة العین من صــــلاح الدین            از برای تو مـــــــنزلی تعیین

            میکند میدهد صـــــباح ومسا             از برایت حــشــیش ومهرگیا

            کو سوانح نگار سلطان است             پیش او کارکردن آسان است

            بــــهر تخریب دین پیغـــــمبر           او شفیراست ومملکت موتر

  گویند که رفع حجاب درزمان شاه امان الله به فتوای استاد صلاح ا لدین سلجوقی که در آنزمان نقش عمده در امور اصلاحی وقضایی داشته صورت گرفته است:

   گوزک چه غم خوری که به دختر حجاب نیست

                                                    شــــرم وحـــــیا به دیدهء فرزند نر نمــــــاند


     بعد ازینکه حاجی اسماعیل سیاه ، این شخصیت علمی ومعروف وقت را بدینگونه مورد نکوهش قرار میدهد، در ابیاتی دیگر از مثنوی سگ وشغال، پا فراتر میگذارد ووی را حتک حرمت میکند وحتی در جایی ، حکم کفر ویرا صادر مینماید:

         باهمه کفرخود صـــــــلاح الدین              حرف او پارهء شده است از دین

         کرده مــــشرب وطن پرستی را               داده فــــتوا شراب ومســــتی را

  البته این شخصیت عالم با تاثر واندوه  تمام ، ازین گزافه گوییهای حاجی اسماعیل سیاه چنین یاد کرد مینماید:« در آنوقت در هرات شاعری بود هزال وبرای کسب شهرت ومحبوبیت خود برخلاف معارف ومکاتب ومعلمان آن تبلیغات هزل آمیز وهجوکارانه وبلکه پراز اتهام وافترا به لباس شعر هزلی میسرود وبه سرعت برق نشر میداد وموجب خورسندی عناصر ارتجاعی وهم تاحد زیادی مانع پیشرفت مساعی

من وطرفداران من میشد.ولی دیری نگذشت که مردم به ارزش علم ومعرفت فهمیدند و اینگونه مردمان که به گفتهء بیدل(به افسون قبول خلق)هرزه گو بوده اند نزد ایشان منفور شدند وهنوز معلوم شد که اینطور مردم حریص وبی آزرم عیوب اجتماعی بیشتری از امثال(سعایت) یعنی واقعه نگاری نیز داشتند واین دعوت کاذب دین داری را برای پوشیدن آن عیوب رسوایی آفرین خود ایجاد نموده بودند...»(9)

  این شاعر هزل سرا،بااینگونه جبهه گیری خویش در مقابل روشنفکران آن زمان بسنده نکرده ودرزمان شاه امان الله ، باباز شدن دروازه های مکاتب بااسلوب نوین بروی فرزندان این مرزوبوم نیز از در مخاصمت پیش آمده وبالحن بسیار زننده شاگرد ومعلم را به سخریه میکشد:

     یا چرا پار معلم عوض اجرت خود         کرده در ترب تلامیز نهانی زردک

     معلم چه شد آنکه دفع صــــــــــداع         نمـــــــــیکرد الی به طفــــــــلان ...   

   وبا آمدن حبیب الله کلکانی بحیث امیر افغانستان که دروازه های مدارس وتعلیم وتربیه بروی فرزندان این خاک بسته میشود ، او با تبختر میگوید:

          گوش مالیده هر مخـــــالف را                 ســــوخته دفــــتر معارف را

          دفـــــــتر باقــــیات را آتــــش                 زده شد خلق فارغ از کشکش

          نه معارف به ملک ونه پیشکی               از ســــر اســفزار تا کشــکی

                                                     **

   ای معلم شوخی وناپاکی اطـــفال را               در میان مدت تعطیل می باید شناخت        

                                                     **

تران خوان معارف در قفا ترسیده میگوید         شکردر کام ما از تلخی ایام حنظل شد

                                                    **

گرجوانان معارف را امین دانسته یی     اعتـماد خویــــش بردزدان ده نو کرده یی

قوه سه اسپه میگویـــند داری در....       کاردو ما مـور مکتب را بیک لو کرده یی
                                            

                                                   **

            نمی فخرم که من علاقه دارم            نمی نازم که در مکتب مدیرم

                                                   **

    گهی بشکل معلم نشسته بربالا                        گهی بشکل تلامیذ خفته در پایین

  حاجی کوزک بدینوسیله تحجرخویش را به نمایش میگذارد ودرعین حال ضدیت خودرا با هرگونه اندیشه نو ومدرسه افزایی آشکار مینماید.برداشت این شاعر از تحولات ورویدادهای فکری زمانش ، دوچار سردرگمی وتضاد گویی است ، زیرا گاهی از مشروطه طلبی شاه امان الله وکارگذاری دولتی به نیکویی یاد میکند:

         درزمــان شه بـــــلند اقــبال                شـــه امان الله آنکه درهمه حال

         کمر خویشرا به خدمت خلق                بست چون ناخدا به راندن خلق

         کرد خدمت به ملت ودولت                  تارهــــد از تــعرض وذلــــت

         کرد هرفرد را ادیب کمـال                  صاحب اقتدار وجـــاه وجــلال

         وز معارف بلند ســازد قدر                  تا شود هریکی به عالم صــدر

باز مدح مینماید:

  چون به بستند برویم همه درهای امــید           بعدازین مامن امن است امـــــان افغان

  آنکه زیباست براو خلعت شاهنشاهـــی           گشت تسـلیم بدو رومی وروس والمان

  مدح تو از برانصاف خرد کاردل است          راست آنست که از سینه نیاید بـــیرون

ادامه میدهد:

    خدیو کـــشور افغان امیر امــــان الله            که دروظیفه اول گرفت خــــــون پدر

   ازاوست دولت ما در شکوه واستقلال           ازوست ملت مشهور ما به کروفر(*)

ودر همین جا ودرهمین احوال با بی حوصلگی ، نقاضت خودرا باریفورمهای دولت امانی برملا میکند:

     نه معارف که روزوشب درسن                    گه گرفــــــــتن گهی بـــهم دادن

     گه به فــــکر تــرانه آغـــــازی                    شهــنوازی وحــــــــــیله انبازی

دوباره به ستایش برمیخیزد:

            خاک ریزد به فرق استبداد                ملــــت خویش را کند آزاد

            حریت در وطن کند جاری                تا نماند به هیچیک خواری

باز از پشت خنجر میزند:

       کای خاین پاک دین اسلام                             اینک تو وهند وشیر گاومیش

                                                  **

  برهد از غــم زکـــات ونمـــاز                          جهد از صوم واز طواف حــــجاز

  بلکه صرف از پرستش یزدان                           روی آرد به خــــــدمت شـــیطان

  نه غم عصمت ونه یاد حـجاب                           نه که مشروطه را حساب وکتاب

حبیب الله کلکانی را اینگونه به ستایش میگیرد واورا تازه کن دین پیغمبر میداند    

معین دین پیغمبر امیر حبیب الله                 که نیست مثل وشبیهش به روزگارامروز

    اسم محضش بود حبیـــب الله                 لقـــــــــبش خــــــــــادم رســــــــــول الله

    از میان چیده رسم عبرت را                 کــــــــــرده روشــــــن طریق سنــــت را

    بسته ازروی جــــدوجهد کمر                تــــا بـــــــود تـــــــــازه دین پیــــغمـــــبر

  درزمان بقدرت رسیدن نادرشاه وتعیین شدن هاشم خان برادرش بحیث صدراعظم در سال 1929 خورشیدی ، اگرچه نظام اداری کشور تا جایی استقرار یافت ، ولی حکومت هاشم خان فضای سیاسی را مختنق نمود وعرصه را برروشنفکران تنگ ساخت ، تاجاییکه بسیاری دگراندیشان اعدام وزندانی شده وتعدادی هم فراررا برقرار ترجیح دادند.

  درچنین اوضاع واحوالی حاجی اسماعیل سیاه که درحدود هفتادوشش سال داشت ، از جملهء کسانی بود که بالوسیله اشعار هزل آلود ومدح کردن اولیای امور وگفتن مطایباتش خودرا به دربار نزدیک میساخت ، چنانکه درآن زمان با هاشم خان که در هرات نایب سالار بود ، طرح دوستی ریخته وبه تعریفش چنین میپرداخت:          

خوشم که فتنه بیداررا به خـــــــو کردی        چنانکه گرسنه را سیر از پلو کـــــــردی

سپهرجودی وابر سخــــا بهار کـــــــرم         سحاب لطفی و برتشنگان کلو کـردی

صلای عدل تو انصــــــاف بینوایان داد        وگرنه خیل عدو ملک را چپو کـردی

به ید قدرت حق است ورنه دشـــــمن تو        به گاه قهرتو از بیم زهره او کــــــــردی

بنای نظم نظام اینکه منـــــــهدم شده بود        فرا رسیدی وازراه طرح نو کـــــــــردی

تعجب است که بااین کمال وعزت وجاه        به حسن خلق جهان را چسان گرو کردی

مرا که اول شخــــــــص هرات میگفتند     به بین به طعن کسان عاقبـت کتو کردی

  حتی زمانیکه هاشم خان از هرات به کابل میرود حاجی اسماعیل در رفتن وی چنین اشک تمساح میریزد:

 بازآ که کارعدل معطل شده است باز       وان رنگهای تیره مچتل شده است   باز انبارهای شکروآن خـــــــنچه های نقل         یکجا عوض بشربت حنظل شده است باز

باغ شــــــهی که مرغ پرانداختی براو         اینک قمارخـانه هوتل شده است باز(10)

   بدینگونه این شاعر نظم سرا ، از شخصیکه هویت استبداد گونه دارد، موجودی عادل را ترسیم مینماید ودر کنارش میایستد وپشت به مردم میکند وبواسطه این رفتار از چشمها میافتد ودرسیر ادبی هرات ، نمیتواند جایگاه ویژهء خودرا بیابد واگرنه او در بعضی موارد، ظرفیتهای عمیق شعری را حایز بوده ، تا بتواند بگونه شاعری متبارز ومبارز جلوه گر شود.

  گاهی سخن واندیشهء شاعر در کلمات مستهجن ، چنان رخ مینماید که از ورای آن میتوان خفت ذهنی ذهنی وی را دید واین گویای آنست که احساسات شخصی سخت بروی غالب آمده وافراد واشخاص دارای شاخصهء اجتماعی را بالحن بسیار زننده استخفاف میکرده است ، بدینواسطه او کمتر توانسته رد پایی در ساحه ادب واخلاق جامعهء هرات پیدا کند و این باعث شده تا صاحبان اندیشه به او با نظری پایینتر از موقف اصلیش بنگرند.

  حاجی اسماعیل سیاه گوزک ، باآنکه اندیشمندی عالم وآراسته به کمال دینی وعقیدتی بوده وعربیت خوبی نیز داشته، گاهی اختیار کلام را ازدست میداده ودر ورطه بی پروایی وپرده درایی میافتیده ، که بدینگونه وجهه اجتماعی اورا صدمه میزده است.

  با همه حال ، این شاعر بذله گو کسی بوده که به شعر دستی داشته، نظم را خوب میسروده وبالوسیله آن در لباس تنقیدو هزل وهجو وگاهی هم طنز واقعا وبه مفهوم واقعی کلمه، تیپهای گوناگون اجتماعی را چون قاضی، قوماندان، تاجر، مامور، معلم روحانی، مشروطه خواه، روشنفکر، وکیل شورا، حاکم، میرتمن(کسی که تقسیم آب مربوط بوی است) قاچاقچی، گمرکچی، نظامی، دهقان، محتسب ،زاهد ریایی وغیره را از پرویزن اندیشه انتقادی خویش، بیرون کرده است.

  گفتیم که چون او به دربار نزدیک بوده وبا هاشم خان صدراعظم سروسری داشته گاهی اورا مدح میکند وبسیاری اوقات بدربار وی به لطیفه گویی وهزالی میپردازد ودرعین حال، بعضی اوقات از امور اجتماعی وبویژه حالت معیشتی و گرسنگی ودربدری وکمبود مواد وغله وغیره، بزبان لطایف وفکاهیات ، وی را از اوضاع کشور باخبر میسازد.اینکه چه اندازه هاشم خان گوش شنوایی داشته واین بذله گویی های شاعر را جدی گرفته است ، بروشنی معلوم نیست، چنانکه تلویحا این موقف خودش را چنین به اعتراف میکشد:

        گاه همبزم شخص اســـتـبداد              گه عنان ســــوی حریت معــــطوف

        سر بگوش وزارت ثابـــــت               پا به ... ایالـــــــــت موقــــوف(11)

  بدینگونه این شاعر به اصطلاح آزاد، در طول زنده گی ادبی وفعالیتهای اجتماعی خود، دورخ متضاد بخود میگیرد، طوریکه گاهی دلسوز ملت ومردمش میشود وزمانی بدربار رو میکند ودر کنار حکام وصدراعظمان وپشت با مردم، نقش دلقک حضوررا پیدا میکند.این پایگاه دوچار لغزش حاجی اسماعیل ، گاهی اورا پایین میآورد وگاهی نیز بلندش میکند.

  بخش دیگری از کار این شاعر، لطیفه ها ومطایبات وی است که درین حصه نیز کدام برجستگی خاص از نگاه محتوا ومضمون دیده نمیشود، زیرااز نگاه طنز که به          ( ظاهرهزل) وبه( باطن جد ) باشد ، در آنها خبری نیست وکمتر امور اجتماعی وسیاسی ومشکلات موجه مردم در آنها مضمر است.با وجود آنهم گاهی به نشانه هایی از مطایبات جالبی برمیخوریم ، که در آنها دلبستگی حاجی را به مردمش نشان داده وگویای نوعی طنز اجتماعی بحساب میرود:

« حاجی در کابل به ملاقات صدراعظم هاشم خان رفت ،این چوکی نشین مستبد که به این شاعر بذله گو علاقه داشت گفت:حاجی چی بما از هرات سوغات آورده یی؟ حاجی که یک قرص نان ویک قطی گوگرد را به دستمال ابریشمی پیچیده بود به حضور تقدیم نموده گفت:دوستان به دوستان گرانبها ترین وکمیابترین اشیاء را سوغات میآورند وفعلا ازین دو چیز گرانبهاتردر هرات نیافتم که به حضور تقدیم کنم.»

  در مطایبات خود حاجی اسماعیل سیاه جسارت را بجایی میرسانده که در حضور آولیای امور، جوابهای دندان شکنی به آنها ارایه میداده است:

« درروزهای عید حسب معمول ، از طرف نایب الحکومه به علما وروحانیون چوخه(عبای وطنی) و مندیل(دستار) خلعت داده میشده ، یکروز خلعتها تقسیم شد وبرای حاجی پالان خری آوردند،اودست به سینه برخاست وعرض کرد: من ازین موهبت خاص بخود میبالم ، که بدیگران خلعت معمولی داده شده وبمن از لباس شخصی خود اعطاء فرموده اند.»

  گاهی مطایبات وی واقعا طنز آمیز است:

« نایب سالار به حاجی گفت:چای شیرین کمتر بخورید که دربول شما شکر پیدا میشود.حاجی گفت:چه بهتر آنگاه بول خودرا خواهم خورد نه چای شمارا»

طنز دیگری را بنگرید:

« زن کهنسالی از حاجی دوای درد دندان خوا ست. حاجی گفت:بگذارید همیشه درد کند وشما بنالید تا مردم بدانند که شما هنوز دندان دارید.»

  در بعضی مطایبات حاجی اسماعیل سیاه ، طنز وی چهرهء گیرنده تر بخود میگیرد و از مضمون آرایی بیشتری برخوردار است:

« شیخی از مریدش سگ کوچکی خواسته بود تا منزلش را پاسبانی کند.مرید سگ بزرگی آورد شیخ گفت:ای برادر من سگ کوچکی ازتو خواسته بودم ، تو سگ بزرگی آورده یی، حاجی حاضرجوابانه گفت:حضرت شیخ مطمین باشند که این سگ بزرگ جثه، برای یک هفته اگر به دروازه شما از گرسنگی نمیرد، آنقدر کوچک خواهد شد که دل شما میخواهد.»(12)

  روی همرفته مطایبات وسخنان خنده آور، هزل آلود وگاهی هم طنز آمیز حاجی اسماعیل سیاه مورد توجه خاص وعام بوده ودر محافل ومجالس خصوصی ، که چند نفر دورهم گرد میآمده اند، با چنین تنقلات شیرین وتلخ ذهنی ، کام خویش را نوازش میداد ه اند.

  اما با همه این سخنها، میتوان اضافه نمود که در میان همه آثار اسماعیل سیاه« سگ وشغال » وی برجستگی خاص دارد، زیرا او درین مثنوی لب ولباب ذهنی خودرا برملا ساخته وشگرد کارش را به نمایش گذاشته است.

  با مطالعه این اثر میتوان فهمید که او چگونه، در حالیکه دانای دین نیز بوده، با شیخ وملا وزاهد ریایی در افتاده وحتی شخصیتهای اینچنانی را هجو نموده است.     

  سگ وشغال ، از نقطه نظر کلیت داستانی روایت طنز گونه ایست که درآن چند سگ به سرپرستی شغالی از کرخ هرات ، بنا بر مشکل حقوقی وداد خواهی ، راهی دروازهء دولت ودیوانهای اداری وقضا ومحکمه ومجلس شورای ولایت میشوند وچون در همه جا جواب رد میشنوند ودر هر اداره ، کارشکنی ورشوه ستانی را مینگرند ، روی بسوی قونسولگری روس وایران میکنند، تا ویزای سفر بدست آورند واگر بشود از راه روس وایران به هند بروند وازانجا به کابل سفر نمایند، تا بدربار کابل برسند وورقه دادخواهی خودرا به محکمه تمیز یا شورای ملی ویا کدام جای دیگر پیش نمایند.

  البته درین چوکات ودرین مسیر پر پیچ وخم ، حاجی میخواهد به ظن خویش دوروی سکه تقلبی جامعه آن روزگاررا برملا سازد ، که یک روی آن رنگ اجتماعی دارد ودر آن از فساد اداری ورشوه وانحطاط اخلاقی میگوید ودیگرروی آن ضرب سیاسی است ، که مشروطه خواهی وروشنگری ومعارف دوستی را به سخریه میکشد وباآن به مخالفت برمیخیزد ،که در همه این احوال ، دست انگلیس را دخیل میداند.

  این هیاء ت مرکب از سگ وشغال ، در مسیر راهش ، آنچه را که درایران وهند میگذرد، نیز از نظر دور نمیدارد ودرعین حال از تجدد خواهی درایران وبفکر وی تفرقه ونفاق را در آنجا به سخریه گرفته وبه بدی یاد میکند.بعد بفکررفتن به کشورهای اروپایی میافتد ،ولی ازانجا هم دلزده میشود وروی بسوی هند انگلیس میکند وازان دیارهم که بوی استعمار وشروفساد وتفرقه افکنی به مشامش میخورد، دلسرد میشود ومیگوید: چون از وطن ومردم خویش بیگانه شده ایم روی بسوی افریقای سیاه مینماییم وازانجا به وطن برمیگردیم.

  حاجی اسماعیل درعین حال درین اثر، خطوط سیاسی فکرش را نیز برجسته ساخته ودرک خویش را از اوضاع جاری کشور نشان میدهد.در جایی ازین مثنوی از استبداد سخن زده ودر جایی دیگر از حال پریشان مردم داد بیان داده ودر گوشه ای هم مدح نموده وگاهی نیز هجو کرده است.ولی آنچه بیشتر شاخص فکری وی درین اثر میباشد ضدیت وی با مشروطه ومشروطه خواهی وروشنفکری است ، که اینگونه طرز فکروی، تمام قد دربرابر همه افکار وکردار پسندیدهء او میاستد واورا موجودی کهنه فکر نشان میدهد.

----------------

<strong>پینوشتها:</strong>

4- دیروز،امروزوفردای شعر افغانستان ، واصف باختری ، ماهنامه شعر(ویژه افغانستان) ، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ، تهران ، شماره-14 ، آبان 1373 ص 71

5- سیاه سپید اندرون ، عبدالغفور آرزو ، انتشارات ترانه ، مشهد ، پاییز 1377 ، ص 344

6- شاعر آزاد ، حاجی اسماعیل سیاه ، مطبعه دانش ، صفرالمظفر 1348 - ص 147

7- همان کتاب ، ص 84

8- همان جا ، ص 12

9- عبدالغفور آرزو ، سیاه سپید اندرون ، ص 171

10- شاعر آزاد ، ص 133

11- همانجا- ص 140

12- سیاه سپید اندرون ، ص 344

--------------
بازانتشار آی طنز، با تلخیص

 ]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/01/post_57.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/01/post_57.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 18 Jan 2010 15:14:37 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>طنزوانواع آن ازنگاه فلاسفه</title>
         <description><![CDATA[<strong>فرصتی برای خندیدن</strong>

فیلسوفان و اندیشمندان در طول تاریخ، خنده را یکی از مقدمات وجودی انسان دانسته‌اند.
در این میان ارسطو پیشگام است. او در کتاب‌های «فن شعر» و «خطابه» خود به اهمیت کمدی و خنده ناشی از آن می‌پردازد. اگرچه بخش مربوط به کمدی کتاب «فن‌ شعر» به ما نرسیده و تنها بخش تراژدی آن در دسترس است اما از همین اندک می‌توان به اهمیت طنز، کمدی و خنده در حیات انسان پی برد. در یک تعریف جامعه‌شناختی، کمدی بررسی رفتار فرودستان با مقوله اجتماعی است؛ رفتاری که به سبب ناآشنایی، مضحک و غیرمنتظره به چشم می‌آید و سبب خنده می‌شود. همین خنده در نهایت باعث پالایش (کاتارسیس) می‌شود.

مطلب حاضر با نگاه به تفاوت معنایی طنز، شوخی، فکاهه و کمدی به فلسفه خنده و طنز می‌پردازد. مطالعه طنز در حوزه فلسفه بیش از همه خاستگاه تعاریف قابل قبولی از این مقوله بوده که تا به اکنون حدود فکاهه تلقی شده است. درواقع وظیفه خطیر این حوزه از فلسفه ارائه تئوری‌های مکفی در باب این پرسش است: «طنز چیست؟» طبق معیارهای تحلیلی تئوری‌های طنز را می‌توان به‌سهولت در 3 گروه عمده دسته‌بندی کرد: تئوری ناهمخوانی، تئوری برتری و تئوری رهاسازی. تئوری ناهمخوانی با نام شخصیت‌های برجسته تاریخی همچون ایمانوئل کانت و سورن کی‌یرکگارد پیشتاز دیگر نظریه‌ها بوده و حتی می‌توان گفت پیوندی ریشه‌ای با علم خطابه ارسطو نیز دارد. با نگاهی گذرا درمی‌یابیم که این مکتب، طنز را پاسخی به ناهمخوانی‌های موجود می‌داند. به‌طور کلی این واژه می‌تواند حوزه گسترده‌ای از مفاهیم ازجمله ابهام، استدلال‌های غیرمنطقی، عدم ارتباط میان چند موضوع و ناهماهنگی و عدم تناسب را در برگیرد. در تئوری دوم و یا نظریه برتری، توماس هابز عنوان می‌کند که خود‌برتربینی، به نوعی از احساس بالیدگی و غرور ناگهانی سرچشمه می‌گیرد و آن هنگامی است که نسبت به دیگران احساس برتری می‌کنیم. افلاطون و ارسطو معتقد به این نظام طنز هستند. و سرانجام باید گفت که تئوری گروه سوم (رهاسازی) حول محور نظریه‌پردازانی چون زیگموند فروید و هربرت اسپنسر می‌چرخد. آنان طنز را عامل بنیادین تخلیه یا ذخیره انرژی تولیدی از احساسات سرکوب‌شده و یا واپس‌رانده‌شده می‌دانند. طنز چیست؟ به‌‌رغم تعداد متفکرانی که در مبحث فلسفه طنز دیدگاه‌های خویش را ارائه داده‌اند این مقوله به‌تازگی به‌عنوان یکی از زیرشاخه‌های طنز شناخته شده و تنها چند تن از فلاسفه معاصر در این باب به تحقیق و بیان دیدگاه‌های خویش پرداخته‌اند که این خود معلول 2 عامل است؛ اولا چالش‌های این حوزه از فلسفه را به دشواری می‌توان استدلال و اثبات کرد و ثانیاً موضوع طنز سهواً به عنوان موضوعی کم‌اهمیت همواره در پس‌زمینه قرار گرفته است.

با این وصف، مطالعه این حوزه نیاز به دانش وسیعی از رشته‌هایی نظیر فلسفه، روانشناسی، فیلم و ادبیات دارد. درواقع به‌ندرت می‌توان مبحثی فلسفی را یافت که مستقیماً با زندگی روزمره، ارتباطات اجتماعی و طبیعت انسانی مرتبط باشد. طنز، فکاهه، کمدی بیشتر آثار طنز همواره در جست‌وجوی پاسخی برای این پرسش است: «طنز چیست؟» طبق واژه‌نامه انگلیسی آکسفورد، این پرسش در قرن17 از میان گمانه‌زنی‌های علمی، روانی و فیزیکی در باب تأثیرات طنز بر خلق‌وخوی انسانی سر برآورد. مباحثات اولیه در این حوزه حدود مشخصی میان فکاهه و طنز قائل نشده است. جان دیویی دلیلی برای تحدید این دو پدیده عنوان می‌دارد: فکاهه را به‌هیچ‌عنوان نباید از منظر طنز مشاهده کرد زیرا رابطه آن با طنز، رابطه‌ای ثانوی است. ما به دلایل گوناگون می‌خندیم؛ شنیدن لطیفه‌ای خنده‌دار، تنفس گاز خنده‌آور و یا قلقلک؛ اما هیچ‌یک از این موارد مفهوم طنز را نمی‌رساند.

«جان مور آل» در تلاش برای ارائه نظریه‌ای عمومی از طنز و فکاهه، مستدلات قابل‌قبول‌تری ارائه می‌دهد: فکاهه برخاسته از انتقال به موقعیت خوشایند روانی است درحالی‌که طنز دستمایه قرارگرفتن در موقعیت خوشایند شناختی است. «رابرت پراوین»‌با بیان رجحان خنده (غیرمسخره‌آمیز) بیان می‌دارد که خنده اکثراً در «ارتباطات اجتماعی»، حاصل تمسخر نبوده و به‌واقع به‌نوعی مکانیسم رهایی از تنش است. اگر تمسخر شرط لازم برای خنده نباشد، پس باید پرسید چه عوامل دیگری تأثیرگذار است. اغلب مسخره‌آمیز‌بودن باعث خنده می‌شود اما گاهی نیز تنها منجر به لبخند می‌شود. مسلما این دو مقوله جدا از یکدیگر، در برخی از جهات به یکدیگر شبیه‌ هستند اما برای فهم ارتباط میان این دو، به تصویر شفاف‌تری از طنز و فکاهه‌ نیازمندیم؛ همان‌طور که پراوین عنوان می‌کند برای انسان خنده یک فرایند فیزیکی است که منتهی به یکسری الگوهای صوتی می‌شود که تنها به صورت فیزیکی ادا می‌شود. اگر ما خنده را پاسخی درقبال شادی بدانیم، پس باید به این پرسش پاسخ دهیم که «طنز چیست؟» برای شروع می‌توان عنوان کرد که خنده و شادی عمدتا پاسخی در برابر محرکی خاص همانند طنز‌ هستند و از طرف دیگر کمدی یکی از بهترین نمونه‌های حرفه‌ای طنز محسوب می‌شود. برای فهم حدود میان خنده تمسخرآمیز و غیر آن، پاره‌ای براساس ویژگی‌های پاسخی ما و پاره‌ای بر پایه ویژگی‌های موضوعات شعف‌انگیز، باید تعریفی منطقی از طنز را چراغ راه خویش قرار دهیم. بیشتر تعاریف از طنز از این نظر ضروری است که سعی بر آن داشته تا شرایط مکفی و لازم را برای طنزآمیزبودن شرایط یا موضوعی فهرست کند.

برخی از نظریه‌پردازان نیز جوهره اساسی طنز را که در تمام بسته‌بندی‌های طنز به چشم می‌خورد اساس نظریه‌های خویش قرار داده و با این حال از پرداختن به شرایط لازم خودداری کرد‌ه‌اند. به نظر می‌رسد برخی از نظریه‌پردازان نیز در بیان شرایط لازم طنز و دلیل طنزآمیزبودن یک موضوع دچار سردرگمی شده‌اند. با این حال، باید گفت آنچه شرایط طنزآمیز خطاب می‌شود با دلیل طنزآمیزبودن آن متفاوت است. همچنین باید عنوان کرد که طنز و فکاهه نیز دو مقوله جدا از یکدیگرند که اغلب به دلیل عدم صراحت زبان در این حوزه به‌سختی قابل تشخیص‌اند؛ در نتیجه بیشتر ناخرسندی اهل فن در باب تئوری‌های پیشین را می‌توان در ابهامات میان این دو مقوله جست‌وجو کرد. نظریه‌ برتری این نظریه ‌دارای 2 صورت است: نظریه مستدلی که ادعا می‌کند تمام زیرمجموعه‌های طنز به نوعی درگیر احساس برتری است و تئوری ضعیف‌تر که بیان می‌دارد احساس خودبرتربینی اغلب در بسیاری از موارد طنز مشهود است. اگرچه افلاطون و ارسطو از حس برتری‌جویی در هنگام مشاهده صحنه‌ای مضحک صحبت به میان آورده‌اند اما به‌روشنی از جوهره و اساس‌ طنز سخن نگفته‌اند.

افلاطون در کتاب «فیلبوس» سعی بر آن دارد تا آمیزه‌ای از خوشی و تاسف را که در پس نیت بدخواهانه‌ شادی و خنده نهفته افشا کند. او بیان می‌کند که نادیده‌گرفته‌شدن، بدشانسی‌ای است که پس از به‌دام‌انداختن قربانی، صحنه‌ای مسخره و مضحک از او خلق می‌کند. بدین ترتیب است که در کمدی لذتی بدخواهانه تجربه می‌کنیم که در واقع با تاسف روح ما در هم آمیخته شده است. در تراژدی ما با شخصیت‌هایی آشنا می‌شویم که میانه یا حتی بهتر از آنند اما کمدی شخصیت‌هایی را دستمایه خویش قرار می‌دهد که از نظر مقام یا خصلت‌های فردی از تماشاچیان پست‌ترند. از دیدگاه ارسطو، صفت«مضحک» نمونه‌ای از درماندگی یا نقص و زشتی است که باعث تکدر خاطر تماشاچیان نمی‌شود. ارسطو طنز را نوعی گستاخی آکادمیک می‌نامد اما فکاهه را تخریب شخصیت‌ها می‌خواند که باید بدون ایجاد تاسف و ناراحتی در شنونده بیان شود. در اصل ارسطو و افلاطون بیش از آنکه به مقوله تئوری برتری بپردازند، این حوزه از فلسفه را به میدان اخلاقیات کشیده‌اند. توماس‌هابز بهترین نمونه از این تئوری را بسط و گسترش داد. او موکدا بیان می‌دارد که احساسات شدید مخاطب در واقع چیزی جز حس غروری که از برتری‌جویی او در مقایسه با دیگران یا خود پیشین او ناشی شده، نیست. هابز عنوان می‌کند که نظریه برتری در واقع به نوعی تمسخر است تا یک نوع تئوری طنز. در مقابل «رابرت سالمون» تئوری برتری را نقض می‌کند و نظریه‌ حقارت و خودکم‌بینی را به جای آن می‌نشاند، این دیدگاه در مقابل نظریه برتری‌بینی قد علم می‌کند و بیان می‌کند که برتری، شرط لازم برای طنز نیست. «مورآل» نیز مثال‌هایی در این باب ذکر می‌کند. به عنوان مثال پیدا کردن توپ بولینگ در یخچال‌فریزر شما می‌تواند خنده‌دار باشد اما نشانه حس برتری‌جویی نیست.

تئوری‌ رهاسازی این تئوری می‌کوشد تا طنز را عاملی برای رهایی از تنش عنوان کند. این دیدگاه بیش از آنکه به تعریف طنز بپردازد، ساختارهای نهادین روحی- روانی فرایند خنده را مدنظر قرار می‌دهد و آن را ناشی از آزادشدن انرژی اضافی می‌داند. دو نظریه‌پرداز پیشگام این دیدگاه «فروید» و «اسپنسر» هستند. فروید توضیح مفصلی در باب سازوکار انتقال انرژی بیان کرده اما فرایند توضیحی او پایه و اساس نظریه رهاسازی نیست. در کتاب «فیزیولوژی خنده» نیز اسپنسر نظریه‌ای ارائه داد که رابطه نزدیکی با نظریه هیدرولیکی سیستم انرژی عصبی داشت؛ این استناد که تهییج و تحریک، باعث تولید انرژی در دستگاه عصبی شده و باید در راهی صرف شود. او همچنین بیان می‌کند که هیجان عصبی همیشه تمایل به حرکات عضلانی دارد. فروید در کتاب «جوک و ارتباطش با ضمیر ناخودآگاه» نمونه‌ ارزنده‌تری از این تئوری ارائه می‌کند که در واقع بازگویی نظریه اسپنسر است. فروید 3نوع محرک خنده را عنوان می‌کند: فکاهه، کمدی و طنز. در فکاهه انرژی جنسی یا خصمانه‌ای که سرکوب شده، در کمدی انرژی شناختی که صرف حل‌و‌فصل چالش‌های ذهنی و فکری شده و در موقعیت طنزآمیز که شامل انرژی حاصل از تبادلات احساسات ماست، همه و همه از طریق خنده آزاد می‌شود.

تئوری ناهمخوانی تئوری ناهمخوانی، دیدگاه فعلی طنز است زیرا بیش از دیگر تئوری‌ها با مشاهدات عینی تطابق یافته است. بیشتر نمونه‌های نظریه ناسازگاری تنها سعی بر آن دارند تا شرایط لازم برای طنزآمیز‌بودن را شرح دهند. در کتاب «خطابه» ارسطو کورسویی از این نظریه‌ نمایان می‌شود. او بهترین راه برای خنداندن تماشاچی را بنا نهادن امید و پیچش در موضوعی دانسته که به او عرضه می‌شود. او پس از صحبت در باب قدرت استعاره و مجاز برای شگفت‌زده‌کردن تماشاچی، می‌گوید حتی فکاهه نیز می‌تواند از طریق بازی با واژگان این نیرو را داشته باشد و خود این به نوعی شگفت‌زدگی به حساب می‌آید. نثر نیز می‌تواند چنین تاثیراتی بر جای گذارد؛ برای مثال شنیدن کلماتی که حتی تصور آن را نیز نمی‌کرده‌اید. البته این دیدگاه بیشتر به نظریه شگفت‌زدگی طنز شباهت دارد که توسط رنه دکارت ارائه شد اما ارسطو اینگونه ادامه می‌دهد که شگفت‌زدگی چگونه با حقیقت همخوانی پیدا می‌کند و به عبارت دیگر طریقه تجزیه و تحلیل این تئوری را شرح می‌دهد.

ایمانوئل‌کانت در کتاب « نقد قوه داوری» نظریه شفاف‌تری از این دیدگاه بیان می‌کند؛«هر آن‌چیز که خنده بسیاری برمی‌انگیزد، بی‌معنا و مفهوم است(البته شما قادر به درک آن هستید ولی رضایت عمیقی از شنیدن آن حاصل نمی‌شود) و در واقع فرد تحت تاثیر انتقال ناگهانی موجی از امیدهای عبث قرار می‌گیرد.»«آرتورشو ‌پنهاور» نظریه ویژه‌ای در این باب بیان می‌کند؛ هنگامی که جزئیات از کلیات بیشتر اهمیت می‌یابد، ما با ناهمخوانی روبه‌رو هستیم و هرچه شرایط غیرمنتظره‌تر باشد، خنده شدیدتری را برمی‌انگیزد. کانت و شوپنهاور ناهمخوانی را شرط لازم برای طنزآمیزبودن یک موقعیت بیان می‌دارند. آنها روی مقوله‌های طنز تمرکز کرده و به حواشی نپرداختند زیرا موضوعات بسیار زیادی است که ناهمخوانی داشته ولی شنیدن و دیدن آنها هیچ لطفی ندارد.
----------------------------------------------
بازنشر از: <a href="http://lemonpress.ir/NSite/FullStory/?id=265">سایت خبری - تحلیلی لمون‌پرس</a>
انتخاب تیتر از: <a href="http://www.itanz.net/">آی‌طنز</a>]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/12/post_58.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/12/post_58.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">فلسفه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کانت</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ارسطو</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تئوری</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تحلیل</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رهاسازی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">طنز</category>
        
         <pubDate>Sun, 20 Dec 2009 13:04:17 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>طنز در اشعار عطار</title>
         <description><![CDATA[<strong>منوچهر احترامی</strong>

<strong>پیش درآمد1: مانیفست + احساسات</strong>
حضور دائمی خیل بی‌پایان ادیبان و اریبان و ظریفان و طریفان و نادره‌گویان و نویسندگان و شاعران و نگارگران و حکیمان و امیران و علیمان و داهیان و صوفیان و حریفان و خل‌وضعان و الی ماشاءالله در عرصه پر تک و تاز زبان فارسی و نیز ظهور بی‌وقفه همه کسانی که به نوعی دستی در علم و ادب و هنر و حکمت و عرفان دارند، خصوصاً اسطقس‌داران و درشت‌استخوانان ایشان، علاوه بر هزار و یک خاصیت، این تأثیر عمیق را نیز دارد که در طول سالیان دراز، جمّ غفیری از دانش‌طلبان و حافظ‌پژوهان و فاضلان و فضولان و محققان و کم‌سوادان و پُرگویان و کورذوقان و تذکره‌نویسان و دانشنامه‌پردازان و تاریخ‌نگاران و جغرافی‌دانان و جامعه‌شناسان و شاهنامه‌خوانان و مغفولان و استادان باکرسی و پاکرسی و بی‌کرسی و غیرهم اجمعین را سر کار می‌گذارد و سرشان را گرم می‌کند و به خود مشغول می‌دارد و عمرشان را هدر می‌دهد.
از جمله این استخوان‌داران میدان ادب و عرفان و شعر و کتابت و ظرافت و چه و چه، یکی هم شیخ فریدالدین عطار نیشابوری است که در طول این هفتصد ـ هشتصد سال گذشته،‌ خلق بسیاری را به خود مشغول کرده است؛ از مولانا جلال‌الدین محمد مولوی بلخی، ثُمَ الرومی، ثم القونوی، در قرن هفتم بگیر تا این بیسواد اعظم، بچه سابق چاله‌میدان ـ یا بچه چاله‌میدان سابق ـ که در این ایام آخر عمر، زلف نداشته خود را با زلف جنابش گره زده‌ام و از بس کم دانشی، هر چه بیشتر سر در روزن معرفتش می‌کنم، جز حیرتم نمی‌افزاید.


<strong>پیش‌درآمد 2: عطار شناسی</strong>
شیخ فریدالدین عطار نیشابوری از اهالی قرن ششم و هفتم هجری است. اسمش محمد و تخلصش فرید است. کنیه‌اش یا «ابوحامد» است یا «ابوطالب». نام پدرش یا ابراهیم است یا یوسف. بنا به قولی: «محمود نیز دور از واقع نمی‌نماید». متولد سال 537 ه‍ . ق و متوفای سال 627 ه‍ . ق است. یا متولد حدود سال 540 و مقتول به دست مغول در سال 618 . یا احیاناً و احتمالاً متوفا بین سالهای 586 و 610 . یا 14 اثر خلق کرده،‌ یا 12 اثر، که 9 تای آن به دست ما رسیده است.
خواننده فهیم و شعرشناس ما، البته می‌داند که مناسبات وزنی و اصول قافیه‌پردازی در زمان عطار، و زبان عطار، متر و معیارهای مخصوص به خودش را داشته و لزوماً با معیارهای امروز، تطابق صد درصد ندارد؛ مضافاً که شیوه تلفظ بعضی از واژه‌ها و ترکیبات با آنچه که امروز معمول است گاهی اندک تفاوتی دارد و لذا در صورت جفت و جور نشدن وزن بعضی از مصرعها با قالبهای ساخت شمس قیس رازی، نباید آن‌قدرها سخت گرفت.


<strong>عطار و دیوانگان</strong>
عطار به ویژه در مصیبت‌نامه، مجموعه قابل ملاحظه‌ای از قصه‌های طنزگونه و شطح‌آمیز(1) مربوط به دیوانگان را گرد کرده که در نوع خود در ادبیات منظوم کلاسیک زبان فارسی کم سابقه است.
خیل دیوانگان عطار، طیف وسیعی از عقل‌باختگان و حواسپرتان و خل‌وضعان و مغفولین و بی‌دلان و دلشدگان و مردم گریزان و پنج‌دانگان و ملنگان و مخ‌مختلان و غیر آنان را که در گوشه و کنار جهان به فراوانی یافت می‌شوند، در برمی‌گیرد. دیوانگان عطار، بعضی در زمره صاحب نسقان و نامداران این طایفه‌اند، همچون مجنون کذا و بهلول؛ و جمعی در ردیف گمنامان و شوربختان و بی‌نصیبان و مبهوتان و پاکبازان و سراندازان و کوتاه‌دستان و لنگ‌درازان(2) و غیرهم اجمعین که نمونه‌های فراوانی از آنان در میان هفتاد و دو ملت یافت می‌شود.
مجنون معروف ادبیات کلاسیک، جناب مستطاب جلالتمآبْ قیس عامری، که یک پایش در زبان فارسی است، یک پایش در زبان عربی، از دیدگاه عطار، تقریباً همان مجنونی است که نظامی و دیگران او را توصیف کرده‌اند: آدمی به شدت واله و شیدا، که برای نشان دادن مراتب پیشرفته شیدایی خود، به هر نمایشی دست می‌زند، از جمله هنگامی که اهالی قبیله لیلی، رگ غیرتشان می‌جنبد و او را به قبیله خود راه نمی‌دهند، برای مشاهده محبوب، ترفندی می‌اندیشد که فقط از چون او مجنونی برمی‌آید:
اهل لیلی نیز مجنون را دمی   
در قبیله ره ندادندی همی
داشت چوپانی در آن صحرا نشست   
پوستی بستد از او مجنون مست
سرنگون شد، پوست اندر سر فگند   
خویشتن را کرد همچون گوسفند
آن شبان را گفت: بهر کردگار    
در میان گوسفندانم گذار
سوی لیلی ران رمه، من در میان    
تا بیابم بوی لیلی یک زمان
تا نهان از دوستْ زیرپوستْ من   
بهره گیرم ساعتی از دوست من

عطار البته در قصه‌ای دیگر فاش می‌کند که: «این همه آوازه‌ها از شه بُوَد» و کار، کار لیلی است. به عبارت همه کس فهم‌تر، کرم از خود درخت است و حتی جنون مجنون ممکن است ساختگی باشد. از این قرار، اگر لیلی، نخ نمی‌داد، مجنون شاید تا این اندازه مجنون نمی‌شد:
گفت با مجنون شبی لیلی به راز    
کای به عشق من ز عقل افتاده باز
تا توانی با خرد بیگانه باش    
عقل را غارت کن و دیوانه باش
زانک اگر تو عاقل آیی سوی من   
زخم بسیاری خوری در کوی من
لیک اگر دیوانه آیی در شمار    
هیچ کس را با تو نبود هیچ کار

مجنونی که عطار تصویر می‌کند، علاوه بر شیدای مطلق، انحصار طلب مطلق نیز هست و به شدت باور دارد که «دیگی که برای من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد»:
رفیقی گفت با مجنون گمراه    
که لیلی مُرد. گفت: الحمدالله
چنین گفتا که: ای شوریده دین! تو   
چو می‌سوزی، چرا گویی چنین تو؟
چنین گفت او: چو من بهره از این ماه   
ندیدم، تا نبیند هیچ بدخواه

با عذرخواهی از آقای ابن‌السلام، همسر آن مرحومه که مورد وهن آشکار قرار گرفته و با عنوان «بدخواه» از وی نام برده شده است، اشاره می‌کنیم که این تنها مجنون نیست که خود را به کوچه علی‌چپ زده و به بهانه دیوانگی، در طول عمر خود اقدام به کارهایی کرده است که عبث عبث از هیچ عاقلی برنمی‌آید. بهلول بغدادی نیز که صفت دیوانه عاقل را یدک می‌کشد، از چنین موقعیتی برخوردار است:
مگر شوریده دل بهلول بغداد    
ز دست کودکان آمد به فریاد
پیاپی سنگ می‌انداختندش    
ز هر سویی به تک می‌تاختندش
چو عاجز گشت سنگی خُرد از راه   
بدیشان داد و خواهش کرد آنگاه
کز اینسان خُرد اندازید سنگم    
ز سنگ مه مگردانید لنگم

با چنین دستورالعملی که بهلول برای بچه‌های بد بغداد تعیین کرده، ولو اینکه ما او را دیوانه کامل بدانیم باید به این واقعیت اقرار کنیم که هر کس که می‌گوید دیوانه عقل ندارد، خودش عقل ندارد. شاهد مدعای ما این قصة دیگر عطار است که می‌گوید:
شنودم من که جایی بی دلی بود    
نه از دل همچو ما بی‌حاصلی بود
زدندش کودکان سنگی ز هر راه    
تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه
به سوی آسمان برداشت سر را    
که چون بردی دل این بی‌خبر را
تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار    
شدی تو نیز با این کودکان یار

و نیز این قصه مینی‌ مال:
آن یکی دیوانه‌ای پرسید راز    
کای فلان حق را شناسی بی‌مجاز؟
گفت: چون نشناسمش صد باره من؟   
زانک از او گشتم چنین آواره من

حتی به نظر می‌رسد که دیوانه آن‌قدر عقل دارد که تاریخ را به خاطر بسپارد و حداقل، وقایع و رویدادهای مهم و تأثیرگذار مانند حمله غُزها به ایران را به خاطر بیاورد:
آن یکی دیوانه‌ای یک گرده (= نان) خواست 
گفت: من بی برگم، این کار خداست
مرد مجنون گفتش: ای شوریده حال  
من خدا را آزمودم قحط سال
بود وقت غُزْ ز هر سو مرده‌ای    
و او نداد از بی‌نیازی گرده‌ای

دیوانه‌هایی نیز پیدا می‌شوند که فکر می‌کنند عقل کل هستند و از این رهگذر به چون و چرا کردن می‌پردازند که صد البته چون و چرایشان بودن جواب نمی‌ماند و لذا مجبور می‌شوند که عقلشان را به کار بیندازند و به این نتیجه برسند که باید حرفشان را پس بگیرند:
بود مجنونی به غایت گرسنه    
سوی صحرا رفت سر پا برهنه
گفت: یارب! آشکارا و نهان    
گرسنه‌تر هست از من در جهان؟
هاتفی گفتش که می‌آیم تو را    
گرسنه‌تر از تو بنمایم تو را
همچنان در دشت می‌شد یک تنه   
پیشش آمد پیر گرگی گرسنه
گرگ کو را دید، غرّیدن گرفت    
جامه دیوانه درّیدن گرفت
لرزه بر اندام مجنون اوفتاد    
در میان خاک، در خون اوفتاد
گفت: یارب! لطف کن، زارم مکش  
جان عزیز است، این چنین خوارم مکش
گرسنه‌تر دیدم از خود، این بسم    
وین زمان من سیرتر از هر کسم

از قرار روایت عطار، دیوانه شامّه قوی دارد و هر بوی ناسازی را تشخیص می‌دهد:
بود مجنونی چو در کار آمدی    
گاه گاهی سوی بازار آمدی
در نظاره آمدی حیران و مست    
چست بگرفتی سر بینی به دست
آن یکی گفتش که: ای شوریده دین   
بینی از بهر چه می‌گیری چنین؟
گفت: این شمغندی(3) بازاریان   
سخت می‌دارد دماغم را زیان
گفت: در بازار پس کم کن نشست  
گفت: نتوان چون مهم کاریم هست
جمله آن خواهم که بینم روز روز   
مردم بازار را در تفت و سوز

گاهی نیز از سر نارضایی و به عنوان اعتراض، دستار کهنه خود را به آدم معنون و ثروتمندی مانند عمید (= رئیس) نیشابور می‌بخشد:
گفت: آن دیوانه بس بی‌برگ بود    
زیستن بر وی بتر از مرگ بود
در شکم نان، بر جگر آبی نداشت   
در همه عالم خور و خوابی نداشت
از قضا یک روز بس خوار و خجل  
سوی نیشابور می‌شد تنگدل
دید از گاوان همه صحرا سیاه    
همچو صحرای دل از ظلم و گناه
باز پرسید او که این گاوان کراست؟   
گفت: این ملک عمید شهر ماست
رفت از آنجا چشمها خیره شده    
دید صحرای دگر، تیره شده
بود زیر اسب، صحرایی نهان   
اسب گفتی باز می‌گیرد جهان
گفت: این اسبان کراست این جایگاه؟   
گفت: هست آنِ عمید پادشاه
رفت لختی نیز آن ناهوشمند    
دید صحرایی دگر پر گوسفند
گفت: آنِ کیست چندینی رمه؟    
مرد گفت: آنِ عمید است این همه
رفت لختی نیز، چون دروازه دید    
ماهوش ترکان بی‌اندازه دید
گفت مجنون: این غلامان آن کیست؟   
وین همه سرو خرامان آن کیست؟
گفت: شهر آرای عیدند این همه    
بندة خاص عمیدند این همه
چون درون شهر رفت آن ناتوان    
دید ایوانی سرش در آسمان
کرد آن دیوانه از مردی سؤال    
کانِ کیست این قصر با چندین کمال؟
گفت: این قصر عمید است ای پسر   
تو که باشی، چون ندانی این قدر؟
مرد مجنون دید خود را نیم‌جان    
وز تهی دستی نبودش نیم‌نان
آتشی در جان آن مجنون فتاد   
خشمگین گشت و دلش در خون فتاد
ژنده‌ای داشت او، ز سر بر کند زود   
پس به سوی آسمان افکند زود
گفت: گیر این ژنده دستار، اینْت غم   
تا عمیدت را دهی این نیز هم
چون همه چیزی عمیدت را سزاست  
در سرم این ژنده گر نَبْوَد رواست

گاهی نیز در طلب نان و جامه، مغفوری (= روپوش) را گرو برمی‌دارد:
بود دیوانه مزاجی گرسنه    
در رهی می‌رفت سرپا برهنه
نان طلب می‌کرد از جایی به جای   
هر یکی می‌گفت: نان بدهد خدای
اوفتاد از جوع در رنجوریی   
دید اندر مسجدی مغفوریی
زود در پیچید و پس بر سر گرفت   
قصد بردن کرد و راه در گرفت
عاقبت در راه بگرفتش کسی    
زجر کردش، پس جفا گفتش بسی
زو ستد آن جامه و کردش سؤال    
کاین چرا کردی؟ بگو ای تیره حال
گفت: هر جایی که می‌رفتم دمی   
جمله می‌گفتند: حق بدهد همی
چون شدم درمانده بی دستوری‌اش   
برگرفتم عاقبت مغفوری‌اش
خنده آمد مرد را از کار او    
برد نان و جامه را تیمار او
دید آن دیوانه را مردی به راه    
جامه در پوشیده، می‌آمد پگاه
گفت: جامه از کجا آورده‌ای؟    
کسب کردی یا عطا آورده‌ای؟
گفت: این جامه، خدای آورد راست   
گفت: هم اقبال و هم دولت توراست
زانکه تا دولت نباشد ماحضر    
این چنین جامه نبخشد دادگر
مرد مجنون گفت: کویک دولتم؟    
کو نداد این جامه بی‌ صد محنتم
تا که بر نگرفتمش ناگه گرو    
نه شکم نان یافت، نه تن جامه نو
درنمی‌گیرد خوشی با او بسی    
تا گرو بر می‌نگیرد زو کسی
بی‌ گرو کار تو کی گیرد نوا؟    
جامه و نان بی گرو ندهد تو را

بدین ترتیب، عاقل باید در مصاحبت با دیوانه، مواظب حرف زدن خودش باشد وگرنه ممکن است در مقابل دیوانه، به طور اساسی کم بیاورد و لامحاله قافیه را ببازد:
بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمن    
که هر کو شد به کعبه، گشت ایمن
فراوان تن زد آن دیوانه در راه   
که تا در مکه آمد پیش درگاه
هنوز از کعبه پای او به در بود    
که بر بودند دستارش ز سر زود
یکی اعرابیی را دید بی نور    
که دستارش به تک می‌برد از دور
زبان بگشاد آن مجنون به گفتار    
که اینک ایمنی آمد پدیدار
چو دستارم ز سر بردند بر در    
میان خانه خود کی ماندم سر؟


<strong>مؤخره</strong>
صف دراز دیوانه‌های عطار،‌ پایان ندارد. عطار با توجه به این واقعیت معمول که دیوانه به علت نقص عقل، مسؤل رفتار و گفتار خود نیست، جمعی از دیوانگان جهان را اعم از نام‌آور و گمنام، به خدمت داستانهای خود درآورده و دیوانگان دست‌ساز بسیاری را نیز، بر حسب مورد به این جمع افزوده و صف طویلی از دیوانگان را ترتیب داده و جابه‌جا بی‌هیچ ملاحظه‌ای از آنها کار کشیده و سخنان طنزگونه و شطح‌آمیزی را در دهان آنها گذاشته که بی برو ـ برگرد دهان آدم عاقل را دچار چایمان می‌کند. خود وی نیز در جایی اشاره می‌کند که:
این سخن گر عاقلی گوید، خطاست   
لیکن از دیوانه و عاشق رواست
و در جایی دیگر تصریح می‌کند:
آنچه فارغ می‌بگوید بی‌دلی    
کی تواند گفت هرگز عاقلی؟

من بنده: اگرچه از دیوانگان، بسیار خوشم می‌آید ولی صریحاً اعلام می‌کنم که نه دیوانه‌ام، نه عاشق. لذا انتهای مقاله را در همین‌جا درز می‌گیرم و به این قطعه کوتاه شیخ بهایی علیه‌الرحمه تبریک می‌جویم که گفت:
یکی، دیوانه‌ای را گفت: بشمار    
برای من همه دیوانگان را
جوابش داد: این کاری است مشکل   
شمارم، خواهی ار، فرزانگان را(4)


<strong>پاورقی:</strong>
1ـ شطح را شیخ روزبهان بقلی شیرازی معروف به شیخ شطاح، از اهالی قرن ششم، چنین تعریف کرده است: شطح حرکت و آن خانه را که آرد در آن خرد کنند مشطاح گویند، از بسیاری حرکت که در او باشد. پس در سخن صوفیان شطح مأخوذ است از حرکات اسرار دلشان، چون وجد قوی شود و نور تجلی در صمیم سرّ ایشان عالی شود، به نَعْت مباشرت و مکاشفت و استحکام ارواح در انوار الهام که عقول ایشان را حادث شود، برانگیزاند آتش شوق ایشان به معشوق ازلی، تا برسند به عیان سراپرده کبریا...
... بیشترین شطحیات از آنِ سلطان عارفان بایزید و شاه مرغان عشق حسین ‌بن منصور حلاج یافتم.
2ـ از رسول خدا چنین نقل است/ آدم لنگ دراز کم‌عقل است
3ـ شَمْغَنْدی: شما گندی. شماغندگی = بد بویی بدن
4ـ فهرست منابع و مآخذ این مقاله در دفتر گل‌آقا موجود و قابل دسترسی است.

--------------------------------
<a href="http://www.itanz.net">آی‌طنز: </a>
این نوشتار بخشی از مقاله‌ی زنده‌یاد «منوچهر احترامی» است که در سالنامه‌ی 1386 گل‌آقا با عنوان «شاهان و دیوانگان عطار» منتشر شده بود. <strong><a href="http://golagha.ir/news/?ty=3&id=1435">بنابر اعلام سایت «گل‌آقا»</a></strong> این «مقاله بسیار بلندتر از این و شامل بخش‌های «عطار و شاهان»، «عطار و دیوانگان» و «دیوانگان و عطار» بود».
انتخاب تیتر بازنشر مقاله از «آی‌طنز»]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/12/post_56.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/12/post_56.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">منوچهر احترامی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مصیبت‌نامه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">دیوانه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شطح</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">طنز</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">عطار نیشابوری</category>
        
         <pubDate>Sat, 12 Dec 2009 12:40:00 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>نگره‌ای بر زندگی و آثار عبيد زاکانی</title>
         <description><![CDATA[<strong>احسان واعظی</strong>

عبيد زاکانی از مشهورترين شاعران و نويسندگان زبان فارسی- دری است که متأسفانه ازاحوال و وقايع زندگانی او اطلاعات کافی ومفصلی دردست نيست.

نام وی «عبيد الله» ومتخلص به «عبيد» می‌باشد و در دوران حيات خود نيز به داشتن اشعار خوب و رسايل ممتاز شهرت داشته است. وی يکی از شاعران و لطيفه‌پردازان نام آور قرن هشتم هجری و معاصرحافظ شيرازی و مقارب و معاشر شاعر ديگر اين قرن سلمان ساوجی بوده و در حدود سالهای 771 يا 772 هجری قمری زندگانی را پدرود گفته است.

عبيد ازخاندان زاکانيان است و زاکانيان نيزتيره‌ای ازاعراب بنی‌خفاجه هستند که به قزوين آمده و همان جا سکونت گزيدند.

خاندان زاکانيان دو گروه بودند. گروهی اهل علم و حديث و معقول و منقول که ازعلمای دين محسوب مي‌گرديدند و جايگاه خاصی دربين مردم داشتند وگروه ديگر، سياستمدار و زمين‌دار و ثروتمند بودند و به علوم دين چندان وقعی نمی‌نهادند که حمد الله مستوفی در «تاريخ گزيده» نام دوتن از مشهورترين افراد گروه دوم را ذکر مي‌کند، که يکی از آنان «صاحب معظم، نظام الدين عبيد الله زاکانی» است .

صاحب تاريخ گزيده، عبيد الله را يکی از جمله‌ی وزراء وبزرگان عصرش دانسته و لقب صاحب معظم را به او نسبت داده است.

گرچه بنابربعضی حدسيات و قراين شايد انتساب وی به اين مقام، حدس و گمانی بيش نباشد؛ ولی بهرصورت او ازاحترام و مکنت زيادی نزد سلاطين و دستگاه حاکمه‌ی  آن وقت برخورداربوده است.

اين شاعر بلند پايه‌ی قرن هشتم هجری بنابر موقعيت استثنايی‌اش، پس ازگذشت قرن‌ها تاکنون از ياد نرفته و مورد توجه علاقه‌مندان شعر وادب قرار دارد؛ ولی با اين همه بايد گفت که کمتر شاعرمشهوری مانند عبيد، مورد بی‌مهری تذکره‌نويسان و مورخان قرارگرفته است. تا جايی که برای يافتن گوشه و شمه‌ای ازشرح حال عبيد جز به کتابهای چون تذکرة الشراء دولت شاه سمرقندی وکتاب تاريخ گزيده، اثر حمدالله مستوفی، به منابع ديگری که اطلاعات مفصل و مبسوطی درباره‌ی زندگی عبيد الله زاکانی ارائه نموده بتواند، برنمی‌خوريم.

علی رغم اين که ازآغاز زندگی اين شاعر معلومات لازم دراختيار نيست؛ ولی مسلمآ وی با خط و ادب و فنون دبيری و دانش‌ها وآگاهی‌های عمومی که در تمدن اسلامی روزگار آن زمان رايج بود، آشنا بوده و آنها را با هنر شاعری و نويسندگی همراه داشته است.

از اشعار و آثار وی درجه‌ی آگاهی‌اش از دانش‌های زمان، از جمله علم نجوم وزبان و ادب عربی، کاملآ مشهود و آشکار است.

ازعبيدالله زاکانی درنظم ونثر آثاری بجا مانده است که اشعا ر وی را مي‌توان به دوبخش «هزل» و «جد» تقسيم کرد. اشعار جدی و شاعرانه‌ی عبيد که کليات او را ترتيب مي‌دهد، شامل سه هزار بيت است که درقالب‌های قصيده، ترکيب بند، ترجيع‌بند، غزل، قطعه، رباعی و مثنوی سروده شده است.

شيوه‌ی عبيد زاکانی درسخنوری، شيرين و دلپذيراست. يعنی نثر وی روان و ساده وخالی ازحشو و زوائد و شعرش سليس و روان و دور از ابهام و درعين حال دارای واژه‌های منتخب و ترکيبات منسجم و مستحکم مي‌باشد که به سخن استادان پايان قرن ششم و آغازقرن هفتم نزديک است.

زاکانی درقصيده عمدتآ به سنايی و انوری، درمثنوی به نظامی و در غزل به سعدی توجه دارد. ولی ابتکار در عبيد زاکانی زياد است. چنانچه برخی از آثارش درادبيات فارسی تازگی دارد.

ازميان آثارخوب و برگزيده‌ی او ميتوان ازمثنوی عشاق‌نامه و کتاب اخلاق الاشراف، ريش‌نامه، صد پند، لطايف و ظرايف و موش و گربه نام برد.

شاخص عمده‌ای که عبيد زاکانی را بحيث يکی از شاعران استثنايی متبارز ساخته است، اشعارهزلی، مطايبات، لطايف وطنزنويسی اين شاعر توانا بوده که با طبع شوخ و زبان گزنده و هزل آميز سروده شده است.

اشعارمطايبه و هزل عمدتآ به مقصد عيب‌جويی و عيب‌گويی در انديشه و کردار وگفتار معاصران سروده شده وانتقادی است، ازمردم فاسد وعنان گسيخته‌ی زمانش که با بی‌پروايی و صراحت تمام ، پرده از روی زشتی های جامعه‌ی فاسد و رياکارش برداشته و تصوير روشنی از محيط پيرامون خويش ارائه نموده است.

زاکانی  ازتصوف وقلندری که درعهد او امر رايج بود، تبری داشت وعيوب صوفيان وقلندران را با تيزبينی بباد انتقاد ميگرفت.

در يک کلام مي‌توان گفت که زاکانی درمطايبه ها وهزل هايش تواناترين نويسنده وشاعری است که توانسته بصورت‌های گوناگون، به طعن و طنز و تعريض و تصريح، عيوب وکاستی های جامعه‌ی فاسد وتباه‌کن عهد خود را بيان نمايد.

شايان ذکراست که جای پای لطايف عبيد زاکانی حتی درکتابهای فارسی- دری راه گشاده وصفحات اين کتابها را پرحلاوت ساخته است.

عبيد زاکانی درپند نامه می نويسد: «هزل را خوار مداريد و هزالان را به چشم حقارت منگريد.»

هزل درمعنی متعارف خود همان شوخی يا طيبت است، مگر نه با صراحت بيشتر که معنای عميقی بصورت آشکار درآن نهفته باشد؛ بلکه بيان وهن‌آميز از رفتارهای غيرمتعارف و پنهان است که هزل‌گو با مهارت و تسلطی که برکلمات دارد، اين رفتارهای پنهان را عريان ميکند و موجب تفريح ميشود. البته اين گونه هزل‌های عبيد هدفی جز تفريح ندارد و ما آن را به شوخی تعبير می نماييم.

به گونه‌ی مثال درمواجه شدن به اين گونه هزل، اين حکايت عبيد زاکانی پيش روی ما قرار مي‌گيرد که: «شخصی دعوی خدايی مي‌کرد، اورا پيش خليفه برد ند. او را گفت: پارسال اينجا يکی دعوی خدايی مي‌کرد، اورا بکشتند. گفت: نیک کرده اند که او را من  نفرستاده بودم.»

 و یا در حکایت دیگری:
 شخصی دعوی نبوت کرد . او را پیش خلیفه بردند . خلیفه گفت:

«این را از گرسنگی، دماغ خشک شده است . مطبخی را بخواند ، فرمود که این مرد را درمطبخ ببر و هر روز شربتهای معطر و طعام های خوش میده [خوشمزه بدهيد] تا دماغش ، با قرار آید.»
مردک، مدتی براين تنعم، درمطبخ بماند تا دماغش، برقرار آ مد. روزی خليفه را ازاو ياد امد، بفرمود تا اورا حاضر کردند. پرسيد که : همچنان جبرئيل، پيش تو می آ يد؟ گفت: « آری» گفت: « چی ميگويد؟ » گفت: «ميگويد که جای نيک، بدست تو افتاده، هرگز هيچ پيغمبری را اين نعمت وآسايش دست نداد، زينهاز تا ازاين جا بيرون نروی.»

در این نوع هزل ( نوع دوم )  به این حکایت روبرو میشویم که بر تملق و در عين حال ساده لوحی آدمی می تازد و اخلاق را حاصل شرايط درونی و بيرونی ميداند.

«سلطان محمود را درحالت گرسنگی، بادنجان بورانی پيش آوردند، خوشش آمد، گفت: «بادنجان طعامی است خوش » نديمی درمدح بادنجان فصلی پرداخت [سلطان] ، چون سيرشد گفت: « بادنجان، سخت مضر چيزی است.» نديم باز درمضرت بادنجان، مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت: « ای مردک! نه اين زمان مدحش می گفتی ؟ » [نديم] گفت: «من نديم تو ام، نه نديم بادنجان، مرا چيزی می بايد گفت که تورا خوش آيد نه بادنجان را ! ».

حالا درحکايت زير، با فقر آن روزگار در لفافه‌ی  واژه ای کوتاه ومقطع که دريک گفت وگوی مختصر شکل گرفته است، آشنا می شويم:

درويشی به خانه ای رسيد، پاره نانی بخواست. دخترکی درخانه بود، گفت: «نيست» گفت: «چوبی ، هيمه ای» گفت: «نيست» گفت: «کوزه‌ی آب» گفت: «نيست» گفت: «پاره ای نمک» گفت: «نيست» گفت: «مادرت کجاست؟» گفت: «به تعزيت خويشاوندان رفته است » گفت: «چنين که من حال خانه‌ی  شما می بينم ده خويشاوند ديگرمی بايد که به تعزيت خانه‌ی شما آيند.».

و يا اين که جوحی بر ديهی رسيد و گرسنه بود. ازخانه آواز تعزيتی شنيد. آنجا رفت، گفت: «شکرانه بدهيد تا مرده را زنده سازم.» کسان مرده او را خدمت بجای آوردند، چون سيرشد ، گفت: «مرا به سر اين مرده ببريد.» آنجا برفت، مرده را بديد. گفت: «اين چه کاره بود؟» گفتند! «جولاه» انگشت در دندان گرفت وگفت: «آه، دريغ! هرکسی ديگربودی، درحال زنده شايستی کرد. اما مسکين جولاه، چون مرد، مرد.»

و يا درنوع دوم اين هزل:

جوحی درکودکی، چند روز مزدورخياط بود. روزی استادش ، کاسه‌ی  عسل به دکان برد، خواست که به کاری رود، جوحی را گفت: « دراين کاسه زهراست، زنهارتا مخوری که هلاک شوی» گفت: « مرا با آن چه کار است.» چون استاد برفت ، جوحی، وصله‌ی  جامه به صراف داد وپاره‌ی  نانی بسياربستد وبا آن عسل، تمام بخورد. استاد باز آمد و وصله طلبيد. جوحی گفت: « مرامزن تا راست گويم، حال آنکه من غافل شدم ، طرار وصله بربود، من ترسيدم که توبيايی ومرا بزنی، گفتم زهربخورم وهنوز زنده ام، باقی تو دانی ».

      ازمطايبات ولطايف عبيد زاکانی خاصه کتاب «موش وگربه» ی  وی شهرت و قبول عامه يافته است. اين منظومه يکی از نوادر آثار ادبی در جهان است که شايد الهام بخش (وا لت ديسنی)  درآفريدن فلم های نقاشی متحرک اوليه اش، خاصه داستانهای «تام» و «جری» بوده است.

منظومه‌ی «موش و گربه» که در نهايت استادی و مهارت به نظم درآمده است، متضمن شوخی های لطيف و خالی ازواژه های رکيک ميباشد.

اين منظومه را بايد ازبهترين منظومه های انتقادی شمرد که به شيوه‌ی  قصه پردازان شوخ طبع، درقالب قصيده ای طنز آميز در نود بيت دربحر خفيف، درصفت گربه‌ی  مزور از سرزمين کرمان و کيفيت رياکاری و تزوير او، درجلب اعتماد موشان ازراه توبه و انابه و استغفار و آنگاه دريدن و خوردن آنها که منجر به جنگ سخت ميان  موشان و گربگان دربيابان فارس گرديد و دراين جنگ اگرچه در آغاز امر ظفر باموشان بود؛ ليکن عاقبت گربگان پيروز شدند.

قسمي که ازحالات سياسی و برخوردها و اختلافات حکام و زمام داران آن عصر و موقف و موقعيت عبيد زاکانی درآن  دستگاهها برمی آيد، ميتوان اين تصور را نمود که مقصود گوينده ازاين منظومه‌ی طنزی و انتقادی، بيان حال شيخ ابواسحاق اينجو و امير مبارزالدين محمد ظفری فرمانروای کرمان بوده است.

نفرت شاعر از مبارزالدين رياکار با توبه‌ی معروفش درسال 740 هجری و بيعت نابخشودنی‌اش به خليفه‌ی عباسی مصر و محتسبی و خم شکنی و تظاهرش به عبادت و درعين حال خونريزی و سفاکی و آدم کشی او بنام ترويج و اجرای احکام دين، اين حدس را درتمثيل مبارزالدين به گربه‌ی عابد رياکار و خونريز تاييد ميکند.

پس اگر اين حدس دراصل ومنشاء داستان موش وگربه درست باشد، تاريخ به نظم کشيدن آن بايد دريکی از دو سال 754 ( فرار ابو اسحاق ازشيراز) و يا 758 ( قتل ابو اسحاق درشيراز) باشد.

اين قصيده‌ی  بزرگ بزودی شهرت يافت و مدتها درشمار کتابهای درسی اطفال بوده وهنوز هم ازقصه های شيرين زبان فارسی- دری است که بعضی از ابيات آن بصورت مثل های  ساير ، زبان به زبان ميگردد.

هرگاه اين منظومه را با يک بعد وسيع و تصورکلی از جامعه‌ی  گذشته‌ی آن زمان تا به امروز به تحليل بگذاريم، می بينيم که هرنکته ای از آن ، گفتاری است  انتقاد آميز و پند گونه و طعن و کنايه ای است عبرت آموز و نيش زننده که با ظرافت تمام، پرده ازاعمال و خصايل زاهدان ريا کار و واعظان خوش گفتار و حاکمان نيک انظار برميدارد.

به گفته‌ی حضرت حافظ ، آنانی که دربالای منبر و ميزهای خطابه با لباسهای زهد و فريبنده  چهره می گشايند و ناصح ديگران ميشوند؛ ولی خود زمانی که درخلوت ميروند، مرتکب صدها عمل ناشايست ميگردند.

قصيده‌ی عبيد زاکانی ازاول چنين آغازگرديده است:

ای خرد مند زيرک ودانا
قصه‌ی  موش وگربه برخوانا              

از من اين داستان شيرين را
گوش کن همچو در غلتانا

دراين قصيده شاعرخواسته تا نبرد وپيکارخونين موش وگربه را منحيث دو نيروی متضاد و آشتی ناپذيری که يکی درنقش مدافع و مظلوم و ديگری متجاوز و ظالم قرار داشته، تمثيل نمايد. گرچه دراين مبارزه‌ی سهمگين ودشوار، علی رغم نابرابری طرف‌های درگير جنگ از حيث نيرو و توانمندی، در اثر اتحاد و يکپارچگی مظلومان، اين پيکار به نفع آنها می انجامد؛ ولی بعد ازکسب پيروزی، درنتيجه‌ی  خوش بينی، سطحی نگری و غره شدن به موقعيت دست يافته و فراموش نمودن خطرات بعدی دشمن حيله گر ومکار، موشان غافل گير دشمن گرديده، توسط اين خصم مکار محو و نابود ميگردند.

شاعر دربخش ديگر اين منظومه، افتيدن موش در خم شراب و مست گرديدنش را ازاين باده‌ی ناب که بوی احساس خود بينی و بلند پروازی دست داده وبا حرفهای گزاف وبالاتر ازتوان، دشمن درکمين نشسته را بيشتر تحريک و خود زمينه‌ی  معدوميتش را توسط اين خصم افسونگر فراهم می سازد، چه ظريفانه تصويرنموده است:

روزی اين گربه شد به ميخانه
از برای شکار موشانا

درپس خم می نمود کمين
همچو دزدی که در بيا بانا

ناگهان موشکی ز ديواری
جست بر خم می  خروشانا

سربه خم بر نهاد و می نوشيد
مست شد همچو شير غرانا

گفت، کو گربه تا سرش بکنم
همچو گويی زنم به چوگانا

گربه درپيش من چو سگ باشد
گرشود رو برو به ميدانا

دراين جا عبيد زاکانی شنيدن حرف موش و واکنش پشک را چه زيبا و ماهرانه بيان نموده:

ناگهان جست و موش را بگرفت
بفشردش به زير دندا نا

موش گفتا که من غلام تو ام
درگذر ازمن و گناها نا

مست بودم اگر بدی گفتم
بد گويند جمله مستا نا

اعتياد به باده انسانها را مودماغ ساخته و در اثر آن، مستی بيش ازحد عقل وتفکر آدمی را زايل و در نتيجه انسان به خيالات واهی، گفتار اغراق آميز و حرکات ناسنجيده متوصل ميگردد. اين نکته‌ی آموزنده‌ی  ديگری است که دراين منظومه، شاعر بدان توجه نموده است.

بعد ازکشتن و تناول موش بوسيله‌ی  پشک ، اين حيوان درنده خو به مسجد می شتابد؛ دست و رو را شسته، مسح ميکشد و ورد ميخواند و با گريه و لابه و زاری بخاطر ارتکاب اين گناه عظيم يعنی قتل نفس، ازخداوند غفار، عفو تقصيرات وطالب مرحمت ميگردد و دومن نان را به صدقه می گذارد. موش[ ديگر] که از گوشه‌ی  مسجد اين حالت زارگربه را که از ندامت کردارش به زاری وگريه نشسته است، از پس منبر مشاهده نموده، اين خبر را به موشان ميرساند:

موشکی بود درپس منبر
زود برد اين خبر به موشانا

مژدگانی که گربه تايب شد
عا بد و زاهد و مسلمانا

  موشان بارديگرفريب دشمن مکار را خورده و شاه موشان با ارسال هفت موش منتخب بحيث نماينده نزد گربه اقدام می نمايد. موشان برگزيده درود وثنا گويان، لرزان وهراسان بابره های بريان و تشت های پرازکشمش وپسته وشير وپنير ونان وخوانچه‌ی  پلوبرسر، همراه فشرده‌ی آب ليمويی از عمان نزد گربه روان گشتند. زاکانی واکنش گربه را اين گونه تمثيل ميکند:

گربه چون موشکان بديد و بخواند
آيه ای رز قکم ز قرآنا

من گرسنه بسی بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا

اما گربه هدايای شاه موشان را دربرابرحرص سيرناپذيرش کافی و بسنده ندانسته ، با اغفال موشان چون گردی بالای شان حمله ور گرديده، دو را به چنگ، دوی ديگر را به چنگال و يکی را به دندان می فشارد.

دوموش ديگر که ازاين حادثه جان به سلامت بردند، گريه‌کنان نزد ياران خود شتافته و جريان را بازگو نمودند:

موشکان چون خبر شدند، شدند
همه از غم سياه پوشانا

دوموش نجات يافته خبررا به سلطان موشان برده و عارض ميگردند:

سال يک موش می گرفت از ما
آزش ا کنون شده فرا وا نا

اين زمان پنج  پنج  ميگيرد
تا شده عا بد و مسلمانا

در اين جا بازهم اعتماد نا بجا به دشمن آشتی ناپذير وديرينه و خوش بينی و کوتاه انديشی درزمينه، نکته‌ی  ديگری است عبرت انگيز و درخور توجه.

عبيد زاکانی با تصور وبرداشت عميقی که از اجتماع آن زمان داشت، با تجسم اين صحنه درحقيقت زاهدان سالوس ورياکار وفاسقان دين فروش نا بکار را که عمامه درسر و سجاده دردست، با تظاهر به نمايش طاعت وعبادت در انظار عامه، از اجرای هيچ نوع اعمال شيطانی و مغاير با کرامت انسانی دريغ نمی ورزند؛ افشاء و معرفی نموده و از عطش سير ناپذير و حرص و آزبی پايان آنان پرده برداشته است.

   طوری که ميدانيم، عبيد زاکانی درقرنی مي‌زيسته که جدال ميان فرق گوناگون دينی و مذهبی با شدت هرچه بيشتر ازگذشته ادامه داشته و از طرف ديگر نابود گرديدن مدارس و محافل فضل و ادب و مراکز مهمی چون خوارزم و نيشاپور و مرو و بخارا و بغداد و همچنين سرگردانی و مهاجرت عالمان، شاعران و حکماء آن زمان به سرزمين‌های دوردست، باعث شد که شوق و آرزوی فراگيری علم وفضل وکمال، رو به خاموشی گذارد و جای آن را تصوف ريايی و بازاری بگيرد. ولی در اين سده با متصوفانی نيز برمي‌خوريم که از رياء وخود نمايی وتظاهر مبرا بوده اند، چون فخرالدين عراقی، صفی الدين ادبيلی، محی الدين بن عربی، صدرالدين قونيوی و برخی ديگر که در ساحت عرفان و تصوف، تأليفات ارزشمندی ازخود بجا گذاشته اند.

     واما خانقا که غالبآ منزلگاه متصوفان بود، برای بسياری ازمردمی که ازجنگ خسته شده، ولی هنوزهم ازدرگيری بافرقه های مختلف مذهبی منصرف نگرديده بودند، پناهگاه التيام روحی برای شان شده بود تا توان تحمل فقر وتهيدستی را توأم با مقاومت معنويت، ابرازداشته باشند. 

عبيد زاکانی شباهت های زيادی با خواجه‌ی  شيراز که هم عصر او بود، ميرساند. هردو بر تصوف ريايی می تازند و پرده‌ی  تظاهر را از چهره‌ی  زاهدان رياکار بدور می اندازند.

منظومه‌ی  موش و پشک که خيلی ها ماهرانه و با زبان سليس و طبع ظريف شاعرانه انشاء گرديده، درحقيقت تمثيلی است ازچگونگی اسلوب مناسبات، روش و نحوه‌ی  تضادهای موجود درجوامع انسانی که در وجود دو حيوان (موش وپشک) بازتاب و به نمايش گذاشته شده است.

دراين منظومه شاعر توانسته با باريک بينی، ژرف نگری و دقت انديشی تمام، موش وگربه را درحالات و صحنه های مختلف درتقابل ورويارويی قرارداده،نتايج معين و منطقی ای را ازآن بدست آرد.

زاکانی صحنه های نمادينی از مباحثه و مناظره‌ی جالب و عبرت آموز موشان را با گربگان و به همين منوال درگيری وجنگ لشکر هر دو جانب نبرد را که در آن چگونگی آرايش قوا، فضای تار، پرهيجان و مضطرب چيره شده درميدان رزم، لحظات هجوم و غلبه و شکست و عقب گردی، جسارت و بي‌باکی و سخت کوشی شاملين نبرد را با ضربات و تلفات هردو طرف درگيرجنگ وچگونگی استفاده وکاربرد از وسايل و افزارجنگی وسايرحالات اين مبارزه‌ی  خونين را خيلی ها ظريفانه وبا تردستی خاصی ترسيم نموده که هرخواننده را مسحور ومجذوب خود ميگرداند.

حال ببينيم، که اين شاعرلطيفه پرداز وشوخ طبع، حالات اين نبرد را باطبع روان و ظرافت بيان ولطافت کلام، دراين ابيات چه نيکو تمثيل و بيان نموده است:

درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود که ای عزيزا نا

من تلافی به گربه خواهم کرد
که شود داستان به دورا نا

بعد يک هفته لشکری آرا ست
سيصد و سی هزار موشا نا

همه با نيزه ها وتير و کمان
همه با سيف های برا نا

فوج های پياده از يکسو
تيغ ها در ميا نه جولا نا

گربه های براق شير شکار
از صفا هان و يزد و کرما نا

لشکر موشها ز راه کوير
لشکر گربه از کهستا نا

دربيا با ن پارس هردو سپاه
رزم دادند چون دليرا نا

آنقدر موش وگربه کشته شدند
که نيا يد حسا ب آ سا نا

حمله‌ی  سخت کرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشا نا

موشکی اسپ گربه را پی کرد
گربه شد سر نگون ز زينا نا

   داستان به همين منوال ادامه يافته که ازبرخوانی کامل آن، بمنظور اجتناب ازدرازای کلام و بهره گيری از لحظات زمان، صرف نظر گرديد.

دراين مختصر که ازتسلط و چيره دستی عبيد زاکانی، خاصتآ در هزل گويی ، طنزنويسی و لطيفه پردازی صحبت بميان آمد، اين نکته را بايد ياد آورگرديد، که درادبيات آغازين فارسی- دری مضامين و موضوعاتی چون مدح سرايی و هجوگويی وجود داشته، ولی محتوی و مضامين آنها محدود و مخاطبينش اشخاص منفرد و مشخص را شامل ميگرديد. مگر در دوره های بعدی، همزمان با غنامند شدن مضامين ادبی، انتقاد گيری نيزشامل اين موضوعات گرديده که تدريجآ مضامين ومفاهيم انتقادی باز هم متنوع ودربرگيرنده‌ی  مسايلی، چون تنقيد ازنحوه‌ی  عملکرد و اجرای امور مربوط افراد، تا اوضاع نابسامان سازمانها، موسسات و امور مختلف ارگانهای حکومتی و ادارات دولتی و در مجموع بازتابی از نابسامانی های اجتماعی، گرديد.

   همزمان با سير و انکشاف بعدی هنر وادبيات، اين شيوه‌ی بيان دچار تحول ژرف تری گرديده ودامنه‌ی آن گسترش بيشتری يافت. چنانچه اين طرزگفتار، زيرکانه و ظريفانه تر شد که بعضآ با طعن وکنايه در لفافه و گاهی نيمه عريان وعريان با رسانيدن اهداف و مقاصد خود از زوايای مختلف، بطورملموس ومحسوس دراشکال هزل وطنزولطيفه وشوخی و مزاح وغيره به نمايش گذاشته شده است.

اما باصراحت بايد اذعان نمود که اين شيوه و طرزبيان در وجود و سيمای اين شاعرتوانا ونويسنده‌ی  چيره دست ومبتکرقرن هشتم هجری به حد کمال رسانيده شده و حق نام وی منحيث موجد اين شيوه‌ی خاص نگارش، درتاريخ ادبيات فارسی- دری ثبت و روی همين ملحوظ نام و جايگاه شاعراستثنايی را نه تنها درسده ای که ميزيسته، بلکه تا هم اکنون بخود کسب نموده است.

اين شيوه‌ی  بيان و طرزنگارش دردوره های بعدی تا عصرحاضربا پهن گرديدن گستره‌ی  محتوايی آن، راه خود را بيشترازپيشتر هموار گردانيده و آثارمتعددی با مضامين بکر و ابتکاری و محتوای عميق علمی- ادبی دراين زمينه خلق گرديده است.

با الهام از منظومه‌ی «موش وگربه» چکامه‌ی  شاعرتوانا عبيد زاکانی، اين کم کارناتمام، نيزقصيده ای را دراقتباس ازآن شاهکار ادبی، درعين قافيه، با تصوير و محتوای ديگری سروده ام که بنابرعدم دسترسی بنده به سراييدن شعر، مسلمآ با کمی وکاستی های روبرو بوده، اميدوارم تا خوانندگان عزيزبا چشم پوشی ازکمبود های آن مرا مغذورپنداشته، منت گذارند.
اين منظومه را که " سير زندگی " نام گذاشته ام ، درآغازگذری است پرشتاب ازپيدايش تا دوره های واپسين طفوليت و نوجوانی، همراه با درک، تخيلات وخواهشاتی که مقتضای اين دوره‌ی  زندگی ميباشد.

  همين گونه به ادامه‌ی  آن مرحله‌ی  گذار ازنوجوانی به پله های تعقل وتفکر است که با آگاهی ازاوضاع جامعه و مشاهده‌ی  فقرجانکاه واستخوان سوز همگانی، جهالت وبيسوادی وتسلط مناسبات ظالمانه‌ی  اجتماعی، توأم با مداخلات مستمراجانب درامورکشورمان،  نارسايی ها، کج رفتاری ها وانواع مظالم وبی عدالتی، کينه توزی، جنگ وخونريزی، بی اتفاقی وساير ناملايمات وسيه روزی را درميهن ما ببار آورده است؛ دراين منظومه دنبال گرديده وبا توقع وآرزومندی به امروحدت ويکپارچگی مردمان کشورمان، درجهت اعمار وشگوفايی اين سرزمين بلا کشيده، منظومه به پايان رسيده است:

سير زندگی

ای خردمند عاقل و دا نا
قصه‌ی  سير زيست بر خوا نا

يک زمان آمدم به اين دنيا
جمله فاميل شد ند شا دا نا

دور طفلی و نوجوانی من
سپری شد به شا د و خندا نا

بعد چندی رسيد جوانی من
که شد م مست و بس خروشا نا

گاه ربودی مرا زعقل و زهوش
طره‌ی  زلف و چشم فتا نا

گاهی مفتون شدم بروی کسی
که مرا ساخت زار و حيرا نا

آنچنان  در ربود قلبم را
که ز چشمم زدود خوا با نا

پری چهری که هر کی او بيند
لب خود را گزد به دندا نا

ای عزيزان، مغتنم شمريد
که جوانی نبا شد ارزا نا

گربزرگان قوم بر شمرم
هر يکی بود چو در غلتا نا

از تمامی اهل فضل و هنر
بهره جستم من از نيا کا نا     

شوق وذوق فزون به دانش وعلم
فيض بردم ز آنچه بر خوا نا

چون رسيدم زسطح تا برعمق
درد ورنجم بشد فراوانا

اهل قدرت به زور ومکر وريا
عاجز ومستمند به گريا نا

فقر و آلام خلق نمی بينند
گويی بی بهره اند ز چشما نا

خط سيرزمان و وضع جهان
راست گويم که ساخت رنجا نا

چندی از مزد ورنج و محنت خلق
صاحب سيم وزر فراوا نا

جمله خوار و غريب و آواره
هست محتاج لقمه ای نا نا

عده ای بهر منفعت جويی
بر کشيد ديگران به ريسما نا

جود وانصاف وراستی وکرم
رخت بربسته است زانسانا

همگی خواستيم شويم بهم
با دل پاک و راست رفتا نا

نيک وزشت را نمود تميزازهم
با هم اند يش وهم عقيدا نا

وان يکی گنج برد زکارگروکار
ديگری منفعت زدهقا نا

تا رهانيم ازاين مصيبت وغم
همه اقوام و جمع افغا نا

درنفاق ونبود علم و يقين
بهره دشمن گرفت به آسانا

دست پرمطلب اجانب وغير
شد د خيل بهر ما  فراوا نا

خصم، مکار و پرگزند بود
دا م نهد هرد می به مکرا نا

می برندت به پيش چشمه‌ی  آب
باز آرد چو خشک حلقا نا

جمله اهريمنان بد سرشت
چال ونيرنگ زنند يکسا نا

نگذارند که ميهن باستان
رشد يابد شود شگوفانا

همه آما ده‌ی  نبرد شد ند
صف کشيدند بهم به ميدا نا

نفع خلق ووطن فراموش شد
يک بديگرشدند چو خصما نا

زان همه رنج و ظلم و زور وتعب
جمله گرديد زار و نالا نا

همه ازبهرجنگ بسته کمر
خون ها در خروش و جوشا نا

آنقدرها زهرسو کشته شدند
که شمارش نباشد آ سا نا

يکی را بيادر و دگر شوهر
پد ری ازپسر به گريا نا

وزهراس و شکنجه و تعقيب
 همه رفتند زملک و کا شا نا

ز بلا های راکت و ها وان
بشتافتند به دشت و کوها نا

يکی لشکر کشيد از ميدان
دگر آراست قوا ز پروا نا

وان دگر جبهه ساخت درلغمان
بهرکشتار وزجربا ميا نا

بر ضد همد گر بجنگيد ند
همه با توپ و تانک و ها وا نا

چه تفاوت ميان مليت وقوم
گر زغزنی است يا ارزکا نا

گرهزاره است، تاجک يا پشتون
نيست تفريق همه است يکسا نا

ور هرا تی است يا بد خشا نی
يا که از مردم سمنگا نا

جنگ وجنجال و وحشت ودهشت
ميزند سر زکار نا دا نا

دار وهستی ملک برفت بباد
از خدا ترس دگر مرنجا نا

خائن ملک و ميهن و مردم
نزد مخلوق هما ره خجلا نا

جرحه جرحه است قلب مام مهن
ا لتيامش ببخش و درما نا

چه ثمر زان همه جدال وکشش
جمله گشتند نحيف وپژما نا

ای عزيزان، مراست غصه فزون
ز غم و درد و رنج ايا ما

دست دوستی و ا تحا د دهيد
بس کنيد تا چه حد برنجا نا

چه نکويين حکايت است بشنو
زگذ شت سپهر و ايا ما

پير روشن ضمير و با تد بير
بهره داشتی زعقل و هوشا نا

جمعی را نزد خود بخواند فرا
بهر هريک بداد شاخچا نا

توقع برد زهريک از حضار
بشکنند شاخچه ای زچوبا نا

هرکدامی به سبقت از ديگر 
بهر اين کار نمود اقدا ما

همه گرديد فا يق اندر کار
بهتر از ديگری به ميدا نا

بعد آن پير تيز رأی وخرد
شاخچه ها بسته کرد به ريسما نا

شاخچه ها مثل کنده گشت قوی
نتوان کرد خراب بدين سا نا

فرد فرد را جدا بخواند به پيش
از برای شکست ستوا نا

هريکی چون نمود قوت وزور
کاری ازپيش نبرد به تنها نا

در اخير گفت پير با تد بير
کار گيريد زعقل و هو شا نا

وحدت و اتفا ق اگر با شد
سرنگونی نباشد آ سا نا

دست دوستی و ا تحاد دهيد
تا شود خار ملک گلستا نا

سعی نماييد و با هم آ ميزيد
چون برادر زيک تن و جا نا

کار گيريد زعقل و فهم و دليل
تا چه وقت اهل ملک رنجا نا

تا که صلح و صفا ببار آرد
چو شود توده شاد و خندا نا

خدمت صادقانه کن بوطن
تا شوی نيکنام به دورا نا

وطن با ستان شيران کو
چه شد آن عظمت نيا کا نا

مگرازخاطر ات فراموش شد
آن شکوهمندی خرا سا نا

غازيان پر ازغرور کجا ست
ا کبر و مسجدی و ا ما نا

ليک ما راست هنوزگمان ويقين
وحدت خلق وقول مردا نا

کوشش و جهد تا که برتا بيم
پرچم اتحا د درخشا نا

ای وطندار، با هم آميزيد
بهر مردم کنيد ا حسا نا

ياد داشتی بگير زسير زمان
يک بيک بر شمار و برخوا نا

هرچه اندوختی هنوز کم است
تو شنو اين سخن ز " احسا نا"

يا که ديدی و يا نمودستی
پند از آن گير مشو تو رنجا نا

ز کم و کاستی و تقصيرت
گير عبرت بشو پشيما نا

«واعظی» التجاء من اين است
همه گردند پاک قلبا نا

------------------------------
منبع: وب‌سایت «<a href="http://sapidadam.com/index.php?mod=article&cat=%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%85%D9%86&article=3176">سپیده دم</a>»]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/12/post_55.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/12/post_55.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زندگی نامه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">قرن</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">هجو</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">هشت</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">حافظ</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ریا</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">زندگی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">زهد</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شاعر</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">عبید</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">عرفان</category>
        
         <pubDate>Tue, 01 Dec 2009 12:42:18 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>طنز؛ راهی به رهایی</title>
         <description><![CDATA[نکته شگفت درباره انسان همین امر بدیهی است که او می‌خندد؛ آن هم قاه قاه و با صدای بلند. البته شامپانزه ها هم شبه خنده هایی دارند. اما دیگر حیوانات هیچ گاه نه لبخند می زنند و نه می خندند. عکس هایی هست که حیواناتی را درحال لبخند زدن نشان می دهند؛ می توان حدس زد که آن عکس ها ساختگی هستند و یا این که چهره آن حیوانات به طور اتفاقی به خنده گشوده شده است؛ ولی مهم تر این که خندیدن یک حیوان به راستی ترسناک است؛ این که یک اسب، یا یک سگ یا هر جک و جانور دیگری، یک باره لبخند بزند و یا بخندد، خیلی ترسناک است. این درحالی است که گزارش های زیادی درباره گریه حیوانات منتشر شده است و یا این که ما خود شاهد گریه آن زبان  بسته ها بوده ایم. در این زمینه مثل این که شترها ید طولایی دارند و به اصطلاح همیشه اشکشان دم مشکشان است.

<strong>درمان همه دردها</strong>
از قدیم گفته اند، خنده بر هر درد بی درمان دواست، این یک ضرب المثل نخ نما و درپیتی نیست. آن گونه که می گویند خنده دارای فواید خیلی زیادی است. حتی پژوهش های علمی نشان داده که با خنده می توان از پس سرطان هم برآمد و این بیماری را به زانو درآورد؛ یا به خنده «دویدن ایستاده» می گویند؛ چون هنگام دویدن ۸۰ عضله به کار می افتد و هنگام خندیدن هم همین اتفاق می افتد. خلاصه طرفداران خنده درمانی، برای خنده سودمندی ها و فایده های بسیاری بر می شمارند و بعد هم می گویند اگر آب دستتان است، بگذارید زمین و شروع کنید به خندیدن. اما این مطلب درباره خنده درمانی نیست تا مجبور به رعایت چنین توصیه هایی باشیم؛ این مطلب درباره موضوع مهم تری است، درباره طنز و منشاء آن است. درباره این که چرا می خندیم و طنز که گونه ای هنر است چگونه باعث خنده می شود. می دانیم که در زندگی روزمره نیز آن هایی که حاضر جواب و بذله گو هستند، از جهاتی ستاره بختشان بلند است؛ چون دوست داران و هواداران بیشتری دارند و می توانند غریزه خودنمایی خود را که کم و بیش در همه افراد پیدا می شود تاحدی ارضا کنند.آن هایی هم که ذوق هنرپیشگی دارند و می توانند ادای کلام یا رفتار کسی را درآورند، یا آن هایی که خیلی خوب یک لطیفه را تعریف می کنند نیز جزو همان  آدم های خوش شانس هستند؛ بدبختی این است که در بسیاری موارد همه این ویژگی ها در یک فرد گرد آمده و یک جا به همه این هنرها مزین شده است. بنابراین دیگران به ناچار از این هنرها محروم مانده اند و تنها کاری که از دستشان بر می آید این است که به هنرنمایی آن آدم ها بخندند.

<strong>درجه ای از هنر</strong>
بی گمان همه این اداواطوارها و پشتک و وارو زدن ها و تقلیدها، درجه ای از هنرمندی هستند و نوعی طنز به شمار می روند. البته برای این که هنرمندان ریش و سبیل‌دار ناراحت نشوند تاکید می کنیم که این افراد غیر ریش و سبیل دار تنها دارای درجه ای از هنر و طنز هستند؛ مثل بچه های محله که فوتبال بازی می کنند. فوتبال آن ها هم زیبایی های خاصی دارد و مستلزم مهارت ها و آمادگی های جسمانی است که شکر خدا در بچه های محلات پیدا می شود.

طنز هم از حد پایین (بازی محله ای) شروع می شود و تا حد عالی (تیم ملی) پیش می رود. اما حتی آن طنزهای در صدر نشسته و از خط گذشته نیز درجه بندی می شوند که بعدا به آن ها می پردازیم.
راهی به رهایی
درباره طنز نظریه هایی ارائه شده که یکی از آن ها نظریه رهایی است.

«اسپنسر» معتقد است که هرکس دائما ازطریق فرایند مدیریت استرس های روزانه، درحال متراکم کردن (فروخوردن) انرژی است و طنز  همانا آزاد کردن این انرژی می باشد.راستش جناب اسپنسر حرف بی ربطی نگفته، انسان ها یک سره با فشارهای عصبی مختلف روبه رو هستند و بیشتر وقت ها (بعضی ها هم همیشه) تحت فشار عصبی هستند. برای نمونه نگاه کردن یا گوش دادن به اخبار برای بیزار شدن از دنیا کفایت می کند و باید آدم درقبال فشار ناشی از تحمل استرس هایی از این دست کاری بکند؛ بنابراین بهتر است بخندد. ولی آدم همین طوری بی خودی که نمی تواند بخندد و اگر هم بخندد مضحکه دیگران واقع می شود؛ در این مواقع است که آدم نیاز به طنز پیدا می کند. یا وقتی یک نفر ۲۰ دقیقه منتظر اتوبوس ایستاده است، دنبال مسافر هم دردی می گردد تا حرفی بزند و اگر هم کلام او آدم شوخ طبعی باشد؛ خیلی بهتر می تواند تمدد اعصابی پیدا کند. در حالی که اگر هم کلام او، آدمی عصبی تر از خودش باشد، آن ها وضع شان بدتر می شود و به محض این که اتوبوس از راه برسد، همان اول با راننده دعوا می کنند و آن وقت آب بیار و حوض پر کن.

وقتی کسی از چیزی دلخور است، انرژی عاطفی او ذخیره می شود و به دنبال بهانه ای می گردد تا آن را تخلیه کند. این است که اصولا کارهای طنز کار سوپاپ اطمینان را انجام می دهند یا کار همان سوت دیگ زودپز را.

نظریه رهایی قایل به رهایی از انرژی اضافی و رهایی از تنش است؛ هر چند تفاوت زیادی بین این دو نیست. انرژی اضافی، همان انرژی است که برای سرکوب، مهار و یا به قول اسپنسر مدیریت استرس استفاده می شود و تنش هم برایند همان کنش ها و واکنش های ناخواسته است.

در هر صورت نظریه رهایی می تواند منشاء بخش زیادی از طنزها را تبیین کند و توضیح دهد. به طور کلی باید گفت: در این جهان ناساز، طنز و شوخ طبعی، یک ساز و کار برای مقابله با تنش هاست. این تنش ها گاه فردی و محدود به زمان و مکان خاصی هستند و گاه جمعی و گاه حتی فرازمانی. طنز برتر آن گونه از طنز است که به نوع اخیر تعلق دارد و موضوعات عام را هدف قرار می دهد.

<strong>نظریه سیطره جویی</strong>
وقتی به چیزی می خندیم؛ به طریقی توانسته ایم آن را مغلوب کنیم و بر آن سیطره یابیم؛ در واقع این نظریه توضیح می دهد که هرگاه بتوانیم امری را به طنز بگیریم دست کم توانسته ایم از نظر ذهنی کارش را بسازیم و بر آن غلبه کنیم؛ این است که حسی از کام یابی، پیروزی و حتی غرور به ما دست می دهد.اما این نظریه رقیبی هم دارد که می گوید، برعکس، خنده از احساس برتری جویی ناشی نمی شود؛ بلکه از این ناشی می شود که می توانیم خود را نه چون موجودی ایده آل بلکه همچون موجودی آسیب پذیر، مضحک و گاه زهوار در رفته نشان دهیم و به خود بخندیم. بی گمان این کاری است که خیلی ها آن را انجام می دهند و با مسخره کردن خود هم خود می خندند و هم باعث خنده دیگران می شوند.

<strong>نظریه ناهماهنگی</strong>
نظریه غالب در تعریف و تبیین طنز، نظریه ناهماهنگی است. این نظریه را که به نوعی می توان ساخت شکنی هم نامید تا حد زیادی از پس توضیح منشاء طنز برمی آید؛ ناهماهنگی، بیشتر در یک موقعیت پارادوکسیکال (متناقض نما) خود را نشان می دهد. در فیلم های کمدی از این ویژگی که از قضا یک عنصر زیباشناختی هم هست، به حد افراط و گاه حال به هم زنی استفاده می شود.

حتی در نقیصه پردازی (استفاده از زبان کهن در بیان یک موضوع نو) ایجاد ناهماهنگی یا همان موقعیت پارادوکسیکال است که باعث طنز می شود؛ مثل «تذکرة المقامات» که بر اساس «تذکرة الاولیا» نوشته شده است. در این حال دو عنصر نو و کهن در کنار یکدیگر قرار می گیرند و نویسنده از روشی منسوخ و عهد بوقی در توصیف امری تازه و امروزی بهره می برد. در فیلم ها این ناهماهنگی به صورت عینی خود را نشان می دهد. برای نمونه در فیلم های لورل و هاردی، اساس طنز بر پارادوکس چاقی و لاغری بنا شده است. آن شلوار گشاد و کت تنگ چارلی هم، چنین است؛ یا آن که در هوای خیلی سرد خودش را باد می زند و یا آن سنگین وزنی که خود را «شیرسوز» می نامد از همین روش در طنز خود استفاده می کند می توان گفت نظریه ناهماهنگی با موضوع «خلاف آمد عادت» در ارتباط است. «از خلاف آمد عادت بطلب کام که من /کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم» طنز هم از «امر نامعمول و غیرعادی» و از پریشانی «ناهماهنگی» مدد می گیرد و به هدف خود؛ یعنی «کسب جمعیت» می رسد.طنزپردازان موفق آن هایی هستند که در این راه از شگردهای تازه استفاده می کنند؛ ولی در طنزهای ضعیف بیشتر از کلیشه ها استفاده می شود؛ این است که مخاطب پیشاپیش دست طنزپرداز را می خواند. به عبارتی در آن ها حوادث و یا ماجراها به گونه ای اتفاق می افتند که قابل پیش بینی هستند.اگر حوادث غیرمترقبه در زندگی عادی امور بدی هستند؛ در یک طنز خیلی هم خوب هستند؛ چون مخاطب با همین حوادث غیرمترقبه و غافلگیرکننده است که می خندد. در نوشته طنز یا به عبارت بهتر در یک طنز خوب نوشتاری، هر جمله یک اتفاق و یا یک کشف تازه است؛ یعنی در هر جمله خواننده با یک زیباآفرینی تازه مواجه می شود. آن طنزهایی که ماندگار شده اند؛ چنین ویژگی و خصوصیتی دارند.

<strong>اهداف طنز</strong>
چنان که گذشت، خنده اگرچه یک ویژگی انسانی است؛ یک نیاز انسانی هم هست. به نوعی می توان گفت آدم ها به خنده معتاد شده اند و اگر مدتی طولانی نخندند مثلا در سفر باشند یا در جایی دور از جمع هم زبانان و هم دلان و نتوانند بخندند حسابی حالشان گرفته می شود. علاوه بر این گفته شد که در این جهان ناساز و پرتنش خنده هم راهی برای مقاومت است و هم راهی برای رهایی؛ بنابراین هدف نخستین طنز خنداندن است. این هدف نه یک هدف ناچیز و پست است و نه یک هدف ساده. این یک هدف والا و «عالی» است؛ اما برخی از طنزپردازان دنبال هدف متعالی می گردند.

آن ها مدعی هستند که هدفشان تنها خنداندن نیست. بلکه خنداندن وسیله ای است برای رسیدن به هدفی برتر و مهم تر.

یونانیان باستان که درباره همه چیز نظر داده اند، طنز را هم را از نظرات خود بی نصیب نگذاشته اند. آن ها هدف طنز را ستایش فضیلت ها و نکوهش رذیلت ها می دانستند. طبیعی است که طنز درباره گرانی مثلا قبض های آب و گاز و ... هدف یونانیان باستان را تامین نمی کند؛ ولی چنان نیست که آن را بی هدف بدانند و ارزشی برای آن قائل نباشند؛ هرچند که در آن زمان قبض هایی از این دست وجود نداشته است. این طنز از نوع انتقادی است. طنزی است که ابعادی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دارد و به همین دلیل بسیار هم از آن استقبال می شود.

<strong>جک، کمیک، طنز</strong>
معمولا میان جک ، کمیک و طنز تمایز قائل می شوند. جک راگونه ای هزل می دانند که عمدتا با تمسخر و توهین همراه است و کمیک را اثری به شمار می آورند که هدف اصلی اش خنداندن است؛ اما طنز را اثری تعریف می کنند که تنها در خنداندن متوقف نمی ماند و هدفی دورتر و بالاتر را نشانه می رود. ولی به نظر می رسد اکنون این مرزبندی مخدوش شده است و گاهی یک جک همه مرزها را درمی نوردد و همه چیز را درباره یک موضوع بیان می کند. یا ممکن است اثری کمیک، لحظه های نابی هم داشته باشد. با این حساب نمی  توان چندان روی این تقسیم بندی حساب کرد. ضمن این که واژه «کمیک» بیشتر به آثار نمایشی طنزآمیز اطلاق می شود و کسی از آن به عنوان و در جای عبارت «طنز میان مایه» استفاده نمی کند.در هر صورت، آثار طنز چه جک (لطیفه) و چه هر چیز دیگری، بازتاب خوبی از مسائل، دغدغه ها و مشکلات یک دوره هستند. وقتی جک ها را در دوره های مختلف بررسی می کنیم می بینیم که محتوای آن ها مرتب در حال تغییر است. از روی محتوا و درونمایه آن ها می توانیم بفهمیم که جامعه در آن دوره چه بدبختی ها و بیچارگی هایی داشته است؛ بنابراین وقتی جک ها چنین ویژگی ای داشته باشند. بی گمان دیگر انواع طنز خیلی بهتر می توانند افشاگر رازهای درونی جامعه خود باشند.

البته این نکته پایانی را همه می دانند و نیازی به بازگویی نبود اما نویسنده آن را آورد تا خوب ثابت کند چقدر بی ذوق و بی سلیقه و چقدر دل بسته کلیشه ها ست.

-------------------------------
بازنشر از: <a href="http://www.khorasannews.com/news.aspx?9_17329_10_1228.XML">روزنامه‌ی خراسان</a>]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/11/post_54.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/11/post_54.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">نقیضه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">نویسنده</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کمیک</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">پارادوکس</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">انرژی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اهداف</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رهایی</category>
        
         <pubDate>Tue, 24 Nov 2009 11:57:45 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>تیپ‌سازی در طنزپردازی</title>
         <description><![CDATA[<strong>تیپ‌سازی (سجایا نویسی*) در طنزپردازی</strong>
<strong>منیژه باختری</strong>

گزینش ویژگی های جمعی یک ملت و یک فرهنگ و فشرده سازی آن در چارچوب کارکردهای یک فرد ویژه از همان گروه برای نشان دادن خصلت های آن ملت و فرهنگ، تیپ سازی است. در تیپ سازی قهرمان مثبت یا منفی با اندیشه و کارکردهای ویژه پرداخته می شود که هر کنش او با این که فردی است، نمایندگی از یک جمع فکری، مذهبی، ملی و یا قومی می کند و منافع مشترک آنان را تبارز می دهد.
تیپ سازی ریشه در نگرش انسان ها در علوم کهن دارد. در علم قدیم طبع انسان به چهار طبع سودایی، صفرایی، دمی و بلغمی تقسیم شده بود. این طبایع که با ویژگی های یکی از ستارگان مربوط بود به نحوی کارکردهای انسان را رهبری می کرد و از او یک تیپ ویژه می ساخت.

در تیپ سازی باید شخصیت مطابق به واقعیت های موجود تصویر گردد تا دربرگیرنده تمام حقیقت های زندگی همان شخص و مشترکاتی که با افراد دیگر در همان جامعه دارد، باشد و فرد دیگر با مشاهده و یا خوانش آن به شناخت تمام انسان های همان عصر و مقتضیات آن روزگار آشنا شود.

جورج لوکاچ منتقد مجارستانی در چگونگی ساختن تیپ می گوید: «آن چه تیپ را تیپ می سازد، خصوصیات متوسط آن نیست، وجود شخص محض هم نیست، هر چند که به طرز عمیقی ترسیم شده باشد. آن چه تیپ را به وجود می آورد این است که تمام عوامل انسانی و اجتماعی که نشان دهنده شخصیتی به خصوص باشند، در منتهای درجه تکامل خود، در منتهای حد امکانی که در آن ها هست، در منتهای وجهی که می توانند عرضه شوند، جلوه گر گردند و حد نهایی انسان و عصر به خصوصی را مجسم سازند».

برای نخسیتن بار تيو فراستوس یونانی رساله کوچکی به نام «سجایا» در شناخت مشخصات و رفتارهای افرادی با ویژگی های گونه گون چون متملق، پرحرف، خودبرتربین، خودپرست و مدپرست نوشت. این آفریده روان شناختی به هیچ وجه طنزی نبود، اما نویسندگان بعدها از آن تقلید کردند به تاسی از آن طنزهای نابی آفریدند. پس از رنسانس این تقلید به اوج خود رسید. با پیدایی مجله ها و مطبوعات سجایا نویسی در مقاله ها و ژانرهای ژورنالیستی نیز راه خود را باز کرد. مقاله نویس بزرگ ادیسون انگلیسی تیپ جالبی را به نام «سر راجر دوکاورلی» به میان آورد. این تیپ هر هفته در مقاله های ادیسون ظاهر می-شد و از نابه هنجاری ها و پلشتی ها سخن می گفت و انتقاد می کرد.

در داستان های پیکارسک تیپی از یک فرد فریب کار و کلاهبردار که با فریب و حیله روزگار می گذراند، را ارايه می دارد. این تیپ مکار است و در عین حال هوشمند.
در دن کیشوت تیپی از یک خرده بورژوای ابله، خیال پرداز و در عین حال نیک-اندیش مشاهده می گردد. دن کیشوت که ساده اندیش و روان پریشی بیش نیست، خود را قهرمان عالی جاهی می داند و در سفرهای متوالی برای خود و خدمت گار وفادارش ماجرا های خیالی می آفریند. سروانتس در حقیقت با ارايه تیپ دن کیشوت پرده از رسوایی های شوالیه های عصر خود بر می دارد.

تیپ سازی در ادبیات و هنرهای مشرق زمین نیز همواره مطرح بوده است. با این که «سجایا» ی تيو فراستوس در آن روزگار به زبان عربی یا فارسی دری ترجمه نشده و برای مشرق زمینیان ناآشنا بود، آثار مشابه آن در ادبیات زبان فارسی دری نیز وجود داشته است. در آفریده های عبید زاکانی نمونه های فراوانی از تیپ سازی مشاهده می گردد. او تیپ هایی از قاضیان، مفتیان، خطیبان، شاهان و غلام بارگان آن روزگار را تصویر می کند که با نظراندازی به آن می توان تصویر نسبتا کلیی از آن روزگار را به دست آورد. بیشترینه در طنزهای او که به شکل لغت نویسی و پندنامه نویسی ارايه شده اند، چنین تیپ سازی هایی مشاهده می-گردد. تیپ قاضی در آفریده های او چنین است:
القاضی: آن که همه او را نفرین می کنند.
چشم قاضی: ظرفی که هیچ گاه پر نشود.
نایب القاضی: آن که ایمان ندارد.

شهرزاد قصه گو، تیپ زن عاقل و آزاده ای است که در هزار و یک شب، جان هزار و یک دختر معصوم را نجات می دهد و در تیپ یک منجی ظاهر می گردد. در مقابل شاه، تیپ مرد جبار و پلیدی است که در قدرت محو و فاسد گردیده است.
در مقام های عربی و فارسی دری تیپ هایی از آدم های شیاد و تهی دست و مسلمان نما که با دروغ چینی و چالاکی مردم را می فریفتند و غذایی برای شب و روز و جایی برای اطراق و مالی برای گذران زندگی تهیه می کردند، بازتاب داده می شوند.

نمادسازی هایی که در فابل ها وجود دارد - و نمونه بارز آن را می توان در «منطق الطیر» عطار و «کلیله و دمنه» مشاهده کرد-، در حقیقت تیپ هایی از انسان-ها را ارایه می کنند. در «منطق الطیر» هر پرنده نماد گروه ویژه ای از انسان ها است. در این مجموعه کبک، تیپی از فرد گهر دوست، هدهد- تیپ مرد کامل و رهنمای راه دانی، طوطی - تیپ اهل ظاهر و تقلید، بط- تیپ زاهدی که در گیر ظواهر بیرونی دین شده است، طاووس - تیپ اهل ظاهر که به منظور رسیدن به پاداش، تکلیف های مذهبی را انجام می دهند، بوتیمار - تیپ افراد خسیس و مال دوست، فاخته - تیپ فرد آرام و بی ضرر استند.

ملا نصرالدین يك تیپ طنزی داستان های مشرق زمین است. او با این که سیمای ساده، مضحک و احمقانه ای دارد اما در نکته های ارايه شده خود حقیقت ها و تامل انسان را در مسایلی که به کشف آن نرسیده است  و در ضمن فقر و حسرت طبقه پایین جامعه را به نمایش می گذارد.

لقمان حکیم، جوحی، بوبکر ربابی و بهلول دانا شخصیت های منفردی نیستند، آنان تیپ هایی از مردم عاقل ولی تهی دست روزگار خود اند که اندیشه های عالی و نکته سنجی ها و انتقاد از ابنای زمانه را در زیر لباس مندرس و ژولیده خود پنهان کرده، در کسوت مجانین حقیقت های روزگار خود را بر زبان می آوردند.
در طنزپردازی ساخت یک تیپ طنزی، به طنز جان می بخشد و از سوی دیگر گیرندگان به یک چهره مشخص که همواره انتقاد می کند و می خنداند، عادت می-کنند و این عادت موجب اعتماد و اطمینان می گردد. آنان این تیپ طنزی را بیگانه نمی دانند و دوست دارند که رازهای ناگفته و اسرار ناشنوده را از زبان این تیپ که دوستش می دانند، بشنوند.

در طنز پردازی معاصر افغانستان، علی اصغر بشیر هروی با ارايه تیپ طنزی خمیرخان در جریده ترجمان پرده از بی سوادی، استفاده جویی و خودبرتربینی وکیلان پارلمان عصر خویش بر می دارد. او تیپ های دیگری چون «ملا ابریشم»، «کاکا ترجمان»، «اپاندیس» و «اشتوکا» را نیز می سازد. «اونو» (که نام دیگری برای خمیر خان است)، تیپ یک شخص به ظاهر دانشمند و صاحب نام است که مردم را با به اصطلاح نام بزرگ خود فریفته و به وکالت دست می یابد. به یک مناظره میان «میرزا ابریشم» و «اونو» نظر بیندازید:
« کارنامه های اونو
می گویند یک روز «اونو» و «میرزا ابریشم» با هم بحث و گفتگو می-کردند. صحبت روی پرکارترین اشخاص رسید.
اونو گفت: بدون شک پرکارترین وکیل من هستم، کی مانند من همه-روزه به چند وزارت خانه کله کشک می کند و کارهای مردم را خلاص می نماید. از همین سبب آرزو دارم در دوره آینده باز هم مرا (انتخاب) کنند.
میرزا ابریشم گفت: بلی بدون شک خودت آدم پرکاری هستی، ولی این سوالم را جواب ده که: کدام نویسنده مطبوعات پرکارتر از همه است؟
اونو مدتی فکر کرد و گفت:
من نفهمیدم چون مضمون ها و صفحات روزنامه ها را نخوانده تنها عکس های شان را می بینم. میرزا ابریشم بادی به غبغب انداخت گفت: پرکارترین نویسنده های مطبوعات در زبان پشتو «نوربیا»، در زبان دری «ب جان»، «رویتر جان» و «فرانسپرس خان» است که در پای هر خبر نام این ها درج است».

در دهه شصت هارون یوسفی با ارايه تیپ طنزی «عبدالمناف» مردم را می خنداند. تیپ های طنزی «رجب و عجب» 2 در دهه های پنجاه و شصت در رسانه ها کاربرد زیاد داشت. تیپ های «جوره و توره» را غلام علی امید در مدت کارش در میمنه خلق کرد. ظاهر ایوبی در مجله سباوون و اخبار هفته تیپ هایی چون «غمگین خان»، «شیر آغا پتونی»، «شمشیر خان چمتویار» و «شمس الله شله» را ارايه کرد.
«کاکه تیغون» تیپ طنزی جدیدی است که طنزپرداز معاصر افغانستان با ارايه آن یک سیمای محبوب و جالب طنزی را ارايه می دارد. «کاکه تیغون» با وسواس و نگرانی به نابه هنجاری ها می بیند و می خواهد دغدغه هایش را با گیرندگان تقسیم کند، «کاکه تیغون» در همه جا حضور دارد، انتقاد می کند و با پلشتی ها می ستیزد و در این نبرد تنها طنز را با خود دارد. سیمای «کاکه تیغون» را در پارچه «کاکه تیغون در آیینه» ببینید:
«دیشب ناگهان از خود پرسیدم که: چرا ما هنوز از سیاست دل زده نشده ایم؟
باورم نمی شد که پرسشی به این عظمت در ذهن آدمی مثل من متولد شده باشد. کار از کار گذشته بود و نمی شد که پرسش را معدوم ساخت. گر چه از بحث و فحص چندان خوشم نمی آید، ولی فکر کردم که این پرسش به هر صورت بحث طلب است و حالا که به میان آمده، یله کردنی ما نخواهد بود. راه چاره را چنان دیدم که حریفی باید بجویم برابر و رقیبی سخت سر. ولی چون نیک نگاه کردم: شش جهت بی کسی و من تنها!
کارد را از آشپزخانه گرفته و مقابل آیینه قدنما ایستادم و بدنم را با دقت یک آناتومیست به دو نیمه کاملا مساوی تقسیم کردم. همین که کار تقسیم به پایان رسید، دیدم که «کاکه تیغون» دیگری به عظمت خودم مقابلم ایستاده و با نگاه های پر از پرسش به طرفم خیره خیره می پاید. لاحول گفتم. قبل از این که برایش بفرمایید بگویم، یکی از چوکی ها را اشغال کرد و با لحن کاکه تیغونی گفت:
چرا هنوز ما از سیاست دل زده نشده ایم؟
گفتم: چرا باید دلزده شویم؟ مگر بدون سیاست هم زندگی کردن ممکن است؟
 نمی دانم چه را سیاست می نامی، ولی من با تصوری که از آن دارم، بدون سیاست کاملا ممکن است. راستش، من درباره این که زندگی چیست، آنقدرها سخت گیر نبوده ام، ولی ضرورت سیاست برایم اظهرمن الشمس است.
گفتم: جامعه بدون سیاست به گاو بی دم می ماند. هیچ گاه گاو بی دم دیده ای؟!
 در صورتی که جامعه متشکل از گاوها باشد، برداشت های شان نیز طور دیگری خواهد بود - یعنی می خواهی بگویی که میان خاصیت گاوی و سیاست رابطه است؟
چیزی نگفت. کمی چرتی شدم. کاکه تیغون - البته که کاکه تیغون دوم - عام و خاص را از هم جدا نکرد. از همین خاطر پرسیدم:
 منظورت سیاست به معنای عام است و یا فقط سیاست ما را در نظر داری؟
 سیاست، گاو و خر را به یک چوب می راند، ولی نظرات آن ها در مورد سیاست یکی نیستند. به هر حال، چه سیاست حیوانات و چه حیوانات سیاسی، لعنت بر هر دو....»
کاکه تیغون در طنز دیگرش به نام «مستر به شما حقوق بشر لازم؟» باز هم این تیپ را معرفی می دارد:
«فقط بیست و چهار ساعت می شد که کاکه تیغون قسم خورده بود دیگر قصه پارلمان و پارلمانی های ما را مفت کند و مدتی بر ریش قلم خویش نخندد.
ولی مگر می شود؟ کاکه تیغون که از گناه همه بگذرد به این معنا نیست که جهان گل و گلزار خواهد شد و حق به حق دار خواهد رسید.»

<strong>یادداشت‌ها</strong>
* Making Character
1- ملا نصرالدین چهره نیمه افسانه ای و نیمه حقیقی است که در مشرق زمین خیلی مشهور است. گفته می شود که او هشت صد سال پیش در روستای هورتو از توابع حکومت سلجوقیان آناتولی زندگی می کرده است. بنابر یک روایت محلی در آق شهر در قونیه که با یک قفل بزرگ بسته شده است، به نام آرامگاه ملا نصرالدین یاد می گردد. در غرب مسکو مجسمه ای به نام او در ایستگاه مترو (مالادوژنایا) نصب شده است.
گویته در دیوان شرقی خود به ملا نصرالدین اشاره کرده و چندین حکایت از زندگی ملا را ذکر کرده و یادآوری کرده است که روایت های ملا چند بعدی اند. در حقیقت مطایبه ها و فکاهه هایی که به ملا منسوب است، سرشار از روان-شناسی، جامعه شناسی و حکمت است. ملا نصر الدین در افغانستان، ایران، تاجیکستان، ازبیکستان، ترکیه، جوامع عرب، قفقاز، پاکستان، بوسنیا، هند، آذربایجان و یونان از شهرت زیادی برخوردار است.
ترکیه سال 2008 میلادی را به نام ملا نصرالدین مسما کرد و سال تولد او را با مراسم ویژه ای برگزار کرد.

2-  بر بنیاد گفته های استاد رهنورد زریاب، این دو تیپ طنزی توسط عبدالغفور برشنا به وجود آمده اند و سپس غلام علی امید آن ها را ادامه داده است. در سال های پسین نصیر احمد نشاط در طنزهایش نیز از این دو تیپ طنزی استفاده کرده است.

-----------------------------
منبع: سایت «<a href="http://www.8am.af/index.php?option=com_content&view=article&id=7467:1388-08-13-04-07-38&catid=91:1387-08-24-17-05-37&Itemid=479">هشت صبح</a>»]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/11/_-_-.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/11/_-_-.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">فریب</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ملانصرالدین</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">افسانه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">افغانستان</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تیپ</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">روزنامه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سجایانویسی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">طنزپرداز</category>
        
         <pubDate>Tue, 17 Nov 2009 10:19:27 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>رابرت کرامب‏، غول کمیک‌استریپ ‌زیرزمینی‎‎</title>
         <description><![CDATA[<strong>شهلا گروسی</strong>

رابرت کرامب با وجود آن که یکی از ستایش شده ترین چهره های کمیک استریپ آمریکا است، آثارش هیچ همخوانی با ‏جریان اصلی کمیک های آمریکایی ندارد. اثری از ابر قهرمانان سنتی دی.سی کمیک و مارول در کارهای او نیست، ‏در واقع ارزش های قراردادی در دنیای کرامب معنایی ندارند که ابر قهرمانی برای دفاع از آن لازم باشد. طنز او ‏هتاک، تخریبگر، گزنده و کوبنده و چنانکه ویژگی بارز هنر ضد جریان و زیرزمینی دهه شصت است، بر تمام پیش ‏فرض های اخلاقی، اجتماعی می تازد و ارزش های سنتی را به سخره می کشد.‏

عنوان «غول کمیک های زیرزمینی» بی گمان برازنده‌ی «رابرت کرامب» است؛ هنرمندی جریان‎ ‎ساز که با ‏آثار متفاوتی چون «فریتز گربه» و «مستر نچرال» خود را خود را به دنیای کمیک شناساند.‏

‏«رابرت دنیس کرامب» سال 1943 در یک خانواده متوسط آمریکایی به دنیا آمد. دو دهه اول زندگی را بی حادثه ای ‏خاص گذراند، جز آن که بسیار تنها و منزوی بود و دوستان چندانی نداشت. طراحی کارتون، مهم ترین جایگزین و تنها ‏دلمشغولی او در این دوران محسوب می شد که استعدادی غریب در آن داشت. در اواسط دهه شصت، کرامب جوان در ‏‏«کلیولند» اوهایو، برای شرکت معروف «امریکن گریتینگ» کارت پستال طراحی می کرد، همان زمان با گروهی جوان ‏که زندگی کولی وار داشتند آشنا شد که این دوستی روش زندگی اش را تغییر داد، با همسر آینده اش «دانا مورگن» در ‏این گروه آشنا شد و بعد از واکنش های تحسین آمیزی که در قبال انتشار بعضی کمیک های اش در روزنامه های ‏زیرزمینی دید، به کالیفرنیای سان فرانسیسکو نقل مکان کرد (1967) که در آن زمان قلب جنبش ضد فرهنگ عمومی ‏آمریکا محسوب می شد.‏

<div style="text-align: center;"><img alt="cramp1.jpg" src="http://www.itanz.net/articles/photos/cramp1.jpg" width="300" height="145" class="mt-image-none" style="" />
</div>
با وجود آن که کرامب یکی از ستایش شده ترین چهره های کمیک استریپ آمریکا است، آثار او هیچ همخوانی با ‏جریان اصلی کمیک های آمریکایی ندارند. اثری از ابر قهرمانان سنتی دی. سی کمیک و مارول در کارهای او نیست، ‏در واقع ارزش های قراردادی در دنیای کرامب معنایی ندارند که ابر قهرمانی برای دفاع از آن لازم باشد، کرامب، ‏چنانکه ویژگی بارز هنر ضد جریان و زیرزمینی دهه شصت است، بر تمام پیشفرض های اخلاقی، اجتماعی می تازد و ‏ارزش های سنتی را به سخره می کشد. طنز او هتاک، تخریبگر، گزنده و کوبنده است. ایده‌ال و رؤیا در آثار او ‏معنایی ندارند، آنچه هست خود واقعی جامعه است بی هیچ ملاحظه و پرده پوشی. کمیک‌های دهه شصت و هفتاد ‏کرامب، سرشار از مضامین جنسی، تابوشکنی، خشونت و ذهنیتی مالیخولیایی بودند. این نگاه و ذهنیت متفاوت که در ‏اخلاقگرایی ظاهرسازانه دهه شصت، انقلابی به شمار می آمد با سبک طراحی منحصر به فرد و متعالی کرامب، بُعد و ‏معنایی دیگر به خود می گرفت. کرامب با قدرت و حس طراحانه کارتونیستی از سده نوزده طراحی می کرد، انگار که ‏انوره دومیه در نیمه دوم قرن بیستم تولدی دوباره یافته و دنیای دیوانه و پرتناقض و خشونت بعد از جنگ دوم جهانی ‏روانش را آشفته باشد. «ویکتور ماسکوسو» دیگر کمیک کار زیرزمینی، درباره تأثیر اولیه ای که آثار کرامب در اواسط ‏دهه شصت- پیش از ملاقات اش- بر او گذاشتند می گوید: «مطمئن نبودم که آنها طراحی های پرشور و جوانانه یک ‏هنرمند مسن اند یا آثار هنرمند جوانی که با پختگی سالخوردگان طراحی می کند» ‏

آثار زیرزمینی کرامب، اضمحلال معصومیت امریکایی را- یا آنچه که رسانه ها چنین اش معرفی می کردند - فریاد می ‏زدند و نشانگر تغییر زمانه و ورود به پر حادثه ترین دوران سیاسی اجتماعی آن کشور بودند: ترور کندی، ریاست ‏جمهوری نیکسون، جنگ ویتنام و البته جنبش اجتماعی هیپی ها. جالب این که یکی از کمیک های او با عنوان «راه را ‏ادامه بده» به صورت نماد تصویری محبوب هیپی ها درآمد و مانند اکثر آثار زیرزمینی که تحت پوشش قانون حق مؤلف ‏نبودند، بارها به صورت پوستر و نقش روی پیراهن، بازعرضه شد. کرامب، در این دوران زندگی کولی وار داشت و ‏به گفته خود، «ال اس دی» نقش مهمی در شکل گیری ذهنیت و سبک خاص او بازی می کرد.‏

‏«فریتز گربه» بی شک به یادماندنی ترین کاراکتری است که کرامب در دنیای استریپ خلق کرده. «تامس آلبرایت» ‏فریتز را «فلیکس گربه» ای امروزین توصیف می کند که با مایه هایی از کاراکتر چارلی چاپلین، احمق ولتر و دن ‏کیشوت در هم آمیخته باشد. اگر دنیای سورئالیستی و صامت «پت سالیوان» در فلیکس گربه، سادگی و معصومیت دهه ‏بیست را داشت، «فریتز» در ذهنیت پر تلاطم هنرمندی از دهه شصت، غوطه ور است. ‏

<div style="text-align: center;"><img alt="cramp2.jpg" src="http://www.itanz.net/articles/photos/cramp2.jpg" width="300" height="298" class="mt-image-none" style="" /></div>

وقتی هاروی کورتزمن سردبیر نشریه زیرزمینی «هلپ!» اولین قسمت این مجموعه را از دوست اش کرامب دریافت ‏کرد به او گفت: «نمی دانم چطور منتشرش کنم که بعدش دستگیر نشویم!» هرچند او با وجود تمام دودلی ها، اولین فریتز ‏را در شماره ژانویه 1965 چاپ کرد. در این قسمت، فریتز گربه دوست دخترش را به خانه می آورد و برهنه اش ‏می کرد، تا بعد سر فرصت کَک های تن اش را بجورد! فریتز گربه سال 1972 توسط رالف بخشی به صورت انیمیشن ‏سینمایی در آمد. می گویند که مضامین جنسی و مالیخولیایی اولین قسمت های کمیک استریپ، ریشه در تنهایی و انزوای ‏کرامب داشته که بعد ها با جمع آمدن حلقه دوستان و دوستداران اش و تجربه های عاطفی و جنسی، این مایه ها تعدیل ‏شدند و کاراکتر فریتز تبدیل به هجویه هیپی های کولی مسلک و شاعرپیشه ای شد که البته بیشتر به دنبال دختربازی ‏بودند.‏

با گذشت زمان و در دهه نود، از بار جنسی کارهای کرامب کم شد و او همراه با «دیوید زین میروویتز» زندگینامه ‏مصور و طنزآمیز «کافکا» را با عنوان «معرفی کافکا» یا «کافکا برای مبتدیان» به تصویر کشید که موفقیت هنری و ‏تجاری فراوانی کسب کرد و بعد ها به نام «کافکای آر. کرامب» تجدید چاپ شد. کرامب که در حال حاضر شصت و پنج ‏ساله است در جنوب فرانسه زندگی می کند.‏
]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/11/post_53.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/11/post_53.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">زندگی نامه</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">قهرمان</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کمیک‌استریپ</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کمدی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">گزنده</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">آمریکا</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اجتماع</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اخلاق</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رسانه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">زیرزمینی</category>
        
         <pubDate>Tue, 10 Nov 2009 11:26:59 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>طنز و طیبت در سخن سعدی</title>
         <description>رضا داوری اردکانی در نشست درس‌گفتارهایی درباره سعدی در شهر کتاب، طنز را سلاح در هم شکستن گذشته و نفی آن دانست. او با بیان این که طنز ناتوانی‌ها و بی‌عقلی‌ها را آشکار می‌کند، تاکید کرد که به همین دلیل، آنجا که بی‌عقلی حاکم شود، طنز نیز از بین می‌رود.

دکتر رضا داوری اردکانی در نهمین نشست درس‌گفتارهایی درباره سعدی که به بررسی «طنز و طیبت در سخن سعدی» اختصاص داشت گفت: طنز یا اخلاقی است، یا سیاسی. در روزگاران گذشته، طنز بیشتر اخلاقی بوده و کمتر سیاسی. اما امروزه وجه سیاسی آن غلبه دارد. حتی اگر فیلسوف نیز طنز بگوید باز سخن او رنگ سیاسی خواهد گرفت؛ اما این که آیا فیلسوف می‌تواند سیاسی‌گو باشد یا نه، سخن دیگری است. 

وی با اشاره به طنز فیلسوفان افزود: هر چه هست باید گفت که طنز متعلق به فیلسوفان نیست و همه فیلسوفان اهل طنز نیستند. بر عکس فیلسوفان، همه شاعران طنزگو به‌شمار می‌روند. حتی می‌توان گفت که طنز همه شعر است و هر شاعری که طنز نداشته باشد، شاعر نیست. اما گاهی این طنز در شعر آشکار است و گاهی پنهان. 

این استاد فلسفه خاطرنشان کرد: البته ممکن است که در درون شاعر درد چنان غلبه کند که طنز او را بپوشاند. این گونه هم نیست که طنز همواره خنده‌دار باشد. بسیار پیش می‌آید که طنز ما را می‌گریاند. شما با خواندن «قلعه حیوانات» جورج ارول، اگرچه به ظاهر می‌خندید اما در دل گریه می‌کنید. 

وی سخن سعدی را طنزگونه دانست و افزود: همه سخن سعدی طنز است، به ویژه در طیبات سخن طنزآمیز او آشکار است. این لحن طنزآمیز را حتی در قصاید او هم می‌توان دید. ما معمولا وقتی طنز را ترجمه می‌کنیم یا به معادل فرنگی‌اش فکر می‌کنیم، هزل و طنز را با هم می‌گیریم اما نباید زبان طنز را با هزل یکی گرفت. طنز، طیبت، هجو و هزل یکی نیستند و هر یک مصادیق خاص خود را دارند. 

داوری یادآور شد: هزل در معنایی که ما امروزه از آن می‌فهمیم، با طنز فرق دارد. طنز تا دهه‌های اخیر معنای امروزی را نداشته است. مثلا به «اخلاق الاشراف» عبید زاکانی طنز نمی‌گفته‌اند، ما طنز را یک صورت ادبی می‌دانیم اما قدما آن را با طعنه در زبان استعمال می‌کرده‌اند. 

مولف کتاب «فلسفه، سیاست و خشونت» گفت: برخی از استادان ادب می‌گویند که سعدی طنز ندارد و هزلیات گفته است. آن‌هایی که چنین سخنی را بر زبان می‌آورند، پیداست طنز سعدی را نفهمیده‌اند. زبان سعدی آکنده از طنز است. حتی وقتی طیبات او را می‌خوانید باز طنز کلامش را درمی‌یابید. می‌توان به کتاب سعدی تفال زد و دید که هر جا که بنگریم طنز را آشکارا خواهیم دید. سعدی غزلی دارد که مطلع آن چنین است «برخیز تا یک سو نهیم این دلق ارزق فام را/ بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را». سخن او در این غزل عظمت دارد و به ظاهر اصلا با طنز یکسان نیست. اما دقیق‌تر که بنگریم درخواهیم یافت که زبان طنز در بیت بیت این غزل سنگین و متین هم موج می‌زند.
وی افزود: این که بگوییم که سعدی شاعر اخلاقی است، سخن تازه‌ای نیست. اخلاق در شعر سعدی متحقق است. شعر از اخلاق جدا نیست و اخلاق عین شعر است. شعر یک ماده دارد و یک صورت. صورت اصل است و ماده حل شده در صورت است. وقتی می‌گوییم که اخلاق ماده شعر است، به این معناست که اصل شعر، اخلاق است. شاعر اخلاقی کسی است که در شعرش مسایل اخلاقی را بیان کرده باشد. طنز و طیبت هم با اخلاق پیوسته است. 

مولف کتاب «سنت و تجدد» خاطرنشان کرد: بسیاری از ما با آثار سعدی بیگانه‌ایم. «بوستان» او را نمی‌خوانیم تا با شکوه زبان و سخن او آشنا شویم؛ اما استادان غربی ارزش سخن سعدی را می‌شناسند و از خواندن آثار او به وجد می‌آیند. فروغی که کلیات سعدی را تصحیح کرده، معتقد بوده که «گلستان» سعدی کتاب کودکان نیست. نتیجه چنین سخنی این شد که کودکان ما با سخن سعدی بیگانه ماندند. همین است که استادان غربی، سعدی را بهتر از ما می‌شناسند و ما از شناخت او عاجز مانده‌ایم. 

وی افزود: من طنز را در معنی فلسفی آن در نظر می‌گیرم. «برگسون» رساله کوچکی به نام «خنده» دارد. او می‌گوید که این عالم وجودی که در آن هستیم دارای دینامیسمی است. به سخن دیگر، نظم حرکتی دارد. اگر چیزی از این مدار حرکت خارج بشود، برای ما مضحک جلوه خواهد کرد. چه نظر برگسون را بپذیریم چه رد کنیم، این را نمی‌توان انکار کرد که طنزنویس و طنزگو چیزی را به ما نشان می‌دهند که با عرف نمی‌خواند. 

مولف کتاب «فلسفه مدنی فارابی» خاطرنشان کرد: طنز نشان دادن حماقت و سفاهت است. طنز از خردمندی سخن نمی‌گوید. به مدد و تجسم خردمندی است که سفاهت و حماقت را آشکار می‌کند. با تصویرگری عدل است که ظلم را نشان می‌دهد. این تقابل، که در آثار سعدی همه جا وجود دارد، شرط طنز است. اتفاقا همه طنزنویسان با این تقابل است که زبان به طنز می‌گشایند. نزد فیلسوفانی مانند افلاطون و سقراط نیز طنز عمده، تقابل است. 

وی افزود: در تقابل اگر شما نظری بدهید و حق را به کسی ارزانی کنید، طنز را خراب کرده‌اید. از همین روست که می‌گوییم عقل طنزنویس، عقل حاکم نیست؛ بلکه او کاری می‌کند تا با عقل شما ارتباط برقرار کند. طنزنویس با خوب و بد کاری ندارد. او تنها نشان می‌دهد و آشکار می‌کند. در واقع آینه‌ای در برابر رویدادها می‌گیرد تا صورت آن‌ها را نشان دهد. وظیفه طنزنویس حل مسایل نیست، او تنها به طرح مسأله می‌پردازد. 

مولف کتاب «مقام فلسفه در تاریخ دوره اسلامی» گفت: طنز در پایان دوره‌های انحطاط و آغاز یک دوره جدید به وجود می‌آید. در زمان انحطاط ذوق طنزنویسی وجود ندارد. برای پدیدآوردن طنز باید درک تند داشت و در ماهیت رویدادها نفوذ کرد. از همین روی در آغاز وقایع تاریخی است که شاعران و فیلسوفان با طنز حوادث را می‌شکنند. فیلسوف با منطق چنین کاری می‌کند. طنز سلاح درهم شکستن گذشته و نفی آن است. البته نه به معنای مطلق آن؛ بلکه به قصد بازکردن جا برای چیزهایی که می‌آید و در راه است. 

وی افزود: به همین دلیل است که سقراط با طنزش کسانی را می‌شکند. در دوره رنسانس هم، چنین اتفاقی رخ داد. در این دوره کتابی نوشته شد به نام «در ستایش دیوانگی»، که ارزش و اهمیت فراوان دارد. کتاب «دن کیشوت» را هم می‌توان به یاد آورد که نخستین رمان تاریخ است. درست است که طنز «دن کیشوت» پر از گریه و درد است اما ظاهرش خواننده را می‌خنداند. این‌ها و نمونه‌هایی نظیر این در دوره‌های آغاز یا پایان انحطاط پدید آمده‌اند. 

این استاد دانشگاه یادآور شد: «اورتی»، فیلسوف معاصر آمریکایی، نئو پراگماتیستی بود که دموکراسی را مقدم بر فلسفه می‌دانست. به نظر او دموکراسی نیاز به فلسفه ندارد؛ اما برای این که این سخن خود را اثبات کند و مبنای فلسفه را نفی کند، به طنز متوسل می‌شود. اگر چه طنز او به لاابالی‌گری نزدیک است، ولی طنزنویس تا آن حد لاابال نمی‌تواند باشد. ارسطو در کتاب بزرگش «فن شعر» که متاسفانه تنها بخش تراژدی آن به جا مانده است، می‌گوید که تراژدی علو انسان را آشکار می‌کند و کمدی ساحت پستی انسان (یعنی حقارت‌ها) را نشان می‌دهد. 

وی افزود: درست است که طنز کمدی نیست؛ اما به کمدی نزدیک است. سخن ارسطو به ما کمک می‌کند تا دریابیم که طنز ضعف‌ها، ناتوانی‌ها، کج فهمی‌ها و بی عقلی‌ها را نشان می‌دهد. وقتی بی‌عقلی شایع می‌شود، طنز نیز از بین می‌رود. طنز هنگامی به وجود می‌آید که دایره‌ها تنگ شود و کسانی قادر باشند که از بیرون نگاه و در آن دایره‌ها نفوذ کنند. 

این استاد فلسفه خاطرنشان کرد: طنز و ظرافت جایگاه ویژه‌ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد. البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می‌گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است. سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می‌گیرد و شور و حرکت را بدان باز می‌گرداند. با همین طنز، تیغ کلامش را تیز و برنده و اثرگذار می‌کند. طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در کنار مرهم.

مولف کتاب «فلسفه در قرن بیستم، ژان لاکوست» یادآور شد: یکی از ادبای سیاست‌مدار زمان من علی دشتی بود. دشتی کتاب‌های خوبی درباره شاعرانی نظیر خاقانی، خیام و حافظ و دیگران دارد. آن چه در اینجا در نظر من است کتاب «قلمرو سعدی» اوست. دردناک است که این نویسنده خوب، طنز سعدی را درنیافته است. ممکن است کسانی با من موافق نباشند و این سخنم را جسارت با اهل ادب بدانند. من یک معلم پیرم که با اهل ادب جدل نمی‌کنم. به سن و سال و وضعی رسیده‌ام که دلم می‌خواهد سخن طنز بگویم نه سخن ملامت و طعن. 

وی در ادامه سخنانش افزود: اما با این همه می‌گویم که دشتی متوجه طنز سعدی نشده بود. با سعدی چنان عتاب و خطابی می‌کند که شگفت‌آور است. زیرا دشتی مرکز حکایت‌های سعدی را درنیافته بود. او متوجه نبود که سعدی درسی را که از یک واقعه و رویداد می‌توان گرفت، نشان می‌دهد؛ نه این که مستقیم تعیین تکلیف کند و دستور بدهد که چنین و چنان کنید. سعدی در همان حکایت‌هایی که دشتی به او طعنه می‌زند، حکم صادر نمی‌کند؛ اما درک این نکته برای دشتی دشوار بود. اهل درد بودن با شادی منافات ندارد. همه اهل درد شادند. شادی بی‌درد شادی آدمیان نیست. سعدی نیز انسان اهل درد و بزرگی است که باید درد او را شناخت، پذیرفت و ارج نهاد.</description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/11/post_52.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/11/post_52.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد و نظر</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">هجو</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">هزلیات</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کلام</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اخلاق</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رضا داوری اردکانی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سخنرانی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سعدی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">طنز</category>
        
         <pubDate>Tue, 03 Nov 2009 12:26:24 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>سینمای کمدی؛ اوج یا فرود؟</title>
         <description><![CDATA[تعریف ساده و بنیادی کمدی در تئاتر و سینما این است که: کمدی اثری است که در بیننده شادی و نشاط ایجاد کند و به خوبی و خوشی به پایان برسد. اما غنای یک اثر کمدی به مفهومی بستگی دارد که به واسطه آن ، تماشاگر به خنده افتاده.

انواع مختلفی کمدی وجود دارد ، که هر یک به شیوه ای در بیننده شادی و خنده ایجاد می کنند ، برای مثال در کمدی های تلخ و سیاه ، خنده از رخ دادن یک ماجرای جدی ، ایجاد می شود و حتی گاه ، پایان تلخی هم دارد.

اما عامل مشترک در همه انواع کمدی ، وجود رگه های مضحک در رفتار و عملکرد انسان هاست و نیز کوشش در جهت خنداندن تماشاگر ، به واسطه خطاها و ناکامی های آدم هایی کمی کند ذهن تر از خود آنان و یا باهوش تر از خود آنان. در حالت اول ، تماشاگر خود را برتر از قهرمان کمدی می پندارد و به این حس برتری دامن می زند و در حالت دوم که قهرمان از او برتر است ، جهان را از چشم او می بیند.

فیلم کمدی جزو اولین گونه های سینمایی بود که شکل گرفت و به خوبی تداوم پیدا کرد. در واقع فیلم سازان اولیه سینما ، بعد از آنکه در تجربه های اولیه شان ، فیلم های مستند و واقعی از زندگی مردم ارائه دادند ، در تجربه های بعدی به سراغ خنداندن مردم رفتند ، زیرا از طرفی نمایش های خنده دار در بین مردم بسیار پر طرفدار بود و ثانیا ، از آنجا که آنها به دنبال بازیگران تئاتر می رفتند تا در فیلم هایشان بازی کنند ، کمدین و شخصیت های خنده دار بین آنها بسیار بود. بسیاری از آنها از فیزیک مناسبی برخوردار نبودند ، برای مثال بسیار چاق بودند و یا بسیار کوتاه و یا ... . و همین ویژگی ها بود که آنها را به سمت اجرای نمایش های کمدی و بعدا فیلم های کمدی کشاند. درواقع این شخصیت ها ، کمدین های روی صحنه بودند و حال می خواستند کمدین های عرصه سینما باشند. به این ترتیب ، فیلم های کمدی اولیه ، بر اساس بازیگرانشان شکل می گرفتند و آنها بودند که به فیلم هایشان هویت می بخشیدند ، این روشی است که بسیاری از فیلم های کمدی بر اساس آن ساخته شده اند ، اینکه بازیگرانی تنها در کار کمدی هستند و نام مشخصی دارند که در تمام فیلم هایشان آن را حفظ می کنند و در واقع فیلم هایشان بیش از آنکه نام خود را داشته باشند ، بر اساس نام کمدینشان شناخته شده هستند.

بسیاری ماکس لندر ( Max Linder ) فرانسوی را ، اولین کمدین بزرگ تاریخ سینما می دانند. لندر کار خود را از کمپانی پاته ( Pathe ) در فرانسه آغاز کرد ، که مهم ترین کمپانی فیلم سازی در فرانسه و یکی از مهم ترین ها در جهان تا پیش از جنگ جهانی اول بود. ماکس لندر در این کمپانی بیش از چهارصد فیلم ساخت ، که نویسنده ، کارگردان و بازیگر همه آنها خودش بود. او در عمده این فیلم ها شخصیت ظریف مردی شیک پوش و خوش برخورد را که بسیار بد شانس است را ، بازی کرد و با همین نقش به شهرتی جهانی دست یافت. تاثیر لندر بر کمدی های مک سنت ( Mack Sennett ) و چارلی چاپلین تردید ناپذیر است.

مهم ترین پایه گذار سینمای کمدی صامت در آمریکا ، مک سنت بود. مک سنت که در بسیاری از فیلم هایی که گریفیث برای کمپانی بیوگراف ساخته بود ، بازی کرده بود ، به دقت از گریفیث فیلم سازی را آموخت. مک سنت بعد از مدتی کار برای کمپانی های مختلف ، سرانجام کمپانی خود را با همکاری چند تن دیگر ، به نام کی استون فیلم ( Keystone Film Company ) تاسیس کرد و در بین سال های ۱۹۱۳ تا ۱۹۳۵ ، هزاران فیلم کوتاه و بیش از صد فیلم بلند ساخت. مک سنت موفق شد یک گونه سینمایی برای خود خلق کند ، کمدی اسلپ استیک. این گونه سینمایی از سیرک ، نمایش های کمدی ، پانتومیم ، فیلم های تعقیب و گریز کمدین فرانسوی ، یعنی ماکس لندر و ... مایه گرفته بود. مک سنت در این نوع کمدی ها ، جهانی پر هرج و مرج را خلق می کرد ، متشکل از پرتاب های خامه و شیرینی ، آویزان شدن از پرتگاه ها ، تقیب و گریز اتومبیل ها ، ضرب و شتم های پر سر و صدا و ... . فضایی که او خلق می کرد سرشار از تحرک بود و همه چیز در آن به شوخی گرفته می شد. این سبک کمدی با ظهور چهره های مطرح و نامداری چون چارلی چاپلین ، باستر کیتن ( Buster Keaton ) ، هری لنگدون ( Harry Langdon ) و هرولد لوید ( Harold Lioyd ) ، توسعه یافت. هر یک از این چهره ها شخصیتی خاص را از خود به نمایش گذاشتند و سینمای کمدی را بسیار ارتقاء دادند و به این ترتیب عصر طلایی کمدی شکل گرفت.

به این جهان آکنده از بی نظمی و سردرگمی ، قهرمان زن کمدی هم افزوده شد و خط داستانی فیلم ها را به سوی فیلم های عاشقانه کمدی کشاند. پانتومیم به یک جزء اصلی سینمای کمدی بدل گشت و هر یک از این هنرمندان که در بالا اشاره شد ، از مهارت های بدنیشان برای خلق فضای شاد و کمیک ، سود جستند. 
با ورود صدا به سینما ، سینمای کمدی دستخوش دگرگونی اساسی شد. کماکان شوخی تصویری وجود داشت ، اما شوخی های کلامی بعد تازه ای به سینمای کمدی بخشیده بود. برخی کمدین ها توانستند خود را با این تحول جدید وفق دهند و برخی نیز نتوانستند. در این میان لورل و هاردی ( Stan Laurel &amp; Oliver Hardy ) بسیار موفق بودند. اما شاید موفق ترین کمدین های این دوران برادران مارکس (Marx Brothers ) باشند. برادران مارکس ، چهار کاراکتر بودند به نام های هارپو ، گرچو ، زپو و چیکو که فیلم های آنها علاوه بر برخورداری از صحنه های کمیک ناشی از هرج و مرج و بی نظمی ، سرشاز از دیالوگ های احمقانه و بی سر و ته و در عین حال بسیار طنز آمیز بود. از جمله فیلم های مطرح برادران مارکس می توان به سوپ اردک ( ۱۹۳۳- Duck Soup ) و شبی در اپرا ( ۱۹۳۵- A Night at the Opera ) اشاره کرد. 
در دهه ۱۹۳۰ نوع دیگری از کمدی نیز مطرح شد. این کمدی به آثار تئاتری شباهت داشت ، رئالیستی بود ، به مسائل روز اجتماعی می پرداخت ، ساختار نمایشی داشت و هوشمندانه بود. این کمدی ها به دیالوگ های طنز آمیز تکیه زیادی می کردند و از طرفی مورد علاقه تماشاگران هوشمندی بودند که به تازگی به سینما روی آورده بودند. از جمله این کمدی ها می توان به درد سر در بهشت ( ۱۹۳۲- Trouble in Paradise ) ، ساخته ارنست لوبیچ ( Ernst Lubitsch ) ، در یک شب اتفاق افتاد ( ۱۹۳۴- It Happened One Night ) ، ساخته فرانک کاپرا ( Frank Capra ) و بزرگ کردن بچه ( ۱۹۳۸- Bringing Up در دهه ۱۹۴۰ و به ویژه ، در سال های اوج جنگ جهانی دوم و سال های جنگ سرد ، دیگر جای زیادی برای کمدی و شوخ طبعی وجود نداشت. در اواخر دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰ ، چند فیلم کمدی ساخته شدند ، ولی آشکارا نازل و بسیار سطحی بودند. در همین دوران بیلی وایلدر ( Billy Wilder ) ، فیلم ساز بزرگ و مطرح آمریکایی چند فیلم درخشان با مایه های کمیک ساخت که از میان آنها دو فیلم ، بعضی ها داغش رو دوست دارند ( ۱۹۵۹- Some Like It Hot ) و آپارتمان ( ۱۹۶۰- Apartment ) ، جزو بهترین فیلم های کمدی تاریخ سینما هستند. این دو فیلم وایلدر ، بهره مند از نوع خاص طنزپردازی او بودند و اکنده از شوخی های کلامی درخشان.

دهه پنجاه همچنین ، شاهد ظهور جری لوئیس ( Jerry Lewis ) بود. فیلم های اولیه جری لوئیس ، آثاری پر تحرک بودند و یادآور فیلم های قدیمی کمدی. اوج فعالیت جری لوئیس در دهه شصت و هفتاد بود. 
به این ترتیب سینمای کمدی که شروعی قدرتمند و دوران اوج نسبتا طولانی را پشت سر گذاشت ، اما در ادامه رکود چشمگیری داشت. زیرا از طرفی تماشاگران دیگر روی خوش به کمدی های سبک نشان نمی دادند و خواهان عمق و ظرافت بیشتر در فیلم های کمدی بودند ، و از طرف دیگر ، ستاره های بزرگی در عرصه کمدی مانند سابق ظهور پیدا نکردند. همه این عوامل موجب شد که رویکرد جدیدی در عرصه کمدی را شاهد باشیم ، اینکه فیلم های این ژانر ، بیش از آنکه خنده دار باشند ، تلخ و درد آور بودند. این نوع کمدی را اصطلاحا کمدی سیاه می نامند. در جناح مثبت ، باید به فیلم های خوش بینانه مل بروکس ( Mel Brooks ) اشاره کرد و در جناح مقابل به فیلم های ظریف و حساس وودی آلن ( Woody Allen ). وودی آلن موفق به خلق یک نوع کمدی خاص خود شد که آمیزه ای بود از هجو ، فارس و شوخی های کلامی و بهره مند از اندیشه ای خاص که نظام اجتماعی و سیاسی را زیر سوال می برد. در ضمن باید اشاره ای هم کرد به کمدی های هجو گونه استنلی کوبریک ، به ویژه فیلم دکتر استرنج لاو ( ۱۹۶۴- Dr. Strangelove ) که هجویه ای بود بر جنگ طلبی سردمداران آمریکا و برخی آثار مایک نیکولز ( Mike Nichols ) به ویژه فیلم کچ ۲۲ ( Catch -۲۲ ) ، که آن هم هجویه ای بود بر جنگ و اهداف پنهان در پشت آن.
در انتها باید گفت ، اگر چه سینمای کمدی دوران اوج خود را پشت سر گذاشته ، اما کماکان فیلم های درخشانی در این حوزه ساخته می شوند و همچنان چهره های مطرحی را در این عرصه شاهد هستیم که نوع خاص کمدی خود را عرضه می کنند ، چهره هایی همچون استیو مارتین ( Steve Martin ) و جیم کری ( Jim Carry ). 

   نکته دیگری که باید گفت ، این است که امروزه ، در فیلم های کمدی سعی می شود بیش از آنکه بر روی شخصیت های کمدی تکیه داشته باشند بر موضوعات و محتوایی کمیک دست بگذارند.

------------------------------------------
منبع: پایگاه آموزشی <a href="http://atwis.com">اتویز</a>]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/11/post_51.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/11/post_51.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد و نظر</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">موقعیت</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کمدی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">خنده</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سینما</category>
        
         <pubDate>Sun, 01 Nov 2009 12:29:14 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>جواد مجابی به عبید فکر می‌کند</title>
         <description><![CDATA[<strong>ابراهیم نبوی</strong>

جواد مجابی متولد سال 1318 در قزوین است. او در شهری به دنیا آمده است که طنزاندیشان بسیاری از آن برخاسته اند و همواره در تاریخ طنز نام همشهریانش آمده است؛ عبید زاکانی، میرزا علی اکبرخان دهخدا، سید اشرف الدین گیلانی، عارف قزوینی، بهاءالدین خرمشاهی و بسیاری دیگر از قزوینیان نشان داده اند که در خرده فرهنگ این دیار نشانه هایی بزرگ از طنزاندیشی و ظریف و لطیف گویی وجود داشته است. مجابی از خانواده ای قدیمی و ریشه دار از قزوین است. او در رشته های حقوق و اقتصاد و مجسمه سازی تحصیل کرده است و از دانشگاه تهران دکترای اقتصاد گرفته است، اگرچه در زندگی اش هر کاری کرده است جز اقتصاد و گفته است که از اعداد همواره می هراسد.

- بی عدد بود، با عدد آشنا شد، به عدد سواری داد، بی عدد در خاک شد...
جواد مجابی یک همه کاره فرهنگی است.
روزنامه نگاری که نوشتن برای روز را در دورانی از عمرش جدی گرفت.
طنزنویسی خلاق و اندیشمند که در دوران جوانی اش بیشتر طنزنوشت، اما همیشه طنز را جدی گرفت.
شاعری که شاید دوست دارد بیش از هر چیزی به این نام خوانده شود.
داستان نویس و رمان نویسی که از موقعیت تلخ انسانی داستان ساخته است.
پژوهشگری در حوزه ادبیات که آثاری ماندگار در شناخت دیگران نوشته است.
منتقد و محقق حوزه هنرهای تجسمی که بخش مهمی از زندگی اش را در حوزه زیبایی های تصویری گذرانه است.
داستان نویس کودکان که چند سالی از عمرش را در خلق اثر برای کودکان گذرانده است.

<strong>مجابی طنزنویس، به عبید فکر می کند</strong>
با وجود اینکه بیشترین آثار مجابی در حوزه طنز نیست، اما او بیشتر به این خاطر شناخته شده است، چه خود بخواهد یا نخواهد. نوشته هایش زمانی به عنوان نمونه های عالی از طنز اندیشمند شناخته می شد و همین طنز نام او را بر سر زبانها انداخت. اگرچه مجابی همواره از تریبون هایی که طنزنویسان رایج کشور در آن حضور داشتند پرهیز می کرد، او نه در مجلات رایج طنز نوشت و نه مانند بسیاری از طنزنویسان در رادیو و تلویزیون حاضر شد و نه در گروههای طنز نویسانی مانند حلقه توفیق یا کاریکاتور یا گل آقا حضور یافت. آثارش در بعضی روزنامه ها چاپ شد و بعدا به صورت کتاب به بازار رفت.
اولین آثار طنز مجابی در سال 1346 در مجله جهان نو چاپ شد، و بعد تر نوشته های طنزش در مجله خوشه که دوست مجابی، احمد شاملو سردبیر آن بود، عرضه گشت.
به نظر مجابی طنزنویس نمی نویسد تا بخنداند. او می نویسد برای اینکه خنده اش گرفته است. موقعیت ها چندان مضحک و عجیب اند که نمی توان مدت مدیدی جدی ماند. مجابی طنز را ابررسانه ای می داند که در هر رسانه دیگر چون ادبیات و هنرها و مطبوعات به گونه ای کاربرد دارد. مجابی طنز اجتماعی و سیاسی نمی نویسد، اگرچه آثارش مملو از اشارات و کنایات اجتماعی و سیاسی است، او بیشتر به قلمرو طنز ادبی نزدیک می شود و از همین رو یادداشت هایش بدون تاریخ می شود. از طنزهایش نمی توان دوران خاصی را شناخت و از سوی دیگر طنزهایش با گذشت تاریخ نمی میرد. رمان « جیم» نمونه ای از طنز ادبی اوست که در آن یک طنزاندیش به نیای کبیر خود عبیدزاکانی می نگرد و شاهد ورود او به مکان و زمان معاصر است. تغییر موقعیت، موجب تردید در واقعیت پیرامونی می شود و این شکاکیت برمی گردد به داوری هایی که عبید در زمان خودش هم داشته است. بدین گونه طنزپرداز خودش هم سوژه طنزپردازی می شود.

<strong>یادداشتهای آدم پر مدعا</strong>
شاید این کنایه مجابی بر یادداشتهایش نوعی فرافکنی او را نسبت به شخصیتش در حوزه طنزنویسی نشان دهد. مجابی در یادداشتهای آدم پر مدعا به حوزه لطیف و ظریف گفتن در طنز می رسد. در آقای ذوذنقه، نوشته ها به داستان کوتاه نزدیک می شود، اهمیت حسن بودن، یکی از بهترین طنزهای مجابی در این مجموعه قرار دارد. طنزنویس آقای ذوذنقه فضایی سرد و تلخ و بیهوده را نشان می دهد که آدم ها در آن بی پناهند، آدم هایی مثل حسن یا آقای سلامت.
یادداشتهای بدون تاریخ مجموعه طنزهای مجابی هستند که قبلا در نشریات چاپ شده بود. اشاره خوش بینانه مجابی در مقدمه این کتاب که در فروردین 1358، همزمان با احساس آزادی پس از انقلاب چاپ شد، نشان از نگاه او به آثار طنز خودش در گذشته و احساسش نسبت به انقلاب 1357 دارد. در این اشاره چنین آمده است:

گزیده ای از یادداشتهای بدون تاریخ اینک رویاروی شماست.
مفصل آن را شاید در نشریات روزگار« حبس و قفس» خوانده باشید. در آن ایام چنان که رفته و دانی، شاید جز تمثیل و طنز پناهگاهی برای اصحاب قلم نمانده بود وگرنه یا رابطه کاتب با مردم قطع می شد یا با حیات.
پاره ای از این یادداشتها را که مربوط به واقعات روز و روزگار نبود و بیشتر از واقعیات نشانه داشت در این دفتر آوردم به اضافه چندتایی طرح که سالها پیش آنها را در ایام فراغت پشت میز اداره قلمی کرده بودم. به روزگار صراحت و خروش، شاید این نوشته ها یادآور روزگاری باشد که جز به کنایه از پرنده ها و گلها نمی شد سخنی راند.
انتشار یادداشتهای« عصر اسارت» که من آن را « عصر بدون تاریخ» نامیده ام مرثیه ایست که همواره در فقدان آزادی سروده می شود.
یادداشتهای بدون تاریخ شاید یکی از بهترین نمونه های طنز مدرن ایران در دهه پنجاه است و از نگاهی دارای بهترین نشانه شناسی برای شناختن جامعه ایران در آن ایام.
پس از این مجموعه مجابی طنزنویسی را نه که کنار بگذارد، که در قالب طنزهای شناخته شده اش دنبال نکرد. نام کتابی را در فهرست آورده ام به نام نیشخند ایرانی، کتاب را خود ندیده ام، شاید که طنزهای منتشر نشده او در این سالهاست. علیرغم این، مجابی همواره طنز را به عنوان نوعی نگاه که در او همواره وجود دارد در آثارش اعم از شعر و رمان و داستان نشان می دهد. جز اینکه کسانی که در حضور او نشسته اند، می دانند که نکته گوی غریبی است و در لحن و کلامش طنزی عجیب دارد که او را از لهجه قزوینی بی نیاز می کند.

<strong>حیرت از واقعیت و فاجعه زبان</strong>
طنزهای مجابی از طنزهایی هستند که مستقیما نگاه او را نسبت به واقعیت نشان می دهد. لابد خواهید پرسید مگر حالت دیگری هم وجود دارد؟ می گویم که آری و اشاره می کنم به بسیاری از طنزهای طنزنویسان که طنز مولف شان نیست، یا واکنش زمان و نیاز خواننده است یا بهره بردن از زبان تنها برای انتقال مفهوم، اما مجابی زبانی ویژه خود دارد، زبانی که با ذهن او یگانه است. معتقدم این مشخصات را در مورد نگاه مجابی به طنز می توان دریافت:
1) منشاء طنز زشتی و تلخی واقعیت است و نمایش همین تلخی و زشتی است که طنز را بوجود می آورد.
2) ما دچار عدم درک مشترک از زبان و واقعیت هستیم و همین موضوع برقراری ارتباط میان انسان ها را دچار مشکل می کند.
3) انسان قربانی هستی است، حتی اگر خودش بی رحم باشد.
4) ایدئولوژی انسان را قربانی کرده است و انسان نباید در قلمروهای از پیش تعریف شده فکری گرفتار شود.
5) کار طنزپرداز انکار واقعیت نیست، بلکه نگاه کردن، اندیشیدن و تردید کردن در واقعیت است.
6) طنز از تناقض های واقعیت و بیگانگی انسان سخن می گوید.
7) انسان در اضطراب هستی زندگی می کند.
8) طنزپرداز راه نشان نمی دهد، بلکه از عادت ها و قالب ها و رفتارها پرده برمی دارد و روی دروغها، تزویر، مصلحت اندیشی، پرده پوشی و جنایت ها انگشت می گذارد.
9) طنز با مسخرگی و دلقکی و سرگرمی فرق دارد و وظیفه طنزنویس خنداندن مردم نیست. در طنز خندیدن حرام است.
مجابی دیدگاه تلخی نسبت به آدم ها و جامعه دارد، اگرچه او دلش برای مردم می سوزد. در اهمیت حسن بودن نگاه او را نسبت به مردمی که احمق و ساده هستند و در مقابل سرنوشت تلخشان جز نظاره کردن کاری نمی کنند، می توان مشاهده کرد. مجابی از این همه سکوت آدمها در قبال سرنوشت شان غمگین است و این غم را در داستانهایش نشان می دهد.

<strong>شکل طنزهای مجابی</strong>
مجابی از شیوه های مختلفی در طنزنویسی استفاده کرده است، خصلت مشترک این شیوه ها این است که آثارش در فرم های رایج طنز نیستند، و همین متفاوت بودن ویژگی آثار اوست.
1) مجابی از قالب داستان کوتاه بسیار استفاده کرده است، بسیاری از آثار طنز او داستانهای کوتاهی هستند که پیرامون یک شخصیت ساخته شده است.
2) برخی از طنزهای مجابی به شعر نزدیک می شوند، استفاده از تصاویر شاعرانه و استیل های شعر در این طنزها وجود دارد.
3) نثر مجابی در هرحال نثری فاخرانه و ادیبانه است. او به زبان فارسی تسلط دارد و گاهی همین موضوع باعث می شود میان طنزش با زبان تعارض بروز کند.
4) بهترین کارهای مجابی جملات کوتاه طنزآمیز اوست، این جملات ظرافت گویی ها و حکمت اندیشی های اوست. بعضی از این طنزها به قالب های داستانی و مینیمال نزدیک می شود، و بعضی در حد ظرافت گویی می ماند. این طنزها حکایات مدرنی هستند و شاید بازآفرینی مدرن حکایات عبید زاکانی.
5) گفت و گوهای دو نفره: بعضی از طنزهای مجابی گفتگوهای دونفره است، در حقیقت اینها گفتگوی ذهنی و کشف های او ست.
6) فابل هایی درباره حیوانات و چیزهای دیگر: مجابی از حکایات حیوانات استفاده می کند، اگرچه در شیوه بیانی با فابل فاصله می گیرد. گاهی اثر کلیله و دمنه را بر بعضی از نوشته هایش می توان احساس کرد.
7) یادداشت نویسی: بعضی از طنزهای مجابی یادداشت هایی شخصی را می ماند، با این تفاوت که نویسنده این یادداشت ها طنزنویس است.
8) خاطره نویسی: بسیاری از طنزهای مجابی خاطره او از آدمهاست، شاید به این دلیل که طنز شفاهی او آنقدر قدرتمند است که برای ساختن طنز بیان مجدد این طنزها کفایت می کند. این بخش از طنزهای مجابی جزو کارهای مهم اوست.

<strong>مجابی روشنفکر و هنرمند</strong>
اما جز مجابی طنزنویس شخصیت دیگری هم در درون او وجود دارد. او دوست نزدیک احمد شاملو، غلامحسین ساعدی، ژازه طباطبایی و بسیاری دیگر از بزرگان هنر و ادب ایران است. همیشه جای او در هنر و ادبیات جدی گرفته شده است. شاید به همین دلیل مجابی بیشتر به سوی شعر و رمان و داستان و نقد ادبی و هنری کشیده شد.
مجابی سالهای طولانی به پژوهش هنری پرداخت. دو اثر مهم او با عنوان شناختنامه شاملو و شناختنامه ساعدی شاید بهترین کارها در مورد این دو هنرمند بزرگ ایرانی است. مجابی در کنار پژوهش ادبی به نقد نقاشی نیز پرداخت. او در طول بیش از ده سال که دبیر بخش ادب و هنر روزنامه اطلاعات بود نقد نقاشی را جدی گرفت و بعدها نیز در نشریاتی مانند دنیای سخن و آدینه همین کار را ادامه داد.
مجابی تعداد زیادی مجموعه شعر منتشر کرده است. وی بیشتر به شعر بلند، منظومه، گرایش داشته است و معمولا خود را بیش از هر چیز شاعر می داند. وی از سال 1351 کار داستان نویسی را هم جدی گرفته است. داستانهای بلند و رمانهای او بیشتر در سالهای پس از انقلاب منتشر شد. و در اکثر این رمانها و داستانها موقعیت انسانی و تاریخی مورد نظر اوست.

<strong>مجابی روزنامه نگار</strong>
فعالیت روزنامه نگاری مجابی از سال 1335 با چاپ مقالاتی در روزنامه ها و مجلات قزوین شروع شد. بعدها با مجله های جهان نو، خوشه و فردوس همکاری کرد. او از سال 1348 کار جدی روزنامه نگاری را با عنوان دبیر سرویس هنری روزنامه اطلاعات آغاز کرد. او صدها مقاله را در مدت ده سال فعالیتش در این روزنامه به چاپ رساند. مجابی از سال 1359 کار نویسندگی حرفه ای را آغاز کرد و آثارش را در داخل و خارج ایران منتشر کرد. او مدتی سردبیر مجله دنیای سخن بود و با مجله های آدینه و تکاپو نیز همکاری کرد.

برای شناختن بیشتر و بهتر مجابی بخش هایی از مقاله او را درمورد طنز می خوانید:


<strong>قلمرو طنز</strong>
چه چیز می تواند برای من حیرت انگیزتر از «واقعیت» باشد؟ این واقعیت که هستم، اینگونه هستم و اینجا هستم.
واقعیت وجود داشتن و نواله وجود را نشخوار و گواریدن، ارتباطات را دیدن و دریافتن، در قراردادهای اجتماعی شکل گرفتند و ادامه دادن، این واقعیتی است که من و شما هرکدام به شیوه ای با آن روبرو می شویم. تصویرهای متفاوتی درباره آن داریم. فاجعه زبان و مصیبت قراردادی بودن جهان، این تصویرهای ناهماهنگ را کنار هم می نهد. من از چیزی می گویم، شما چیز دیگری می شنوید و کلام در این میان چه بیهوده دستمایه ارتباط شده است. ارتباطی قراردادی که هیچگاه کامل نیست.
من از واقعیت حیرت می کنم، واقعیتی که از وقایع روزمره و ارتباطات شکل می گیرد و ساختمان می یابد. بردگان و قربانیان، واقعیت وقایع و ارتباطات بشری را جدی می گیرند و آن را باور دارند، اما فراموش می کنند که معمارانی از هرسوی جهان در طول تاریخ، این قراردادها و حقایق را به سلیقه خود تعبیر کرده اند و میزانی نهاده اند. خشت خشت این عمارت که جامعه و تاریخش می نامیم به سلیقه معمارانی دور و نزدیک بالا رفته که از کجی طعنه بر برج پیزا می زند و هر خشت بظاهر استوارش، می تواند لق و ناپایدار باشد.
آنان که زمان را به ثانیه و دقیقه و روز و شب تقسیم کرده اند و آنان که جهان را به شرق و غرب و آنان که قانون و اخلاق آفریده اند و به ماندگاری آن ایمان آورده اند تا انسان را با نمونه هایی که در ذهن خویش پرورده اند هماهنگ سازند، آنانکه بر حقانیت خویش، برتری نژاد خود، بر مصالح کشور خویش، در انباشتگی خود و گرسنه وانهادن دیگران، تردید نکرده اند آنان و دیگران بی آنکه از خیالپردازی خود شرمسار باشند و یا در گرایش های خود شک برند، مردمان عهد خود و عصرهای دگر را کور و کر خواسته اند.
ما با پذیرفتن این قراردادهای شگفتی آور که پس از گذشت سالها و قبول عوام، بدیهی به نظر می رسد آنچه در پیرامون خود داریم به جد می گیریم و آن را باور داریم. و این همه جدل و جدالها بر سر این باورها و قراردادهای ساختگی است.
طنزپرداز به انکار واقعیت برنمی خیزد، چه کسی جنگ، گرسنگی، مرگ، بهره کشی و سودپرستی را می تواند انکار کند؟ اما می توان در ارزیابی آنها تردید روا داشت، می شود در کار مصلحت اندیشان قوم که این وقایع را ساخته اند و می سازند، شک کرد، می توان جدی بودن و درست بودن رابطه ها را باور نداشت، و کلام جهانگشایی که ملتی را به جنگ وامی دارد یا به آزادی و آبادی نوید می دهد یا حرف موعظه گری که جهان شیرین خیالی را بر جهان تلخ و پر از فقر و مسکنت اکنون برتری می دهد، نشنیده نگرفت....

......من در ارزش قراردادها شک می کنم.
اما یک انقلابی، یک فیلسوف، یک آنارشیست یا قانونگزار نیستم، من تنها لبخند می زنم و رد می شوم. کار من به عنوان طنزپرداز، اینست که چیزی را نمی خواهم بسازم، چیزی را نمی خواهم ویران کنم من در ساختن و ویران کردن دیگران می نگرم، می اندیشم، تردید می کنم یک لحظه بر این ساختن و ویران کردن روشنی می افکنم، ناپایداری آن را، بیهوده بودنش را یادآور می شوم، بی آنکه پیامی بگزارم، به راه خود می روم، من بر لبه این پرتگاه، سرخوشانه می گذرم. اما قلمرو طنز کجاست؟ طنزپردازی چیست؟ اگر چه هر تعریف به نحوی محدود کننده است چهارچوبی برای موضوع آن می سازد، نمونه های برتر و فراتر رونده را دربرنمی گیرد، اما هرچه هست دست کم خاستگاه اندیشه تعریف کننده را مشخص می کند.
تعریفی که اکنون می توانم از طنز به دست دهم اینست: « طنز اثر هنری آگاهانه ایست که غرابت رفتار آدمی و شگفتی پرتناقض واقعیت را آشکار می کند»......

...« طنزپرداز» موعظه خوان، نتیجه گیر و شماتت گر نیست، او رندی است که مصائب آدمیزاده بودن را دریافته است، آدمیزاده ای که به خاطر اندیشه و بیان از درخت برتر است اما از سنگ بدبخت تر.
طنزاندیش، راه را نشان نمی دهد. حتی چراغهای خطر را برکنار چاه نمی نهد که بر سر هر شاهراه می نشاند به گمان او هر راه چاهی است و هر چاهی پناهی. طنز در خدمت خرق عادت در می آید، از یک نواختی زندگی از روی بدیهی ها و عادتها و روابط درست و سرراست پرده برمی اندازد.

...... صدای« طنزپرداز» مجموعه آن صداهای قربانی شده است که بشر را زنهار می دهد. انسان می گوید پس راه کدامست و چاه کدام؟ طنزپرداز سری به افسوس تکان می دهد. سازندگان دیوار، دیواری به درازی و بیهودگی دیوار چین، هنوز خستگی ناپذیر کار می کنند، نمی خواهم ساختن و کارکردن را انکار کنم، کدام تنابنده ای می تواند چنین اشتباهی کند و از گرسنگی نمیرد؟ اما خشت زدن چیزی است و جدی گرفتنش چیز دیگر. در این کارگل، گاه می ترسیم، تملق می گوییم، می افتیم و برمی خیزیم، ناز بر فلک و حکم بر ستاره می کنیم، زه می زنیم آدم می کشیم. انواع حماقت های تاریخی و جغرافیایی را مرتکب می شویم و شگفتا همه اینها را بنابر مصلحتی و حکمتی انجام می دهیم.
طنزپرداز می پرسد کدام مصلحت، کدام واقعیت؟ او از بالابردن دیوار به روزها و شبان حرفی نمی زند، بلکه بر دروغها، تزویر، مصلحتها، پرده پوشی ها و جنایت انگشت می نهد، لازم نیست انگشتش را قلم کنید، او دوستدار شماست، گرچه بر شما طعنه می زند و آزارتان می دهد.

..... خطاب طنز با مردمان آگاهیست که هنوز گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن دارند، یا دست کم قلبی برای اندوهگین شدن. طنزاندیش ما را با دشمن بی امان ما، با خودمان روبرو می کند که: اکنون مصاف را با غولی که در درون داری بیازمای! نمی گویم که طنز قلمرویی اینگونه کوچک و فردی دارد. اگر به یک فرد می پردازد از آنروست که آدمی را آجری از یک بنای کج می بیند مگر این بنای کج از صدهزاران آجر ناهموار برنیامده است؟ این یساولان و قراولان، این حاکمان و محکومان، کامجویان و کامبخشان، لعبتگان و لعبت بازان را بنگرید!

...... یک گفتگوی درونی را بشنوید.
اولی: شما می گویید که طرفدار مردمید، آیا بازارگرمی نمی کنید؟
دومی: من نه سیاستمدارم، نه شهرت طلب.
اولی: نمی اندیشید که خدمتگزار آنهایید و دست آموز قدرت یا ابلهانه آلت دست هوشمندان جامعه پرداز شده اید؟
دومی: من عمله های طرب را می شناسم و خدمتگزاران پشت بر مخلوق را.
من هجوگویان، لطیفه پردازان، خوشمزه ها، لالایی سرایان را دوست ندارم و همه آنها را که نعل وارونه می زنند، مرا ببخشید به این پستی ها تن در نمی دهم.
اولی: هجو که چیز بدی نیست، مطایبه هم همینطور.
دومی: هجو آنروی سکه مدح است، بدون صله.
اولی: لطیفه و خوشمزگی مردم را سرگرم می کند.
دومی: بله، سرگرم می کند، تا آوار فرود آید.
اولی: پس با خنداندن و شیرین زبانی در طنز مخالفید؟
دومی: مخالفتی ندارم، دلقکها همیشه برای آدمهای خوش خنده لازم هستند، چرا مانع کسبشان بشوم.
اولی: اما ما از لطیفه های عبید می خندیم.
دومی: شما اشتباه می کنید، عبید چهره تان را در آینه به شما نشان داده شما دارید به ریش خودتان می خندید، انجا که تویی چه جای خنده است؟
اولی: راستی چرا عبید دیگری پیدا نشد و مثلا یغما و ایرج به جایش آمد؟
دومی: این مردم هیچ چیز را باور نمی دارند و بی باوری آنها- که جوهر طنز است- ریشه تاریخی دارد. این امت اصلا طنزنویس لازم ندارد.
اولی: تناقضی در حرفهای شما می بینم.
دومی: بله، تناقضی هست، در حرف های شما هم هست. بین حرف تا عمل همیشه فاصله ایست که آنرا تناقض و تضاد پرمی کند.
من که به هیچ چیز باور ندارم چگونه می توانم حرفی با قاطعیت بزنم....

..... من در طنز خندیدن را حرام می شمرم این فتوای قلب اندوهگین منست اگر در زنجیره طنز، طعمی از شکست، حجمی از تلخی، بافته ای از هشیاری و خنجری از خون و خشم نباشد اگر تو را همانطور که می خندی به گریه نیاندازد، اگر تو را علیه سیاهکاری و فساد و پوسیدگی برنیانگیزد، اگر تو نیز دشنه ای برای دریدن سیاهی نشوی، بگذار آن قضایا را مطربی و سرگرمی نام بنهیم و مایه ریشخند برای آنکه می نویسد و آنکه می خواند و آنکه می سازد و می بیند. ما برای قلقلک دادن زاده نشده ایم به همه چیز می شود خندید یا می توان مردم را خنداند، اما نه به این قیمت که خود را مضحکه دیگران کرده باشیم. بسیاری چنین اند. اینان گدایان خنده اند. برهنگان را خوشحال می خواهند. خوب، آدمهای خوش قلبی هستند اما آیا این کافی است؟
زمانی دلقکی شغلی بود حالا این شغل بی جیره و مواجب، چه مدعیان فراوانی دارد. قصدم توهین نیست توضیح دادن درباره یک شغل عادی است.


<strong>کتابشناسی جواد مجابی</strong>

<em>مجموعه اشعار</em>
1) فصلی برای تو، 1344
2) زوبینی به قلب پائیز، 1349
3) پرواز در مه، 1357
4) بربام بم
5) سفرهای ملاح رویا، 1373
6) شیدایی ها
7) من در سایه روشن
8) چند شعر پوپکانه و چند طرح هجایی، 1374 در لندن

<em>داستان و رمان</em>
9) من و ایوب و غروب، 1351
10) کتیبه، 1356
11) برج های خاموشی، 1378
12) شهربندان، 1365
13) شب ملخ، 1369
14) از دل به کاغذ، 1369
15) عبور از باغ قرمز، 1377
16) مومیایی، 1373
17) فردوس مشرقی، چاپ در سوئد
18) یکی و آن دیگری
19) جیم، 1377
20) لطفا درب را ببندید!
21) روزگار عقل سرخ، 1378
<em>
طنزها</em>
21) یادداشتهای آدم پرمدعا، 1344
22) آقای ذوذنقه، 1350
23) شباهت های ناگزیر، 1351
24) یادداشتهای بدون تاریخ، 1358
25) نیشخند ایرانی( مجموعه طنزها و شبنگاره ها)

<strong>داستان کودکان</strong>
26) پنیر بالای درخت
27) خانه ام دریاست
28) نرگس در اینه
29) کاشکی
30) سیبو و سار کوچولو، 1355
31) پسرک چشم آبی

<strong>نمایشنامه ها</strong>
30) ساتگین
31) ارغنون
32) تابوت سازان

فیلمنامه
33) دیوانگان بر ساحل
34) جنایت پنهان
35) مهمان کش
36) خیال باز
37) بدگمان

نقد و نظر و پژوهش
38) ای قوم به حج رفته، سفرنامه حج
39) سخن در حلقه زنجیر
40) سایه دست
41) پیشگامان هنر معاصر ایران
42) نو آوران سنت گرا و نو آوران آزاد
43) نوپردازان هنرهای تجسمی ایران
44) کمال الملک شاگردان پیروان
45) فلزکاری در ایران
46) نقد و نظر( درباره ژازه طباطبایی، کامبیز درم بخش، اردشیر محصص، حجت الله شکیبا، پروانه اعتمادی، قاسم حاجی زاده، علی اکبر صادقی، بهزاد شیشه گران، پرویز تناولی، پرویز کلانتری)
47) زندگینامه خود نوشت
20) شناختنامه شاملو
21) شناختنامه ساعدی

<strong>نمونه آثار جواد مجابی</strong>

<strong>اول: اهمیت حسن بودن</strong>
این کار جواد مجابی را بیش از کارهای دیگرش دوست دارم. طنزی است عمیق و ساده، نزدیک به حوزه علاقه مجابی که شعر باشد. من اهمیت حسن بودن را جزو کارهای شاخص مجابی در طنز می دانم.

اهمیت حسن بودن
حسن برای همسایه اش، یک همسایه است. برای زنش شوهر و برای بقیه فقط حسن. او را در کوچه می توان دید، دعوت می کنیدش به کار، تا باغچه تان را بیل بزند.
حسن باغچه تان را بیل می زند.
تا بار خود را بجائی برسانید، حسن بار را روی دوشش می گذارد و دنبالتان می آید.
تا اطاقها را رنگ بزند. حسن اطاقها را هم رنگ می زند.
شما سرش داد می زنید، ساکت می ماند.
از کارش ایراد می گیرید، ساکت می ماند.
غذای شب مانده به او می دهید، ساکت می ماند.
شما خیال می کنید او یک گوسفند است.
او هم خیال می کند شما یک گرگ هستید.

حسن مرد آرامی است.
در کوچه اعلانات را به آرامی نگاه می کند.
در میتینگ ها به آرامی فریاد می کشد.
در روضه خوانی ها به آرامی گریه می کند.
در خانه اگر شام باشد به آرامی می خورد.
اگر نباشد به آرامی زنش را کتک می زند.

حسن مرد قانعی است.
شبها نان و چای می خورد. ظهرها هم همینطور، اما صبح خودش را می تواند بدون صبحانه هم شروع کند. حسن یک سماور روسی دارد که زنش انرا همیشه برق می اندازد، حسن نان بربری را دوست دارد اما عادت ندارد توی خمیر بربری را بکاود.
حسن معتقد است سکنجبین چیز خوبی است.
و معتقد است که دیگر سکنجبین خوب گیر نمی آید.

حسن مرد بی اطلاعی است.
نمی داند روزنامه ها بخاطر او چاپ می شود.
او فقط به عکسها نگاه می کند.
نمی داند که بانکها بخاطر پس انداز به او جایزه می دهند.
نمی داند شاعران سبیلو بخاطر او قافیه می بازند.
او خودش سبیل دارد.
وقتی به او می گویند آدم نادانی است.
تنها می گوید عجب!
وقتی به او اشاره می کنند که خیلی خبرها هست، او خود را نمی بازد.

در خانه حسن کسی بیکار نیست.
پسر بزرگش در دکان آهنگری نعل می سازد.
حسن خوشحال است که کار پسر او برای جامعه فایده دارد.
پسر کوچکتر او بلیط می فروشد. حسن خوشحال است که پسرش در خوشبختی مردم دخالت دارد. کوچکترین پسر، شیشه های خانه مردم را می شکند.
حسن می گوید این هم کاریست و پسرش را کتک می زند.
حسن دو دختر دارد، یکی بزرگتر از آنست که کاری نکند.
و یکی کوچکتر از آنست که کاری از دستش برآید.

حسن به فکر شوهر دادن دخترهاست.
زن حسن هم به فکر شوهر دادن دخترهاست.
اما داماد مناسب همیشه به خانه همسایه می رود.

حسن در سوگواریها خوشحالست و در جشنها سوگوار با اینهمه او از آتشبازی خوشش می آید.
و خوشش می آید که لامپ های سه رنگ را بخانه بیاورد.
در شجاعتش همین بس که نقش شیری را بر بازوی چپ کوفته است و حال دنبال کسی می گردد که خورشیدی برآن بیفزاید.

یکبار حسن یقه خود را در خیابان چاک داده است.
در تیمارستان، در کلانتری، در محل، شایع شد که علت اصلی گرما بوده است.
حسن تصمیم دارد در یک روز زمستانی یقه خود را جر بدهد.

حسن در پایتخت زندگی می کند.
اول پای دیوار می خوابید.
بعد روی چرخ دستی می خوابید.
بعد توی دکان
بعد ازدواج کرد و در اطاق می خوابد.
اما تا فرصت پیدا می کند جایش را در هوای آزاد می اندازد.
وقتی حسن قصه زندگی اش را می گوید، بچه ها می گویند ما هم می خواهیم پای دیوار بخوابیم.
مادرشان نان و چای آنها را می دهد و میخواباندشان.
زن عصبانی است به حسن می گوید دهاتی
حسن می گوید مگر تو دهاتی نیستی؟
زن می گوید:
نه، هیچوقت، پدرم دهاتی بود.
( این شعر از مجموعه آقای ذوذنقه انتخاب شده است.)

<strong>
دوم: این مرد خطرناک است</strong>
مجابی مجموعه ای دارد به نام آقای ذوذنقه، طنزهای این مجموعه بین شعر و داستان است، نوعی شیوه بیان دارد که خاص مجابی است، حال و هوا و تاریخ و شناسنامه زمان نوشته شدن کارها بی آنکه نشانه ای مستقیم از وضع اجتماعی در آن باشد معلوم و مشهود است.

این مرد خطرناک است
آقای سلامت دیوانه خطرناکی است که چند روز است از منزل فرار کرده، از کلیه همشهریان عزیز استمداد می شود به مجرد مشاهده، ایشان را تحویل خانواده اش دهند و مژدگانی خود را دریافت دارند.
« عکس و مشخصات...»
اکنون ساعت پنج بعد از ظهر است. آقای سلامت بی آنکه از این توطئه ناجوانمردانه آگاهی داشته باشد، در خیابان مشجری که راه آهن را به بلوار می پیوندد قدم می زند.
آقای سلامت چاق، طاس، و آرام است، آرامشش درست مثل چاقی اش از دور حس می شود.
با آن دست به پشت حلقه کردنش، با آن سر به هوایی ها و لبخندهای اتفاقی اش.

کارنامه آقای سلامت
آقای سلامت صبح ها زود به اداره می رود.
عصرها دیر از اداره برمی گردد.
در اداره چند شوخی، چند چرت، چند چای و چند پرونده.
در خانه سلامی والسلام.
فاصله آمدنش بخانه تا فرار از خانه را خواندن روزنامه عصر پر می کند و گاهی خوردن میوه فصل و شکستن تخمه.
تا اهل خانه متوجه آقای سلامت بشوند، آقای سلامت زده است بیرون. که ترجیح می دهد، بعد از ظهرهای خود را در خیابانهای پرسایه شمالی و بستنی فروشیهای مشهور بگذراند.
غیبت های مشکوک و طولانی آقای سلامت از خانه، موجب شایعاتی شده، همسایگان آنرا بر مشغله بعدازظهر حمل می کنند، عیال و اطفال حمل بر بی غمی.
اما آقای سلامی ترجیح می دهد در ساعات خستگی و عصبانیت افراد خانواده، دم پر آنها نباشد.

اولین سووالها
یک روز خوش تابستانی در محفل خانوادگی پس از صرف چای پسر بزرگتر که در دانشسرا درس می خواند، یکباره پرسید: مادر! هیچ فکر کرده ای ابوی روزها چکار می کند؟ می دانی در ساعات فراغت او چه می گذرد؟ چرا هیچوقت با ما حرفی نمی زند؟
عیال شرارت پیشه، با بیرحمی گفت: برای اینکه خل است، دختر کوچکتر گفت: خل یعنی چه؟
مادر گفت: یعنی پدرت.
شب بزرگترین نزاع خانوادگی راه افتاد، آقای سلامت در برابر سیل سووالها و دشنامهای اطرافیان و ضرب و جرح منتهی به بستر، عکس العمل مساعدی از خود بروز نداد.
در پایان ماجرا فقط گفته بود« زندان هارون» این جمله کلی و نامربوط چه معنی می توانست داشته باشد؟ اشاره به تاریخ، قصه یا جائی بود؟

آقای سلامت بهبود می یابد
به مناسبت نزاع دسته جمعی، آقای سلامت، چند روزی بعد از ظهرها بیرون نرفت.
کتاب مثنوی می خواند، تخمه می شکست و آه می کشید. این دفعه او را با خواهش از خانه بیرون فرستادند.
پچ پچ ها در خانواده به ضرر آقای سلامت به اوج می رسید.
آیا سکوت او عادی است؟ کجا می رود؟
دنبال او رفتند به بستنی فروشی ها، پشت ویترین سینماها، روی نیمکت پیاده روها، اما در آنجا هم آقای سلامت، خاموش و متفکر فقط نگاه می کرد. در چشمهای درشت و میشی او غباری نمی نشست، آرامش او آرامش ابوالهول بود، پسر این را می گفت، اما مادر می گفت، گربه هم همینطور است.

خبر به شهرستانها می رود
برای اولین بار شایعه بیماری مرموز آقای سلامت به شهرستانها رفت.
آقای سلامت مالیخولیا گرفته. اما عارضه در مسیر خود، به اختلال مشاعر بعد به جنون و در آخر به هاری تبدیل شد، در شهرستانهای دوردست شنیده شد که آقای سلامت به کنده زنجیر کشیده اند.
خبر که به پایتخت برگشت، خانواده از کرده پشیمان شدند، آقای سلامت با شنیدن بازتاب شایعه، بوسیله قاصدان محلی، تنها لبخندی زد. این بار فقط گفت: زندان.

کلید در زندان هارون
آقای سلامت با تاخیری نسبتا چشمگیر به اداره رسید، خبر یافت که دیون معوقه برای پرداخت حاضر است. پول را گرفت. دوستان تبریک گفتند. آقای سلامت گفت دوازده سال شوخی نیست. بعد خندید.
به همه چائی داد و قول یک ناهار، ساعت یازده به بهانه خریدن سیگار از اداره بیرون رفت. دیگر نه به اداره برگشت و نه به خانه.
و این خبر از او به جا ماند که آقای سلامت، با پانزده هزار تومان، ناپدید شده است.
شورای خانواده از ناپدید شدن او قلبا متاسف شد.
خاصه که گمشده عزیز حامل مبالغ هنگفتی وجه بوده است. از تمام پی جوئی های رایج، مراجعه به کلانتریها، بیمارستانها، هتلها طرفی نمی بندند. شورا به تصویب اعضا، اعلانی به روزنامه ها می دهد تا همشهریان خیالپرور را علیه آقای سلامت بسیج کند.

کتاب پلیسی مخوانید
آقای سلامت بی آنکه از توطئه خبردار باشد، ساعت پنج بعدازظهر در خیابان مشجری که راه آهن را به بلوار می پیوندد قدم می زند و تقریبا شناخته می شود.
اولین کسی که فکر می کند حدسش صائب است چند بار دزدانه عکس جوانی آقای سلامت را با قیافه فعلی او تطبیق می کند.
وقتی آقای سلامت از پیچ خیابان به بلوار پیچید یک گروه پانزده نفری قیقاج وار او را تعقیب می کردند.

تعقیب کنندگان مرددند
آقای سلامت بستنی قیفی خود را می لیسد، روی چمن راه می رود و شاخه های درخت را می شکند، برگهایش را می کند و به باد می سپرد.
آقای سلامت بادبادک قرمزی خریده، و مرتب نخ می دهد و در دست دیگرش بلال نیم سوخته ای را در فاصله دهان خود و عابران حرکت می دهد و گهگاه آنرا دور سرش می گرداند. آقای سلامت تا دستش می رسد، دوچرخه های کنار خیابان را به زمین پرت می کند، زنگ در خانه ها را می زند، دنبال گربه ها می دود، بعد مثل فیل آبستن راه می رود. جایزه بگیرها، در تردید کامل، او را تعقیب می کنند هنوز نشانه ای مشهود نیست.

آزادی
آقای سلامت می اندیشد:
چه خوب است، که آدم پول داشته باشد، آرامش داشته باشد، فقط خودش باشد تنها و رها. زیر آفتاب ملایم غروب وجود آقای سلامت از خوشبختی، آکنده می شود.
شادی قلبش را می لرزاند.
چشمانش را یکدم می بندد، ریه هایش را پرباد می کند، فریاد می زند:« من....آ...ز...ا...د..م»
تعقیب کنندگان بالاتفاق می ریزند سر آقای سلامت.
( این داستان از مجموعه آقای ذوذنقه انتخاب شده است.)


<strong>سوم: یادداشتهای بدون تاریخ</strong>
(یادداشتهای بدون تاریخ طنزهای کوتاه مجابی است که او را از دیگر طنزنویسان مشخص می کند. این نوشته ها چیزی از حکمت دارند و حاوی اشارات و کنایات سیاسی و اجتماعی و اغلب انسانی اند. شاید بتوان گفت در این نوع کوتاه نویسی مجابی پیشگام دیگر طنزنویسانی ایرانی است.)

عمر شریف
با پیرمردی شصت، هفتاد ساله صحبت می کردم. پرسیدم: خب، این شصت هفتاد سال چگونه گذشت؟ گفت: این تنها موردی بود که من هیچ گونه مداخله ای در آن نداشتم.

علامت الحمق
حماقت چیزی است که همه آن را در یک آدم تشخیص می دهند، جز خود او.

کافه شاعران
شاعران از کافه بیرون رفتند. روی میز، بطری های عرق ماند و کف کافه مشتی احساسات داغ.

گرسنگی
بر سفره ما جز گرسنگی و نام خدا چیزی نبود.

سال بد
من به ساعت اعتقاد ندارم، همین که بدانم در چه سالهایی زندگی می کنم برای هفت پشتم کافی است.

جوانی
کلاغ جوان، طاووس را هم قبول ندارد.

ضرب المثل
آب که گل آلود شد، ماهی ها فرار کردند؛ همه آن ضرب المثل را شنیده بودند.

خبرچین
از آن موقع که کلاغها روی آنتن می نشینند، عادت خبرچینی خود را از دست داده اند.

وفاداری
از صندلی من هنوز صدای اره برقی می آید.

تجمل
اینروزها داشتن احساسات انسانی نوعی تجمل شمرده می شود.

نوبت
درختی را در باغ اره می کنند، درختهای دیگر چنان ساکتند که انگار نوبت گرفته اند.

عینکی
برای نشان دادن حق از باطل، باید عینک خود را به دیگران قرض بدهیم.

الحواشی
وقتی متن ها بی ارزش می شود، حاشیه رفتن امری طبیعی است.

علائق اجدادی
باستانشناس حرفه ای کسی است که به پدر جدش بیشتر از فرزند خود علاقه داشته باشد.

خواجگی
معمولا خروس و گاو و خر را اخته می کنند؛ خروس را برای جنگی شدن، گاو را برای پروار شدن و خر را برای بار بیشتر بردن، شگفتا از طبیعت آدمی.

فایده کتاب
وقتی اولین کتاب مصور را برای کودکم خریدم، سه ساله بود. کتاب را گرفت و پاره کرد. پرسیدم: چرا کتاب را پاره کردی؟ گفت: پس برای چه خریده بودی؟

این آدمها
خواندم که« جهانگشایی اسکندر بر اثر تعلیمات استادش ارسطو بوده است.» حاشا که چنین باشد که اگر ارسطو راز آن معما می دانست، خود بدان می پرداخت. چنین می نماید که اسکندر جهانگشایی و دولتیاری را از برکت جهل بدست آورد نه در سایه دانش ارسطویی.

مشکل اینست
هربار که دفترچه سفید را پیش رو می گذارم و قلم به دست می گیرم، این وسوسه در من بیدار می شود که« چه بنویسم که به درد کسی بخورد و به کسی برنخورد.» مشکل این است.

<em>این مقاله نوشته شد برای جلد سوم کاوش در طنز ایران
سید ابراهیم نبوی بروکسل، شهریور 1383</em>
-----------------------------------------
منبع: <a href="http://www.doomdam.com/archives/000007.php">دوم دام دات کام</a>

]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/10/post_50.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/10/post_50.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد و نظر</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">قزوین</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مجابی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کودک</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ابراهیم نبوی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اعداد</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تاریخ</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">جواد</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">روشنفکر</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">زمان</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">عبید</category>
        
         <pubDate>Tue, 27 Oct 2009 14:10:19 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
