<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>نگاه ویژه</title>
      <link>http://www.itanz.net/articles/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2011</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 17 Aug 2011 07:43:41 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

      
      <item>
         <title>دلقک‌ها و تلخک‌ها</title>
         <description><![CDATA[<strong>ابراهیم نبوی: </strong>

واژه" دلقک" نه تنها از نگاه من چیز بدی نیست، بلکه دلقک ها موجوداتی بودند که به زبان طنز و شوخی سعی می کردند واقعیات اجتماعی را به سلاطینی بگویند که جلاد شان همیشه آماده بریدن سر منتقدان بود. جانهای بسیاری را نجات می دادند و کاری می کردند که این سلطان بن سلطان بن سلطان والخاقان بن خاقان بن خاقان، از گناهان برخی در گذرد. تاریخ چند هزار ساله شاهنشاهی کشور را نگاه کنید و ببینید که چه راحت آدمها قربانی اندیشه ها و گفته های شان می شدند. " دلقک" یا " تلخک" در آن زمان واقعیات تلخ را به گونه ای شیرین می گفت و گاه تا مرز مرگ می رفت و گاهی حتی کشته می شد.

 دلقک هم مثل طنز و هجو از حوزه تمدن عربی وارد ایران شد. گفته شده است " دلقک یک رسم عربی بود که پس از تسلط اعراب بر شاهنشاهی ایران و شمال آفریقا این رسم در دربار امرا و سرداران و حکمرانان این سرزمین ها مرسوم شده و بعد از طریق اسپانیا به اروپا رفته و به دربارهای شاهان و امرای اروپایی راه یافت... در شرق نیز امرا و شاهان ترک نژاد این رسم را از امرا و سرداران عرب اخذ کردند و این سمت در دربارهای ایران مرسوم شده، خاصه این که در دربار شاهان و امرای ایرانی نژاد مانند آل زیار، آل بویه، این رسم وجود نداشت و فقط شاهان و امرای ترک نژاد که از دربار خلفا تقلید می کردند، دلقک داشتند. ما از رسوم عرب قبل از اسلام اطلاع چندانی نداریم ولی همان اطلاعات مختصر نشان می دهد که در میان عرب قبل از اسلام مسخرگان و دلقکان بودند و می بینیم که پس از اسلام امرا و سرداران عرب و بعد خلفای اموی و عباسی به شوخی و هزالی بسیار توجه داشتند.(1) 

استاد محمد جعفر محجوب در ریشه واژه دلقک نوشته است: " .... در بسیاری از کتاب های بسیار قدیم عربی و فارسی لفظ طلخ فارسی معرب شده و به صورت " طلخ" و به همان معنای تلخ فارسی آمده است و چنانچه می دانیم لفظ (ط) در عربی تلفظی بسیار نزدیک به (د) دارد. ظن متاخم به یقین بنده این است که نام مسخره سلطان محمود یا بهتر بگویم لقب و نعت او " تلخک" بود. و این لقب را از جهت تسمیه به ضد و بر اثر شیرین و شیرین سخنی بدو داده بودند. منتهی تلخک به صورت معرب آن یعنی طلخک در نسخه ها نوشته شده و چون قدما در گذاشتن نقطه اهمال می کرده و بی نقطه خواندن و نوشتن را نشان فضل خود می دانسته اند کم کم معنی اصلی تلخک( طلخک) از خاطرها فراموش شده و در موقع طبع لطایف عبید نیز این لفظ بی نقطه و به صورت " طلحک" چاپ شده است، منتهی لفظ واسطه " دلخک" که مصطلح عصر قاجار بوده و در آن (ط) به (د) بدل شده، اما (خ) به صورت اصلی مانده است ما را به صورت اصلی کلمه رهبری می کند. لفظ " تلخک" که در اصل لقب مسخره محمود بوده برای همه مسخرگان علم می شود و در طی قرنها به صورت " طلخک" و " طلحک" و " دلخک" و سرانجام " دلقک" تغییر شکل می دهد. (2)



اما دلقک ها همیشه در دربارها نبودند. بلکه دلقک های دوره گرد در برخی مراسم آئینی حاضر می شدند و در آن مردم را شاد می کردند و می خنداندند. یکی از قدیمی ترین دلقک های ایرانی مردی است به نام " کوسه" که در جشنی به نام " برنشستن کوسه" ظاهر می شد. ابوریحان بیرونی در این مورد نوشته است: " آذرماه به روزگار خسروان اول بهار بوده است، و به نخستین روزی از وی- از بهر فال- مردی بیامد کوسه، برنشسته بر خری، و به دست کلاغی گرفته و بادبیزن خویشتن باد همی زدی و زمستان را وداع همی کردی، و از مردمان بدان چیزی یافتی، و به زمانه ما به شیراز همین کرده اند."(3) 

معمولا " کوسه" از هر دکانی یک سکه پول می گرفت، تا نماز ظهر هر چه می گرفت به دلقک شاه می داد، و از نماز ظهر تا غروب هر چه می گرفت، مخصوص خودش بود. علاوه بر " کوسه" شخصیت دیگری به عنوان دلقک در نوروز ظاهر می شد. نامش میرنوروزی بود. بیضایی در مورد او نوشته است: " میرنوروزی مرد پست و کریه چهره ای بود که در روزهای نوروز برای مضحکه و شادی چند روزی به تخت می نشست، و به جای پادشاه یا امیر واقعی حکم های مسخره صادر می کرد. برای مصادره اموال فلان ثروتمند یا به بند کشیدن فلان زورمند. این بازی ظاهرا برای تفریح و خنده بود، ولی در عمق آن می توان نمونه ای از واکنش های کینه جویانه مردم فرودست را نسبت به فرادستان دید.(4) مرحوم محمد قزوینی این رسم را در سال 1302 شمسی در بجنورد از قول فردی گفته است. گفته شده که میرنوروزی شدن در خانواده هایی موروثی بود. بجز " کوسه دلقک" و " مسخره نوروزی" چند دسته مسخره و دلقک دوره گرد نیز در ایران وجود داشت، به نام های " حاجی فیروز"، " غول بیابانی"، " دوری گردان" و " آتش افروز" مشهور و معروف بودند که هنوز هم بعضی انواع آن وجود دارد.

بهرام بیضایی در این مورد معتقد است " بازیهای دسته دوره گرد موسوم به " نوروزی خوان" شامل دلقکهایی چون " حاجی فیروز"، " آتش افروز" و " غول بیابانی" که به نظر می رسد در اصل از ملازمین و مسخره کنندگان کوسه و شاه نوروزی بوده اند و بعد از آن دسته ها جدا شده و تا به امروز هم در ایام عید با پوشش رنگین و چشمگیر و با چهره هایی به رنگ سیاه یا با صورتک بازی های مسخره و خنده آوری در می آورند، همراه با رقص های تند و نواختن ساز و خواندن اشعار هجوآلود و بدیهه گوئی و مناسب خوانی با لحن و لهجه ای شیرین و مضحک."(5)

 بهرام بیضایی می گوید: " کارهای مضحک بازیگرانی چون " غولک" و " صورت باز" و " دلقکی" و " مسخره ها" رقص و آواز هجوآلود " دلقک ها" و " مطرب" های دوره گرد و نمایش های بی گفتار رقصی و غیررقصی ساده و خنده آورشان را با عنوان عمومی " تقلید" جدا می کردند، و عامل انواع " تقلید" را " مقلد" یا تقلیدچی می گفتند. از انواع " تقلید" چند تایی به تدریج عنوان مستقل پیدا کرد، چون " مسخره بازی" و " دلقک بازی" و " لال بازی" و غیره. از مقوله این بازیگران " غولک" رقاصی بوده که برای رقصی مضحک خود را مانند دیو می آراسته، با صورتک و پوشش رنگارنگ، و هنوز ممکن است در بازیهای نوروزی خوان های فارس و نیز نمایشهای عروسکی آن ناحیه دیده شود. از دلقک های مناسب خوان هجوسرائی بوده است که با لباس ژنده و رنگارنگ، در رفتار و گفتار طنز و طعنی گستاخ خصوصا نسبت به اشراف داشت و " مسخره" نامیده می شد و بسیاری از مشخصات او بعدا به شخصیت نمونه نمایشهای " تخت حوضی" یعنی " سیاه" منتقل شد." (6)



قدرتی که دلقکها به دست می آوردند و استقبالی که از کارهای آنها می شد گاه مسیر زندگانی عده ای از اندیشمندان و حتی بزرگان را تغییر می داد و آنها را بطرف هزالی و لطیفه سرائی می کشید و شاید اگر در تاریخ مردانی نظیر بهلول و ملانصرالدین( که وجودش با افسانه آمیخته است) و ابونواس و دیگران به مسخرگی روی آور شده باشند، نتیجه مشاهده اثر مسخره بازی در دل مردم عصر خود بوده است و از جمله این دسته می توان عبیدزاکانی را مثال زد.(7) می گویند عبید زاکانی در روزگار شاه ابواسحاق در شیراز به تحصیل علم مشغول بود. نسخه ای در علم معانی به نام شاه ابواسحاق تصنیف نمود می خواست که آن نسخه را بعرض برساند، به او گفتند: مسخره ای آمده است و شاه بدو مشغول است! عبید زاکانی بعد از آن همه زحمت و رنجی که در تدوین کتاب مذکور متحمل شده بود با حیرت گفت: هر گاه تقرب سلطان به مسخرگی میسر گردد، چرا کسی دماغ لطیف را به دود چراغ مدرسه کثیف سازد؟ به مجلس شاه ابواسحاق نارفته مترنم این رباعی گشت:( 33)

در علم و هنر چون مشو صاحب فن           تا نزد عزیزان نشوی خوار چو من

خواهی که شوی قبول ارباب ز من            کنک آور و کنکری کن و کنکر زن

در مورد افرادی که مردم را به خنده می انداختند، از مردی به نام " کننجی" نام برده اند. ابن ندیم در الفهرست نوشته است: " خواندم که کننجی به سلیمان وهب، یا عبیدالله- این تردید از من است- نوشت دوستانت فدایت شوند، چه آنهایی که مانند من احمق اند، و چه آنهایی که چون تو عاقل اند. ما در زمانی هستیم که عاقلان چون بهره از عقل ندیدند آن را رها کرده و جاهلان چون سود فراوانی در آن دیدند به آن گرویدند، آنان برای از دست دادن آنچه را که داشتند و اینان برای آنچه را که به آن گرویده اند از میان رفتند و ما ندانیم با چه کسانی زندگانی نمائیم."(8)



شاید یکی از دلایل روی آوردن به دلقک شدن در دربار قدرتی بود که دلقک ها داشتند. گاهی حتی شاه از آنها می خواست تا با تمسخر یکی از مخالفان او را تحقیر کند. برخی تشکیل فراموشخانه کریم شیره ای را در دربار ناصرالدین شاه به دستور شاه می دانند. از دلقک های مختلف حکایاتی مانده است.
<strong>
دیوثی چیست؟</strong>

از تلخک پرسیدند: دیوثی چه باشد؟ گفت: این مساله را از قاضیان باید پرسید.

<strong>جامه تلخک</strong>

در زمستانی سخت سلطان محمود تلخک را دید که جامه ای نازک پوشیده. پرسید: با این جامه یک لا در این سرما چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم؟ تلخک گفت: تو نیز مانند من لباس بپوش تا نلرزی. سلطان گفت: مگر تو چطور لباس پوشیدی؟ تلخک گفت: هر چه لباس داشتم همه را پوشیدم.

<strong>دلاله قزی، دلقک شاه عباس</strong>

شاه عباس کبیر، در دربار خود چند دلقک معروف داشت، اما هیچکدام به اندازه "دلاله قزی" قدرت نداشتند. " دلاله قزی" همیشه همراه شاه بود، و برخلاف زنان دیگر روی از کسی نمی پوشید. اگر شاه به عزم شکار یا گردش سوار می شد، او نیز بر اسبی می نشست و دنبال وی با درباریان و سرداران می رفت. محرمیت و نزدیکی دلاله قزی با شاه سبب شده بود که سران دولت و نزدیکان شاه ناچار احترامش می کردند، و با آنکه از همنشینی و آمیزش این دلاله با زنان حرم و پردگیان خانه خود بیم داشتند، جلب دوستی و محبت او را لازم می شمردند." می گویند " شاه عباس در ماه رمضان سال 1029 هجری، شراب خواری را بر تمام مسلمانان ایران ممنوع ساخت. تا آن زمان شرابخواری هرگز بطور کامل ممنوع نشده بود، بسیاری از اعیان دولت و درباریان آقاحقی از نزدیکان و ندیمان خاص شاه را که فراهم کننده مجالس بزم و عیاشی او بود، با دلاله قزی دلقک وی واسطه کردند که مگر دوباره شراب را آزاد کند. حتی حاضر شدند که پول گزاف پیشکش کنند، ولی شاه راضی نشد و فرمان خود را باطل نکرد."


---------------------
به نقل از وب‌سایت ابراهیم نبوی، با تلخیص و تیتر آی‌طنز

<strong>منابع: </strong>دلقکهای مشهور درباری در ایران، حسین نوربخش، 1(ص13)، 2(53)، 3(24)، 4(28)، 5(30)، 6(31)، 7(32)، 8(33)، 9(68)، 10(69)]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2011/08/post_67.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2011/08/post_67.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 17 Aug 2011 07:43:41 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>طنز در شاهنامه فردوسی</title>
         <description><![CDATA[<strong>منوچهر احترامی</strong>

فردوسی در شاهنامه طنزهای بسیاری را مطرح کرده است، ولی این طنز تفاوت بسیاری با طنزهای حافظ و سعدی دارد. طنز فردوسی برخلاف آن چیزی است که سعدی و حافظ مطرح کرده‌اند، به نوعی در زندگی مردم سیر می‌کنند.
هنگامی که آثار سعدی را می‌خوانید، بیشتر قصه‌های مردم و انسان‌های معمولی است که به تصویر کشیده می‌شود و هر نوع غافل‌گیری و وارونگی در زندگی انسان‌ها ایجاد طنز می‌کند.
فردوسی از ابتدا ابیات محدودی از زندگی خود می‌گوید که واقعی‌تر و غیر افسانه‌ای‌تر به نظر می‌رسد و زندگی معمولی و عادی به‌شمار می‌آید و در اینجا فردوسی دیگر آن فردوسی حماسه‌سرای رستم و سهراب و رستم و اسفندیار نیست و بیشتر، گزارشگر است.

4500 بیت از 60 هزار بیت شاهنامه درباره انوشیروان است و با اینکه بخش افسانه‌ای انوشیروان را می‌گوید، ولی خواننده می‌داند که نوع کار گزارشی است و اگر غلو و بزرگ‌نمایی نداشته باشد، قصه‌هایی به‌شمار می‌آید که اغراق ندارد و تضادهایی است که بین واقعیت‌های موجود و بزرگ‌نمایی ارائه می‌شود.

اگرچه این بخش واقعیت ندارد، ولی به دل می‌نشیند و همگان از خواندن آن لذت می‌برند زیرا همه دوست دارند پهلوان و دانا باشند و بتوانند کاری کنند که با یک فوت دنیا را باد ببرد و این مسأله در افسانه‌ها و حماسه‌ها مشاهده می‌شود.!

این بزرگ‌نمایی‌ها، زمینه‌ای برای ایجاد طنز است و همین که نویسنده آن غلو می‌کند، نوعی طنزپردازی و فاصله گرفتن از واقعیت به‌شمار می‌آید و می‌توان با آن ارتباط برقرار کرد.

شما می‌توانید سنگینی کوهی را که قهرمانی آن را بلند می‌کند، حس کنید و یک گرز گرانسنگ را لمس کنید و با خواندن این بزرگ‌نمایی‌ها بدتان نمی‌آید که گرز را بلند کنید و دور سرتان بچرخانید!

شاعر می‌تواند قابل قبول و پذیرش جلوه دادن حماسه‌ها را به خواننده انتقال دهد و فردوسی با آنکه ظاهری جدی و اخمو دارد، ولی بسیار با ظرافت آن افسانه‌ها را بیان کرده و شوخی‌های زیبایی را در شاهنامه به تصویر کشیده است.

اگر اشعار فردوسی را در بخش‌های حماسی بخوانید، درمی‌یابید تا زمانی که رستم در شاهنامه وجود دارد، برکت نیز هست و شوخی‌ها و غلوگویی‌هایی مطرح می‌شود که بسیار لذت‌بخش و آرامش‌بخش است.

در طنزهای شاهنامه، فضایی مطرح می‌شود که شوق‌انگیز است و با یک نوع اغراق و شیرینی بیان می‌شود. فضای داستان و تصویر آن قهرمان، همدل و همراه با مخاطب قرار می‌گیرد و بسیار لذت‌بخش مطرح می‌شود.

در بیشتر داستان‌های کهن و قصه‌های قدیمی، عمر انسان‌ها طولانی است و ما در تاریخ، انسان‌های پرسن و سال زیاد داریم و در شاهنامه فردوسی نیز انسان‌هایی مانند جمشید، ضحاک و فریدون را داریم که هر کدام به ترتیب700 ،1000 و 500 سال عمر می‌کنند، سه انسان که در 2000 سال پیش از میلاد مسیح(ع) در دوره‌های طولانی تاریخی دنیا را اداره ‌کرده‌اند.

ضحاک، جمشید را از سر راه برمی‌دارد و دو دختر جمشید (شهنواز و ارنواز) را به زنی می‌گیرد و 1000 سال این دو دختر در نکاح ضحاک می‌مانند و بعد از 1000 سال فریدون می‌آید و ضحاک را در چاه می‌اندازد و یک کوه بزرگ و سنگین را در سر آن چاه می‌گذارد و دختران جمشید را به زنی می‌گیرد و از شهنواز، ایرج زاده می‌شود و از ارنواز نیز سلم و تور که ریشه‌ ایران و توران نیز در همین واقعه وجود دارد.

فردوسی در شاهنامه ارزشمندش، دشمنان را به اندازه دوستانش به تصویر می‌کشد و درست و دقیق و بی‌طرف وقایع را مطرح می‌کند و ما عدالت را در تمام این حماسه مشاهده می‌کنیم و قهرمان‌هایش را برابر می‌بینیم.

هنگامی که فردوسی می‌نویسد ضحاک 1000 سال عمر کرد، خودش می‌داند اغراق می‌کند و حالت طنز دارد. این حماسه‌سرا شخصیت‌های شاهنامه را آورده و از جوانی تکلیف آن را با خواننده مشخص کرده و حالت اسطوره‌ای را با ظرافت به ذهن خواننده منتقل کرده است.

فردوسی می‌داند رستم با عمل سزارین زاده شده، وزن رستم در هنگام تولد چقدر بوده و هنگامی که راه می‌رفته، جای پایش بر زمین می‌مانده و سنگ‌ها در زیر پایش خرد می‌شده و می‌توانسته است یک گورخر درسته ببلعد! خواندن این داستان‌ها برای مخاطب حماسه و شاهنامه، بسیار لذت‌بخش و آرامش‌بخش است.

بزرگترین هماورد رستم، افراسیاب است و افراسیاب نیز می‌داند رستم پهلوان بزرگی است. سیاوش محبوب همه است و مانند گیو، توس و گودرز، جنگجو نیست ولی در تقسیم و کارهای مانوری آنقدر مهارت داشته که گورخر را با شمشیر از وسط به دو نیم می‌کرده که میزان هم بوده و یک جو بیشتر از قسمت دیگر نبوده است.

در شاهنامه نمی‌بینیم که رستم چه زمانی به دنیا آمده ولی 700 سال عمر کرده و اسبی غیر از رخش نداشته است و هنگام مرگ با رخش در چاه می‌افتد ولذا می‌بینیم که اسب‌ها نیز در روزگاران کهن عمر بالایی داشته‌اند!

فردوسی به زیبایی، ظرافت و لطافت نکاتی را در شاهنامه مطرح می‌کند و بی‌جهت نیست که غذا خوردن رستم را به تصویر می‌کشد و خواننده تمایل دارد که با قهرمان داستان همزادپنداری کند. فردوسی ضحاک را انسان زشت معرفی می‌کند که کارهای ناپسندی دارد و مارهای بر سر دوشش مغز انسان‌ها را می‌خورد.

این شاعر حماسه‌سرا، حرکت پهلوانان و قهرمانانش را به تصویر می‌کشد و شکل آن را تغییر می‌دهد. بعضی از این تغییرات دائمی هستند و اسب‌ها آن‌قدر حرکت می‌کنند تا کوه‌ها ساییده می‌شوند و به قعر زمین فرو می‌روند و به دریا تبدیل می‌شوند.

تا زمانی که رستم در شاهنامه وجود دارد، طنز و اغراق‌گویی نیز وجود دارد و طنز زمانی به وجود می‌آید که اوضاع و احوال سر جای خود قرار ندارند و قضایا به شکل وارونه نمایش داده می‌شوند.

----------------------------
این متن، بخشی از سخنرانی «منوچهر احترامی» در یکی از نشست‌های «درس‌گفتارهای فردوسی» است (نشست دوازدهم) که با موضوع «طنز در شاهنامه فردوسی» 17 مهر 1387 در شهر کتاب مرکزی در تهران برگزار شد.
برگرفته از <a href="http://www.ibna.ir/vdceez8w.jh8fzi9bbj.html">گزارش «آناهید خزیر»
</a>]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2011/06/post_66.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2011/06/post_66.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">منوچهر احترامی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اسطوره</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اغراق</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">حماسه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">حافظ</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رستم</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">سعدی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شوخ طبعی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شاهنامه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">غلو</category>
        
         <pubDate>Sun, 05 Jun 2011 14:25:45 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>نگاهی به کمدی ایرانی در دهه 80</title>
         <description><![CDATA[<strong>محمود فرجامی:</strong>

صدا و سیما و نهادهای دولتی نظام فعلی ایران عموما از به‌کار بردن کلمه "کمدی" برای فیلم و سریال و تئاتر پرهیز دارند و به جای آن از "طنز" استفاده می‌کنند. این در حالیست که "کمدی" یک ژانر در هنرهای نمایشی است و "طنز" فاقد چنین معنایی. در دهه‌ای که گذشت بر این اشتباه پافشاری شد به طوری که گویی کمدی حاوی نوعی ارزشهای غربی‌ست و در تضاد با آن ارزش‌های والا و فاخری که متولیان فرهنگی جمهوری اسلامی داعیه‌ی ترویج آنها را دارند. این نخستین نکته‌ای‌ست که برای مرور کمدی در دهه 80 باید در نظر داشت. نکته‌ای که سلیقه متولیان امر و سمت و سوی اختصاص امکانات دولتی در این حوزه را تا حدودی روشن می‌کند.


خنده روی پرده نقره‌ای
بخش بزرگی از فیلم‌های پرفروشی که در دهه 80 بر پرده سینماها رفتند کمدی بودند و در میان آنها کمدی‌های خوب هم کم نبودند.  با این حال رکورد پرفروش‌ترین فیلم سینمایی ایران را "اخراجی‌ها" (86) ساخته مسعود ده‌نمکی که نظر تقریبا تمام منقدان هنری نسبت به آن منفی بود به نام خود ثبت کرد. موفقیتی که اهرچند امدادهایی نظیر تبلیغات غیرمستقیم صدا و سیما، اختصاص بهترین زمان اکران، بعضی بخش‌نامه‌های دولتی در حمایت از آن و نیز جنجالی بودن خود مسعود ده‌نمکی در آن بی‌تاثیر نبود؛ اما نکته اصلی و غیر قابل انکار این بود که این فیلم با تمام ضعف‌های کیفی و فنی‌اش با سلیقه بخش بزرگی از مردم ایران همساز بود. بعدها ده‌نمکی در وبلاگ خود نوشت که آیت‌الله خامنه‌ای یکبار با وی به طور خصوصی صحبت کرده و از اخراجی‌ها تمجید کرده است. بدین‌سان می توان فهمید که این فیلم با سلیقه حاکم و توصیه‌های مکرر آیت‌الله خامنه‌ای به نهادهایی مثل سازمان صدا و سیما مبنی بر ازدیاد برنامه‌هایی با مضامین "طنز و شادی و نَشاط" وفق می‌کند. قسمت دوم اخراجی‌ها هم که سال بعد به پرده آمد فروش بسیار خوبی داشت.

بدون هیچ‌کدام از این حمایت‌ها، شاید فقط اگر به "مارمولک" (83) اجازه اکران بیشتری داده می‌شد، رکوردی که اکنون در اختیار اخراجی‌هاست از آنِ مامولک کمال تبریزی می‌بود. قصه دزدی که به لباس آخوندی درمی‌آید و در شهری دورافتاده پیشنماز مسجد می‌شود را پیمان قاسم‌خانی فیلمنامه کرد و پرویز پرستویی به خوبی نقش اول آن را ایفا نمود. پرستویی برای بازی در این فیلم سیمرغ بلورین بهترین بازیگر را در جشنواره فیلم فجر گرفت و نظر بسیاری از منقدان نسبت به فیلم مثبت بود. استقبال از فیلم انفجاری بود و در حالی که هنوز بلیط‌ سالن‌ها پیشفروش می‌شد با اعتراض عده‌ای از روحانیون از پرده‌ به زیر کشیده شد اما کپی‌های غیرمجاز آن بر روی سی‌دی تا مدتها فروخته می‌شدند.

از دیگر کمدی‌های خوش‌ساخت و متفاوت این دهه "مکس" ساخته سامان مقدم (83) بود. فیلمنامه‌ی این کمدی را هم پیمان قاسم‌خانی یکی از بهترین کمدی‌نویسان ایران نوشته بود. مکس مثل دیگر کمدی پرفروش نوشته قاسم‌خانی، "نان عشق موتور هزار" که در سال 80 با کارگردانی ابوالحسن داوودی بر روی پرده رفته بود پر از شوخی‌های سیاسی بود که محافظه‌کاران و اصلاح‌طلبان را بی‌نصیب نمی‌گذاشت اما ویژگی اصلی آن موزیکال بودن آن بود. فیلمی پر از ترانه و رقص که البته اعتراض‌های فراوانی از سوی رسانه‌های محافظه‌کار مذهبی برانگیخت.

مضامین خانوادگی و اجتماعی محبوب‌ترین مضامین کمدی‌های این دهه بودند. مثل دایره زنگی پریسا بخت‌آور (86) که علاوه بر فیلمنامه و کارگردانی خوب و منسجم آن، بازی انبوهی از بازیگران مطرح سینما و تلویزیون ایران در آن موفقیتش را تضمین کرد. "آتش بس" تهمینه میلانی هم با لحنی طنزآمیز از فیلمهای مطرح و بسیار پرفروش سال های میانی این دهه بود.

"مهمان مامان" بر اساس داستانی با همین نام از هوشنگ مرادی کرمانی از برجسته‌ترین کمدی‌های دهه‌ی 80 ایران بود که رضایت تومان تماشاچیان و منتقدان را جلب کرد. کمدی خانوادگی لطیفی از داریوش مهرجویی که دو دهه قبل هم با کمدی "اجاره نشین‌ها" سینمای ایران را تکان داده بود. برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلم بیست و دومین جشنواره فیلم فجر در سال 82.


قلقلک‌های جعبه جادو
در دهه 80 چنان حجم بالایی از سریال‌های کمدی بر روی آنتن شبکه‌های مختلف سیمای جهموری اسلامی رفتند که حتی نام بردن از همه‌ی آنها در مقال نمی گنجد. کمدی‌های نود شبی در این دهه باب شدند که بسیاری از آنها را بازیگران کمدی‌های تلویزیونی سال‌های قبل همچون مهران غفوریان، رضا عطاران، سعید آقاخانی، جواد رضویان و سروش صحت ساختند هرچند که هیچکدام به پای مهران مدیری نرسیدند. مدیری که تا پیش از آن واریته‌ها و آیتم‌های کمدی تلویزیونی می‌ساخت از سال 81 با سریال پاورچین وارد فضای سریال‌های داستان‌محور شد که بعدا سبک غالب کمدی‌های تلویزیونی سراسر این دهه شد. پیمان قاسم‌خانی به عنوان فیلمنامه‌نویس نقشی اساسی در موفقیت این سریال داشت. روستایی خیالی به نام "برره"  که در پاورچین مطرح شد چنان محبوبیت یافت که چند سال بعد محور اصلی یکی از بهترین سریال‌های کمدی ایرانی به نام "شب‌های برره"(84) شد. سریال محبوبی که به عقیده بسیاری، انعکاسی طنزآمیز و از جامعه ایران و نقدی جسورانه بر عیوب ایرانیان بود. پس از چند کار متوسط، در نوروز سال 87 با "مرد هزار چهره" مدیری با فیلمنامه‌ی گروهی از نویسندگان تحت نظر قاسمخانی، یکبار دیگر موفقیت و جسارت را به هم آمیخت و تا انتقاد نیمه مستقیم از مهمترین استراتژی‌های پلیس ایران پیش رفت.

مدیری این دهه را در حالی به پایان رساند که با عرضه‌ی آخرین ساخته‌ی خود، "قهوه تلخ"(89) به صورت سی‌دی و دی‌وی دی در فروشگاه‌ها از سیطره تلویزیون دولتی ایران بیرون آمد و بابی تازه در این راه گشود.

خوشمزه آنکه جنجالی‌ترین کار مدیری هیچ‌کدام از این کارها نبود بلکه فیلمی بی‌نام و تیتراژ، حدودا یک ساعته به کارگردانی وی و بازیگری خود و اکثر بازیگران قهوه تلخ بود که از سوی عوامل ناشناس در سال 89 بر روی اینترنت قرار گرفت. این کار هجو سنگین و بی‌پروایی علیه آن دسته از شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبانی است که به "لس‌آنجلسی" معروفند. واکنش‌ها نسبت به آن چنان وسیع بود که یکی از افرادی که در این برنامه هجو شده بود و مدعی مبارزه سیاسی بود اعلام کرد تلویزیونش را در واکنش به کار مدیری تعطیل می‌کند! استقبال از آن اما چنان بود که کپی‌های غیرمجاز آن در بقالی‌ها هم فروخته شدند. مدیری اعلام کرد که پس از ساختن آن فیلم از انتشارش منصرف شده بوده و منتشرکنندگان را تحت پیگرد قانونی قرار خواهد داد.

رضا عطاران با کارگردانی و بازیگری در سریال‌های کمدی کوچه اقاقیا، خانه به‌دوش، متهم گریخت و ترش و شیرین نام خود را به عنوان یکی از کمدی‌سازان تلویزیونی پرکار جا انداخت. 

هرچند جریان غالب سریال‌های کمدی در این دهه نودشبی یا مناسبتی‌ها (عمدتا نوروز و ماه رمضان) بودند که معمولا هر شب پخش می‌شدند اما خارج از این جریان هم کارهای ارزشمند و پرمخاطبی تولید می‌شدند. مثل "اشک‌ها و لبخندها"ی حسن فتحی با بازی مهدی هاشمی و گوهرخیراندیش که یکی از خصوصیات آن دیالوگ‌های ریتمیکش بود که علیرضا نادری نوشته بود. یا ادامه سری‌های "کاکتوس" به کارگردانی محمدرضا هنرمند که سبک کمدی وربال و محتوایی سیاسی-اجتماعی داشت.
علاوه بر این از ابتدای این دهه انیمیشن‌های تبلیغاتی پلیس ایران به صورت کمدی تولید و عرضه شدند که بسیار مورد توجه قرار گرفتند و بعدا از سوی چند نهاد رسمی دیگر این سبک تبلیغ ادامه یافت.


خنداندن از روی صحنه
در سراسر دهه 80 اقبال تماشاچیان و هنرمندان تئاتر نسبت به کمدی خوب و روبه‌رشد بود. هرچند که لاله‌زار تهران به عنوان مرکز کمدی‌های عام‌پسند و نزدیک به سبک سنتی روحوضی در سراسر این دهه به خاطر کمبود امکانات رو به احتضار بود اما کمدی‌هایی از این دست بازار اصلی تئاتر ایران را در دست داشتند. کمدی‌هایی که بیشتر مبتنی بر دیالوگ و شوخی‌های کلامی متناسب با اوضاع روز هستند، داستان ساده‌ای دارند که معمولا با ازدواج گره خورده، از رقص و آواز بی‌بهره نیستند و برای اجرا در حضور خانواده‌ها طراحی می‌شوند.  سبکی که محدود به پایین شهر نیست و مثلا بهزاد محمدی در تئاتر گلریز یوسف‌آباد و اصغر سمسارزاده در بولینگ عبده قلهک هواخواهان پر و پا قرص خود را داشته و دارند. رکورد فروش تئاترهای دهه 80 را نیز احتمالا یکی از تئاترهای همین سبک با نام "امیرارسلان در کافی شاپ" دارد که دو سال و نیم بر صحنه تئاتر گلریز اجرا شد و بیش از یک میلیارد تومان فروش کرد. در شهرستان‌ها نیز تئاترهای مشابه به طور مستقل یا به همراه سایر برنامه‌ها مخاطبان زیادی داشتند.

در سطحی هنرمندانه یا روشنفکرانه‌تر کمدی‌های خوب زیادی در دهه 80 به صحنه سالن‌های حرفه‌ای تئاتر رفتند. چه از سوی کارگردانانی که به طور تخصصی بر روی کمدی کار کرده‌اند مانند حمید پورآذری، حسن معجونی، کوروش نریمانی و فرهاد آئیش و چه از سوی سایرین که این عرصه را آزمودند. حسن معجونی در سراسر این دهه بارها کمدی‌هایی بر اساس داستان ها یا نمایشنامه‌های چخوف بر روی صحنه برد که همگی با استقبال خوب تماشاچیان و منتقدان روبرو شدند. تقریبا تمام کمدی‌های نریمانی، همچون "جن‌گیر"(88) در سالن‌های مملو از تماشاگر به صحنه رفتند هرچند که رکورددار پرفروش‌ترین کمدی در سالن‌های اصلی تئاتر تهران، احتمالا "منهای دو" داوود رشیدی (89) یا "کرگدن" فرهاد آئیش (87) است. آئیش این اثر ابزورد یونسکو را به صورت کمدی بر صحنه برد، کاری که در سال 89 داریوش مهرجویی، کارگردان مطرح سینمای ایران با یکی دیگر از آثار یونسکو کرد. "درس"(89) با استقبال خوب تماشاچیان در سالن ایرانشهر روبرو شد اما منقدان تئاتر را چندان راضی نکرد. بر خلاف "دایره گچی قفقازی" برتولت برشت که حمید پورآذری آن را به صحنه برد و تحسین منقدان هنری را برانگیخت. کمدی موزیکال "شاخ نبات" اثر مهدی شمسایی که بر اساس موش و گربه عبید زاکانی در تالار وحدت به روی صحنه رفت هم از جمله پرفروش‌ها بود که به صورت اپرت اجرا شد. 

کمدی تک نفره مادام پی‌پی از بابک محمدی همین سال‌ها به دهمین سال اجرایش رسید که در سالن‌ها و موقیت‌های مختلف اجرا می‌شد. آتیلا پسیانی با کمدی گروتسک پروفسور بوبوس که رضا کیانیان هم در آن بازی می‌کرد جنجالی شد. به نظر برخی ‌رسید این کار در هجو جنبش سبز ساخته شده است.

فرهاد آئیش از جمله پرکارترین هنرمندان عرصه کمدی در این دهه بود که علاوه بر حضور فعال در عرصه کمدی‌های سینمایی و تلویزونی، چند کمدی را به صحنه برد. از جمله  شام آخر که در تئاتر شهر به صحنه رفت و سپس به صورت تله‌تئاتر ضبط و از تلویزیون پخش شد.


طنز در پیشگاه حاضران
 اجراهای زنده کمیک محدود به تئاتر نیست. استندآپ کمدی که یکی از سبک‌های مطرح کمدی در غرب است و بسیاری از کمدین‌های معتبر (مثل وودی آلن) در این ژانر سابقه اجرا دارند، در این دهه در ایران همچنان بی‌رمق ماند. حمید ماهی‌صفت که در اوایل این دهه در اوج شهرت بود اندک اندک حذف شد و مقلدان وی هم کار خاصی ارائه ندادند. چند اجرای محدود استدآپ کمدی در فرهنگسرای رسانه تهران در سال 88 شاید مهمترین اتفاق این حوزه در سال‌های پایانی دهه 80 بود هرچند که در خارج از مرزهای ایران کمدین‌هایی مثل ماز جبرانی و شاپرک خرسندی و دو طنزنویس نویس معروف یعنی هادی خرسندی و ابراهیم نبوی بارها استندآپ کمدی اجرا کردند. 

در مقابل گونه‌ی خاص و نوی از برنامه‌های طنزآمیز در این دهه جان گرفتند که شاید بتوان آنها را "شب‌ طنز" خواند. در این سری برنامه‌ها (معمولا ماهانه) شاعران طنزسرا برای مردم شعر می‌خوانند و مجری یا مجریان با چاشنی طنز و نیز آیتم‌های دیگر، برنامه را اداره می‌کنند. مبدع این سبک احتمالا ابوالفضل زرویی نصرآباد، طنزپرداز و نخستین مدیر دفتر طنز حوزه هنری است که در سال 1380 شب‌های "در حلقه رندان" را در حوزه هنری پایه‌گذاری کرد. چنین جلساتی نه فقط به جریان تخصصی طنز کشور و تعامل آن با مخاطبان عادی کمک کردند بلکه باعث کشف استعدادهای ناشناخته‌ای شد. "محسن نامجو" نخست با اجرای ترانه‌هایی کمیک در همین شب‌ها برای عموم شناخته شد.  پس از استقبال گسترده از در حلقه رندان، نهادهای دیگری نیز اقدام به برگزاری جلسات مشابه کردند که پرمخاطب‌ترین و منظم‌ترین آنها، شب شعر "شکرخند" است. شکرخند از سال 85 تاکنون با امکانات شهرداری تهران و با مدیریت رضا رفیع و اجرای مشترک با امیرحسین مدرس نخستین شنبه هر ماه برگزار می‌شود.

اجراهای طنزآمیز برنامه‌های تلویزیونی توسط مجریان مقبولیت یافتند. از میان مجریان سید محمد حسینی تا میانه دهه هشتاد محبوب‌تر بود. در حوزه کودکان و نوجوانان هم "عموپورنگ و امیرمحمد" برنامه‌های موفق بسیاری را به صورت کمیک اجرا کردند. در همین حوزه، کاراکتر کمیک کلاه‌قرمزی که در دهه 70 ستاره بی‌بدیل بود پس از چند بار حضور ناموفق در دهه 80، با یک برنامه نوروزی (88) که هنرمندان ظاهرا ناهمخوان متعددی (مثل ابراهیم حاتمی‌کیا، فیلمساز جنگی) به عنوان میهمان در آن حضور داشتند شوخی و جدی را به هم آمیخت و خوش درخشید.

حرف اضافه با اجرای زنده جلال سمیعی که تا تیر 89 به مدت شش ماه از شبکه یک سیما پخش می‌شد هم با اجرایی کمیک مخاطبان بسیاری یافت و حتی بعضی قسمتهای آن به صورت مستقل بر روی وب‌سایت‌های اینترنتی منتشر شد. سمیعی در این برنامه با تازه ترین خبرهای اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی مطبوعات ایران شوخی می‌کرد.


صدای خنده با حس جوانی
هرچند که سنت برنامه‌های طنزآمیز صبح‌های جمعه پس از چند دهه همچنان در رادیو ایران با "جمعه ایرانی" که دنباله "صبح جمعه با شماست" در دهه 80 پی گرفته می‌شود اما تغییر ذایقه مخاطبان رادیو در این دهه با رادیو جوان شکل گرفت. این رادیو نه فقط چند ساعت در شبانه روز را به برنامه‌های طنزآمیز اختصاص داد بلکه با حمایت از برخی خط‌شکنی‌های طنزنویسان جوان، بر کل جریان برنامه‌های طنزآمیز در سایر شبکه‌های رادیویی نیز تاثیر گذاشت. ریتم تند، استفاده از زبان نسل جوان، کوتاه کردن زمان آیتم‌ها، پرداختن ه اخبار روز، استفاده از جلوه‌های صوتی ویژه و پرهیز نسبی از نمایشنامه‌های کمدی از تمایزات طنزهای رادیویی این دوره نسبت به قبل است. یکی از مشهورترین این برنامه‌ها که معمولا عصرگاهی بودند "جوانی به وقت فردا" بود که محتوای آن توسط رضا ساکی، جلال سمیعی، مهدی استاد احمد و چند تن دیگر تهیه می‌شد و فاطمه صداقتی آن را اجرا می‌کرد. این برنامه سمت و سویی اصلاح طلبانه داشت و بارها از سوی رسانه‌های طرفدار دولت به آن حمله شد تا اینکه در سال 86 متوقف شد.

 هنرمندان و نویسندگان بسیاری در این سال‌ها با شبکه‌های مختلف رادیویی داخل و خارج ایران در زمینه طنز و کمدی همکاری داشتند. فرشید منافی که با اجراهای بسیار موفقش در برنامه‌های طنزآمیز رادیویی به شهرت رسید  سال 89 به رادیو فردا پیوست و اکنون برنامه کمیک رادیو پس‌فردا را در آن اجرا می‌کند. رادیو زمانه در سال‌های 85 تا 87 روزانه یک تا دو برنامه را به برنامه‌های طنزآمیز اختصاص داد. 


خنداندن از آن سوی آب‌ها
در عرصه کمدی سیاسی بی‌شک برنامه پارازیت تلویزیون صدای آمریکا پدیده این دهه محسوب می شود. این برنامه که توسط دو جوان ایرانی، سامان اربابی و کامبیز حسینی از سال 87 و با شوخی‌های ساده‌ای با خبرها آغاز شد از لحاظ کیفی سیر صعودی و از نظر مخاطب رشدی کم‌نظیر داشته است و علاوه بر بینندگانی که از طریق امواج ماهواره آن را مستقیما می‌بینند در اینترنت هم صدها هزار بیننده و هواخواه دارد.

در حالی که در میان معدود شبکه‌های معتبر فارسی‌زبان ماهواره‌ای، به خاطر ماهیت انتقادی و جنجال‌برانگیز طنز، کمتر فضایی به طنز و کمدی سیاسی اختصاص داده‌اند سازندگان پارازیت جو ویژه حاکم بر صدای آمریکا که خط قرمزهای سیاسی و اخلاقی کمتری داشته و دارد به خوبی در جلب مخاطب استفاده کردند.

تئاتری بودن مجری برنامه، استفاده از ادبیات نسل جدید جوانان، استفاده از جلوه‌های خوب گرافیکی، لحن تند و تیز و بعضا پرخاشگرانه، دعوت از میهمانان مشهور در عرصه‌های مختلف، رصد اخبار و رسانه‌های داخل ایران، ریتم تند ومروری بر اخبار هفته از ویژگی‌هایی‌ست که باعث محبوبیت  و اثرگذاری کم‌نظیر این برنامه شده است. هرچند که لحن تند، حمله‌های مستقیم و قضاوت‌های بعضا نادرستی که در این برنامه ارائه می‌شود انتقادات زیادی را نیز سبب شده است.


---------------------
بازنشر از <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2011/03/110320_l11_norouz90_comedi_cinema.shtml">سایت بی‌بی‌سی‌ فارسی</a>، با ویرایش آی‌طنز
]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2011/04/_80_2.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2011/04/_80_2.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 05 Apr 2011 16:14:23 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title> نگاهی به طنز ایرانی در رسانه‌های نو در دهه‌ 80</title>
         <description><![CDATA[<strong>محمود فرجامی:</strong>
دهه 80 دهه تولد یا شاید انفجار رسانه‌های دیجیتالی برای ایرانیان بود. دسترسی به اینترنت که در دهه 70 با قیمتی بالا و به صورت محدود عرضه می‌شد، در این دهه با فن‌آوری‌های بهتر و قیمت ارزان‌تر عمومیت یافت. گوشی‌های موبایل با قابلیت ضبط صدا و تصویر در این دهه به بازار آمدند و در کنار تکنولوژی بلوتوث به تبادل گسترده فایل‌های صوتی و ویدئویی شخصی، جان بخشیدند. سرویس پیام کوتاه (SMS) از ابتدای این دهه در اختیار ایرانیان قرار گرفت و شبکه‌های اجتماعی مبتنی بر فن‌آوری وب2 در انتهای این دهه شیوع یافتند. تمام این امکانات بر تولید و انتشار طنز و کمدی تاثیرات شگرفی گذاشتند.


جُک در شمایل پیام کوتاه
سرویس پیام کوتاه برای تلفن‌های همراه از سال 1381 در اختیار مشترکان ایرانی قرار گرفت و به زودی مقبولیتی گسترده یافت. ارسال جُک به زودی به یکی از کارکردهای گسترده پیام کوتاه بین ایرانیان مبدل شد. برای نخستین بار حجم وسیعی از جک‌های رایج بین مردم که همواره به صورت شفاهی و سینه به سینه منتقل می‌شدند، مکتوب و به صورت جمعی مبادله شدند. پیام کوتاه را از این جهت شاید بتوان پل بین ادبیات شفاهی و مکتوب ایرانی در حوزه طنز دانست. جک‌ها بخشی از ادبیات و فرهنگ عامه مردم هستند که معمولا در واکنش به شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به صورت غیرسفارشی ساخته می‌شوند و ارزش فراوانی از نظر بازنمایی افکار عمومی هر دوره‌‌ای دارند اما در تاریخ معاصر ایران به ندرت مکتوب شده‌اند. بیشتر شاید از آن جهت که دارای کلمات ویژه و محتوای تند سیاسی، جنسیتی، مذهبی و قومی هستند. در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 ساختن و ارسال "جک‌های اس‌ام اسی" طرفداران کاندیداهای اصلی علیه کاندیدای رقیب چنان شدت گرفت که بسیاری آن را سازمان یافته تصور کردند.

هرچند که سرویس پیام کوتاه را نمی‌توان دقیقا "مکتوب" در نظر گرفت (چرا که معمولا پیام‌های قبلی پس از مدتی پاک می‌شوند و به این ترتیب ممکن است جکی که سال پیش بسیار شایع بوده اکنون وجود نداشته باشد ) اما از جهت تبدیل گفتار به نوشتار در سطح توده تا کنون بی‌نظیر بوده‌است. با استفاده از همین امکان چند تلاش رسمی برای ذخیره‌سازی پیام کوتاه‌های طنزآمیز صورت گرفت که بی‌شک بیشتر از خنداندن صرف، به کار آیندگان خواهد آمد. همچنین سایت‌های تفریحی و سرگرمی متعددی، اس‌ام‌اس‌های طنزآمیز ارسالی مخاطبان خود را ضبط و آرشیو کرده‌اند. بسیاری از این جک‌ها صرفا برای خواندن در حالت پیام کوتاه و بر روی گوشی موبایل ساخته شده‌اند (مثل: اس‌ام‌اس‌های نیمه شب) که نشان می‌دهد این سرویس هویتی مستقل به عنوان یک رسانه یافته است.


اینترنت، خنده آزادانه‌تر
چه از سال 80 که نخستین وبلاگ‌های فارسی متولد شدند و چه از سال 81 که با تاسیس پرشین‌بلاگ، نخستین سرویس رایگان وبلاگ فارسی راه‌اندازی شد، در سراسر این دهه همواره بخش بزرگی از محتوای وبلاگ‌ها به طنز اختصاص داشت. در فضای وب نه تنها هیچ محدودیتی برای انتشار طنز وجود نداشت بلکه امکان استفاده از نام و هویت ناشناس این امکان را برای هرکس مهیا می‌کرد که به محدوده‌های ممنوعه سرک بکشد. به ویژه طنزنویسی در حوزه دین و مذهب که همیشه در جامعه ایران با محدودیت‌های شدیدی مواجه بوده است. یکی از نخستین و شاید حرفه‌ای‌ترین وبلاگ‌ها در این مقوله، وبلاگی بود که از زبان "شیطان هزاره سوم" داستان خلقت و ادیان را بازگو می‌کرد. به زودی وبلاگ‌های طنز چنان متعدد و متنوع شدند که رویا صدر، طنزنویس و طنزپژوه ساکن ایران در سال 1387 نگارش کتاب مستقل و مفصلی با عنوان "طنز وبلاگی" را به پایان برد و آن را برای اخذ مجوز چاپ به وزارت ارشاد فرستاد. مجوز داده نشد و کتاب به رایگان بر روی وب قرار گرفت.

ابراهیم نبوی، هادی خرسند، نیک‌آهنگ کوثر، عبدالقادر بلوچ و رویا صدر از نخستین طنزپردازان حرفه‌ای بودند که وب‌سایت‌هایی شخصی در قالب وبلاگ به راه انداختند و تا پایان این دهه بسیاری از طنزنویسان و کاریکاتوریست‌های حرفه‌ای نیز چنین کردند. اما جریان اصلی طنز در اینترنت، بر خلاف مطبوعات و رسانه‌های رسمی، در انحصار حرفه‌ای‌ها باقی نماند. صدها طنزنویس، کاریکاتوریست و شاعر خوش‌ذوق فارسی زبان از داخل و خارج ایران بیشترین حجم تولید طنز مکتوب و تصویری در اختیار خود گرفتند. از اواسط این دهه و با نفوذ اینترنت در شهرهای کوچکتر، برای نخستین بار طنزپردازان شهرستانی به موقعیتی برابر با مرکزنشینان برای ارائه آثارشان دست یافتند. یکی از مشهورترین وبلاگ‌های طنزآمیز با محتوای سیاسی و فرهنگی در حال حاضر از سوی یکی از کارکنان مس کرمان از شهری در این استان به روز می‌شود. وبلاگ‌های طنزآمیز با گویش‌های محلی نیز در فضای وب فارسی حضور دارند.

جریان طنز وبلاگی حتی در مقاطعی توانست کل فضای وبلاگستان فارسی را تحت تاثیر قرار دهد. در سال 1385 و در واکنش به نوجوانی که افتخاراتش را برای وبلاگ‌نویسان ارسال می‌کرد، چند وبلاگ‌نویس با نوشته‌هایی طنزآمیز درباره افتخارات خود از سایر وبلاگ‌نویسان خواستند تا به بازی وبلاگی "جنبش افتخارنویسی" بپیوندند. به زودی موجی از نوشته‌های طنزآمیز با همراهی صدها "افتخارنویس" در وبلاگستان به راه افتاد و تا مدتی جو شوخی و خنده را بر این فضا حاکم کرد. 
می‌نیمال نویسی در فضای وب محبوبیت خاصی یافت و سپس با پیدایش شبکه‌های اجتماعی، به ویژه فیدخوان گودر (Google Reader) به ژانری خاص در دنیای سایبر بدل شد. شخصی‌نویسی با بن‌مایه‌ی طنز چنان هواخواه پیدا کرد که به تضمینی برای موفقیت وبلاگهای تازه بدل شد. بعضی از شاعران خوش‌ذوقی که کمتر بختی برای انتشار یا ارائه اشعار طنزآمیزشان داشتند در فضای وب هزاران مخاطب یافتند. طنزهای درون‌وبلاگی که صرفا در فضای وب معنا می‌یابند هم نویسندگانی و خوانندگانی یافتند، مثل هجو بلاگرها، استفاده طنزآمیز از بخش کامنت‌ها و شوخی با هایپرلینکها که بعضا تجربه شیوه‌های بدیعی در طنزنویسی بودند.


وب‌سایت‌های تخصصی
در مقابل صدها وبلاگ و وب‌سایت شخصی با محتوای طنزآمیز که بعضی از آنها بسیار پرخواننده هستند شاید تمام وب‌سایت‌های تخصصی طنز که در این دهه راه‌اندازی شدند به تعداد انگشتان دو دست نرسد. البته مشروط بر آنکه وب‌سایت‌های متعددی که در کنار فال‌بینی و راهنمای زناشویی و اخبار سلبریتی‌ها، "جک و اس‌ام‌اس‌های خنده‌دار" هم منتشر می‌کنند را در مقوله تفریحی و سرگرمی به شمار آوریم و نه طنز و فکاهی. 

شهریورماه 1384 از وب‌سایت گل‌آقا رونمایی شد و مورد استقبال قرار گرفت. چندی نیز برخی از کارکنان و طنزنویسان این موسسه بر روی آن وبلاگ‌نویسی کردند یا با ایده‌هایی مثل گفتگوی طنزآمیز با وبلاگ‌نویسان مطرح، تولید محتوا کردند اما در نهایت فعالیت این وب‌سایت از سال 87 با اعلام رسمی مدیر موسسه گل‌آقا در مورد نیمه‌تعطیل شدن تمام فعالیت‌های این موسسه، کاهش یافت.

آی‌طنز از آبان‌ماه 1385 بر روی وب‌ راه‌اندازی شد. در ابتدا یک لینکدونی گروهی در حوزه طنز بود که بعدا بخش‌های تولیدی نیز به آن اضافه شد. سپس مدتی به صورت هجویه‌ای بر محتوا و گرافیک سایت‌های سیاسی اصولگرا اخبار طنزآمیزی تولید می‌کرد که گاهی در چرخه خبر هم قرار می‌گرفتند (مثل بوشهری بودن اوباما که به صورت خبری ویژه، به نقل از "منابع موثق" در روزنامه کیهان چاپ شد). آی‌طنز سرانجام در خرداد سال 88 با شمایلی مستقل و تازه و جهت گیری به سمت تولید محتوای سیاسی اجتماعی مطابق با مقررات داخل کشور رونمایی، اما  دو هفته بعد فیلتر شد.
وب‌سایت دفتر طنز حوزه هنری اگر تنها وب‌سایت تخصصی حوزه طنز با بودجه دولتی نباشد بی‌شک فعال‌ترین آنها در این سال‌هاست. در این وب‌سایت بیشترْ طنزنویسان جوانی که در اوایل دهه 80 به ابتکار ابوالفضل زرویی نصرآباد جذب حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی شده و آموزش دیده بودند فعال هستند. پس از چند دوره فعال و نیمه فعال شدن و چند بار تغییر مدیریت و نرم افزار وب‌سایت، هنوز بعضی از بخش‌های این سایت در آستانه ورود به ششمین سال فعالیت آن غیر فعال است.

چند وب‌سایت‌ تخصصی کاریکاتور نیز در این دهه رشد کردند که پرشین کارتون و ایران‌کارتون شاید نام‌آورترین آنها باشند. بخشی از کارهای منتشره بر روی این سایت‌ها در واقع جمع‌آوری کارهای منتشر شده کاریکاتوریست‌ها در سایر رسانه‌ها بود که به مدد بارگذاری در اینترنت و نیز زبان تصویری کارها، ‌توانستند مخاطبان بین‌المللی نیز بیابند.
پرشین‌کارتون با مدیریت هادی حیدری که حتی بخت انتشار دو مجموعه از آثار منتشره بر روی این سایت در قالب کتاب را نیز داشت، چندی پیش فیلتر شد و در هنگام نگارش این متن در دسترس نیست.


طنز در کنار خبر
بی‌شک وب‌سایت‌های خبری در دهه 80 به یادداشت‌های طنزآمیز بیش از رسانه‌های کاغذی بها دادند اما شاید متناسب با فضایی که در وب دسترس بود از عنصر طنز بهره نگرفتند. خبرنامه گویانیوز احتمالا نخستین رسانه آنلاینی بود که فضایی را به طنز اختصاص داد و از سال 81 تا کنون طنزنویسانی چون ابراهیم نبوی، اسد مذنبی، محمود فرجامی، هادی خرسندی و ف م سخن در آن ستون طنز داشته‌اند و دو طنزنویس اخیر همچنان در آن فعال هستند. روزآنلاین از سال 83 با اختصاص دو بخش منظم طنز مکتوب (نبوی) و تصویری ( نیک‌آهنگ کوثر) تا کنون بیشترین بها را به عنصر طنز داده است. بازتاب، یکی از پرخواننده‌ترین و تاثیرگذارترین وب سایت‌های خبری فارسی از سال 83 طنزهایی سیاسی به قلم م.ف. منتشر می‌کرد که از سال 84 در شکل ستون ثابت "دوربرگردان" حالت روزانه به خود گرفت و تا توقیف این سایت در سال 86 ادامه یافت. بخشی از این طنزها مکتوب و بعضی از آنها شوخی با تصاویر خبری روز قبل بود. پس از توقیف بازتاب و راه‌اندازی تابناک با شمایلی مشابه، بخش شوخی با تصاویر بارتاب که مورد استقبال قرار گرفته بود تحت عنوان ستون "تلخند"، توسط دیگران ادامه یافت. "الف. نوازنده" در سایت انتخاب مدتی ستون طنز داشت. پس از توقیف بازتاب طنزنویس آن سایت از سال 86 در سایت فرارو ستون طنز "زیرگذر" را اداره می‌کرد که تا انتخابات سال 88 دوام یافت. وب‌سایت اصولگرای آینده که جزو منتقدان احمدی‌نژاد بود نیز ستون طنزی به نام گاف‌نیوز را به طنز اختصاص داد و نزدیک به دو سال دوام یافت. رادیو زمانه در دوره مدیریت مهدی جامی، با اختصاص برنامه‌ها و نوشته‌های ثابتی به سه طنزنویس (کوثر، فرجامی و نبوی) از سال 85 فضای بی‌نظیری را چه در رادیو و چه در وب‌سایت به طنز و کمدی اختصاص داد و بعدا با اختصاص ستونی به کارتون‌های مانا نیستانی - که به شدت محبوب شد- آن را غنی‌تر کرد. مانا نیستانی همچنان در رادیو زمانه فعال است و علاوه بر آن کارتون‌هایی با عنوان "خانواده درگیر" در وب‌سایت مردمک منتشر می‌کند که موضوعات آن بیش از کارهایش در رادیوزمانه به وقایع روز ایران اختصاص دارند. وب‌سایت خبری خودنویس با مدیریت کوثر هم که از سال 88 راه‌اندازی شده طنز و کاریکاتورهایی را منتشر می‌کند. بیشتر طنزهای این سایت را علیرضا رضایی که با طنز نویسی سیاسی در وبلاگش شناخته شد، می‌نویسد.

 وب‌سایت خبری عصر ایران مدتی ستون طنزی به نام نامه‌های سرگردان داشت که با شکایت مهرداد بذرپاش علیه یکی از مطالبش، آن را تعطیل کرد. هم ‌اکنون الف. راستگو در ستون طنز این سایت فعال است. در میان رسانه‌های آنلاینی که از داخل ایران به‌روز می‌شوند هم اکنون طنزهای شهرام شکیبا که خبرآنلاین منتشر می‌شود احتمالا پرخواننده‌ترین ستون است. 
افزون بر اینها همکاری‌های جسته و گریخته و طنزپردازان با وب‌سایت‌ها در نیمه دوم این دهه معمولا با دوره‌هایی محدود ادامه یافته است. نظیر طنزهای رویاصدر، امید مهدی‌نژاد و پوریا عالمی در دوران بعضی انتخابات.

ستون طنز در وب‌سایت‌هایی که رسمی‌تر محسوب شده‌اند، مثل وب‌سایت فارسی بی‌بی‌سی و دویچه ووله چندان خوش ندرخشیده است. گویا طنزمحافظه‌کارانه را، هرچقدر هم که "وزین" و ادبی باشد کاربران فارسی زبان وب نمی‌پسندند. شاهدی برجسته بر این مدعا شاید مطالب طنز وب‌سایت (و رادیو) بی‌بی‌سی فارسی باشد.

چند موج فیلترینگ و برخورد گسترده با فعالان وب که از سال 83 شروع شد بر محتوای طنز در وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های فارسی زبان هم تاثیر بسیار گذاشت. طنزهایی که حاوی شوخی با مسائل دینی و یا هجو رهبران نظام جمهوری اسلامی بودند جزو نخستین قربانیان بودند که فیلترینگ آنها حتی پیش از سایت‌های پورنو انجام گرفت. این برخوردها تا امروز و به ویژه از سال 87 با سخت‌گیری بسیار بیشتری ادامه یافته است و طبعا بر تولید محتوای طنز به خصوص در موضوعاتی چون دین و مذهب تاثیر منفی داشته است. پس از تند شدن فضای سیاسی ایران از خرداد 88، بسیاری از طنزپردازان عرصه وب که در خارج از ایران سکونت داشتند و یا با نام مستعار فعال بودند به طور صریحتر و با خط قرمزهای کمتری، از جمله کشیدن کاریکاتور و طنزنویسی درباره رهبر ایران، بر شدت انتقادهای خود افزودند.


خنده بر بال امواج
بلوتوث به خودی خود فن‌آوری انتقال فایل است و نه چیزی بیش، اما وقتی با امکان ضط و تصویر گوشی‌های تلفن همراه درآمیخت به طور معجزه‌آسایی بر رسانه‌ها تاثیر گذاشت. روند کار بسیار ساده است: یک نفر صدا یا ویدئوی جالبی را ضبط می‌کند و بعد با استفاده از بلوتوث به چند گوشی دیگر می‌فرستند. اگر فایل جالب توجه باشد آنها هم به همین طریق عمل می‌کنند و ممکن است بر روی اینترنت هم آپلود شود؛ یا بلعکس: ممکن است فایل جالبی از روی اینترنت بر روی گوشی دانلود شود و بعد برای دیگران بلوتوث شود. همین فرآیند ساده می‌تواند به صدها هزار بار انتقال و دیده شدن یک فایل چند رسانه‌ای بینجامد. تا پیش از انتخابات سال 88 و حوادث پس از آن که این فن‌آوری در خدمت شهروند-روزنامه‌نگاری قرار گرفت، بی‌شک عرصه اصلی استفاده از بلوتوث، فایل‌هایی با محتوای طنزآمیز و کمدی بود. شیوع این پدیده چنان بود که از اواسط دهه 80 و با همه‌گیری گوشی‌های مجهز به بلوتوث در ایران، شنیدن جمله‌ای نظیر "خب حالا بلوتوث‌ها را روشن کنید ببینم جدید چی داریم" عادی محسوب می‌شد. 

اگر مطبوعات رسانای طنزهای مکتوب یا تصویری بودند و اگر پیام کوتاه با جُک همساز شد، بلوتوث رسانه‌ی طنزهایی غیررسمی شد که "قابل اجرا" بودند و تا پیش از این دهه کمترین سهم را در رسانه‌ها داشتند. به این ترتیب حجم عظیمی از شوخی‌ها، تقلید صداها، شعرخوانی‌ها، کمدی‌های کوتاه رادیویی، کلیپ‌های دوستانه خنده‌دار، ترانه‌های طنزآمیز و مونتاژهای کمیک که عمدتا توسط افراد عادی اما خوش‌ذوق تولید می‌شدند و برای افراد اندکی ارائه می‌شدند به مدد بلوتوث بخت ضبط و انتشار گسترده را یافتند. سرعت انتشاری که -شاید به خاطر محدودیت دسترسی به اینترنت در ایران و به خصوص در زمینه فایل‌های چند رسانه‌ای- از وب هم پیش افتاد و افزون بر آن طیف وسیعی از مخاطبان عادی و فرودست جامعه را در برگرفت. نه فقط آماتورها یا به حاشیه رانده‌شده‌های رسانه‌ها، که حرفه‌ای ها هم از این خوان بهره بودند از جمله محمدرضا عالی پیام و نیما دهقانی شاعران طنزپرداز. دهقانی به خاطر شعر سیاسی طنزآمیزی که در مراسمی شب یلدای سال 87 در حضور و خطاب به محمد خاتمی خواند به مدد بلوتوث، در سطح توده پخش شد طی چند هفته به چنان بین مردم عادی دست یافت که سال‌ها فعالیتش در رادیوها و مطبوعات مختلف هرگز چنان نتیجه‌ای نداشت.


-----------------------------

ارجاعات:
لینک دانلود <a href="bbgoal.com/tanzeweblogi.pdf">فایل پی‌دی‌اف کتاب "طنز وبلاگی" رویا صدر</a> که توسط نویسنده بر روی وب قرار داده شد 
<a href="http://8sang.wordpress.com">هشت‌سنگ؛</a> یک نمونه از وبلاگ‌های طنز با موضوع الهیات 
وب‌سایت موسسه گل‌آقا www.golagha.ir
وب‌سایت آی‌طنز  www.itanz.net
<a href="www.daftaretanz.com">وب‌سایت دفتر طنز حوزه هنری</a> 
<a href="ebnemahmood.blogfa.com">وبلاگ وقایع ابن محمود</a>؛ یک نمونه از وبلاگ‌های تخصصی طنز ( از کرمان به روز می‌شود) 
وبلاگ سمارق، یک نمونه از وبلاگ طنز با گویش محلی (مشهدی) http://somarogh.blogfa.com/
<a href="www.sharagim.net">وبلاگ شراگیم</a>؛ یک نمونه از وبلاگ‌های پرطرفدار که از شخصی‌نویسی طنزآمیز بهره می‌برد 
وب‌سایت شخصی آوای خیال، از یک شاعر طنرپرداز شیرازی http://www.avayekhial.com/
<a href="http://www.kayhannews.ir/870309/16.htm#other1604">خبر بوشهری بودن اوباما در کیهان</a> 
وب‌سایت ایران کارتون http://www.irancartoon.ir/
<a href="http://www.youtube.com/watch?v=Jj8ZBBVs7Ak">نسخه تحت وب شعرخوانی نیما دهقانی</a> در حضور محمد خاتمی 
<a href="http://www.itanz.net/sites/">یک مرجع برای یافتن لینکهای بیشتری در زمینه طنز</a> 


-----------------
بازنشر از <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/03/110317_l13_comic_press_part_2.shtml">سایت بی‌بی‌سی‌ فارسی</a>، با ویرایش آی‌طنز]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2011/03/_80_1.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2011/03/_80_1.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 21 Mar 2011 11:18:34 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>مروری بر طنز مطبوعاتی ایران در دهه 80</title>
         <description><![CDATA[
<strong>محمود فرجامی</strong>:
دهه 80 برای طنز مطبوعاتی ایران دهه پر فراز و فرودی بود. شاید بیش از پرفراز، پرفرود. مهمترین رویداد سال‌های آغازین این دهه با نام گل‌آقا، معتبرترین نشریه طنز ایران در سه دهه گذشته گره خورد. در سال 81 کیومرث صابری فومنی مدیر موسسه گل‌آقا از تعطیلی هفته‌نامه گل‌آقا خبر داد. در حالی که پس از برخورد شدید با مطبوعات طنز در سال‌های 58 و 59 همواره اعطای مجوز انتشار نشریات طنزآمیز در جمهوری اسلامی به سختی و با احتیاط صادر شده است، کیومرث صابری فومنی با انتشار مجموعه نشریات گل‌آقا جمعی از بهترین طنزنویسان و کاریکاتوریست‌های ایرانی را در دهه هفتاد گرد هم آورده بود. او به مدد دوستی نزدیک با آیت الله خامنه‌ای رهبر ایران و نیز ارتباط احترام‌آمیز با بسیاری از سیاستمداران و مسئولان طراز اول حکومتی، توانسته بود امنیت و امکانات خوبی برای موسسه گل‌آقا، نشریات تحت پوشش آن و بسیاری از طنزپردازان فراهم کند. با این وجود، دوم آبان 1381 و در دوازدهمین سالگرد انتشار نشریه گل‌آقا، صابری اعلام کرد که از این پس هفته‌نامه گل آقا منتشر نخواهد شد. البته فعالیت موسسه گل‌آقا محدود به هفته نامه نبود و چند نشریه دیگر از جمله ماهنامه، سالنامه و "بچه‌ها... گل‌آقا" توسط آن منتشر می‌شد که همگی به مرور تعطیل شدند.

پس از درگذشت بنیانگذار گل‌آقا در سال 83، پوپک صابری دختر کیومرث صابری و وارث این موسسه در چند مرحله تلاش کرد تا با انتشار یک مجله اجتماعی طنزآمیز و همچنین یک نشریه کمیک، نام گل آقا را دوباره در عرصه مطبوعات کشور احیا کند. او برای این هدف، تغییر زمان انتشار و نیز تغییر قطع مجله را نیز آزمود اما سرانجام کلیه این تلاش‌ها به شکست انجامید و پوپک صابری در دی‌ماه سال 87 اعلام کرد موسسه گل‌آقا از این پس هیچ نشریه‌ای را منتشر نخواهد کرد و نیمه‌تعطیل خواهد بود.


<strong>درگذشت بزرگان</strong>
درگذشت کیومرث صابری فومنی، یکی از برجسته‌ترین طنزنویسان سیاسی تاریخ مطبوعات ایران در سال 83 تنها واقعه دردناک برای جامعه طنزپردازان ایران نبود. صابری، معلم گیلانی و همکار پاره‌وقت توفیق در پیش از انقلاب که به عنوان دوست و مشاور رجایی در کسوت نخست‌وزیر و رئیس‌جمهور ایران، به ناگهان  جایگاه سیاسی ممتازی در حکومت انقلابی یافته بود با کناره‌گیری از پست‌های حکومتی از سال 63 شروع به طنزنویسی سیاسی در روزنامه اطلاعات کرد. نام ستونی که او در آن می‌نوشت "دو کلمه حرف حساب" بود و از نام مستعار گل‌آقا استفاده می‌کرد که بعدا پرآوازه شد. اهمیت کار او از آن روست که در سال‌های میانی دهه شصت به خاطر جو خاص سیاسی ایران و جنگ، انتقاد از مسئولان و آن هم در قالب طنز کاری دشوار بود. 

عمران صلاحی، شاعر، طنزنویس و پژوهنده‌ی حوزه طنز، دو سال بعد از درگذشت صابری در حالی که هنوز چند ماهی تا رسیدن به شصت سالگی‌اش باقی مانده بود به طور ناگهانی درگذشت. بر خلاف صابری، صلاحی از جمله طنزنویسان و روشنفکرانی بود که هرگز حکومت اسلامی به آنها روی خوش نشان نداد و بارها از سوی تندروان، محافظه‌کاران و نیروهای امنیتی مورد حمله قرار گرفت. حتی یکبار برای نوشته‌ای از وی که در نشریه "دنیای سخن" منتشر شد مسعود ده‌نمکی مدیر نشریه شلمچه به دلیل "توهین به حضرت آدم، پیامبر خدا" به دادگاه شکایت کرد.

 دو سال پس از درگذشت صلاحی منوچهر احترامی نیز در روز 22 بهمن و در سن 67 سالگی بر اثر عارضه قلبی از دنیا رفت. احترامی با تسلط کم نظیرش بر انواع نظم و نثر فارسی داستان‌ها، اشعار، مقالات تحقیق و یادداشت‌های طنزآمیز بسیاری نوشت. از دوره نوجوانی از اوایل انتشار "روزنامه فکاهی توفیق" (با مدیریت برادران توفیق در سال 37) با اسامی مختلف در رسانه‌های ایرانی (عمدتا نشریات و رادیو) طنزنویسی می‌کرد و تا آخرین شماره گل‌آقا نیز با آن همکاری داشت. با این حال شعر کودکانه "حسنی نگو یه دسته گل" مشهورترین اثر او در میان عامه مردم است.
خسرو شاهانی و محمد پورثانی، دو تن دیگر از طنزنویسان قدیمی نیز در ابتدای این دهه درگذشته بودند.


<strong>مطبوعات طنز</strong>
در دهه80، کمتر کسی از میان متقاضیان انتشار نشریات طنزآمیز به نظر مسئولان امر در دولت‌های (دوم) خاتمی و احمدی‌نژاد واجد شرایط شناخته شدند و آنهایی هم که این بخت را داشتند در انتشار موفق نبودند. به این ترتیب تنها نشریه طنزی که در سراسر این دهه منتشر شد، ماهنامه "طنز و کاریکاتور" جواد علیزاده بود. این نشریه بیشتر به موضوعات غیرسیاسی و حساسیت‌برانگیز به ویژه فوتبال می‌پردازد  ودر سراسر این دهه هرگز موفقیت‌های اوایل انتشار آن در سال‌های 69 و 70 تکرار نشد.


<strong>طنز در مطبوعات</strong>
طنز مطبوعاتی در دهه 80 در انحصار نشریات ویژه‌ی طنز، یعنی نشریاتی که یکسره طنزآمیزند و با این عنوان شناخته می‌شوند، نماند. هفته‌نامه چلچراغ که از سال 81  با مدیریت فریدون عموزاده خلیلی و برای مخاطبان جوانی منتشر شد که به ابتکار این مجله "نسل سوم" نام گرفتند، از عنصر طنز به خوبی بهره برد. نشریه چلچراغ با تزریق نوعی شوخ‌طبعی سرخوشانه در کل نشریه -حتی صفحه‌های علمی و فنی- توانست به موفقیت و محبوبیت ممتازی برسد. همشهری جوان، یکی از نشریات متعلق به موسسه انتشاراتی همشهری چند سال بعد توانست، با انتخاب روشی مشابه در استفاده از لحن طنزآمیز به یکی از پرفروش‌ترین نشریات جوان‌پسند تبدیل شود. هر دوی این نشریات همچنان منتشر می‌شوند و پرفروشند.

در مقیاسی محدودتر، چند نشریه دانشجویی طنزآمیز هم در این سال‌ها خوش درخشیدند. معروفترین و پرمخاطب‌ترین آنها شاید ماهنامه طنز "ستون آزاد" باشد که چند سالیست از سوی دانشجویان چند دانشگاه مشهد به صورت تمام رنگی و رایگان در گستره کشوری منتشر می‌شود و شمارگان آن تا 20 هزار نسخه رسید.

افزون بر این دست کم دو نشریه پژوهشی، فصلنامه "فرهنگ مردم" در زمستان 84 و ماهنامه "خردنامه" در بهار 87، ویژه‌نامه‌هایی پژوهشی در حوزه طنز منتشر کردند و نیز پنجاهمین و پنجاه و دومین شب از سری شب‌های مجله بخارا در سال 86 به بزرگداشت منوچهر احترامی و جوادعلیزاده دو طنزپرداز مطرح کشور اختصاص داده شد.


<strong>ستون‌ها و صفحه‌ها</strong>
هرچند که در سراسر دهه 80 هرگز موفقیت و اقبال ستون‌های طنزآمیز روزنامه‌های اصلاح‌طلب در نیمه دوم دهه 70  تکرار نشد اما ستون‌ها و صفحات طنز جداگانه در بسیاری از روزنامه‌ها و مجلات ایرانی که لحنی غیرطنزآمیز در ارائه مطالب داشتند به وجود آمد. ابراهیم نبوی در اوایل دهه هشتاد و آخرین‌ سال‌هایی که در ایران بود چندی در روزنامه محافظه‌کار جام جم ستون طنز داشت و پس از آن هم طنزنویسانی چون زوریی نصرآباد، میرفتاح و رفیع در این روزنامه برای مدت‌های کوتاهی به طنزنویسی پرداختند.
 ابوالفضل زرویی نصرآباد مدتی در صفحه آخر روزنامه همشهری ستون طنز منظومی داشت که از جهت شیوه طنزسرایی روزانه منحصر بفرد محسوب می‌شود و پس از مدتی متوقف شد. علی میرمیرانی ( با نام مستعار ابراهیم رها) در روزنامه اعتماد به تناوب چند ستون طنز سیاسی پرمخاطب داشت که چندین‌بار انتشار این نشریه را با اخطار و مشکل روبرو کردند. علی میرفتاح هم چندی در این روزنامه ستون طنز داشت که البته هیچگاه به محبوبیت نوشته های طنزآمیز او در روزنامه شرق نرسیدند. ستون "کرگدن‌نامه" که به "قلندران پیژامه‌پوش" شهرت پیدا کرد، شرح طنزآمیز گزارش گفتگوهای چند پیرمرد خیالی در حین تریاک‌کشی (یا به تعبیر میرفتاح: چای خوری) بود که به طور غیر مستقیم حاوی نقدهای سیاسی و اجتماعی روز ایران بود. این ستون ابتدا در یکی از ضمائم هفتگی شرق منتشر می‌شد که با استقبال خوانندگان به ستونی روزانه و پرمخاطب تبدیل شد. 

فرورتیش رضوانیه هم در روزنامه شرق مدتی در ستون هفتگی "بومرنگ" داستان‌های کوتاه طنزآمیزی می‌نوشت. صفحه طنزآمیزی که او در آخرین شماره شرق در اسفند سال 82 چاپ کرد و به عنوان دروغ 13، خبر از کج شدن برج میلاد داد به مدد اعتبار روزنامه شرق چنان جا افتاد که تا مدتی بر قیمت زمین در محدوده برج میلاد تاثیر گذاشت. رضوانیه بعدا به همشهری مسافر، یکی از ضمائم همشهری که جایگاه ویژه‌ای برای طنز و کاریکاتور قائل است پیوست.

در سال‌های میانی دهه هشتاد نشریات عمومی بیشتر به کارتون و کاریکاتور روی خوش نشان دادند تا طنز مکتوب. روزنامه‌های اعتماد، اعتماد ملی، کیهان و همشهری در این سال‌ها به طور متناوب، و در دوره‌هایی به صورت روزانه کارتون‌ و کاریکاتور منتشر می‌کردند. با نزدیک شدن به انتخابات سال 88، روزنامه اعتماد ملی  که تا پیش از آن رویا صدر در آن مدتی به صورت روزانه و سپس به طور هفتگی طنز می‌نوشت صفحه‌ای را به صورت روزانه به طنز اختصاص داد که پوریا عالمی مسئولیت آن را بر عهده داشت. عالمی مدتی هم مسئول صفحات طنز در هفته‌نامه ایران‌دخت امروز بود. طومار آن صفحات به همراه خود نشریات پس از بالا گرفتن اعتراضات به انتخابات و برخوردهای قهری حکومت با منتقدان و معترضان بسته شد. در واقع پس از انتخابات و با توقیف تدریجی تقریبا تمام روزنامه‌های منتقد و همچنین جو بسیار سنگین در فضای سیاسی کشور کمتر ستون طنزی به جا ماند. یا مانند ستون طنز روزانه‌ی محمود فرجامی در روزنامه تهران امروز در کمتر از یک سال از فعالیت باز ماندند و یا مانند طنزهای شهرام شکیبا در روزنامه خبر، از عرصه رسانه‌های کاغذی حذف شدند. شکیبا اکنون در وب‌سایت خبر آنلاین طنزهای خود را منتشر می‌کند.

در این دهه البته ستون‌ها و صفحات بسیاری در نشریات مختلف خانوادگی، علمی، تخصصی و ورزشی منتشر شدند که به لحاظ پراکندگی و نیز نامنظم بودن امکان نام بردن از نویسندگان آنها نیست. عمران صلاحی تا هنگام درگذشتش در مجله بخارا طنز می‌نوشت و رویا صدر در دو نشریه مربوط به حوطه سلامت و پزشکی طنزنویسی می‌کرد. از جوان‌ترها، شاید امیرمهدی ژوله مشهورترین باشد که از اوایل سال 80 کارش را با طنزنویسی ورزشی شروع کرد سپس به نشریه چلچراغ پیوست، بعد به فیلمنامه‌نویسی در تیم پیمان قاسم‌خانی پرداخت و پس از آن کمتر در مطبوعات ظاهر شد.
در پایان این دهه، رضا رفیع شاید از معدود طنزنویسان مطبوعاتی ایران است که همچنان بخت انتشار مطالبش در یک روزنامه سراسری را دارد. او در روزنامه اطلاعات، با احتیاط طنزنویسی می‌کند.


<strong>کوچندگان</strong>
دهه 80 دهه جلای وطن بسیاری از روشنفکران، روزنامه‌نگاران، و فعالان سیاسی بود. طنزپردازان از این توفان در امان نماندند. در فروردین ماه سال 82، ابراهیم نبوی یکی از پرکارترین و مشهورترین طنزنویس مطبوعاتی دهه 70 پس از دو بار بازداشت و زندان و محدود شدن همکاری‌اش با مطبوعات داخلی از ایران به بلژیک رفت اما بر خلاف بسیاری از روزنامه‌نگاران و نویسندگان ایرانی که مدتی پس از جلای وطن از عرصه رسانه‌ای حذف می‌شوند توانست نام خود را تا امروز به عنوان یکی از مشهورترین طنزنویسان ایرانی زنده نگه دارد. او که احتمالا نخستین طنزپرداز ایرانی است که با ایجاد وب‌سایتی شخصی (نبوی آنلاین) از سال 79 بر روی وب حضور یافت، اکنون نزدیک به هفت سال است که در سایت روزآنلاین به طور مرتب طنز سیاسی می‌نویسد و در این مدت با رسانه‌های الکترونیکی چندی همچون گویا‌نیوز و انتخاب و رادیوهای فارسی‌زبان زمانه، آلمان، بی‌بی‌سی و دویچه ووله و نیز تلویزیون صدای آمریکا همکاری‌های کوتاه و بلندی داشته است.

نیک‌آهنگ کوثر نیز یک سال پس از نبوی به خارج از کشور کوچید و ساکن کانادا شد. او نیز همپای نبوی در سایت روزآنلاین کاریکاتورهایش را منتشر می‌کند و سابقه طولانی‌ترین برنامه سازی کمدی برای رادیو زمانه را در کارنامه خود دارد. هرچند که بسیاری معتقدند کیفیت کارهای او در سال‌های گذشته پایین‌تر از کارهای وی در زمانی‌ست که در ایران بود.

مانا نیستانی از معدود کسانی است که به مدد رسانه‌های دیجیتال پس از خروج از ایران نه فقط ارتباطش با مخاطبان ایرانی قطع نشده بلکه به عقیده بیشتر مخاطبانش کیفیت کارهایش بهتر از پیش شده است. مانا همان کارتونست بداقبالی است که در سال 85 به خاطر آنکه در یکی از ضمائم نه چندان مهم روزنامه ایران کارتون یک سوسک را کشید که "نمنه" می‌گفت، باعث به وجود آمدن چنان سوتفاهمی برای برخی آذری‌زبان‌های ایرانی شد که تا چند روز مناطق مختلفی را دچار اغتشاش و آشوب کردند. البته سردبیر روزنامه ایران بعدها گفت کپی‌های دستکاری شده آن کارتون کودکانه توسط گروه‌هایی خاص در تیراژ چند هزارتایی تکثیر و در مناطق آذری زبان پخش شده بود تا بلوا و آشوب به پا کند. در هر صورت نیستانی پس از تحمل چند ماه زندان و عذرخواهی مکرر بالاخره آزاد شد اما چنان اوضاع را دشوار و خطرناک یافت که سرانجام ایران را ترک کرد. با این‌حال با انتشار آزادانه‌تر کارهایش در وب‌سایت رادیو زمانه و مردمک به سرعت مورد توجه و تحسین قرار گرفت. او در ماه‌های پایانی سال 89 به دعوت دولت فرانسه برای یک سال از مالزی به آن کشور رفت.


<strong>فرود واقعی، فراز دیجیتالی</strong>
اگر مطبوعات ایران را به معنای مطبوعات دارای مجوزی که در داخل ایران به چاپ می‌رسند معنا کنیم بی‌شک طنز مطبوعاتی ایران در دهه هشتاد گام بزرگی به پس برداشته است. نه فقط در این دهه به تعداد نشریات طنز افزوده نشد بلکه از تعداد آنها کم شد. طنزپردازان زیادی از کشور مهاجرت کردند یا عطای این فعالیت پرهزینه و کم‌درآمد را به لقایش بخشیدند. چند نفر از بهترین طنزپردازان ایران درگذشتند، دست کم دو کارتونیست (مانا نیستانی و هادی حیدری) به زندان افتادند و از همه بدتر آنکه از سال 86 تا کنون روز به روز خط قرمزهای سیاسی و امنیتی برای طنزنویسی بیشتر شده است تا جایی که در حال حاضر نوشتن طنز انتقادی در مورد بسیاری از مشاوران و معاونان رئیس‌جمهور هم برای طنزپردازان در حکم بازی کردن با آتش است.

با این حال دهه هشتاد به خاطر فن آوری‌های‌های نوین ارتباطات که طنز و کمدی سیاسی و اجتماعی با آن‌ها درآمیخت (نظیر وب، وبلاگ، شبکه‌های اجتماعی، بلوتوث و پیام کوتاه) دوره‌ای درخشان و بی‌نظیر از منظر "طنز رسانه‌ای" است که باید به آن جداگانه پرداخت.


× تقدیر: با سپاس از رویا صدر و حمید خوشکردار که این متن را پیش از انتشار خواندند و نکات سودمندی را متذکر شدند.

-----------------
بازنشر از <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/03/110315_l13_iran_comic_press.shtml">سایت بی‌بی‌سی‌ فارسی</a>، با اندکی اصلاح از سوی نویسنده
]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2011/03/_80.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2011/03/_80.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 18 Mar 2011 18:15:12 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>لس آنجلسی ها و تهرانجلسی ها؛ یادداشت ابراهیم نبوی درباره کمدی مدیری </title>
         <description>ویدئوی مهران مدیری در به طنز کشیدن تلویزیون های لس آنجلسی، منتشر شد و در کنار استقبالی که از آن به عمل آمد، موجی از انتقادات را هم ایجاد کرد. به نظر می رسد که نه این شیوه انتقاد کردن از تلویزیون های لس آنجلسی اتفاق تازه ای است، نه انتقاد از تلویزیون و برنامه های آن کار تازه ای در کارهای گروه مهران مدیری باشد. مهران مدیری اولین بار در نقش مقلد مرحوم &quot; منوچهر نوذری&quot; برنامه او را به نام &quot; مسابقه هفته&quot; که یک مسابقه موفق تلویزیونی بود، به طنز کشید و چنان کارش موفق بود که باعث دلخوری شدید منوچهر نوذری شد و حتی برنامه او نیز با وقفه مواجه شد. این در حالی بود که نوذری بارها مورد تائید رهبر کشور قرار گرفته بود و از سوی او نیز جایزه ای دریافت کرده بود. حتی افراد محبوبی مانند شهرام ناظری و علیرضا افتخاری و بسیاری از سیاستمداران و چهره های تلویزیون جمهوری اسلامی نیز توسط گروه طنزسازان تلویزیونی به شوخی گرفته شدند و این اتفاق اصلا رخداد جدیدی نبود. حتی به تمسخر گرفتن تلویزیون های لس آنجلسی توسط گروههای دیگر تلویزیونی ایران نیز برای نخستین بار نبود که اتفاق می افتاد. اما شاید متمرکز شدن روی چند برنامه خاص و بخصوص اینکه این برنامه ها به شیوه ای ساخته شده بود که از بسیاری از خط قرمز های جمهوری اسلامی نیز عبور می کرد، طبعا باعث تمرکز بیشتر توجه روی این برنامه شد. از همه مهم تر اینکه چنین برنامه ای نه به عنوان برنامه ای از سوی صدا و سیمای دولتی ایران، بلکه از سوی گروه برنامه سازانی منتشر شد که به عنوان گروه مهران مدیری شناخته می شوند و انتشار برنامه نیز در اینترنت صورت گرفت.

 

هجو کردن دیگران و به تمسخر کشیدن آنان، یکی از برنامه های طبیعی همه تلویزیون ها در جهان است، در طول هشت سال دولت جورج بوش، در همه دولت های معتبر اروپایی ساخت برنامه های عروسکی و زنده که به تمسخر رهبران بزرگ جهان می پردازد، شیوه ای معمول و رایج است. این هجو زمانی منطق درست و پذیرش واقعی بیشتری می یابد که ریشه در واقعیت داشته باشد. وقتی رهبری مانند خامنه ای در هر جمله اش یکی دوبار از کلمه &quot; دشمن&quot; استفاده می کند، طبیعی است که انتشار یک ویدئوکلیپ که متکی بر همین واقعیت است، موفق می شود، یا وقتی که احمدی نژاد دروغ می گوید ساخت صدها ویدئوکلیپ در مورد دروغ گفتن وی کاملا جا می افتد و مردم آن را می پذیرند. در مورد برنامه مهران مدیری اتفاقا علت موفقیت این برنامه درست بودن اکثر شوخی ها و عینیت داشتن آنهاست.

  

وقتی بیست شبکه لس آنجلسی که زبان فارسی را نابود می کنند و دائما آن را ویران می کنند، وجود دارد، وقتی در یک برنامه تلویزیونی مجری تلویزیون کارش فحاشی به مخاطبان و مخالفان است و از شنیع ترین رفتارها در مقابل دوربین استفاده می کند. وقتی شبکه ای فحش های چارواداری را مثل نقل و نبات بر سر مردم می ریزند، اتفاقا کار مدیری هجو نیست، چرا که اغراقی انجام نداده است، فقط بخشی از فحاشی که در این تلویزیون ها رایج است و در داخل کشور با عبور از خط قرمز های فراوان می توان گفت، می گوید. مگر دروغی گفته شده است؟ مگر مصاحبه فلان زن خواننده با فلان مجری تلویزیونی چند سال قبل دقیقا با همین ادا و اطوارها صورت نگرفت؟ مگر بخش وسیعی از مردمی که در ایران و بیرون ایران زندگی می کنند به دلیل همین رفتارهای شنیع، غیر حرفه ای، دروغ گوئی ها و دشمنی همین شبکه های تلویزیونی با مردم ایران و نه با حکومت، از دیدن آن خودداری نمی کنند و بسیاری از آنها ترجیح نمی دهند همان شبکه حال به هم زن ضرغامی را نگاه کنند تا خود را به دست یک مشت عقب مانده بی سواد بسپارند که هنوز نمی خواهند بفهمند چه بخواهند و چه نخواهند، سی سال گذشته است و دیگر ایران به سی سال قبل برنمی گردد.

 

واقعیت این است که شبکه های لس آنجلسی، تاکید می کنم که منظورم همه شبکه های تلویزیونی مخالفان نیست، بارها و بارها با انتخاب مردمی که داخل ایران زندگی می کنند مخالفت نکرده اند، مگر آنها در مقابل خاتمی بدترین اهانت ها را نکردند، مگر موسوی را دائما مورد هجوم قرار ندادند؟ مگر همین شبکه های لس آنجلسی به زندانیانی که سالها زندان استبداد جمهوری اسلامی را تحمل کردند، افرادی مثل گنجی و سازگارا و حجاریان و سایرین اتهام نمی زنند و نمی زدند که این افراد مهره های جمهوری اسلامی هستند. خدمتی که شبکه های لس آنجلسی در ضربه زدن به جنبش آزادی ایران، به استبداد کردند کمابیش شبیه کاری است که تلویزیون ضرغامی کرده است.

  

تلویزیون های لس آنجلسی به دلایل مختلفی مورد قبول و پسند مردم ایران، چه آنها که در داخل زندگی می کنند چه آنها که بیرون ایران زندگی می کنند، نیست. مهم ترین دلیل این موضوع ناهمزبانی آنان با مردم ایران است. آنها دائما زبان فارسی را با لودگی و به زشتی سخن می گویند، بخش اعظم گفتار و افکار آنها مخالف صریح عرف و اعتقادات مردم ایران است. اصلا چه کسی حق دارد به اسم دفاع از ایران زشت ترین اندیشه های نژاد پرستانه را علیه یک میلیارد مردم عرب و زشت ترین و رکیک ترین الفاظ را علیه افکار دینی و اعتقادات دینی مردم بکار ببرد. اگر همین گفته های زشت و بی پایه مجریان این شبکه ها به زبان عربی یا انگلیسی یا فرانسه منتشر شود، مسلمانان جهان آنها را نابود می کنند، و این موضوع هیچ ربطی به عقب ماندگی مسلمانان ندارد. اصلا چه کسی حق می دهد یک دیوانه روانی در اتاقش در لندن یا لس آنجلس بنشیند و از صبح تا شب به پیامبران و ائمه ای که مردم به آنها اعتقاد دارند، فحاشی کند. من یک بار برای کار به دفتر دویچه وله رفتم و با مدیر بخش خاورمیانه آن صحبت کردم و پرسیدم خط قرمز شما کجاست؟ و چیست؟ گفت خط قرمز ما عرف اجتماعی است. وقتی حقوق بشر حکم می کند که افراد حق دارند اعتقاد دینی شان را انتخاب کنند، شما چطور می توانید به خودتان حق بدهید و به اعتقادات درست یا غلط یک گروه میلیاردی از مردم توهین کنید. ای کاش توهین کنندگان در این شبکه ها از اندک سوادی برخوردار بودند تا آدم حداقل آن را نشانه آزادی فکر می دانست. شبکه ای که نیم ساعت از وقت خودش را به فلان اقلیت دینی یا فلان روحانی شیعه اجاره می دهد تا هر خرافه ای می خواهند بگویند، چگونه می تواند در بقیه وقت خود به اعتقادات عمومی و اندیشه مردم اهانت کند.

 

برخی از دوستان من انتقاد می کنند که چرا گروه مدیری به جای انتقاد از حکومت، از مخالفان آن انتقاد می کنند؟ به نظر من این سووالی بیهوده است، چرا که اولا گروه مدیری در طی سالیان مختلف به اشکال مختلف از دولتهای مختلف درون ایران انتقاد کردند، البته جز دولتهای مردمی. و نکته دیگر اینکه اصلا و اساسا گروه مورد انتقاد اصلا مخالف حکومت ایران نیستند. وقتی مجری شبکه لس آنجلسی به ایران سفر می کند و بی مشکل بازمی گردد، ولی آن کسی که از سوی مجریان لس آنجلسی متهم به مزدوری جمهوری اسلامی شده، در فرودگاه دستگیر می شود، دروغی آشکار پیش چشم مان شکل می گیرد. اما رنجی که می بریم یکی دو تا نیست. مشکل بسیار بزرگ عموم ایرانیان این است که تصویر عمومی ملت ایران یا توسط تلویزیون جمهوری اسلامی مخدوش می شود، یا توسط تلویزیون های لس آنجلسی. نه مردمی که در ایران زندگی می کنند آن هستند که صدا و سیمای ضرغامی نشان می دهد، نه مردمی که بیرون ایران زندگی می کنند، چهره ای دارند که در شبکه های لس آنجلسی می بینیم. اولا بخاطر آزادی پخش تلویزیون در ایالات متحده آمریکا بخش اعظم ایرانیان مهاجر که هر کدام به دلیلی در غربت یا گرفتارند یا آن را انتخاب کرده اند، و در جایی غیر از آمریکا و انگلیس زندگی می کنند تصویر تلویزیونی ندارند. از سوی دیگر اصولا بخش اعظم ایرانیانی که یا مشغول تحصیل اند یا مشغول کار، اصولا خودشان هم از تلویزیون های لس آنجلسی استفاده نمی کنند. مهم ترین گروه کسانی هستند که در فرنگ درس می خوانند و امیدوارند پس از پایان تحصیل بتوانند به ایران بازگردند و زندگی شان را ادامه دهند. این گروه از ده کیلومتری اپوزیسیون لس آنجلسی هم عبور نمی کنند.

 

این جمله را من در اکثر شهرهایی که سخنرانی داشتم از برگزار کنندگان برنامه هایم شنیده ام که گفته اند &quot; این افرادی که امشب اینجا آمدند ما تا به حال ندیده بودیم.&quot; واقعیت این است که نسل جدید مهاجران دارد جای نسل قبلی را می گیرد. نسل قبلی در حالی که نه توانسته فرهنگ سی سال قبل ایران را رها کند و نه فرهنگ امروز فرنگ را بگیرد، در حال مضمحل شدن و تمام شدن است. تلویزیون های لس آنجلسی نماینده آن گروهی از ایرانیان بیرون هستند که مطمئن اند که تا آخر عمر در فرنگ زندگی خواهند کرد، جز برای دیدن اقوام یا خوشگذرانی ارزان به ایران نخواهند رفت و اکثر آنها با بهبود شرایط ایران مخالفند، چون فلسفه وجود خود در فرنگ را از دست می دهند. در رویای بسیاری از آنان مردی هست که خواهد آمد و خواهد گفت که همه این 32 سال خواب بود و امروز 23 بهمن 1357 است و دلار هنوز هفت تومان است و قس علیهذا.

 

اما باید بگویم که استبداد عامل همه این فلاکت است. استبداد است که باعث آواره شدن صدها هزار ایرانی در سال 57 شد و اگر آنان هنوز وسوسه ایران را دارند و به این سوی جهان عادت کرده اند، شاید به دلیل سدهای مختلفی است که دولت موجود در مقابل شان بسته است. استبداد عامل فرار دهها هزار ایرانی از مخالفان سیاسی از سال 1360 تا 1367 است، کسانی که نه می خواستند و نه در سرنوشت شان لحظه ای گمان می کردند که پای شان به تهران برسد، چه برسد به اینکه شهروند فرانکفورت بمیرند. استبداد شرایط را چنان تنگ کرد که بخش وسیعی از باهوش ترین فرزندان این کشور برای تحصیل به همه جای دنیا رفتند و پس از دوره ای زندگی و تحصیل چنان به آزادی خو گرفتند که دیگر بازگشت برایشان دشوار شده است. و استبداد باعث شد بخشی از روزنامه نگاران و دگراندیشان و مخالفان سیاسی در دوازده سال گذشته کشور را به سوی فرنگ ترک کنند.

 

بسیاری از آنان که ایران را به زور و اجبار ترک کردند، هنوز آخرین تصویرشان از ایران همان تصویری است که در ذهن دارند. و بسیاری از آنان که در داخل ایران زندگی می کنند، تصویرشان از فرنگ خلاصه می شود از همان چیزی که یا صدا و سیمای دروغین ضرغامی می گوید، یا صدا و سیمای دروغین لس آنجلسی ها. این وسط یک فاصله زبانی نیز وجود دارد. زبان فارسی در سی سال گذشته تغییر کرده است، مثل جمعیت ایران که در سی سال گذشته کاملا تغییر کرده است. بسیاری از سوء تفاهمات در گفتگوی ایرانیان داخل و خارج، ناشی از سوء تفاهمات زبانی و تغییرات زبانی است. وقتی فلان بچه سال 1389 اصفهان می گوید حالشو ببر، آقای لس آنجلسی مدل 57 فکر می کند مادرش مورد سوء قصد قرار گرفته است. و شاید مهم ترین بخش تراژیک داستان، حسادت دو رقیبی باشد که معشوق شان در بغل آن دیگری است، بقول مسعود بهنود بسیاری از ایرانیان داخل کشور آزادی را می خواهند که زیر دست و پای ایرانی های بیرون کشور ریخته است و بسیاری از ایرانیان بیرون کشور، معشوق شان ایران است که در دست مردمی است که در داخل کشور زندگی می کنند. چه کسی دوستی دو رقیب را دیده است؟</description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2011/01/post_65.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2011/01/post_65.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد و نظر</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">لس آنجلس</category>
        
         <pubDate>Tue, 11 Jan 2011 06:36:45 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>  مهران مديری و تحول کمدی ايرانی</title>
         <description>نیما بهدادی مهر: «ساعت خوش»، «پاورچين»، «جايزه بزرگ»، «شب هاي برره»، «باغ مظفر» و«مرد هزار چهره» يادآور اثر بخشي نامي بزرگ در عرصه سينما و تلويزيون هستند و بازيگر و کارگردان خوش فکر اين مجموعه ها شايد در آغاز راه اين فکر که روزي برجسته ترين کمدي سازتلويزيون خواهد شد به مخيله اش خطور نمي کرد اما هوشياري در اجرا، جريان شناسي اجتماعي، حرکت مولفانه درخلق موقعيت هاي کمدي با ارجاعات روشن و گاه نمادين به برخي از اتفاقات حادث شده در تاريخ ايران يا اشاره به جا و به موقع نسبت به برخي از طرح ها و ايده هاي مطلوب اقتصادي، اجتماعي و سياسي در بطن مفهومي و متن تصويري آثارش، سبب شده که نازش واقعا خريدني باشد و در طول يک دهه با توليداتش، شادي و نشاط را براي جامعه ايران به ارمغان آورده است; کاري که ازهمان ابتدا در آن تبحر داشت و در فضاي عبوسي پس از جنگ تحميلي، جسورانه آغاز گر راهي شد که بعدها ثمرات خود را در توليد کمدي هاي نودشبي نشان داد.

مديري با «ساعت خوش» لحظات شيريني را براي مخاطبي به وجود آورد که نه با وسعت شبکه هاي رسانه اي و مجازي اين روزها روبرو بود و نه در زندگيش، جريان يا موقعيت خاصي - البته به غير از جنگ - را تجربه کرده بود; صرفا مخاطب آن زمان درپي سرگرم شدن، ابزار سينما را ترجيح مي داد و مردم کمتر تلويزيون را جدي مي گرفتند و مديري دراين شرايط بود که با دوستان جوان و همراهش در «ساعت خوش» برجسته ترين خاطره رسانه اي مردم ايران پس از انقلا ب اسلا مي را به وجود آورد و در پرتونگاه خلا قانه اش به آداب و رسوم اجتماعي و نگرش تيزبينانه اش در تحليل مجموعه هاي موفق آن زمان، به خلق بستري براي رنگآميزي نقش ها و تولد تيپ کاراکترهايي جاودان چون «درک» اقدام کرد و روابط گرم و صميمانه عوامل شاخص اصلي در توفيق «ساعت خوش» بود; مجموعه اي که جمعي از بهترين کمدين هاي تلويزيوني و سينمايي از آن برآمدند و نکته عجيب آنکه ديگر اين گروه موفق نتوانست به صورت کامل در کنار هم قرار گيرد.

با توفيق«ساعت خوش» و «سال خوش» هر يک از عوامل به دنبال سرنوشت خود رفت و در اين ميان مهران مديري و رضا عطاران با بهره هوشي مناسب و رهگيري جريان هاي اجتماعي به تحول کمدي در دو قاب واقع گرا و فانتزي کمک ويژه اي کردند; به ويژه مهران مديري که در عرصه توليد کمدي نودشبي به نامي شاخص بدل شد و تجربه هاي وي در ساخت «پاورچين» و «شب هاي برره» نشاني از خلا قيت و هنرمندي وي است; البته مديري در حد فاصل «ساعت خوش» تا «پاورچين» علا وه بر کارگرداني و بازيگري در مجموعه هاي تلويزيوني، در سينما  نيز حضور يافت و نقشي ماندگار را در فيلم «ديدار» ايفا کرد اما توقيف آن فيلم باعث شد تا مديري چند سالي را در بي خبري سپري کند تا اين که با «ببخشيد شما» تحولي را در جنگ هاي تلويزيوني به وجود آورد و علا وه بر آنکه درقالب برنامه اي ترکيبي به شناساندن بهتر مشاغل به جامعه کمک کرد گروهي ديگر از بازيگران را به سينما و تلويزيون معرفي کرد که در اين ميان عارف لرستاني، لا له صبوري و رضا نيکخواه بيش از ديگران، شناخته شدند.

با اتفاق مهمي که پس از توليد زيرآسمان شهر 1  به کارگرداني مهران غفوريان افتاد، برخي راه کمدي سازي مديري را پايان يافته برشمردند و از نسل جديدي سخن گفتند که يک کمدي ناب آپارتماني را به مخاطب عرضه کرده بود;اما مهران مديري بي توجه به اين نظرات و پس از چند تجربه متوالي در شبکه سوم سيما به شبکه تهران رفت و در آنجا پاورچين را تدارک ديد که از يک تيم نويسندگي قوي با سرپرستي پيمان قاسمخاني بهره مي برد.
البته قسمت هاي آغازين اثرچنگي به دل نمي زد و در جذب مخاطب به توفيقي نرسيده بود اما هوشياري مديري و  تيم نويسندگانش درخلق شخصيت داود برره و اضافه شدن وي به مجموعه چنان در ساختار کمدي «پاورچين» اثرگذار بود که تا انتها سايه داود بر مجموعه باقي ماند; در واقع آنچه داود را به برگ برنده اين مجموعه بدل کرد، کارگرداني حساب شده مهران مديري در استفاده درست از پتانسيل هاي دروني و کشف نشده جوادرضويان بود و رضويان نيز اين فرصت را غنيمت دانست و با اجراي درست نقش، سهم مهمي در موفقيت پاورچين داشت چنانکه در چهاردمين جشن سيما جايزه بهترين بازيگري مرد را براي همين نقش به دست آورد.

با توفيق غير منتظره «پاورچين» و اشاره هايي که به ناکجا آباد برره مي شد مخاطب انتظار داشت تا مديري در ادامه روند مجموعه سازي قاب دوربين را به اين مکان ببرد و احوالا ت مردم برره را تصويرسازي کند اما پس از چند ماه وقفه، مديري با تيمي جديد در گروه بازيگري و شيوه روايت خاص از کمدي موقعيت، مجموعه«نقطه چين» را توليد کرد که البته بازهم به دليل نظرات عمدتا منفي مخاطبان، ساختار روايت اثر از يک کمدي معمايي به سمت و سوي يک کمدي آپارتماني تغيير يافت وگروه بازيگري اوليه با مجموعه خداحافظي و جمعي از امتحان پس داده هاي کمدي وارد فضاي داستان شدند; اما «نقطه چين» حتي با اين تغييرات هم جذابيت«پاورچين»را نداشت و البته پايان نوستالژيک آن با ورود شخصيت داود و سحرناز بازهم نشاني ازهوشياري مديري براي وداع خاطره انگيز با مردم بود. مديري پس از تجربه نه چندان موفق «نقطه چين» بازهم با نگاه رهگير خود يکي از سوژه هاي روز اقتصادي يعني جوايز بانک ها را دستمايه توليد سريال مناسبتي خود براي نوروز قرار داد و با دوستان قديمي به تدارک «جايزه بزرگ» مشغول شد; کمدي جمع و جور، شسته رفته و دوست داشتني که بازي هاي خوب جنيدي، موسوي، شفيعي جم و مديري را به دنبال داشت و ارتباط ميان خطوط داستاني و پيوند زدن اتفاقات در قالبي منطقي از شکل گيري موقعيت هاي کميک، باز هم مديري را به عنوان کارگردان شاخص کمدي هاي تلويزيوني مطرح کرد.

پس از موفقيت «جايزه بزرگ»   مديري با مناسب ديدن شرايط قاب دوربين خود را براي نشان دادن تصويري کاريکاتوري و غلو شده از جامعه ايران و مناسباتش به برره  برد; حاصل کار شاهکار کمدي هاي تلويزيوني و يکي از مجموعه هاي ماندگار تاريخ  سيما بود که در فرآيندي مرحله اي تحول تاريخي  جامعه ايران را مورد واکاوي قرار داد و به بررسي سير پيشرفت ايراني ها و نحوه ورود  تکنولوژي  و آداب و رسوم فرهنگي از غرب پرداخت; نا کجا آباد برره تمثيلي  از ايران بود که البته اين شيوه روايت اعتراضاتي را به دنبال داشت; برخي ورود فرهنگ بياني سريال به ميان جامعه  و بدآموزي برخي اعمال مردم برره براي کودکان را به عنوان عاملي بازدارنده عليه مجموعه به کار بردند و حتي برگزاري نشست هاي نقد و بررسي و تبادل نظر ميان منتقدان و عوامل اثر نيز راهکار مناسب نبود و چنين  شد که مجموعه شب هاي برره با انتهايي پيش بيني نشده روبرو شد; البته مسوولا ن سيما وعده از سرگيري پخش آن پس از ايام سوگواري محرم و صفر را به جامعه دادند که اين امر محقق نشد و مخاطبان به اميد رويارويي دوباره با مردم  برره در قاب تلويزيون خداحافظي شايسته اي با اين مجموعه  داشتند; چنان که در نظرسنجي ها شب هاي برره بالا ترين درصد رضايت را به خود اختصاص داد.

نکته جالب اين که علي رغم اين موفقيت  عظيم، اما مديري در باد اين موفقيت نخوابيد و هوشمندانه از ناکجا آباد برره به «باغ مظفر» رسيد و روايت هاي کمدي و فانتزي واري را براي مردم تدارک ديد که از برجسته ترين نشانه هاي اين نگرش فانتزي ترکيب قالب  روايتي اثر با پيام هاي بازرگاني  بود که البته از زبان بازيگران و در غير مواقع مفيد انجام مي شد و اين خود نقدي آشکار بر نحوه پخش ميان برنامه ها و آگهي هاي بازرگاني در بين سريال ها بود. بد نيست به اين نکته اشاره کنم که مهران مديري پس از «باغ مظفر» به ادامه توليد در قالب «گنج مظفر» ادامه داد که البته تاکنون در تلويزيون يا شبکه نمايشي خانگي فرصت عرضه پيدا نکرده است.

با توجه به اعتباري که مديري در اين مدت کسب کرده بود رسانه ملي باز هم توليد يکي از سريال هاي نوروزي را به وي پيشنهاد کرد و مديري نيز با تفکري نو و بهره بردن از جمعي از برترين بازيگران تلويزيون و سينما، روايت اپيزوديک در قالب واحد را به عنوان شيوه اصلي اجرايي خود برگزيد. شخصيت اصلي داستان کارمند بايگاني ثبت احوال شيراز بود که به عنوان کاراکتر محوري و نقطه ثقل روايت هاي مجموعه، خود مديري ايفاي اين نقش را برعهده گرفت و چنان مقتدرانه و درخشان اين کاراکتر را جان بخشيد که ديگر شخصيت هاي اين مجموعه زيرسايه وي قرار گرفتند، از جمله نکات بارز اين مجموعه طراحي تيتراژ خلا قانه ابتداي مجموعه بود که در قالب دادگاه شصت چي، عوامل توليد را معرفي کرد.  همچنين مي توان به بازي ماندگار عليرضا خمسه اشاره داشت که با اين نقش آفريني بار ديگر بر شايستگي هاي خود مهر تاييد زد.

با توجه به توفيق «مردهزار چهره» در نوروز 1387، مديران شبکه سه با درخواست از مهران مديري براي ساخت دنباله اي بر اين مجموعه تلا ش کردند تا برگ برنده اي براي نوروز 1388 داشته باشند اما به دليل آنکه بسياري از شوخي هاي بکر با اصناف در «مرد هزار چهره» آزموده شده بود و پيمان قاسمخاني نيز درگير بازي در فيلم «سن پترزبورگ» ساخته بهروز افخمي بود چندان نتيجه روشني از ساخت دنباله ماجراهاي زندگي شصت چي برآورد نمي شد، اما مديري با رهگيري جريان هاي فرهنگي و اجتماعي، در اجراي جذاب با خلبانان و مربيان فوتبال شوخي هاي مناسبي را انجام داد که البته نوع نگاه وي به روزنامه نگاري ورزشي، گروهي از خبرنويسان و روزنامه نگاران رابرآشفت و فضايي دوهفته اي از تنش، بيانيه و جوابيه را پيرامون مجموعه «مرد دوهزار چهره» به وجود آورد، نکته مهم «مرد دوهزار چهره» بازي جذاب مهران مديري و پايان هوشمندانه مجموعه بود که شصت چي را به ناکجا آباد بربره تبعيد و اين اميد را در مخاطبان به وجود آورد که شايد در آينده اي نزديک، اين بار از زاويه نگاه شصت چي با فرهنگ مردمان برره آشنا شويم.

 اين روزها مهران مديري با کمدي تاريخي «قهوه تلخ» و اين بار به صورت هفتگي و از طريق شبکه نمايش خانگي مهمان خانه هاي مردم خواهد بود و در پک اول که در برگيرنده سه قسمت اول اين مجموعه است به وضوح مي توان دلا يل ماندگاري و تداوم مديري در کمدي سازي را مشاهده کرد. جنس روايت نزديکي خاصي با «شب هاي برره» دارد و البته سير روايت داستان جز ورود شخصيت محوري به يک مکان نامکشوف براي او در بقيه جزئيات با شب هاي برره متفاوت است و شايد براي آنکه لحظه، ساعت و سالي خوش داشته باشيم بهتر است نقبي برگذشته بزنيم و ببينيم چگونه «ساعت خوش» و «سال خوش» پي ام آور شادي براي جامعه اي شدند که در «نود شب» به دنبال نشاني «پلا ک 14» بود و براي يافتن جلوي هر رهگذري را مي گرفت و مي پرسيد «ببخشيد شما» نشاني را مي دانيد و هنگامي که به جوابش مي رسيد به صورت «پاورچين» خط هاي «نقطه چين» را پر مي کرد تا هر چه زودتر به «جايزه بزرگ» در «شب هاي برره» نزديک شده و در «باغ مظفر» مهمان «مرد هزار چهره» شود و از «مرد دوهزار چهره» که به دنبال «گنج مظفر» بود با «قهوه تلخ» پذيرايي کند و در اين راستاست که مديري با توليد «طنز 80» مروري بر دو دهه کمدي سازي در تلويزيون داشت،  تا ثابت کند رمز ماندگاريش در تلويزيون، احترام به مخاطب و رهگيري نيازهاي اجتماعي مردم بوده است.

------------------
به نقل از روزنامه مردمسالاری؛ تیتر از آی طنز</description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/10/post_64.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/10/post_64.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد و نظر</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 01 Oct 2010 10:46:37 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>حاجی‌بابا، نخستین رمان طنزآمیز فارسی، دویست ساله شد</title>
         <description><![CDATA[<strong>فیروزه خطیبی:</strong> درپیشگفتار کتاب سرگذشت حاجی بابای اصفهانی آمده است که حاجی بابا ایلچی شاه قاجاربه دربار بریتانیا در سال ١٨١٠ و هنگام اقامت در استانبول این خاطرات را به رشته تحریر درآورده است. براین اساس، امسال برابراست با دویستمین سالگرد کتابی که یکی از تاثیرگذارترین آثار ادبی در رویدادهای ایران به شمار می آید.

کتاب «حاجی بابا» هم مثل ماجراهای شخصیت اصلی داستان آن، دردسرها و گزندهای بی شماری را از سر گذرانده. در طول دوقرن گذشته بارها گم شده، پیداشده و حتی دزدیده شده است وشایعات گوناگونی درباره نویسنده و مترجم آن وجود دارد. در اصل این رمان را «جیمزموریه» در لندن نوشته و میرزا حبیب  اصفهانی آن را در استانبول ترجمه کرده است. درکرمان در آن زمان شایع شده بود که «شیخ احمد روحی» آن را نوشته ودر انگلستان این شبهه پیش آمد که امکان دارد این کتاب نوشته «تاماس هوپ» باشد. با این وجود متن فارسی کتاب بارها در هندوستان، لاهورپاکستان و شهرهای مختلف ایران چاپ و یا رونویسی شده و هربار با آسیب تازه ای موجه شده است و از توهم توطئه و کج فهمی فضا  هم در امان نمانده است.

درنهایت اولین ویرایش از روی دست نویس «میرزا حبیب اصفهانی»، الماس صیقل خورده جیمز موریه را در اختیار امروزیان گذاشت و به این صورت حاجی باباهای جعلی ، مخدوش و بدلی برای همیشه  از دور خارج شدند.

البته هنوز هم مشخص نیست که آیا واقعا جیمزموریه انگلیسی «حاجی بابا» را نوشته است یا فقط آن را تدوین و ویراستاری کرده است. هم چنین این رمان به شدت از رمان مشهور«ژیل بلاس» اثر «رنه لوساژ» فرانسوی تاثیرگرفته است تا جایی که «موریه» درآن زمان متهم به رونویسی از روی این اثر شده بود.دربرخی موارد کتاب شباهت هایی هم با نثر طنزآمیر «لارنس استرن» پیدا می کند. با این همه میرزا حبیب اصفهانی در آن زمان آگاهانه رمان «ژیل بلاس» را هم به فارسی ترجمه می کند.

پژوهش ها نشان می دهد که ترجمه حاجی بابا توسط میرزا حبیب اصفهانی از روی نسخه فرانسوی این کتاب انجام شده است. نسخه ای که دست نویس شیخ احمد روحی از این ترجمه است و نسخه ای است که مبنای چاپ ١٩٠٥ کلنل فیلات در کلکته نیز به شمار می رود. تمام چاپ های بعدی کتاب «حاجی بابای اصفهانی» از این تاریخ به بعد بر اساس کتاب کلنل فیلات بوده است.

با این همه شواهد نشان می دهد که شیخ احمد روحی در نامه ای که به محقق معروف انگلیسی «ادوارد براون» نوشته است صریحا «میرزا حبیب اصفهانی» را مترجم اثر معرفی می کند. اما ابهامات درمورد مترجم حقیقی اثرتا سال ١٩٦١ ادامه دارد و در این سال است که «مجتبی مینوی» ادیب ایرانی در کتابخانه دانشگاه استانبول دست نویس اصلی میرزا حبیب اصفهانی را می یابد و آن ترجمه نبوغ آمیز را روی میکروفیلم ثبت می کند و به ایران می آورد.

بنا برهمین شواهد و یافته ها، میرزا حبیب در کار ترجمه کتاب«حاجی بابای اصفهانی» تنها نقش یک مترجم را بازی نمی کند بلکه هنرترجمه اش کیفیت متن اصلی را چندین برابر ساخته است تاجایی که  انگار متن «جیمز موریه» ترجمه ای است تحت اللفظی از متنی که میرزا حبیب به فارسی ارائه کرده است. او نثر تملق آمیز و به بن رسیده و مملو از مبالغه و مغلطه قاجاری را یکسره به کناری نهاده و زبانی ارائه می کند که حلقه پیوندی است میان فارسی نویسان برجسته قرن ششم با زبان امروزی عصرما.

محمد تقی بهار در مورد نثر میرزا حبیب می نویسد:«گاهی در سلاست و انسجام و لطافت و پختگی مثل گلستان سعدی و گاه در مجسم ساختن داستان ها و تحریک نفوس و ایجاد هیجان در خواننده نظیر نثرهای فرنگستان است. هم بااصول کهنه کاری استادان نثر موافق و هم بااسلوب تازه و طرز نو هم داستان. درجمله از شاهکارهای قرن سیزدهم هجری است.»

درواقع میرزا حبیب درهرفرصتی که به دست آورده زبان «منشیانه» قاجاری را نفی کرده و ادبای متملق درباری را به سخره گرفته و درجایی نام فتحعلی خان صبای کاشی را که در متن «موریه» نامی از او برده نشده است را به میان کشیده و این همان فتحعلی خانی است که به تقلید از «شاهنامه»، یک «شاهنشاه نامه» برای فتحعلی شاه می سراید تا به گفته خودش «روی فردوسی را کم کند».

 درنهایت میرزا حبیب اصفهانی دراین کتاب دشواری های نثر پرتکلف قاجاری را نمایان کرده است و مجموعه ای از کلمات و ترکیبات چاپلوسانه دوره انحطاط قاجار را روی دایره ریخته است.

 درکتاب «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» جامعه ای به تصویر کشیده می شود که به ظاهر هرکس در آن به کاری مشغول است. از ملک الشعرایی تا نسقچی باشی، معتمدالدوله، زنبورکچی و شیه کچی، گریه کن، حمال، مین باشی و یوزباشی، میرآخور، مرده شور، جامه دار، قلیان دار، دفتردار متعه خانه، افیون دار، فراش، قاطرچی و بسیاری دیگر. نکته جالب در این است که صاحبان تمامی این مشاغل در ٨٠ گفتار رمان هم با تولید و هم با صنعت بیگانه اند. در هیچ یک از این مشاغل ثباتی وجود ندارد و حاجی بابا قلیان داری و سقایی و طبابت و نیابت نسقچی باشی و در قامت دروایش ظاهرشدن و به هیئت یک دیپلمات درآمدن را می آزماید. تمام حرفه های اشاره شده در رمان منطبق و همزاد همان نثری هستند که میرزا حبیب در دیار عثمانی به ستیز با هردو برمی آید. شخصیت ها هم عناوین و اسامی جالبی دارند: نامردخان، خراب قلی، میرزا احمق و بسیاری دیگر وهمین مجموعه شخصیت ها وقتی در مرز ایران با دو سرباز روسی رویارو می شوند از جبهه گریخته و پا به فرار می گذارند اما تا خبر به پایتخت برسد، چنان حماسه ای کوک می کنند که به فرمان صدراعظم، فتح نامه می نویسند و اعلان ده ها هزار کشته خیالی روس را در سراسر مملکت تکثیر می کنند.

هرچند امروز ٢٠٠ سال از چاپ «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» می گذرد اما رخدادهای رمان کهنه نشده است. امروزه از معضلات اجتماعی که گریبان کاراکتر «مادام بوواری» را درکتابی به همین نام  گرفته است کمتر نشانی در فرانسه دیده می شود. به همین صورت ازمصائب و دردهایی که «چارلزدیکنز» درکتاب های خود از آن ها سخن برده است در انگلستان امروز اثری باقی نمانده است  و بین اسپانیای «اونامونو»، برزیل «ماشادو» و «آسیس»، مکزیک «رولفو»، ایرلند«ساموئل بکت» و ایتالیای «پیرآندللو» با وضعیت امروزی این کشورها کوچکترین شباهتی وجود ندارد. امابسیاری از صفحات رمان حاجی بابا از تازگی عجیبی برخورداراست و درقیاس با جامعه امروزی ایران هنوز اثرات تملق گویی ها، عرض ارادت های چاپلوسانه و بسیاری مسائل دیگری که درکتاب به آن ها از دیدگاهی انتقادی نگاه شده محسوس و آشکاراست.

برای مثال صحنه خرید و فروش اسب دست به دست شده در کتاب داد و ستدی بسیار آشناست، اسبی که «به روایت دلال این قدر عیب داشت که اگر به مفت می دادم، باز خیلی اندوخته بودم»، اسبی تاپوغ زن و سکندری خور که ابلق هم دارد و دندان هایش را هم داغ کرده اند. «به زعم دلال هر صفتی که باید اسب نداشته باشد، داشت. اما چون با این صفات او را با زین و یراق پنج تومان بها سنجید، من متحیر شدم. چون من بی درنگ قبول کردم، او متحیر شد.»

درنهایت میرزا حبیب مترجمی است که زبان به اصطلاح «نزار» قاجاری را که به گفته منتقدین «نثری که حداکثر به کار انشا نویسی می آمد» را تبدیل به زبانی زنده و داستان گو کرده است. هم چنین میرزاحبیب متواضعانه حسن و قبح و فایده مندی و ضرررسانی اش را یکجا حواله به مولف اصلی یعنی «موریه» کرده و می نویسد:«من نه این از جیب و انبان گفته ام،  آنچه را گوینده گفت آن گفته ام».  شاید او به همان دلیلی که طاقتش در تحمل استبداد قاجاری طاق شده بود به خوبی می دانست که این اثر موجب استهزای ایرانیان خواهد شد و هم چنین می دانست که سوابق شغلی «جیمز موریه» بهانه ای خواهد شد تا منتقدین «حاجی بابای اصفهانی» را  بی رحمانه سرآغاز ادبیات استعماری بنامند.

یکی از مشکلاتی که برخی از منتقدین با کتاب «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» دارند این است که این کتاب از دیدگاه غربیان آئینه تمام نمای رفتار ایرانیان آن دوران است:« گاه صفاتی که در این کتاب برای ایرانیان ذکر شده را هنوز به آن ها نسبت می دهند: دروغ، ریا، تظاهر، ترس وواهمه دربرابر بالادست و زورگویی و ستم در مقابل فرودست، نامردی در حد اعلا، سوء استفاده از زنان برای فرونشاندن میل جنسی و بی تفاوتی نسبت به سرنوشت آنان، زهد و تقوای ظاهری برای رسیدن به مناصب حکومتی، چشم به مال دیگری داشتن در هر باب و از هر نوع و بالاخره چشم دیدن پیشرفت هم نوع خود را نداشتن.»

نحوه انتشار کتاب

این کتاب که در قرن ١٣ هجری نوشته شد ابتدا در مقیاسی محدود و بدون نام نویسنده انتشار پیدا کرد. واز آن جایی که چنین نمونه ای برای نخستین بار در ایران پدید آمده بود برای ایرانیان بسیار جالب بود که یک نفر هموطن این چنین به زیر و رو کردن خلقیات هم میهنان خویش پرداخته و هیچ نکته ای را از قلم نکته سنج خود نیانداخته است.اما وقتی که نسخه اصلی بانام نویسنده آن که مستشاری انگلیسی بود منتشر شد مردم از این که  یک «اجنبی» این چنین به تفحص خصوصیاتشان پرداخته است به مذاقشان خوش نیامد و به تکفیر آن پرداختند. کما اینکه امروزدر کتاب های درسی داخل مملکت تحت نظارت رژیم اسلامی از این کتاب به عنوان توطئه ای در جهت تخریب ایرانیان یاد می شود.

درمقدمه نسخه ای ازکتاب «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» که توسط داستان نویس فقید «محمد علی جمالزاده» ویراستاری شده است آمده است:«برای طبع جدید کتاب حاج بابای اصفهانی , چاپ کلکته سال ١٩٢٤ را اساس کار قرار دادم و متوجه شدم اولین ترجمه آن بوسیله کلنل فلات، قنسول سابق انگلیس در کرمان، در سال ١٩٠٥ میلادی در کلکته و دومین بار در سال ١٩٢٤ به چاپ رسیده است.

این کتاب وضعیت اجتماعی ایران را  در ١٨٠ سال پیش  توصیف میکند . بعد از ترجمه رباعیات خیام  هیچ کتاب انگلیسی  به اندازه  سرگذشت حاجی بابای اصفهانی  ایران و ایرانی را بر سر زبان اروپائیان نینداخته است . جیمز موریه به مدت ٧ سال در ایران زندگی کرده و دو سفرنامه از سالهای ١٨٠٨ تا ١٨١٦ دارد . موریه  در ترکیه  بزرگ شده  و مدت زیادی در ایران اقامت  داشته . گوبینوی  فرانسوی  بعد از موریه , داستان های آسیایی از جمله ایران را نوشته است .

جیمز موریه در مقدمه کتاب نوشته ,  یک ایرانی را بنام حاجی بابا در ترکیه ملاقات کردم و همینکه نام او را شنیدم  شناختم . میدانستم با اولین سفیری که از ایران به لندن فرستادند حاج بابا به سمت منشیگری به همراهش آمده بود و بعد از آن در مقامی عالی یا عادی بوده و سرد و گرم روزگار را چشیده و عاقبت به نام کارپردازی از جانب شاه به دربار عثمانی فرستاده شد .

   این شخص ( حاجی بابا ) بیمار بوده و جیمز موریه او را معالجه می کند و حاجی  برای قدر شناسی  هدیه ای به موریه میدهد  و میگوید مدتی است که مواجب  دولت  ایران به  من  نرسیده , می دانم  شما انگلیسیها چشمتان به پول نیست چیزی دارم که شاید برایتان جالب باشد . میدانم که شما از حالات و کیفیات ممالک و اقوام یادداشت برمیدارید و در وطن خود , آن را منتشر می کنید  و من  از  شما  تقلید  کردم  و در مدتی  که  در استانبول بودم سرگذشت خودم را نوشتم . هرچند مردی گمنام هستم  ولی چون شامل وقایعی است که اگر در فرنگستان منتشر شود تاثیری بزرگ می بخشد  آن را به شما می دهم . این نکته  لازم به  ذکر است که  مستشرقین  و رمان  نویسان برای اینکه مطالب کتاب ,  برای خواننده  واقعی  و باور کردنی شود , معمولا  از این فوت و فن  رمان نویسی  استفاده می کردند  که مثلا  مطالب کتاب  به طرز  خاصی  بدست آنها رسیده است , مثلا کاغذ  پاره هایی از پیر زنی  بدستشان رسیده .ایرانیان کمتر متوجه  چنین نکاتی هستند . ممکن است جیمز موریه خود  این کتاب را نوشته باشد و بعلت مدت طولانی اقامتش در ایران و هوش سرشار و کنجکاوی او , چیزی دور از ذهن نمی باشد . به احتمال زیاد جیمز موریه با میرزا بابا نامی  از جوانانی که عباس میرزا  برای تحصیل علم و فنون به انگلستان  فرستاده بود آشنا شده و اسم او را به کتاب  خود داده است . البته یافته هایی  در دست است که  برادر زاده  موریه و پسرش , حاجی بابا  نام داشتند . بعضی  از وقایعی  که  در کتاب آمده  اساس تاریخی ندارد  و پرداخته ذهن اوست مثل اسیر شدن ملک الشعرا به دست ترکمنها .

موریه ایران و ایرانی را دوست می داشته  ,چنانچه در مقدمه حاجی بابا نوشته : "ایران چه ایرانی - پایگاه افسانه ای جاه و جلال خاور زمین, جایگاه شعرای گل و بلبل - گهواره مردی و مردمی سرچشمه  پاک رسوم  اهالی  مشرق زمین . در دنیا مردمی مانند ایران با مهر اخلاق دیرینه مختوم و با فطرت آداب قدیمه مفطور نیست و حتی این صفت در سیمای ایشان نیز هست .

موریه در سفرنامه خود در باره ایرانیان میگوید : ایرانیان تمام صفات لازم را برای اینکه سپاهیان خوبی باشند  دارا هستند . فعالند و از خستگی نمی ترسند و کار کشته اند و برای جانفشانی حاضرند و از رشادت و شجاعت خوششان می آید و بزرگترین آرزویشان اینست که بگویند رشیدند .

زیرکی و هوشیاری در طبیعت آنهاست . موریه معایب  اخلاقی ما را نشان نداده  و می توان گفت ته قلب خود  به ما بی علاقه و مهر نبوده است .»

----------------
منبع: سایت فارسی صدای آمریکا]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/07/post_63.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/07/post_63.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">حاجی بابا</category>
        
         <pubDate>Sat, 17 Jul 2010 19:27:00 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>اشتراکات مانا نیستانی و سید جعفر پیشه وری!</title>
         <description>اگر دوهزار سال بعد نامی از هیچکدام از کاریکاتوریستهای کنونی ایران در کتابهای تاریخ هنر و مطبوعات نباشد نام مانا نیستانی حتماً در کتابهای تاریخ کنار سیدجعفر پیشه وری به عنوان آفرینندگان دو &quot;قیام ملی&quot; در فاصله دو نسل در آذربایجان به چشم خواهد خورد.

اما امیدوارم در همان دو هزار سال بعد مورخانی هم باشند که در کتابهایشان بنویسند که این شورش لزوماً حاصل قلم مانا نیستانی نبود، بلکه چه بسا دستهایی از درون نظام جمهوری اسلامی جرقه آن را زدند و به هدفشان هم رسیدند، طبق معمول هزینه سنگینی هم روی دست ملت و نظام گذاشتند.

سوسکه اقلیتی بود یا اکثریتی؟

مانا پسرکی را کشیده بود که می گوید سوسکها زبان آدم حالیشان نمی شود و دستور زبان خودشان هم آن قدر سخت است که هشتاد درصد سوسکها بلد نیستند و ترجیح می دهند به زبانهای دیگر حرف بزنند. سوسک هم در جواب می گوید :&quot;نمه نه&quot; یعنی &quot;چی چی؟&quot; یعنی سوسکه نفهیده پسرک چه گفته. بنابراین کاریکاتور را در صورتی می توان توهین آمیز فرض کرد که این سوسک به اقلیت بیست درصدی سوسکها تعلق داشته باشد که به زبان خودشان حرف می زنند، چرا که در غیر این صورت سوسکه جزو همان هشتاد درصدی بود که به زبان خودشان حرف نمی زنند، پس عبارت نمه نه هم به زبان سوسکها نیست و در نتیجه سوسکه ترک زبان نبوده، پس نمی توان نتیجه گرفت که ترکها به سوسک تشبیه شده و مورد توهین و استهزا قرار گرفته اند.

اما آنهایی که به خیابانهای تبریز و اردبیل و مشگین شهر ریختند برداشتشان این بود که سوسکه هم مثل خودشان که از لحاظ زبان در اقلیتند، به اقلیت زبانی بیست درصدی سوسکها تعلق داشته، به زبان خودش حرف می زده و هدف مانا نیستانی از به کاریکاتور کشیدن او این بوده که بگوید ترکها سوسکند.

مانا نیستانی بازداشت شد، البته فرقی نمی کرد، چون اگر بازداشت نمی شد هم خودش باید خودش را توی خانه بازداشت می کرد. بعد از آزادی هم ایران را ترک کرد، معلوم است که راهی جز خروج از ایران باقی نمی ماند، چطور می خواست یک عمر در هراس از انتقام کسانی زندگی کند که او را توهین کننده به زبان و قومیت خودشان می دانند و در همه جای ایران هم پراکنده اند؟

اما تصور نمی کنم هیچکدام از آنهایی که به خیابان ریختند به اندازه همین دو دقیقه ای هم که من فکر کردم به محتوای کاریکاتور توجه کرده باشند، خیلیهایشان مطمئناً قبل از اینکه به خیابان بریزند و شعار هارای هارای سر بدهند کاریکاتور را ندیده بودند.

کار کی بود؟ 

کاریکاتور در صفحه کودک و نوجوان ضمیمه جمعه های روزنامه ایران چاپ شده بود که قاعدتاً نباید خیلی بسرعت جلب توجه می کرده، تا وقتی که این کاریکاتور به سطح برانگیختن حساسیت عمومی می رسیده باید مدت زمان زیادی می برده که چه بسا در همین بین مشمول مرور زمان واقع می شده و سر و صدایی برپا نمی کرده است.

اما توزیع سراسری این صفحه از روزنامه در شهرهای ترک زبان آن هم در تیراژ سیصدهزار (به گفته غلامحسین اسلامی فرد مدیرمسئول وقت روزنامه ایران) نمی تواند کار یک عده جوان تبریزی و اردبیلی باشد که گهگاه دور هم جمع می شوند تا از &quot;هویت طلبی&quot; و &quot;ستم قومی&quot; حرف بزنند و در وبلاگهایشان بنویسند.

گرفتن مجوز چاپخانه در ایران آسانتر از گرفتن مجوز کازینو و نایت کلاب و مشروب فروشی نیست، چاپخانه دارهای ایران یا مجوزشان از قبل از انقلاب مانده یا اینکه سابقه جبهه و اسارت و جانبازی دارند، خانواده شهیدند یا اینکه خلاصه پارتی خیلی کلفتی دارند. چه چاپخانه های عظیمی مثل ایرانچاپ و افست و چه آنهایی که با یک دستگاه چاپ ملخی آگهی ترحیم و فاکتور فروش برای مغازه ها چاپ می کنند، چنان تحت نظارت ریزبینانه وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی و غیره اند که به هیچ وجه دست از پا خطا نمی کنند. گذشته از آن، چاپ و پخش کاریکاتور سوسک مانا نیستانی در چنان سطح گسترده و تیراژ بالا از عهده چاپخانه های کوچک غیردولتی برنمی آید.

من سالهاست با گروهها و فعالان قومی، بخصوص از نوع ترک، چه در داخل و چه خارج از ایران آشنایی دقیق و نزدیک دارم، سابقه آشنایی ام هم مال این چند سال اخیر نیست، به زمانی بر می گردد که اصلاً کسی از چنین جریانهایی خبر نداشت. با اتکا به این آشنایی بعید می دانم که این گروهها توانسته باشند همزمان در چندین شهر، تظاهرات سازماندهی کنند.

در خارج از ایران که این فعالان بسیار منسجمتر و سازمانیافته تر از داخلند، با هم تماس دائم و روزانه دارند و از آزادی کامل برای هر حرکتی برخوردارند، بزور می توانند بیست نفر را حتی در باکو جلوی سفارت ایران جمع کنند، تازه آن بیست نفر هم نصفشان از آذربایجانیهای غیرایرانی اند. در لندن، تجمعگاه معمول اینها جلوی ساختمان بنیاد خبرپراکنی بریتانیا مشهور به بی بی سی است اما هیچوقت تعدادشان از پانزده نفر بیشتر نمی شود و بیشتر اوقات بین هشت تا ده نفر است. من تک تکشان را می شناسم و معمولاً چند نفر از همین جمع انگشت شمار هم یا کرد بود یا از حزب کمونیست کارگری.

در داخل ایران، باز هم با اتکا به تجربه شخصی ام می توانم بگویم که در جریان قومیتگرا بیش از هر جریان دیگری &quot;نفوذی&quot; پیدا می شود، بخصوص قومیتگرایان آذربایجانی که وارد کردن نفوذی بینشان بسیار ساده تر از کردها و بلوچها و غیره است. فایلهای صوتی هم که از جلسات حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات درز کرده و در اینترنت منتشر شده این را تأیید می کند.

لحاف ملا 

تظاهراتی به راه افتاد و دو سه هفته ای شهرهای آذربایجان را تکانی داد، از همان ابزارهای همیشگی سرکوب استفاده شد، یعنی اول عده ای به مغازه ها و بانکها حمله کردند، بعد این حملات به پای معترضان نوشته شد، عده ای را کشتند و غائله خوابید.

مثل هر حرکت دیگری، این یکی هم سرکوب شد، شورش به انقلاب تبدیل نشد، حرکت فراگیر نشد، وضعیت فعالان قومی در آذربایجان هم از لحاظ توان و مقبولیت اجتماعی در این سالها پیشرفت خاصی نکرده. دیدیم که در حرکتهای اعتراضی یک سال اخیر هم که می توانست بهترین فرصت برای بروز جنبشهای قومی باشد، حرکتی که بتوان گفت فعالان قومی ترک آن را سازماندهی کرده اند مشاهده نشد.

اما سود ماجرا را آنهایی بردند که توانستند روزنامه ایران را از دست تیم بر جای مانده از دوران اصلاح طلبان دربیاورند و در دست دولت آقای احمدی نژاد بگذارند، همه کاسه کوزه ها را بر سر روزنامه نگارهای اصلاح طلب این روزنامه بشکنند، روزنامه ای راه بیندازند که کیهان و رسالت جلویش لنگ بیندازند، ژست هم بگیرند که به خواسته &quot;هموطنان آذری که مورد توهین قرار گرفته اند&quot; پاسخ گفته و خاطیان مجازات کرده اند.

اما ماجرای برخورد با مطبوعات و اشخاص از طریق انگ &quot;توهین به قومیتهای ایرانی&quot; ادامه یافت، بعضی از نمونه هایش هم واقعاً خنده دار بود.

جدول کلمات متقاطع 

پنج ماه پس از حوادث آذربایجان، عده ای در خرم آباد لرستان علیه هفته نامه ای به نام سپاس تظاهرات کردند و معترض شدند که این هفته نامه به لرها توهین کرده است، آن هم توهین در جدول کلمات متقاطع!

در یکی از ستونهای جدول یک دو حرفی بوده که می شده: ل ر. بلافاصله بعد از آن یک دو حرفی دیگر در همان ستون می شده: خ ر.

بعید می دانم که هفته نامه سپاس تیراژی بیشتر از مثلاً دویست سیصد تا داشته که آن هم نود درصدش برگشت می خورده و به جعبه شیرینی تبدیل می شده، تازه از بین آن ده نفری هم که این هفته نامه را خریدند بعید است حتی دو نفرشان سراغ حل کردن جدول کلمات متقاطع رفته و یکهو متوجه شده باشند که دستی از آستین استکبار جهانی بیرون آمده و دو کلمه لر و خر را پشت سر هم گذاشته تا به آریاییهای اصیل و یکی از دیرینه ترین تمدنهای بشری توهین کند.

مدیرمسئول نشریه بازداشت و هفته نامه اش توقیف شد، حتی حدادعادل هم در مجلس گفت که به عشایر غیور توهین شده است، همین هم البته خیلی از لرها را رنجاند که چرا به آنها گفته اند عشایر.

بگذریم از اینکه آنهایی که به لرها توهین می کنند معمولاً به آنها نمی گویند خر، دست کم ابوی من که در همسایگی لرها بزرگ شده است هیچوقت نشنیده کسی بگوید لر خر.

این طور نبود که یکی از لرهای غیور آن قدر بیکار بوده که بنشیند از بین آن همه روزنامه، جدول کلمات متقاطع فلان هفته نامه محلی را حل کند که هیچکس نمی خواند و بعد یکهو متوجه توالی دو کلمه لر و خر بشود و سرآسیمه بدود وسط سبزه میدان خرم آباد و فریاد وا لراه سر بدهد. 

زمانی در مرکز گفتگوی تمدنها دوستی داشتم که بخشی از وظایف اش نوشتن جوابیه و تکذیبیه برای مطبوعات بود، یکی از کارمندهای اش دختری گیلانی بود که هر روز صبح کوهی از روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصلنامه و گاهنامه جلویش می گذشتند و او تمامشان را کلمه به کلمه زیر و رو می کرد، هر جا به گفتگوی تمدنها اشاره ای شده بود جدا می کرد، روی یک ورق کاغذ می چسباند و می آورد تحویل دوست ما می داد. او خوبهایش را می داد توی مجله مرکز چاپ بشود و در مورد بدهایش هم یک نامه غرا به مدیرمسئول نشریه مربوطه می نوشت. اگر نشریه اصلاح طلب بود مؤدبانه و با عبارات مستدعی است و خواهشمندم خواهان چاپ جوابیه می شد و اگر کیهان و رسالت و سیاست روز و امثالهم بودند، با یادآوری فلان ماده قانون مطبوعات و لحنی محکم می نوشت: مقتضی است در همان صفحه و همان محل چاپ بشود.

این دختر گاهی از یک سوراخ و سنبه هایی چیزهایی در مورد گفتگوی تمدنها در می آورد که آدم حیران می شد. خودش می گفت بعد از مدتها که این کار را کرده چشمش به صورت خودکار با یک نگاه به صفحه هر نشریه، بلافاصله کلمه گفتگوی تمدنها را مثل جستجوگر مایکروسافت ورد کشف می کند.

از این کارمندها همه سازمانها و ادارات و نهادهای نظامی و غیرنظامی دارند و خوبش را هم دارند و بیشترش را دارند، بخصوص وزارت ارشاد و اداراتش در استانها و شهرستانها که اصلاً دوائر و واحدهایی برای مو از ماست کشیدن در مطبوعات دارد. از آوای قائنات و ندای ساوه و پیام ابرقو گرفته تا همشهری و کیهان و اطلاعات، هیچ گوشه ای از هیچ نشریه ای، حتی آن آگهیهای ترحیم و ثبت و انحلال شرکت که با حروف میکروسکوپی چاپ می شود از چشمشان پنهان نمی ماند. خیلی از شکایتهایی را هم که با شاکی شخصی و به اسم توهین و افترا به فلان آقا و بهمان خانم تقدیم دادگاه مطبوعات می شود، همین کارمندان زحمتکش ملات اش را تهیه می کنند، وگرنه چه بسا شاکی محترم تا آخر عمرش هم نفهمد که در فلان تاریخ در گوشه فلان صفحه هفته نامه نوای اصطهبانات که هفته ای ده نسخه از آن به فروش می رود به او توهین شده است.

مهندس کامران و تاجماه

شاکیان یعقوب یادعلی، نویسنده داستان آداب بی قراری هم که او را شب عیدی روانه زندان کردند، بعید است که اصلاً می دانستند یعقوب یادعلی، کارمند صداوسیمای مرکز یاسوج، کتاب هم می نویسد.

یعقوب یادعلی نویسنده ای است که گویا فیلم طعم گیلاس کیارستمی را خیلی دوست دارد چون قهرمان داستانش، مهندس کامران، مثل فیلم طعم گیلاس در یک جاده کوهستانی سنگلاخی یک کارگر افغانی را سوار ماشینش می کند و کلی زحمت می کشد که راضی اش کند او را بکشد.

از تیراژ حداکثر دوهزار و دویست نسخه ای آداب بی قراری چند تای آن ممکن است به کتابفروشیهای کهکیلویه و بویراحمد رسید و خریده و خوانده شده باشد؟ 

اعتراض شاکیان این بود که چرا تاجماه، معشوقه مهندس کامران، یک زن شوهردار لر بویراحمدی بوده.

وصف معاشقه مهندس کامران و تاجماه را، آن گونه که خود یعقوب یادعلی می گوید، همکارانش در صداوسیمای یاسوج بودند که تکثیر و در سطح شهر پخش کردند، تا همه این جملات را بخوانند وحال کنند و بعدش بروند شکایت کنند:

تا می ‌توانست غلغلکش داد، از غش و ریسه رفتنهاش حظ کرد و اهمیت نداد به جیغی که یکی از بچه‌ ها کشید. 
تاجماه خنده ‌اش را برید، گفت: نه یه ‌وخ بچه ‌ها... و نگاه کرد به در. 
بلند شد چفت در را انداخت، برگشت نشست کنارش و بوی دوده و شیر تازه را حس کرد. گفت: لباسهاتو کی خریدی؟
تاجماه لباسش را جمع کرد و خواست سینه‌ اش را بپوشاند. دستش را گرفت دلت می ‌خواد برات لباس بخرم، با یه سینه ‌ریز طلا؟
سرش را بالا گرفت، با شرم خندید: علی ‌سینا ایگو گرانه [یعنی علی سینا می گه گرانه. علی سینا شوهر تاجماهه] 
پشت دستش را بوسید: می ‌خرم برات
نفهمید چرا یاد سینه‌ بند فریبا افتاد که همیشه با بازکردنش مشکل داشت

در کیفرخواست یعقوب یادعلی هیچ ایرادی به این معاشقه گرفته نشد، مشکل دادگاه این بود که به زنان غیور لر بویراحمدی توهین شده است، یعنی اگر تاجماه مثلاً اصفهانی بود هیچ اشکالی نداشت که برود با هر کس که می خواهد بخوابد، گوربابای علی سینا.

ستارخان دزد نبود ولی سعدی شاهدباز بود

قربانی بعدی روزنامه شرق بود که یکی از اسباب توقیفش همین توهین به اقوام شد، چون عبارتی را که در هر کتاب تاریخ مشروطه پیدا می شود، با ذکر سند و مأخذ و منبع نقل کرده و نوشته بود که ستارخان زمانی دزد و خلافکار بوده. با اینکه سابقه راهزنی و گردنه گیری ستارخان در متون معتبر تاریخ مشروطه آمده و این کتابها هم در دسترس همه هستند، اما این روزنامه شرق بود که متهم شد به ترکها توهین کرده. یعنی چون نوشته که ستارخان دزد بوده، منظورش این بوده که همه ترکها دزدند، در حالی که اگر مثلاً می نوشت سعدی شاهدباز بوده، هیچ اشکالی نداشت و هیچکس برداشت نمی کرد که منظورش این بوده که همه فارسها بچه بازند. 

در پایان، مراتب همدری خودم را به مانا نیستانی ابراز می کنم که این وسط قربانی یک بدشانسی بزرگ تاریخی شد، یکی از بهترین کاریکاتوریستهای ایران بود اما شغل و زندگی اش را یک سوسک تباه کرد، سالروز تولدش را در زندان گذراند و از کشورش آواره شد.


------------
به نقل از سی میل؛ با اندکی تلخیص</description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/05/post_62.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/05/post_62.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد و نظر</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 30 May 2010 08:06:03 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>از ترسشان طنز ندارند</title>
         <description><![CDATA[<blockquote>مقدمه (نشریه پنجره): شهرام شکیبا، بی شبهه جدی ترین طنزنویس مطبوعاتی سال 1388 بود. ستون ثابت او در روزنامه و سایت خبر، به یکی از پربیننده ترین ستون های این روزنامه و سایت و حتی روزنامه ها و سایت های دیگر تبدیل شد. شکیبا که تجربه شاعری و اجرای برنامه های ادبی و تلویزیونی را در کارنامه اش دارد، نشان داد که ژورنالیست قابلی هم هست. نوشته های او هم تند و تیزی طنزهای ابراهیم نبوی را داشت و هم ظرائف و نکات ادبی طنزهای کیومرث صابری را. با چاشنی نمکی که مخصوص خود سرآشپز بود و مشابهی در دستپخت آشپزهای قبلی نداشت. گفت‎وگو با طنزنویسی را می‎خوانید که در محرم و صفر کرکره ستونش را پایین می کشد و در تکیه خانگی شان ـ که پاتوق رفقای اهل دل و اهل هنر است ـ میان داری می کند.</blockquote>


به نظر شما، ما چیزی به اسم طنز انقلابی داریم؟
چرا ما همیشه دنبال انقلابیِ هرچیزی می گردیم؟ موسیقی انقلابی و گرافیک انقلابی و طنز انقلابی...

موسیقی انقلابی و گرافیک انقلابی که داریم. منظورم این است که...
ببین، هنر وقتی انقلابی شد، شعاری می شود. انقلاب یک حرکت است که با شور همراه است. وقتی رسیدیم به جایی که این حرکت باید به نهاد تبدیل شود، بیش از شور به شعور نیاز داریم. اگر آن‎جا شعار می دادیم، حالا باید شعر بگوییم. من نمی فهمم طنز انقلابی یعنی چه. لااقل سراغ ندارم طنزپردازی که توانسته باشد کاری انقلابی صورت بدهد. گرچه معمولاً طنزپرداز منقلب ترین و تحول خواه ترین آدم موجود است. البته برانداز نیست و نمی خواهد همه چیز را از اساس تغییر دهد. اگر این طور بود، به‎جای طنزنویسی می رفت سطل آشغال آتش می زد!

می خواستم از این سئوال به نسبت طنزپردازی با آرمان خواهی برسم. ببینید، برای یک شاعر آرمان خواه بودن ساده است. چون شعر اصالتا تقدس زاست و شاعر به سادگی می تواند از یک آرمان مقدس بسراید. اما طنزپرداز با مقدسات سر و کار ندارد و اتفاقا بیشتر با معایب و اشکالات و نواقص طرف است. در این صورت چگونه می تواند آرمان گرا باشد؟
من فکر می کنم اصلا طنزپردازی یعنی آرمان گرایی. طرف آمده سخت ترین کار قلمی را انتخاب کرده، آن هم در کشوری که همه نسبت به طنز و طنزنویس دچار سوءتفاهم هستند و خیلی ها او را زینت المجالس و تلخک دربار می بینند. او همه این تخفیف ها را بابت چه چیزی تحمل می کند؟ بابت آرمانی که دارد. اتفاقا طنزنویس دنبال جامعه آرمانی است و از همین بابت هم هست که ایرادها را می بیند و تذکر می دهد.

کدام آرمان؟ جامعه آرمانی طنزنویس چیست؟
جامعه آرمانی طنزنویس، جامعه بدون اشتباه است.

طنز چیست؟ و چه نسبتی بین طنز و هزل و هجو برقرار است؟ البته ببخشید که این سئوال خیلی تکراری است!
طبیعتا طنز و هزل و هجو با هم نسبت دارند، البته نسبت شان مثل نسبت خواهر و برادرهایی است که از یک پدرند، اما مادران متفاوتی دارند. واقعیت این است که طنز به‎دنبال تصحیح نواقص است، اما هزل و هجو تنها نقایص و زشتی ها را بزرگ نمایی می کند و نمایش می دهد. نگاه طنزپرداز نگاهی از جانب انصاف است. دیگر این‎که ظرافت نهفته در طنز بیشتر از هزل و هجو است. باقی تفاوت ها را هم نوشته اند و می شود رفت و پیدا کرد و خواند.

می خواهیم نگاهی داشته باشیم به فراز و فرودهای طنز مطبوعاتی در فاصله سی ساله بعد از انقلاب. شما این سیر را چگونه تحلیل می کنید؟
یکی دو سال اول انقلاب دوره ای خاص بوده است. در آن شلوغی و هزاهز و ـ به زبان ساده ـ هردمبیلیِ مطبوعات، فضا برای نوشتن هم خوب بوده و هم زیاد. از طرفی در این فاصله زمانی، تقریباً تمام نشریات متأسفانه ارگان یک حزب و نحله و گروهی بوده است. از این جهت برخوردهای طنزپردازان با مخالفان هم برخوردی حزبی و گروهی بوده است. طبق تعریفی که از هزل و هجو سراغ داریم، کار طنزپردازان در آن دوره خیلی به هزل و هجو نزدیک می شده است. مشابه این اتفاق در مطبوعات دوره مشروطه هم رخ داده بود. در این زمینه از سید فرید قاسمی که ـ باید گفت ـ فقیه تاریخ مطبوعات ایران است، بیشتر می شود پرس و جو کرد.

می شود گفت فضا بسیار سیاست زده و ایدئولوژی زده بود. ایدئولوژی ـ که آن را به معنای سیاسی اش به‎کار می برم ـ بر همه شئون فرهنگی، از قبیل طنز حاکم بوده است.
به‎شدت. و البته اقتضای زمانه هم بوده است. بعدتر که گرفت و ‎گیری در کار مطبوعات پیش آمد همه چیز تعطیل می شود. این داستان ادامه دارد تا زمانی که ـ بدون تعارف و اغراق ـ نجات دهنده طنز و طنزپردازان وارد عرصه می شود: کیومرث صابری. آن هم زمانی که اساسا چیزی به‎نام «لبخند زدن در حین روزنامه خواندن» داشت فراموش می شد. درست است که گل آقا سال‎ها تنها خودش می نوشت، اما همین نوشتن های او امید طنزپردازانی را که امکان نوشتن نداشتند، هنوز زنده نگه می داشت. ایشان کار را شروع کرد و خیلی هم رندانه و دقیق شروع کرد و با استفاده از ارتباطاتی که با اهل سیاست داشت، سعی می کرد کار را پیش ببرد و تعطیل نشود. البته وقتی هفته نامه گل آقا شروع به انتشار می کند، یکی دو مجله رقیب هم داشته است.

فکاهیون و خورجین؟
بله. که البته فکاهیون در ابتدا توفیقیون بود. اما این رقیبان نتوانستند ادامه دهند و به نظر من مهم ترین دلیل تعطیل شدن شان هم این بود که تحریریه شان نتوانست با گل آقا رقابت کند. اما وقتی اتفاق میمون و خجسته دوم خرداد ـ که این میمونی و خجستگی را از نقطه نظر رونق مطبوعات عرض می کنم ـ رخ داد، فضا باز تغییر کرد. این‎جا بود که نفر دومی ظهور کرد که او هم به‎شدت در جریان طنز مطبوعاتی تأثیرگذار بود: ابراهیم نبوی، که ستون پنجم را در روزنامه جامعه راه انداخت. البته بعد از او و در کنار او، مطبوعات دیگری هم ستون های طنز راه انداختند که البته هیچ کدام نتوانستند با نبوی و ستون های متعددش رقابت کنند و آرام آرام محترمانه ستون های شان تعطیل شد.

کدام طنزپردازان بودند؟ به‎خاطر دارید؟
ابراهیم افشار بود که در روزنامه زن می نوشت. کسری نوری می نوشت، به نظرم در روزنامه حزب مشارکت و چند نفر دیگر.

مشخصات طنز نبوی چه بود؟ چه ویژگی هایی داشت که مخاطب را جذب می کرد؟
طنز نبوی طنز رک و بی پرده ای بود. خودش در مقدمه یکی از کتاب هایش نوشته است که «تصمیم گرفتم همان‎طور که حرف می زنم و فکر می کنم، بنویسم.» همین کار را هم کرد. اتفاقی که با طنز نبوی افتاد، این بود که بسیاری از مرزها درنوردیده شد. مرزهایی که با طنز گل آقایی تعریف شده بودند. نبوی به‎قدری خواننده پیدا کرده بود که اگر کسی را می زد، از بسیاری چیزها ساقط می شد. من البته طنز نبوی را دوست دارم، اما او مرزهایی را درنوردید که باید مراعات می شدند. تندروی های نبوی باعث شد جماعت سیاسی کم کم از طنزپردازها بترسند. این دقیقا خلاف چیزی بود که گل آقا می خواست. طنز بعد از دوم خرداد به چیز خطرناکی تبدیل شد. قول می دهم که همه روزنامه‎ها دوست دارند ستون طنز داشته باشند. چون می دانند ستون پرخواننده ای خواهد شد و گاهی یک ستون طنز از تیتر یک روزنامه اثرگذارتر است. و قول می دهم همه روزنامه‎هایی که ستون طنز راه نمی اندازند، از روی ترس است که این کار را نمی کنند و البته تا حدود زیادی هم حق دارند. البته این وسط طنزپردازها هم بی تقصیر نیستند. گاهی دوستان طنزنویس با خواندن یک خبر یا دیدن یک اتفاق عصبانی می شوند و بعد با همان میزان عصبانیت شروع به نوشتن می کنند و به این ترتیب، طنزشان طنزی عصبی و خطرناک و «عسس بیا منو بگیر» می شود. در حالی که طنزنویس باید صبر کند تا عصبانیتش فروکش کند، بعد از زوایای مختلف به موضوع نگاه کند و اتفاقا شیرین ترین زاویه را برای نگاه کردن و نوشتن پیدا کند. طوری که حتی کسی که سوژه طنز او واقع شده هم لبخند بزند و با خودش بگوید «این‎جاشو دیگه راست می گه!» طنزپرداز هجوسرا نیست که در پی رنجاندن باشد.

یکی از منتقدین اعتقاد دارد طنز گل آقایی بیشتر از طنز نبوی مصداق «طنز» بود و نوشته‎های نبوی بیشتر به «هجو» پهلو می زد. شاید به خاطر رک بودن و صراحت نبوی، یا این‎که به‎راحتی از اشخاص اسم می برد، به خلاف مرحوم صابری که در لفافه می نوشت و سعی می کرد کمتر با اشخاص در طنزش روبه رو شود. شما این تحلیل را قبول دارید، یا معتقدید تفاوت شیوه‎های صابری و نبوی، تنها تفاوت در شیوه‎ها بود و ربطی به تعریف طنز و هجو ندارد؟
من معتقدم طنز نبوی روزنامه ای تر از طنز گل آ قا بود. من خودم برای روزنامه ای نوشتن به یک سری تعاریف و ویژگی ها رسیده ام. طنز مطبوعاتی یک جور واکنش سریع است و طنزنویس باید صریح و بی پرده بنویسد، اتفاقا. دلیل هم دارد. مخاطب روزنامه از لحاظ فرهنگی در سطح خیلی بالایی نیست و شاید یکی تنها دو پله از مخاطب عام بالاتر ایستاده باشد. باید ساده تر بنویسی، صریح تر بنویسی، حتی کاری کنی که خواننده بتواند سریع تر بخواند و حتی جوری بنویسی که مخاطب بتواند بخش هایی از نوشته ات را برای دیگری نقل و تعریف کند. اما آفتی که برای روزنامه و روزانه نویسی وجود دارد، همین روزانگی و روزمرگی است. از این منظر اگر نگاه کنیم، بله، طنز گل آ قایی ماندگاری بیشتری خواهد داشت. این نوع نگارش از نظر صناعات ادبی به‎کار رفته و ارجاعات فرامتنی و پشتوانه ادبی (که برای هر اثر ادبی ماندگاری لازم است)، شیوه ماندگارتر و ارزشمندتری است، اما به نظر من برای روزانه نوشتن شیوه مناسبی نیست.

یعنی ارزش ادبی اش از ارزش رسانه ای اش بیشتر است؟
بله. لااقل من کمتر می پسندم. چون در کار روزنامه ای، طنزنویس باید به تعداد تیراژ روزنامه خواننده داشته باشد، یعنی مخاطب او همه کسانی هستند که روزنامه را در دست دارند. و همه خوانندگان روزنامه فرهیخته نیستند.

گفتید طنزنویس روزنامه ای باید جوری بنویسد که خواننده بتواند آن را برای دیگری تعریف کند، یعنی جوری متن را بنویسد که قابلیت شفاهی شدن داشته باشد.
همین طور است. البته شگردهای زیادی برای سهل الوصول تر شدن مطلب و ایجاد قابلیت های بیشتر برای مخاطب عام وجود دارد، که حالا یکی دوتایش را برایت لو می دهم! یکی از این‎ها تقطیع و شماره گذاری متن است. مثلا پنج تا جمله را که می تواند دنبال هم بیاید، شماره گذاری می کنم و ذیل این شماره‎ها می آورم. این کار باعث می شود خواننده احساس کند نوشته را سریع تر از یک متن پیوسته می تواند بخواند. ضمنا احتمال این‎که یکی از جملات در ذهن او بماند بیشتر از جملات پشت سر هم یک متن پیوسته است. خیلی از شیوه‎های دیگر را هم امتحان کردم. مثلا بعضی از مطالب را عامدا بلند و پیوسته نوشتم تا استقبال مخاطب را بسنجم یا مطالب کوتاه ایستگاهی را تجربه کردم. در نهایت به این نتیجه رسیدم که نوشته ای که دیگران بتوانند برای هم تعریف کنند و بتوانند یکی دو شوخی اش را بگیرند و به ذهن بسپرند، خواننده بیشتری پیدا می کند. حتی مؤلفه‎های بصری مثل نحوه چینش اجزای متن هم در این مسئله بی تأثیر نیست.

از خطوط قرمز چطور عبور می کنید؟ اصلا چنین چیزی را به رسمیت می شناسید یا معتقدید خطوط قرمز اصالت ندارند و تحت تأثیر شرایط و موقعیت ها و حتی خوشنامی یا بدنامی طنزپرداز شکل می گیرند و حدود و ثغورشان مشخص می شود؟ به‎خصوص در طنز روزنامه ای این موضوع خیلی باید برجسته تر باشد.
خط قرمز در کار طنز رسانه ای روزنامه ای به شدت سیال است. حتی ممکن است در یک برهه‎هایی چیزهایی مثل عنوان یک کتاب یا یک هنرپیشه تبدیل به خط قرمز شود. گاهی نظر و نگاه خاص یک سیاستمدار به یک اسم می تواند از آن اسم یک خط قرمز بسازد. از همین روست که من معتقدم طنزنویس روزنامه نمی تواند نیم ساعت در روز به تحریریه برود و طنزش را بنویسد و برود دنبال کارش. من معتقدم ـ اگرچه کار دشواری است ـ طنزنویس باید در تحریریه حضور داشته باشد و در جلسات شرکت کند و با همه گروه‎ها و سرویس ها در ارتباط باشد. البته گاهی تعریف نشدن خطوط قرمز کاری می کند که به معاون ششم فلان ناحیه فلان منطقه شهرداری تهران هم اگر انتقادی شود او به خودش حق می دهد بگوید من منصوب شهردار منطقه هستم که او منصوب شهردار تهران است که خودش توسط اعضای شورای شهری انتخاب شده که صلاحیت آن‎ها را اعضای شورای نگهبان تأیید کرده که فقهای این شورا را رهبر انقلاب تعیین کرده است! به‎عبارت دیگر همه برای این‎که از انتقاد مصون باشند از خودشان خط قرمز می سازند. حتی مقامات اجرایی و کسانی که با رأی مردم انتخاب شده اند و مقام دینی یا قدسی نیستند هم برای خودشان چنین شأنی قائل می شوند. اگر این طور باشد در دکان طنز را باید تخته کرد.موضوعاتی مثل تمامیت ارضی و حیثیت ملی و مفاهیم ثابت اخلاقی ـ که تجاوز از آن‎ها ممکن است کسی را به گناه بیندازد ـ و... هم از خطوط قرمز تعریف شده هستند که به نظر من اتفاقا باید باشند و باید جلوی هرکس که از آن‎ها تخطی می کند، گرفته شود. من حق ندارم در روزگاری که دشمنان کشورم از هر حرکت جدایی طلبانه استقبال می کنند، طنزی بنویسم که قومیتی را برنجاند. البته به من انتقاد می کنند که خیلی با مسائل اخلاقی و غیراخلاقی بازی می کنم. اما من حواسم به شیوه نوشتنم هست. من همیشه به این توجه می کنم که اگر نوشته مرا یک نوجوان سیزده چهارده ساله بخواند، چه اثری روی او خواهد گذاشت. به‎نظر من در این مورد باید به جهت گیری و تأثیر مطلب توجه کرد. غرایز در همه وجود دارد. باید دید چیزی که من نوشته ام محرک غرایز است و دیگران را به گناه می اندازد یا نه. وگرنه در رساله‎های عملیه هم راجع به ریزترین مسائل جنسی توضیح داده شده است. آیا کسی که مسائل استبراء و استنجاء را در یک رساله عملیه می خواند به گناه می افتد؟ اگر کسی به گناه می افتد، باید سریعا به روان پزشک مراجعه کند! در این جور موارد شکل نگاه و نوع بیان است که تعیین کننده است. من هم با بی ادبی و رکاکت مخالفم. ولی از خیلی چیزها می شود، برای شوخی کردن استفاده کرد، بدون تحریک غرایز و بدون بی ادبی. آیا حضرات سیاست مدار یا عزیزانی که در کسوت روحانیت هستند، در شوخی های شان خیلی عاقلانه و مؤدبانه مثلا با موضوع متعه یا تعدد زوجات شوخی نمی کنند؟ آیا با این شوخی ها مرزهای اخلاق درنوردیده می شود؟ خیر.

می خواهید بگویید تأثیری که یک نوشته طنز از خودش برجا می گذارد باید ملاک اخلاقی بودن یا غیراخلاقی بودن آن نوشته باشد، نه موضوع نوشته؛ درست است؟
بله. به‎نظر من همه چیز را می شود گفت، چگونه گفتن مهم است.

البته ممیز درونی را هم داریم دیگر.
ممیز درونی هم همین نکات را در بر می گیرد. البته مهم ترین خط قرمزی که ممیز درونی باید متولی رعایتش باشد، انصاف است. انصاف است که باید ببیند عکس العمی با عمل برابری می کند یا نه؟ البته هیچ طنزپردازی هم نمی تواند مدعی باشد که همیشه جانب انصاف را رعایت کرده است. آدمیزاد است دیگر. ما هم که خیلی آدمیم، برای همین خیلی هم اشتباه می کنیم!

طنزپرداز چقدر اجازه دارد طنزش را در خدمت یک نحله یا گرایش سیاسی خاص قرار دهد؟ سیاسی کاری را برای طنزپرداز تا کجا مجاز می دانید؟
گفتم که طنزنویس هم آدم است! سیاست هم بخشی از زندگی ماست. کسی هم از فعالیت سیاسی منع نشده است. رهبر انقلاب هم در دیدارهای اخیر با دانشجویان مدام تأکید می کنند که انتقاد کنید. طنزنویس می تواند انتقاداتش را بگوید. این حق را هم دارد که مثلا در انتخابات از این فرد یا آن فرد حمایت کند یا سراغ این جناح یا آن جناح برود. مگر تنور سیاست را همین رقابت های سیاسی نیست که گرم نگه می دارد؟ چرا کسی باید بگوید طنزپرداز نباید به هیچ کدام از این جناح ها مایل باشد؟ منتها نکته اصلی در این‎جا هم همان انصاف است. طنزپرداز می تواند گرایش سیاسی داشته باشد، ولی این گرایش نباید بر انصافش سایه بیندازد.

یعنی اگر طنزپردازی به گرایشی سیاسی منتسب بود و دید در این جناح هم کسی حرف نامربوطی می زند یا کار نامربوطی می کند و چیزی نگفت، آن وقت دیگر منصف نیست. این‎جا ایراد در این بی انصافی است، وگرنه نفس گرایش به یک روش سیاسی نمی تواند ایرادی باشد. من در طنز سیاسی و کار سیاسی طنزپرداز مشکلی نمی بینم، البته به شرط این‎که طنزپرداز حواسش باشد که آلت دست نشود و مورد سوءاستفاده قرار نگیرد.

اگر بخواهم سئوالم را دقیق تر مطرح کنم، باید مثال بزنم. این موضوعی است که در مقایسه رویکرد ابراهیم نبوی و مرحوم کیومرث صابری مطرح می شود. نبوی همیشه متهم بود که داعیه اش نه انتقاد صرف، که حمایت از یک جریان سیاسی و کوبیدن جریان مخالف است و متهم بود که به همین جهت گاهی انصاف را هم رعایت نمی کند. در عوض در مورد مرحوم صابری این‎چنین نبود و تمایلات سیاسی او لااقل برای خوانندگان آثارش چندان واضح و روشن نبود...
شیوه مرحوم صابری این بود که هرجا اشکالی می دید، مثل همان نیروی واکنش سریع که گفتم وارد عمل می شد و چیزی قلمی می کرد و چیزی را که اشکال می دید گوشزد می کرد. منش مرحوم صابری اقتضا می کرد معقول تر و متعادل تر نگاه کند.
نبوی آدم تندی بود. اگر هم جایی بی انصافی کرده باشد، چیزی است که بین خودش و صاحب عالم است. قضاوت نهایی با داور نهایی است، اما من قبول دارم که نبوی یک جاهایی زیاده روی می کرد و زیادی تند می رفت.

به چیزی تحت عنوان «طنز اصول‎گرایانه» یا «طنز اصلاح‎طلبانه» قائلید؟
علی القاعده در فضای فعلی طنز اصول‎گرایانه لابد طنزی است که به اصلاح‎طلبان فحش می دهد و طنز اصلاح‎طلبانه طنزی است که به اصول‎گرایان فحش می دهد! به‎جای «فحش می دهد» می توانیم بگوییم «گیر می دهد». من می گویم ما به‎عنوان مسلمان، جزو اصول مان این است که در پی اصلاح امور باشیم. همه جا و همه چیز می تواند در معرض فساد باشد. بزرگ ترین قیام عالم اسلام هم با هدف اصلاح امور و احیای اصول و آموزه‎های اصیل پیامبر انجام شده است. من به این تقسیم بندی اصلاح‎طلبی و اصول‎گرایی ـ انگار که اصلاح امور ربطی به اصول ندارد و اصول با اصلاح بیگانه است ـ این طور نگاه نمی کنم و اساسا این اسم ها را که نحله و گروه‎های سیاسی روی خودشان می گذارند تا خودشان را در محضر مردم مقبول و مقدس جلوه دهند، خیلی جدی نمی گیرم. گفت: الیمین و الشمال هی الضاله. راست روی و چپ روی طریق گمراهی است و طریق میانه طریق درست است.

بدبختی این‎جاست که هم آن‎ها که چپ می روند و هم آن‎ها که راست می روند، یا باور دارند و یا وانمود می کنند که طریق درست همین است که ما در آنیم.
پس باید بگوییم:‎ ای بی‎خبران راه نه آن است و نه این!

در مقام طنزپردازی که بیش از یک سال است به‎طور جدی و مستمر و موفق کار طنز سیاسی روزنامه ای می کند، وضعیت امروز طنز مطبوعاتی را چگونه می بینید؟ چه در مطبوعات مکتوب و چه در اینترنت.
با اوضاع و احوالی که برای مطبوعات دارد پیش می آید و با حضور آدم های مقدس مآبِ بی اطلاع ـ که امیدوارم حقیقتا بی اطلاع باشند و خودشان را به بی اطلاعی نزده باشند ـ باید کم کم درِ دکان طنز را گل گرفت! به نظر من نگاهی که الان حاکم است، به هیچ وجه نگاه دینی نیست. در نگاه دینی شما اجازه انتقاد دارید. آقایان می‎توانند به سیره پیامبر و حضرت امیرالمؤمنین رجوع کنند. اما با این وضع نه تنها طنز مطبوعاتی، که اساسا کار مطبوعاتی زیر سئوال است. البته آقایان هنوز به اینترنت نرسیده اند و طنز در اینترنت عجالتا اوضاع بهتری دارد. هنوز نوبه اینترنت فرا نرسیده است!]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_61.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_61.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Feb 2010 16:11:32 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>تاريخ‌مصرف داشتن بهتر از هرگز مصرف نداشتن است!</title>
         <description><![CDATA[(گفتگو با محمود فرجامي درباره کتاب راننده تاکسی؛ وحید حسینی روزنامه شهرآرای مشهد)

<blockquote>وحيد حسيني- اگر همكاري با نشريات معتبري چون روزنامه شرق، ضميمه جهان و تهران روزنامه همشهري و روزنامه تهران امروز و نيز چاپ نخستين كتاب با ناشر پرآوازه‌اي مانند نشري ني‌ موفقيت به‌شمار آيد؛ محمود فرجامي آدم موفقي‌ است. اين روزنامه‌نگار و طنزپرداز ساكن تهران متول 1356 در همين مشهد خودمان است. او كه دانش‌آموخته رشته‌هاي كامپيوتر و فلسفه است، از سال 80 وارد عرصه روزنامه‌نگاري شده و با رسانه‌هايي چون دوهفته‌نامه آذر، مجله خردنامه، هفته‌نامه آينده‌سازان، سايت بازتاب، سايت فرارو، سايت آينده، راديو جوان و راديو گفتگو همكاري داشته است. افزون بر اين‌ها راه‌اندازي و مديريت سايت‌ تخصصی آي‌طنز نيز در كارنامه او ديده مي‌شود كه در مجموع گوياي اين است كه عمده فعاليت‌هاي رسانه‌اي او را حوزه طنز تشكيل مي‌دهد. اين طنزپرداز مشهدي كه امسال مجموعه داستان طنزي را با عنوان «راننده تاكسي» به چاپ رسانده است، دومين كتاب خود -ترجمه‌اي از انگليسی- را با عنوان «بي‌شعوري» در دست انتشار دارد که آن هم طنزآمیز است. گفتگوي زير پيرامون كتاب اول فرجامي، «راننده تاكسي» صورت گرفته است.</blockquote>

****

<strong>گنجاندن مقدمه‌اي در آغاز كتاب، آن هم اثري كه مجموعه داستان به‌شمار مي‌رود و نه يك اثر پژوهشي، كار چندان حرفه‌اي نيست؛ آيا داستان‌ها نبايد گويا و خودبسنده باشند؟</strong>

من فكر مي‌كنم وحي منزل نيست كه يك مجموعه داستان مقدمه داشته باشد يا نداشته باشد؛ در نهايت ممكن است بگویید نوشتن مقدمه بر اثري داستاني، حركتي از مد افتاده است كه من همين را هم قبول ندارم. از طرفي من قبول دارم كه داستان اگر زيبايي يا پيامي داشته باشد خودش بايد آن را نشان بدهد و نكته همين‌جاست كه اين مقدمه اصلا در مورد داستان‌هاي كتاب نيست! اين مجموعه را چند نفر  از دوستان اهل ادب دیدند و برخي از آن‌ها معتقد بودند كه داستان نبايد تاريخ‌مصرف داشته باشد. به اعتقاد اين دوستان نوشتن در مورد مثلا سهميه‌بندي شدن بنزين تاريخ‌مصرف دارد و نوشتن درباره موضوع عام و بی زمان و بی مکانی نظیر عشق تاریخ مصرف ندارد؛ که من مخالف بوده و هستم. البته من خودم شعرهايي تغزلي گفته‌ام كه ربطي به زمان خاصي ندارد ولي نمي‌توان نسخه‌اي پيچيد و گفت كه نبايد از واقعيت‌هاي زمانه نوشت. من در «راننده تاكسي» كوشيده‌ام تاريخ‌ زمان خود را در محدوده داستان‌هاي كتاب روايت كنم و چنانكه در مقدمه هم گفته‌ام، باورم اين است كه «تاريخ مصرف داشتن بهتر از هرگز مصرف نداشتن است!» اين مقدمه در واقع نقدي به طرز تفكر ياد شده است و نه توضیحی یا دفاعی برای داستان های کتاب.


<strong>داستان‌هاي كتاب شما تا چه اندازه ريشه در واقعيت دارند و سهم تخيل در آن‌ها چقدر است؟</strong>

زمينه تمامي ماجراها اعم از رويدادها (مثل کانال‌های ماهواره‌ای و سهميه‌بندي بنزين) و روحيات (امضاي كمپين و تحقير افغان‌ها) واقعيت است ولي طبيعتا داستان‌ها به همين شكل موجود عينا اتفاق نيفتاده است. سعي داشته‌ام بنا به ضروريات داستان‌نويسي ماجراها را دراماتيزه كنم، البته بعضی ديالوگ‌ها را واقعا شنيده‌ام، مثلا شخصي دقيقا مي‌گفت كه پليس بايد اراذل و اوباش را در خيابان‌ تا حد مرگ كتك بزند(!) که در داستان مربوطه آن را آورده ام.


<strong>به نظر شما آيا مي‌توان با هر سوژه‌اي برخورد طنز داشت يا اينكه براي نوشتن داستان طنز، صرفا بايد به سراغ سوژه‌هاي ويژه‌اي رفت؟</strong>

پرسش سختي است! گمان نمي‌كنم و كسي بتواند پاسخ روشني به آن بدهد. از سويي مي‌توان هر سوژه‌اي را به داستان تبديل كرد منتها اگر قرار است اين داستان،‌ طنز هم باشد، خب تا اندازه‌اي بايد خنده‌دار هم باشد. بعضي موقعيت‌ها به خودي خود غم‌انگيز و باعث تأثر است؛ ولی وقتي اين موقعيت‌ها و موضوعات در گستره اجتماعي و عمومي تعريف مي‌شوند مي‌توان از آن‌ها داستاني طنز ساخت و پرداخت، مانند موضوعاتي چون تحقير افغان‌ها و برخورد فراقانونی با اراذل و اوباش، که برای من تاثر آور بودند اما آنها را دستمایه داستان طنزآمیز قرار دادم. اما بعضی ماجراهای تاثربرانگیز اگر بی‌واسطه خود نویسنده را درگیر کنند شاید هرگز دستمایه قصه‌گویی طنزآمیز توسط او نباشند. مثلا بعيد است كه آدم بتواند درباره مرگ واقعی برادرش داستان طنز بنويسد. از این موارد شخصی که بگذریم خود من وقتي درگير يك سوژه مي‌شوم مهمولا مي‌توانم آن را به يك داستان طنزآميز بدل كنم.


<strong>اينكه در كتابتان به سراغ موضع‌گيري‌هاي سياسي- كه گويا آيه نازل شده هر طنزنويسي بايد به آن توجه كند!- نرفته‌ايد، آگاهانه بوده يا براي گريز از مشكلات مميزي است؟</strong>

 نخست اينكه؛ بله، دوري از موضع‌گيري‌هاي سياسي آگاهانه صورت گرفته است. با وجود اينكه خود من يك طنزنويسي سياسي‌ام، اما هميشه معتقد بوده‌ام ريشه مشكلات ما در خلقيات فردی و اجتماعی ماست. دست‌كم تجربه تاريخ پس از مشروطه نشان داده كه مشكل اصلی ما حكومت‌های ما نيستند. من تاكيد مي‌كنم كه معضلي مانند انداختن آشغال در جوي آب را که روزانه صدها هزار و بلکه میلیون‌ها ایرانی آنرا انجام می دهند بزرگ‌تر از بسیاری از معضلات سياسي مي‌دانم. پرداختن به اين موضوعات در طنز مطبوعاتي كه بدان اشتغال دارم كشش چنداني ندارد، اما در دنياي ادبيات كه جدي‌تر است و آدم مي‌تواند مدت‌ها بر روي هر موضوعي فكر كند، مي‌توان به آن پرداخت. اين است كه وجه غالب داستان‌هاي كتابم نگاهي اجتماعي است؛ هر چند بيش از آن كه به رويدادهاي اجتماعي و يا سياسي الزامي داشته باشم خواسته‌ام به خلقيات ايرانيان بپردازم و اصولا اینها را کاملا منفک و جدا از هم نمی دانم. فکر می‌کنید ریشه همین حرکت به ظاهر ساده و نه چندان قبیح پرت کردن آشغال در جوی آب یا خیابان خیلی از ریشه استبداد دور است؟! آدم کوچک و معمولی برای راحتی خودش و از روی خودخواهی در کوچه و خیابان آشغال می‌ریزد و بعد که بزرگ و مهم شد همین کار را با یک شهر و کشور می‌کند باز هم از روی خودخواهی و برای راحتی خودش... . البته ناگفته نماند كه چند داستان هم با موضوعات سیاسی‌تر در این کتاب بود كه براي اينكه كتاب مجوز بگيرد يا خودم حذفشان كردم و يا ارشاد!


<strong>با اينكه تاريخ مصرف داشتن را به هرگز مصرف نداشتن ترجيح مي‌دهيد، فكر نمي‌كنيد وقتي زير عنوان كتابتان «مجموعه داستان» نوشته مي‌شود، ناظر به نگاهي جدي و فراتر از برخورد ژورناليستي است؟ </strong>

اینها تنافری با هم ندارند. یعنی اینطور نیست که نگاه جدی به ادبیات حتما مستلزم این است که داستان از وقایع سیاسی و اجتماعی و خلقیات مردم یک جامعه در زمان و مکان خاصی باید قاصله بگیرد. داستان‌هاي طنزآمیز چخوف مصداق خوبي است برای این ادعا كه موضوع داستان مي‌تواند درباره وقایع جاری یک جامعه یا کشور باشد و زمان و مکان کاملا معینی داشته باشد، اما تاريخ‌مصرف هم نداشته باشد و وقار ادبی هم داشته باشد. چخوف یکی از قله‌های ادبیات جهان است که هم براي مطبوعات مي‌نوشت، یعنی به قول معروف "ژورنالیستی" هم می‌نوشت و هم خيلي در اين زمينه پركار بود. مگر او از مسائل روزمره روسیه زمان خودش كه مردمانش درگير آن بودند، مثلا از زندگی فئودال‌های روسیه، پلیس سن‌پرزبورگ، وضعیت مطبوعات روسیه در عصر خودش و یا درباره مهريه كه آن زمان در روسيه بسيار به آن توجه مي‌شده نمي‌نوشت؟ و مگر با تمام اینها همان داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌های او جزو شاهکارهای ادبیات جهان محسوب نمی‌شوند؟ مگر نمی‌توان مشکلات کاملا روسی یک درشکه‌چی پیر را از زبان همسر آشپزش آنقدر عمیق و انسانی نوشت که برای تمام مردمان دنیا انسانی و مشترک باشد؟ شادروان منوچهر احترامي كه چند روز پيش سالگرد درگذشت ايشان بود مي‌گفتند: «همه نويسندگان سعي مي‌كنند از زندگي بنويسند ولي چخوف خود زندگي را مي‌نوشت.»


<strong>درست مي‌گوييد، اما همين كارهاي چخوف را حتي امروز پس گذشت يك سده مي‌توان خواند و از آن لذت برد.</strong>

بله. اين به خاطر توانايي نويسنده‌اي چون چخوف است؛ من که قصدم قیاس خودم با چخوف نبود! می‌خواستم بگویم این ادعا درست نیست که پرداختن به مسائل روزمره مردم در یک زمان و مکان خاص الزاما مساویست با ضعف ادبی. 


<strong>به نظر شما كسي كه كار خلاقه ادبي با نگاهي انتقادي انجام مي‌دهد، چقدر بايد خود را به انصاف مقيد كند؟ مي‌خواهم براي نمونه به داستان «افغاني» در كتاب شما اشاره كنم كه با عنوان نقد شوونيسم از آن ور بام افتاده‌ايد تا آنجا كه خواننده اگر شما را نشناسد گمان مي‌كند نويسنده‌اي افغان اين داستان را براي حمله به ايراني‌ها نوشته است!</strong>

به گمانم این نظر شخصی شماست و گرنه در آن داستان هم انصاف رعایت شده است البته اگر مراد از "انصاف" یکی به نعل و یکی به میخ زدن نباشد. لااقل من با خودم صادق بوده ام و سعی کرده‌ام بر اساس آنچه فکر می کرده‌ام درست است داستان را پیش ببرم. من عمیقا معتقدم که ما در مجموع رفتار بسیار زشت و نژادپرستانه‌ای را در برابر افغان‌ها داشته و داریم. "تحقیر زیردست و کرنش در برابر بالایی" یکی از خلقیات اکثر ماست که در مواجهه با هموطنانمان هم داریم چه رسد به افغان‌ها. چند وقت پیش در یک نشریه طنزدانشجویی (ستون آزاد) که بروبچه‌های مشهدی با کیفیت بسیار خوبی درمی آورند و برای من هم پست می‌کنند در دفاع از مهندسان عمران، مطلبی چاپ شده بود سراسر پر از تحقیر افغان‌ها که اگر مشابه همین مطلب در یک کشور اروپایی و آمریکایی درباره ایرانی ها چاپ شود تا ما خاک سفارتخانه آن را به توبره نکشیم ول‌کن نیستیم! همانجا هم من واکنش نشان دادم چون این مسائل به نظر من فراتر از ملیت است و مربوط به انسانیت است اما این قبیل گفته‌ها و نوشته‌های زشت یکی دو تا نیست. اپیدمی شوونیسم است در جامعه ما که هم ترکشش به اعراب می‌خورد هم به افغان‌ها و هم حتی به ترک‌ها که بزرگترین قومیت ایرانی هستند و بسیاری از مفاخر ما ترک (آذری زبان) هستند. به عنوان یک نویسنده و منتقد اجتماعی اینطور فکر می‌کنم و ایرانی و افغانی و آفریقایی و آمریکایی و یهودی و بودایی هم برایم فرقی ندارد. امیدوارم زیاد شعاری نشده باشد!


<strong>قبول داريد كه در برخي داستان‌ها مانند همين «افغاني» يا «خونسرد» دچار شعارزدگي شده‌ايد.</strong>

نمي‌دانم، بايد از چند نفر ديگر از دوستان هم در مورد اين كارهاي خاص نظرخواهي كنم؛ ممكن است همين‌طور باشد كه شما مي‌گوييد.


<strong>و در پايان؛ فكر مي‌كنيد سبك خود را پيدا كرده‌ايد؟ ضمن مطالعه كتاب احساس كردم مثلا داستاني چون «عذرخواهي» بيش از آنكه با ساير داستان‌هاي كتاب هم‌خواني داشته باشد خواننده را به ياد طنزهاي روتين تلويزيوني مي‌اندازد.</strong>

من هرگز فکر نکرده‌ام كه سبك خودم را پيدا كرده‌ام. شايد بتوان گفت اين داستان‌ها تمرين‌ هستند. در مورد «عذرخواهي» هم بايد بگويم كه اين داستان يكي از آخرين كارهايي بود كه نوشتم و در آن نگاهي انتقادي به يكي از رفتارهاي ناشايست داشتم؛ اينكه زياد تظاهر مي‌كنيم و همديگر را حتي در دوستانه‌ترين كار ممكن -كه همان عذرخواهي است- آزار مي‌دهيم. من سال‌هاست كه تلويزيون نمي‌بينم و اين رفتار و ويژگي‌هاي طنزآميز آن را در كوچه و بازار ديده‌ام، طبيعي است كه سازندگان طنزهاي تلويزيوني هم از اين سوژه استفاده كرده باشند. تقلیدی درکار نبوده. ابراهيم نبوي جمله جالبي دارد كه از قضا زماني در مورد خود من -كه متهم به تقليد از ایشان بودم- گفته بود: «طنزنويس‌ها مرجع تقليد همديگرند» فكر مي‌كنم كسي كه با ادبيات آشنا باشد اين امر را طبيعي بداند كه مثلا نبوی از صابری تاثیر گرفته باشد و او از دهخدا که ستون طنز چرند و پرند را نوشته بود و  دهخدا از میرزا علی اکبر صابر تاثير گرفته باشد، صابر از چخوف، او از بوكاچيو.... اكثر موضوعات بشري مشترك‌اند، بنابراين وجوه اشتراکات موضوعی و حتی شباهت‌های فرمی طبیعی‌اند.
]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_60.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_60.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 28 Feb 2010 15:55:59 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>این هنر انقلابی نیست؛ گفتگو با مانا نیستانی</title>
         <description>
 آقای نیستانی، تحلیل شما از حجم انبوه تولیدات هنری یا به طور کلی خلاقانه‌ا‏ی که خصوصاَ از بعد از انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری شاهد هستیم، چیست؟

مانا نیستانی: در باره‏ی این که چطور این حجم انبوه از آثار هنری را که خصوصاَ در اینترنت و رسانه‏های مجازی می‌بینیم شکل گرفته، تحلیل من این است که اتفاقی که در خرداد امسال رخ داد، اتفاق بسیار مهمی بود، خیلی از مردم ما به این انتخابات دل بسته بودند و می‌خواستند از این طریق در وضعیت سیاسی کشور تغییر و تحولی ایجاد کنند. خود من از کسانی بودم که کاملاَ با تحریم مخالف بودم و پیش از آن که کار به تقلب کشیده شود، شروع به کار کردم و کارهایم را منتشر کردم تا مردم را به رأی دادن تشویق کنم. پس از تقلبی که در انتخابات صورت گرفت و آن حرکت مردمی که در ۲۵ خرداد شکل گرفت، قشر متوسط، خودش را پیدا کرد. البته نمی‏خواهم نقش سایر اقشار را نادیده بگیرم، همه حضور داشتند، اما به طور عمده، بعد از تقلب در انتخابات، قشر متوسط متوجه حضور و اهمیت و وزن خود شد. نباید فراموش کنیم که بخش عمده‏ای از تولید‏گران اندیشه، فرهنگ‏سازان و هنرمندان متعلق به همین طبقه‏ی متوسط هستند که تا حد زیادی حرکت موسوم به جنبش سبز را شکل داده‏ است. پس طبیعی بود که خیلی از این فعالیت‏های هنری به سمت مساله‏ی انتخابات و حرکت مردم متمرکز شود.

به نظر شما، می‏توان این هنر را به نوعی هنر انقلابی تلقی کرد؟ چه تشابهی با فعالیت‏های هنری پیش از انقلاب ۵۷ دارد؟ و یا چه ویژگی‏های منحصر به فردی نسبت به آن فعالیت‏ها می‏توان برای آن در نظر گرفت؟

 من شخصا اسم آن را هنر انقلابی نمی‏گذارم. به نظرم، تفاوت‏هایی هم که وجود دارد ناشی از تفاوت‏های ماهوی حرکت سال ۵۷ با جنبش اخیر است. البته بهتر است که این مقایسه‏ها و تحلیل‏ها را یک کارشناس سیاسی انجام بدهد و داده‏هایش را در اختیار من بگذارد تا من بتوانم از نظر هنری در مورد آن حکم صادر کنم یا نظری بدهم، اما در حدی که خودم می‏توانم تحلیل کنم و می‏بینم، تا به امروز تفاوت‏های عمده‏ای میان انقلاب ۵۷ و جنبش اخیر وجود دارد. حال آیا بعداً این حرکت به سرنوشت انقلاب ۵۷ دچار خواهد شد یا خیر را نمی‏دانم.
یکی از مهم‏ترین تفاوت‏ها هم خاستگاه انقلاب ۵۷ است. البته در آن حرکت هم اقشار مختلف جامعه شرکت داشتند، اما حضور طبقه‏ی متوسط که من روی آن خیلی تاکید دارم، در حرکت پس از انتخابات ۲۲ خرداد، بسیار پررنگ‏تر از سال ۵۷ است و همین‏ قشر است که مشغول تولیدات هنری است و هم‏زمان حرکت فرهنگی را نیز انجام می‏دهد. اگردقت کنید، می‏بینید زمانی که حرکت موسوم به جنبش سبز می‏رود که به خشونت کشیده شود (که البته خواسته‏ی خشونت‏طلبان است و خیلی از آن استقبال می‏کنند)، بلافاصله رسانه‏های مجازی و غیره پر از آثار هنرمندان، گرافیست‏‏ها و اندیشمندان منتسب به این جنبش می‏شود که می‏خواهند جلوی گسترش آن را بگیرند، آثاری که ضد خشونت هستند و سعی می‏کنند اهرمی در مقابل این قضیه باشند.
می‏توان گفت که بخش اندیشمند جنبش دارد سعی می‏کند این حرکت را هدایت و کنترل کند و به آن عمق ببخشد. اما این که آیا موفق خواهد بود یا نه، آیا خواهد توانست جهت‏دهی درستی انجام بدهد و تا چه حد می‏تواند در بدنه‏ی این جریان تاثیر بگذارد و به کجا خواهد انجامید را باید نشست و نگاه کرد. نمی‏توان الان با قطعیت نظر داد.

با توجه به صحبت‏های شما و آن‏چه شاهدش هستیم که حتی خارج از مرزهای ایران و جمع‏های ایرانی هم هنرمندان جهان به تکاپو افتاده‏اند و مثلا تندیس‌هایی برای ندا آقاسلطان ساخته شده است، نقش هنر را در این جنبش چگونه می‌توان تعریف کرد؟

به نظر من کاری که هنر دارد انجام می‌دهد، کاری است که همیشه انجام داده و می‏دهد، و آن این که باورها، اعتقادات، زندگی روزمره، و آن‏چه را که دارد اتفاق می‏افتد به زبانی شیرین، لطیف، قابل تحمل و جذاب تبدیل می‏کند؛ آن را قابل شنیدن می‏کند و به گوش دیگران می‌رساند.
این مساله فقط مربوط به جنبش سبز نیز نیست وهمیشه همین‏طور بوده است. وقتی یک حرکت آزادی‏خواهانه، یک حرکت مردمی قابل دفاع جایی اتفاق افتاده است، آثارش را در نوشته‏های‏ هنرمندان، نقاشی‏ها و... می‏توان دید. مثلا اگر در اسپانیا علیه فرانکو حرکتی کرده‏اند، می‏بینیم که هنرمندان سراسر دنیا در قبال آن واکنش نشان داده‏اند.
من خودم وقتی موزیک گوش می‏دهم و مثلا آهنگ معروف «زامبی» از گروه «کرانپریس» را گوش می‏دهم، مرا جذب می‏کند و تکان‏ام می‏دهد. طبعا بعد از آن کنجکاو می‏شوم ببینم چه پیش‏زمینه‏ی تاریخی‏ای بوده، چه اتفاقی در ایرلند ۱۹۱۶ افتاده که نتیجه‏اش به آوایی رسیده که این‏گونه جادویی از دهان خواننده‏ی کرانپریس بیرون می‏آید، مرا تحت تاثیر قرار می‏دهد و تکانم می‏دهد. این باعث می‌شود درباره آن مطالعه کنم. این تاثیری است که هنر می‏تواند در معرفی یک واقعه‏ بگذارد و به معرفی بهتر یک اندیشه و اتفاقی که دارد می‏افتد، کمک کند.

اگر ممکن است از تجربه‏ی خودتان بگویید؟ مثلا این که کاریکاتورهایی که این مدت در مورد مسایل روز می‏کشیدید و عمدتاً روی صفحات فیس‏بوک منتشر می‏کردید، برای شما چه بازخورهایی داشت؟

تا پیش از این اتفاق، فیس‏بوک در حد یک اسباب‏بازی و گذران روز بود که ببینی در حیاط خانه‏ی همسایه چه اتفاقی دارد می‏افتد، کی چه عکس تازه‏ای گذاشته یا کی چه شکلی شده است؛ یک دوست قدیم را پیدا کنی یا گاهی &quot;کوئیز&quot; حل کنی و بیشتر حالت تفنن داشت. تا این که ماجرای تقلب در انتخابات پیش آمد و ناگهان فیس‌بوک تبدیل به یک رسانه شد. خود ما هم به نوعی شوکه شدیم. اما کم کم شروع به فرستادن کارها روی آن کردیم.
البته من پیش از انتخابات انتشار کار روی فیس‏بوک را شروع کردم. یکی دوتا از کارهایم را گذاشتم و ناگهان با موجی از واکنش‌های خیلی مثبت و پیغام روبرو شدم که به من انگیزه می‏داد تا بیشتر کار کنم. در یک روز، یک کار از صفحه‏ای به صفحه‏ی دیگر و همین‏طور در صفحات دیگر به اشتراک گذاشته می‏شد و حتی بیننده‏هایی که متعلق به ملیت‏های دیگر بودند، آن‏ها را می‏دیدند و پیغام می‏دادند.

این وضعیت بعد از انتخابات و تقلب صورت گرفته، شدت بیشتری پیدا کرد. کم کم فیس بوک جای یک رسانه را گرفت و تبدیل به ابزاری شد که از خیلی از سدها، سدهایی که در برابر رسانه‏های چاپی داخل کشور، وجود دارد، می‌توان با آن عبور کنیم یا لااقل به نوعی با بیننده و مخاطب ارتباط بهتر و نزدیک‏تری برقرار کنیم. البته این یک رابطه دوطرفه است. الآن اشتیاق بیشتری هم برای دسترسی به چنین کارهایی در بین مردم وجود دارد و طبیعی‌ست که وقتی هنرمند احساس می‏کند که گوشی برای شنیدن هست و چشمی برای دیدن هست، طبعا بیشتر می‏گوید و بیشتر کار می‏کند

------------
مصاحبه‌گر: مریم میرزا/ دویچه ووله</description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_59.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/02/post_59.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">گفتگو</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مانا نیستانی</category>
        
         <pubDate>Sat, 06 Feb 2010 12:34:19 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>شناختی از حاجی اسماعیل سیاه؛ عبدالغنی نیک سیر</title>
         <description><![CDATA[ از سرآغاز تحولات فکری وبه ویژه طلیعه مشروطیت درافغانســـــتان ، بین سالهای(1918-1901) میلادی که دگرگونیهای در تفکرروز دیده میشود وباالاثر آن افق بازتری به مقابل روشنفکران کشور گشوده میگردد، در نتیجهء آنست که تعدادی روزنامه ها ونشرات بیرون از کشور، چون صور اسرافیل(ایران) حبل المتین(هندوستان) روزنامه ملا نصرالدین(تفلیس) حب حب نامه از میرزا علی اکبر صابر(ایرانیان مقیم قفقاز) بین روشنفکران افغان دست بدست میگشت، که درین جراید و نشرات ، نوشته ها واشعاری طنز آمیز به نشر میرسیده است.(4)

  برعلاوه درایران ،درزمینه طنز، آثار فخرالدین علی صفی ، ادیب الممالک ایرج میرزا وعده دیگر نیز برجستگی خاص وتاثیر پابرجای خودرا داشته اند، که کم و بیش تاثیر آن نزد بعضی از قلم بدستان در افغانستان نیز به ملاحظه رسیده ودر کابل، از تعدادی نوشته های محمود طرزی ودیگر کسان در صدر مشروطیت، بدین وتیره میتوان نام برد.

  در هرات حاجی اسماعیل سیاه متخلص به ( گوزک )، درین عرصه پیشتازی خاص داشته وآثاری درزمینه هزل ، هجو ، مدح وحتی طنز از خود بجا گذاشته وآنچه که از دستنوشته ها ومطالعه دوران زنده گی وی، میتوان استفاده کرد، آنست که او دردوره پراز تلاطم فکری کشور بسربرده وانتباه خودرا نه بشکل عمیق آن ، بل بگونه هزل و گاهی طنزگونه وگاهی هم بشکل هجو ومدح در اشعار خویش انعکاس داده است.

  حاجی اسماعیل سیاه ، فرزند آخندزاده ملا عبدالاحد است ، که درسال 1278 قمری در قریه توتک محال کرخ ولایت هرات چشم به جهان گشوده وبعد از فرا گیری علوم متداول در مدارس خصوصی ، زیاد تر به علوم دینی آشنا میگردد وچون اشتیاقی در افشاگری وانتقاد اجتماعی داشته وزمانه را از نگاه سیاسی مختنق وسیاه مینگرد، به شعر وآنهم از نوع هزل وهجا ومدح پناه میبرد، تابه گفته عبید زاکانی داد خودرا از مهتر وکهتر بستاند.اوبدینگونه به شعرروی میآورد:

  یارب عنایتی که ره عــــشق پویمــــا            روی از جهان بتابم و سوی تو رویما

  در صولت رضای تو طول لسان کنم            وزروی شــوق حـــمدوثنای تو گویما

  این شاعر وارسته وشوخ طبع، عمریرا با شعر نظم گونه بسر آورده ودر بسی قالبهای شعری طبع آزمایی نموده وبالاخره بعد از 86 سال عمر زنده گی را پدرود گفته است،که متاسفانه در باره زنده گی وکارکردهایش غیراز دوسه اثری که ازانها در پایین نام برده میشود ، دیگر نشانه ای در دست نیست. آثار وی بدینگونه اند:

*  دیوان شاعر آزاد 

مجموعه ای از غزلیات ، قصاید وساقینامه شاعر، در 193 صفحه، که درمطبعه دانش هرات، در صفرالمظفر 1348 طبع گردیده است.

* مثنوی سگ وشغال                                                                                              

که در سال 1348 قمری سروده شده ودرسال 1367 خورشیدی در تاجکستان به چاپ رسیده است.ونیز متن کامل آن در کتاب « سیاه سپید اندرون » آمده است.

* مطایبات

این اثر باالوسیله استاد محمد علم غواص، در سال 1354 خورشیدی جمعآوری گردیده وبه خط خوش استاد مشعل خطاطی شده، که متاسفانه تا حال اقبال چاپ نیافته است.غواص درزمینه مینویسد:

« مطایباتی که درین مجموعه تدوین وگردآوری شده، محصول زحمت کشی نویسنده ایست که در هر محفل وهرجا از معاصرین ومصاحبین حاجی شنیده ام ... به همه حال شخصیت بینظیر حاجی وصراحت لهجه وروح انتقادی وقوت محاضره ولطیفه گویی اش درین مجموعه پیداست.»(5)

  اگر بناباشد که پایگاه شعری حاجی اسماعیل سیاه گوزک را با دقت نظر بنگریم بگونه ایست که بیشتر اورا نظم سرا باید گفت تا شاعر، زیرا آن ملاحظات ودرونمایه ها ووجوه تصویری وخیال انگیزی شاعرانه که لازمه شعر است، در اثار شعری وی کمتر بملاحظه میرسد.ولی در عوش در شعرخود مفاهیم طنز وهزل وهجو وافشاگری را پرورانده وبه دریافت خویش آنهارا خصلت اجتماعی بخشیده است.با وجود آنهم میشود گاهی رگه های شعری دلپسند را به مفهوم واقعی کلمه در آثار وی ملاحظه کرد.در باره شعرش میسراید:

 نگفتی آخر فکیف گوزک من المقاعد الی المحاســـن

                                     سمعت نثرک تفصح سعدی قراءت نظمک کنظم بیدل(6)

  این بدین معنی است که او کیفیت نثر خودرا به فصاحت سعدی ونظم خودرا موازی با بیدل میداند.ولی واقعیت امر اینست که اسماعیل سیاه پایهء پاینتری از بسیاری جهات نسبت به شعرای معاصر خود دارد، چه رسد به اینکه با سعدی وبیدل مقایسه گردد.اگرچه گاهی نمودهای از اشعار خوب با جزالت ومتانت شعری هم در آثار وی میتوان یافت.

 ای جگر تاچند ریزد آسمان خون ترا             تاکی افشاند به مژگان اشک گلگون ترا

 چشم خونین گوش سنگین سرگران از بهر جاه

                                                       درد این سودا پریشان کرد شمعون ترا(؟)

                                                   **

        جهان به گلشن آفت رسیده میماند           وطن به گلبن گلبرگ چیده میماند

                                                   **

      مرا مضمون موزون بود دریک بار مهمل شد

                                               چو موجز مختصر میخواستم شرح مطول شد 

      اگر چه مدعا حاصــل نشـــــد وفق مـــراد من

                                                ولیکن چند روزی کـــار بیباکان معــــطل شد

                                                  **

فلک فغانی، زجورظلمت، که کردی آخر، خلاف قانون

                                           فرا نشسته، سفیه نادان، به عــز عزت، بجای فاضل

زیار محروم، شرار محرم، حریف مفـــسد، رفیق خاین

                                           انیس کاذب، حبـــیب غادر، شفیق جاهل، مرید غافل

                                                  **

      خواب دیدم دوش وصف زلف کاکـــــل میکنم

                                                    چون صراحی خنده یا شیشه غلــــــغل میکنم

      کرده ام تدبیر آن گر فـــتنه خــیزد موجــها

                                                     برسر عالم من از حکمــت تجاهل میکنم(7)

  بدینگونه شعر حاجی بسیاری اوقات ، با بیتهای متین وپرشورو حالت شروع میشود ولی زمانیکه غزل یا قصیده اش بوسط شعر میرسد ، دفعتا به موجهای از هزل وسخریه داخل میگردد ومحتویات ذهنی این شاعررا هویدا مینماید وفضای روشن شعروی فراموش میگردد.

  نکته ای بارز که در شعر حاجی اسماعیل سیاه مشاهده میشود، مسالهء مضامینی هست که از نگاه عرف و آداب اجتماعی ومذهبی مستهجن بوده وکراهت آور میباشد.که البته این مفاهیم ، عبارت از همان رمزوراز جنسی زن ومرد است، که برهنه وعریان بازگو میشود وبا استفاده از کلمات رکیک اذهان را میآزارد:

 نو جوان گردد و از عمر شود برخوردار      

                                                        هرکه جــون من فشــــرد تنـگتر اندربر

 وقت آن خوش که ستاند ز تو هردم بوسه       

                                                        شب آن نیک که خوابد بتو دریک بـستر

 قصـــه کــــوتاه چو تو نوچه پریزادی را             

                                                        سزد اکنون که بود دیو ســـیاهی شـوهر

 تا به خلوتگه خــــــطه اقلـــــیم جمــــــاع            

                                               زند از پیش چو... و کشد از پس  چون ... (8)

  میتوان گفت که این مسایل از واقعیتهای زنده گی ولازمهء نیازهای وجودی هر انسان چه زن وچه مرد میباشد، که با آن بنوعی چون خوردوخوراک ، زنده گی بسر میبرد وگاهی هم به( وصف العیش نصف العیش ) دلخوش میکند ، که البته این بخش حیوانی زنده گی انسان همیشه در پس پرده بوده وغیر از حریم خلوت در فضای دیگری ازان گفتگ نمیتوان کرد وبه گفتهء حافظ لسان الغیب ،آن کار دیگر راهی بجز خلوت در بیرون ندارد.

  باید افزود که بوده اند شاعران زیادی در ادبیات فارسی دری که ازین رموز عشق مجازی به گونه های بسیار پوشیده ، در پرده عفاف وپیچیده و در حریر نازک شعر وتصویرهای لطیف عاشقانه سخن گفته اند ، که نظامی گنجه یی را از معروفترین آنها میتوان بحساب آورد.

  ولی عبید زاکانی از متقدمین وایرج میرزا و حاجی اسماعیل سیاه وعده دیگر این راز مگورا پرده حجاب دریده اند وبا شوخ چشمی وخیره سری وچشم سفیدی نگفتنی هارا گفته اند.

 باید از خود پرسید چرا شاعران چنین میکنند؟ بجواب باید گفت که، چون در مراحلی از تاریخ ادبی واجتماعی انسان، که تاریکی برروشنایی غلبه دارد واختناق برروان مردم چیره میشود وراه گریزی هم برای شاعر دردمند وجود ندارد، او مجبورا به هزل وهجا ومدح وطنز میگراید واگر بااستفاده ازین وسایل هم نشد تا داد خودرا از مهتر وکهتر بستاند، انگشت اشاره را بر نقطهء ضعف خصلت انسان میگذارد وداستان خلوت وی را عنوان میکند ، تا بلکه بدینوسیله گفتنیهای ناگفته خودرا بگوید وبااینکه  به هزل وهتاکی وجسارت وهجو میپردازد ، هیچ پروایی ندارد وبا سلاح خشنتر ازان ، به جنگ زورگویان روزگار میرود، که همانند وی شاعران زیادی دست به این کارزده اند.اومیگوید:

        زبسکه شایق... اهل عزت ونازند        پریده رنگ ز... مردی از... رفته

  باید گفت که چنین شاعرانی همیشه مورد طعن ولعن جو فروشان گندم نمای روزگار که زهدرا در بساط پررونق تزویر میفروشند قرار گرفته اند ، زیرا اینگونه مردم با ولع تمام چنین آثاری را در خلوت میخوانند وبعد در انبوه جمعیت آنرا وسیله دوکانداری ، دربازار مکاره خود میسازند.

  بهرحال این منتهای مجبوریت شاعر است که بدینگونه اندیشه های سخیف پناه میبرد ومیخواهد شعرخودرا حال وهوای عوام پسند دهد ، تا بلکه بتواند کام دل خودرا از دست روزگار جفا پیشه بستاند.بازهم میگوید:

   نه هزل ومسخره بوده است آنچه واگفتم         اگر قــبول نمایی بیان من پند است 

  حاجی اسماعیل سیاه در شعرخود مسایل اجتماعی را نیز میآورد وفساد اداری در حکومت وقت را، اگرکه بگونه سطحی هم باشد در شعرش منعکس مینماید.او از رواج رشوه ، ظلم امرا وحاکمان وقت ، تعدی وبیعدالتی قضات وعلاقه داران از تلبیس وتزویر بعضی واعظان وروحانی نمایان ،از بلندرفتن نرخ ونوا وبی امنیتی وکیفیاتی دیگر ازین قبیل سخن میگوید. بنگرید در یکی از شعرهایش ، که چنین نیاتی را بازگو مینماید:

     میخواستم که ملــت ما مــحترم شود          درروی روزگار به صـنعت علم شود

    هرفردی از ملل برسد بر خقوق خود         یعنی که رشوه برطرف وظلم کم شود

    ارکان دولت از ســـر شفقت به اتفاق         کوشش چنان کنند که قلــــع ســتم شود

    عدلیه بروظـــیفه تفـــخر کـــــند مدام         امنیه حـــــسن خدمت خودرا رقم شود

  او بااستفاده از مصرع شعر حافظ ، پیوند ونزدیکی خودرا بگونه طنز با دیوان سالاری چنین بیان میکند:

   عمرها بنده گی صاحب دیوان کردم          تا مسمی شدم القصه به میرزا گوزک

   نکته ها گفتم وهرگونه فضولی کردم         تا شدم هــــمنفس حــــاکم اعلا گوزک

  به ظن خودش زمانیکه بدربارراه مییابد، با پیشکش نمودن شعرش وبا پوشیدن لباس هجو و هزل برآن ، آنچه بدل دارد میگوید وارتباط مردمی اش را آشکار میسازد:

           بیان راست نتوانم که گویم                       دهانم را کنند تا گوش چیرم

                                                   **

    صریر عزت وعیش مدام ای گوزک         ترا سزد که بمیدان هزل دو کردی

                                                   **

  بعد پای زاهد را بمیان میکشد:

      قدت چون ظلم قوماندان رسا بودست دانستم

                                                 دلت یک عالمی جوروجفا بودست دانستم

      نه تنها ما وزاهــد در گدایی مـــشربی داریم

                                                 حکومت هم گدای نان ربا بودست دانستم

از ستمگری میگوید:

 به کربلای معلا نـــــکرد ابـــن زیاد            ازانچه کرده به مایان علاقه دار امروز

                                                 **

      میخ را بردیگران کردند ومن گوزک شدم 

                                                      تا کجا بنگر که برما عاجزان زور آمده

                                                 **

  ظلم تا جاریست رشوت خوار چوگان میزند

                                                     تا رباید مــرمــرا چون گوی غلطانم هنوز

به شورا هم میتازد:

          آه از دســـت مســـــتبدان آه                 خواه گر رعیت اندو خواه سپاه

          از اسارت همیشه آزاد است                هرکه را بستگیست با شـــــورا
 

از دزدی وبی امنیتی مینالد:

      هرجای هرکه را که به بینی زضرب دزد

                                                    از پای لنگ باشد و از دست خود چلاق

    

 فریـــاد مـــا به سمــــع وزارت نمیرســــد

                                                     داریم همچو طفل به حلــقوم خود خناق

باز بجان زاهد وزهد فروش میافتد:

همچو گوزک زاهد از وضع مسلمانی ملاف

                                                    پاره خــــواهد کرد بــاد بی محــــل ... ترا

باد از کوزک نماند و لاف بر ارباب زهد

                                                    این دو علــت کی به ارباب خرد میــــبایدا

  حاجی اسماعیل سیاه چون توان آنرا ندارد که با ارباب ستم درافتد، ترجیح میدهد که بزبان هزل و هجو وطنز پرده دری کند وبااستفاده از اندیشهء والای مولانای بلخ از خواننده شعرش بخواهد تا هزل را نادیده گیرد وجدرا ملحوظ نظر قرار دهد.

   اما گاهی شاعر بااین هزالی خویش عمدا دست به هتاکی میزند واز کسانی که دل خوش ندارد پپانهارا رسوای خاص وعام میسازد.که این مساله تا حد زیاد پایه اجتماعی شعرش را پایین میآورد وحتی بر شخصیت اجتماعی خودوی نیز بی تاثیر نیست.

  اگر بشود که به این ارتباط مثالی بزنیم از استاد علامه صلاح الدین سلجوقی باید تذکرداد که مورد بی مهری اسماعیل سیاه قرار گرفته واین شخصیت را که در آنزمان از پیشگامان معارف وروشنگران مشروطه خواه در کشور بوده ونقشی عمده در نهضتهای فکری کشور داشته است مورد لعن وطعن قرار میدهد ودر مثنوی« سگ وشغال » اززبان پدراستاد مفتی سراج الدین که اعاظم فکری وقت است پسرش را بدینگونه به استهزا میکشد:

            قرة العین من صــــلاح الدین            از برای تو مـــــــنزلی تعیین

            میکند میدهد صـــــباح ومسا             از برایت حــشــیش ومهرگیا

            کو سوانح نگار سلطان است             پیش او کارکردن آسان است

            بــــهر تخریب دین پیغـــــمبر           او شفیراست ومملکت موتر

  گویند که رفع حجاب درزمان شاه امان الله به فتوای استاد صلاح ا لدین سلجوقی که در آنزمان نقش عمده در امور اصلاحی وقضایی داشته صورت گرفته است:

   گوزک چه غم خوری که به دختر حجاب نیست

                                                    شــــرم وحـــــیا به دیدهء فرزند نر نمــــــاند


     بعد ازینکه حاجی اسماعیل سیاه ، این شخصیت علمی ومعروف وقت را بدینگونه مورد نکوهش قرار میدهد، در ابیاتی دیگر از مثنوی سگ وشغال، پا فراتر میگذارد ووی را حتک حرمت میکند وحتی در جایی ، حکم کفر ویرا صادر مینماید:

         باهمه کفرخود صـــــــلاح الدین              حرف او پارهء شده است از دین

         کرده مــــشرب وطن پرستی را               داده فــــتوا شراب ومســــتی را

  البته این شخصیت عالم با تاثر واندوه  تمام ، ازین گزافه گوییهای حاجی اسماعیل سیاه چنین یاد کرد مینماید:« در آنوقت در هرات شاعری بود هزال وبرای کسب شهرت ومحبوبیت خود برخلاف معارف ومکاتب ومعلمان آن تبلیغات هزل آمیز وهجوکارانه وبلکه پراز اتهام وافترا به لباس شعر هزلی میسرود وبه سرعت برق نشر میداد وموجب خورسندی عناصر ارتجاعی وهم تاحد زیادی مانع پیشرفت مساعی

من وطرفداران من میشد.ولی دیری نگذشت که مردم به ارزش علم ومعرفت فهمیدند و اینگونه مردمان که به گفتهء بیدل(به افسون قبول خلق)هرزه گو بوده اند نزد ایشان منفور شدند وهنوز معلوم شد که اینطور مردم حریص وبی آزرم عیوب اجتماعی بیشتری از امثال(سعایت) یعنی واقعه نگاری نیز داشتند واین دعوت کاذب دین داری را برای پوشیدن آن عیوب رسوایی آفرین خود ایجاد نموده بودند...»(9)

  این شاعر هزل سرا،بااینگونه جبهه گیری خویش در مقابل روشنفکران آن زمان بسنده نکرده ودرزمان شاه امان الله ، باباز شدن دروازه های مکاتب بااسلوب نوین بروی فرزندان این مرزوبوم نیز از در مخاصمت پیش آمده وبالحن بسیار زننده شاگرد ومعلم را به سخریه میکشد:

     یا چرا پار معلم عوض اجرت خود         کرده در ترب تلامیز نهانی زردک

     معلم چه شد آنکه دفع صــــــــــداع         نمـــــــــیکرد الی به طفــــــــلان ...   

   وبا آمدن حبیب الله کلکانی بحیث امیر افغانستان که دروازه های مدارس وتعلیم وتربیه بروی فرزندان این خاک بسته میشود ، او با تبختر میگوید:

          گوش مالیده هر مخـــــالف را                 ســــوخته دفــــتر معارف را

          دفـــــــتر باقــــیات را آتــــش                 زده شد خلق فارغ از کشکش

          نه معارف به ملک ونه پیشکی               از ســــر اســفزار تا کشــکی

                                                     **

   ای معلم شوخی وناپاکی اطـــفال را               در میان مدت تعطیل می باید شناخت        

                                                     **

تران خوان معارف در قفا ترسیده میگوید         شکردر کام ما از تلخی ایام حنظل شد

                                                    **

گرجوانان معارف را امین دانسته یی     اعتـماد خویــــش بردزدان ده نو کرده یی

قوه سه اسپه میگویـــند داری در....       کاردو ما مـور مکتب را بیک لو کرده یی
                                            

                                                   **

            نمی فخرم که من علاقه دارم            نمی نازم که در مکتب مدیرم

                                                   **

    گهی بشکل معلم نشسته بربالا                        گهی بشکل تلامیذ خفته در پایین

  حاجی کوزک بدینوسیله تحجرخویش را به نمایش میگذارد ودرعین حال ضدیت خودرا با هرگونه اندیشه نو ومدرسه افزایی آشکار مینماید.برداشت این شاعر از تحولات ورویدادهای فکری زمانش ، دوچار سردرگمی وتضاد گویی است ، زیرا گاهی از مشروطه طلبی شاه امان الله وکارگذاری دولتی به نیکویی یاد میکند:

         درزمــان شه بـــــلند اقــبال                شـــه امان الله آنکه درهمه حال

         کمر خویشرا به خدمت خلق                بست چون ناخدا به راندن خلق

         کرد خدمت به ملت ودولت                  تارهــــد از تــعرض وذلــــت

         کرد هرفرد را ادیب کمـال                  صاحب اقتدار وجـــاه وجــلال

         وز معارف بلند ســازد قدر                  تا شود هریکی به عالم صــدر

باز مدح مینماید:

  چون به بستند برویم همه درهای امــید           بعدازین مامن امن است امـــــان افغان

  آنکه زیباست براو خلعت شاهنشاهـــی           گشت تسـلیم بدو رومی وروس والمان

  مدح تو از برانصاف خرد کاردل است          راست آنست که از سینه نیاید بـــیرون

ادامه میدهد:

    خدیو کـــشور افغان امیر امــــان الله            که دروظیفه اول گرفت خــــــون پدر

   ازاوست دولت ما در شکوه واستقلال           ازوست ملت مشهور ما به کروفر(*)

ودر همین جا ودرهمین احوال با بی حوصلگی ، نقاضت خودرا باریفورمهای دولت امانی برملا میکند:

     نه معارف که روزوشب درسن                    گه گرفــــــــتن گهی بـــهم دادن

     گه به فــــکر تــرانه آغـــــازی                    شهــنوازی وحــــــــــیله انبازی

دوباره به ستایش برمیخیزد:

            خاک ریزد به فرق استبداد                ملــــت خویش را کند آزاد

            حریت در وطن کند جاری                تا نماند به هیچیک خواری

باز از پشت خنجر میزند:

       کای خاین پاک دین اسلام                             اینک تو وهند وشیر گاومیش

                                                  **

  برهد از غــم زکـــات ونمـــاز                          جهد از صوم واز طواف حــــجاز

  بلکه صرف از پرستش یزدان                           روی آرد به خــــــدمت شـــیطان

  نه غم عصمت ونه یاد حـجاب                           نه که مشروطه را حساب وکتاب

حبیب الله کلکانی را اینگونه به ستایش میگیرد واورا تازه کن دین پیغمبر میداند    

معین دین پیغمبر امیر حبیب الله                 که نیست مثل وشبیهش به روزگارامروز

    اسم محضش بود حبیـــب الله                 لقـــــــــبش خــــــــــادم رســــــــــول الله

    از میان چیده رسم عبرت را                 کــــــــــرده روشــــــن طریق سنــــت را

    بسته ازروی جــــدوجهد کمر                تــــا بـــــــود تـــــــــازه دین پیــــغمـــــبر

  درزمان بقدرت رسیدن نادرشاه وتعیین شدن هاشم خان برادرش بحیث صدراعظم در سال 1929 خورشیدی ، اگرچه نظام اداری کشور تا جایی استقرار یافت ، ولی حکومت هاشم خان فضای سیاسی را مختنق نمود وعرصه را برروشنفکران تنگ ساخت ، تاجاییکه بسیاری دگراندیشان اعدام وزندانی شده وتعدادی هم فراررا برقرار ترجیح دادند.

  درچنین اوضاع واحوالی حاجی اسماعیل سیاه که درحدود هفتادوشش سال داشت ، از جملهء کسانی بود که بالوسیله اشعار هزل آلود ومدح کردن اولیای امور وگفتن مطایباتش خودرا به دربار نزدیک میساخت ، چنانکه درآن زمان با هاشم خان که در هرات نایب سالار بود ، طرح دوستی ریخته وبه تعریفش چنین میپرداخت:          

خوشم که فتنه بیداررا به خـــــــو کردی        چنانکه گرسنه را سیر از پلو کـــــــردی

سپهرجودی وابر سخــــا بهار کـــــــرم         سحاب لطفی و برتشنگان کلو کـردی

صلای عدل تو انصــــــاف بینوایان داد        وگرنه خیل عدو ملک را چپو کـردی

به ید قدرت حق است ورنه دشـــــمن تو        به گاه قهرتو از بیم زهره او کــــــــردی

بنای نظم نظام اینکه منـــــــهدم شده بود        فرا رسیدی وازراه طرح نو کـــــــــردی

تعجب است که بااین کمال وعزت وجاه        به حسن خلق جهان را چسان گرو کردی

مرا که اول شخــــــــص هرات میگفتند     به بین به طعن کسان عاقبـت کتو کردی

  حتی زمانیکه هاشم خان از هرات به کابل میرود حاجی اسماعیل در رفتن وی چنین اشک تمساح میریزد:

 بازآ که کارعدل معطل شده است باز       وان رنگهای تیره مچتل شده است   باز انبارهای شکروآن خـــــــنچه های نقل         یکجا عوض بشربت حنظل شده است باز

باغ شــــــهی که مرغ پرانداختی براو         اینک قمارخـانه هوتل شده است باز(10)

   بدینگونه این شاعر نظم سرا ، از شخصیکه هویت استبداد گونه دارد، موجودی عادل را ترسیم مینماید ودر کنارش میایستد وپشت به مردم میکند وبواسطه این رفتار از چشمها میافتد ودرسیر ادبی هرات ، نمیتواند جایگاه ویژهء خودرا بیابد واگرنه او در بعضی موارد، ظرفیتهای عمیق شعری را حایز بوده ، تا بتواند بگونه شاعری متبارز ومبارز جلوه گر شود.

  گاهی سخن واندیشهء شاعر در کلمات مستهجن ، چنان رخ مینماید که از ورای آن میتوان خفت ذهنی ذهنی وی را دید واین گویای آنست که احساسات شخصی سخت بروی غالب آمده وافراد واشخاص دارای شاخصهء اجتماعی را بالحن بسیار زننده استخفاف میکرده است ، بدینواسطه او کمتر توانسته رد پایی در ساحه ادب واخلاق جامعهء هرات پیدا کند و این باعث شده تا صاحبان اندیشه به او با نظری پایینتر از موقف اصلیش بنگرند.

  حاجی اسماعیل سیاه گوزک ، باآنکه اندیشمندی عالم وآراسته به کمال دینی وعقیدتی بوده وعربیت خوبی نیز داشته، گاهی اختیار کلام را ازدست میداده ودر ورطه بی پروایی وپرده درایی میافتیده ، که بدینگونه وجهه اجتماعی اورا صدمه میزده است.

  با همه حال ، این شاعر بذله گو کسی بوده که به شعر دستی داشته، نظم را خوب میسروده وبالوسیله آن در لباس تنقیدو هزل وهجو وگاهی هم طنز واقعا وبه مفهوم واقعی کلمه، تیپهای گوناگون اجتماعی را چون قاضی، قوماندان، تاجر، مامور، معلم روحانی، مشروطه خواه، روشنفکر، وکیل شورا، حاکم، میرتمن(کسی که تقسیم آب مربوط بوی است) قاچاقچی، گمرکچی، نظامی، دهقان، محتسب ،زاهد ریایی وغیره را از پرویزن اندیشه انتقادی خویش، بیرون کرده است.

  گفتیم که چون او به دربار نزدیک بوده وبا هاشم خان صدراعظم سروسری داشته گاهی اورا مدح میکند وبسیاری اوقات بدربار وی به لطیفه گویی وهزالی میپردازد ودرعین حال، بعضی اوقات از امور اجتماعی وبویژه حالت معیشتی و گرسنگی ودربدری وکمبود مواد وغله وغیره، بزبان لطایف وفکاهیات ، وی را از اوضاع کشور باخبر میسازد.اینکه چه اندازه هاشم خان گوش شنوایی داشته واین بذله گویی های شاعر را جدی گرفته است ، بروشنی معلوم نیست، چنانکه تلویحا این موقف خودش را چنین به اعتراف میکشد:

        گاه همبزم شخص اســـتـبداد              گه عنان ســــوی حریت معــــطوف

        سر بگوش وزارت ثابـــــت               پا به ... ایالـــــــــت موقــــوف(11)

  بدینگونه این شاعر به اصطلاح آزاد، در طول زنده گی ادبی وفعالیتهای اجتماعی خود، دورخ متضاد بخود میگیرد، طوریکه گاهی دلسوز ملت ومردمش میشود وزمانی بدربار رو میکند ودر کنار حکام وصدراعظمان وپشت با مردم، نقش دلقک حضوررا پیدا میکند.این پایگاه دوچار لغزش حاجی اسماعیل ، گاهی اورا پایین میآورد وگاهی نیز بلندش میکند.

  بخش دیگری از کار این شاعر، لطیفه ها ومطایبات وی است که درین حصه نیز کدام برجستگی خاص از نگاه محتوا ومضمون دیده نمیشود، زیرااز نگاه طنز که به          ( ظاهرهزل) وبه( باطن جد ) باشد ، در آنها خبری نیست وکمتر امور اجتماعی وسیاسی ومشکلات موجه مردم در آنها مضمر است.با وجود آنهم گاهی به نشانه هایی از مطایبات جالبی برمیخوریم ، که در آنها دلبستگی حاجی را به مردمش نشان داده وگویای نوعی طنز اجتماعی بحساب میرود:

« حاجی در کابل به ملاقات صدراعظم هاشم خان رفت ،این چوکی نشین مستبد که به این شاعر بذله گو علاقه داشت گفت:حاجی چی بما از هرات سوغات آورده یی؟ حاجی که یک قرص نان ویک قطی گوگرد را به دستمال ابریشمی پیچیده بود به حضور تقدیم نموده گفت:دوستان به دوستان گرانبها ترین وکمیابترین اشیاء را سوغات میآورند وفعلا ازین دو چیز گرانبهاتردر هرات نیافتم که به حضور تقدیم کنم.»

  در مطایبات خود حاجی اسماعیل سیاه جسارت را بجایی میرسانده که در حضور آولیای امور، جوابهای دندان شکنی به آنها ارایه میداده است:

« درروزهای عید حسب معمول ، از طرف نایب الحکومه به علما وروحانیون چوخه(عبای وطنی) و مندیل(دستار) خلعت داده میشده ، یکروز خلعتها تقسیم شد وبرای حاجی پالان خری آوردند،اودست به سینه برخاست وعرض کرد: من ازین موهبت خاص بخود میبالم ، که بدیگران خلعت معمولی داده شده وبمن از لباس شخصی خود اعطاء فرموده اند.»

  گاهی مطایبات وی واقعا طنز آمیز است:

« نایب سالار به حاجی گفت:چای شیرین کمتر بخورید که دربول شما شکر پیدا میشود.حاجی گفت:چه بهتر آنگاه بول خودرا خواهم خورد نه چای شمارا»

طنز دیگری را بنگرید:

« زن کهنسالی از حاجی دوای درد دندان خوا ست. حاجی گفت:بگذارید همیشه درد کند وشما بنالید تا مردم بدانند که شما هنوز دندان دارید.»

  در بعضی مطایبات حاجی اسماعیل سیاه ، طنز وی چهرهء گیرنده تر بخود میگیرد و از مضمون آرایی بیشتری برخوردار است:

« شیخی از مریدش سگ کوچکی خواسته بود تا منزلش را پاسبانی کند.مرید سگ بزرگی آورد شیخ گفت:ای برادر من سگ کوچکی ازتو خواسته بودم ، تو سگ بزرگی آورده یی، حاجی حاضرجوابانه گفت:حضرت شیخ مطمین باشند که این سگ بزرگ جثه، برای یک هفته اگر به دروازه شما از گرسنگی نمیرد، آنقدر کوچک خواهد شد که دل شما میخواهد.»(12)

  روی همرفته مطایبات وسخنان خنده آور، هزل آلود وگاهی هم طنز آمیز حاجی اسماعیل سیاه مورد توجه خاص وعام بوده ودر محافل ومجالس خصوصی ، که چند نفر دورهم گرد میآمده اند، با چنین تنقلات شیرین وتلخ ذهنی ، کام خویش را نوازش میداد ه اند.

  اما با همه این سخنها، میتوان اضافه نمود که در میان همه آثار اسماعیل سیاه« سگ وشغال » وی برجستگی خاص دارد، زیرا او درین مثنوی لب ولباب ذهنی خودرا برملا ساخته وشگرد کارش را به نمایش گذاشته است.

  با مطالعه این اثر میتوان فهمید که او چگونه، در حالیکه دانای دین نیز بوده، با شیخ وملا وزاهد ریایی در افتاده وحتی شخصیتهای اینچنانی را هجو نموده است.     

  سگ وشغال ، از نقطه نظر کلیت داستانی روایت طنز گونه ایست که درآن چند سگ به سرپرستی شغالی از کرخ هرات ، بنا بر مشکل حقوقی وداد خواهی ، راهی دروازهء دولت ودیوانهای اداری وقضا ومحکمه ومجلس شورای ولایت میشوند وچون در همه جا جواب رد میشنوند ودر هر اداره ، کارشکنی ورشوه ستانی را مینگرند ، روی بسوی قونسولگری روس وایران میکنند، تا ویزای سفر بدست آورند واگر بشود از راه روس وایران به هند بروند وازانجا به کابل سفر نمایند، تا بدربار کابل برسند وورقه دادخواهی خودرا به محکمه تمیز یا شورای ملی ویا کدام جای دیگر پیش نمایند.

  البته درین چوکات ودرین مسیر پر پیچ وخم ، حاجی میخواهد به ظن خویش دوروی سکه تقلبی جامعه آن روزگاررا برملا سازد ، که یک روی آن رنگ اجتماعی دارد ودر آن از فساد اداری ورشوه وانحطاط اخلاقی میگوید ودیگرروی آن ضرب سیاسی است ، که مشروطه خواهی وروشنگری ومعارف دوستی را به سخریه میکشد وباآن به مخالفت برمیخیزد ،که در همه این احوال ، دست انگلیس را دخیل میداند.

  این هیاء ت مرکب از سگ وشغال ، در مسیر راهش ، آنچه را که درایران وهند میگذرد، نیز از نظر دور نمیدارد ودرعین حال از تجدد خواهی درایران وبفکر وی تفرقه ونفاق را در آنجا به سخریه گرفته وبه بدی یاد میکند.بعد بفکررفتن به کشورهای اروپایی میافتد ،ولی ازانجا هم دلزده میشود وروی بسوی هند انگلیس میکند وازان دیارهم که بوی استعمار وشروفساد وتفرقه افکنی به مشامش میخورد، دلسرد میشود ومیگوید: چون از وطن ومردم خویش بیگانه شده ایم روی بسوی افریقای سیاه مینماییم وازانجا به وطن برمیگردیم.

  حاجی اسماعیل درعین حال درین اثر، خطوط سیاسی فکرش را نیز برجسته ساخته ودرک خویش را از اوضاع جاری کشور نشان میدهد.در جایی ازین مثنوی از استبداد سخن زده ودر جایی دیگر از حال پریشان مردم داد بیان داده ودر گوشه ای هم مدح نموده وگاهی نیز هجو کرده است.ولی آنچه بیشتر شاخص فکری وی درین اثر میباشد ضدیت وی با مشروطه ومشروطه خواهی وروشنفکری است ، که اینگونه طرز فکروی، تمام قد دربرابر همه افکار وکردار پسندیدهء او میاستد واورا موجودی کهنه فکر نشان میدهد.

----------------

<strong>پینوشتها:</strong>

4- دیروز،امروزوفردای شعر افغانستان ، واصف باختری ، ماهنامه شعر(ویژه افغانستان) ، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ، تهران ، شماره-14 ، آبان 1373 ص 71

5- سیاه سپید اندرون ، عبدالغفور آرزو ، انتشارات ترانه ، مشهد ، پاییز 1377 ، ص 344

6- شاعر آزاد ، حاجی اسماعیل سیاه ، مطبعه دانش ، صفرالمظفر 1348 - ص 147

7- همان کتاب ، ص 84

8- همان جا ، ص 12

9- عبدالغفور آرزو ، سیاه سپید اندرون ، ص 171

10- شاعر آزاد ، ص 133

11- همانجا- ص 140

12- سیاه سپید اندرون ، ص 344

--------------
بازانتشار آی طنز، با تلخیص

 ]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2010/01/post_57.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2010/01/post_57.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 18 Jan 2010 15:14:37 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>طنزوانواع آن ازنگاه فلاسفه</title>
         <description><![CDATA[<strong>فرصتی برای خندیدن</strong>

فیلسوفان و اندیشمندان در طول تاریخ، خنده را یکی از مقدمات وجودی انسان دانسته‌اند.
در این میان ارسطو پیشگام است. او در کتاب‌های «فن شعر» و «خطابه» خود به اهمیت کمدی و خنده ناشی از آن می‌پردازد. اگرچه بخش مربوط به کمدی کتاب «فن‌ شعر» به ما نرسیده و تنها بخش تراژدی آن در دسترس است اما از همین اندک می‌توان به اهمیت طنز، کمدی و خنده در حیات انسان پی برد. در یک تعریف جامعه‌شناختی، کمدی بررسی رفتار فرودستان با مقوله اجتماعی است؛ رفتاری که به سبب ناآشنایی، مضحک و غیرمنتظره به چشم می‌آید و سبب خنده می‌شود. همین خنده در نهایت باعث پالایش (کاتارسیس) می‌شود.

مطلب حاضر با نگاه به تفاوت معنایی طنز، شوخی، فکاهه و کمدی به فلسفه خنده و طنز می‌پردازد. مطالعه طنز در حوزه فلسفه بیش از همه خاستگاه تعاریف قابل قبولی از این مقوله بوده که تا به اکنون حدود فکاهه تلقی شده است. درواقع وظیفه خطیر این حوزه از فلسفه ارائه تئوری‌های مکفی در باب این پرسش است: «طنز چیست؟» طبق معیارهای تحلیلی تئوری‌های طنز را می‌توان به‌سهولت در 3 گروه عمده دسته‌بندی کرد: تئوری ناهمخوانی، تئوری برتری و تئوری رهاسازی. تئوری ناهمخوانی با نام شخصیت‌های برجسته تاریخی همچون ایمانوئل کانت و سورن کی‌یرکگارد پیشتاز دیگر نظریه‌ها بوده و حتی می‌توان گفت پیوندی ریشه‌ای با علم خطابه ارسطو نیز دارد. با نگاهی گذرا درمی‌یابیم که این مکتب، طنز را پاسخی به ناهمخوانی‌های موجود می‌داند. به‌طور کلی این واژه می‌تواند حوزه گسترده‌ای از مفاهیم ازجمله ابهام، استدلال‌های غیرمنطقی، عدم ارتباط میان چند موضوع و ناهماهنگی و عدم تناسب را در برگیرد. در تئوری دوم و یا نظریه برتری، توماس هابز عنوان می‌کند که خود‌برتربینی، به نوعی از احساس بالیدگی و غرور ناگهانی سرچشمه می‌گیرد و آن هنگامی است که نسبت به دیگران احساس برتری می‌کنیم. افلاطون و ارسطو معتقد به این نظام طنز هستند. و سرانجام باید گفت که تئوری گروه سوم (رهاسازی) حول محور نظریه‌پردازانی چون زیگموند فروید و هربرت اسپنسر می‌چرخد. آنان طنز را عامل بنیادین تخلیه یا ذخیره انرژی تولیدی از احساسات سرکوب‌شده و یا واپس‌رانده‌شده می‌دانند. طنز چیست؟ به‌‌رغم تعداد متفکرانی که در مبحث فلسفه طنز دیدگاه‌های خویش را ارائه داده‌اند این مقوله به‌تازگی به‌عنوان یکی از زیرشاخه‌های طنز شناخته شده و تنها چند تن از فلاسفه معاصر در این باب به تحقیق و بیان دیدگاه‌های خویش پرداخته‌اند که این خود معلول 2 عامل است؛ اولا چالش‌های این حوزه از فلسفه را به دشواری می‌توان استدلال و اثبات کرد و ثانیاً موضوع طنز سهواً به عنوان موضوعی کم‌اهمیت همواره در پس‌زمینه قرار گرفته است.

با این وصف، مطالعه این حوزه نیاز به دانش وسیعی از رشته‌هایی نظیر فلسفه، روانشناسی، فیلم و ادبیات دارد. درواقع به‌ندرت می‌توان مبحثی فلسفی را یافت که مستقیماً با زندگی روزمره، ارتباطات اجتماعی و طبیعت انسانی مرتبط باشد. طنز، فکاهه، کمدی بیشتر آثار طنز همواره در جست‌وجوی پاسخی برای این پرسش است: «طنز چیست؟» طبق واژه‌نامه انگلیسی آکسفورد، این پرسش در قرن17 از میان گمانه‌زنی‌های علمی، روانی و فیزیکی در باب تأثیرات طنز بر خلق‌وخوی انسانی سر برآورد. مباحثات اولیه در این حوزه حدود مشخصی میان فکاهه و طنز قائل نشده است. جان دیویی دلیلی برای تحدید این دو پدیده عنوان می‌دارد: فکاهه را به‌هیچ‌عنوان نباید از منظر طنز مشاهده کرد زیرا رابطه آن با طنز، رابطه‌ای ثانوی است. ما به دلایل گوناگون می‌خندیم؛ شنیدن لطیفه‌ای خنده‌دار، تنفس گاز خنده‌آور و یا قلقلک؛ اما هیچ‌یک از این موارد مفهوم طنز را نمی‌رساند.

«جان مور آل» در تلاش برای ارائه نظریه‌ای عمومی از طنز و فکاهه، مستدلات قابل‌قبول‌تری ارائه می‌دهد: فکاهه برخاسته از انتقال به موقعیت خوشایند روانی است درحالی‌که طنز دستمایه قرارگرفتن در موقعیت خوشایند شناختی است. «رابرت پراوین»‌با بیان رجحان خنده (غیرمسخره‌آمیز) بیان می‌دارد که خنده اکثراً در «ارتباطات اجتماعی»، حاصل تمسخر نبوده و به‌واقع به‌نوعی مکانیسم رهایی از تنش است. اگر تمسخر شرط لازم برای خنده نباشد، پس باید پرسید چه عوامل دیگری تأثیرگذار است. اغلب مسخره‌آمیز‌بودن باعث خنده می‌شود اما گاهی نیز تنها منجر به لبخند می‌شود. مسلما این دو مقوله جدا از یکدیگر، در برخی از جهات به یکدیگر شبیه‌ هستند اما برای فهم ارتباط میان این دو، به تصویر شفاف‌تری از طنز و فکاهه‌ نیازمندیم؛ همان‌طور که پراوین عنوان می‌کند برای انسان خنده یک فرایند فیزیکی است که منتهی به یکسری الگوهای صوتی می‌شود که تنها به صورت فیزیکی ادا می‌شود. اگر ما خنده را پاسخی درقبال شادی بدانیم، پس باید به این پرسش پاسخ دهیم که «طنز چیست؟» برای شروع می‌توان عنوان کرد که خنده و شادی عمدتا پاسخی در برابر محرکی خاص همانند طنز‌ هستند و از طرف دیگر کمدی یکی از بهترین نمونه‌های حرفه‌ای طنز محسوب می‌شود. برای فهم حدود میان خنده تمسخرآمیز و غیر آن، پاره‌ای براساس ویژگی‌های پاسخی ما و پاره‌ای بر پایه ویژگی‌های موضوعات شعف‌انگیز، باید تعریفی منطقی از طنز را چراغ راه خویش قرار دهیم. بیشتر تعاریف از طنز از این نظر ضروری است که سعی بر آن داشته تا شرایط مکفی و لازم را برای طنزآمیزبودن شرایط یا موضوعی فهرست کند.

برخی از نظریه‌پردازان نیز جوهره اساسی طنز را که در تمام بسته‌بندی‌های طنز به چشم می‌خورد اساس نظریه‌های خویش قرار داده و با این حال از پرداختن به شرایط لازم خودداری کرد‌ه‌اند. به نظر می‌رسد برخی از نظریه‌پردازان نیز در بیان شرایط لازم طنز و دلیل طنزآمیزبودن یک موضوع دچار سردرگمی شده‌اند. با این حال، باید گفت آنچه شرایط طنزآمیز خطاب می‌شود با دلیل طنزآمیزبودن آن متفاوت است. همچنین باید عنوان کرد که طنز و فکاهه نیز دو مقوله جدا از یکدیگرند که اغلب به دلیل عدم صراحت زبان در این حوزه به‌سختی قابل تشخیص‌اند؛ در نتیجه بیشتر ناخرسندی اهل فن در باب تئوری‌های پیشین را می‌توان در ابهامات میان این دو مقوله جست‌وجو کرد. نظریه‌ برتری این نظریه ‌دارای 2 صورت است: نظریه مستدلی که ادعا می‌کند تمام زیرمجموعه‌های طنز به نوعی درگیر احساس برتری است و تئوری ضعیف‌تر که بیان می‌دارد احساس خودبرتربینی اغلب در بسیاری از موارد طنز مشهود است. اگرچه افلاطون و ارسطو از حس برتری‌جویی در هنگام مشاهده صحنه‌ای مضحک صحبت به میان آورده‌اند اما به‌روشنی از جوهره و اساس‌ طنز سخن نگفته‌اند.

افلاطون در کتاب «فیلبوس» سعی بر آن دارد تا آمیزه‌ای از خوشی و تاسف را که در پس نیت بدخواهانه‌ شادی و خنده نهفته افشا کند. او بیان می‌کند که نادیده‌گرفته‌شدن، بدشانسی‌ای است که پس از به‌دام‌انداختن قربانی، صحنه‌ای مسخره و مضحک از او خلق می‌کند. بدین ترتیب است که در کمدی لذتی بدخواهانه تجربه می‌کنیم که در واقع با تاسف روح ما در هم آمیخته شده است. در تراژدی ما با شخصیت‌هایی آشنا می‌شویم که میانه یا حتی بهتر از آنند اما کمدی شخصیت‌هایی را دستمایه خویش قرار می‌دهد که از نظر مقام یا خصلت‌های فردی از تماشاچیان پست‌ترند. از دیدگاه ارسطو، صفت«مضحک» نمونه‌ای از درماندگی یا نقص و زشتی است که باعث تکدر خاطر تماشاچیان نمی‌شود. ارسطو طنز را نوعی گستاخی آکادمیک می‌نامد اما فکاهه را تخریب شخصیت‌ها می‌خواند که باید بدون ایجاد تاسف و ناراحتی در شنونده بیان شود. در اصل ارسطو و افلاطون بیش از آنکه به مقوله تئوری برتری بپردازند، این حوزه از فلسفه را به میدان اخلاقیات کشیده‌اند. توماس‌هابز بهترین نمونه از این تئوری را بسط و گسترش داد. او موکدا بیان می‌دارد که احساسات شدید مخاطب در واقع چیزی جز حس غروری که از برتری‌جویی او در مقایسه با دیگران یا خود پیشین او ناشی شده، نیست. هابز عنوان می‌کند که نظریه برتری در واقع به نوعی تمسخر است تا یک نوع تئوری طنز. در مقابل «رابرت سالمون» تئوری برتری را نقض می‌کند و نظریه‌ حقارت و خودکم‌بینی را به جای آن می‌نشاند، این دیدگاه در مقابل نظریه برتری‌بینی قد علم می‌کند و بیان می‌کند که برتری، شرط لازم برای طنز نیست. «مورآل» نیز مثال‌هایی در این باب ذکر می‌کند. به عنوان مثال پیدا کردن توپ بولینگ در یخچال‌فریزر شما می‌تواند خنده‌دار باشد اما نشانه حس برتری‌جویی نیست.

تئوری‌ رهاسازی این تئوری می‌کوشد تا طنز را عاملی برای رهایی از تنش عنوان کند. این دیدگاه بیش از آنکه به تعریف طنز بپردازد، ساختارهای نهادین روحی- روانی فرایند خنده را مدنظر قرار می‌دهد و آن را ناشی از آزادشدن انرژی اضافی می‌داند. دو نظریه‌پرداز پیشگام این دیدگاه «فروید» و «اسپنسر» هستند. فروید توضیح مفصلی در باب سازوکار انتقال انرژی بیان کرده اما فرایند توضیحی او پایه و اساس نظریه رهاسازی نیست. در کتاب «فیزیولوژی خنده» نیز اسپنسر نظریه‌ای ارائه داد که رابطه نزدیکی با نظریه هیدرولیکی سیستم انرژی عصبی داشت؛ این استناد که تهییج و تحریک، باعث تولید انرژی در دستگاه عصبی شده و باید در راهی صرف شود. او همچنین بیان می‌کند که هیجان عصبی همیشه تمایل به حرکات عضلانی دارد. فروید در کتاب «جوک و ارتباطش با ضمیر ناخودآگاه» نمونه‌ ارزنده‌تری از این تئوری ارائه می‌کند که در واقع بازگویی نظریه اسپنسر است. فروید 3نوع محرک خنده را عنوان می‌کند: فکاهه، کمدی و طنز. در فکاهه انرژی جنسی یا خصمانه‌ای که سرکوب شده، در کمدی انرژی شناختی که صرف حل‌و‌فصل چالش‌های ذهنی و فکری شده و در موقعیت طنزآمیز که شامل انرژی حاصل از تبادلات احساسات ماست، همه و همه از طریق خنده آزاد می‌شود.

تئوری ناهمخوانی تئوری ناهمخوانی، دیدگاه فعلی طنز است زیرا بیش از دیگر تئوری‌ها با مشاهدات عینی تطابق یافته است. بیشتر نمونه‌های نظریه ناسازگاری تنها سعی بر آن دارند تا شرایط لازم برای طنزآمیز‌بودن را شرح دهند. در کتاب «خطابه» ارسطو کورسویی از این نظریه‌ نمایان می‌شود. او بهترین راه برای خنداندن تماشاچی را بنا نهادن امید و پیچش در موضوعی دانسته که به او عرضه می‌شود. او پس از صحبت در باب قدرت استعاره و مجاز برای شگفت‌زده‌کردن تماشاچی، می‌گوید حتی فکاهه نیز می‌تواند از طریق بازی با واژگان این نیرو را داشته باشد و خود این به نوعی شگفت‌زدگی به حساب می‌آید. نثر نیز می‌تواند چنین تاثیراتی بر جای گذارد؛ برای مثال شنیدن کلماتی که حتی تصور آن را نیز نمی‌کرده‌اید. البته این دیدگاه بیشتر به نظریه شگفت‌زدگی طنز شباهت دارد که توسط رنه دکارت ارائه شد اما ارسطو اینگونه ادامه می‌دهد که شگفت‌زدگی چگونه با حقیقت همخوانی پیدا می‌کند و به عبارت دیگر طریقه تجزیه و تحلیل این تئوری را شرح می‌دهد.

ایمانوئل‌کانت در کتاب « نقد قوه داوری» نظریه شفاف‌تری از این دیدگاه بیان می‌کند؛«هر آن‌چیز که خنده بسیاری برمی‌انگیزد، بی‌معنا و مفهوم است(البته شما قادر به درک آن هستید ولی رضایت عمیقی از شنیدن آن حاصل نمی‌شود) و در واقع فرد تحت تاثیر انتقال ناگهانی موجی از امیدهای عبث قرار می‌گیرد.»«آرتورشو ‌پنهاور» نظریه ویژه‌ای در این باب بیان می‌کند؛ هنگامی که جزئیات از کلیات بیشتر اهمیت می‌یابد، ما با ناهمخوانی روبه‌رو هستیم و هرچه شرایط غیرمنتظره‌تر باشد، خنده شدیدتری را برمی‌انگیزد. کانت و شوپنهاور ناهمخوانی را شرط لازم برای طنزآمیزبودن یک موقعیت بیان می‌دارند. آنها روی مقوله‌های طنز تمرکز کرده و به حواشی نپرداختند زیرا موضوعات بسیار زیادی است که ناهمخوانی داشته ولی شنیدن و دیدن آنها هیچ لطفی ندارد.
----------------------------------------------
بازنشر از: <a href="http://lemonpress.ir/NSite/FullStory/?id=265">سایت خبری - تحلیلی لمون‌پرس</a>
انتخاب تیتر از: <a href="http://www.itanz.net/">آی‌طنز</a>]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/12/post_58.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/12/post_58.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">فلسفه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کانت</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">ارسطو</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تئوری</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">تحلیل</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">رهاسازی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">طنز</category>
        
         <pubDate>Sun, 20 Dec 2009 13:04:17 +0330</pubDate>
      </item>
      
      <item>
         <title>طنز در اشعار عطار</title>
         <description><![CDATA[<strong>منوچهر احترامی</strong>

<strong>پیش درآمد1: مانیفست + احساسات</strong>
حضور دائمی خیل بی‌پایان ادیبان و اریبان و ظریفان و طریفان و نادره‌گویان و نویسندگان و شاعران و نگارگران و حکیمان و امیران و علیمان و داهیان و صوفیان و حریفان و خل‌وضعان و الی ماشاءالله در عرصه پر تک و تاز زبان فارسی و نیز ظهور بی‌وقفه همه کسانی که به نوعی دستی در علم و ادب و هنر و حکمت و عرفان دارند، خصوصاً اسطقس‌داران و درشت‌استخوانان ایشان، علاوه بر هزار و یک خاصیت، این تأثیر عمیق را نیز دارد که در طول سالیان دراز، جمّ غفیری از دانش‌طلبان و حافظ‌پژوهان و فاضلان و فضولان و محققان و کم‌سوادان و پُرگویان و کورذوقان و تذکره‌نویسان و دانشنامه‌پردازان و تاریخ‌نگاران و جغرافی‌دانان و جامعه‌شناسان و شاهنامه‌خوانان و مغفولان و استادان باکرسی و پاکرسی و بی‌کرسی و غیرهم اجمعین را سر کار می‌گذارد و سرشان را گرم می‌کند و به خود مشغول می‌دارد و عمرشان را هدر می‌دهد.
از جمله این استخوان‌داران میدان ادب و عرفان و شعر و کتابت و ظرافت و چه و چه، یکی هم شیخ فریدالدین عطار نیشابوری است که در طول این هفتصد ـ هشتصد سال گذشته،‌ خلق بسیاری را به خود مشغول کرده است؛ از مولانا جلال‌الدین محمد مولوی بلخی، ثُمَ الرومی، ثم القونوی، در قرن هفتم بگیر تا این بیسواد اعظم، بچه سابق چاله‌میدان ـ یا بچه چاله‌میدان سابق ـ که در این ایام آخر عمر، زلف نداشته خود را با زلف جنابش گره زده‌ام و از بس کم دانشی، هر چه بیشتر سر در روزن معرفتش می‌کنم، جز حیرتم نمی‌افزاید.


<strong>پیش‌درآمد 2: عطار شناسی</strong>
شیخ فریدالدین عطار نیشابوری از اهالی قرن ششم و هفتم هجری است. اسمش محمد و تخلصش فرید است. کنیه‌اش یا «ابوحامد» است یا «ابوطالب». نام پدرش یا ابراهیم است یا یوسف. بنا به قولی: «محمود نیز دور از واقع نمی‌نماید». متولد سال 537 ه‍ . ق و متوفای سال 627 ه‍ . ق است. یا متولد حدود سال 540 و مقتول به دست مغول در سال 618 . یا احیاناً و احتمالاً متوفا بین سالهای 586 و 610 . یا 14 اثر خلق کرده،‌ یا 12 اثر، که 9 تای آن به دست ما رسیده است.
خواننده فهیم و شعرشناس ما، البته می‌داند که مناسبات وزنی و اصول قافیه‌پردازی در زمان عطار، و زبان عطار، متر و معیارهای مخصوص به خودش را داشته و لزوماً با معیارهای امروز، تطابق صد درصد ندارد؛ مضافاً که شیوه تلفظ بعضی از واژه‌ها و ترکیبات با آنچه که امروز معمول است گاهی اندک تفاوتی دارد و لذا در صورت جفت و جور نشدن وزن بعضی از مصرعها با قالبهای ساخت شمس قیس رازی، نباید آن‌قدرها سخت گرفت.


<strong>عطار و دیوانگان</strong>
عطار به ویژه در مصیبت‌نامه، مجموعه قابل ملاحظه‌ای از قصه‌های طنزگونه و شطح‌آمیز(1) مربوط به دیوانگان را گرد کرده که در نوع خود در ادبیات منظوم کلاسیک زبان فارسی کم سابقه است.
خیل دیوانگان عطار، طیف وسیعی از عقل‌باختگان و حواسپرتان و خل‌وضعان و مغفولین و بی‌دلان و دلشدگان و مردم گریزان و پنج‌دانگان و ملنگان و مخ‌مختلان و غیر آنان را که در گوشه و کنار جهان به فراوانی یافت می‌شوند، در برمی‌گیرد. دیوانگان عطار، بعضی در زمره صاحب نسقان و نامداران این طایفه‌اند، همچون مجنون کذا و بهلول؛ و جمعی در ردیف گمنامان و شوربختان و بی‌نصیبان و مبهوتان و پاکبازان و سراندازان و کوتاه‌دستان و لنگ‌درازان(2) و غیرهم اجمعین که نمونه‌های فراوانی از آنان در میان هفتاد و دو ملت یافت می‌شود.
مجنون معروف ادبیات کلاسیک، جناب مستطاب جلالتمآبْ قیس عامری، که یک پایش در زبان فارسی است، یک پایش در زبان عربی، از دیدگاه عطار، تقریباً همان مجنونی است که نظامی و دیگران او را توصیف کرده‌اند: آدمی به شدت واله و شیدا، که برای نشان دادن مراتب پیشرفته شیدایی خود، به هر نمایشی دست می‌زند، از جمله هنگامی که اهالی قبیله لیلی، رگ غیرتشان می‌جنبد و او را به قبیله خود راه نمی‌دهند، برای مشاهده محبوب، ترفندی می‌اندیشد که فقط از چون او مجنونی برمی‌آید:
اهل لیلی نیز مجنون را دمی   
در قبیله ره ندادندی همی
داشت چوپانی در آن صحرا نشست   
پوستی بستد از او مجنون مست
سرنگون شد، پوست اندر سر فگند   
خویشتن را کرد همچون گوسفند
آن شبان را گفت: بهر کردگار    
در میان گوسفندانم گذار
سوی لیلی ران رمه، من در میان    
تا بیابم بوی لیلی یک زمان
تا نهان از دوستْ زیرپوستْ من   
بهره گیرم ساعتی از دوست من

عطار البته در قصه‌ای دیگر فاش می‌کند که: «این همه آوازه‌ها از شه بُوَد» و کار، کار لیلی است. به عبارت همه کس فهم‌تر، کرم از خود درخت است و حتی جنون مجنون ممکن است ساختگی باشد. از این قرار، اگر لیلی، نخ نمی‌داد، مجنون شاید تا این اندازه مجنون نمی‌شد:
گفت با مجنون شبی لیلی به راز    
کای به عشق من ز عقل افتاده باز
تا توانی با خرد بیگانه باش    
عقل را غارت کن و دیوانه باش
زانک اگر تو عاقل آیی سوی من   
زخم بسیاری خوری در کوی من
لیک اگر دیوانه آیی در شمار    
هیچ کس را با تو نبود هیچ کار

مجنونی که عطار تصویر می‌کند، علاوه بر شیدای مطلق، انحصار طلب مطلق نیز هست و به شدت باور دارد که «دیگی که برای من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد»:
رفیقی گفت با مجنون گمراه    
که لیلی مُرد. گفت: الحمدالله
چنین گفتا که: ای شوریده دین! تو   
چو می‌سوزی، چرا گویی چنین تو؟
چنین گفت او: چو من بهره از این ماه   
ندیدم، تا نبیند هیچ بدخواه

با عذرخواهی از آقای ابن‌السلام، همسر آن مرحومه که مورد وهن آشکار قرار گرفته و با عنوان «بدخواه» از وی نام برده شده است، اشاره می‌کنیم که این تنها مجنون نیست که خود را به کوچه علی‌چپ زده و به بهانه دیوانگی، در طول عمر خود اقدام به کارهایی کرده است که عبث عبث از هیچ عاقلی برنمی‌آید. بهلول بغدادی نیز که صفت دیوانه عاقل را یدک می‌کشد، از چنین موقعیتی برخوردار است:
مگر شوریده دل بهلول بغداد    
ز دست کودکان آمد به فریاد
پیاپی سنگ می‌انداختندش    
ز هر سویی به تک می‌تاختندش
چو عاجز گشت سنگی خُرد از راه   
بدیشان داد و خواهش کرد آنگاه
کز اینسان خُرد اندازید سنگم    
ز سنگ مه مگردانید لنگم

با چنین دستورالعملی که بهلول برای بچه‌های بد بغداد تعیین کرده، ولو اینکه ما او را دیوانه کامل بدانیم باید به این واقعیت اقرار کنیم که هر کس که می‌گوید دیوانه عقل ندارد، خودش عقل ندارد. شاهد مدعای ما این قصة دیگر عطار است که می‌گوید:
شنودم من که جایی بی دلی بود    
نه از دل همچو ما بی‌حاصلی بود
زدندش کودکان سنگی ز هر راه    
تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه
به سوی آسمان برداشت سر را    
که چون بردی دل این بی‌خبر را
تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار    
شدی تو نیز با این کودکان یار

و نیز این قصه مینی‌ مال:
آن یکی دیوانه‌ای پرسید راز    
کای فلان حق را شناسی بی‌مجاز؟
گفت: چون نشناسمش صد باره من؟   
زانک از او گشتم چنین آواره من

حتی به نظر می‌رسد که دیوانه آن‌قدر عقل دارد که تاریخ را به خاطر بسپارد و حداقل، وقایع و رویدادهای مهم و تأثیرگذار مانند حمله غُزها به ایران را به خاطر بیاورد:
آن یکی دیوانه‌ای یک گرده (= نان) خواست 
گفت: من بی برگم، این کار خداست
مرد مجنون گفتش: ای شوریده حال  
من خدا را آزمودم قحط سال
بود وقت غُزْ ز هر سو مرده‌ای    
و او نداد از بی‌نیازی گرده‌ای

دیوانه‌هایی نیز پیدا می‌شوند که فکر می‌کنند عقل کل هستند و از این رهگذر به چون و چرا کردن می‌پردازند که صد البته چون و چرایشان بودن جواب نمی‌ماند و لذا مجبور می‌شوند که عقلشان را به کار بیندازند و به این نتیجه برسند که باید حرفشان را پس بگیرند:
بود مجنونی به غایت گرسنه    
سوی صحرا رفت سر پا برهنه
گفت: یارب! آشکارا و نهان    
گرسنه‌تر هست از من در جهان؟
هاتفی گفتش که می‌آیم تو را    
گرسنه‌تر از تو بنمایم تو را
همچنان در دشت می‌شد یک تنه   
پیشش آمد پیر گرگی گرسنه
گرگ کو را دید، غرّیدن گرفت    
جامه دیوانه درّیدن گرفت
لرزه بر اندام مجنون اوفتاد    
در میان خاک، در خون اوفتاد
گفت: یارب! لطف کن، زارم مکش  
جان عزیز است، این چنین خوارم مکش
گرسنه‌تر دیدم از خود، این بسم    
وین زمان من سیرتر از هر کسم

از قرار روایت عطار، دیوانه شامّه قوی دارد و هر بوی ناسازی را تشخیص می‌دهد:
بود مجنونی چو در کار آمدی    
گاه گاهی سوی بازار آمدی
در نظاره آمدی حیران و مست    
چست بگرفتی سر بینی به دست
آن یکی گفتش که: ای شوریده دین   
بینی از بهر چه می‌گیری چنین؟
گفت: این شمغندی(3) بازاریان   
سخت می‌دارد دماغم را زیان
گفت: در بازار پس کم کن نشست  
گفت: نتوان چون مهم کاریم هست
جمله آن خواهم که بینم روز روز   
مردم بازار را در تفت و سوز

گاهی نیز از سر نارضایی و به عنوان اعتراض، دستار کهنه خود را به آدم معنون و ثروتمندی مانند عمید (= رئیس) نیشابور می‌بخشد:
گفت: آن دیوانه بس بی‌برگ بود    
زیستن بر وی بتر از مرگ بود
در شکم نان، بر جگر آبی نداشت   
در همه عالم خور و خوابی نداشت
از قضا یک روز بس خوار و خجل  
سوی نیشابور می‌شد تنگدل
دید از گاوان همه صحرا سیاه    
همچو صحرای دل از ظلم و گناه
باز پرسید او که این گاوان کراست؟   
گفت: این ملک عمید شهر ماست
رفت از آنجا چشمها خیره شده    
دید صحرای دگر، تیره شده
بود زیر اسب، صحرایی نهان   
اسب گفتی باز می‌گیرد جهان
گفت: این اسبان کراست این جایگاه؟   
گفت: هست آنِ عمید پادشاه
رفت لختی نیز آن ناهوشمند    
دید صحرایی دگر پر گوسفند
گفت: آنِ کیست چندینی رمه؟    
مرد گفت: آنِ عمید است این همه
رفت لختی نیز، چون دروازه دید    
ماهوش ترکان بی‌اندازه دید
گفت مجنون: این غلامان آن کیست؟   
وین همه سرو خرامان آن کیست؟
گفت: شهر آرای عیدند این همه    
بندة خاص عمیدند این همه
چون درون شهر رفت آن ناتوان    
دید ایوانی سرش در آسمان
کرد آن دیوانه از مردی سؤال    
کانِ کیست این قصر با چندین کمال؟
گفت: این قصر عمید است ای پسر   
تو که باشی، چون ندانی این قدر؟
مرد مجنون دید خود را نیم‌جان    
وز تهی دستی نبودش نیم‌نان
آتشی در جان آن مجنون فتاد   
خشمگین گشت و دلش در خون فتاد
ژنده‌ای داشت او، ز سر بر کند زود   
پس به سوی آسمان افکند زود
گفت: گیر این ژنده دستار، اینْت غم   
تا عمیدت را دهی این نیز هم
چون همه چیزی عمیدت را سزاست  
در سرم این ژنده گر نَبْوَد رواست

گاهی نیز در طلب نان و جامه، مغفوری (= روپوش) را گرو برمی‌دارد:
بود دیوانه مزاجی گرسنه    
در رهی می‌رفت سرپا برهنه
نان طلب می‌کرد از جایی به جای   
هر یکی می‌گفت: نان بدهد خدای
اوفتاد از جوع در رنجوریی   
دید اندر مسجدی مغفوریی
زود در پیچید و پس بر سر گرفت   
قصد بردن کرد و راه در گرفت
عاقبت در راه بگرفتش کسی    
زجر کردش، پس جفا گفتش بسی
زو ستد آن جامه و کردش سؤال    
کاین چرا کردی؟ بگو ای تیره حال
گفت: هر جایی که می‌رفتم دمی   
جمله می‌گفتند: حق بدهد همی
چون شدم درمانده بی دستوری‌اش   
برگرفتم عاقبت مغفوری‌اش
خنده آمد مرد را از کار او    
برد نان و جامه را تیمار او
دید آن دیوانه را مردی به راه    
جامه در پوشیده، می‌آمد پگاه
گفت: جامه از کجا آورده‌ای؟    
کسب کردی یا عطا آورده‌ای؟
گفت: این جامه، خدای آورد راست   
گفت: هم اقبال و هم دولت توراست
زانکه تا دولت نباشد ماحضر    
این چنین جامه نبخشد دادگر
مرد مجنون گفت: کویک دولتم؟    
کو نداد این جامه بی‌ صد محنتم
تا که بر نگرفتمش ناگه گرو    
نه شکم نان یافت، نه تن جامه نو
درنمی‌گیرد خوشی با او بسی    
تا گرو بر می‌نگیرد زو کسی
بی‌ گرو کار تو کی گیرد نوا؟    
جامه و نان بی گرو ندهد تو را

بدین ترتیب، عاقل باید در مصاحبت با دیوانه، مواظب حرف زدن خودش باشد وگرنه ممکن است در مقابل دیوانه، به طور اساسی کم بیاورد و لامحاله قافیه را ببازد:
بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمن    
که هر کو شد به کعبه، گشت ایمن
فراوان تن زد آن دیوانه در راه   
که تا در مکه آمد پیش درگاه
هنوز از کعبه پای او به در بود    
که بر بودند دستارش ز سر زود
یکی اعرابیی را دید بی نور    
که دستارش به تک می‌برد از دور
زبان بگشاد آن مجنون به گفتار    
که اینک ایمنی آمد پدیدار
چو دستارم ز سر بردند بر در    
میان خانه خود کی ماندم سر؟


<strong>مؤخره</strong>
صف دراز دیوانه‌های عطار،‌ پایان ندارد. عطار با توجه به این واقعیت معمول که دیوانه به علت نقص عقل، مسؤل رفتار و گفتار خود نیست، جمعی از دیوانگان جهان را اعم از نام‌آور و گمنام، به خدمت داستانهای خود درآورده و دیوانگان دست‌ساز بسیاری را نیز، بر حسب مورد به این جمع افزوده و صف طویلی از دیوانگان را ترتیب داده و جابه‌جا بی‌هیچ ملاحظه‌ای از آنها کار کشیده و سخنان طنزگونه و شطح‌آمیزی را در دهان آنها گذاشته که بی برو ـ برگرد دهان آدم عاقل را دچار چایمان می‌کند. خود وی نیز در جایی اشاره می‌کند که:
این سخن گر عاقلی گوید، خطاست   
لیکن از دیوانه و عاشق رواست
و در جایی دیگر تصریح می‌کند:
آنچه فارغ می‌بگوید بی‌دلی    
کی تواند گفت هرگز عاقلی؟

من بنده: اگرچه از دیوانگان، بسیار خوشم می‌آید ولی صریحاً اعلام می‌کنم که نه دیوانه‌ام، نه عاشق. لذا انتهای مقاله را در همین‌جا درز می‌گیرم و به این قطعه کوتاه شیخ بهایی علیه‌الرحمه تبریک می‌جویم که گفت:
یکی، دیوانه‌ای را گفت: بشمار    
برای من همه دیوانگان را
جوابش داد: این کاری است مشکل   
شمارم، خواهی ار، فرزانگان را(4)


<strong>پاورقی:</strong>
1ـ شطح را شیخ روزبهان بقلی شیرازی معروف به شیخ شطاح، از اهالی قرن ششم، چنین تعریف کرده است: شطح حرکت و آن خانه را که آرد در آن خرد کنند مشطاح گویند، از بسیاری حرکت که در او باشد. پس در سخن صوفیان شطح مأخوذ است از حرکات اسرار دلشان، چون وجد قوی شود و نور تجلی در صمیم سرّ ایشان عالی شود، به نَعْت مباشرت و مکاشفت و استحکام ارواح در انوار الهام که عقول ایشان را حادث شود، برانگیزاند آتش شوق ایشان به معشوق ازلی، تا برسند به عیان سراپرده کبریا...
... بیشترین شطحیات از آنِ سلطان عارفان بایزید و شاه مرغان عشق حسین ‌بن منصور حلاج یافتم.
2ـ از رسول خدا چنین نقل است/ آدم لنگ دراز کم‌عقل است
3ـ شَمْغَنْدی: شما گندی. شماغندگی = بد بویی بدن
4ـ فهرست منابع و مآخذ این مقاله در دفتر گل‌آقا موجود و قابل دسترسی است.

--------------------------------
<a href="http://www.itanz.net">آی‌طنز: </a>
این نوشتار بخشی از مقاله‌ی زنده‌یاد «منوچهر احترامی» است که در سالنامه‌ی 1386 گل‌آقا با عنوان «شاهان و دیوانگان عطار» منتشر شده بود. <strong><a href="http://golagha.ir/news/?ty=3&id=1435">بنابر اعلام سایت «گل‌آقا»</a></strong> این «مقاله بسیار بلندتر از این و شامل بخش‌های «عطار و شاهان»، «عطار و دیوانگان» و «دیوانگان و عطار» بود».
انتخاب تیتر بازنشر مقاله از «آی‌طنز»]]></description>
         <link>http://www.itanz.net/articles/2009/12/post_56.php</link>
         <guid>http://www.itanz.net/articles/2009/12/post_56.php</guid>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مقاله</category>
        
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">منوچهر احترامی</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مصیبت‌نامه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">دیوانه</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شطح</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">طنز</category>
        
          <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">عطار نیشابوری</category>
        
         <pubDate>Sat, 12 Dec 2009 12:40:00 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

