اگر دوهزار سال بعد نامی از هیچکدام از کاریکاتوریستهای کنونی ایران در کتابهای تاریخ هنر و مطبوعات نباشد نام مانا نیستانی حتماً در کتابهای تاریخ کنار سیدجعفر پیشه وری به عنوان آفرینندگان دو "قیام ملی" در فاصله دو نسل در آذربایجان به چشم خواهد خورد.
اما امیدوارم در همان دو هزار سال بعد مورخانی هم باشند که در کتابهایشان بنویسند که این شورش لزوماً حاصل قلم مانا نیستانی نبود، بلکه چه بسا دستهایی از درون نظام جمهوری اسلامی جرقه آن را زدند و به هدفشان هم رسیدند، طبق معمول هزینه سنگینی هم روی دست ملت و نظام گذاشتند.
سوسکه اقلیتی بود یا اکثریتی؟
مانا پسرکی را کشیده بود که می گوید سوسکها زبان آدم حالیشان نمی شود و دستور زبان خودشان هم آن قدر سخت است که هشتاد درصد سوسکها بلد نیستند و ترجیح می دهند به زبانهای دیگر حرف بزنند. سوسک هم در جواب می گوید :"نمه نه" یعنی "چی چی؟" یعنی سوسکه نفهیده پسرک چه گفته. بنابراین کاریکاتور را در صورتی می توان توهین آمیز فرض کرد که این سوسک به اقلیت بیست درصدی سوسکها تعلق داشته باشد که به زبان خودشان حرف می زنند، چرا که در غیر این صورت سوسکه جزو همان هشتاد درصدی بود که به زبان خودشان حرف نمی زنند، پس عبارت نمه نه هم به زبان سوسکها نیست و در نتیجه سوسکه ترک زبان نبوده، پس نمی توان نتیجه گرفت که ترکها به سوسک تشبیه شده و مورد توهین و استهزا قرار گرفته اند.
اما آنهایی که به خیابانهای تبریز و اردبیل و مشگین شهر ریختند برداشتشان این بود که سوسکه هم مثل خودشان که از لحاظ زبان در اقلیتند، به اقلیت زبانی بیست درصدی سوسکها تعلق داشته، به زبان خودش حرف می زده و هدف مانا نیستانی از به کاریکاتور کشیدن او این بوده که بگوید ترکها سوسکند.
مانا نیستانی بازداشت شد، البته فرقی نمی کرد، چون اگر بازداشت نمی شد هم خودش باید خودش را توی خانه بازداشت می کرد. بعد از آزادی هم ایران را ترک کرد، معلوم است که راهی جز خروج از ایران باقی نمی ماند، چطور می خواست یک عمر در هراس از انتقام کسانی زندگی کند که او را توهین کننده به زبان و قومیت خودشان می دانند و در همه جای ایران هم پراکنده اند؟
اما تصور نمی کنم هیچکدام از آنهایی که به خیابان ریختند به اندازه همین دو دقیقه ای هم که من فکر کردم به محتوای کاریکاتور توجه کرده باشند، خیلیهایشان مطمئناً قبل از اینکه به خیابان بریزند و شعار هارای هارای سر بدهند کاریکاتور را ندیده بودند.
کار کی بود؟
کاریکاتور در صفحه کودک و نوجوان ضمیمه جمعه های روزنامه ایران چاپ شده بود که قاعدتاً نباید خیلی بسرعت جلب توجه می کرده، تا وقتی که این کاریکاتور به سطح برانگیختن حساسیت عمومی می رسیده باید مدت زمان زیادی می برده که چه بسا در همین بین مشمول مرور زمان واقع می شده و سر و صدایی برپا نمی کرده است.
اما توزیع سراسری این صفحه از روزنامه در شهرهای ترک زبان آن هم در تیراژ سیصدهزار (به گفته غلامحسین اسلامی فرد مدیرمسئول وقت روزنامه ایران) نمی تواند کار یک عده جوان تبریزی و اردبیلی باشد که گهگاه دور هم جمع می شوند تا از "هویت طلبی" و "ستم قومی" حرف بزنند و در وبلاگهایشان بنویسند.
گرفتن مجوز چاپخانه در ایران آسانتر از گرفتن مجوز کازینو و نایت کلاب و مشروب فروشی نیست، چاپخانه دارهای ایران یا مجوزشان از قبل از انقلاب مانده یا اینکه سابقه جبهه و اسارت و جانبازی دارند، خانواده شهیدند یا اینکه خلاصه پارتی خیلی کلفتی دارند. چه چاپخانه های عظیمی مثل ایرانچاپ و افست و چه آنهایی که با یک دستگاه چاپ ملخی آگهی ترحیم و فاکتور فروش برای مغازه ها چاپ می کنند، چنان تحت نظارت ریزبینانه وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی و غیره اند که به هیچ وجه دست از پا خطا نمی کنند. گذشته از آن، چاپ و پخش کاریکاتور سوسک مانا نیستانی در چنان سطح گسترده و تیراژ بالا از عهده چاپخانه های کوچک غیردولتی برنمی آید.
من سالهاست با گروهها و فعالان قومی، بخصوص از نوع ترک، چه در داخل و چه خارج از ایران آشنایی دقیق و نزدیک دارم، سابقه آشنایی ام هم مال این چند سال اخیر نیست، به زمانی بر می گردد که اصلاً کسی از چنین جریانهایی خبر نداشت. با اتکا به این آشنایی بعید می دانم که این گروهها توانسته باشند همزمان در چندین شهر، تظاهرات سازماندهی کنند.
در خارج از ایران که این فعالان بسیار منسجمتر و سازمانیافته تر از داخلند، با هم تماس دائم و روزانه دارند و از آزادی کامل برای هر حرکتی برخوردارند، بزور می توانند بیست نفر را حتی در باکو جلوی سفارت ایران جمع کنند، تازه آن بیست نفر هم نصفشان از آذربایجانیهای غیرایرانی اند. در لندن، تجمعگاه معمول اینها جلوی ساختمان بنیاد خبرپراکنی بریتانیا مشهور به بی بی سی است اما هیچوقت تعدادشان از پانزده نفر بیشتر نمی شود و بیشتر اوقات بین هشت تا ده نفر است. من تک تکشان را می شناسم و معمولاً چند نفر از همین جمع انگشت شمار هم یا کرد بود یا از حزب کمونیست کارگری.
در داخل ایران، باز هم با اتکا به تجربه شخصی ام می توانم بگویم که در جریان قومیتگرا بیش از هر جریان دیگری "نفوذی" پیدا می شود، بخصوص قومیتگرایان آذربایجانی که وارد کردن نفوذی بینشان بسیار ساده تر از کردها و بلوچها و غیره است. فایلهای صوتی هم که از جلسات حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات درز کرده و در اینترنت منتشر شده این را تأیید می کند.
لحاف ملا
تظاهراتی به راه افتاد و دو سه هفته ای شهرهای آذربایجان را تکانی داد، از همان ابزارهای همیشگی سرکوب استفاده شد، یعنی اول عده ای به مغازه ها و بانکها حمله کردند، بعد این حملات به پای معترضان نوشته شد، عده ای را کشتند و غائله خوابید.
مثل هر حرکت دیگری، این یکی هم سرکوب شد، شورش به انقلاب تبدیل نشد، حرکت فراگیر نشد، وضعیت فعالان قومی در آذربایجان هم از لحاظ توان و مقبولیت اجتماعی در این سالها پیشرفت خاصی نکرده. دیدیم که در حرکتهای اعتراضی یک سال اخیر هم که می توانست بهترین فرصت برای بروز جنبشهای قومی باشد، حرکتی که بتوان گفت فعالان قومی ترک آن را سازماندهی کرده اند مشاهده نشد.
اما سود ماجرا را آنهایی بردند که توانستند روزنامه ایران را از دست تیم بر جای مانده از دوران اصلاح طلبان دربیاورند و در دست دولت آقای احمدی نژاد بگذارند، همه کاسه کوزه ها را بر سر روزنامه نگارهای اصلاح طلب این روزنامه بشکنند، روزنامه ای راه بیندازند که کیهان و رسالت جلویش لنگ بیندازند، ژست هم بگیرند که به خواسته "هموطنان آذری که مورد توهین قرار گرفته اند" پاسخ گفته و خاطیان مجازات کرده اند.
اما ماجرای برخورد با مطبوعات و اشخاص از طریق انگ "توهین به قومیتهای ایرانی" ادامه یافت، بعضی از نمونه هایش هم واقعاً خنده دار بود.
جدول کلمات متقاطع
پنج ماه پس از حوادث آذربایجان، عده ای در خرم آباد لرستان علیه هفته نامه ای به نام سپاس تظاهرات کردند و معترض شدند که این هفته نامه به لرها توهین کرده است، آن هم توهین در جدول کلمات متقاطع!
در یکی از ستونهای جدول یک دو حرفی بوده که می شده: ل ر. بلافاصله بعد از آن یک دو حرفی دیگر در همان ستون می شده: خ ر.
بعید می دانم که هفته نامه سپاس تیراژی بیشتر از مثلاً دویست سیصد تا داشته که آن هم نود درصدش برگشت می خورده و به جعبه شیرینی تبدیل می شده، تازه از بین آن ده نفری هم که این هفته نامه را خریدند بعید است حتی دو نفرشان سراغ حل کردن جدول کلمات متقاطع رفته و یکهو متوجه شده باشند که دستی از آستین استکبار جهانی بیرون آمده و دو کلمه لر و خر را پشت سر هم گذاشته تا به آریاییهای اصیل و یکی از دیرینه ترین تمدنهای بشری توهین کند.
مدیرمسئول نشریه بازداشت و هفته نامه اش توقیف شد، حتی حدادعادل هم در مجلس گفت که به عشایر غیور توهین شده است، همین هم البته خیلی از لرها را رنجاند که چرا به آنها گفته اند عشایر.
بگذریم از اینکه آنهایی که به لرها توهین می کنند معمولاً به آنها نمی گویند خر، دست کم ابوی من که در همسایگی لرها بزرگ شده است هیچوقت نشنیده کسی بگوید لر خر.
این طور نبود که یکی از لرهای غیور آن قدر بیکار بوده که بنشیند از بین آن همه روزنامه، جدول کلمات متقاطع فلان هفته نامه محلی را حل کند که هیچکس نمی خواند و بعد یکهو متوجه توالی دو کلمه لر و خر بشود و سرآسیمه بدود وسط سبزه میدان خرم آباد و فریاد وا لراه سر بدهد.
زمانی در مرکز گفتگوی تمدنها دوستی داشتم که بخشی از وظایف اش نوشتن جوابیه و تکذیبیه برای مطبوعات بود، یکی از کارمندهای اش دختری گیلانی بود که هر روز صبح کوهی از روزنامه و هفته نامه و ماهنامه و فصلنامه و گاهنامه جلویش می گذشتند و او تمامشان را کلمه به کلمه زیر و رو می کرد، هر جا به گفتگوی تمدنها اشاره ای شده بود جدا می کرد، روی یک ورق کاغذ می چسباند و می آورد تحویل دوست ما می داد. او خوبهایش را می داد توی مجله مرکز چاپ بشود و در مورد بدهایش هم یک نامه غرا به مدیرمسئول نشریه مربوطه می نوشت. اگر نشریه اصلاح طلب بود مؤدبانه و با عبارات مستدعی است و خواهشمندم خواهان چاپ جوابیه می شد و اگر کیهان و رسالت و سیاست روز و امثالهم بودند، با یادآوری فلان ماده قانون مطبوعات و لحنی محکم می نوشت: مقتضی است در همان صفحه و همان محل چاپ بشود.
این دختر گاهی از یک سوراخ و سنبه هایی چیزهایی در مورد گفتگوی تمدنها در می آورد که آدم حیران می شد. خودش می گفت بعد از مدتها که این کار را کرده چشمش به صورت خودکار با یک نگاه به صفحه هر نشریه، بلافاصله کلمه گفتگوی تمدنها را مثل جستجوگر مایکروسافت ورد کشف می کند.
از این کارمندها همه سازمانها و ادارات و نهادهای نظامی و غیرنظامی دارند و خوبش را هم دارند و بیشترش را دارند، بخصوص وزارت ارشاد و اداراتش در استانها و شهرستانها که اصلاً دوائر و واحدهایی برای مو از ماست کشیدن در مطبوعات دارد. از آوای قائنات و ندای ساوه و پیام ابرقو گرفته تا همشهری و کیهان و اطلاعات، هیچ گوشه ای از هیچ نشریه ای، حتی آن آگهیهای ترحیم و ثبت و انحلال شرکت که با حروف میکروسکوپی چاپ می شود از چشمشان پنهان نمی ماند. خیلی از شکایتهایی را هم که با شاکی شخصی و به اسم توهین و افترا به فلان آقا و بهمان خانم تقدیم دادگاه مطبوعات می شود، همین کارمندان زحمتکش ملات اش را تهیه می کنند، وگرنه چه بسا شاکی محترم تا آخر عمرش هم نفهمد که در فلان تاریخ در گوشه فلان صفحه هفته نامه نوای اصطهبانات که هفته ای ده نسخه از آن به فروش می رود به او توهین شده است.
مهندس کامران و تاجماه
شاکیان یعقوب یادعلی، نویسنده داستان آداب بی قراری هم که او را شب عیدی روانه زندان کردند، بعید است که اصلاً می دانستند یعقوب یادعلی، کارمند صداوسیمای مرکز یاسوج، کتاب هم می نویسد.
یعقوب یادعلی نویسنده ای است که گویا فیلم طعم گیلاس کیارستمی را خیلی دوست دارد چون قهرمان داستانش، مهندس کامران، مثل فیلم طعم گیلاس در یک جاده کوهستانی سنگلاخی یک کارگر افغانی را سوار ماشینش می کند و کلی زحمت می کشد که راضی اش کند او را بکشد.
از تیراژ حداکثر دوهزار و دویست نسخه ای آداب بی قراری چند تای آن ممکن است به کتابفروشیهای کهکیلویه و بویراحمد رسید و خریده و خوانده شده باشد؟
اعتراض شاکیان این بود که چرا تاجماه، معشوقه مهندس کامران، یک زن شوهردار لر بویراحمدی بوده.
وصف معاشقه مهندس کامران و تاجماه را، آن گونه که خود یعقوب یادعلی می گوید، همکارانش در صداوسیمای یاسوج بودند که تکثیر و در سطح شهر پخش کردند، تا همه این جملات را بخوانند وحال کنند و بعدش بروند شکایت کنند:
تا می توانست غلغلکش داد، از غش و ریسه رفتنهاش حظ کرد و اهمیت نداد به جیغی که یکی از بچه ها کشید.
تاجماه خنده اش را برید، گفت: نه یه وخ بچه ها... و نگاه کرد به در.
بلند شد چفت در را انداخت، برگشت نشست کنارش و بوی دوده و شیر تازه را حس کرد. گفت: لباسهاتو کی خریدی؟
تاجماه لباسش را جمع کرد و خواست سینه اش را بپوشاند. دستش را گرفت دلت می خواد برات لباس بخرم، با یه سینه ریز طلا؟
سرش را بالا گرفت، با شرم خندید: علی سینا ایگو گرانه [یعنی علی سینا می گه گرانه. علی سینا شوهر تاجماهه]
پشت دستش را بوسید: می خرم برات
نفهمید چرا یاد سینه بند فریبا افتاد که همیشه با بازکردنش مشکل داشت
در کیفرخواست یعقوب یادعلی هیچ ایرادی به این معاشقه گرفته نشد، مشکل دادگاه این بود که به زنان غیور لر بویراحمدی توهین شده است، یعنی اگر تاجماه مثلاً اصفهانی بود هیچ اشکالی نداشت که برود با هر کس که می خواهد بخوابد، گوربابای علی سینا.
ستارخان دزد نبود ولی سعدی شاهدباز بود
قربانی بعدی روزنامه شرق بود که یکی از اسباب توقیفش همین توهین به اقوام شد، چون عبارتی را که در هر کتاب تاریخ مشروطه پیدا می شود، با ذکر سند و مأخذ و منبع نقل کرده و نوشته بود که ستارخان زمانی دزد و خلافکار بوده. با اینکه سابقه راهزنی و گردنه گیری ستارخان در متون معتبر تاریخ مشروطه آمده و این کتابها هم در دسترس همه هستند، اما این روزنامه شرق بود که متهم شد به ترکها توهین کرده. یعنی چون نوشته که ستارخان دزد بوده، منظورش این بوده که همه ترکها دزدند، در حالی که اگر مثلاً می نوشت سعدی شاهدباز بوده، هیچ اشکالی نداشت و هیچکس برداشت نمی کرد که منظورش این بوده که همه فارسها بچه بازند.
در پایان، مراتب همدری خودم را به مانا نیستانی ابراز می کنم که این وسط قربانی یک بدشانسی بزرگ تاریخی شد، یکی از بهترین کاریکاتوریستهای ایران بود اما شغل و زندگی اش را یک سوسک تباه کرد، سالروز تولدش را در زندان گذراند و از کشورش آواره شد.
------------
به نقل از سی میل؛ با اندکی تلخیص


