(گفتگو با محمود فرجامي درباره کتاب راننده تاکسی؛ وحید حسینی روزنامه شهرآرای مشهد)
وحيد حسيني- اگر همكاري با نشريات معتبري چون روزنامه شرق، ضميمه جهان و تهران روزنامه همشهري و روزنامه تهران امروز و نيز چاپ نخستين كتاب با ناشر پرآوازهاي مانند نشري ني موفقيت بهشمار آيد؛ محمود فرجامي آدم موفقي است. اين روزنامهنگار و طنزپرداز ساكن تهران متول 1356 در همين مشهد خودمان است. او كه دانشآموخته رشتههاي كامپيوتر و فلسفه است، از سال 80 وارد عرصه روزنامهنگاري شده و با رسانههايي چون دوهفتهنامه آذر، مجله خردنامه، هفتهنامه آيندهسازان، سايت بازتاب، سايت فرارو، سايت آينده، راديو جوان و راديو گفتگو همكاري داشته است. افزون بر اينها راهاندازي و مديريت سايت تخصصی آيطنز نيز در كارنامه او ديده ميشود كه در مجموع گوياي اين است كه عمده فعاليتهاي رسانهاي او را حوزه طنز تشكيل ميدهد. اين طنزپرداز مشهدي كه امسال مجموعه داستان طنزي را با عنوان «راننده تاكسي» به چاپ رسانده است، دومين كتاب خود -ترجمهاي از انگليسی- را با عنوان «بيشعوري» در دست انتشار دارد که آن هم طنزآمیز است. گفتگوي زير پيرامون كتاب اول فرجامي، «راننده تاكسي» صورت گرفته است.
****
گنجاندن مقدمهاي در آغاز كتاب، آن هم اثري كه مجموعه داستان بهشمار ميرود و نه يك اثر پژوهشي، كار چندان حرفهاي نيست؛ آيا داستانها نبايد گويا و خودبسنده باشند؟
من فكر ميكنم وحي منزل نيست كه يك مجموعه داستان مقدمه داشته باشد يا نداشته باشد؛ در نهايت ممكن است بگویید نوشتن مقدمه بر اثري داستاني، حركتي از مد افتاده است كه من همين را هم قبول ندارم. از طرفي من قبول دارم كه داستان اگر زيبايي يا پيامي داشته باشد خودش بايد آن را نشان بدهد و نكته همينجاست كه اين مقدمه اصلا در مورد داستانهاي كتاب نيست! اين مجموعه را چند نفر از دوستان اهل ادب دیدند و برخي از آنها معتقد بودند كه داستان نبايد تاريخمصرف داشته باشد. به اعتقاد اين دوستان نوشتن در مورد مثلا سهميهبندي شدن بنزين تاريخمصرف دارد و نوشتن درباره موضوع عام و بی زمان و بی مکانی نظیر عشق تاریخ مصرف ندارد؛ که من مخالف بوده و هستم. البته من خودم شعرهايي تغزلي گفتهام كه ربطي به زمان خاصي ندارد ولي نميتوان نسخهاي پيچيد و گفت كه نبايد از واقعيتهاي زمانه نوشت. من در «راننده تاكسي» كوشيدهام تاريخ زمان خود را در محدوده داستانهاي كتاب روايت كنم و چنانكه در مقدمه هم گفتهام، باورم اين است كه «تاريخ مصرف داشتن بهتر از هرگز مصرف نداشتن است!» اين مقدمه در واقع نقدي به طرز تفكر ياد شده است و نه توضیحی یا دفاعی برای داستان های کتاب.
داستانهاي كتاب شما تا چه اندازه ريشه در واقعيت دارند و سهم تخيل در آنها چقدر است؟
زمينه تمامي ماجراها اعم از رويدادها (مثل کانالهای ماهوارهای و سهميهبندي بنزين) و روحيات (امضاي كمپين و تحقير افغانها) واقعيت است ولي طبيعتا داستانها به همين شكل موجود عينا اتفاق نيفتاده است. سعي داشتهام بنا به ضروريات داستاننويسي ماجراها را دراماتيزه كنم، البته بعضی ديالوگها را واقعا شنيدهام، مثلا شخصي دقيقا ميگفت كه پليس بايد اراذل و اوباش را در خيابان تا حد مرگ كتك بزند(!) که در داستان مربوطه آن را آورده ام.
به نظر شما آيا ميتوان با هر سوژهاي برخورد طنز داشت يا اينكه براي نوشتن داستان طنز، صرفا بايد به سراغ سوژههاي ويژهاي رفت؟
پرسش سختي است! گمان نميكنم و كسي بتواند پاسخ روشني به آن بدهد. از سويي ميتوان هر سوژهاي را به داستان تبديل كرد منتها اگر قرار است اين داستان، طنز هم باشد، خب تا اندازهاي بايد خندهدار هم باشد. بعضي موقعيتها به خودي خود غمانگيز و باعث تأثر است؛ ولی وقتي اين موقعيتها و موضوعات در گستره اجتماعي و عمومي تعريف ميشوند ميتوان از آنها داستاني طنز ساخت و پرداخت، مانند موضوعاتي چون تحقير افغانها و برخورد فراقانونی با اراذل و اوباش، که برای من تاثر آور بودند اما آنها را دستمایه داستان طنزآمیز قرار دادم. اما بعضی ماجراهای تاثربرانگیز اگر بیواسطه خود نویسنده را درگیر کنند شاید هرگز دستمایه قصهگویی طنزآمیز توسط او نباشند. مثلا بعيد است كه آدم بتواند درباره مرگ واقعی برادرش داستان طنز بنويسد. از این موارد شخصی که بگذریم خود من وقتي درگير يك سوژه ميشوم مهمولا ميتوانم آن را به يك داستان طنزآميز بدل كنم.
اينكه در كتابتان به سراغ موضعگيريهاي سياسي- كه گويا آيه نازل شده هر طنزنويسي بايد به آن توجه كند!- نرفتهايد، آگاهانه بوده يا براي گريز از مشكلات مميزي است؟
نخست اينكه؛ بله، دوري از موضعگيريهاي سياسي آگاهانه صورت گرفته است. با وجود اينكه خود من يك طنزنويسي سياسيام، اما هميشه معتقد بودهام ريشه مشكلات ما در خلقيات فردی و اجتماعی ماست. دستكم تجربه تاريخ پس از مشروطه نشان داده كه مشكل اصلی ما حكومتهای ما نيستند. من تاكيد ميكنم كه معضلي مانند انداختن آشغال در جوي آب را که روزانه صدها هزار و بلکه میلیونها ایرانی آنرا انجام می دهند بزرگتر از بسیاری از معضلات سياسي ميدانم. پرداختن به اين موضوعات در طنز مطبوعاتي كه بدان اشتغال دارم كشش چنداني ندارد، اما در دنياي ادبيات كه جديتر است و آدم ميتواند مدتها بر روي هر موضوعي فكر كند، ميتوان به آن پرداخت. اين است كه وجه غالب داستانهاي كتابم نگاهي اجتماعي است؛ هر چند بيش از آن كه به رويدادهاي اجتماعي و يا سياسي الزامي داشته باشم خواستهام به خلقيات ايرانيان بپردازم و اصولا اینها را کاملا منفک و جدا از هم نمی دانم. فکر میکنید ریشه همین حرکت به ظاهر ساده و نه چندان قبیح پرت کردن آشغال در جوی آب یا خیابان خیلی از ریشه استبداد دور است؟! آدم کوچک و معمولی برای راحتی خودش و از روی خودخواهی در کوچه و خیابان آشغال میریزد و بعد که بزرگ و مهم شد همین کار را با یک شهر و کشور میکند باز هم از روی خودخواهی و برای راحتی خودش... . البته ناگفته نماند كه چند داستان هم با موضوعات سیاسیتر در این کتاب بود كه براي اينكه كتاب مجوز بگيرد يا خودم حذفشان كردم و يا ارشاد!
با اينكه تاريخ مصرف داشتن را به هرگز مصرف نداشتن ترجيح ميدهيد، فكر نميكنيد وقتي زير عنوان كتابتان «مجموعه داستان» نوشته ميشود، ناظر به نگاهي جدي و فراتر از برخورد ژورناليستي است؟
اینها تنافری با هم ندارند. یعنی اینطور نیست که نگاه جدی به ادبیات حتما مستلزم این است که داستان از وقایع سیاسی و اجتماعی و خلقیات مردم یک جامعه در زمان و مکان خاصی باید قاصله بگیرد. داستانهاي طنزآمیز چخوف مصداق خوبي است برای این ادعا كه موضوع داستان ميتواند درباره وقایع جاری یک جامعه یا کشور باشد و زمان و مکان کاملا معینی داشته باشد، اما تاريخمصرف هم نداشته باشد و وقار ادبی هم داشته باشد. چخوف یکی از قلههای ادبیات جهان است که هم براي مطبوعات مينوشت، یعنی به قول معروف "ژورنالیستی" هم مینوشت و هم خيلي در اين زمينه پركار بود. مگر او از مسائل روزمره روسیه زمان خودش كه مردمانش درگير آن بودند، مثلا از زندگی فئودالهای روسیه، پلیس سنپرزبورگ، وضعیت مطبوعات روسیه در عصر خودش و یا درباره مهريه كه آن زمان در روسيه بسيار به آن توجه ميشده نمينوشت؟ و مگر با تمام اینها همان داستانهای کوتاه و نمایشنامههای او جزو شاهکارهای ادبیات جهان محسوب نمیشوند؟ مگر نمیتوان مشکلات کاملا روسی یک درشکهچی پیر را از زبان همسر آشپزش آنقدر عمیق و انسانی نوشت که برای تمام مردمان دنیا انسانی و مشترک باشد؟ شادروان منوچهر احترامي كه چند روز پيش سالگرد درگذشت ايشان بود ميگفتند: «همه نويسندگان سعي ميكنند از زندگي بنويسند ولي چخوف خود زندگي را مينوشت.»
درست ميگوييد، اما همين كارهاي چخوف را حتي امروز پس گذشت يك سده ميتوان خواند و از آن لذت برد.
بله. اين به خاطر توانايي نويسندهاي چون چخوف است؛ من که قصدم قیاس خودم با چخوف نبود! میخواستم بگویم این ادعا درست نیست که پرداختن به مسائل روزمره مردم در یک زمان و مکان خاص الزاما مساویست با ضعف ادبی.
به نظر شما كسي كه كار خلاقه ادبي با نگاهي انتقادي انجام ميدهد، چقدر بايد خود را به انصاف مقيد كند؟ ميخواهم براي نمونه به داستان «افغاني» در كتاب شما اشاره كنم كه با عنوان نقد شوونيسم از آن ور بام افتادهايد تا آنجا كه خواننده اگر شما را نشناسد گمان ميكند نويسندهاي افغان اين داستان را براي حمله به ايرانيها نوشته است!
به گمانم این نظر شخصی شماست و گرنه در آن داستان هم انصاف رعایت شده است البته اگر مراد از "انصاف" یکی به نعل و یکی به میخ زدن نباشد. لااقل من با خودم صادق بوده ام و سعی کردهام بر اساس آنچه فکر می کردهام درست است داستان را پیش ببرم. من عمیقا معتقدم که ما در مجموع رفتار بسیار زشت و نژادپرستانهای را در برابر افغانها داشته و داریم. "تحقیر زیردست و کرنش در برابر بالایی" یکی از خلقیات اکثر ماست که در مواجهه با هموطنانمان هم داریم چه رسد به افغانها. چند وقت پیش در یک نشریه طنزدانشجویی (ستون آزاد) که بروبچههای مشهدی با کیفیت بسیار خوبی درمی آورند و برای من هم پست میکنند در دفاع از مهندسان عمران، مطلبی چاپ شده بود سراسر پر از تحقیر افغانها که اگر مشابه همین مطلب در یک کشور اروپایی و آمریکایی درباره ایرانی ها چاپ شود تا ما خاک سفارتخانه آن را به توبره نکشیم ولکن نیستیم! همانجا هم من واکنش نشان دادم چون این مسائل به نظر من فراتر از ملیت است و مربوط به انسانیت است اما این قبیل گفتهها و نوشتههای زشت یکی دو تا نیست. اپیدمی شوونیسم است در جامعه ما که هم ترکشش به اعراب میخورد هم به افغانها و هم حتی به ترکها که بزرگترین قومیت ایرانی هستند و بسیاری از مفاخر ما ترک (آذری زبان) هستند. به عنوان یک نویسنده و منتقد اجتماعی اینطور فکر میکنم و ایرانی و افغانی و آفریقایی و آمریکایی و یهودی و بودایی هم برایم فرقی ندارد. امیدوارم زیاد شعاری نشده باشد!
قبول داريد كه در برخي داستانها مانند همين «افغاني» يا «خونسرد» دچار شعارزدگي شدهايد.
نميدانم، بايد از چند نفر ديگر از دوستان هم در مورد اين كارهاي خاص نظرخواهي كنم؛ ممكن است همينطور باشد كه شما ميگوييد.
و در پايان؛ فكر ميكنيد سبك خود را پيدا كردهايد؟ ضمن مطالعه كتاب احساس كردم مثلا داستاني چون «عذرخواهي» بيش از آنكه با ساير داستانهاي كتاب همخواني داشته باشد خواننده را به ياد طنزهاي روتين تلويزيوني مياندازد.
من هرگز فکر نکردهام كه سبك خودم را پيدا كردهام. شايد بتوان گفت اين داستانها تمرين هستند. در مورد «عذرخواهي» هم بايد بگويم كه اين داستان يكي از آخرين كارهايي بود كه نوشتم و در آن نگاهي انتقادي به يكي از رفتارهاي ناشايست داشتم؛ اينكه زياد تظاهر ميكنيم و همديگر را حتي در دوستانهترين كار ممكن -كه همان عذرخواهي است- آزار ميدهيم. من سالهاست كه تلويزيون نميبينم و اين رفتار و ويژگيهاي طنزآميز آن را در كوچه و بازار ديدهام، طبيعي است كه سازندگان طنزهاي تلويزيوني هم از اين سوژه استفاده كرده باشند. تقلیدی درکار نبوده. ابراهيم نبوي جمله جالبي دارد كه از قضا زماني در مورد خود من -كه متهم به تقليد از ایشان بودم- گفته بود: «طنزنويسها مرجع تقليد همديگرند» فكر ميكنم كسي كه با ادبيات آشنا باشد اين امر را طبيعي بداند كه مثلا نبوی از صابری تاثیر گرفته باشد و او از دهخدا که ستون طنز چرند و پرند را نوشته بود و دهخدا از میرزا علی اکبر صابر تاثير گرفته باشد، صابر از چخوف، او از بوكاچيو.... اكثر موضوعات بشري مشتركاند، بنابراين وجوه اشتراکات موضوعی و حتی شباهتهای فرمی طبیعیاند.


