itanz.net


جواد مجابی به عبید فکر می‌کند

نقد و نظر | ۵ آبان ۱۳۸۸

ابراهیم نبوی

جواد مجابی متولد سال 1318 در قزوین است. او در شهری به دنیا آمده است که طنزاندیشان بسیاری از آن برخاسته اند و همواره در تاریخ طنز نام همشهریانش آمده است؛ عبید زاکانی، میرزا علی اکبرخان دهخدا، سید اشرف الدین گیلانی، عارف قزوینی، بهاءالدین خرمشاهی و بسیاری دیگر از قزوینیان نشان داده اند که در خرده فرهنگ این دیار نشانه هایی بزرگ از طنزاندیشی و ظریف و لطیف گویی وجود داشته است. مجابی از خانواده ای قدیمی و ریشه دار از قزوین است. او در رشته های حقوق و اقتصاد و مجسمه سازی تحصیل کرده است و از دانشگاه تهران دکترای اقتصاد گرفته است، اگرچه در زندگی اش هر کاری کرده است جز اقتصاد و گفته است که از اعداد همواره می هراسد.

- بی عدد بود، با عدد آشنا شد، به عدد سواری داد، بی عدد در خاک شد...
جواد مجابی یک همه کاره فرهنگی است.
روزنامه نگاری که نوشتن برای روز را در دورانی از عمرش جدی گرفت.
طنزنویسی خلاق و اندیشمند که در دوران جوانی اش بیشتر طنزنوشت، اما همیشه طنز را جدی گرفت.
شاعری که شاید دوست دارد بیش از هر چیزی به این نام خوانده شود.
داستان نویس و رمان نویسی که از موقعیت تلخ انسانی داستان ساخته است.
پژوهشگری در حوزه ادبیات که آثاری ماندگار در شناخت دیگران نوشته است.
منتقد و محقق حوزه هنرهای تجسمی که بخش مهمی از زندگی اش را در حوزه زیبایی های تصویری گذرانه است.
داستان نویس کودکان که چند سالی از عمرش را در خلق اثر برای کودکان گذرانده است.

مجابی طنزنویس، به عبید فکر می کند
با وجود اینکه بیشترین آثار مجابی در حوزه طنز نیست، اما او بیشتر به این خاطر شناخته شده است، چه خود بخواهد یا نخواهد. نوشته هایش زمانی به عنوان نمونه های عالی از طنز اندیشمند شناخته می شد و همین طنز نام او را بر سر زبانها انداخت. اگرچه مجابی همواره از تریبون هایی که طنزنویسان رایج کشور در آن حضور داشتند پرهیز می کرد، او نه در مجلات رایج طنز نوشت و نه مانند بسیاری از طنزنویسان در رادیو و تلویزیون حاضر شد و نه در گروههای طنز نویسانی مانند حلقه توفیق یا کاریکاتور یا گل آقا حضور یافت. آثارش در بعضی روزنامه ها چاپ شد و بعدا به صورت کتاب به بازار رفت.
اولین آثار طنز مجابی در سال 1346 در مجله جهان نو چاپ شد، و بعد تر نوشته های طنزش در مجله خوشه که دوست مجابی، احمد شاملو سردبیر آن بود، عرضه گشت.
به نظر مجابی طنزنویس نمی نویسد تا بخنداند. او می نویسد برای اینکه خنده اش گرفته است. موقعیت ها چندان مضحک و عجیب اند که نمی توان مدت مدیدی جدی ماند. مجابی طنز را ابررسانه ای می داند که در هر رسانه دیگر چون ادبیات و هنرها و مطبوعات به گونه ای کاربرد دارد. مجابی طنز اجتماعی و سیاسی نمی نویسد، اگرچه آثارش مملو از اشارات و کنایات اجتماعی و سیاسی است، او بیشتر به قلمرو طنز ادبی نزدیک می شود و از همین رو یادداشت هایش بدون تاریخ می شود. از طنزهایش نمی توان دوران خاصی را شناخت و از سوی دیگر طنزهایش با گذشت تاریخ نمی میرد. رمان « جیم» نمونه ای از طنز ادبی اوست که در آن یک طنزاندیش به نیای کبیر خود عبیدزاکانی می نگرد و شاهد ورود او به مکان و زمان معاصر است. تغییر موقعیت، موجب تردید در واقعیت پیرامونی می شود و این شکاکیت برمی گردد به داوری هایی که عبید در زمان خودش هم داشته است. بدین گونه طنزپرداز خودش هم سوژه طنزپردازی می شود.

یادداشتهای آدم پر مدعا
شاید این کنایه مجابی بر یادداشتهایش نوعی فرافکنی او را نسبت به شخصیتش در حوزه طنزنویسی نشان دهد. مجابی در یادداشتهای آدم پر مدعا به حوزه لطیف و ظریف گفتن در طنز می رسد. در آقای ذوذنقه، نوشته ها به داستان کوتاه نزدیک می شود، اهمیت حسن بودن، یکی از بهترین طنزهای مجابی در این مجموعه قرار دارد. طنزنویس آقای ذوذنقه فضایی سرد و تلخ و بیهوده را نشان می دهد که آدم ها در آن بی پناهند، آدم هایی مثل حسن یا آقای سلامت.
یادداشتهای بدون تاریخ مجموعه طنزهای مجابی هستند که قبلا در نشریات چاپ شده بود. اشاره خوش بینانه مجابی در مقدمه این کتاب که در فروردین 1358، همزمان با احساس آزادی پس از انقلاب چاپ شد، نشان از نگاه او به آثار طنز خودش در گذشته و احساسش نسبت به انقلاب 1357 دارد. در این اشاره چنین آمده است:

گزیده ای از یادداشتهای بدون تاریخ اینک رویاروی شماست.
مفصل آن را شاید در نشریات روزگار« حبس و قفس» خوانده باشید. در آن ایام چنان که رفته و دانی، شاید جز تمثیل و طنز پناهگاهی برای اصحاب قلم نمانده بود وگرنه یا رابطه کاتب با مردم قطع می شد یا با حیات.
پاره ای از این یادداشتها را که مربوط به واقعات روز و روزگار نبود و بیشتر از واقعیات نشانه داشت در این دفتر آوردم به اضافه چندتایی طرح که سالها پیش آنها را در ایام فراغت پشت میز اداره قلمی کرده بودم. به روزگار صراحت و خروش، شاید این نوشته ها یادآور روزگاری باشد که جز به کنایه از پرنده ها و گلها نمی شد سخنی راند.
انتشار یادداشتهای« عصر اسارت» که من آن را « عصر بدون تاریخ» نامیده ام مرثیه ایست که همواره در فقدان آزادی سروده می شود.
یادداشتهای بدون تاریخ شاید یکی از بهترین نمونه های طنز مدرن ایران در دهه پنجاه است و از نگاهی دارای بهترین نشانه شناسی برای شناختن جامعه ایران در آن ایام.
پس از این مجموعه مجابی طنزنویسی را نه که کنار بگذارد، که در قالب طنزهای شناخته شده اش دنبال نکرد. نام کتابی را در فهرست آورده ام به نام نیشخند ایرانی، کتاب را خود ندیده ام، شاید که طنزهای منتشر نشده او در این سالهاست. علیرغم این، مجابی همواره طنز را به عنوان نوعی نگاه که در او همواره وجود دارد در آثارش اعم از شعر و رمان و داستان نشان می دهد. جز اینکه کسانی که در حضور او نشسته اند، می دانند که نکته گوی غریبی است و در لحن و کلامش طنزی عجیب دارد که او را از لهجه قزوینی بی نیاز می کند.

حیرت از واقعیت و فاجعه زبان
طنزهای مجابی از طنزهایی هستند که مستقیما نگاه او را نسبت به واقعیت نشان می دهد. لابد خواهید پرسید مگر حالت دیگری هم وجود دارد؟ می گویم که آری و اشاره می کنم به بسیاری از طنزهای طنزنویسان که طنز مولف شان نیست، یا واکنش زمان و نیاز خواننده است یا بهره بردن از زبان تنها برای انتقال مفهوم، اما مجابی زبانی ویژه خود دارد، زبانی که با ذهن او یگانه است. معتقدم این مشخصات را در مورد نگاه مجابی به طنز می توان دریافت:
1) منشاء طنز زشتی و تلخی واقعیت است و نمایش همین تلخی و زشتی است که طنز را بوجود می آورد.
2) ما دچار عدم درک مشترک از زبان و واقعیت هستیم و همین موضوع برقراری ارتباط میان انسان ها را دچار مشکل می کند.
3) انسان قربانی هستی است، حتی اگر خودش بی رحم باشد.
4) ایدئولوژی انسان را قربانی کرده است و انسان نباید در قلمروهای از پیش تعریف شده فکری گرفتار شود.
5) کار طنزپرداز انکار واقعیت نیست، بلکه نگاه کردن، اندیشیدن و تردید کردن در واقعیت است.
6) طنز از تناقض های واقعیت و بیگانگی انسان سخن می گوید.
7) انسان در اضطراب هستی زندگی می کند.
8) طنزپرداز راه نشان نمی دهد، بلکه از عادت ها و قالب ها و رفتارها پرده برمی دارد و روی دروغها، تزویر، مصلحت اندیشی، پرده پوشی و جنایت ها انگشت می گذارد.
9) طنز با مسخرگی و دلقکی و سرگرمی فرق دارد و وظیفه طنزنویس خنداندن مردم نیست. در طنز خندیدن حرام است.
مجابی دیدگاه تلخی نسبت به آدم ها و جامعه دارد، اگرچه او دلش برای مردم می سوزد. در اهمیت حسن بودن نگاه او را نسبت به مردمی که احمق و ساده هستند و در مقابل سرنوشت تلخشان جز نظاره کردن کاری نمی کنند، می توان مشاهده کرد. مجابی از این همه سکوت آدمها در قبال سرنوشت شان غمگین است و این غم را در داستانهایش نشان می دهد.

شکل طنزهای مجابی
مجابی از شیوه های مختلفی در طنزنویسی استفاده کرده است، خصلت مشترک این شیوه ها این است که آثارش در فرم های رایج طنز نیستند، و همین متفاوت بودن ویژگی آثار اوست.
1) مجابی از قالب داستان کوتاه بسیار استفاده کرده است، بسیاری از آثار طنز او داستانهای کوتاهی هستند که پیرامون یک شخصیت ساخته شده است.
2) برخی از طنزهای مجابی به شعر نزدیک می شوند، استفاده از تصاویر شاعرانه و استیل های شعر در این طنزها وجود دارد.
3) نثر مجابی در هرحال نثری فاخرانه و ادیبانه است. او به زبان فارسی تسلط دارد و گاهی همین موضوع باعث می شود میان طنزش با زبان تعارض بروز کند.
4) بهترین کارهای مجابی جملات کوتاه طنزآمیز اوست، این جملات ظرافت گویی ها و حکمت اندیشی های اوست. بعضی از این طنزها به قالب های داستانی و مینیمال نزدیک می شود، و بعضی در حد ظرافت گویی می ماند. این طنزها حکایات مدرنی هستند و شاید بازآفرینی مدرن حکایات عبید زاکانی.
5) گفت و گوهای دو نفره: بعضی از طنزهای مجابی گفتگوهای دونفره است، در حقیقت اینها گفتگوی ذهنی و کشف های او ست.
6) فابل هایی درباره حیوانات و چیزهای دیگر: مجابی از حکایات حیوانات استفاده می کند، اگرچه در شیوه بیانی با فابل فاصله می گیرد. گاهی اثر کلیله و دمنه را بر بعضی از نوشته هایش می توان احساس کرد.
7) یادداشت نویسی: بعضی از طنزهای مجابی یادداشت هایی شخصی را می ماند، با این تفاوت که نویسنده این یادداشت ها طنزنویس است.
8) خاطره نویسی: بسیاری از طنزهای مجابی خاطره او از آدمهاست، شاید به این دلیل که طنز شفاهی او آنقدر قدرتمند است که برای ساختن طنز بیان مجدد این طنزها کفایت می کند. این بخش از طنزهای مجابی جزو کارهای مهم اوست.

مجابی روشنفکر و هنرمند
اما جز مجابی طنزنویس شخصیت دیگری هم در درون او وجود دارد. او دوست نزدیک احمد شاملو، غلامحسین ساعدی، ژازه طباطبایی و بسیاری دیگر از بزرگان هنر و ادب ایران است. همیشه جای او در هنر و ادبیات جدی گرفته شده است. شاید به همین دلیل مجابی بیشتر به سوی شعر و رمان و داستان و نقد ادبی و هنری کشیده شد.
مجابی سالهای طولانی به پژوهش هنری پرداخت. دو اثر مهم او با عنوان شناختنامه شاملو و شناختنامه ساعدی شاید بهترین کارها در مورد این دو هنرمند بزرگ ایرانی است. مجابی در کنار پژوهش ادبی به نقد نقاشی نیز پرداخت. او در طول بیش از ده سال که دبیر بخش ادب و هنر روزنامه اطلاعات بود نقد نقاشی را جدی گرفت و بعدها نیز در نشریاتی مانند دنیای سخن و آدینه همین کار را ادامه داد.
مجابی تعداد زیادی مجموعه شعر منتشر کرده است. وی بیشتر به شعر بلند، منظومه، گرایش داشته است و معمولا خود را بیش از هر چیز شاعر می داند. وی از سال 1351 کار داستان نویسی را هم جدی گرفته است. داستانهای بلند و رمانهای او بیشتر در سالهای پس از انقلاب منتشر شد. و در اکثر این رمانها و داستانها موقعیت انسانی و تاریخی مورد نظر اوست.

مجابی روزنامه نگار
فعالیت روزنامه نگاری مجابی از سال 1335 با چاپ مقالاتی در روزنامه ها و مجلات قزوین شروع شد. بعدها با مجله های جهان نو، خوشه و فردوس همکاری کرد. او از سال 1348 کار جدی روزنامه نگاری را با عنوان دبیر سرویس هنری روزنامه اطلاعات آغاز کرد. او صدها مقاله را در مدت ده سال فعالیتش در این روزنامه به چاپ رساند. مجابی از سال 1359 کار نویسندگی حرفه ای را آغاز کرد و آثارش را در داخل و خارج ایران منتشر کرد. او مدتی سردبیر مجله دنیای سخن بود و با مجله های آدینه و تکاپو نیز همکاری کرد.

برای شناختن بیشتر و بهتر مجابی بخش هایی از مقاله او را درمورد طنز می خوانید:


قلمرو طنز
چه چیز می تواند برای من حیرت انگیزتر از «واقعیت» باشد؟ این واقعیت که هستم، اینگونه هستم و اینجا هستم.
واقعیت وجود داشتن و نواله وجود را نشخوار و گواریدن، ارتباطات را دیدن و دریافتن، در قراردادهای اجتماعی شکل گرفتند و ادامه دادن، این واقعیتی است که من و شما هرکدام به شیوه ای با آن روبرو می شویم. تصویرهای متفاوتی درباره آن داریم. فاجعه زبان و مصیبت قراردادی بودن جهان، این تصویرهای ناهماهنگ را کنار هم می نهد. من از چیزی می گویم، شما چیز دیگری می شنوید و کلام در این میان چه بیهوده دستمایه ارتباط شده است. ارتباطی قراردادی که هیچگاه کامل نیست.
من از واقعیت حیرت می کنم، واقعیتی که از وقایع روزمره و ارتباطات شکل می گیرد و ساختمان می یابد. بردگان و قربانیان، واقعیت وقایع و ارتباطات بشری را جدی می گیرند و آن را باور دارند، اما فراموش می کنند که معمارانی از هرسوی جهان در طول تاریخ، این قراردادها و حقایق را به سلیقه خود تعبیر کرده اند و میزانی نهاده اند. خشت خشت این عمارت که جامعه و تاریخش می نامیم به سلیقه معمارانی دور و نزدیک بالا رفته که از کجی طعنه بر برج پیزا می زند و هر خشت بظاهر استوارش، می تواند لق و ناپایدار باشد.
آنان که زمان را به ثانیه و دقیقه و روز و شب تقسیم کرده اند و آنان که جهان را به شرق و غرب و آنان که قانون و اخلاق آفریده اند و به ماندگاری آن ایمان آورده اند تا انسان را با نمونه هایی که در ذهن خویش پرورده اند هماهنگ سازند، آنانکه بر حقانیت خویش، برتری نژاد خود، بر مصالح کشور خویش، در انباشتگی خود و گرسنه وانهادن دیگران، تردید نکرده اند آنان و دیگران بی آنکه از خیالپردازی خود شرمسار باشند و یا در گرایش های خود شک برند، مردمان عهد خود و عصرهای دگر را کور و کر خواسته اند.
ما با پذیرفتن این قراردادهای شگفتی آور که پس از گذشت سالها و قبول عوام، بدیهی به نظر می رسد آنچه در پیرامون خود داریم به جد می گیریم و آن را باور داریم. و این همه جدل و جدالها بر سر این باورها و قراردادهای ساختگی است.
طنزپرداز به انکار واقعیت برنمی خیزد، چه کسی جنگ، گرسنگی، مرگ، بهره کشی و سودپرستی را می تواند انکار کند؟ اما می توان در ارزیابی آنها تردید روا داشت، می شود در کار مصلحت اندیشان قوم که این وقایع را ساخته اند و می سازند، شک کرد، می توان جدی بودن و درست بودن رابطه ها را باور نداشت، و کلام جهانگشایی که ملتی را به جنگ وامی دارد یا به آزادی و آبادی نوید می دهد یا حرف موعظه گری که جهان شیرین خیالی را بر جهان تلخ و پر از فقر و مسکنت اکنون برتری می دهد، نشنیده نگرفت....

......من در ارزش قراردادها شک می کنم.
اما یک انقلابی، یک فیلسوف، یک آنارشیست یا قانونگزار نیستم، من تنها لبخند می زنم و رد می شوم. کار من به عنوان طنزپرداز، اینست که چیزی را نمی خواهم بسازم، چیزی را نمی خواهم ویران کنم من در ساختن و ویران کردن دیگران می نگرم، می اندیشم، تردید می کنم یک لحظه بر این ساختن و ویران کردن روشنی می افکنم، ناپایداری آن را، بیهوده بودنش را یادآور می شوم، بی آنکه پیامی بگزارم، به راه خود می روم، من بر لبه این پرتگاه، سرخوشانه می گذرم. اما قلمرو طنز کجاست؟ طنزپردازی چیست؟ اگر چه هر تعریف به نحوی محدود کننده است چهارچوبی برای موضوع آن می سازد، نمونه های برتر و فراتر رونده را دربرنمی گیرد، اما هرچه هست دست کم خاستگاه اندیشه تعریف کننده را مشخص می کند.
تعریفی که اکنون می توانم از طنز به دست دهم اینست: « طنز اثر هنری آگاهانه ایست که غرابت رفتار آدمی و شگفتی پرتناقض واقعیت را آشکار می کند»......

...« طنزپرداز» موعظه خوان، نتیجه گیر و شماتت گر نیست، او رندی است که مصائب آدمیزاده بودن را دریافته است، آدمیزاده ای که به خاطر اندیشه و بیان از درخت برتر است اما از سنگ بدبخت تر.
طنزاندیش، راه را نشان نمی دهد. حتی چراغهای خطر را برکنار چاه نمی نهد که بر سر هر شاهراه می نشاند به گمان او هر راه چاهی است و هر چاهی پناهی. طنز در خدمت خرق عادت در می آید، از یک نواختی زندگی از روی بدیهی ها و عادتها و روابط درست و سرراست پرده برمی اندازد.

...... صدای« طنزپرداز» مجموعه آن صداهای قربانی شده است که بشر را زنهار می دهد. انسان می گوید پس راه کدامست و چاه کدام؟ طنزپرداز سری به افسوس تکان می دهد. سازندگان دیوار، دیواری به درازی و بیهودگی دیوار چین، هنوز خستگی ناپذیر کار می کنند، نمی خواهم ساختن و کارکردن را انکار کنم، کدام تنابنده ای می تواند چنین اشتباهی کند و از گرسنگی نمیرد؟ اما خشت زدن چیزی است و جدی گرفتنش چیز دیگر. در این کارگل، گاه می ترسیم، تملق می گوییم، می افتیم و برمی خیزیم، ناز بر فلک و حکم بر ستاره می کنیم، زه می زنیم آدم می کشیم. انواع حماقت های تاریخی و جغرافیایی را مرتکب می شویم و شگفتا همه اینها را بنابر مصلحتی و حکمتی انجام می دهیم.
طنزپرداز می پرسد کدام مصلحت، کدام واقعیت؟ او از بالابردن دیوار به روزها و شبان حرفی نمی زند، بلکه بر دروغها، تزویر، مصلحتها، پرده پوشی ها و جنایت انگشت می نهد، لازم نیست انگشتش را قلم کنید، او دوستدار شماست، گرچه بر شما طعنه می زند و آزارتان می دهد.

..... خطاب طنز با مردمان آگاهیست که هنوز گوشی برای شنیدن و چشمی برای دیدن دارند، یا دست کم قلبی برای اندوهگین شدن. طنزاندیش ما را با دشمن بی امان ما، با خودمان روبرو می کند که: اکنون مصاف را با غولی که در درون داری بیازمای! نمی گویم که طنز قلمرویی اینگونه کوچک و فردی دارد. اگر به یک فرد می پردازد از آنروست که آدمی را آجری از یک بنای کج می بیند مگر این بنای کج از صدهزاران آجر ناهموار برنیامده است؟ این یساولان و قراولان، این حاکمان و محکومان، کامجویان و کامبخشان، لعبتگان و لعبت بازان را بنگرید!

...... یک گفتگوی درونی را بشنوید.
اولی: شما می گویید که طرفدار مردمید، آیا بازارگرمی نمی کنید؟
دومی: من نه سیاستمدارم، نه شهرت طلب.
اولی: نمی اندیشید که خدمتگزار آنهایید و دست آموز قدرت یا ابلهانه آلت دست هوشمندان جامعه پرداز شده اید؟
دومی: من عمله های طرب را می شناسم و خدمتگزاران پشت بر مخلوق را.
من هجوگویان، لطیفه پردازان، خوشمزه ها، لالایی سرایان را دوست ندارم و همه آنها را که نعل وارونه می زنند، مرا ببخشید به این پستی ها تن در نمی دهم.
اولی: هجو که چیز بدی نیست، مطایبه هم همینطور.
دومی: هجو آنروی سکه مدح است، بدون صله.
اولی: لطیفه و خوشمزگی مردم را سرگرم می کند.
دومی: بله، سرگرم می کند، تا آوار فرود آید.
اولی: پس با خنداندن و شیرین زبانی در طنز مخالفید؟
دومی: مخالفتی ندارم، دلقکها همیشه برای آدمهای خوش خنده لازم هستند، چرا مانع کسبشان بشوم.
اولی: اما ما از لطیفه های عبید می خندیم.
دومی: شما اشتباه می کنید، عبید چهره تان را در آینه به شما نشان داده شما دارید به ریش خودتان می خندید، انجا که تویی چه جای خنده است؟
اولی: راستی چرا عبید دیگری پیدا نشد و مثلا یغما و ایرج به جایش آمد؟
دومی: این مردم هیچ چیز را باور نمی دارند و بی باوری آنها- که جوهر طنز است- ریشه تاریخی دارد. این امت اصلا طنزنویس لازم ندارد.
اولی: تناقضی در حرفهای شما می بینم.
دومی: بله، تناقضی هست، در حرف های شما هم هست. بین حرف تا عمل همیشه فاصله ایست که آنرا تناقض و تضاد پرمی کند.
من که به هیچ چیز باور ندارم چگونه می توانم حرفی با قاطعیت بزنم....

..... من در طنز خندیدن را حرام می شمرم این فتوای قلب اندوهگین منست اگر در زنجیره طنز، طعمی از شکست، حجمی از تلخی، بافته ای از هشیاری و خنجری از خون و خشم نباشد اگر تو را همانطور که می خندی به گریه نیاندازد، اگر تو را علیه سیاهکاری و فساد و پوسیدگی برنیانگیزد، اگر تو نیز دشنه ای برای دریدن سیاهی نشوی، بگذار آن قضایا را مطربی و سرگرمی نام بنهیم و مایه ریشخند برای آنکه می نویسد و آنکه می خواند و آنکه می سازد و می بیند. ما برای قلقلک دادن زاده نشده ایم به همه چیز می شود خندید یا می توان مردم را خنداند، اما نه به این قیمت که خود را مضحکه دیگران کرده باشیم. بسیاری چنین اند. اینان گدایان خنده اند. برهنگان را خوشحال می خواهند. خوب، آدمهای خوش قلبی هستند اما آیا این کافی است؟
زمانی دلقکی شغلی بود حالا این شغل بی جیره و مواجب، چه مدعیان فراوانی دارد. قصدم توهین نیست توضیح دادن درباره یک شغل عادی است.


کتابشناسی جواد مجابی

مجموعه اشعار
1) فصلی برای تو، 1344
2) زوبینی به قلب پائیز، 1349
3) پرواز در مه، 1357
4) بربام بم
5) سفرهای ملاح رویا، 1373
6) شیدایی ها
7) من در سایه روشن
8) چند شعر پوپکانه و چند طرح هجایی، 1374 در لندن

داستان و رمان
9) من و ایوب و غروب، 1351
10) کتیبه، 1356
11) برج های خاموشی، 1378
12) شهربندان، 1365
13) شب ملخ، 1369
14) از دل به کاغذ، 1369
15) عبور از باغ قرمز، 1377
16) مومیایی، 1373
17) فردوس مشرقی، چاپ در سوئد
18) یکی و آن دیگری
19) جیم، 1377
20) لطفا درب را ببندید!
21) روزگار عقل سرخ، 1378

طنزها

21) یادداشتهای آدم پرمدعا، 1344
22) آقای ذوذنقه، 1350
23) شباهت های ناگزیر، 1351
24) یادداشتهای بدون تاریخ، 1358
25) نیشخند ایرانی( مجموعه طنزها و شبنگاره ها)

داستان کودکان
26) پنیر بالای درخت
27) خانه ام دریاست
28) نرگس در اینه
29) کاشکی
30) سیبو و سار کوچولو، 1355
31) پسرک چشم آبی

نمایشنامه ها
30) ساتگین
31) ارغنون
32) تابوت سازان

فیلمنامه
33) دیوانگان بر ساحل
34) جنایت پنهان
35) مهمان کش
36) خیال باز
37) بدگمان

نقد و نظر و پژوهش
38) ای قوم به حج رفته، سفرنامه حج
39) سخن در حلقه زنجیر
40) سایه دست
41) پیشگامان هنر معاصر ایران
42) نو آوران سنت گرا و نو آوران آزاد
43) نوپردازان هنرهای تجسمی ایران
44) کمال الملک شاگردان پیروان
45) فلزکاری در ایران
46) نقد و نظر( درباره ژازه طباطبایی، کامبیز درم بخش، اردشیر محصص، حجت الله شکیبا، پروانه اعتمادی، قاسم حاجی زاده، علی اکبر صادقی، بهزاد شیشه گران، پرویز تناولی، پرویز کلانتری)
47) زندگینامه خود نوشت
20) شناختنامه شاملو
21) شناختنامه ساعدی

نمونه آثار جواد مجابی

اول: اهمیت حسن بودن
این کار جواد مجابی را بیش از کارهای دیگرش دوست دارم. طنزی است عمیق و ساده، نزدیک به حوزه علاقه مجابی که شعر باشد. من اهمیت حسن بودن را جزو کارهای شاخص مجابی در طنز می دانم.

اهمیت حسن بودن
حسن برای همسایه اش، یک همسایه است. برای زنش شوهر و برای بقیه فقط حسن. او را در کوچه می توان دید، دعوت می کنیدش به کار، تا باغچه تان را بیل بزند.
حسن باغچه تان را بیل می زند.
تا بار خود را بجائی برسانید، حسن بار را روی دوشش می گذارد و دنبالتان می آید.
تا اطاقها را رنگ بزند. حسن اطاقها را هم رنگ می زند.
شما سرش داد می زنید، ساکت می ماند.
از کارش ایراد می گیرید، ساکت می ماند.
غذای شب مانده به او می دهید، ساکت می ماند.
شما خیال می کنید او یک گوسفند است.
او هم خیال می کند شما یک گرگ هستید.

حسن مرد آرامی است.
در کوچه اعلانات را به آرامی نگاه می کند.
در میتینگ ها به آرامی فریاد می کشد.
در روضه خوانی ها به آرامی گریه می کند.
در خانه اگر شام باشد به آرامی می خورد.
اگر نباشد به آرامی زنش را کتک می زند.

حسن مرد قانعی است.
شبها نان و چای می خورد. ظهرها هم همینطور، اما صبح خودش را می تواند بدون صبحانه هم شروع کند. حسن یک سماور روسی دارد که زنش انرا همیشه برق می اندازد، حسن نان بربری را دوست دارد اما عادت ندارد توی خمیر بربری را بکاود.
حسن معتقد است سکنجبین چیز خوبی است.
و معتقد است که دیگر سکنجبین خوب گیر نمی آید.

حسن مرد بی اطلاعی است.
نمی داند روزنامه ها بخاطر او چاپ می شود.
او فقط به عکسها نگاه می کند.
نمی داند که بانکها بخاطر پس انداز به او جایزه می دهند.
نمی داند شاعران سبیلو بخاطر او قافیه می بازند.
او خودش سبیل دارد.
وقتی به او می گویند آدم نادانی است.
تنها می گوید عجب!
وقتی به او اشاره می کنند که خیلی خبرها هست، او خود را نمی بازد.

در خانه حسن کسی بیکار نیست.
پسر بزرگش در دکان آهنگری نعل می سازد.
حسن خوشحال است که کار پسر او برای جامعه فایده دارد.
پسر کوچکتر او بلیط می فروشد. حسن خوشحال است که پسرش در خوشبختی مردم دخالت دارد. کوچکترین پسر، شیشه های خانه مردم را می شکند.
حسن می گوید این هم کاریست و پسرش را کتک می زند.
حسن دو دختر دارد، یکی بزرگتر از آنست که کاری نکند.
و یکی کوچکتر از آنست که کاری از دستش برآید.

حسن به فکر شوهر دادن دخترهاست.
زن حسن هم به فکر شوهر دادن دخترهاست.
اما داماد مناسب همیشه به خانه همسایه می رود.

حسن در سوگواریها خوشحالست و در جشنها سوگوار با اینهمه او از آتشبازی خوشش می آید.
و خوشش می آید که لامپ های سه رنگ را بخانه بیاورد.
در شجاعتش همین بس که نقش شیری را بر بازوی چپ کوفته است و حال دنبال کسی می گردد که خورشیدی برآن بیفزاید.

یکبار حسن یقه خود را در خیابان چاک داده است.
در تیمارستان، در کلانتری، در محل، شایع شد که علت اصلی گرما بوده است.
حسن تصمیم دارد در یک روز زمستانی یقه خود را جر بدهد.

حسن در پایتخت زندگی می کند.
اول پای دیوار می خوابید.
بعد روی چرخ دستی می خوابید.
بعد توی دکان
بعد ازدواج کرد و در اطاق می خوابد.
اما تا فرصت پیدا می کند جایش را در هوای آزاد می اندازد.
وقتی حسن قصه زندگی اش را می گوید، بچه ها می گویند ما هم می خواهیم پای دیوار بخوابیم.
مادرشان نان و چای آنها را می دهد و میخواباندشان.
زن عصبانی است به حسن می گوید دهاتی
حسن می گوید مگر تو دهاتی نیستی؟
زن می گوید:
نه، هیچوقت، پدرم دهاتی بود.
( این شعر از مجموعه آقای ذوذنقه انتخاب شده است.)


دوم: این مرد خطرناک است

مجابی مجموعه ای دارد به نام آقای ذوذنقه، طنزهای این مجموعه بین شعر و داستان است، نوعی شیوه بیان دارد که خاص مجابی است، حال و هوا و تاریخ و شناسنامه زمان نوشته شدن کارها بی آنکه نشانه ای مستقیم از وضع اجتماعی در آن باشد معلوم و مشهود است.

این مرد خطرناک است
آقای سلامت دیوانه خطرناکی است که چند روز است از منزل فرار کرده، از کلیه همشهریان عزیز استمداد می شود به مجرد مشاهده، ایشان را تحویل خانواده اش دهند و مژدگانی خود را دریافت دارند.
« عکس و مشخصات...»
اکنون ساعت پنج بعد از ظهر است. آقای سلامت بی آنکه از این توطئه ناجوانمردانه آگاهی داشته باشد، در خیابان مشجری که راه آهن را به بلوار می پیوندد قدم می زند.
آقای سلامت چاق، طاس، و آرام است، آرامشش درست مثل چاقی اش از دور حس می شود.
با آن دست به پشت حلقه کردنش، با آن سر به هوایی ها و لبخندهای اتفاقی اش.

کارنامه آقای سلامت
آقای سلامت صبح ها زود به اداره می رود.
عصرها دیر از اداره برمی گردد.
در اداره چند شوخی، چند چرت، چند چای و چند پرونده.
در خانه سلامی والسلام.
فاصله آمدنش بخانه تا فرار از خانه را خواندن روزنامه عصر پر می کند و گاهی خوردن میوه فصل و شکستن تخمه.
تا اهل خانه متوجه آقای سلامت بشوند، آقای سلامت زده است بیرون. که ترجیح می دهد، بعد از ظهرهای خود را در خیابانهای پرسایه شمالی و بستنی فروشیهای مشهور بگذراند.
غیبت های مشکوک و طولانی آقای سلامت از خانه، موجب شایعاتی شده، همسایگان آنرا بر مشغله بعدازظهر حمل می کنند، عیال و اطفال حمل بر بی غمی.
اما آقای سلامی ترجیح می دهد در ساعات خستگی و عصبانیت افراد خانواده، دم پر آنها نباشد.

اولین سووالها
یک روز خوش تابستانی در محفل خانوادگی پس از صرف چای پسر بزرگتر که در دانشسرا درس می خواند، یکباره پرسید: مادر! هیچ فکر کرده ای ابوی روزها چکار می کند؟ می دانی در ساعات فراغت او چه می گذرد؟ چرا هیچوقت با ما حرفی نمی زند؟
عیال شرارت پیشه، با بیرحمی گفت: برای اینکه خل است، دختر کوچکتر گفت: خل یعنی چه؟
مادر گفت: یعنی پدرت.
شب بزرگترین نزاع خانوادگی راه افتاد، آقای سلامت در برابر سیل سووالها و دشنامهای اطرافیان و ضرب و جرح منتهی به بستر، عکس العمل مساعدی از خود بروز نداد.
در پایان ماجرا فقط گفته بود« زندان هارون» این جمله کلی و نامربوط چه معنی می توانست داشته باشد؟ اشاره به تاریخ، قصه یا جائی بود؟

آقای سلامت بهبود می یابد
به مناسبت نزاع دسته جمعی، آقای سلامت، چند روزی بعد از ظهرها بیرون نرفت.
کتاب مثنوی می خواند، تخمه می شکست و آه می کشید. این دفعه او را با خواهش از خانه بیرون فرستادند.
پچ پچ ها در خانواده به ضرر آقای سلامت به اوج می رسید.
آیا سکوت او عادی است؟ کجا می رود؟
دنبال او رفتند به بستنی فروشی ها، پشت ویترین سینماها، روی نیمکت پیاده روها، اما در آنجا هم آقای سلامت، خاموش و متفکر فقط نگاه می کرد. در چشمهای درشت و میشی او غباری نمی نشست، آرامش او آرامش ابوالهول بود، پسر این را می گفت، اما مادر می گفت، گربه هم همینطور است.

خبر به شهرستانها می رود
برای اولین بار شایعه بیماری مرموز آقای سلامت به شهرستانها رفت.
آقای سلامت مالیخولیا گرفته. اما عارضه در مسیر خود، به اختلال مشاعر بعد به جنون و در آخر به هاری تبدیل شد، در شهرستانهای دوردست شنیده شد که آقای سلامت به کنده زنجیر کشیده اند.
خبر که به پایتخت برگشت، خانواده از کرده پشیمان شدند، آقای سلامت با شنیدن بازتاب شایعه، بوسیله قاصدان محلی، تنها لبخندی زد. این بار فقط گفت: زندان.

کلید در زندان هارون
آقای سلامت با تاخیری نسبتا چشمگیر به اداره رسید، خبر یافت که دیون معوقه برای پرداخت حاضر است. پول را گرفت. دوستان تبریک گفتند. آقای سلامت گفت دوازده سال شوخی نیست. بعد خندید.
به همه چائی داد و قول یک ناهار، ساعت یازده به بهانه خریدن سیگار از اداره بیرون رفت. دیگر نه به اداره برگشت و نه به خانه.
و این خبر از او به جا ماند که آقای سلامت، با پانزده هزار تومان، ناپدید شده است.
شورای خانواده از ناپدید شدن او قلبا متاسف شد.
خاصه که گمشده عزیز حامل مبالغ هنگفتی وجه بوده است. از تمام پی جوئی های رایج، مراجعه به کلانتریها، بیمارستانها، هتلها طرفی نمی بندند. شورا به تصویب اعضا، اعلانی به روزنامه ها می دهد تا همشهریان خیالپرور را علیه آقای سلامت بسیج کند.

کتاب پلیسی مخوانید
آقای سلامت بی آنکه از توطئه خبردار باشد، ساعت پنج بعدازظهر در خیابان مشجری که راه آهن را به بلوار می پیوندد قدم می زند و تقریبا شناخته می شود.
اولین کسی که فکر می کند حدسش صائب است چند بار دزدانه عکس جوانی آقای سلامت را با قیافه فعلی او تطبیق می کند.
وقتی آقای سلامت از پیچ خیابان به بلوار پیچید یک گروه پانزده نفری قیقاج وار او را تعقیب می کردند.

تعقیب کنندگان مرددند
آقای سلامت بستنی قیفی خود را می لیسد، روی چمن راه می رود و شاخه های درخت را می شکند، برگهایش را می کند و به باد می سپرد.
آقای سلامت بادبادک قرمزی خریده، و مرتب نخ می دهد و در دست دیگرش بلال نیم سوخته ای را در فاصله دهان خود و عابران حرکت می دهد و گهگاه آنرا دور سرش می گرداند. آقای سلامت تا دستش می رسد، دوچرخه های کنار خیابان را به زمین پرت می کند، زنگ در خانه ها را می زند، دنبال گربه ها می دود، بعد مثل فیل آبستن راه می رود. جایزه بگیرها، در تردید کامل، او را تعقیب می کنند هنوز نشانه ای مشهود نیست.

آزادی
آقای سلامت می اندیشد:
چه خوب است، که آدم پول داشته باشد، آرامش داشته باشد، فقط خودش باشد تنها و رها. زیر آفتاب ملایم غروب وجود آقای سلامت از خوشبختی، آکنده می شود.
شادی قلبش را می لرزاند.
چشمانش را یکدم می بندد، ریه هایش را پرباد می کند، فریاد می زند:« من....آ...ز...ا...د..م»
تعقیب کنندگان بالاتفاق می ریزند سر آقای سلامت.
( این داستان از مجموعه آقای ذوذنقه انتخاب شده است.)


سوم: یادداشتهای بدون تاریخ
(یادداشتهای بدون تاریخ طنزهای کوتاه مجابی است که او را از دیگر طنزنویسان مشخص می کند. این نوشته ها چیزی از حکمت دارند و حاوی اشارات و کنایات سیاسی و اجتماعی و اغلب انسانی اند. شاید بتوان گفت در این نوع کوتاه نویسی مجابی پیشگام دیگر طنزنویسانی ایرانی است.)

عمر شریف
با پیرمردی شصت، هفتاد ساله صحبت می کردم. پرسیدم: خب، این شصت هفتاد سال چگونه گذشت؟ گفت: این تنها موردی بود که من هیچ گونه مداخله ای در آن نداشتم.

علامت الحمق
حماقت چیزی است که همه آن را در یک آدم تشخیص می دهند، جز خود او.

کافه شاعران
شاعران از کافه بیرون رفتند. روی میز، بطری های عرق ماند و کف کافه مشتی احساسات داغ.

گرسنگی
بر سفره ما جز گرسنگی و نام خدا چیزی نبود.

سال بد
من به ساعت اعتقاد ندارم، همین که بدانم در چه سالهایی زندگی می کنم برای هفت پشتم کافی است.

جوانی
کلاغ جوان، طاووس را هم قبول ندارد.

ضرب المثل
آب که گل آلود شد، ماهی ها فرار کردند؛ همه آن ضرب المثل را شنیده بودند.

خبرچین
از آن موقع که کلاغها روی آنتن می نشینند، عادت خبرچینی خود را از دست داده اند.

وفاداری
از صندلی من هنوز صدای اره برقی می آید.

تجمل
اینروزها داشتن احساسات انسانی نوعی تجمل شمرده می شود.

نوبت
درختی را در باغ اره می کنند، درختهای دیگر چنان ساکتند که انگار نوبت گرفته اند.

عینکی
برای نشان دادن حق از باطل، باید عینک خود را به دیگران قرض بدهیم.

الحواشی
وقتی متن ها بی ارزش می شود، حاشیه رفتن امری طبیعی است.

علائق اجدادی
باستانشناس حرفه ای کسی است که به پدر جدش بیشتر از فرزند خود علاقه داشته باشد.

خواجگی
معمولا خروس و گاو و خر را اخته می کنند؛ خروس را برای جنگی شدن، گاو را برای پروار شدن و خر را برای بار بیشتر بردن، شگفتا از طبیعت آدمی.

فایده کتاب
وقتی اولین کتاب مصور را برای کودکم خریدم، سه ساله بود. کتاب را گرفت و پاره کرد. پرسیدم: چرا کتاب را پاره کردی؟ گفت: پس برای چه خریده بودی؟

این آدمها
خواندم که« جهانگشایی اسکندر بر اثر تعلیمات استادش ارسطو بوده است.» حاشا که چنین باشد که اگر ارسطو راز آن معما می دانست، خود بدان می پرداخت. چنین می نماید که اسکندر جهانگشایی و دولتیاری را از برکت جهل بدست آورد نه در سایه دانش ارسطویی.

مشکل اینست
هربار که دفترچه سفید را پیش رو می گذارم و قلم به دست می گیرم، این وسوسه در من بیدار می شود که« چه بنویسم که به درد کسی بخورد و به کسی برنخورد.» مشکل این است.

این مقاله نوشته شد برای جلد سوم کاوش در طنز ایران
سید ابراهیم نبوی بروکسل، شهریور 1383

-----------------------------------------
منبع: دوم دام دات کام

نسخه آن لاين: http://www.itanz.net/articles/2009/10/post_50.php