آی طنز > نگاه ویژه > مقاله > طنز در دیوان رند شیراز

طنز در دیوان رند شیراز

مقاله | ۱۸ مهر ۱۳۸۸

نورا تنهایی

گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو
زیر لب خنده کنان گفت که دیوانه کیست

منتقدان فرنگی طنز را به دو نوع رسمی یا مستقیم و غیر رسمی تقسیم نموده اند. درطنز مستقیم ، سخنگو اول شخص است . این«من» ممکن است مستقیما ً با خواننده سخن بگوید یا با واسطه ی کس دیگری که در اثر مطرح است .کار این «پامنبری‌خوان» شرح و بسط و توضیح و تفسیرطنزهای سخنگو است . درطنز مستقیم دو نوع اثر در ادبیات غربی معروف است که عنوان آنها از اسم طنز نویسان معروف رومی هوراس و جوونا اخذ شده است . در طنز هوراسی سخنگو فردی مؤدب و زیرک است که با طنزهایش بیشتر باعث سرگرمی و تفریح است، تا خشم و رنجش. زبان او نرم و ملایم است و گاهی خودش را به مسخرس می گیرد و هدف انتقاد قرار می دهد (مانند طنزهای حافظ) در طنز جووانی ، سخنگو یک معلم جدی اخلاق است. سبک و زبانی موقر دارد . مفسده ها و خطاها را که به نظر او کاملا ً جدی هستند بدون گذشت مطرح می کند و باعث تحقیر و رنجش می شود.

این نوع طنز در ادبیات ما خیلی کم است و یا اصلا ً دیده نمی شود.

شوخی و مطایبه عناصر و عواملی هستند که در ادبیات از آنها برای ایجاد نشاط و خنده در خواننده استفاده می کنند . بذله گویی در قدیم نشانه ی هوش و ذکاوت بود و در انگلیسی، هم به معنی زیرکی و هم بذله گویی است . نظامی در چهار مقاله در باب شاعری می‌نویسد:
«و شاعر باید در یک مجلس محاورت خوشگو بود و در مجلس معاشرت خوشگو .»

و این چنین است که حافظ را باید طنز پردازی زبردست و عالی‌رتبه دانست . چه در طنزهایش با زیرکی تمام و غیر قابل وصفی با تضادهای اجتماع خود به جوش و خروش می‌آید و به اصطلاح دو پهلو سخن می گوید و با خنده و لبخند و زیرکی حرفهایش را می‌زند.

اگر بخواهیم طنزهای حافظ را مورد بررسی قرار دهیم در مرحله ی نخست باید ببینیم، دغدغه های خاطر او چه چیزهایی بوده که او را وادار به انتقاد در مورد آنها کرده است ، و خوب می دانیم که طنزهای حافظ ، همه انتقادی است به اوضاع زمانه ی وی .

از اوضاع زمانه ی حافظ ، اقتدار امیران و زاهدان ریاکاری که او نام می برد ، به خوبی اطلاع داریم و می توان گفت اصلی ترین پریشانی خاطر حافظ از همین ریاکاران به ظاهر خداپرست زاهدنما است ، که در جای جای زمانه ی او قد علم کرده اند و جامعه ی دینداری و عدالت را بر بطن ریاکارانه ی خود پوشانده اند ، و اما حافظ ، که مجبور است در چنین زمانه ای و در میان چنین مردمان دون صفتی زندگی کند ، خود را از این طایفه دور می داند و در اشعاغرش با طنز و طعنه و کنایه ، از آنها با نام های زاهد خلوت نشین و محتسب باده پرست و صوفی دجال فعل و.... نام می برد . آری ، حافظ ، این ریز نظر باده پرست ، این خلوت نشین شراب خواره ، حاضر است با می و خوخانه و مست و شرابخواره بنشیند و به سخنان پیر می فروش و ساقی ساغر به دست گوش دهد ، اما در میان امام مسجد و صوفی پشمینه پوش ننشیند ، چه در باطن این عاقلان زمانه و خداپرستان خالصانه ،رنگ و ریایی بس عظیم می بیند و به داد از این گروه در شعرهایش با زبانی طنز لب به سخن می گشاید.

حافظ از رنج زمانه خود سخن می گوید ، همچنان که در بطن این ناخوشی ها و ریاها به سر می برد ، آنان را فاقد هرگونه زهد و خداپرستی خالصانه و دینداری بی ریا و تزویر می داند. خود را بهلولی می پندارد و با تجاعل العارفی نسبت به اوضاع و احوال زمانه ، با طعنه و طنز و تمسخر با آنان سخن می گوید.

در چنین زمانه ای است که به عیان می بینید؛ «آتش زهد ریا خرمن دین را خواهد سوزاند» و می بینید که «نقد صوفی ، همه صافی بیغش نیست»، «مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد/ که نهادست به هر مجلس وعظی دامی» و می گوید :«عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس / که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن» ، و گاهی از کوتاهی دست خود نسبت به این اوضاع زمانه به طنز یاد می کند : « نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس / ملامت علما هم زعلم بی عملست .....»

حافظ یک دشمن را از میان همه ی دشمنان خود بیشتر به رسمیت می شناسدو همه ی عمر و اندیشه و هوش و هنر و کاری ترین سلاح خود ، یعنی طنز را - وقف مبارزه با آن می کند ، و آن همه خوره «ریا» است که علم و عمل و فضل و هنر ، فرد و جامعه را به تباهی می کشاند .

انتقاد حافظ فرع بر اعتقاد اوست . انتقاد او تلخ و خصمانه نیست ، شیرین و دوستانه است ؛ زندیقانه نیست ، صدیقانه است . انتقادهای طنزآمیز حافظ همه اخلاقی و مربوط به اخلاقیات است . بی آنکه ناصح و محتسب باشد ، بی نظر به تهذیب و اصلاح نیست ، فقط وقتی تمام زهدها ریانی باشد ، دیگر نمی توان از زهد ریائی بد گفت ، یعنی اگر هنر قلابی سراسر جهان را گرفته باشد ، دیگر هنر حقیقی غریب و مجهول می ماند و منادی و منافع این هنر صدایش به هیچ گوش نمی رسد ، اما چون به تعبیر خرمشاهی ، قانقاریای ریای عهد حافظ حیات اجتماعی را یکسره تباه نکرده بوده و و هنوز گوش های بدهکار و دل های بیدار و منش های پارسا پیدا می شده و نیز در آینده هم پدید می آمده ، امیدوار بوده و مبارزه ی خود را مثمر و معنی دار می شمرده است . آری درست به دلیل اعتقاد داشتن به اصول و مبانی شریعت و طریقت است که زهد فروشی ها و تکلف وتظاهرهای مدعیان شریعت وطریقت ، خونین دل است . منتها به تعبیر خودش با خونین دل ، لب خندان پیش می آورد و به جای آنکه با صوفی و شحنه و محتسب مستقیما ً در بیفتد و خویشتنداری و روحیه ی عالی خودرا از دست بدهد و حتی برای خود دردسر دنیوی درست کند ، ترجیح که خودسرانه و کاری ترعمل کند و لذا به ورطه ی هجو و دشنام سقوط نمکی کند .

طنز حافظ تلخ و سیاه نیست . شیرین و خوشایند است ، حتی دیندار ترین خوانندگان حافظ هم نمی توانند در قبال این طنزهای او مقاومت کنند و لااقل در دل خود لبخند نزنند ، و احساس رفع تکلیف و شرح صدر نکنند . هیچکس به اندازه ی حافظ اینگونه نگرانی ها را تسکین نمی دهد ، بسکه خدایش عطابخش و خطاپوش است.

« صوفی نهاد دام و سر حلقه باز کرد/ بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد»

« نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد/ ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد »

« صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی/ شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد »

« صوفی گلی بچین و مرقع به خارش بخش/ وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش»


« صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست/ باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد»

«ز کوی میکده دوشش به به دوش می برند/ امام شهر که سجاده می کشید به دوش»

«فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد/ که می حرام ولی به ز مال او قافست»

«واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبرمی کنند/ چون به خلوت می روندآن کاردیگر می کنند»

« مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس/ تو به فرمایان چرا خود تو به کمتر می کنید »

« گوئیا باور نمی دارند روز داوری/ کاین همه نقش دغل در کار داور می کنند »

.... و ده ها بیت دیگر که همه شان سخن از ریا کاری صوفیان شهر و زاهدان خلوت نشین است . حافظ شاعر گردنکشی است . خود از فتنه هایی که در سر دارد حیرانست . از ایام فتنه انگیز ناله سر می دهد و از زمانه ی خونریز و گردنکش شاکی است. حافظ از این عهد بی وفا شکوه ها میکند و همگان را از بی اعتمادی نسبت به دنیا خبر میدهد

حافظ در صدد برمی آید تا در اشعارش به مبارزه با این جور و جفای زمانه برآید ، چه ، در حقیقت زندگی قادر به جنگیدن حتی با محتسبان زمانه نیست ، چه رسد به فلک حقه باز و دون پرور . گاه سعی می کند که چرخ فلک را چنپر کند :(چرخ بر هم زنم ارغیر مرادم گردد) - گاه می خواهد به قصد نوسازی ، سقف آسمان را سوراخ کند و طرحی نو در اندازد ؛ گاه می خوالهد عالم و آموزشگاه علمی فرهنگسازان,دم را بازسازی و باز آفرینی کند و گاه به کسی که هیچ کژی و کاستی در کار و بار جهان نمی بیند ، چشمک می زند و می گوید آفرین بر نظر پاک خطا پوشت باد . گاه گاهی هم که باز به یاد آخرت می افتد و می خواهد توبه کند ، از دست او توبه می کند (از دست زاهد کردیم توبه/ و ز فعل عابد استغفر الله). و یا اصولا ً در لزوم توبه شک دارد و معتقد است باید استخاره کند اگر استخاره راه داد تن به چنین ریاضتی بدهد . یکی از توبه هایش هم به دست صنم باده فروش است که به او قول می دهد جز در حضور زیبارویان و به شادی آنها ننوشد . طنازی ها و غمازی های دیوان حافظ در کمال خوش خوئی و خوش باشی و خوش خیالی است . طنز حافظ آنچنان که گفته شد ، در درجه ی اول ریا را هدف می گیرد . ریا و رعونتی را که مانند پیچک بر نهال نازک آرا - و در عین حال دیرینه ی - دین و عرفان پیچیده است ، با ضربه های قاطع بسان باغبان ماهری می برد و به دور می ریزد . و یک نگاه ، در آستین خرقه ی صوفیان بی صفا ، بتکده ای کشف شد .

« خدا زان خرقه بی زارست صد بار/ که صد بت باشدش در آستینی »

طنز حافظ در درجه ی اول ریا را هدف می گیرد .

یا حتی برای آنکه رودربایستی را بهتر کنار بگذارد ، خودش را هم آلوده ی ریا قلمداد می کند و همچون آنان بساط ریا کاری را پهن می کند:

« ز جیب خرقه ی حافظ چه طرف توان بست/ که ما صمد طلبیدیم و او صنم داد »

« گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ/ یا ربت این قلب شناسی ز که آموخته بود»

« گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید/ آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی »

طنز در دیوان حافظ سه آماج مهم دارد:
1- آداب و عوالم صوفیانه ی دروغین
2- ریا کاران وابسته به شریعت از زاهد و واعظ و محتسب که نقطه ی مقابل و نقطه ی ننگ پارسیان حقیقی و مردان راستین خدا هستند؛ که در بخش های نخست به آن پرداختیم .
3- معشوق ، که آن هم سنتا ً ، یعنی در سنت شعر و ادب ، به نوعی «مقدس» شمرده می شود و شاعران با عجز و نیاز با او رفتار می کنند . یکی از جلوه گاههای طنز حافظ معامله ی او با معشوق خویش است. در شعر فارسی جز در اوایل و منوچهری اب جرأت و جسارت با معشوق خویش سخن می گفتند ، بقیه غزلسرایان سنتا ً با خفت و خاکساری و احساس کهتری با معشوق سخن می گویند ، مگر تا حدی سعدی که در عین اهمیتی که برای معشوق قائل است ، گاه با او جسورانه رفتار می کند. اما معشوق حافظ - یا گاه ساقی که نیمی از نقش و چهره اش معشوق وار است - موجودی اثیری و افسانه ای و دست نیافتنی و فرابشری نیست . حافظ با محبوب خود گردن فرازانه و گستاخانه و با طنز و تعریض های ظریف سخن می گوید:

« چون شوم خاک رهش دامن بیافشاند ز من/ ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل/ ور بگویم بازپوشان باز پوشاند ز من
چشم خودراگفتم آخریک نظر سیرش ببین/ گفت می‌خواهی مگرتا جوی خون راند زمن»

« شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت/ چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم »

وقتی ابیات بالا را با مصراع « سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی/ تو که سگ نبوده بودی به چه کار رفته بودی» یا « سگ غلام غلام سگان تو باشم » از شاعر دیگری را مقایسه می کنیم ، می بییم که حافظ در قبال این سگیه سرائی ها و تقلید سگ و میمون در آوردن ها چقدر انسانی و با آزادگی و عزت نفس ، در هاله ای از طراوت طنز به یار خویش می نگرد ، و چه گفت و گوهای ظریفانه و دل انگیزی با او دارد و چه متلک های شیرینی به او می گوید ، یا از او دریافت می دارد.

« صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت/ ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی/ هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت »

« صبا بر آن زلف ار دل مرا بینی/ ز روی لطف بگویشکه جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت/ زدست بنده چه خیزد خدا نگه دارد »

«اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد/ ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
وگر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس/ ز حقه ی دهنش چون شکر فرو ریزد »

«زدست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت/ به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست»

«گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت/ دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد »

«خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال/ از دل نیایدش که نویسد گناه تو»

«دست در حلقه ی آن زلف دو تا نتوان کرد/ تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آنچه سعیست من اندر طلبت بنمایم/ اینقدر هست که تغیر قضا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن/ روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که ترا نازکی طبع لطیف/ تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد»

و ده ها بیت دیگر که با اندکی تامل در دیوان حافظ به راحتی می توانیم پی به کنایه و طنز آن ببریم. در پایان نمونمه هایی از طنز حافظ را برای اتمام مقاله ی حاضر می‌آوریم، باشد که مورد طبع و پسند خوانندگان قرار گیرد:

« بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر/ زانگه زد بر دیده آبی روی رخشان شما»

«خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم/ گر نه خارو خاره سازد بستر و بالین غریب»

«سرم بدنیی و عقبی فرو نمی آید/ تبارک الله ازین فتنه ها که در سر ماست»

«میخواره و سرگشته و رندیم و نظر باز/ وانکس که چو ما نیست درین شهر کدامست؟»

«ورای طاعت دیوانگان زما مطلب/ که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست»

«میجکد شیر هنوز از لب همچون شکرش/ گرچه در شیوه گری هر مژه اش قتالیست»

«غیرازاین نکته که حافظ زتو ناخشنودست/ در سراپای وجودت هنری نیست که نیست»

«حافظ ببر تو گوی فصاحت مدعی/ یچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت»

فهرست منابع:
1-انواع ادبی دکتر سیروس شمیسا
2-چارده روایت- بهاءالدین خرمشاهی
3- حافظ نامه - بخش اول و دوم - خرمشاهی
4-دیوان حافظ - قاسم غنی و علامه قزوینی
5- طنز و شوخ طبعی در ایران و جهان اسلام - علی اصغر حلبی

-------------------------------------------------------
منبع: وبلاگ نویسنده، هفت قلم


نظر:
کد امنيتی: