در ادبیات وسیع و گرانبهای فارسی که از اغلب انواع آثار ادبی بهترین و درخشانترین نمونهها را در بردارد انتقاد، خاصه انتقاد اجتماعی، بسیار نادر است. علت این امر را شاید بتوان غرور و نخوت بیکران فرمانفرمایان سفاک و خونخواری دانست که در این سرزمین حکومت میکرده و خود را سایه خدا میدانستهاند.
آداب و رسوم اجتماعی عموم را با طاعت از ایشان و چون و چرا نکردن در اعمال و اطوارشان وامیداشته و اگر گاهی کسی از این قید میرسته و به ایراد و اعتراض میپرداخته چنان گوشمالی میدیده که دیگران از سرنوشت او عبرت میگرفته و دم فرو میبستهاند. در تاریخ ادبیات ایران موارد مکررمیتوان یافت که چون شاعری مداح را به خاطر گذشته که در ضمن گزافهگوئیهای مدیح به کنایه و اشاره نکتهای را به ممدوح خود گوشزد کند، مورد بیلطفی او واقع شده و گاهی سخت کیفر دیده است.
اگر گاهی در آثار ادبی دیده میشود که سخنوری به طریق اندرز نکاتی کلی را به فرمانروائی یادآوری میکند دو علت بر آن میتوان جست: یکی آنکه گویا از دیرباز در این کشور رسم و عادت بر این جاری بوده است که کلیات را همه بپذیرند و در مورد عمل کسی سر موئی بدان پابند نباشد. دیگر آنکه کسانی جرأت بیان این مواعظ را داشتهاند که صاحب مقام دینی یا عرفانی بودهاند و به سبب قبول عام فرمانفرمایان به آسانی نمیتوانستهاند با ایشان بدرفتاری کنند و حتی برای جلب عوام گاهی به تعظیم و تکریم ایشان میپرداخته و نصیحت تلخ ایشان را که هیچگونه الزامی هم به اجرای آن نداشتهاند ناچار میشنیدهاند.
در چنین وضعی پیداست که مجالی برای انتقاد اجتماعی باقی نمیماند و بهمین سبب است که در این فن از فنون ادبی نمونههای فراوانی در ادبیات فارسی نمیتوان یافت. با اینحال یک نمونه عالی و کمنظیر از انتقاد اجتماعی در زبان فارسی هست و آن آثار عبید زاکانیست.
زمان زندگانی عبید زاکانی، قرن هشتم هجری، یکی از ادوار تاریک تاریخ ایرانست که در آن فساد و انحطاط اخلاقی به نهایت رسیده بود. در این دوران که بعد از کشتار و یغمای فجیع و دهشتناک مغول واقع بود، از یک طرف ملوک طوایف خونخوار و جابر که اکثر ایشان ایرانی نبودهاند بر نواحی مختلف این کشور استیلا داشتند، زد و خوردهای این فرمانروایان با امیران مجاور و با افراد خاندان خود و قتل و غارت ایشان موجب شده بود که ایمنی از مردمان سلب شود و قحط و دشواری معیشت و بیثباتی اوضاع و عدم اعتماد بآینده رواج و غلبه یابد.
فقر و تنگدستی خود یکی از موجبات اصلی فساد و انحطاط اخلاقی است و مثل مشهور «شکم گرسنه ایمان ندارد» از همین معنی حکایت میکند.
از طرف دیگر رواج تعصب مذهبی و فساد پیشوایان دین که بوسیله ریا و سالوس در اجرای اغراض و کسب منافع شخصی میکوشیدند روزگار را تیرهتر و بار زندگی را برای عموم، خاصه صاحب دلان و لطیف طبعان، سنگینتر کرده بود.
در چنین روزگاری البته بیشتر فشار بر کسانی وارد میآید که به سبب عزت نفس و علو طبع نخواهند و نتوانند با جماعت همرنگ شوند و به پیش بردن امر معیشت و شهوات شخصی دل خوش کنند و از دیدن ناپاکیها و پلیدیها چشم فرو بندند. این گروهند که خواه ناخواه نالهای برمیآورند و شکوهای بر زبانشان میگذرد و اگر نتوانند در اصلاح مفاسد و معایب قدمی بردارند این را نیز نمیتوانند که از ابراز نفرت خودداری کنند.
عبید زاکانی در چنین زمانی زیسته و با حافظ شاعر بزرگ همعصر بوده است. آثار این هر دو بزرگوار حاکی از نفرت و تأثر ایشان از اوضاع زمانه است اما هر یک این تأثر وتنفر را به طریقی، متناسب با فکر و روحیه و اسلوب خاص خود، بیان کردهاند. حافظ به این مفاسد و معایب، که علناً و صریحاً انتقاد آنها در آن زمان میسر نبوده، ضمن بیان معانی لطیف تغزلی اشاره کرده و در پرده کنایات و استعارات آرزوی خود را به تغییر و اصلاح این اوضاع اظهار کرده است:
بود آیا که در میکدهها بگشایند
گره از کار فروبسته ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
در میخانه ببستند، خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
و گاهی بیاعتقادی خود را به کارهای ریائی معاصران به اشارهای کوتاه بیان میکند:
می خور که شیخ و زاهد و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
اما شاعر و نویسنده معاصر او عبید زاکانی در این انتقاد و عیبجوئی پیشتر رفته و بیشتر کوشیده است. نام عبید مدتها به هزالی و هجاگوئی در ادبیات فارسی شهرت داشته و همین شهرت ارزش واقعی آثار گرانبهای او را از نظرها دور کرده است. حقیقت آنست که مطایبات عبید زاکانی هزل و یاره نیست و برای تفریح خاطر مردمان کوته نظر و لاابالی نوشته نشده است بلکه هر بیت و سطر آن کنایهای تند و نیشی دردناک به اجتماع فاسد زمان او در بردارد و تازیانهایست که از سر خشم و تأثر بر سر زمانه مینوازد.
عبید مردی دانشمند و نویسندهای فصیح و زبردست و شاعری لطیف طبع است1 دو صفت بارز در آثار او دیده میشود: یکی ابتکار که در رسالههای منثور و منظومه موش و گربه آشکار است و دیگرکمال حسن ذوق در بیان خاصه به نثر.
1ـ ابتکار
در تاریخ ادبیات ایران کسی را قبل از عبید زاکانی سراغ نداریم که به انتقاد اجتماعی پرداخته و به اسلوب یکی از رسالات انتقادی او (اخلاق الاشراف ـ صد پند ـ رساله دلگشا ـ ریش نامه) رسالهای پرداخته باشد. بنابراین علاوه بر هنرمندی در انشاء و اهمیت مطالب، افتخار ابتکار در این فن نیز به عبید زاکانی تعلق میگیرد.
2ـ فصاحت
اسلوب انشای او فصیح و روان وشیرین و درعین حال محکم و منسجم است. این شیوه را در نثر فارسی سعدی به کمال رسانیده است و میتوان گفت که عبید شاگرد و پیرو اوست. اما از میان نویسندگانی که در اسلوب نثرنویسی از سعدی پیروی کرده و به تقلید گلستان او کتبی نوشتهاند هیچکس مهارت و قدرت عبید را ندارد زیرا که در همه آنها اثر تقلید آشکار است. اما عبید مقلد ساده نیست بلکه میتوان گفت که راز هنر سعدی را در انشاء نثر دریافته و همان شیوه را با کمال استادی در نوشتههای خود بکار برده است. رسالههای اخلاق الاشراف و ریشنامه گذشته از مضامین لطیف نمونه شیواترین نثر فارسی است. در این آثار نویسنده در آوردن سجع تکلفی ندارد و هرگز معنی را فدای لفظ نمیکند. اما آنجا که به بیان معنی لطمهای وارد نمیآید از آوردن سجع و به کار بردن صنایع دیگر که موجب شیرینی و جذابی عبارت است پرهیز ندارد. عبارات رساله دلگشا چنانکه در خور بیان لطایف است چنان موجز و فصیح است که هرگونه تصرفی درالفاظ آن مخل معنی و موجب انحراف از فصاحت میگردد.
اینک به بحث درباره رسالات انتقادی عبید میپردازیم:
اخلاق الاشراف رساله اخلاق الاشراف شامل یک مقدمه و هفت باب است. نویسنده در مقدمه پس از حمد خدا و نعت رسول که آغاز همه آثار نویسندگان و شاعران ایرانست، از تفاوت روح و جسم وبرتری آن بر این و فضایل اخلاقی سخن گفته و غرض اصلی از بعثت انبیاء را «تهذیب اخلاق و تطهیر سیر بندگان» دانسته و سعه مشرب خود را با آوردن این ابیات آشکار ساخته است:
گر نبی آید و ارنه تو نکو سیرت باش
که به دوزخ نرود مردم پاکیزه سیر
***
بهر مذهب که باشی باش نیکوکار و بخشنده
که کفر و نیکجوئی به ز اسلام و بداخلاقی
سپس مینویسد: «از وقت و زمان مبارک حضرت آدم صفی تا بدین روزگار اشراف بنیآدم به مشقت بسیار وریاضت به کمال در کسب فضایل اربعه که آن «حکمت» و «شجاعت» و «عفت» و «عدالت» است سعی بلیغ به تقدیم رسانیدهاند، و آنرا سبب سعادت دنیی و عقبی شمرده».
از اینجا به کنایه و طنز درباره مردمان زمان خود میگوید: «اکنون درین روزگار که زبده دهور وخلاصه قرونست چون مزاج اکابر لطیف شد و بزرگان صاحبذهن بلندرای پیدا گشتند، فکر صافی و اندیشه شافی بر کلیات امور معاش و معاد گماشتند. سنن و اوضاع سابق در چشم تمیز ایشان خوار و بیمایه نمود و نیز به واسطه کرور زمان و مرور اوان اکثر آن قواعد اندراس پذیرفته است، احیای آن اخلاق و اوضاع بر خاطر خطیر و ضمیر منیر این جماعت گران آمد. لاجرم مردوار پای همت بر سر آن اخلاق و اوضاع نهادند و از بهر معاش ومعاد خود این طریق که اکنون در میان بزرگان واعیان متداولست... پیش گرفتند...»
آنگاه کیفیت ترتیب کتاب را به هفت باب شرح میدهد که هر باب مشتمل بر دو مذهب است: «یکی مذهب منسوخ که قدما بر آن نهج زندگانی کردهاند و یکی مذهب مختار که اکنون بزرگان ما اختراع نمودهاند» و مقدمه را به این عبارت ختم میکند: «هر چند که حد این مختصر به هزل منتهی میشود اما
آنکس که ز شهر آشنائیست
داند که متاع ما کجائیست»
فهرست بابهای کتاب این است : باب اول در حکمت. دوم در شجاعت. سیم در عفت. چهارم در عدالت. پنجم در سخاوت. ششم در حلم. هفتم در حیا و وفا و صدق و رحمت و شفقت.
در هر یک از این ابواب نویسنده نخست زیر عنوان مذهب منسوخ آن فضیلت اخلاقی را به عباراتی فصیح و موجز وصف کرده سپس عقیده اهل زمانه را درباره آن صفت به عنوان مذهب مختار بیان نموده است. اینک نمونهای از این رساله (باب هفتم):
«مذهب منسوخ : حکما فرمودهاند که حیا انحصار نفس باشد تا از فعل قبیح که موجب مذمت باشد احتراز نماید. رسول (صلعم) میفرماید که «الحیاء من الایمان»... مذهب مختار : اصحابنا میفرمایند که این اخلاق به غایت مکروه و مخوفست. هر بیچاره که به یکی از این اخلاق ردیه مبتلا گردد مدة العمر خائب و خاسر باشد، و بر هیچ مرادی ظفر نیابد، خود روشنست که صاحب حیا از همه نعمتها محروم باشد و از اکتساب جاه و اقتناء مال قاصر؛ حیا پیوسته میان او و مراودات او مانعی عظیم و حجابی غلیظ شده او همواره بر بخت و طالع خود گریان باشد. گریه ابر را که حیا گفتهاند ازینجا گرفتهاند.
رسول (صلعم) میفرماید: «الحیاء تمنع الرزق» و مشاهده میرود که هر کس که بیشرمی پیشه گرفت و بیآبروئی مایه ساخت پوست خلق میکند، هر چه دلش خواست میگوید، سر هیچ آفریده (به جوزی) نمیخرد، خود را از مواقع ادنی به معارج اعلی میرساند، بر مخدومان و بزرگتران از خود بلکه بر کسانی هم که او را… اند تنعم میکند و خلایق به واسطه وقاحت از او میترسند؛ و آن بیچاره محروم که به سمت حیا موسومست پیوسته در پس درها باز مانده و دردهلیزخانهها سر به زانوی حرمان نهاده چوب دربانان خورد و پس گردن خارد و به دیده حسرت در اصحاب وقاحت نگرد.»
«و... اما صدق ـ بزرگان ما میفرمایند که این خـُلق ارذل خصایلست. چه ماده خصومت و زیانزدگی صدقست. هر کس نهج صدق ورزد پیش هیچکس عزتی نیابد. مرد باید که تا تواند پیش مخدومان و دوستان خوشامد و دروغ وسخن به ریا گوید و «صدق الامیر» را کار فرماید. هر چه بر مزاج مردم راست آید آن درلفظ آرد. مثلاً اگر بزرگی نیم شب گوید که اینک نماز پیشین است در حال پیش جهد و گوید که راست فرمودی، امروز به غایت آفتاب گرم است. و در تأکید آن سوگند به مصحف و سه طلاق زن یاد کند. اگر در صحبت مخنثی پیر ممسک زشت صورت باشد چون در سخن آید او را پهلوان زمان و… درست جهان و نوخاسته شیرین و یوسف مصری و حاتم طائی خطاب کند تا ازو و نعمت و خلعت و مرتبت یابد و دوستی آن کس در دل او متمکن شود. اگر کسی حاشا به خلاف این زید و خود را به صدق موسوم گرداند ناگاه بزرگیرا از روی نصیحت گوید که تو در کودکی… بسیار… اکنون ترک میباید کرد و زن و خواهر را ازکار فاحش منع میباید فرمود؛ یا کلی را کل گوید… یا قحبهزنی را دیوث خواند بشومی راستی این قوم ازو بجان برنجند واگر قوتی داشته باشند در حال او را به کار ضرب فرو گیرند… بزرگان از این جهت گفتهاند: «دروغ مصلحتآمیز به از راست فتنهانگیز».
و کدام دلیل ازین روشنتر که اگر صادق القول صد گواهی راست ادا کند ازو منت ندارند بلکه بجان برنجند و در تکذیب او تأویلات انگیزند و اگر بیدیانتی گواهی به دروغ دهد صد نوع بدو رشوت دهند و به انواع رعایت کنند تا آن گواهی بدهد چنانچه امروز در بلاد اسلام چندین هزار آدمی از قضاة و مشایخ و فقها و عدول و اتباع ایشانرا مایه معاش ازین وجه است. میگویند:
دروغی که حالی دلت خوش کند
به از راستی کت مشوش کند
صد پند، پند و اندرز در ادبیات اکثر ملل قدیم یکی از انواع مهم ادبی شمرده میشود.
در ادبیات ایران نیز ازدوران پیش از اسلام پندنامههای بسیار وجود داشته که مانند دیگر آثار ادبی آن دوران از میان رفته و تنها ترجمه عربی بعضی از آنها مانند پندنامه انوشیروان و بزرجمهر باقی مانده است. بعد از اسلام نیز پندنامههای منظوم و منثور در ادبیات فارسی و عربی بسیار فراوانست.
اما این نوع یکی از سهل و سادهترین انواع ادبیات است و انواع سهل و ساده زودتر و بیشتر در معرض ابتذال قرار میگیرد زیرا هر مایهای میتواند به آسانی از آنها تقلید کند و با تکرار آنچه بر سر هر کوی و بازار میگویند خود را در نظر عوام صاحب رأی و نظر و دانش و هنر جلوه دهد. عوام که بنده عادتند از تکرار مکررات و ذکر مبتذلات نمیرنجند بلکه از آن لذت میبرند. اما آنکه صاحب ذوق و طبع لطیف است از ابتذال نفرت و بیزاری مییابد خاصه که شائبه ریا نیز در آن باشد.
رساله صد پند عبید تقلید هجوآمیز این گونه پندنامههاست و در مقدمه آن این معنی را به کنایهای لطیف بیان کرده است:
«در این روزگار که تاریخ هجرت به هفتصد و پنجاه رسید از گفتار سلطان الحکما افلاطون نسخهای مطالعه افتاد که برای شاگرد خود ارسطو نوشته بود و یگانه روزگار خواجه نصیرالدین طوسی از زبان یونان به زبان پارسی ترجمه کرده و در اخلاق ثبت نموده با چندین نامه علیالخصوص پندنامه شاه عادل انوشیروان که بر تاج ربیع فرموده؛ به خواندن آن خاطر را رغبتی عظیم (حاصل) شد و بر آن ترتیب پندنامهای اتفاق افتاد، درویشانه، از شائبه ریا خالی و از تکلفات عاری، تا نفع او عموم خلایق را شامل گردد…
اگر شربتی بایدت سودمند
ز داعی شنو نوشداروی پند
ز پرویزن معرفت بیخته
به شهد ظرافت برآمیخته»
بعضی از عبارات این رساله تقلید پندهای مبتذل و بازاری است و نویسنده به این طریق میخواهد بیزاری خود را از این سخنان بیمزه بیفایده بیان کند و خواننده را به ابتدال آنها متوجه سازد و اینک نمونهای از آنها:
* روز نیک به روزبد مدهید.
جوانی به از پیری، صحت به از بیماری، توانگری به از درویشی… مستی به از مخموری، هشیاری به از دیوانگی دانید.
* خود را تاضرورت نباشد در چاه میفکنید تا سر و پای مجروح نشود.
* بر لب جوی و کنار حوض مست نروید تا ناگاه در آب نیفتید.
* تا توانید سخن حق مگوئید تا بر دلها گران مشوید و مردم بیسبب از شما نرنجند.
* حاکمی عادل و قاضیی که رشوت نستاند و زاهدی که سخن به ریا نگوید و حاجیی که با دیانت باشد و... درست صاحب دولت در این روزگار مطلبید.
* از دشنام گدایان و سیلی زنان و چربک کنگان و زبان شاعران و مسخرگان مرنجید.
* راستی و انصاف و مسلمانی از بازاریان مطلبید.
* حج نکنید تا حرص بر مزاج شما غلبه نکند و بیایمان و بیمروت نگردید.
* در راستی و وفاداری مبالغه نکنید تا به قولنج و دیگر امراض مبتلا نشوید.
* از دیوثی عار مدارید تا روز بیغم و شب بیفکر توانید زیست.
اما بیشتر عبارات این رساله نیش طعن و انتقام به طبقاتی است که در نظر نویسنده منشاء فساد زمانهاند و تسلط و غلبه ایشان بر اوضاع موجب نومیدی و نفرت اوست. این طبقات شیخ و قاضی و زاهد و خطیب و واعظ میباشند:
* سخن شیخان باور مکنید تا گمراه نشوید و بدوزخ نروید.
* از همسایگی زاهدان دوری جوئید تا به کام دل توانید زیست.
* دختر خطیب در نکاح نیارید تا ناگاه خر کوه نزاید.
* طعام و شراب تنها مخورید که این شیوه کار قاضیان و جهودان باشد.
* بر پای منبر واعظان بیوضو... مدهید؛ علمای سلف جایز ندانستهاند.
* با شیخان و نومالان و فالگیران و مردهشویان و کنگره زنان و شطرنج بازان و دولت خوردگان و بازماندگان خاندانهای قدیم و دیگر فلکزدگان صحبت مدارید.
* از تزویر قاضیان و شنقصه مغولان و عربده کنگان و حریفی آنانی که روزگاری… باشید و امروز دعوی زبردستی و پهلوانی و قتالی کنند و زبان شاعران و مکر زنان و چشم حاسدان و کینه خویشان ایمن مباشید.
* تخم به حرام اندازید تا فرزندان شما... مقرب سلطان باشند.
در چنین دوران فساد که راه چاره نیزبسته باشد هزل و هجا وسیله تشفی دل و گاهی تازیانه تنبیه اهل زمانه است و در آخرین پند این رساله بازنویسنده به این معنی اشاره میکند که از این هزلها و لطایف غرضی عالیتر دارد:
* هزل را خوار مدارید و هزالان را به چشم حقارت منگرید.
تعریفات رساله تعریفات نیز یکی از آثار بدیع و دلکش عبید زاکانی است این رساله به اسلوب لغتنامهای تدوین یافته و مشتمل بر ده فصل است به ترتیب ذیل:
1ـ در دنیا و مافیها 2ـ در ترکان و اصحاب ایشان 3ـ در قاضی و متعلقات آن 4ـ در مشایخ و مایتعلق بهم 5ـ در خواجگان و عادات ایشان 6ـ در ارباب پیشه و اصحاب مناصب 7ـ در شراب و متعلقات آن 8ـ در بنگ ولواحق آن 9ـ در کدخدایی و ملحقات آن 10ـ در حقیقت زنان و مردان.
در این رساله نیز همچنان طعن و انتقاد بر اوضاع واحوال اجتماعی با لطف و زیبائی خاصی دیده میشود. نکتههائیکه عبید درباره بعضی از طبقات و اصناف اجتماع زمان خود نوشته اغلب امروزنیز اگرچه نام و عنوان بعضی از منصبها تغییر یافته در باره همان طبقات صادق است. اینک نمونهای از تعریفات عبید:
القاضی ـ آنکه همه او را نفرین کنند.
العدل ـ آنکه هرگزراست نگوید.
السعید ـ آنکه هرگزروی قاضی نبیند.
المعلم ـ احمق.
الندریم ـ خوشامدگو.
الشیخ ـ ابلیس.
الوسوسه ـ آنچه در باب آخرت گوید.
البازاری ـ آنکه از خدا نترسد.
الوکیل ـ آنکه حق باطل گرداند.
الرشوه ـ کارساز بیچارگان.
الخطیب ـ خر.
الواعظ ـ آنکه بگوید و نکند.
الروباه ـ مولانا شکلی که ملازم امرا و خوانین باشد.
التلبیس ـ کلماتی که در باب دنیا گوید.
الحاجی ـ آنکه (سوگند) دروغ به کعبه خورد.
اللاف و الوقاحه ـ مایه خواجگان.
ریش نامه رسالهایست در مطایبه با عبارات شیوا و فصیح به سبک گلستان سعدی که موضوع آن مذمت ریش است. در ضمن این رساله حکایاتی لطیف نیز بر سبیل تمثیل آمده است که یکی ازآنها به عنوان نمونهای از فصاحت و شیوائی عبارات این رساله نقل میشود:
«آدم چون در بهشت بود ریش نداشت. ملائکه او را سجده کردند. چون ریش برآورد ملائکه هرگز ریش ندیده بودند. آغاز ریشخند کردند. مسکین ازانفعال از بهشت بیرون جست و به صحرای دنیا گریخت وبه زحمت گرفتار شد.
بیت :
گر ریش را بدی به جهان در فضیلتی
اهل بهشت را همه دادی خدای ریش»
رساله دلگشا از بهترین وزیباترین آثار عبید رساله دلگشای اوست. این رساله مجموعهایست از حکایات و نوادر لطیف دلکش که قسمتی از آن به عربی و قسمت بزرگتر به فارسی است. حکایاتی که در این مجموعه گرد آمده به حدی جالب و زیباست که اکثر آنها زبانزد همه فارسی زبانان و ملتهای دیگریست که نفوذ فکری و ادبی ایران را پذیرفتهاند. بسیاری از این حکایات به لطیفه گویانی مانند ملانصرالدین و امثال او نسبت داده شده است. با اینحال حکایات معروف از زبان عبید باز لطفی تازه دارد زیرا فصاحت بیان و شیوائی عبارات او خود زیبائی تازهای به حکایت میبخشد که در روایات دیگر نمیتوان یافت. از اسرار فصاحت عبید در اینرساله یکی ایجازست. هر حکایتی اینجا به کمترین عباراتی که مفید معنی مقصود باشد بیان شده است:
* عمران نامی را در قم میزدند. یکی گفت چون عمر نیست چراش میزنید؟ گفتند عمرست و الف و نون عثمان هم دارد.
* قزوینی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود. از قلعه سنگی به سرش زدند و بشکستند. برنجید و گفت : ای مردک! کوری، سپری بدین بزرگی نمیبینی سنگ بر سر من میزنی؟
* قزوینی را پسر در چاه افتاد. گفت جهان بابا جائی مرو تا من بروم رسن بیاورم و ترا بیرون کشم.
امروزکه ششصد سال از تاریخ نوشتن این رساله میگذرد نیز نثری به این روانی و فصاحت و شیرینی که در خور فهم هر فارسی زبانی باشد در آثار معاصران به آسانی نمیتوان یافت.
از حکایات این رساله علاوه بر همه این مزایا فایده دیگری حاصل میتوان کرد و آن این است که عبید گروهی ازرجال و بزرگان زمان خود را از طبقات مختلف در اینجا نام میبرد و لطایفی از ایشان نقل میکند و به این سبب میتوان از اخلاق و آداب آن زمان اطلاعات دقیقی از روی مطالب این رساله به دست آورد که در جای دیگر یافت نمیشود.
در این رساله نیز عبید زاکانی حریفان خود را که خطیب و قاضی و شیخ و واعظ باشند فراموش نکرده و نیشهای دلخراش به ایشان میزند. ازمیان مردم ولایات ایران بیشتر قزوینی و سپس خراسانی را نمونه بلاهت قرار داده و حکایاتی را که از نادانی و حماقت اشخاص نقل میکند اغلب به ایشان نسبت میدهد.
انشای عبید چنان که گفته شد در این حکایات عالیترین نمونه نثر ساده و موجز و بیتکلف است و هنوز بهترین سرمشق نویسندگان میتواند بود. ازینرو نقل چند حکایت در اینجا بسیار سودمند بنظر میرسد:
* خطیبی را گفتند مسلمانی چیست؟ گفت من مردی خطیبم مرا با مسلمانی چکار؟
* عسسی شهری را به قزوینی دادند. نمازدیگر خواجهای را بگرفت که من عسسم و ترا به زندان بایدم بردن. گفت عسس به روز کسی را نگیرد. گفت شب ترا کجا یابم؟ مردم در میان آمدند و او را منع کردند. گفت سهل است اگر کاری داری حالی با تو بسازیم. اما ضمانی بده که تا شب پیش من آئی.
* طلحک را پرسیدند که دیوثی چه باشد؟ گفت این مسئله را از قاضیان باید پرسید.
* واعظی بر منبر میگفت هر گاه بندهای مست میرد و مست دفن شود مست سر از گور برآورد. خراسانی در پای منبر بود. گفت به خدا آن شرابیست که یک شیشه آن به صد دینار میارزد.
* شیرازی در مسجد بنگ میپخت، خادم مسجد بدو رسید، با او از در سفاهت درآمد. شیرازی در او نگاه کرد: شل بود و کر و کور. نعره بکشید گفت ای مردک خدا در حق تو چندان لطف نکرده است که تو در حق خانه او چندین تعصب میکنی.
* مولانا شرفالدین دامغانی بر در مسجدی میگذشت. خادم مسجد سگی را در مسجد پیچیده بود و میزد. سگ فریاد میکرد. مولانا در مسجد بگشاد. سگ بدر جست. خادم با مولانا عتاب کرد. مولانا گفت ای یار معذور دار که سگ عقل ندارد، از بیعقلی در مسجد میآید. ما که عقل داریم هرگز ما را در مسجد میبینی؟
* شیخ شرفالدین درگزینی از مولانا عضدالدین پرسید که خدای تعالی شیخان را در قرآن کجا یاد کرده است. گفت پهلوی علما آنجا که میفرماید «قل هل یستوی الدین یعلمون والذین لا یعلمون»
* مجدالدین با زنش ماجرائی میکرد. زنش بغایت پیر و بدشکل بود گفت: خواجه، کدخدائی چنین نکنند که تو میکنی «پیش ازمن وتولیل و نهاری بودست» گفت خاتون زحمت خود مده، پیش از من بودست اما پیش ازتو نبوده است.
* لولیئی با پسر خود ماجرا میکرد که تو هیچ کار نمیکنی و عمر در بطالت بسر میبری. چند با تو بگویم که معلق زدن بیاموز. سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی، اگر از من نمیشنوی به خدا ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و داشمند شوی و تا زنده باشی درمذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.
* سلطان محمود را درحالت گرسنگی بادنجان بورانی پیش آوردند. خوشش آمد. گفت : بادنجان طعامیست خوش. ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت. چون سیر شد گفت بادنجان سخت مضر چیزی است. ندیم باز در مضرات بادنجان مبالغتی کرد. سلطان گفت: ای مردک نه این زمان مدحش میگفتی؟ گفت من ندیمتوام نه ندیم بادنجان. مرا چیزی میباید گفت که ترا خوش آید نه بادنجان را.
* فقیهی جاحظ را گفت که اگر ریگی از ریگهای حرم کعبه به درون کفش کسی اقتدا بخدا همی نالد تا او را به جای خود برگرداند. گفت بنالد تا گلویش پاره شود. گفت ریگ را گلو نباشد. گفت پس ازکجا نالد؟
حکایات عربی حکایات عربی رساله دلگشا نیز بسیار دلکش و زیباست واینک برای نمونه ترجمه چند حکایت درج میشود:
* اعرابی را گفتند پیر شدی و عمر خود به هدر دادی. توبه کن و حج بگزار. گفت پولی ندارم که به حج بروم. گفتند خانهات را بفروش. گفت آنگاه اگر باز گردم کجا منزل کنم و اگر باز نگردم و مجاور کعبه شوم آیا خداوند نخواهد گفت که ای پس گردنی خورده چرا خانه خود را فروختی و آمدی در خانه من منزل کردی؟
* محبوسی را گفتند تفسیر «انا لله و انا الیه راجعون» چیست؟ گفت من تفسیر آن ندانم. اما این قدر دانم که در مهمانی و عروسی و مجلس انس آن را نمیخوانند.
* مردی به بازار میرفت تا خری بخرد. مردی به او رسید و گفت کجا میروی؟ گفت به بازار تا خری بخرم. گفت بگو انشاءالله. گفت چه جای انشاءالله است؟ خر در بازار و درهم در آستین. چون به بازار درآمد دزدی بر او زد و نقدینهاش را در ربود. چون باز میگشت مرد پیش آمد و گفت از کجا میآئی. گفت از بازار انشاءالله. پولم را دزدیدند انشاءالله. خر نخریدم انشاءالله. ناکام و زیان دیده به خانه میروم انشاءالله.
پانوشتها :
1ـ برای اطلاع از احوال و آثار عبید زاکانی رجوع شود به مقدمهای که استاد دانشمند آقای عباس اقبال بر کلیات منظوم او (چاپ ارمغان) نوشتهاند.
-----------------------------------------
بازنشر از سایت «شورای گسترش زیان و ادبیات فارسی»



