itanz.net


«مسخرگی»، نگاه اجمالی به پيشه‌ای كهن؛ علی نویدی ملاطی

۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

مقدمه: اگر با زبانشناسان در این نظریه که «زبان، موجودی زنده است» همداستان باشیم، پذیرش تغییر و تحولات معنایی واژگان در مسیر تاریخ ملموس‌تر خواهد بود. پدیدۀ تطوّر زبان در گذر زمان دستمایه بسیاری پژوهشهای امروزی شده و کرسیهای علمی‌اي نیز برای پیگیری چند و چونِ این دگرگونیها در سرتاسر جهان تأسیس گردیده است که خود از اهمیت بسیارِ این مقوله خبر می‌دهد. رشته‌هایی از قبیل زبانشناسی تاریخی، دستور تاریخی و ریشه‌شناسی از آن دسته رشته‌هایی‌اند که با توجه به نیازِ مبرم به تجزیه و تحلیلِ تحولات زبانی ایجاد شده‌اند.

پيداست كه این تغییراتِ زبانی فراتر از حوزه واژگانی‌اند. در این خصوص ضرب‌المثلها شاهد بسيار خوبي به شمار می‌آیند. اين جملات موجز که نتیجه گزینشِ هنرمندانه ذهن کاربرانِ زبان‌اند، معمولاً بر مبنای حادثه یا رخدادی در بستر تاریخ آفریده و به كار گرفته مي‌شوند. نگاهی به برخی از کهنترین ضرب‌المثلهای به کار رفته در متون فارسی، بیانگر این حقیقت است که در بیشتر مواقع تنها از طریق کاربردِ خاص شاعران و نویسندگان و موقعیتِ کاربردی ضرب‌المثلها می‌توان به معنای آنها پی برد. نگاهی اجمالی به مجموعه متنوع ضرب‌المثلهای به کار رفته در کتابِ تاریخ‌الوزراء ابوالرّجای قمی (چاپ مرحوم دانش‌پژوه) مؤید این ادعاست.

غرض از طرح این بحث، تأکید بر تغییرات زبانی بود که موجبِ به فراموشی سپرده شدنِ برخی کاربردهای اولیه واژگان و ضرب‌المثلها می‌شود. در سال 1386 کتابی ارزشمند از استاد شفیعی کدکنی با عنوان قلندریّه در تاریخ به چاپ رسید که در یک بخش از آن، مؤلف با دقت و وسواسِ تحسین برانگیز، ضمن پی گرفتنِ ردّ پای تحول معناییِ واژه «قلندر»، به تغییر معنایی این واژه از استعمالِ كهن (در معنی اسم مکان) به معنای دیگرگون شده (صفت برای شخص) اشاره کرده بود. این تتبّع علاوه بر آشکار کردنِ یک تفاوتِ معنایی در کاربردِ واژه، این فایده مهم را نیز به همراه داشت که مؤلف تصریح کند در متونی که کلمه «قلندر» با معنای اسم مکان به کار برده شده باشد، قطعاً از دوره تاریخی خاصی فراتر نبوده و حداقل تا قرن هفتم و زمان سعدی کاربرد داشته است. حداقل فايده‌ اين واکاوی تحقیقی براي مصححان و فهرست‌نويسان اين است كه در صورت وجود این کلمه در متونِ ناشناخته، تخمين دوره زمانی نگارش اثر برای مصحّحین و فهرست‌نویسان بسیار آسان‌تر خواهد بود.

با عنایت به این گونه تحقیقاتِ راهگشا بود که کاربرد و تفاوت معنایی واژه «مسخره» در برخی متون کهن با کاربرد امروزی آن برای نگارنده جالب توجه کرد. با ردیابی اجمالی در برخی از متون، معلوم شد که این واژه در متون به صورت صفت شغلی و پیشه به کار می‌رفته، نه به صورتِ صفت یا صفتِ جانشین اسم که امروزه در کاربردِ زبانی فارسی‌زبانان به صورتهاي گوناگون وجود دارد و در واقع يادگاري از كاربردِ كهن آن محسوب مي‌شود. یکی از کهن‌ترین و در عین حال گویاترین شاهد نثر برای این معنی، تصریح خواجه رشید همدانی در جامع‌التواریخ به کسب درآمد از راه شغل مسخرگی است (نك: جامع‌التواریخ (بخش مغول)، خواجه رشید فضل الله همدانی، تصحیح محمد روشن و مصطفی موسوی، نشر نو، تهران 1374، ج 1، ص701).

ظاهراً کهن‌ترین تصریح به معنایِ شغلیِ این کلمه در شعر و اینکه مسخرگی نوعی شغل بود، در شعر انوری است که علی‌غم تمامیِ مدایحِ شرم‌آوری که برای خواسته‌های بسیار ناچیز (مثل جوِ اسب) ساخته و پرداخته است، به حقیقتِ وارونگیِ زمانه و انتخاب «شغلِ مسخرگی» برای رسیدن به تمامیِ آمال و آرزوها اشاره می‌کند و آن را همانندِ «مطربی» از پست‌ترین شغلها می‌شمارد.(دیوان انوری، تصحیح مدرس رضوی، ج 2، ص 751):

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از مهتر و کهتر بستانی

تا جایی که نگارنده جستجو کرده دیرینه‌ترین کاربرد این کلمه به معنای شغلی در نثر فارسی، اشاراتِ موجود در ترجمه تفسیر طبری است. در تفسیر آیه 56 سوره آل عمران در توضیح اینکه هر کدام از مسخ‌شدگان از چه گروههایی بوده‌اند، به صفات شغلی‌ای چون تاجر، باژوان، صراف، قصاب و نانبا اشاره گرديده و«مسخرگی» همردیفِ این مشاغل آورده شده است که تصریحی است بر پیشه بودنِ مسخرگی: «اما كورموش مردى بود نانبايى كردى و در آن خيانت كردى‏ ... اما گنجشك مردى بود كه مسخرگى كردى» (ترجمه تفسیر طبری، تصحیح حبیب یغمایی، نشر توس، تهران 1352، ج1، ص628).

مطالب به دست آمده از متون نظم و نثر در خصوصِ «مسخرگان» برای اطلاع از چند و چون پایگاه اجتماعی و وضعیتِ زندگی این طبقه اجتماعی چندان کافی نیست و برای اظهارِ نظر قطعی در این خصوص، باید جستجوی کامل در متون صورت گیرد، اما عجالتاً اطلاعات به دست آمده در بخشهای ذیل ارائه می‌شود:

مسخرگان و ارتباط با دربار

شواهد به دست آمده نشان‌دهنده این نکته است که این گروه بیشتر ملازم شاهان بوده و بیشتر در دربارها به سر می‌برده‌اند چنانكه حضور مسخرگاني در دربار فرعون، متوكّل و جام فيروز(897ق) گزارش شده است. (نک: مجمل‌التواریخ و القصص، مؤلف نامعلوم، تصحیح ملک‌الشعرا بهار، کلاله خاور، [بی‌تا]، ص 361).

در تاریخ سند آمده است: «و چون در عنفوان شباب جام فيروز بر تخت بنشست، بساط عيش و نشاط مبسوط گردانيده اكثر اوقات بدرون حرم مى‏بود، و احيانا كه بيرون مى‏آمد[ند]، لوليان و مسخرها در مجلس او مى‏بودند، و هزل و نديمى مى‏كردند.» (تاريخ سند، سيد محمد معصوم بكري، اساطير، تهران1382، ص 76).

افزون بر اين، روایت هجویری در کشف‌المحجوب نشان می‌دهد که گاهي اوقات اينان در بيرون از دربار نيز حضور داشته‌اند. البته در روایت زیر به نظر می‌رسد که کارهای مسخره مورد نظر به سبب پریشانی قوّه دماغی باشد. با وجود این اصلاً بعید نیست که این گروه در مواردی به ناچار جهت گذران زندگی، و احتمالاً در قبال مبلغی به انجام حرکات خنده‌دار پرداخته باشند:

«و از خواجه ابراهیم ادهم ــ رحمه‌الله علیه ــ روایت آرند که یکی وی را پرسید که "هرگز خود را به مراد خود رسیده‌ای؟" گفتا: «بلی، دو بار دیده‌ام: یک بار در کشتی نشسته بودم و کس اندر آنجا مرا نشناخت و جامه خَلَق داشتم و موی دراز گشته و بر حالی بودم که اهل آن کشتی بر من فسوس و خندستانی می‌کردند. و اندر کشتی با آن قوم مسخره‌ای بود که هر زمان بیامدی و موی من بکشیدی و بکندی و با من به وجه تسخر استخفاف کردی. و من خود را به مراد خود می‌یافتمی و بدان ذلّ نفس خود شاد همی‌بودمی. تا روزی آن شادی به غایت برسید و آن چنان بود که روزی آن مسخره برخاست و بر من بَول انداخت.» (کشف‌المحجوب، علی بن عثمان هجویری، تصحیح محمود عابدی، تهران 1383، ص 93).

از اشاره كتاب مجمل التواریخ و القصص چنین بر می‌آید که شاهان خود را مجاز می‌دانستند برای شادی و تفرّج خاطر، انواع اذیّت و آزارها را بر مسخرگان نگون‌بخت روا دارند. این آزارها به قدری شدید بود که مسخره دربار متوکل بعد از مرگ متوكّل، با لحنی طنزآمیز قتل او را «هزاران زندگي» برای خود تلقی کرده است (نک: تاریخ گزیده، حمدالله مستوفی، تصحیح عبدالحسین نوایی، امیرکبیر، تهران،1362، ص325). در مجمل التواریخ ضمن اشاره به دستور متوکّل به اهل ذِمّه جهت غیار بربستن و دسیسه جهت قتلِ متوکّل، به حال و روز مسخره‌ای که انواع آزارها را به سبب «مزاح‌پیشگی» متوکّل تحمل می‌کرد، اشاره شده است:

«... بعد از آن تركان بر متوكل بياشفتند و قصد كردند بكشتن او، متوكل مزاح‌پيشه [بود] و مسخره بود كه او را متوكل پيوسته عذاب داشتى و مار بياوردندى تا او را بزدى، و ترياك دادى تا بخوردى، و شير را بياوردندى تا او را عذاب دادى، و متوكل از آن خنديدى، و او فرياد داشتى، پس آن شب بسامرّه غلامان شمشير كشيده، از راه آب درآمدند از پس تخت متوكل، و آن مرد مسخره چون فروغ شمشير ديد پنداشت كه مگر بر عادت او را عذاب مي‌دهند، گفتا اين همه نه بس كه به تيغ نيز مرا برنجانيد، و متوكل همى خنديد، پنداشت كه مزاح همى كند، تا غلامان اندر آمدند و شمشير اندر بستند و فتح بن خاقان وزير آنجا بود، خود را بر وى افكند و هر دو كشته شدند، شب چهارشنبه رابع شوال سال دويست و چهل و هشت» (مجمل التواریخ و القصص، ص 361)

نام و نشان مسخرگان و پایگاه اجتماعی آنها

در برخی متون برای مسخرگان اسمهایی نیز ذکر شده است که کشف هویت واقعی یا غیرواقعیِ آنها نیاز به بررسي بیشتر دارد. به نظر می‌رسد اسمهایی که برای مسخرگان دربار فراعنه ذکر شده، بیشتر صورتی خیالی داشته باشد تا عنوانی حقیقی. در ترجمه تفسیر طبری به نام «شمردل» به عنوان نام یکی از این مسخرگان اشاره شده است: «فرعون را مسخره‏اى بود نام وى شمردل، و پيش فرعون مسخرگى همى كرد» (ترجمه تفسیر طبری، ج5، ص1293).

در تاریخ گزیده (ص325) نیز از شخصی به نام «عثعث» به عنوان نام مسخره متوکل نام برده شده است: «گويند در صفت شمشيرى پيش متوكل مبالغه كردند. ببحرين فرستاد و آن را ببهاى گران بخريد و بغلام خود باغر ترك داد و گفت نه اين بچيزى ارزد و نه تو. اول زخم باغر با آن شمشير برو زد. فتح بن خاقان خود را بر او انداخت و گفت لا اريد الحيوه بعدك يا امير المؤمنين. عثعث مسخره در آن مجلس بود. در ميان حصير بگريخت و گفت اريد الف حيات بعدك يا امير المؤمنين.»

چنان که پیشتر گفته شد و از اشارات موجود در اشعار و نيز متون نثر فارسی برمی‌آید، مسخرگی از پست‌ترین مشاغل بوده است. تقریباً در بيشتر اشعاری که در آنها از این گروه یاد شده، تأکید اصلی بر دون‌پایگی اینان استوار است که زمینه نقدِ بسیاری از شاعران را نیز فراهم آورده است. از جمله اين شاعران ناصر خسرو قبادياني است. در اعتراضات وي، مسخرگي همپايه‌ مطربي و بسياري موارد دونِ ديگر انگاشته شده و با این یکسان‌انگاری، زمینه مناسبی برای انتقادات صریح وی فراهم آمده است:

بشناس امام و مسخره را آنگه

قسّیس را نکوه و چلیپا را

(ديوان ناصر خسرو قبادياني، تصحيح مجتبي مينوي و مهدي محقق، موسسه مطالعات اسلامي، تهران 1357، ص 168).

لاجرم خلق همه همچو امامان شده‌اند

یکسره مسخره و مطرب و طرار و طناز

(همان، ص 113)

چون نشنوی همی و نبینی همی بِدل

گوشت به مطرب است و دو چشمت به مسخره

(همان، ص 268)

با مسجد و با مؤذن چون سرکه و ترفی

با مسخره و مطرب چون شیر و برنجی

(همان، ص 338)

كنار هم ذكر كردنِ عناوينِ «مسخره» و «مطرب» و «شاعر» شايد دليلي باشد بر اينكه مسخرگان نمايشهايشان را با ساز و آواز، در حالي كه احتمالاً قطعه موزوني نيز خوانده مي‌شد، به اجرا درمي‌آوردند:

بشاعری و به بربط‌زنی و مسخرگی

ملوکِ بادیه را شاد کردنی (ظ: یی) پژمان

(ديوان سوزني، تصحیح ناصرالدین شاه حسینی، امیرکبیر، تهران، 8331، ص 76).

شاهد شاعر اگر مسخره باشد شاید

زانکه از شاعر و از مسخره بزم آراید

(همان، ص 422)

ارزشمندترين اطلاع در خصوص پايگاه اجتماعي مسخرگان از كتاب جامع‌التواريخ به دست مي‌آيد. در اين كتاب، به وضع و حال مسخره‌اي مفلس و مختل‌الحال (گويا برخي از مسخرگان از نظر قوّه دماغي در سطح پاييني قرار داشتند) اشاره مي‌شود كه با كمك مالي دوستان، به سوی قاآن حركت مي‌كند و بعد از سه سال به چندان تموّل و مكنتي دست مي‌يازد كه دوستانش او را باز نمي‌شناسند:

«در ولایت روم شخصی مختل‌الحال بود که او نان از مسخرگی خوردی، و آوازه بذل و احسان قاآن در آن زمان به همه اطراف شایع بود. آن شخص را هوس رفتن بدان حضرت خاست و او را نه زاد دست می‌داد و نه راحله. حریفان توزیعی کردند و او را خری خریدند تا روان شد و بعد از سه سال باز آمد. در بازار یکی از دوستان را دید ...»

در ادامه ماجرا، به نكات جالب توجهي اشاره مي‌‌شود كه در متون ديگر ديده نشده است. مسخره مورد نظر ضمن تشريح ماجراي توانگری خود بعد از حضور در دربار قاآن، به گفت‌و‌گوي قاآن با اركان دولت اشاره مي‌كند. از اين گفت‌و‌گو اين نكته مهم به دست مي‌آيد كه احتمالاً مسخرگان در سفرها با شاهان همراه مي‌شدند و در معيّت آنان به ديدار بزرگان (احتمالاً علما و صوفيان) مي‌شتافتند. در ادامه قاآن به «تيمّن به انفاسِ» اين افراد توصيه كرده است كه اين امر بدون اينكه مسخرگان در معيّت شاهان به زيارت صوفيان و علما نائل شده باشند منطقي به نظر نمي‌رسد:

«بعد از سه روز سؤال کرد و گفت: من آن مسخره‌ام که به یک درازگوش سفر کردم. دوست استکشافِ حال نمود. تقریر کرد که به همان درازگوش دریوزه‌کنان به حضرتِ قاآن رفتم و قدری میوه خشک با خود برداشتم، بر سرِ پشته بر ممرِّ او بنشستم. از دور نظرِ مبارکِ او بر من افتاد. به تفحص احوال من کس فرستاد. تقریر کردم که از روم [به آوازه] عطا و نوالِ قاآن آمده‌ام. با صد هزار بی نوایی پای در راه نهادم تا نظرِ سعادت‌بخشِ او بر من افتد و طالعم مسعود گردد. و طبق میوه را با عرضِ سخن پیش داشتند. از آن میوه‌ها چندی در قبتورقه ریخت و در باطن ارکان دولت انکاری مشاهده کرد. با ایشان گفت: او از راه دور می‌رسد تا اینجا به بسیار مزار متبرک و موضع مبارک رسیده باشد. خدمت بسی بزرگان دریافته. تیمن به انفاس چنین کس غنیمت باشد. و میوه‌ها جهتِ آن برداشتم تا به فرزندان برسانم. شما نیز قسمت کنید و اسب براند» (جامع‌التواريخ) بخش مغول)، ج 1، ص 701).

در جايي ديگر از اين كتاب تصريح شده است كه شاهان مسخرگان را تنها و تنها جهت تفرّج و تفريح مي‌خواستند و به هيچ وجه از اينان توقع جنگ و مردانگي نمودن نداشته‌اند. به نظر مي‌رسد اينكه برخي مسخرگان كار خود را از مقوله «هنر» مي‌دانستند و احتمالاً‌ به مرور زمان متوقع نيز مي‌شدند، از رهگذرِ توجهات ملوكان‌هاي از نوع اكرامِ قاآن به مسخره رومي بوده باشد:

«و از امرای[او] اوکرقلجقا و موقور قلجقا که از قوم بآرین بودند، به جهت تقصیری که به واسطه مسخرگی و ظرافت که در طبیعت ایشان بود کرده بودند، شکایت کرده و گفته کسانی که در باب ظرافت و هزل و مسخرگی ماهرند، پندارند که ایشان را هنر است و از آن چنان مردان به روز مردی هیچ کار بر نمی‌آید و به غیر از زنان چیزی دیگر نیستند و به مغولی قلجاآ مردم هزال را گویند» (جامع‌التواریخ (بخش مغول)، ج 1، ص 525).

به نظر مي‌رسد مسخرگان براي جلب رضايت بيشتر شاهان و حاضران در مجلس، زيور و زينتهايي بر خود مي‌بستند يا احتمالاً صورتشان را به شكل خاصي، به تعبير امروزي «گريم» مي‌كردند و لباسهاي خاصي مي‌پوشيدند تا نمايش جالب‌تري به اجرا درآورده، پاداش بيشتري نيز حاصل کنند. بیت زیر از سوزنی احتمالاً اشاره‌ای به این رسم دیرینه است:

آفرازه زده بر سبلت و ریش از گز و گوز

پسرِ زین پی مسخرگی را شب و روز

(ديوان سوزني، ص 425)

نكته جالبي كه از تاريخنامه طبري به دست مي‌آيد، این است که زمان اجراي نمايشها که در حضور شاه است بيشتر شب‌هنگام بوده است:

«هم در آن شب محمّد ديگر باره كس فرستاد سوى حسين كه بياى كه من با تو حديث دارم به شب اندر. حسين گفت: من نه مطربم و مسخره كه با من به شب حديث دارى، و حديث تو با من از حرب و لشكر بود، و مرا تا سپاه گرد نيايد سوى تو نيايم.» (تاريخنامه‏طبرى، گردانیده منسوب به بلعمی، تصحیح محمد روشن، سروش، تهران، ج‏4، 1219).

ارتباط مسخرگان با دلقكان و لوليان دوره‌هاي بعد از جمله موارد قابل پيگيري در متون است كه شايسته است در اين خصوص نيز جستجويي صورت گيرد.

--------------------
این مقاله از سایت ميراث مكتوب برداشته شده است.

نسخه آن لاين: http://www.itanz.net/articles/2009/05/post_16.php