فرهاد آئيش: بسياري از اوقات از من سوال ميشود كه «كار شما كمدي است يا جدي؟» چنين پرسشی از آنجا ناشي ميشود كه در فرهنگ ما اصولا به مقوله کمدی با نگاه تحقير نگريسته ميشود. به همين دليل چون با ديده تحقير به كمدي نگاه ميكنيم خيلي فرصتطلبانه به كمدي نگاه ميكنيم و كمدي را به عنوان يك «وسيله» ميپنداريم. براي من خيلي غمانگيز است كه به نه به صرف خودش بلكه بهعنوان يك وسيله نگاه شود. حالا وسيله ممكن است وسيلهاي براي كسب درآمد باشد يا براي بيان يكسري مفاهيمي كه من هنرمند ميخواهم ارائه بدهم و چون كمدي خريدار دارد آن را وسيله قرار ميدهم و با آن حرفم را ميزنم. اين شكل دوم خيلي در ايران معمول است. يعني هيچكس ابا ندارد از بيان چنين حرفي كه « چون من ميخواهم حرفم را بزنم و چون مردم امروزه غم و غصه و درد و مشكلات زياد دارند و دلشان ميخواهند بخندند پس به كمدي رو ميآورم تا بتوانم حرفم را بزنم.» به نظر من اين مطلب خيلي تحقيرآميز است. قبل از هر چيز براي خود آن هنرمند، چرا كه گويي روشهاي ديگري هست، منتها «بهناچار» دارد به كمدي رو ميآورد. دوم تحقيرِ مخاطب است. گويي چون فرض شده او استحقاق و گوش شنواي شنيدن حرفهاي مهم اين هنرمند را ندارد، پس با حربه كمدي پيامها و مفاهيم را به او منتقل ميكنند . مساله ناخوشايند ديگر، احساس مسئوليتكردن نسبت به جامعه با طنز و كمدي است كه اين نگاهِ بسیاری از مديران است. به اين صورت كه مديران و تصميمگيران راديو و تلويزيون و تئاتر و امثال آنها ميبينند كه مردم خسته و ناراحتند، بعد براي خودشان احساس مسئوليت ميكنند كه بايد مردم را دلشاد كنند و در نتيجه كمدي را تجويز ميكنند.
تنها قضيهاي كه راجع به آن صحبت نميشود اين است كه خود كمدي چيست؟ زيبايي آن چيست؟ با قرارگرفتن چند نت در كنار هم يك موسيقي تشكيل ميشود اما هر موسيقياي موسيقي واگنر يا موتسارت نيست، به همين ترتيب ساختن كمدي هم آسان است اما كيفيت آن در نهايت تعيين كننده اصلي است.
من معتقدم وقتي سليقه يك جامعه نسبت به كمدي تغيير كند، اين يعني كلا سليقه فكرياش، و زيباشناسياش و زاويه نگاه مردم آن جامعه به زندگي تغيير كردهاست. يعني من اگر امروز به چيزي بخندم كه ديروز نميخنديدم مطمئنا امروز تحول پيدا كردهام.
وقتي كه من به طنز بهصورت ديگري نگاه كنم يعني ساختار ذهني من تغيير كردهاست.
شما وقتي به تابلويي از پيكاسو نگاه ميكنيد كه يك كوزه است، اما پيكاسو آن را از داخل به بيرون نگاه ميكند، از لاي دستهاش نگاه ميكند از زواياي مختلف نگاه ميكند؛ موضوع آن تابلو نيست كه اهميت دارد چون خیلی ها کوزه کشیده اند، فرم كار است كه تغيير كرده است.
درواقع فرم و ساختار اين نقاشي كوزه باعث ميشود كه منِ بيننده نوع ديگري نگاه بكنم. من بعد از اينكه چشمم به اين تابلو افتاد و اين كوزه را ديدم (و به دلم نشست) بعد از اين شايد به مسائل سياسي و اقتصادي و اجتماعي هم اينگونه نگاه بكنم، از زواياي مختلف نگاه بكنم. پس آن تابلو به صرفِ موضوعش نيست كه اهميت دارد بلكه فرم آن اهميت دارد و در آنجا فرم تبديل به محتوا شده است.
چيزي كه بهنظرم در ايران كم داريم فرم در كمدي است. يعني اينكه ساختارهاي متفاوتي كه بتواند طنز بيافريند و باعث شود كه چنين ساختاري، ساختار ذهني مخاطب خود را تحتتاثير قرار داده و كلا در جامعه يك تغيير و تحول ايجاد كند.
وقتي به ساختار و به فرم كمدي اهميت داده نشود، در واقع صرفا فقط به آن چیزی اهميت داده ميشود که به ظاهر «محتوا»ست، نه به خود كمدي. آنگاه يك فيلم كمدي را ما اينگونه ارزشگذاري ميكنيم كه چه حرفي ميزند نه اينكه چه نوع كمدي ارائه ميدهد. در چنين حالتي كمدي، به عنوان صرفا محملی برای انتقال موضوع، تبديل به يك باج ميشود، مخاطب باج می گیرد و هنرمند باج می دهد. اين طرز تلقی از کمدی و کلا این نوع نگاه به هنر، يك امتياز منفي براي كل جامعه است.
در غرب انواع كمدي تجربه شده و ميشود ولي در ايران صرفا قانون عرضه و تقاضاست كه دارد ادامه پيدا ميكند. يعني مخاطب نوعي طنز را ميشناسد و به آن ميخندد و سازنده مجددا آن را به او تحويل ميدهد. حالا در ازاي آن يا گيشهاش را پر ميكند يا حرف سياسياش را ميزند يا اينكه به خيال خودش باعث تلطيف جامعه ميشود.
در فرهنگ ما يك نوع وسواس نسبت به كلمات وجود دراد كه به شدت تئاتر و سينماي ما -بهخصوص تئاتر - را تحتالشعاع قرار داده است. يعني كلام فاخر خيلي اهميت دارد بهخصوص كه ما يك فرهنگ كلامي هستيم مثل آلمانيها. تئاتر ما خيلي براساس ادبيات غيرتئاتري شكل گرفته است. همين وسواس به كلمه است كه با خودش وسواس به «معناگرايي» را هم ميآورد. چون ما در كشوري بوده ايم كه سالها ديكتاتوري بوده و نميشده راحت حرف زد، حرفزدن خيلي مهم است. با اينحال من فكر ميكنم كه بهصورت بالقوه جامعه ما آمادگي عبور از اين معناگرايي و گرايش به اصالت دادن به فرم را دارد . الان بچههاي 7-8 ساله پشت كامپيوتر مينشينند و گيمهايي را بازي ميكنند و انيميشنهايي را ميبينند كه يك ذهن بسيار فعال و سريع ميخواهد و درعينحال چشم ميخواهند بيش از آنكه گوش بخواهد. اين باعث ميشود كه اين نسل خواهناخواه اين پتانسيل را داشته باشد. اين نسل خواه ناخواه در آينده خواستههايي خواهد داشت كه اگر هنرمند داخلي نتواند او را ارضاء كند خود به خود به سمت هنرمند خارجي گرايش پيدا ميكند. الان هم كه پنجره به خارج باز است. بنابراين رقابت اصلي ما در بسیاری از هنرها و از جمله در زمينه كمدي در دو سه دهه آينده با هنرمنداني خواهد بود كه با فرمهاي بسيار گوناگون و جذابي کار ارائه می دهند.
براي رقابت در چنين عرصهاي بايد از دام معناگرايي بيرون آمد و گندهگويي را رها كرد. منظورم اين است كه اين توقع كنوني كه باعث ميشود منِ هنرمند، سعي كنم فيلسوف و جامعهشناس و روانشناس و قهرمان هم باشم و در كنار آن خط قرمز را رد بكنم تا بتوانم مقبول جامعه واقع شوم و به عنوان پيشرو مطرح بشوم، محو شود.
به نظر می آید یکی از بزرگترین مشكلات ما در زمینه کم توجهی به فرم و تاکید بر معناگرایی دولتيبودن رسانه رادیو و تلویزیون و نفوذ و شدید بسیار زیاد آن بر سایر رسانه هاست. دولت وقتي بزرگ ميشود و وقتي پول مردم را ميگيرد و برايشان خرج ميكند خود را متولي هم ميداند. متولي هميشه روي مفهوم تاکید دارد نه روي فرم. بخش خصوصی هم کم رمق تر از آن است که بتواند فرم های جدید را تجربه کند. ما بيش از هر چيز الان به ريسكهاي كلان نياز داريم. در حالی که پرفروشترين فيلمها هم پولی براي سازندهاش نميآورد؛ چرا فيلم بسازد؟ و حالا كه ميسازد چرا نوآوري بكند. دوبارهسازي و دوبارهسازي كليشههاي كمدي مثل خوردن يك آب است كه مانده است. درست است که تشنگي را برطرف ميكند ولي ضررهاي ديگر دارد و روح را تازه نميكند. ما نياز به چيزهاي تازه داريم و چيزهاي تازه در حرفهاي تازه نيست.
چرا جنبشی مثل جنبش شعر نو در ایران بهوجود ميآيد؟ چون در ساختار شعر كهن حرفهاي مدرن و امروزي جا نميگيرد. یعنی با همه عظمتي كه حافظ و سعدي و فردوسي دارند، باز ميبينيم كه ما به يك فرم و يك زباني نياز داريم كه جديد باشد و در فاصله اندکی دهها هزار شاعر نو بهوجود ميآيد. وقتی همهچيز بهسرعت حركت ميكند، فرم متناسب با آن سرعت هم مورد نیاز است. ما اين را در فرهنگمان درمورد داستان و رمان و نقاشي و تقریبا درمورد تمام هنرها قبول ميكنيم، ولي وقتي به سينما ميرسیم كه مسئله عرضه و تقاضاي مالي آن اهميت پيدا ميكند، کار لنگ می شود.
نيما یوشیج ميگفت، شعر كهن ما خيلي تفصيلي ست. ما نياز داريم كه شعرمان تصويري شود. شما اگر به يك شعر كهن نگاه كنيد معمولا ميبينيد يكسري كلمات است كه اين كلمات در كنار هم معنايي را ايجاد ميكند و تفسير موضوعي است. ولي نيما آن را تصويري ميكند. فرهنگ ما خيلي فرهنگ گوشي است. چشمي نيست. يعني ما دانستههايمان را يا به وسيله گوش از اين و آن دريافت ميكنيم يا اگر هم به وسيله چشم دريافت ميكنيم از طريق خواندن است كه باز مثل دریافت گوشي است. یعنی باز انگار يك نفر دارد به ما چیزی ميگويد. بعضی اوقات در هنگام تدریس كه دانشجويانم را ميفرستادم به خيابان يا به يك محيط عام و از آنها ميخواستم نگاه كنند و چيزهايي را كه ميبينند بنويسند و توضيح دهند، اصلا تواناييهايشان را از دست ميدهند ولي وقتي كه بهصورت آبستره و انتزاعي قرار است حرف بزنند حرفهاي خيلي بزرگي ميزنند. چشم خيلي مقوله مهمي است. یعنی اينكه ما ببينيم و بتوانيم از چيزهايي كه ميبينيم يكسري نتايج را استخراج كنيم. آن موقع خيلي بيشتر متعلق به خود ما است تا زماني كه گوش ميكنيم. وقتي كه گوش ميكنيد مفهومي را بهصورت كلي آن قرض ميگيرد فقط كافي است آن را مثل سرمايهاي كه در بانك ميگذاريد در ذهنتان بگذاريد و اين پولهايي كه در كنار همديگر قرار ميدهيد براي شما سود ميآورند. ولي اينها همه انتزاعي است.
در هنری مثل کمدی «نان بازوی خود را خوردن» یعنی این. يعني اينكه – در کنار خواندن- با چشم نگاه بكني و بفهمي.
سینما و تئاتر ما هنوز تفصيلی است و تصويري نيست. بسیاری از كارهاي فاخر براساس كلام و معنا است كه فاخر تلقی می شوند نه براساس تصوير و وقتي صحبت از تصوير فاخر ميشود فقط ظاهر زيبا به نظر ميآيد. مثل وقتی که تصويربرداری از يك منظره زيبا و باشکوه تصویر بگیرد که باز هم در اینجا تصوير يك وسيله است. همانطور كه كمدي يك وسيله است.
به نظر من فيلمهايي كه در تاريخ سينما باقي مانده و كلاسيك شده اند فيلمهايي هستند كه قهرمانانشان يا بهصورت خودآگاه يا بهصورت ناخودآگاه در ذهن مخاطب نمادي از انسان بوده اند. من اين را به كمدي بسط ميدهم. بسیار فرق است بین آن کمدی ای که هدفش مسخره کردن یک عده آدم است، تا آن كمدی ای كه ما در آن به انسان و در نهايت به خودمان بخنديم. وودي آلن یکی از آن كمدينهايي است كه به خودش ميخندد. البته او قبل از اینکه فیلم بسازد هم این کار را می کرده است. يعني ميرفت و روي سن ميايستاد و شروع ميكرد به مضحكهكردن و شوخيكردن و خنديدن به خودش، اما به طوری که مخاطبي كه آنجا نشسته ميتواند 5 دقيقه به وودي آلن بخندد ولي بعد از يك مدت مجبور ميشود با او همذاتپنداري كند و او هم مجبور ميشود به خودش بخندد. بهنظر من اين فاخر است، نه خنديدن به يك عنصر سياسي. آن فاخر نيست، فحش است. اين خنديدن به خود باعث ميشود كه منِ مخاطب در نهايت نگاهي به بشر بياندازم. يعني به نمادي از بشر تبديل ميشوم. پس در اين صورت من به نوع بشر ميخندم، به يك موقعيت كلي ميخندم. اينجاست كه درواقع يك نگاه فلسفي به قضيه است ورای مسائل سياسي و اجتماعي با کمدی به وجود می آید. به خاطر می آورم اولين باري كه فيلمی از وودي آلن ديدم، همه در سالن سینما به آن ميخنديدند ولی من بهشدت ترسيدم و وقتي از سينما بيرون آمدم به شدت ملتهب بودم. به خاطر اينكه يكسري مشكلات رواني و ضعفهاي شخصيتي كه وودي آلن با كاراكتر خودش نشان داده بود، مثل نبودن اعتماد به نفس، نامتعادلبودن روان، مشكلات جنسي و غيره، يك بخشي از آن ها را بهصورت ناخودآگاه در خودم ميديدم و فكر ميكردم يك مشكل بزرگ دارم و خودم نميدانم چيست. فكر ميكردم شايد به روانكاو نياز دارم و مدتي طول كشيد تا توانستم از اين مهلكه خودم را نجات بدهم. درصورتي كه من هم در حين فيلم خنديده بودم، اما درواقع در آن کمدی چشم و ذهن من را به خودم منعطف كرده بود.
فكر ميكنم خنديدن به ديگران و مضحكهكردن ديگران خيلي آسان است. یک کمدی ساز به آسانی می تواند يكسري آدمها را چه در سطح جامعه، چه در سطح سياسي چه در سطح نژادي و قومي، با يكسري ضعفها بهوجود بياورد و آن ها را مضحکه کند. اما این کارکردی خلاف کارکرد والایی که ذکر شد، خواهد داشت. یعنی اگر آن نوع کمدی در نهایت به من و به نوع انسان برمی گردد و باعث می شود که بیشتر روی خودم تامل کنم، این نوع کمدی در حد جكهايي ست كه مثلا برای قومی ها درست ميكنند و وقتی به آنها می خندم و در واقع براي اينست كه فراموش كنم خودم چه موجودي هستم.
همیشه در نگاه کردن به وضعیت رقت بار بشر و تنهایی انسان مدرن در جهان، خنده ای نهفته است. کافیست اکنون که تب و هیجان آوانگارد بودن آثار آبزورت فروکش کرده است، نگاهی به آنها بیندازیم. به عقیده من همه خنده دارند و كمدي هستند. چرا که امروزه تنهايي بشر، بيگانگي بشر به خودش و به دنيايش يك معضل بشري است و كارهاي ابروتي كه انسان امروزه دارد انجام ميدهد همه كميك هستند.
---------------------
* این مطلب، حاصل گفتگوی بلندی با آقای آئیش است، که پس از حذف پرسش ها و ویرایش پاسخ ها منتشر می شود.
محمود فرجامی