آی طنز > مهمان سایت > کتاب‌های زرد و تکنیک‌های تاره

کتاب‌های زرد و تکنیک‌های تاره

مهمان سایت | ۱۹ مرداد ۱۳۹۱

آی‌طنز: امید بلاغتی در فیس‌بوکش از نوستالژیاهایش می‌نویسد که حال و هوای خاصی دارند ("حال و هوای خاصی دارند" یکی از بی‌ربط‌ ترین و تکراری‌ترین جملات وصفی در حوزه ادبیات، شعر، موسیقی، سکس و طنز است که با لحنی گفته می‌شود که انگار حال و هوای خاصی داشتن هنر است و اصولا چیزی یافت می‌شود که حال و هوای خاصی نداشته باشد. با این حال این جمله کاربرد مهمی هم دارد و آن طولانی‌تر کردن جمله‌ی آغازین یک نوشته است مبادا در کمتر از ده کلمه تمام شود) یک نوستالژی امید را با هماهنگی خودش اینجا می‌آوریم و بقیه در فیس‌بوک در دسترس‌اند:


از سلسله رفقای ما که در بازی با خانومها تبحر دارند. یکبار یکیشان بعد مدتها آمد خانه مان و دیدیم یک دویست جلدی کتاب جیبی زرد رنگ با تاکید ویژه بر رنگ زردشان، زیر بغلش است. جویا شدیم که این کتابها چیست؟! گفت خودت ببین اما در کل بدان متدها عوض شده است. نگاه کردیم و دیدیم دویست جلد کتاب است با عنوانهای مشترک اشنایی مقدماتی با فلان کس، مثلا با فوکو، ژولیا کریستوا، داستایوفسکی، نیچه(البته نیچه اش آشنایی تکمیلی و پیشرفته هم داشت)و... کتابها هر کدام بیست صفحه بود و به طور فشرده توضیح می داد این متفکران و آرتیستها در طول 3 4 5 دهه عمر هنری و یا فکریشان خلاصه به چه چیزی فکر می کردند. بنده شخصا خوشحال شدم. شاید کتابها بی ارزش بودند اما در هر حال آشنایی با این علما خیلی هم بد نیست. خلاصه این رفیقمان رخت و لباس کند همچون ما و همخانه مان و به سیاق خانه های مجری به نهضت شورت و رکابی سفید مایل به زرد پیوستند. راستش از خدا(که البته ایز دِد)پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد ایشان با همخانه ما کمی حرفهای ضد زن زدند ما هم سر تکان دادیم، چاره یی نبود. البته صحبتها بیشتر حول محور بی وفایی زنان بود و ما هم با ارجاع ذهنی به آقا آدریان لین و بی وفایش در این بحث شرکت کردیم.

فردایش تلفن زنگ خورد و رفیقمان ما را به نوشیدن قهوه در کافه تمدن دعوت کرد. رفتیم. دیدیم چند بانو با وجنات پسامدرن، و چند آقا با عینکها ی فریم گنده و سیبیل و موهای فر، یکجورهایی همشکل خودمان البته ما بی عینکیم، آنجا هستند. نشستیم و کمی درباره فوتبال و افتتاحیه المپیک، گرانی و اینکه چرا ملت می روند توی صف مرغ، حرف زدیم که رفیقمان چشمهاش برق زد و یک نیم خیزی به جلو برداشت و با بادی لنگوییج در ابتدا و بعد با کلماتی غریب رفت بالای منبر شروع کرد به سخن گفتن. سخن از افلاطون آغاز شد و ارسطو و محاکاتش تا رسید به تاریخ جنون و مراقبت و تنبیه و لذت متن و حقیقت و روش و در نهایت با تمرکز ویژه یی روی ژولیا کریستوا و مقاله مشهور افسانه سکس مهبلی و به چالش کشیدن گفتمان تاریخی مردسالار در ساز و کار ادراکهای زبانی به پایان رسید. راستش من خودم آنقدر منقلب شدم و درون فمینیستم گر گرفت که دو دستم را با شور و توانی غریبی به هم کوبیده و رفتم و جبهه رفیقم را بوسیدم. اطراف را نگاه کردم دیدم این شور در جان همگان دویده است اما خویشتنداری می کنند.

آن نشست که تمام شد با رفیقمان هم قدم شدیم و گفت: دیدی کتابهای زرد کار خودشان را کردند. تو منقلب شدی اما شخص مورد نظر که چشمهایش برق هم زد. البته خب حرفها حاصل سالها مطالعه و مداقه هست خودت که می دانی. من هم خب دیدم، می دانم. تا خانه همینطور قدم زدیم و درباره فوتبال و شکیرا و اَمریکن پای ورژن آخرش حرف زدیم و خانه که رسیدیم دوباره شورت و رکابیهای سفید مایل به زرد را برپا کردیم و کمی حرفهای ضد زن زدیم تا قرار بعدی کافه...

نوستالژیا/ جلد پونصد و هفتاد و ششم/ روایت"زردها،بیهوده قرمز نشدند" یا "از نیم خیز تا تمام قد"

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.