itanz.net


گفتگو با مسعود بهنود: مبدع این سبک خود این منم

محمود فرجامی | ۲۰ خرداد ۱۳۹۰


مجموعه گفتگوهایی با شخصیت‌های مهم سیاسی، فرهنگی، هنری، علمی، ورزشی، ارزشی، دینی و غیره از این پس در این سایت منتشر خواهد شد. نخستین گفتگو با آقای مسعود بهنود روزنامه‌نگار، نویسنده، فیلمساز، تحلیلگر و ادیب معاصر در لندن است که توسط من، محمود فرجامی با ایشان صورت گرفته است.


جناب آقای بهنود متشکرم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید.

من هم سپاسگزارم از این گفتگو که گفتگو سرآغاز هر صلحی‌ست و هر صلحی دستمایه‌ی هر تغییری و هر تغییری اصلاحگر است آنچنان که خاتمی خواست و امیرکبیر وقتی در فین کاشان رگش گشوده شد دید.


آقای بهنود، شما سبک خاصی برای نوشتن دارید. به نظر می‌آید شعر می‌گوید...

تا پیشتر نرفته‌ایم این خود بگویم که ادب و ادبیات، چراغ ژورنال و ژورنالیسم است و ژورنالیسم -یا آنطور که ترجمه شده: روزنامه‌نگاری- خود انواعش گون‌به‌گون است. به مثل سایبر ژورنالیسم یا فتوژورنالیسم که خوب به خاطر دارم آن روزی که داریوش همایون وقتی که خودکار بیک آبی سوراخ نشان را در دست چپش گرفته بود و من جوانی بیش نبودم گفت خاطرت باشد که ژورنالیسم مهم است و من به مبل یشمی ایتالیایی کرگدن نشانش نگاه می‌کردم و این از خاطرم گذشت که انقلاب چه نزدیک است وقتی ژورنالیست بر شاخ کرگدن نشسته باشد. آری و از میان اینان، یعنی امثال سایبر ژورنالیسم و فتوژورنالیسم یکی هم هست به اسم شاعر-ژورنالیسم که خود این من مبدع آن هستم.


آقای نوری‌زاده هم البته یکی از پیش کسوتان شعرگویی در قالب گزارش و تحلیل، یا به قول شما شاعر-ژورنالیسم هستند. اتفاقا چند سال پیش، اگر اشتباه نکنم در سایت گویا نیوز مطلبی نوشتید و از ایشان به عنوان بهترین روزنامه نگار یاد کردید.

به خاطر دارم خوب که دوازده آبان ماهی بود به سال 56 یا 55 که جوانی را دیدم به سن و سال خود در پامنار تهران که محله‌ای سخت قدیمی و مانده است از آن روزگاران که من زاده شدم و هر که آمد، از آقامحمدخان تا قائم مقام فراهانی و مستوفی‌الممالک و قوام -آن هنگام که ناخن چپش جراحت داشت از جویدن بسیار آن زمان که کودکان تهران ترانه‌ها برایش درست کرده بودند و بی‌پروا برای او و پدرش که تاجر قند بود می‌خواندند. قند را انگلیسی‌ها را وارد کردند به ایران به رقابت با روس‌ها که سماور را به ایران آوردند و چه زود به خانه راه پیدا گرد و چنان شد که تو خود گویی هزاران سال خانه زاد ایرانیان بوده است. پدر که به خانه می‌آمد مادربزرگ که خانم جان خطابش می‌کردیم به آنی زغال در آن می‌انداخت و چای دم می‌کرد که این رسمی شده بود به روزگاران...


شما حافظه‌ای قوی دارید و عمق اطلاعات تاریخی شما درباره‌ی همه چیز و همه کس تحسین برانگیز است اما عده‌ای انتقاد می‌کنند که با گریزهای پی در پی به مسائل تاریخی مسائل را آنطور که خودتان دوست دارید...

این که شما می گویید یادم آورد ماجرای امیرانی مدیر مجله‌ی خواندنی‌ها را که از روزنامه فروشی شروع کرد و به سالیان اندری چنان شد که هر سیاستمداری چشم به قلم او دوخته بود تا آینده را ببیند و چنان بزرگ شد که وقتی جشن عروسی برای پسرش گرفت از وزیر و وکیل و دولتمرد و دولتزن و دولتدخت و رئیس و معاون کس نبود مگر اینکه سوار بر بنزی یا کادیلاکی یا بیوکی یا بی او و ای آمده باشد یا نیامده باشد. الا هویدا که جز سوار پیکان نمی‌شد همانطور که جز پیپ بر لب و جز عصا بر کف و جز گل بر جیب نمی نهاد. عجب آنکه تا انقلاب به سر رسید اول کسان که گلوله سینه شان را شکافت امیرانی و هویدا بودند...


آقای بهنود با پیدایش جنبش سبز شما یکی از کسانی بوده‌اید که همواره هرگونه خشونت را از طرف معترضان و طرفداران این جنبش محکوم کرده‌اید. به نظر شما تفاوت بین دفاع مشروع و خشونت چیست؟

تا این سخن آغاز نکرده‌ام این بگویم که گاندی آن عصر گرم و شرجی اواخر ماه می یکی از روزهای دهه 40 میلادی، وقتی که با جواهر لعل نهروی مسلمان تک و تنها در اتاقک محقر مهاتما نشسته بودند؛ بعد آنکه سه مرتبه پیمان گرفت از او که مباد حرف جایی درز کند فاش گفت راز پیروزی قریب‌الوقوع خویش را و آن مگر نبود جز عدم خشونت که به لهجه گجراتی‌اش گفت اهیمسا-نهی. و نلسون ماندلا از همین راه به پیروزی رسید و مالکوم ایکس همین روش را برگزید و شوروی به همین روش فروپاشید و قصه صربستان به همین انجامید و بهار عرب جز به این راه نیست.


اما دست کم در مصر و تونس و بحرین و لیبی و سوریه که به نظر نمی‌رسد اینطور باشد.

جمال عبداناصر، غروب آن روز گرم و شرجی نیل که ام کلثوم آن را لیله الرغائب وصف کرده بود و ام ام کلثوم به آن ماءالاکبر می‌گفت، همان وقتی که کرجی بانهای مقیصره و مستخرره آوازهای یا حبیبی می‌خواندند...


بگذریم. به نظر شما جنبش سبز چگونه به پیروزی می‌رسد؟

تا خود این باشد که پیروزی را چه معنا کنیم. اگر این باشد که عدم خشونت باشد سبزها پیروزند با این حجم انبوه کتک و شکنجه و حبس و اعدام و هتک حرمتی که علیه خود به حکومت تحمیل می‌کنند. هیچ چیز رایگان نیست و سرانجام روزی در بساط حکومت پولی برای مهیاکردن اسباب داغ و درفش نخواهد ماند. خود این نهایت دو سه قرنی بیش طول نخواهد کشید.


و آخرین سوال: انتخابات پیش رو را چگونه می‌بینید؟

حکومت هر آنچه نامش مداراست در حال نشان دادن است. از یک سو، نقل به مضمون کنم که گفته است "هر آنکس که با دشمن نیست و معاند نیست و ابزار دشمن نیست و اعتراضی ندارد، شایسته اعدام نیست و شاید حق حیات داشته باشد" و این معنایش چیست جز چراغ سبز نشان دادن به معترضان و مدارا و دلجویی شگفت انگیز؟ و کاریکاتور کیهان را ببینید که در گوشه‌ی چپ صحنه به دار آویختن سران فتنه توسط آقای رئیس‌جمهور، مرغی کشیده تخمی، و کیست که نداند تخم مرغ از فرج می‌آید و نشانه‌ی گشایش، و این همه یعنی فرمانی رسیده برای مدارا و مسامحه و احترام و گفتگو و آزادی. از آن سوی دیگر اکثریت مردم همچنان مجازند که از خانه بیرون و پای صندوق‌ها روند و از روی دیوار، یعنی لیست تایید صلاحیت شده های شورای نگهبان، چند نفری را برگزینند و با خط خوش بنویسند و در صندوق اندازند و ای بسا که سالم به خانه بازگردند. پس مردم هم چنین خواهند کرد چون صلح‌جویند و عاقل و همچون بقیه‌ی مردمان دنیایند و گوگوش و مهران مدیری و مرا و تو را و همگان را دوست دارند.


آقای بهنود خیلی وقتمان تنگ است لطفا در یک دقیقه...

حرفِ تنگی شد یاد توپ مروارید افتادم که شاه عباس به جنگی از پرتغالی‌ها گرفته بود و بعدها به تهران اندر شد و خود چنان ماند که صادق هدایت بعدها از آن داستانی ساخت. در سالهای مشروطه که این یادگار در تهران مانده بود محض تماشا، اگر از چرخ سوی چپ ارابه‌ی آن خطی مماس می‌شد به موازات درخت چناری که راست میدان بود دکان پینه‌دوزی دیده می‌شد به اسم مشهدی اکبر که به مداراو سلامت معروف بود و جز این بر لبش نبود که سختی همه به این صد سال اول است و گر صبرکنی ز غوره حلوا سازی. پندی که اگر مشروطه‌خواهان به گوش گرفته بودند و به جای تفنگ سرپر با شاخه سوسنی یا رازقی سپیدی به طهران می‌آمدند سرانجامی دیگر می‌داشتند.

نسخه آن لاين: http://www.itanz.net/2011/06/post_264.php