آی طنز > عبدالقادر بلوچ > تعطیلات نوروزی یک خارج‌‌نشین

تعطیلات نوروزی یک خارج‌‌نشین

عبدالقادر بلوچ | ۲۹ اسفند ۱۳۸۹


همانطور که همه شما می‏دانید ما در خارج زندگی می‏کنیم. خارجی‏ها اصلاً تعطیلات سرشان نمی‏شود. از صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و یک عالمه امام سرتا پا یک جیزز دارند برای او هم به زور یک روز تعطیل می‏کنند؛ آدم هم نمی‏داند تولد اوست یا روز وفاتش. تازه تی ان تی و سون الون برای حضرت جیزز علیه‏‌السلام تره هم خورد نمی‏کنند و پر خیالشان نیست و همیشه باز هستند. اینجایی ها شاهکار بزنند در سال چند تا لانگ ویک‏اند دارند که در آن قورمه سبزی قوطی‏ای هم باز نمی‏کنند چه رسد که سبزی پلو ماهی درست کنند. به همین دلیل پیتزاییها را شلوغ می‏کنند و در نتیجه آن لانگ ویک‏اند زهر مار ما ایرانی‏هایی می‏شود که پیتزا دلیوری می‏کنیم.

هزار بار هم به فهمیده‏ترینش بگویی نوروز پیروز دو قرانی‏اش نمی‏افتد. تیپس نمی‏دهد که هیچ دلخور است که دیر کرده‏ای. به یکی از آنها که توقع داشت تخفیف هم بدهم گفتم: مرد حسابی امروز سال نوی ماست عوض آنکه بشینم به تیک تاک ساعت و دهل و سرنای تحویل سال و پیغامهای نوروزی گوش بدهم آمده‏ام پیتزا برای توی شکم گنده دلیوری کرده‏ام. حیف ماهیهای قرمزی که در تنگ بلور جسدشان سرآب شده. حیف فال حافظ لااقل به من می‏گفت که یوسف گم گشته بازآید به کنعان.

امسال من و خانم و بچه‏‌ها برای آنکه تعطیلات نوروز خودمان را حداقل به یک روز برسانیم و از شر اینگونه مشتریهایِ کج دوقرانی نجات کنیم، از روش کال اند سیک استفاده کردیم. ارباب من ایرانی است. سر کار نبود برایش پیغام تلفنی گذاشتم که مریضم و نخواهم رفت. در عوض خودم را به بانک رساندم. سراغ کارمند ایرانی را گرفتم همکارش گفت کال اند سیک کرده. بیماری‏اش را فهمیدم. دنبال پول نو تا نشده می‏گشتم. مانده بودند که سال نو چه ربطی به پول نو دارد. گفتم سال نو ما واقعی است؛ خیلی هم به نو، ربط‏ دارد. همه چیزمان باید نو باشد الا وضعمان. از اینجا و آنجا ده تا پنج دلاری را روبراه کردند. به خانه که رسیدم قرآن را برداشتم و پنج دلاریهای نو را شروع کردم لای آن گذاشتن.

خانم تلفن را رها کرد قرآن را از دستم قاپید و داد زد دلار کثیف را که نمی‏گذارند لای قرآن مجید. بچه ها را جمع کردم که عیدی‏اشان را قرآن ندیده بدهم دست‏اشان. ریسه رفتند از خنده هر کدام در مکدانالد ساعتی هشت دلار وبیست و پنج سنت کار می‏کرد. پنج دلاریهای نوی تا نشده را نشان هم می‏دادند و داد می‏زدند یک بیک مک. هپی نوروووز. مخصوصاً روزش را می‏کشیدند که حرص مرا در بیاورند. لباسهای نویی را که از فروشگاه زنجیره‏ای دست دوم فروشی والیو ویلج خریده بودم حاضر نبودند بپوشند. به نظر آنها ویرد بود که همه نونوار کنیم و دور سفره بشینیم.

داشت خون جلوی چشمانم را می‏گرفت که ارباب من زنگ زد و گفت: این چه پیغامیست که گذاشتی؟ میکروبهای بلوچستان حریف تو نشدند، این میکروبهای تتیش مامانی برتیش کلمبیا چه غلطی می‏کنند؟ خجالت کشیدم. قول دادم بروم. خانم می‏گوید تو که عرضه‏ی کال اند سیک را نداشتی چرا هفت سین خریدی. سمنویش فاسد شده. سبزه‏اش زرد و سکه‏اش قلابی است. سیر‏اش هم به جنبش سبز پیوسته. فقط سماق‏اش مانده آنرا هم ببر که سر کار بمکی. با نیمساعت تأخیر خودم را رساندم سر کار. البته سماقها را نبردم.

ارباب یکنفر را استخدام کرده بود که جلوی مغازه حاجی فیروز شده بود و بز بز قندی را می‏خواند. می‏گوید چینی ها سال نوی خودشان با آن اژدهایی که زهره ترک می‏کند راه می‏افتند در خیابانها، ما چرا رقص به این قشنگی را پنهان کنیم. ارباب برای خانمی که حیرت زده داشت به حاجی فیروز نگاه می‏کرد، شعر را گوت گوت شوگری ترجمه ‏کرد. خانم دوتا پیتزا سفارش داد و ‏پرسید بهار چه ربطی به بز و شکر دارد. به همین راحتی جلوی ما عید باستانی ما را زیر علامت سئوال می‏برد. گفتم همان ربطی را دارد که عصای شکلاتی با کریسمس دارد. دمبش را ‏گذاشت روی کول‏اش. اما ارباب جلوی ضایع شدن کاملش را گرفت. کنج مغازه، فوری سفره هفت سین را نشان‏اش داد و گفت: دیس ایز سفره‏ی «سون اس». زن به سیب سرخ نگاه کرد و گفت: بت دیس ایز ان اپل. ارباب هم متوجه شد که زن نگاه مخرب دارد. سرخی‏اش زد بالا. من اربابم را می‏شناسم. عصبانی بشود انگلیسی‏اش خوب می‏شود. گفت: یس یس ان اپل؛ بات ان اپل این آور لنگویج ایز سیب، اند سیب ایز اس.

من هم به فارسی رو به زنک طوری که بشنود گفتم: خوردی؟

یکی از خارجی‏ها داد ‏زد که یکی از ماهی‏ها مرده. سه چهارتا از مشتری‏های مرگ ندیده، مرگ ماهی را تاب نیاوردند و رفتند. همان خانم اینبار رو به من پوزخندی زد. فکر کرد من هم سرم را پایین می‏اندازم. گفتم: آمریکا همه جا حمله می‏کند هزاران هزار آدم در جنگهایش کشته می‏شود همین خانمها و آقایان سرشان را پایین می‏اندازند حالا دوتا ماهی زپرتی می‏میرد پا می‏شوند می‏روند. نژاد پرست هستند می‏خواهند عید ما را خراب کنند. ارباب نگران و مضطرب از من می‏پرسید غرق شدن به انگلیسی چه می‏شود و نهایتاً علت مرگ ماهی را غرق شدن اعلام کرد.

آقایی قد بلند با بارانی سیاهی وارد می‏شود. ته ریشی دارد. ریش پروفسوریش او را جا افتاده نشان میدهد. کمی فارسی بلد هست نیامده می‏گوید: سال نا ماباراک. بعد با هیجان سراغ سفره هفت سین می‏رود. فلسفه تک تک سین‏ها را شروع می‏کند بیان کردن!

ارباب که از آشنا شدن با آدم‏های سرشناس هیچ موقعیتی را از دست نمیدهد. او را به یک پیتزای میدیم و یک نوشابه میهمان می‏کند. من که انگلیسی‌‏ام بهتر است مأمور می‏شوم با او گرم بگیرم. مرد که بسیار خونگرم بود تا مدتی که پیتزایش حاضر بشود از سنت خوب آش رشته که روز سیزده بدر در پارک می‏فروشند برای سایر مشتریها تعریف کرد. یکی که دید او زیاد می‏داند از او فلسفه گوت گوت شوگری را پرسید. مرد آهی کشید و گفت همین یک قلم را خود او متوجه نشده است. حیف که پیتزای‏اش آماده شد . او هم گفت گیتارش بدون محافظ بیرون مانده و با عجله رفت. ارباب که به وجد آمده بود به دوستمان که حاجی فیروز بود و کارش تمام شده بود برای دوساعت دیگر هم پرداخت کرد و او با دایره خود به بیرون رفت. از ساعت پنج چنان خلوت شد که ساعت شش ارباب غیر از دو نفر همه ما را مرخص کرد. با عجله بساط‏ام را جمع کردم و خودم را به آنطرف خیابان که ایستگاه اتوبوسها بود رساندم. مردی را که آنهمه در مورد نوروز حرف زده بود و می‏دانست، دیدم که داشت ویلن می‏زد و عابرین در جعبه ویلنش پول خورد می‏انداختند.

چشمش که به من افتاد فریاد زد: نیروز پی روز! مانده بودم یک دلار در جعبه‏اش بیندازم یا بگویم: صد سال به از این سالها.

لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین
#1 | cici
با درود
از بلوچ خان تشكر مي كناد!

اما نمي دونم اين متن آيا كاملا طنزه؟
يا واقعي؟
يا كنايه و تمسخر؟

چون همينجوري آبرومون برده شده!

ولي اين متن نشاندهنده ي آبروريزي از طرف خودمونه!

حداقل كمي حفظ آبرو؟!

من با خوندن اين متن بيشتر حالم بد شد تا شاد و..

#2 | محمد
عالی بود

سال نو مبارک
#3 | moki
khayly ziba bood ,har chand khandidam valy motasef shodam , dast shoma dar nakonad

نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.