itanz.net


سین جیم پوریا عالمی؛ روزها اندیشه آزادی شب‌ها آزادی اندیشه

سین جیم | ۲۵ آذر ۱۳۸۹

نظر کارشناس/ احتراما نظر به اینکه پرونده‌ی متهمین موسوم به خنده‌سازان به اینجانب واگذار گردیده است، تعدادی از ایشان احضار و مورد گفتگو و مصاحبه و سایر اعمال قرار گرفتند که مشروح آنها به همراه ضمائم مورد نیاز تدریجا ارسال خواهد گردید. ذیلا پرونده‌ی پوریا عالمی که مشروح اعمال خرابکارانه‌ی وی درج گردیده است به حضور تقدیم می‌شود.


محمود فرجامی؛ کارشناس مسئول پرونده خنده‌سازان



---------------------------


سین: به نظرم اول از همه از اسمت شروع کنیم. پوریا عالمی خالی؟
جیم: ‫پوریا عالمی خالی هستم. متولد 1361 در تهران‬.

سین: خب حالا خودت را معرفی کن. ضمنا یادت باشد که النجات فی الراستگویی.
جیم: ‫بببین من فکر می‌کنم اگر به هر حال قرار است کسی بیاید و ما را نجات دهد، پس من چه راست بگویم چه دروغ، فرق زیادی ندارد. چون به هر حال نجات پیدا می‌کنم. حالا راست بگویم یا دروغ؟‬

سین: میل خودته. راستی نوشابه میل داری؟
جیم: ‫من نوشابه دوست ندارم. شما بفرمایید‬.

سین: منظور بطری‌اش بود.
جیم: ‫اصلا نیازی به بطری‌بازی (که یک بازی غربی است) نیست. راستش الان تازه متوجه شدم که داریم گفت‌وگو می‌کنیم‬. ‫من تهران متولد شدم، اما خانواده‌ام کوچ کردند شهرک اندیشه‬. ‫بعد که بزرگ‌تر شدم و روی پای خودم ایستادم، هر روز سوار ماشین‌های "اندیشه آزادی" می‌شدم‬. ‫و شب هم با "آزادی اندیشه" برمی‌گشتم خانه‬! ‫می‌دانی که آزادی در ایران نام بزرگ‌ترین چیز است و البته بزرگ‌ترین چیز در ایران یک میدان خیلی بزرگ است‬.

سین: پس اینطور. آنوقت این دقیقا مال چه سال‌هایی‌ست؟ همین وقتها بود که به ادبیات و طنز و این چیزها آلوده شدی؟
جیم: ‫من تا هفده هجده سالگی خیلی از این شاخه به آن شاخه پریدم‬. ‫یعنی موسیقی و نقاشی و طراحی و مجسمه‌سازی و خیلی چیزهای دیگر را تجربه کرده بودم‬. ‫منتها دیدم اگر یک موسیقی خوب بشنوم، بیشتر لذت می‌برم تا مثلا خودم ساز بزنم.‬ ‫یا دیدن یک نقاشی و یک اثر هنری بیشتر برایم جالب بود تا این‌که خودم آن را خلق کرده باشم‬. ‫البته توی این تجربیاتم موفقیت‌های کم و بیشی هم داشتم‬ ‫ولی هجده نوزده سالم که بود دیگر پایم به مطبوعات باز شد‬.

alami-bachegi-1986-isfehan.jpg

ضمیمه پرونده؛ عکس متهم در سه سالگی که در اصفهان اخذ گردیده


سین: همینجا صبرکن. یعنی واقعا فکر می‌کنی جرم شنیدن موسیقی خوب کمتر از ساز زدن هست؟
جیم: ‫به خاطر جرمش نبود که ول کردم‬.

سین: به هر حال گفتم که شایعه پراکنی نکنی این وسط.
جیم: ‫راستی گفتی جرم. کتاب خواندن هم جرم دارد؟‬ ‫چون من از هفده هجده سالگی به مدت دو سال توی کتابخانه‌های عمومی کتابداری می‌کردم‬.

سین: بله. هست. حالا همین را بهتر توضیح بده. اصولا در مورد ارتباطت با کتاب بیشتر توضیح بده. به خصوص اگر ارتباطات نامشروع داشته‌ای که به فانتزی‌های ما کمک کند.
جیم: ‫توی خانه‌مان یک کتابخانه خوب بود‬. ‫توی دوران راهنمایی‬ ‫مادرم کتاب‌های صمد بهرنگی را گفت نخوان‬، ‫اما گذاشت دم دست‬. ‫خب من خواندم‬. ‫بعد کتاب‌های جیبی صادق هدایت را گفت نخوان‬، ‫و البته آن‌ها را هم گذاشت دم دست و جلوی کتابخانه‬. ‫در نتیجه خب من وقتی دوم راهنمایی بودم بیشتر داستان‌های کوتاه هدایت را خوانده بودم‬. ‫وقتی بزرگتر شدم و دوست‌هام را می‌دیدم یا با دانشجوها گپ می‌زدم، فکر کردم خیلی کتاب خواندم‬.

سین: اصولا هر کس که چند تا کتاب خوانده باشد و با بعضی دانشجوها گپ بزند به این احساس می‌رسد که خیلی کتاب خوانده.
‫جیم: ‫ولی وقتی رفتم در کتابخانه‌ی عمومی و کار کردم‬ ‫فهمیدم خیلی به خودم مغرور شده بودم‬ ‫و فهمیدم همچین خبری هم نیست. ‫برای همین در کتابخانه فقط خواندم و خواندم‬ و البته خیلی از کتاب‌هایی را هم که در نوجوانی خواندم دوباره خواندم. در واقع تکلیفم با خودم روشن شده بود.‬ ‫یعنی از آن همه این شاخه به آن شاخه پریدن، روی شاخه‌‎ی ادبیات آرام و قرار گرفتم‬. ‫راستی یک اعترافی هم باید بکنم‬.

سین: بکن باباجان. جنسی است؟
جیم: ‫اصل جنس است اصلا. من این‌قدر که هر روز صادق هدایت و باقی نویسندگان را دعا می‌کنم، مجبورم برای روح شریعتی پیغام خصوصی بفرستم‬.

سین: در آن مورد با چند صد هزار نفر دیگری شریکی. راپورت رسیده که ترافیک سنگینی در آنجا برقرار است. گویا هر جوان کتاب خوانده‌ای در این مملکت یک دوره شریعتی‌خوانی داشته است که معمولا به سرنوشت تو ختم می‌شود.
جیم: ‫خیالم راحت شد. چون واقعا بهترین راه برای این‌که جوانان به جای ادبیات و هنر و علم فقط به سیاست فکر کنند و همه چیز را در راه سیاست قربانی کنند، خواندن مجموعه آثار شریعتی‌ست‬. ‫لابد برای همین هم هست که بعد از سال‌ها دوباره کتاب‌های شریعتی آزاد شده و رسما در تلویزیون تبلیغ می‌شود‬. خلاصه‌اش این‌که فرق آثار شریعتی با ادبیات این است که شریعتی درون آدم انقلاب ایجاد نمی‌کند، فقط آدم را انقلابی می‌کند.

سین: بگذریم. برگردیم به همان هجده سالگی و بلند شدن قدت و سبیل درآوردن و لابد مطبوعاتی شدنت.
جیم: ‫من از بچگی مشتری پر و پا قرص کیهان بچه‌ها و دانشمند و دانستنی‌ها و گل‌آقا بودم‬. ‫و البته مجلات سروش‬.
‫منتها با تنها مجله‌ای که به صورت مرتب و مستمر نامه‌نگاری می‌کردم‬ ‫گل‌آقا بود‬. ‫بیشتر هم برای‌شان کاریکاتور می‌فرستادم‬. ‫ولی وقتی برای اولین بار رفتم دفتر گل‌آقا و آقای صابری را دیدم‬، ازم ‫پرسید: چه کار می‌کنی؟‬ ‫گفتم: "می‌نویسم‬."
‫و سریع با خودم فکر کردم،‬ شق القمر که نکرده‌ام! ‫این‌ها همه‌شان می‌نویسند!‬ ‫برای همین فوری به حرفم اضافه کردم‬ "‫کتابداری هم می‌کنم‬!"
‫آقای صابری هم خوشش آمد و گفت "یعنی می‌توانی به کتابخانه‌ی ما هم سر و سامان بدهی؟"‬ ‫و این طوری شد که پام به گل‌آقا باز شد‬. البته یک اعتراف دیگر هم باید بکنم‬، من تمام سال‌هایی که آنجا بودم، یک عنوان کاری‌ام "مسوول کتابخانه" بود‬، ‫اما من فقط دو سه ماه توی کتابخانه کار کردم و کتاب‌ها را سر و سامان دادم‬. ‫باقی وقتم را داشتم کتاب می‌خواندم آنجا!‬

alami-boz.jpg

ضمیمه پرونده؛ طرحی به قلم متهم از یک متهم دیگر به نام بزرگمهر حسین‌پور که دارای پرونده در همین شعبه می‌باشد


سین: حالا واقعا رفته بودی به کتابخانه گل‌آقا سر و سامان بدهی و کتاب بخوانی یا با کسانی مثل عمران صلاحی آشنایی بهم بزنی؟
جیم: خیلی جوان و ناپخته بودم که مثلا با هدف قبلی رفته باشم گل‌آقا. کاملا دلی بود. و صدالبته یکی از اتفاق‌های مهم زندگی من امکان معاشرت با عمران صلاحی بود.‬ ‫یعنی من همیشه پیش خودم فکر می‌کنم که‬ ‫کیومرث صابری فرصت حضور بهم داد‬ ‫و عمران صلاحی جسارت حضور‬.

سین: حضور پر شور و حماسه ساز؟ از این حماسه‌های امت خداجو و همیشه در صحنه؟ اگر داری بگو، در پرونده ‌ات موثر است ها.
جیم: ‫من دارم اما نمی‌گویم که ریا نشود.

سین: معمولا اکثر حماسه‌های آن مرحوم با نوشیدن چای همراه بوده. با هم چایی هم می‌خوردید؟
جیم: ‫ من خودم یک آسیب‌شناسی دارم نسبت به زندگی حرفه‌ای عمران صلاحی.‬ ‫و آن آسیب‌شناسی این است که او به کسی نه نمی‌گفت و با همه چای می‌خورد‬. ‫خود من هم یکی از آن‌ها‬. ‫برای همین آن بخشی از آشنایی من که من به گمانم وقت او را بیهوده گرفته‌ام، برایم جالب نیست‬. ‫به آن بخشی افتخار می‌کنم‬ ‫که ازش تجربه کسب کرده‌ام‬، یعنی ‫بخشی که من شنونده بودم‬.
عمران صلاحی اصلا پز روشنفکری نداشت، و خودش را برای کسی نمی‌گرفت. برای همین بزرگ و کوچک تمام وقتش را پر می‌کردند. خود صلاحی همیشه گله می‌کرد اگر وقت داشت رمان طنزش را می‌نوشت. وقتی که تمام و کمال برای دوستان و دوستداران و طرفداران ریز و درشتش بود.

سین: خب هر چه درباره گل آقا می دانی و هر نظری راجع به آنجا داری زود بگو که برویم سراغ بعدی‌ها.
جیم: ‫من شروع کار حرفه‌ای‌م در مطبوعات از گل‌آقا بود و بهترین دوران کاری‌ام هم آنجا بود‬. ‫چون خیلی‌ها آنجا بودند‬
‫و ناخودآگاه یک دوستی نسبی بین ما شکل گرفته بود.‬ ‫مثل کیومرث صابری، عمران صلاحی، منوچهر احترامی... ‫خب این خیلی مغتنم و خوب بود برای یک جوان مثلا نوزده ساله‬. ‫یا توی گل‌آقا من ترسم از آدم‌گنده‌ها ریخت.‬ ‫یعنی مثلا‬ ‫ آن فاصله‌ی بعیدی که در ذهن آدم است نسبت به هنرمندان و نویسندگانی که دوستشان دارد‬ ‫و حتا نسبت به سیاستمدارها‬، برای من در گل‌آقا ریخت. ‫توی گل‌آقا من آیدین آغداشلو، ناصر ایرانی، هوشنگ مرادی کرمانی، ولایتی، موسوی لاری و خیلی‌های دیگر را دیدم‬. همان موقع که موسوی لاری خیلی ‫وزیر بود و مردم و دانشجوها پیگیرش بودند، من دوبار بهش دست داده بودم! این به خودی خود مهم نیست، ولی برای من هجده نوزده ساله خیلی اهمیت داشت که آدم‌ها غول‌های دور از دسترسی نیستند. یا وقتی من هوشنگ مرادی کرمانی را در گل‌آقا می‌دیدم، هنوز برای همسن و سال‌های من که با قصه‌های مجید خاطره داشتند، دیدن مرادی کرمانی مثل دیدن ای‌تی در خیابان انقلاب بود.
‫سیدمحمد خاتمی، مهاجرانی، مسجدجامعی و خیلی از اهالی فرهنگ را هم آنجا دیدم‬. ‫خب این خیلی خوب بود برایم‬، ‫چون می‌گویم، آن ترس و فاصله مخاطب - مولف یا مخلوق ادبی - خالق ادبی را برای آدم می‌ریزد‬ و آدم می‌تواند کم کم قدم‌های خودش را محکم کند و اعتماد به نفس پیدا کند.

سین: فقط تو آنها را می دیدی یا آنها هم تو را می دیدند؟
جیم: ‫الان این مصداق کامل خرد کردن شخصیت متهم...

سین: مصاحبه شونده...
جیم: بله! اما طبیعی است چون که من خیلی جوان بودم و هیچ شاخ غولی را نشکسته بودم که غول‌ها به تماشایم بیایند‬. ‫و راستی‬ من اولین بار که احمدرضا احمدی را دیدم، در مهمانی ناهاری بود آقای صابری به احترام او برگزار کرده بود. من دیر رسیدم و از شانس خوب نشستم روی تنها صندلی خالی! یعنی کنار دست احمدرضا احمدی! و دیزی خوردیم‬. ‫خیلی هم چسبید!‬

سین: خب بس است.
جیم: ‫می‌دانم که حسودی‌ت شده! اما متاسفانه مطمئن هستم که احمدرضا احمدی یادش نیست پیش من نشسته و دیزی خورده!‬

سین: برویم سراغ بعدی‌ها. کی از گل آقا آمدی بیرون؟ اصلا آمدی بیرون یا انداختندات بیرون و بعد به شیوه کریم آق منگل اینا دیدی خوبیت ندارد و قرار شد همه بگویند خودت قهر کردی و آمدی بیرون؟
جیم: ‫من جزو معدود افرادی بودم که با گل‌آقا به مشکل برنخوردم و کاملا دوستانه آمدم بیرون‬! ‫در ضمن علاوه بر کار کتابخانه مدت‌ها در ماهنامه‌ی گل‌آقا کارم صفحه‌آرایی بود‬. حسن مهم دیگر گل‌آقا برای من این بود که دوستی من با بزرگمهر حسین‌پور - با این که هم محله‌ای بودیم - از دفتر مجله‌ی گل‌آقا جدی شد‬.

سین: در این مدت با نشریه‌ی دیگری هم رابطه برقرار کرده بودی یا نه؟
جیم: ‫من سال آخری که گل‌آقا بودم با تیم جدید ضمیمه‌ی روزنامه‌ی همشهری آشنا شدم. نخستین کار جدی محمد قوچانی به عنوان سردبیر.‬ وقتی با تیم همشهری کار کردم، با شیوه‌ی دیگر و نو روزنامه‌نگاری آشنا شدم‬. ‫یعنی آن چیزی را که از روزنامه‌نگاری نو همیشه می‌خواندم، توانستم از نزدیک ببینم‬.
سین: دقیقا چه کار می‌کردی؟
جیم: ‫طنز می‌نوشتم‬ ‫و برایم تجربه‌ی خیلی مهمی بود‬. ‫اول این‌که سردبیرش محمد قوچانی بود‬. ‫و دوم این‌که آنجا با احمد غلامی آشنا شدم‬ و اولین مصاحبه‌ام را با عمران صلاحی برای احمد غلامی در همشهری ماه گرفتم. هر چند به نظرم واقعا یک مصاحبه‌ی غیرحرفه‌ای بود، اما یک طورهایی اولین کار حرفه‌ای من بود. و برای شخص من خیلی اهمیت داشت این قضیه.
‫و سوم این‌که هفته‌ای دو صفحه مستقل طنز داشتم در ضمیمه‌ی همشهری‬.
و چهارم این‌که یک سنتی بود در گل‌آقا، که کسی که آنجا کار می‌کرد جای دیگری (هر کسی هم به دلیلی شخصی یا بنا بر قانونی نانوشته) کار نمی‌کرد. عبور از این قانون نانوشته برای من خیلی اهمیت داشت و نوعی تابوشکنی محسوب می‌شد.
‫البته من تا قبل از این‌که این تیم تحریریه برود و روزنامه‌ی شرق را دربیارود همکارشان بودم‬. ‫وقتی شرق درآمد، شرایط طوری نبود که بتوانم ادامه بدهم‬. و راحت‌تر بودم که کمی دور باشم از فضا.

alami-photo-by-Garous.jpg

ضمیمه پرونده؛ تصویری از متهم که گروس ملکیان مرتکب شده است


سین: خب یک مقدار سریع برو سر بعدی‌ها. همه‌ی چیزهایی که مربوط به مسائل فکری و جنسی است را النجات فی الراستگویی کن.
جیم: ‫در سال 80 اولین بازی فکری‌ام را هم منتشر کردم‬. این هم جزو جرایم محسوب می‌شود؟

سین: بازی فکری؟
جیم: ‫ به زبان فارسی می‌شود بازی تخته‌ای یا رومیزی به اصطلاح.‬ ‫ با یک شرکت قرارداد بستم و بازی "شنل قرمزی" را نوشتم‬. ‫کار خیلی خوب و متفاوتی شد‬. تفاوت این بازی با بازی‌های دیگر علاوه بر داشتن کتاب داستان مستقل، این بود که صفحه‌ی بازی کاملا کمیک استریپ بود. و البته گفتن ندارد که کمیک استریپ کار بزرگمهر حسین‌پور بود.

سین: خب برگردیم سر کتاب. اصلا همه‌ی کتاب‌هایی که منتشر کرده ای یا در انتشار آنها نقش داشته‌ای را نام ببر که پرونده‌ي آنها را ببندیم.
جیم: اولین کتاب را سال 80 انجام دادیم. "کتاب کاریکاتور گل‌آقا - 2" کار مشترکی بود که با بزرگمهر انجام دادیم.
سال هشتاد و چهار هم اولین مجموعه داستانم، "نیم‌ساعت قبل از ساعت هفت" را ناشر مولف منتشر کردم.
سال هشتاد و هشت هم کتاب مشترکی با توکا نیستانی با نام "دخترها به راحتی نمی‌توانند درکش کنند" توسط نشر روزنه منتشر کردم. این کتاب تجربه‌ی متفاوت من در معرفی نوعی طنز مفهمومی‌تر است که صرفا قصد خنداندن ندارد. در این داستان‌ها سعی کردم مفاهیم و قراردادهای اجتماعی روشنفکری و عامیانه، همچنین قالب‌ها و ساختارهای داستان‌نویسی، و البته فضا و پزهای رایج جامعه‌ی فرهنگی و ادبی، را دستمایه‌ی طنزم قرار دهم.
البته نکته‌ی همکاری من و توکا هم در این است که برخلاف سنت رایج تصویرسازی برای داستان، این‌بار من هفت هشت دفتر طراحی توکا نیستانی را که طی پنج شش سال در آن‌ها طراحی کرده بود، ازش گرفتم و از بین طراحی‌های آن دفترها، تعدادی را انتخاب کردم و با توجه به سوژه‌هایی که داشتم داستان‌های این کتاب را نوشتم.
از طرفی یک مجموعه داستان کوتاه جدی‌ام را با نام "آدم‌های اشتباهی"، نشر چشمه برای گرفتن مجوز به ارشاد فرستاده که هنوز جیمش نیامده.
کتاب "مادر رجب" و "آسانسورچی" را هم نشر روزنه فرستاده و منتظر تعین تکلیف مجوز آن‌ها هستیم.
و متاسفانه به کتاب "فال قهوه" که مجموعه ستون طنز روزنامه‌ی اعتماد ملی است، تا به حال مجوز نداده‌اند و گفته‌اند اصلا اجازه‌ی چاپ نمی‌گیرد.
امسال هم، یعنی پاییز 89 دو کتاب منتشر کردم. یک رمان که موضوعی اجتماعی، سیاسی دارد با عنوان "پنجره زودتر می‌میرد". این کتاب را نشر علم منتشر کرده است.
علاوه بر رمان "پنجره زودتر می‌میرد"، پاییز امسال کتاب "تفنگ‌بازی" را هم نشر روزنه از من منتشر کرد.

سین: در مورد این تفنگ بازی بیشتر توضیح بده. واقعا اهل بازی با این جور چیزهای گنده و خطرناک هستی یا فقط ژستش را می‌گیری؟
جیم: کتاب "تفنگ‌بازی" یک مجموعه طنز کوتاه است. با تصویرسازی مهدی کریمزاده و گرافیک حسن کریمزاده. ترجیح می‌دهم خودم درباره‌ی این کتاب توضیح خاصی ندهم. اما می‌دانم که انتشار این کتاب در کارنامه‌ی کاری طنز من خیلی مهم خواهد بود. من کلا بازی کردن را دوست دارم، مخصوصا با چیز مزخرف بیهوده‌ی احمقانه‌ی ترسناکی مثل تفنگ که وقتی آدم‌های ضعیف دست‌شان می‌گیرند، خیال می‌کنند خیلی قوی شده‌اند.

سین: فعالیت‌های مطبوعاتی‌ات را هم به ترتیب تاریخ از سال 80 به بعد بگو.
جیم: قبلش بگویم من شغل اصلی‌ام در تمام این سال‌ها فقط در مطبوعات بوده. چند سال دور و دراز هم کار صفحه‌آرایی و گرافیک مطبوعاتی انجام دادم چون هم گرافیک را دوست دارم، هم درآمدش مطمئن‌تر بود برایم. موازی با همان البته همه‌ی این سال‌ها را نوشته‌ام. در این روزنامه‌ها و مجله‌ها هم کار کرده‌ام؛ مجلات هفته‌نامه و ماهنامه‌ی گل‌آقا. بچه‌ها گل‌آقا. یک دوره‌ی کوتاه در سروش نوجوان دوره‌ی آقای بیوک ملکی و آقای قیصر امین‌پور. روزنامه‌ی همشهری و ضمایمش در همان دوره‌ای که قبل‌تر گفتم. روزنامه‌ی همشهری جمعه. صفحه‌ی سیاوش روزنامه‌ی نوروز که زیر نظر آقای عموزاده خلیلی اداره می‌شد و ستون "از هر نظر بی‌ضرر" را می‌نوشتم. یک دوره‌ی کوتاه در ایران جمعه. یک ستون طنز روزانه با نام "قضیه‌ی ما" در روزنامه‌ی گلستان ایران که آقای سازگارا خودش راهش انداخته بود و البته خودش هم از کار انداختش! همچنین همکاری با دانش یوگا، اسرار، صدای عدالت، جدید و چندجای دیگر و یک عالم کار ریز و درشت دیگر هم هست، که فقط به درد دور و دراز کردن رزومه می‌خورد! برای همین خودم این بخش طولانی کردن رزومه را درز می‌گیرم.
در روزنامه‌ی "اعتماد ملی" هم در سال 88 مسوول طنز صفحه‌ی "شبنامه" بودم و ستون "فال قهوه" را می‌نوشتم. ویژه‌نامه‌ی طنز "چلکلاغ" را هم برای "چلچراغ" کار کردم. و البته ستون "آسانسورچی" را هم برای چلچراغ می‌نوشتم. مسوول طنز مجله‌های "ایران‌دخت" و "پیک سبز" هم بودم.

سین: در این سال‌ها از کجا می آوردی می‌خوردی؟ چون بالاخره واضح است که حق‌التحریر مطبوعاتی باید یک جوری باشد که به مرحله‌ی قوت لایموت نرسد.
جیم: خب قبل‌تر گفتم. تا پنج سال پیش به صورت جدی کار گرافیک می‌کردم. در این سال‌ها برای رادیو هم برنامه نوشتم و ساختم. توی طرح و نوشتن فیلمنامه‌ی انیمیشن هم تجربه‌هایی داشته‌ام. ببین به قول یک حکیم خردمندی یک سال مثل ببر زندگی کنی بهتر از این است که ده سال مثل گوسپند! من هم خیلی دوست دارم گوسفند نباشم و به حرف حکیم خردمند گوش کنم.
برای همین چندسالی است هزینه‌های زندگی‌م را کنترل می‌کنم تا مجبور نباشم برای پول درآوردن هر کاری کنم و یا مجبور باشم همیشه کار کنم. یعنی ایده‌آلم این است که وقتم را به کتاب خواندن و مسافرت و پیاده‌روی و پرسه‌زنی در جاهایی که نمی‌شناسم بگذارنم. و الان تقریبا دارم نزدیک به ایده‌آلم زندگی می‌کنم و صرفا کاری را انجام می‌دهم که دوست داشته باشم انجامش دهم.
سین: مسعود بهنود در باره تو نوشته: "پوریا عالمی که طنز تلخ به خوبی او امروز به فارسی کسی نمی‌نویسد..."
و عباس معروفی نوشته: "حساب طنزپردازان و طنزنویسان اما جداست. آنها چیزهایی در ترکیب جامعه و چهره‌ی سیاستمداران می‌یابند که بتوانند دفرمه‌اش کنند و یا با بزرگ‌نمایی‌اش تصویر دیگری برای شادکردن جامعه و برای ایجاد فضای تحمل بسازند. طنز هنری است که سازنده‌اش به شادی و سرخوشی و تحمل جامعه‌اش می‌اندیشد. یکی از طنزنویسان ارزشمند معاصر پوریا عالمی است."
با نگاه به آن بطری نوشابه خانواده در گوشه‌ی اتاق ارتباطت را با ضد انقلاب خیلی شفاف توضیح بده.
جیم: باعث افتخار است.

سین: یک نفر آن بطری را بیاورد اینجا.
جیم: به جان شما این قدر ناراحت شدم این حرف‌ها را بهنود و معروفی درباره‌م نوشته‌اند، که خواستم عملیات انتحاری کنم، بعد دیدم چون ممکن است بمیرم، بی‌خیال شدم.

سین: آیا نقشه داری که در روزگار پیری طنز این ممکلت به درجه‌ی ریش سفید تمامی (مرحله‌ی پس از ریش سفید دویی) برسی؟
جیم: خدا را شکر این قضیه‌ی ریش‌سفیدی دست از سر طنز برنمی‌دارد! نمی‌دانم چه زوری است که حتما یک ریش‌سفید برای طنز پیدا کنند. مگر گود زورخانه است؟ که ریش‌سفید و موسفید بیاید اول دور بچرخد، بعد جوان‌ترها بیایند جلو. یا هر که زودتر آمده حق آب و گل داشته باشد و تازه‌نفس‌ها مجبور باشند یک قدم پشت صف آن‌ها بایستند؟
این حرف و حدیث‌ها در باقی شاخه‌های ادب و هنر خیلی کمتر دیده و شنیده می‌شود. متداول‌ترین حالت در دیگر شاخه‌های ادب و هنر، بزرگداشت پیش‌کسوت‌هاست که همه‌ی رشته‌های هنری و ادبی، کمابیش به آن عمل می‌کنند. اما در طنز و کاریکاتور مساله کمی پیچیده است. شاید به این خاطر است که آدم‌ها و جامعه‌ی طنز و کاریکاتور خیلی کوچک‌تر است و برای همین ناخودآگاه گاهی آدم‌ها به دست و پای هم می‌پیچند. شاید اگر جامعه‌ی بزرگتری بود جامعه‌ی طنزنویسان و کاریکاتوریست‌ها، مثلا مثل نویسندگان، بازیگران، خواننده‌ها و... هر کسی بیشتر سرش به کار خودش گرم بود و بیشتر به کیفیت کار خودش دقت می‌کرد تا نمره دادن به کار دیگران.
من به شخصه کاری را که ابراهیم نبوی می‌کند خوشم می‌آید، در تمام این سال‌ها کمتر درباره‌ی طنز و طنزنویسی نظریه داده است، به حرف کسی کاری ندارد و کار خودش را می‌کند و سال‌های سال است که هر روز فقط طنز می‌نویسد و هیچ‌وقت نوعی برخورد نکرده انگار یک استاد است که کارش تمام شده و حالا باید رهنمود بدهد یا ریش‌سفیدی کند. هنوز که هنوز با نوشته‌هایش قالب‌های جدید، ساختارها و فرمول‌های شوخی‌نویسی جدید و جهان‌بینی خاص خودش را به ادبیات فارسی پیشنهاد می‌کند

سین: نظر به اینکه ثابت شد در عمرت یکی دو تا چیزی که کاریکاتور صدایشان کرده‌ای کشیده‌ای، نظرات کارشناسی‌ات را راجع به وضعیت کاریکاتور و کاریکاتوریست‌های ایرانی از آغاز خلقت تا دو ساعت پیش اظهار کن.
جیم: راستش من درباره‌ی وضعیت کاریکاتور دارم روی یک مقاله‌ی مستقل کار می‌کنم، در آنجا مفصل سعی کرده‌ام با رویکردی آسیب‌شناسانه درباره‌ی متن و حواشی وضعیت کارتون و کاریکاتور نظرم را بیان کنم. وقتی مقاله تمام شد، حتما خبرت می‌کنم تا از نظرات کارشناسی من بهره‌مند گردی!

سین: اگر حرف نا گفته‌ای مانده بگو در غیر اینصورت بخواب.
جیم: بی ادب...ئه... آ...

---------------
پی‌نوشت کارشناس؛ عکس ضمیمه جلد پرونده از مرتضی خسروی

نسخه آن لاين: http://www.itanz.net/2010/12/post_239.php