itanz.net


چهره‌ی افتخاری در آسانسور

پوریا عالمی | ۱۲ آذر ۱۳۸۹


من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف
در باز شد و علیرضا افتخاری وارد آسانسور شد.
گفت: «افتخاری‌ام. استاد استادان. اکبر الاساتید علیرضا افتخاری. با مهر استاندارد... چون می‌دونی که ماندگاری چهره‌ام هم جدیدا توسط موسسه‌ی استاندارد تایید شده.»
گفتم: «بابا... افتخاری... این‌که نمی‌شه. تو از این که با من هی بالا و پایین بری خوشت اومده؟ نه؟ ببین افتخاری، این آسانسور شبیه خودروی دولتی‌یه. یعنی استفاده‌ی شخصی ازش ممنوعه. این نمی‌شه که تو هر هر هفته بری یکی رو بغل کنی، یا به یکی بگی آی لاو یو، یا زنگ بزنی بیست و سی بغض کنی و بگی قلبت شکسته، یا شلنگ رو بگیری به شجریان و بگی باهاس بره بندری بخوونه، یا بگی قهر قهر قهر تا روز قیامت منتها من فعلا می‌رم فرانسه، یا بگی... یا بگی...»
گفت: «من که جدیدا چیزی نگفتم دادا...»
گفتم: «حالا خودت نگفتی، پا شدی رفتی شدی چهره‌های ماندگار؟»
گفت: «من که چیزی نگفتم. اونا تاعارف کردند من هم دیدم زشتِس قبول نکنم، آ گفتم چهره‌ی ماندگار بشم قلب‌شون نشکنِد...»
گفتم: «افتخاری... افتخاری... تو افتخاری هستی ماندگاری که نیستی. چهره‌ی افتخاری‌ت کردند، حواست نیست.»
چشم‌هاش پر اشک شد. گفت: «اما...»
و دوید بیرون.
خیلی متاثر شدم. داد زدم: «افتـــــخاری... افتــــــخاری... حالا نرو...»
گفت: «نمی‌شه دادا... شونزده تا آلبوم جدید به ذهنم رسیده. برم بخوونم و بیام. شاید سال دیگه به هم نوبل شیمی هم بدند...»


طبقه‌ی همکف
در باز شد و یه آقای برادری اومد داخل آسانسور و مسائلی را متذکر شد.
من داشتم با صدای بلند آهنگ گوش می‌کردم. سریع صدای موسیقی را کم کردم...
آقای برادر گفت: «من مجبورم وسیله‌ت رو یک هفته تا شش ماه بخوابوم پارکینگ. پخش صدای بلند موسیقی‌های غیرمجاز از وسیله‌ی نقلیه، ممنوعه.»
گفتم: «ولی غیرمجاز نیست‌ها...»
گفت: «یعنی تو فکر می‌کنی من آهنگ‌های جواد یساری رو تشخیص نمی‌دم؟ من از یک کیلومتری یه نفر زمزمه کنه: گفته بودم اگه برگردی می‌بینی
نقش غم‌ها رو تو آینه چشمام
می‌دونی اینجا تو این خونه‌ی غمگین
رنگ بی‌رنگی گرفته بی‌تو دنیام
اومدی اما دیدم دسته تو سرده
گفتی اون روزا دیگه بر نمی‌گرده...»
گفتم: «آقای برادر... یه دقه این حالت دهان مبارک رو کج و معوج مکن... خیلی ممنون.» بعد خیلی جدی حقوق شهروندی‌م رو درباره‌ی شنیدن آثار مجاز موسیقیایی که توسط وزارت محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی تایید شده‌اند، بهش یادآور شدم.
گفت: «یعنی می‌گی داشتی مجاز گوش می‌کردی؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «کو؟»
و صدای افتخاری را زیاد کردم: «غنچه‌ی باظرافت! باغ پر از لطافت!
مهمون ناخونده‌ت رو کی می‌بری ضیافت!
ای گل بامحبت! دل به تو کرده عادت!
راز هزار و یک شب از تو شنفتن داره!
خنده بزن که غنچه میل شکفتن داره!
ای گل با محبت! دل به تو کرده عادت!
گاهی با نگات! با اون گریه‌هات! محشر می‌کنی!
شب تنهایی‌م رو، بی‌فردایی‌م رو پر پر می‌کنی!
چون ابر بهار! می‌گریونمت! می‌خندونی‌ام!»
گفت: «آقا قطع کن... قطع کن... من این ترانه‌های آن‌چنانی رو می‌شناسم... قطعش کن... قطعش کن...»
گفتم: «به جان آقای برادر واسه خود استاد افتخاری‌یه. یه دقه دل بده، بذار شاه‌بیتش الان میاد... گوش کن...»
و افتخاری خواند: «بی‌تو غریبم! یار نجیبم!
عمری دل من شرمنده‌ی توست!
هم‌خونه‌ی من! ای خوب ساده!
فانوس راهی! در تاریک جاده!
می‌رفتم از دست گر تو نبودی!
دستم گرفتی با پای پیاده!»
آقای برادر گفت: «آقا ما رو گرفتی؟ استاد افتخاری، چهره‌ی ماندگار، استاد استادان، این‌ها رو خونده؟ دست شما درد نکنه... این‌ها رو توی این پارتی‌های شبانه گوش می‌کنند که... که ما البته با خود گردهمایی شبانه مشکل نداریم، و به نظر ما جوانان شاد باشند اما اسراف نکنند، البته به شدت با شنیدن موسیقی مبتذل و بدون مجاز - مثل همین که الان شما گذاشتید - و نوشیدن آب شنگولی و مصرف مواد توهم‌زا مشکل داریم...»
گفتم: «آقای برادر! این ترانه‌ی استاد افتخاری رو باید گوش کنی تا برسی به این شاهکارش... دل بده... این‌قدر وسط این هنر ایرانی اصیل پارازیت ننداز... بذار دل بدیم به صدای اساطیری افتخاری... دل بده... گوش کن باقی‌ش رو...»
و افتخاری خواند: «مات نگاهم مثل کبوتر!
میل تو دارم! ناآب و دونه!
دلواپسم من! برگرد به خوووووونه....
دلواپسم من! برگرد به خووووووووووووووووونه!»
آقای برادر گفت: «مطمئنی دیگه کار استاده؟»
گفتم: «بله. اسم کارش هم هست "مثل کبوتر" و اگه اشتباه نکنم از آلبوم خنده‌ی بارون. استاد ماشالله از این استادکاری‌ها کم ندارند. خیلی کارها رو استاد کردند...»
آقای برادر گفت: «ببینم این استاد مسیرش از این طرف می‌افته؟»
گفتم: «والله هر دو هفته یه بار یه حرفی می‌زنه که ناخودآگاه خودش میاد سوار آسانسور می‌شه... چرا؟ کاری‌ش داری مگه؟»
گفت: «از طرف من ازش بپرس به روح اعتقاد داره؟!»

طبقه‌ی همکف
اتوبوس رویال جلوی در آسانسور نگه داشت و بعد شاگرد شوفر کله‌اش را آورد بیرون و داد زد: «افتخار افتخارِس... چهره‌ی ماندگارِس... سی‌دی‌هاش مال بهارِس... رفیق گوجه خیارِس... آوازاش شبیه سالادِس...»
گفتم: «توهین نکن آقا! ما اینجا به شخصیت کسی توهین نمی‌کنیم... توهین نکن آقا...»
شاگرد شوفره گفت: «چطوریاس شوما خودت به روح همه کار داریو رنگشونو هی عوض می‌کنی؟»
گفتم: «اون یه نظریه‌ی علمی‌یه که می‌گه از لحاظ متافیزیکی می‌شه رنگ روح یک نفر رو تغییر داد.»
شاگرد شوفره گفت: «آ... از اون لحاظ می‌گویی.»
آقای راننده سرش را آورد این طرف و دستی تکان داد. چهره‌اش یادم آمد.
داد زدم: «آقای راننده... آقای راننده... اون دفعه که از اصفهان برگشتیم سهیل نفیسی گذاشته بودی خیلی چسبیدها... آن‌که می‌گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی‌ست که آوازش را از دست داده است...»
آقای راننده لبخندی زد، بوق دمت گرم! را زد و رفت.

طبقه‌ی آخر
همین‌طوری برای دل خودم رفتم تا طبقه‌ی آخر. زیر لب هنوز هم داشتم زمزمه می‌کردم: «...خنیاگر غمگینی‌ست که آوازش را از دست داده است...»


--------------
توضیح آی‌طنز: این یادداشت طنز قرار بود طبق روال در نشریه چلچراغ چاپ شود که متاسفانه با توقیف آن از انتشار بازماند. پوریا عالمی آن را اختصاصا نذر آی‌طنز کرده است.

نسخه آن لاين: http://www.itanz.net/2010/12/post_237.php