داریوش محمدپور:
هنرمندان، نویسندگان، شاعران و عمدتاً کسانی که حوزهی کارشان به فرهنگ باز میگردد، هميشه این بخت را ندارند که در مقاطع و مفاصل مهم عطف تاریخی منطقهای يا جهانی قرار بگیرند. اینکه آدمی به تصادف يا اتفاق در متن و قلب حادثههایی سرنوشتساز قرار بگیرد، نتیجه نمیدهد که همیشه تصميم يا انتخاب درستی در نقش ایفا کردن خواهد داشت. عزت، شرف و بزرگی هميشه از آدمی سراغ نمیگیرد. گاهی که به اتفاق روزگار، مجالی فراهم میشود که آدمی گوهر خویش بنماید و نشان بدهد که هنگام تصميمهای دشوار کدام سو میایستد، هنگامهی دميدن ستارهی بخت اهل هنر است.
این مضمون را شايد با تملق و چاپلوسی يا عوامفریبی اشتباه بگیرند. اما تفاوتی که ميان عوامفریبی و هوشمندی در موضعگيری هست این است که آزادی و عدالت مفاهيمی سادهاند و برای فهمشان نیاز به درجهی بالایی از تجرید ذهنی نیست. سادهترين انسانها به سرعت میتوانند تفاوت تبعیض را با برابری ببینند. کافی است حداقلی از ابزارها را در اختیارشان بگذاری و وجودی خالی از رنجِ درون يا بغض و کینتوزی داشته باشند. تشخيص راست از دروغ هم هميشه دشوار نیست. بعضی نکات را به شهود و بداهت میتوان دریافت.
کار هنرمند و در این مورد مشخص کارتونیست، روایتی بصری و حسیتر از کار منتقد يا انديشهوران اجتماعی-سياسی است. کارتون میتواند همچون تصویر حسی مقالهای مبسوط و مفصل عمل کند. کارتون ابزار انتقال حس تصويرگر آن است به مخاطب چنانکه نويسندهی يک مقاله يا يک سخنران میکوشد مغز سخناش را به مخاطب منتقل کند. آثاری که مانا نیستانی در اين يکسال آفریده است حکايت از درک عمیق او از رنجهای مردماش دارد. هر هنرمندی اين توانایی را ندارد که بدون فرو افتادن در موجهای عوامفریبانه، درد و رنجِ آدميان را فارغ از ملاحظات تقرب به قدرتهای سياسی و جدا از سلیقههای شخصیاش، ببيند و زبانِ حالِ دردهای آنها باشد. مانا تصويرگر دردهای ما و حسرتهای ما بوده است. او امیدهای ما را هم روايت کرده است. انديشهی جنبش سبز هم در تصويرهای او به بيانی شيوا و صمیمی تجلی کرده است.
اينکه هنرمندی بتواند تشخيص بدهد که چه وقتی، و کجا چه چيزی را بايد بگوید، بنویسد يا تصویر کند، کار آسانی نيست. بخشی از آن به درک و عمق بینش آدمی بر میگردد. بخش ديگری از آن شهودی است. بخشی از آن هم شاید بخت و اقبال باشد. آثار مانا اين ويژگی را داشته است که چون نکته در دهانِ دوست، به جا بوده است. دشواری کارِ هنرمند اين است که در برابر داوری زمانه و زمان قرار میگيرد. همعصران هنرمند او را میسنجد و به کارهای او اقبال میکنند يا از آن رو میگردانند. آیندگان هم به داوری حاصل انديشه و هنر آدمی مینشينند. به گذشته اگر نگاه کنيم، حتی بدون اينکه کسی حاجت به دانش ادبی يا فهم بسترهای فرهنگی و تاريخی ایران داشته باشد، هنوز کسی حافظ را همارز و همقدر سوزنی سمرقندی يا عنصری نمیداند. در دلِ مردمان جا يافتن و در ديدهی صاحبنظران نشستن، کار آسانی نيست و «هزار نکته در این کار و بارِ دلداریست». بدون اينکه بخواهم در داوری مانا راه افراط بروم، گمان میکنم تا به اینجا مانا اين توفیق را داشته که نبض زمانهی خود را در دست داشته باشد و منعکس کنندهی حسرتها و اميدهای جامعهای بیدادکشيده باشد که غروری زخمی دارد اما با صلابت در برابر ستم ايستاده است.
فکر میکنم داوری زمانهی مانا، داوری مثبت و مهرآمیز از او و آثار اوست. کماند کسانی که از آثار مانا به هر دلیلی رو بگردانند يا تصویری از او را در خور طعن بدانند. در توفیق هنر مانا همین بس که رجانيوز کوشيد آثاری را که مانا برای جنبش سبز کشيده بود، به همان شکل و با دست بردن در رنگها، جعل کند و به سود خود مصادره کند. اينکه دشمنان او هم ناگزير به دریوزگی او آمدند، نشانهای از عبور مانا از مرزهای تنگنظرانه و پيشپاافتادهی هنر کليشهای و شعاری است.



هنر مانا يعني اينكه قومي را بشوراند و بعد به دريوزگي بيفتد نه آنكه دشمنانش را به دريوزگي آورد.
چقدر كه با حافظه ايد كه سال 1385 را از يادتان برده و به خاطر چند كاريكاتور بعد از سال 1388 او را تمجيد و تحسين مي كنيد و بعد در نگاه عاقلان اندر سفيه مي گويد چرا فلان جا و فلان مردم به جنبش سبز نمي پيوندند .
آنهايي كه يادشان هست مي دانند كه مانا را از كشور همين اصولگرايان فراري دادند .