آی طنز > مهمان سایت > گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن

گزيده هايي از دفتر يادداشت هاي وودي آلن

مهمان سایت | ۱۵ بهمن ۱۳۸۸

وودي آلن؛ برگردان: م. آزاد

آن چه در زير مي آيد گزيده اي از دفتر خاطرات خصوصي و محرمانه ي وودي آلن است كه پس از مرگش و يا بعد از فوتش منتشر خواهد شد - حالا هر كدام زودتر پيش بيايد.

شب را به صبح رساندن هر شب سخت تر و سخت تر مي شود. ديشب اين حس كلافه كننده به من دست داد كه يك عده مي خواهند توي اتاقم بريزند و مرا حسابي شامپو بزنند. اما چرا؟ خيالاتي شده بودم و به نظرم هيئت هايي شبح وار مي ديدم. درست سر ساعت سه ي صبح، لباس زيري كه روي صندلي انداخته بودم، به نظرم شبيه قيصر شده بود؛ قيصري كه اسكيت هم به پاهاي بسته بود. بالاخره وقتي به خواب رفتم همان كابوسِ وحشتناك را ديدم كه در آن، يك موش خرما مي خواهد بليتِ لاتاري مرا صاحب شود افتضاحه!
حس مي كنم كه سِل من بدتر شده، همچنين آسمم. سينه ام خِس خِس مي كند و نفسم به زور بالا مي آيدو بيشتر وقت ها سرگيجه دارم. سرفه هاي شديد مي كنم تا جايي كه از حالمي روم. اتاقم نم دارد. سرما از تنم بيرون نمي رود و تپش قلب دارم. ضمنا" متوجه شدم كه دستمال هايم تمام شده - آخر تا كي اين وضع ادامه دارد؟

ايده ي يك داستان: مردي بيدار مي شود و مي بيند طوطي اش وزير كشاورزي شده. از حسادت مي سوزد و با تفنگ خودكشي مي كند. اما متاسفانه تفنگ، از آن هايي است كه با چكاندن ماشه يك پرچم كوچك از لوله اش بيرون مي زند و رويش نوشته: «بنگ!» پرچم يك چشم او را كور مي كند، ولي زنده مي ماند - انسان عبرت گرفته اي كه براي اولين بار، از خوشي هاي ساده ي زندگي، مثل زراعت و نشستن روي شلنگ هوا لذت مي برد.

فكر: چرا آدم دست به جنايت مي زند؟ به خاطر غذا اين كار را مي كند. و نه فقط غذا: بيش تر وقت ها نوشيدني هم بايد باشد! يك بار ديگر سعي كردم خودكشي كنم. اين دفعه دماغم را خيس كردم و كردم توي سرپيچ لامپ، متاسفانه سيم كشي اتصال كرد و فيوز پريد و فقط يخچالم را زدم چپه كردم. من هنوز در انديشه مرگ، ماتم گرفته ام. به فكر فرو رفته ام كه آيا زندگي پس از مرگي هم وجود دارد؟ و اگر دارد، مي شود آن جا بيست و يك بازي كرد؟

آيا بايد با W. ازدواج كنم؟ البته كه نه، اگر باقي حروف اسمش را به من نگويد. همين طور در مورد سابقه ي كاري اش. از زني به زيبائي او چطور مي توانم بخواهم كه از تماشاي مسابقه ي برزگ اسكيت بگذرد؟ تصميم گيري ...

امروز در يك مراسم تشييع جنازه به برادرم، برخوردم. پانزده سال بود كه همديگر را نديده بوديم. اما او طبق معمول يك آبدان خوك از جيبش درآورد و به سرو كله ي من زد. زمان كمكم كرده تا او را بهتر درك كنم. بالاخره متوجه شدم كه مي گفت: من «يك جانور نفرت انگيزم كه بايد نسلم را از روي زمين برداشت». البته تذكر او بيش تر از روي محبت بود تا خشم و نفرت. از حق نگذريم: او هميشه خيلي از من باهو تر و زيرك تر و با فرهنگ تر بود. تحصيلاتش هم از من بهتر است، فقط مانده ام حيران كه چطور هنوز در مك دونالد كار مي كند!

اميلي ديكنسون شاعر چقدر در اشتباه بود: اميد «يك چيز با بال و پر» نيست. چي با بال و پر، از قرار معلوم، برادرزاده ي من است. بايد او را هر چه زودتر به زوريخ پي يك روان پزشك متخصص ببرم!

امروز با مِلنيك قهوه خورديم. او با من درباره ي اين ايده صحبت مي كرد كه چه مي شود اگر همه ي كارمندان رسمي دولت مثل مرغ ها لباس بپوشند.

بعد از ظهر كه قدم مي زدم، باز هم فكرهاي شومي در سرم بود. چه چيز مرگ مرا اين قدر نگران مي كند؟ شايد ساعات ‌‌]احتضار[. مِلنيك مي گويد كه روح، ابدي و ناميراست و پس از نابودي بدن هم به زندگي ادامه مي دهد. اما اگر روح من بدون بدنم وجود داشته باشد، مطمئنم كه همه ي لباس هايم گل و گشاد مي شوند.

آه بسه ديگه ...

ديشب همه ي نمايشنامه ها و شعرهايم را سوزاندم. خنده دار اين كه، وقتي شاهكارم پنگوئن سياه را مي سوزاندم، اتاقم آتش گرفت و حالا من مانده ام و شكايت آدم هايي به اسم پين چانك و اشلوسر . حق با كيركه گار بود.

امروز غروبي سرخ و زرد را ديدم وفكر كردم: من چقدر ناچيزم! البته ديروز هم باران آمد و من همين فكر را كردم. باز هم احساس نفرت از خود بر من غلبه كرد و دوباره فكر خودكشي به سرم زد - و اين بار با تنفس كنار يك مامور شركت بيمع و مسموم شدن و مردن!

ايده اي براي يك داستان: عده اي سگ آبي تالار كارنگي را اشغال مي كنند و ]نمايشنامه ي[ «وٌزِك » را اجراة مي كنند. (مضمون قوي اي دارد. اما ساختارش را چه كنم؟)

اي خداي مهربان! چرا من اين قدر گناهكارم؟ آيا به خاطر اين است كه از پدرم نفرت داشتم؟ شايد به خاطر آن واقعه ي «گوشت گوساله ي پخته شده با پنير پارمژان » باشد. خوب، نوي كيف بغلي او چه كار مي كرد؟ اگرمن حرف او را گوش كرده بودم، مي بايست براي امرار معاشم، كلاه قالب مي گرفتم. صدايش هنوز توي گوشم است كه مي گفت: «قالب گرفتن - همين و بس». عكس العملش را به خاطر مي آورم وقتي به او گفتم مي خواهم نويسنده شوم. او گفت:«تنها وقتي مي تواني بنويسي، كه همدست جغد باشي.» هنوز نمي فهمم منظورش چه بود. چه مرد غمگيني! وقتي اولين نمايشنامه ام - كيسه ي گوز - در تماشاخانه ليكئوم به روي صحنه آمد، در شب افتتاحيه او با لباس رسمي و يك ماسك ضدگاز حاضر شد.

داستان كوتاه: مردي، صبح از خواب بيدار مي شود و متوجه مي شود تغيير حالت داده و به صورت ستون هاي اتاق خودش در آمده. (اين ايده مي تواند در سطوح مختلفي كاركرد داشته باشد. از جنبه ي روانشناختي، همان اصل فلسفي كروگر - شاگرد فرويد - است كه تمايلات جنسي در ژامبون را كشف كرد.)

تصميم گرفته ام نامزدي ام را با W. به هم بزنم. او نوشته هاي مرا درك نمي كند و ديشب گفت كه مقاله ي «نقد حقيقت متافيزيكي» من، او را به ياد فرودگاه مي اندازد. با هم بحث كرديم و او دوباره موضوع بچه ها را به ميان آورد، اما من قانعش كردم كه آن ها خيلي كوچك خواهند بود.

هر چه بود، بالاخره مجبور شدم نامزدي ام با W. را به هم بزنم. زيرا از بخت خوش، او با يك دلقك حرفه اي سيرك، به فنلاند گريخت. به گمانم اين طوري بهتر شد، با اين كه يكي ديگر از آن حمله ها به سراغم آمد كه شروع مي كنم از گوشم سرفه كردن.

آيا من خدا را باور دارم؟ تا قبل از تصادف مادرم، داشتم. مادرم پايش روي پيراشكي گوشت سٌريد و زمين خودر و طحالش را سوراخ كرد او ماه ها در خالت اغماة بود و هيچ كاري نمي توانست بكند به جز خواندن آواز «گرانادا» براي يك ماهي كيلكاي خيالي. چرا اين زن در بهترين سال هاي زندگيش، اين قدر مصيبت زده و بدبخت بود - چون در جواني اش جرات كرده بود آداب و رسوم عرفي را ناديده بگيرد و روز عروسي اش، يك پاكت كاغذ قهوه اي را روي سرش كشيده بود. و چطور مي توانم خدا را باور داشته باشم وقتي همين هفته ي گذشته، زبانم لاي غلتك يك ماشين تحرير برقي گير كرد؟ من گرفتار شك ها و شبهه ها هستم، اگرهمه چيز توهم باشد و هيچ چيزي وجود نداشته باشد چه؟ اگر اين طور باشد آن وقت مسلما" بهاي گزافي براي خريد فرشم پرداخته ام، اي كاش خدا نشانه اي واضح و روشني از وجود خودش به من مي داد! مثل يك حساب پس انداز بزرگ در يكي از بانك هاي سوئيس.

ايده نمايشنامه: شخصيتي براساس شخصيت پدرم. اما نه با شست پايي به آن بزرگي و برجستگي. او را به دانشگاه سوربون مي فرستند تا در رشته ي سازدهني تحصيل كند. در پايان، او مي ميرد بدون آن كه به تنها آروزي زندگي اش برسد كه تا كمر توي آب گوشت بنشيند. (يك پرده ي دوم نمايش عالي و درخشان هم به نظرم آمده كه در آن، دو كوتوله با يك سر بريده در محموله اي از توپ هاي واليبال مواجه شدند.)

--------------

از کتاب بي بال و پر نشر ماه ريز نقل از دیباچه

برچسب ها: وودی آلن
لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین
خدا پدرت را بیامرزد. اگه یه حساب چاق وچله بوده دریک بانک سویس. می خواستم خودکشی کنم بازهم. ولی ازترس مرگ واینکه قراربود همه باهم خودکشی کنیم به تأخیر انداختم مثل همیشه. شاید تا 22بهمن دیگه چه می دونم. بنامزدیمو با خانم پ بهم زدم یعنی که سرما از توتنم بیرون نمیره واتاقم نم داره توی بیداری که هستم. الان داشتم فکر می کردم که اگه وودی آلن بدنیا نیومده بود دنیا چقدر مسخره تر ازین بود که محمود گفته 20 درصد نه بلکه هم 80 درصد و اوباما یا با اونا یا باما کاشکی رفته بودم توی لوکیشن وودی آلن چندماه پیش تولندن که بارون نمیومد وگفته بود شاشیدم به این شهری که بارون نمیاد برای فیلم من. چی گفتم گفتم که بچه ها من می خواستم خودکشی کنم ولی خدا باورم . حوصله ندارم بخوابم جاییکه هیچ لباس خوابی روی هیچ مبل وصندلیش نباشه. زوره مگه.
#2 | mojtaba
واقعاً عالی بود.اگه امکان داره از این نوع مطالب نوشته کمدین های فرهیخته بیشتر استفاده کنید
نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.