آی طنز > حمید خوش‌کردار > ذكر بر دار كردن حميدی شاعر؛ هجویه‌ای از احمد شاملو

ذكر بر دار كردن حميدی شاعر؛ هجویه‌ای از احمد شاملو

حمید خوش‌کردار | ۲۲ آذر ۱۳۸۸

1. هجو در تاریخ ادبیات فارسی قدمتی دیرینه و همپای سایرانرهای ادبی این سرزمین دارد. هر رنجشی یا خست در پرداختن صله‌ای یا رفتار نابهنجاری از جانب هر كسی باعث می‌شده تا شاعران این سرزمین تیغ تیز هجو خود را بكار اندازند و از پاچه‌ی شلوار طرف بادبان بر افرازند. بررسی شعر هجو در این مكقال نمی‌گنجد اما این‌بار روایتی داریم از یك هجو نو.

2. هجو در روزگار معاصر به همان شدت و حدت قبلی ادامه دارد. گیرم كه به خاطر تغییراتی چند در موازین اخلاقی و همچنین اقتضائات چاپ (چه شرم از چاپ چنین چیزها و چه ممیزی كتب) معمولا بصورت زیرزمینی باقی مانده و خیلی علنی نمی‌شوند. مثل این حكایت:
اخوان ثالث پس از سرودن شعر زمستان به شدت تحت تعقیب بود و در خانه‌ی یكی از دوستان‌اش محخفی شده بود. ماموران پلیس مخفی در هیئت خبرنگار به خانه‌ی نیما می‌روند و از او آدرس خوان را می‌خواهند تا با او مصاحبه كنند. نیما هم كه اسطوره‌ی سادگی روستایی وار در شاعران پارسی زبان بوده می‌گوید كه این جوان مشهدی از ترس پلیس مخفی در خانه‌ی فلانی مخفی شده. آنها هم می‌روند و اخوان را می‌گیرند. بعدا اخوان در تك بیتی چنین نیما را هجو می‌كند:
مرا نیمای مادر مرده* لو داد مرا لو، پیشوای شعر نو دارد
(*خاطره و شعر را عمران صلاحی خدابیامرز نقل كرده. ضمنا مادرمرده نیست و چیز دیگری است. شما همان مادر مرده بخوانید!)
شعر "برای دختركم لاله و آقای مینا" هم محصول همان دوران است.

3. و اما اصل مطلب. دكتر مهدی حمیدی شیرازی در ادبیات فارسی دكترا داشت و در ادبیات سبك قدیم برای خودش معقول آدمی است. دو شعر از او هم در حافظه‌ی این ملت مانده است. یكی شعر مرگ قو و دیگری همان حكایت معروف جلال الدین خوارزمشاه (به پاس هر وجب خاكی از این ملك...) زندگی‌نامه‌اش را هم می‌تواند از اینجا بخوانید. آن مرحوم به همان اندازه كه در شعر كهن پایمردی می‌ورزید، دشمن سرسخت شعر نو و به خصوص نیمای خدابیامرز بود. هر جا هم می‌نشست به نیما و پیروان‌اش می‌تاخت. چند باری هم در شب‌های شعر بسیار بی‌ادبانه با این پیرمرد تا كرده بود. این قضیه طبیعتا در شاگردان نیما بسیار تاثیر كرده بود. مضمون غالب اشعار حمیدی شیرازی هم مسائل عاشقانه و رمانتیك بود. همین فرصت مناسبی به دست احمد شاملومی‌دهد تا حمیدی شیرازی را هجو كند . شاملو علی الخصوص در آن زمان شاعری متعهد بود كه چنین اشعاری را بر نمی‌تافت و در كتاب قطعنامه‌ی خویش از چنین شعرهایی توبه كرده بود و دفتر شعر آهنگ‌های فراموش‌شده‌ی خود را مستوجب سوزاندن دانسته بود، پس سوژه‌ی خود را شكار كرده بود. شعری سرود و با طنز ناز خود شاعر را هجو كرد؛ خود او هم در شعر معروف "شعری كه زندگی‌ست"- كه به نوعی مانیفست شاعری اوست- در كتاب هوای تازه چنین می‌گوید:

حال آن‌که من
به‌شخصه
زمانی
هم‌راه ِ شعر ِ خویش
هم‌دوش ِ شن‌چوی ِ کره‌ئی
جنگ کرده‌ام
یک بار هم «حمیدی شاعر» را
در چند سال ِ پیش
بر دارِ شعر خویشتن
آونگ کرده‌ام...

از واكنش حمیدی شاعر به این شعر خبر نداریم. به هر حال روزگار كهن سرایان چندان خوب نبود و خورشید نیما و شاگردان‌اش شروع به تابیدن كرده بود. شعر را بخوانید:


برای خون و ماتیک

گر تو شاه دخترانی، من خدای شاعرانم مهدی حمیدی
ـ «این بازوان ِ اوست با داغ‌های بوسه‌ی بسیارها گناه‌اش وینک خلیج ِ ژرف ِ نگاه‌اش کاندر کبود ِ مردمک ِ بی‌حیای آن فانوس ِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ با شعله‌ی لجاج و شکیبائی می‌سوزد. وین، چشمه‌سار ِ جادویی‌ تشنه‌گی‌فزاست

این چشمه‌ی عطش
که بر او هر دَم
حرص ِ تلاش ِ گرم ِ هم‌آغوشی
تب‌خاله‌های رسوایی
می‌آورد به بار.

شور ِ هزار مستی‌ ناسیراب
مهتاب‌های گرم ِ شراب‌آلود
آوازهای می‌زده‌ی بی‌رنگ
با گونه‌های اوست،
رقص ِ هزار عشوه‌ی دردانگیز
با ساق‌های زنده‌ی مرمرتراش ِ او.

گنج ِ عظیم ِ هستی و لذت را
پنهان به زیر ِ دامن ِ خود دارد
و اژدهای شرم را
افسون ِ اشتها و عطش
از گنج ِ بی‌دریغ‌اش می‌راند...»

بگذار این‌چنین بشناسد مرد
در روزگار ِ ما
آهنگ و رنگ را
زیبایی و شُکوه و فریبنده‌گی را
زنده‌گی را.
حال آن‌که رنگ را
در گونه‌های زرد ِ تو می‌باید جوید، برادرم!
در گونه‌های زرد ِ تو
وندر
این شانه‌ی برهنه‌ی خون‌مُرده،
از همچو خود ضعیفی
مضراب ِتازیانه به تن خورده،
بار ِ گران ِ خفّت ِ روح‌اش را
بر شانه‌های زخم ِ تن‌اش بُرده!
حال آن‌که بی‌گمان
در زخم‌های گرم ِ بخارآلود
سرخی شکفته‌تر به نظر می‌زند ز سُرخی لب‌ها
و بر سفیدناکی این کاغذ
رنگ ِ سیاه ِ زنده‌گی دردناک ِ ما
برجسته‌تر به چشم ِ خدایان
تصویر می‌شود...


هی!
شاعر!
هی!
سُرخی، سُرخی‌ست:
لب‌ها و زخم‌ها!
لیکن لبان ِ یار ِ تو را خنده هر زمان
دندان‌نما کند،
زان پیش‌تر که بیند آن را
چشم ِ علیل ِ تو
چون «رشته‌یی ز لولو ِ تر، بر گُل ِ انار» ـ
آید یکی جراحت ِ خونین مرا به چشم
کاندر میان ِ آن
پیداست استخوان;
زیرا که دوستان ِ مرا
زان پیش‌تر که هیتلر ــ قصاب ِ«آوش ویتس»
در کوره‌های مرگ بسوزاند،
هم‌گام ِ دیگرش
بسیار شیشه‌ها
از صَمغ ِ سُرخ ِ خون ِ سیاهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
کُنَد تا
ماتیک از آن مهیا
لابد برای یار ِ تو، لب‌های یار ِ تو!


بگذار عشق ِ تو
در شعر ِ تو بگرید...

بگذار درد ِ من
در شعر ِ من بخندد...

بگذار سُرخ خواهر ِ هم‌زاد ِ زخم‌ها و لبان باد!
زیرا لبان ِ سُرخ، سرانجام
پوسیده خواهد آمد چون زخم‌های ِ سُرخ
وین زخم‌های سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سُرخ;
وندر لجاج ِ ظلمت ِ این تابوت
تابد به‌ناگزیر درخشان و تاب‌ناک
چشمان ِ زنده‌یی
چون زُهره‌ئی به تارک ِ تاریک ِ گرگ و میش
چون گرم‌ْساز امیدی در نغمه‌های من!


بگذار عشق ِ این‌سان
مُردارْوار در دل ِ تابوت ِ شعر ِ تو
ـ تقلیدکار ِ دلقک ِ قاآنی ــ
گندد هنوز و
باز
خود را
تو لاف‌زن
بی‌شرم‌تر خدای همه شاعران بدان!

لیکن من (این حرام،
این ظلم‌زاده، عمر به ظلمت نهاده،
این بُرده از سیاهی و غم نام)
بر پای تو فریب
بی‌هیچ ادعا
زنجیر می‌نهم!
فرمان به پاره کردن ِ این تومار می‌دهم!
گوری ز شعر ِ خویش
کندن خواهم
وین مسخره‌خدا را
با سر
درون ِ آن
فکندن خواهم
و ریخت خواهم‌اش به سر
خاکستر ِ سیاه ِ فراموشی...


بگذار شعر ِ ما و تو
باشد
تصویرکار ِ چهره‌ی پایان‌پذیرها:
تصویرکار ِ سُرخی‌ لب‌های دختران
تصویرکار ِ سُرخی‌ زخم ِ برادران!
و نیز شعر ِ من
یک‌بار لااقل
تصویرکار ِ واقعی چهره‌ی شما
دلقکان
دریوزه‌گان
"شاعران!"
۱۳۲۹

برچسب ها: هجویه ، حمیدی شاعر ، شاملو
لينک ثابت | نسخه مناسب چاپ | Bookmark and Share | ارسال به بالاترین

نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.