«به کجا چنین شتابان؟» یا «وقتی آزادیدان هنرمندان پاره میشود...!»
1) صدا و سیما شاید دوست نداشته باشد عمداً مردم را بخنداند، ولی سهواً زیاد مرتکب این گناه کبیره میشود! نه! اخبار 20:30 را نمیگویم. 20:30 که گاو پیشانی سفید است. میخواهم از سریال «به کجا چنین شتابان؟» صحبت کنم. کار تازهی «ابوالقاسم طالبی».
2) ما طرفدار دموکراسی هستیم. برای همین کاری نداریم که آقای طالبی زمان انتخابات حامی کدام نامزد بوده. به ما ربطی ندارد این چیزها! ما طرفدار نظریهی مرگ مولف هستیم که خدا انشاءالله مخترعش را مرگ بدهد! ما کلی چیزهای خوب دیگر هم هستیم. بنابراین اصلاً حرفی از خود آقای طالبی نمیزنیم. مگر ما چهکارهایم که هی چیز توی کفش بزرگترها بکنیم؟!
3) باور کنید مولف را کشتهایم اما نمیتوانیم نگوییم آقای طالبی اگر چیز نبود، چهطور میتوانست آنقدر بازیگر چیز یعنی همان بازیگر خوب و حرفهای را دور خودش جمع کند؟ خوش به حال آقای طالبی که مثل آقای دهنمکی چیز است پس... خوش به حالشان واقعاً!
4) بیخودی این همه چیزدرازی یعنی همان رودهدرازی و چانهدرازی کردیم که برسیم به همین جا. یعنی از حاشیه برویم به متن. کاری نداریم به ضعفهای سریال که در این وانفسا اتفاقاً باعث شاد کردن مخاطب میشود! میخواهیم فقط به یکی از صحنههای خیلی خیلی چیز سریال اشاره کنیم. همان صحنهٔ چیزی که همهٔ خانواده برای عوض کردن حال و هوا و دیگر چیزها میروند یک جای سرسبز. همان صحنهای که یک دختر بچهٔ پنج ساله، نیمی از یک مثنوی طولانی طنز را با صوت(!) قرائت میکند. مثنوی طولانی و معروف «ابوالفضل زرویینصرآباد» را میگویم. مثنوی «تقدیم به همهٔ بامعرفتهای عالم». داشتیم شاخ درمیآوردیم. از خومان پرسیدیم: «چه دلیلی دارد یک ذره بچه توی سریالی که فضای تلخی هم بر آن حاکم است، یکدفعه بزند زیر آواز و شعر استاد را بخواند؟!» بعد هی به مخمان فشار آوردیم که جداً چه دلیلی میتواند داشته باشد؟ بعد مرورگر ذهنمان گفت: «من که یادم نمیآید کارگردان مذکور ارادات خاصی به طنز داشته باشد!» بعد ما تایید کردیم و بعد منتظر ماندیم تا خود سریال شیرفهممان کند. هی منتظر ماندیم و هی دخترک ادامه داد و همینطوری تکتک بیتها را از حفظ خواند. کاری نداریم که دختر بچههای پنج ساله شعرهای «مصطفی رحماندوست» را هم به زور حفظ میشوند! به این هم کاری نداریم که یک دختر بچه چرا باید برود دنبال حفظ یک مثنوی طنز قد بلند؟! میخواهیم فقط پرده حقیقت را بدریم، همین!
5) یک نفس راحت کشیدیم چون دخترک بالاخره نقطهٔ شعر را گذاشت. بهتر است ادامهٔ سریال را خودتان بخوانید و ببینید!
ـبیبی (آهو خردمند): ماشاءالله! ماشاءالله دخترم!
در این صحنه، دخترک در حالی که دارد ذوق مرگ میشود، فقط لبخندی ملیح میزند.
-دوباره بیبی که حسابی گیر سه پیچ داده تا شاعر شعر را پیدا کند: دخترم از کجا یاد گرفتی این شعر قشنگو؟!
دخترک مثل بلبل جواب میدهد: این شعر را آقای زورویی ـنه زرویی ها!ـ در جلسهای که سالها پیش به خدمت رهبر رسیده بودند، قرائت کردند و من فایل صوتیاش را از داییام گرفتم!
(بهخدا همان دخترک پنج ساله همهی اینها را گفت. باور کنید...!)
6) نتیجهگیریها و پیامهای اخلاقی، اجتماعی و حتی سیاسی سریال که البته کاملاً در ذهن و قلب کارگردان نهفته بود و هیچکس متوجهش نمیشد:
الف) آقای زورویی یا همان زرویی از وفاداران به اسلام و مسلمین و انقلاب هستند و به هیچ رنگی هم ارادات خاصی ندارند!
ب) کشور گل و بلبل است خداییش! وزارت ارشاد داریم ماه! آنقدر آزادی به هنرمندان دادهاند که دارد آزادیدانشان پاره میشود! ببینید چه شعرهایی را کجاها که نمیخوانند!
ج) حسن بنیانیان اگر میدانست همچین دختر با استعدای در کشور وجود دارد، دیگر قطعاً نمیگفت: «زیر چهلسالهها را به دفتر طنز راه ندهید!»
د) اگر «دکتر شفیعیکدکنی» خبر داشت که نام شاهکارم را از شعر مشهور «گون و نسیم» ایشان کش رفتهام، دیگر به «پرینسون» مهاجرت نمیکرد به جان خودم!
------------------------------
لینک بامزهی مرتبط


