itanz.net


ناموس مردم - حذفیات راننده تاکسی 3

محمود فرجامی | ۲۸ آذر ۱۳۸۸

خداوکیلی ما راننده تاکسی ها اگه یه موقعی کرایه بیشتر بگیریم یا دیدی بزنیم یا مسافر غریبی رو دو تا چرخ اضافه بدیم و خلاصه از این جور کارا بکنیم، همین دنیا، تو همین خیابونا، تو همین ماشین خودمون تقاصشو پس می دیم. عینهو منِ خر که اون روز جلو پای یه زن جوونی که یه بچه بغلش داشت ترمز زدم. خاکی خلی بود ولی خوشگل. گفت منو ببر دربند. از حرف زدنش شهرستانی بودن می‌بارید.

گفتم: دربند؟ دربند که خیلی دوره.
گفت: خب تا هرجاش که میری برو.
تو عرفِ مسافرکشی، این یعنی چراغ.

گفتم: حالا بیا بالا شاید با هم توافق کردیم.
تو عرفِ مسافرکشی، این هم یعنی چراغ.
سوار که شد سر حرفو باز کردم که خونه ت دربنده؟ گفت اونجا کار می کنه. خودم می دونستم. فقط می خواستم قبلش یه خورده حرف زده باشیم.

گفتم: خیره. چه کاری؟
گفت: مدیرکلی!... اینم سواله؟ خب کارگری دیگه.
گفتم: ای بابا، زن جوون به این خوشگلی با یه بچه کوچیک کارگری می کنه؟ مگه شوهر نداری؟
گفت: گور مرگش زن دیگه داره.
نچ نچ کنان گفتم: واقعا بعضی مردها خیلی پستن.
زد تخت سینه‌ش و گفت: الهی آتیش به اون زندگیشون بیفته؟ الهی هر چارتاشون جزغاله بشن.

همونجور که زیر چشمی لرزش اون دوتا رو نیگاه می کردم پرسیدم: هرچارتاشون؟!
گفت: آخه زنه دوتا کره هم داره.
زیاد به عرف مسافرکشی ربطی نداشت. هر خری می دونه که این جور وقتها، وقت دلسوزیه.

گفتم: خاک بر سرش! تو به این خوشگلی رو ول کرده رفته یه زن دیگه با دو بچه رو گرفته؟
گفت: نه بابا... اونو داشت بعد اومد منو گرفت.
گفتم: آها... خب نگفتی درآمدت چقدره؟
با بی حوصلگی گفت: یه سوالایی میکنی ها!... خب پولی که میدن به یه زمین شور بدبخت چقدره؟ به قدری که بخوره و نمیره!
گفتم: ئه ... تو به این خوشگلی چرا زمینو بشوری؟
گفت: پس برم هوا رو بشورم؟ قیافت مثل عاقلا می موند ها!

دیگه وقتش بود کم کم برم سر حرف اصلی. گفتم: آخه میگم وقتی این همه پول ریخته، چرا تو اینقدر زحمت بکشی؟
گفت: والله آقامم خرِ همین پولایی شد که می گفتن تو تهرون ریخته که ورداشت زن و شیش تا بچه شو از ده آورد به این خراب شده.
گفتم: غلط نکنم تو شیشمیه هستی.
با پوزخند گفت: نه بابا من نهمی‌ام. سه تام اینجا پس انداختن.
دندوناش هم سفید و مرتب بودن، البته بجز یکی دو تا که اصلا نبودن.

گفتم: ماشالله... به قول این یارو گزارشگره، زن و شوهر چه می‌کردن!... حالا الان بابات چیکار میکنه؟
گفت: کنار ننه‌م خوابیده.
طرف دیگه خودش داشت می رفت سر اصل مطلب. می دونستم که حدس هام رد خور ندارن.
به خنده و اشاره چشم و ابرو گفتم: ناقلا از کجا اینقدر مطمئنی؟
گفت: از این که دو تا مرده که کنار هم چالشون کنن، مجبورن همونجور کنار هم بخوابن!

از حاضر جوابیش خوشم اومد. اصولا حاضر جواب ها با حالترن و خب، معمولا بالاتر هم می ندازن. ولی من همیشه قبلش مظنه رو از خود می کنم. بالاخره یه فرقی بین ما کارکشته ها با این جوجه سوسولای تازه کار باید باشه یا نه؟ این بود که پرسیدم یه روز که کار کنه چقدر بهش می‌دن.
گفت: ده دوازده تومنی میدن.
گفتم: راضی ای؟
شاکی شد و گفت: ببین سر جدت اینقدر سوالای چرت نپرس...
گفتم: نه... منظورم اینه دلت نمی خواست یه کار بهتر داشته باشی؟
گفت: غیب می پرسی؟ خب معلومه که از خدامه یه کار بهتر می داشتم...

این لِم رو خیلی وقت پیش ها از یکی از بچه های خط که این کاره بود یاد گرفته بودم. به قول حسن هیچ وقت نباید به روی این جور زنا آورد که کارشون چیه. همیشه باید یه جوری سر حرفو باز کرد که انگار یه دختر چشم و گوش بسته اند. به قول حسن عاشق این هستن که روزی صدبار از راه بدر شَن!
گفت: ولی ببین من سواد مواد درست و حسابی ندارم ها. نه کامپیوتر و تایب بلدم نه به درد منشی می خورم... بچه‌م هم باید وردستم باشه.

یه گوله نمک بود لامصب. خندیدم و گفتم: نه بابا... نقل این حرفا نیست که... منظورم اینه که همین الان یه کار بهتر داشته باشی... یعنی مثلا تا یه ساعت دیگه... بعدم به اندازه دو روز کارت پول بگیری بری خوش باشی...
یه دفعه لحنش عوض شد: وایسا ببینم... منظورت چیه؟
گفتم: اَه... چقدر دوریالیت کجه. منظورم اینه که ... بریم یه حال و حولی...
یه دفعه ترکید که: تو گه خوردی همچی منظوری کردی مرتیکه عوضی. فکر کردی من از اوناشم؟ فکر کردی من مثل خواهر مادر خودتم؟

دیگه داشت زیاده روی می کرد. عهد کردم که به موقعش یک تو دهنی بهش بزنم که هم ادب بشه و هم حال بیشتری کرده باشیم.
گفتم: اوی اوی... درست حرف بزن ها!
داد کشید: یک درستی نشونت بدم هفتادتا درست از پهلوش دربیاد. مرتیکه بی ناموس. زود باش برو دم کلونتری تا بدم پدرتو دربیارن.
یه جوری حرف می زد که زیر دل آدم خالی می شد. گفتم: اوووه... حالا چه سخت میگیری توهم ها.
گفت: یک سختی نشونت بدم. حالا وقتی کلاه بوقی گذاشتن سرت می فهمی یه من ماست چقدر کره داره. زن شوهردار رو از راه بدر می بری پفیوزِ نامسلمون؟!

بعدش یه کاری کرد که از زیر دل و این حرفا گذشت و نزدیک بود خودم رو خراب کنم! سر سه سوت شیشه رو کشید پائین، سرشو از پنجره درآورد و توی خیابون جیغ کشید: آی مردم آخه این چه مملکتیه که تو روز روشن زن مردم رو بلند میکنن...
بچه ش هم از خواب بیدار شد و شروع کردن به ونگ زدن. به گه خوردن افتاده بودم. پنجره رو کشیدم بالا و به جون مادرش قسمش دادم که بی خیال بشه. انگاری که چه حرف زشتی زده باشم داد زد: اسم مادر منو نیار مرتیکه بی ناموس هیز!

التماس کردم که: خیله خب بابا... گه خوردم... لااقل به اون بچه رحم کن، که هلاک شد.
همونطور که نعره می کشید، گفت: چطور اون وقت که مادر بچه رو بلند کرده بودی که هزار بلا سرش بیاری به بچه فکر نمی کردی، حالا دلسوزش شدی؟... من از حق خودمم بگذرم از حق این طفل معصوم نمی گذرم...
بعد هم شروع کرد به زدن خودش و جیغ کشیدن که: خدایا من چه گناهی کردم که گیر این گرگای درنده افتادم، ای خدا منو بکش از شر اینا راحتم کن. چی می خواین از جون من قرمساق ها...

زنه خودشو می زد، بچه ش گریه می کرد، ملت ما رو نیگاه می کردن، چراغ هم سبز نمی شد. پاک گیج شده بودم. کم مونده بود از ماشین بپرم بیرون و بزنم به چاک. به فکرم رسید بچه‌هه رو بغل کنم لااقل صدای اون ببره که یه دفعه چنگ زد از دستم قاپیدش و باز نعره کشید:
نامسلمونِ حرومزاده، مادر بچه کم بود حالا می خوای سر این طفل معصوم هم بلا بیاری؟ مگه از رو جسد من رد بشی ننه ج...

بالاخره بی پیر سبز شد. باز به التماس افتادم که: ببین من غلط کردم... گه خوردم... به هفت جد و آبادم خندیدم... توروخدا اون بچه رو ساکت کن، بعد هم بشین تا هر کجا خواستی ببرمت، کرایه هم نمی خواد بدی...
گفت: خیله خب... اول روتو بکن اون ور که می خوام به بچه شیر بدم... بعدش هم منو ببر کلونتری...
گفتم: ئه... از خر شیطون بیا پایین دیگه.
باز جیغ زد: خر هفت جد و آبادته سگ توله... آدم می دزدی فحش هم می دی؟ حالا که فحش دادی، اگه نری کلونتری خودمو از ماشین پرت می کنم بیرون.
بعد هم دست برد که در ماشین رو باز کنه. غیر تسلیم هیچ چاره نداشتم.

گفتم: ئه نکن تو رو ابوالفضل... چشم میرم. ببند اون درو آبجی.
بُراق شد که: به من نگو آبجی مرتیکه بی ناموس... داداش من، دائی این بچه، پارسال به خاطر یه فحش ناموسی دعوا کرد، هفت تا چاقو خورد.
گفتم: خدا رحمتش کنه.
گفت: خدا قوم و قبیله خودتو رحمت کنه بی همه چیز... وحید زنده‌اس؛ مثل سگه، هفت تا جون داره. حالام زود باش برو ورامین.
انگار که دنیا رو بهم داده باشن، فوری دور زدم و گفتم: ها... این شد یه چیزی. کلانتری چیه؟ می ریم ورامین.
گفت: نخیرم... برو کلونتری ورامین. ارواح ددت منم ولت کردم!
گفتم: ای خدا... دیگه چرا کلانتری ورامین؟
گفت: اونجا آشناماشنا داریم... می دم پوست اون کله‌تو بکنن. حالا دیگه کارت به جایی رسیده که خواهروحیدو می زدی، بی همه چیز؟ تف به اون شرافتت...

تا رسیدیم به ورامین به اندازه کل فحش هایی که تو عمرم شنیده بوده، بار خودم و خواهر و مادرم کرد. خواهره که واسه یه نیگاه چپ بهش خون به پا می کردم رو بیست بار تا ورامین با انواع آدم ها و جانورا محشور کرد و منم جرات اینکه یه کلام حرف بزنم نداشتم. نیمه های راه، از ترس اونجام به التماس افتادم که لااقل به کلانتری یه جای دیگه رضایت بده. نداد. تا می‌خواستم دور بزنم هم، در ماشینو وا می کرد که خودشو بندازه پائین! مسلمون نشنوه کافر نبینه، دیگه وحید غلتشن با هفت تا جای زخم روی صورت و سبیلای از بناگوش دررفته و سر ماشین شده و یه قمه توی دستش رو عین ماهواره دیجیتالی، شفاف شفاف می گرفتم!

بعدِ سه ساعت رانندگی تا اون ور ورامین گفت دلش به حالم سوخته و صدقه سری بچه‌ش، گذشت می کنه. چهار بسته پوشک خارجی و یه کارتن شیر خشک و یه دونه از این لامصبایی که بچه رو توش می خوابونن هم کرد تو پاچه‌ی ما. سرجمع با کرایه ش یه شصت و پنج هزارتومنی خرج گذاشت رو دستم.

ولی مالی بود لامصب ها!

--------------
قبلی ها:

رادیوی باحال - حذفیات راننده تاکسی 1
اطلاعات - حذفیات راننده تاکسی2

نسخه آن لاين: http://www.itanz.net/2009/12/_-_3.php