از مجموعه داستانهای راننده تاکسی چند داستان به اجبار ارشاد حذف شد. بد ندیدم اینجا منتشر کنم که هم اسراف نشده باشد (آن هم در سال اصلاح الگوی مصرف!) و هم به مصداق هندوانه به شرط چاقو، نمونهای باشد از داستانهای این کتاب برای کسانی که میخواهند آن را بخرند. با این توضیح که شخصیت اصلی و ثابت این قصهها راننده تاکسی جوانی است با خلقیات معمول ما ایرانیها و همه ماجراها هم در تاکسی او رخ میدهد.
یه روز، یکی از بچهها یه روزنامه آورده بود سرخط که بخونیم. همه ریخته بودن سر صفحه ورزشی و دو سه نفر هم داشتن صفحه گزارشش در مورد وام و اینجور چیزا رو میخوندن. ناچارن یه برگه¬ی به درد نخورش به من رسید. نشستم تو ماشین که تا نوبتم میشه یه نیگاهی هم به این بندازم. همینطوری از سر بیکاری چشمم خورد به یه خبر ویژهش که نوشته بود یه رادیویی با پول پارلمان اروپا توی هلند زدن که مال آمریکاییها و اسرائیلیهاست و از انگلیسام پول میگیره و ضدانقلابا پشتش هستن و از این حرفا. اما وقتی میخواستم تاش کنم و برم با بچهها ورزشی بخونم یه چیزی تهش دیدم که برق سه فاز از کلهم پرید! نوشتهبود که این رادیوئه یه عالمه از برنامههاش واسه تبلیغ فحشا و دائم برنامههای خفن در مورد چیزای سکسی و به خصوص همجنسبازی میده.
گفتم عجب! به قول باباهه آب در کوزه و ما تشنه لبان میچرخیم! دیگه همهچی از سرم پرید و افتادم به جون رادیوی ماشین که رادیوئه رو پیداکنم. توی همین هاگیر واگیر، یهو یه مرده درو وا کرد و نشست تو ماشین. نیگا کردم دیدم کاظم و هادی خسروی ماشیناشون پر شده و رفتن و نوبت منه. فوری زدم دنده یک، که تا سرخر دیگه سوار نشده بتونم زمانه رو پیدا کنم و با خیال راحت گوش کنم.
گفت: آقا چرا حرکت کردی؟ هنوز که پر نشده.
همونجوری که داشتم با رادیوئه ور می رفتم گفتم که باید به سرویسم برسم.
گفت: آقا بپا موتوری!
زدم رو ترمز و گفتم: اَه... این لامصب هم که پیدا نمیشه... فکر کنم رو اینم پارازیت ول کردن. آقا به نظر شما رو رادیو هم مثل ماهواره میتونن پارازیت بندازن؟
گفت: دقیقا اطلاع ندارم... ولی قاعدتا که میشه.
گفتم: دِ آخه اینا چهشونه؟... به ماهواره و رادیوی مردم چیکار دارن؟... اَه...
یه خورده لفظ قلم و کلاس بالا حرف می زد. یه چیزیایی در مورد توتال یا یه چیزی شبیه به اون گفت که زیاد حالیم نشد. منم واسه خالی نبودن عریضه یه چندتا «صحیح» و «دقیقا همینه» گفتم که یارو انگار جدی گرفت و شروع کرد به وراجیهای از لیسانس بالاتر.
وسطاش که یه جا نظر منو واسه یه چیزی خواست گفتم: حالا اون به کنار... میگم شما از این رادیوهای کامپیوتری سردرنمییارین؟ اون قبلی ها خیلی خوب بود، یه پیچ داشت که اونقدر می پیچوندی تا میگرفت. ولی اینا همهش دکمه و چراغ داره، آدم گیج می شه... البته من خودم اندِ سیدی و دی وی دی و رسیورم ها، ولی از اینا زیاد حالیم نیس.
گفت: اگه موج رادیویی یا فرکانس رو داشته باشین خیلی راحت باید بگیره.
بهش گفتم اینا رو نداده بود، فقط اسمشو داده. تا اسم رادیوزمانه رو گفتم یارو از جاش پرید.
گفت: بله؟! گفتین رادیو چی؟!
یه خورده ترسیدم که نکنه جلو بد کسی سوتی داده باشم. گفتم: چیزه... این... نه شایدم این نبود. یعنی من که کف دستمو بو نکردم که چی میذاره. والا من که..
یارو با هیجان دستشو دراز کرد و گفت: آفرین! آقا بهتون تبریک میگم... واقعا فکر نمیکردم ضریب نفوذ زمانه اینقدر زیاد شده باشه. البته معلومه که شما هم از گفتمهای تحصیل کردهاید. چی خوندید شما؟
منم باهاش دست دادم و گفتم: من؟ خواهش میشه... قابل به ذکر نیست.
گفت: نه خواهش می کنم تعارف نکنین. واقعا برام مهمه. بگید لطفا...
با همون لحنی که همیشه پسرعموهه نک و نال می کنه، گفتم: خب البته یه لیسانسکی داریم... ولی ای آقا... چه فایده که آدم تو این مملکت بره دانشگاه و درس بخونه... مگه واسه این چیزا کسی ارزش قائله؟ آخرش شدیم اینکاره که از یه بیسواد هم برمیآد.
گفت: نه... اصلا اینطور نیست. تحصیلات دانشگاهی و مطالعه بالاخره در بالا بردن سطح فرهنگ موثره. مثلا همین خود شما، فکر میکنید اگه کم سواد بودید ممکن بود که شنونده این رادیو بشید؟
گفتم: راست می گین ها.
گفت: من همیشه به همکاران گفتم که فقط کمیت که نیست، کیفیت هم هست. شما ببینید ممکنه یک رسانه ده هزار تا مخاطب بافرهنگی مثل شما داشته، در حالیکه رقیبش صدهزار تا مخاطب خرده بورژوا داشته باشه؛ اما کدومیکی بهتر و موثرتره؟
منتظر موند که من یه حرفی بزنم. یه معکوس کشیدم. سری تکون دادم و گفتم: خب معلومه...
گفت: آفرین. من بارها و بارها هم این مطلب رو به خود مهدی گفتم؛ ولی باز هم میبینم بعضی وقتها افتاده دنبال مخاطب عوام و سلایق مبتذلش.
یه جوری می گفت مهدی که انگار بگه فیروز که همه می شناسن فیروز کریمی کیه. یه جوری که یعنی نک زبونمه گفتم: مهدی؟... مهدی...
سر سه سوت معلوم شد منظورش مدیر همون رایوئهس که مهدی جامیه.
گفتم: آها... مهدی رو می گین... حالش چطوره؟
گفت: مرسی، بد نیست. از دوستای قدیمی منه. گهگاهی یه زنگی بهش میزنم. این رادیو خیلی مشغولش کرده.
گفتم: بعله مشخصه... چند نفرن راستی؟
گفت: منم دقیق نمیدونم. ولی بیشتر برنامه ها رو بچه ها از توی خونشون میسازن و میفرستن.
گفتم: از تو خونه؟! عجب! فکر نمیکردم همچی برنامههایی رو بشه توی خونه هم ساخت.
گفت: اصلا خیلی از بچهها توی ایران هستن. الان خیلی تکنولوژی پیشرفت کرده. آدم میتونه از توی اتاق خوابش هم برنامه بسازه و پخش کنه!
اینو که گفت یه دفعه یه اتاق خواب اومد جلو چشمم که چند نفر داشتن توش برنامه می ساختن! خیلی شبیه اون فیلمه که یکی از بچه های خط تعریف می کرد.
گفتم: عجب... به به...ای ول...!
گفت: شمام اگه بخواین میتونین همکاری کنین... هیچ محدودیتی نداره!
نفسم یه دقیقه موند تو سینهم. بعد بریده بریده گفتم: جانم؟! منم میتونم؟... خیلی عالیه... پایهم اساسی...
حالا دیگه توی اون اتاق خوابه خودم رو هم می دیدم!
ولی بی گدار به آب نزدم. کلاس بالا پیشو گرفتم که: البته به شرطی که شناخته نشم و ضمنا طرفم هم جنس مخالف باشه. جور دیگهش رو نیستم ها... گفته باشم از الان!
گفت: ایناش فکر کنم به خودتون بستگی داشته باشه و از اونطرف مانعی نباشه.
خیلی عالی بود. دیگه از این بهتر نمی شد. گفتم: ای ول... ای ول... دمتون گرم... اگه اینطوری باشه من هفتهای شیش بار پایهم! جاش هم زیاد مشکلی نیست...
گفت: آفرین به این همه انرژی!... مهدی راست میگفت که با این روش ضبط خانگی امکان تهیه برنامه برای یه رادیوی بیست و چهارساعته هست...
گفتم: یه رادیو؟! آقا با این روش همین بر و بچههای ما میتونن سه تا رو پر کنن!...
یارو رو تا دم خونهش رسوندم و هرکار کرد کرایه نگرفتم. بجاش یه شماره دادم و گفتم سفارش مارو بکنه، اونم گفت حتما و مهدیشون هم از خداشه. قرار شد باهام تماس بگیرن.