آی طنز > محمود فرجامی > اطلاعات - حذفیات راننده تاکسی2

اطلاعات - حذفیات راننده تاکسی2

محمود فرجامی | ۲۳ آذر ۱۳۸۸

قبلا گفته بودم که از مجموعه داستان‌های راننده تاکسی چند داستان به اجبار ارشاد حذف شد که به مرور در آی طنز منتشر می شوند.شخصیت اصلی و ثابت این قصه‌ها راننده تاکسی جوانی ‌است با خلقیات معمول ما ایرانی‌ها و همه ماجراها هم در تاکسی او رخ می‌دهد.


یه روز یه یارو با ریش توپی و یه عینک دودی نشست عقب و با یه صدای نخراشیده‌ای گفت "برو عراقی". عجیب بود که هیچ چک و چونه‌ای هم نزد. شیش دنگ حواسمو جمع کردم چون شنیده بودم که بچه ها می گفتن باز بگیر بگیر و گشت نامحسوس و این چیزا زیاد شده. هنوز دنده به سه نرسیده بود که گفت: شما ضبط مبط نداری؟
گفتم: جانم؟
گفت: می‌گم شما ضبط یا سی‌دی نداری بذاری یه چیزی گوش کنیم؟
گفتم: نعوذ بالله... تاکسی و این چیزا؟
گفت: ای آقا... همچی می‌گی نعوذ بالله که انگار ما گفتیم نانسی رو بیار تو تاکسی واسه‌مون بخونه.

یارو خیلی ضایع بازی می کرد. گفتم: جانم؟! نانسی دیگه کیه؟
گفت: عجب! یعنی شما نانسی رو نمی‌شناسی؟ شکیرا رو چطور؟!
خیلی سفت گفتم: زشته برادر! این کلمات چیه می‌فرمایید؟
آینه ماشین رو طوری کردم که چشمون به چشم همدیگه نیفته. یه ذره سرشو آورد جلو و با یه لحن ناجوری پرسید: یعنی شما اصلا اهل دیدن شو و ماهواره و این چیزا نیستید؟!

یه جوری حرف می زد که هرکی دیگه جای من بود بعید نبود که خودشو می باخت. گفتم: استغفرالله!... مگه آدم مسلمون از این چیزا نگاه می‌کنه؟ ما خودمون خواهر مادر داریم آقا!
یه طوری که معلوم بود داره طعنه می زنه، گفت: یعنی به نظر شما اونایی که از این چیزها نگاه می‌کنن مسلمون نیستند و غیرت ندارند؟
گفتم: والله اعلم... البته به نظر من حالا شاید یه نمه دین و غیرت داشته باشن، ولی قطعا به اندازه قابل به عرضی نیست. اصلا به نظر من، خیلی خریته شبی رو که آدم می‌تونه عبادت خدا رو بکنه، به دیدن این چیزا بگذرونه.
زد زیر خنده و گفت: احسنت! قبول باشه ان‌شالله.
گفتم: قبول حق باشه برادر.
باز سرشو آورد جلو و با همون صدای دورگه¬ی نحسش گفت: حالا جسارته. ولی می‌خواستم بپرسم به نظر شما اینایی که آنتن ماهواره دارن و حتی شبکه‌های ناجورش رو هم نیگاه می‌کنن حُکمشون چیه؟
یه ذره مِن¬ومِن کردم و گفتم: من که درست متوجه نمی‌شم شما از چی حرف می‌زنید. ولی باید خیلی آدمای کثیف و دَله‌ای باشن!

همین چند شب پیشش یکی از بچه‌های خط قسم خورده بود که چند روز بعد از اینکه پسرعموش توی تاکسیش با یه یارو مشکوکی در مورد عرقخوری و این چیزا حرف زده، مامورا به یه بهانه‌ای ریختن خونه‌ش و خودشو با چند گالن عرق و مشروب گرفتن. ناصر می‌گفت پسر عموش تو ملاقات بهش گفته اون یارو یه جوری از عرق کیشمیشی و ابسولود و ویسکی حرف می‌زده که پسرعموئه یقین کرده اون بابائه یه عمره که عرق خوره و بند رو به آب داده. تو همین فکرا بودم که یهو یارو گفت: حالا فرض کنید یه همچی آدمایی، هفته‌ای یکی دوبار از این ودکاهای قوطی‌ای هم بخورن!

بی شرف انگار فکر آدمو می خوند. عرق پیشونیمو گرفتم و گفتم: جانم؟! متوجه نشدم! چی چی بخوره؟
خیلی هم خوب متوجه می شدم. نامرد دقیقا داشت می‌زد تو خال و معلوم بود داره از من بازجویی می‌کنه. من بودم که ماهواره کارتی داشتم، من بودم که یه کارتن ودکای قوطی داشتم و گه گاه به بچه ها هم می‌دادم. اینا کم بود که یهو یادم افتاد که وزارت اطلاعات هم توی خیابون عراقیه! زبونم داشت بند می‌یومد.
سرشو باز آورد جلو و دم گوشم گفت: ودکا دیگه. عرق. مشروب. منظورم مسکراته!
گفتم: لااله الا الله... این که دیگه از مبطلات نمازه.

باز یارو زد زیر خنده. عمدی می‌خندید که من خودم رو ببازم. گفت: حالا فرض کنید یه آقایی، اضافه بر این چیزایی که گفتم یه بار هم ته یه کوچه تاریک به یکی از دخترای کوچه بالایی دستی رسونده باشه و بعدش زده باشه به چاک...!
دیگه نفسم بالا نمی یومد. دقیق دقیق داشت خود منو می گفت که یه بار مریم رو تنگ کوچه گیرش آورده بودم. دیگه هیچ امیدی به اینکه اشتباهی شده باشه نداشتم.
گفتم: ئه... خدا ل لعنتش کنه... عجب بی‌ش شرفایی پیدا می‌شن... بخدا... چیز... فرمودید کجای عراقی برم؟
تنها امیدم این بود که لااقل اونجا نره ولی گفت: اون آخرش یه ساختمون بزرگی هست که دمش سرباز وایساده... برو دم در بزرگش، وایسا تا من کارتم رو نشون بدم بعد باهم بریم تو!

دیگه فایده نداشت. با بغض گفتم: م‌من... چیزه... حالم خ‌خوش نیست... م‌مادرم مرمریضه. تو رو خدا...
بی خیال ادامه داد که: خب می‌گفتیم... حالا فرض کن یه آدمی باشه، که راننده تاکسی باشه، ماهواره کارتی هم داشته باشه، کارت ردلایت هم از کمال گرفته باشه، یه عالمه ودکا هم توی زیر زمین داشته باشه، اهل دختر بازی هم باشه، یه بار هم بعد تموم شدن کارش دُنگِ خانومش رو به رفقا نداده باشه، دیشب هم پیش رفقاش گفته باشه من عمرا که از این مامورا بترسم... الان هم در حال شاشیدن تو شلوارش باشه...
بعد یهو زد زیر خنده. خوب نمی فهمیدم که چی میگه. ولی همینطورکه کف ماشین ریسه می رفت شنیدم که می گفت: وای خدا مردم از خنده... اطلاعات... ودکا... بکش کنار من برم... مبطلات نماز... وای دلم، مُردم از خنده... مادرش مریضه...... تورو خدا بزن کنار که از خنده شاشیدم تو شلوارم...

مجتبای بی‌پدر و مادر بود. هنوز ماشین رو نگه نداشته بودم که پرید پائین و فرار کرد. نگو دیشب که من نادر رو دست انداخته بودم که از ترس همسایه‌شون آنتنشون رو جمع کرده، اینا تیر می‌شن که حال منو بگیرن. بعد از اون ماجرای پسرعموی ناصر که براشون تعریف کرده بودم، به اون کله‌های پوکشون می‌رسه که منو اینجوری سرکار بذارن. حالا خوب بود که من گرگ بارون‌دیده بودم و زیاد خودمو نباختم، والا معلوم نبود چقدر مسخره بازی درمی¬آوردن. عوضش منم واسه بچه‌های خط با همین ماجرا یه داستان از قول یکی راننده¬‌ها رو -که قسمم داده اسمش رو نگم- ساختم که چطور یه ماموری گیرش انداخته و بردنش اونجا که عرب نی انداخت. بچه‌ها کف کردن و کلی داستانش پیچید. حتی یکی می‌گفت قاضی سعید تو ماهواره هم گفته.

----------
قبلی:
رادیوی باحال - حذفیات راننده تاکسی 1

#1 | تست
تست
#2 | peyman | URL
ببینیدش شاید خوشتون اومد
peymanname.blogfa.com
يعني واقعا با چه توقعي اينو واسه چاپ دادي؟
برادر !گفتن آزادي چيزي نزديك به مطلق است ولي ديگه نه اينقدر!

نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.