دکتری از دکتران این دیار
ماند در زیر فشار روزگار
حال و روز جالب و خوبی نداشت
چون که وضع و شغل مطلوبی نداشت
گرچه دکتر بود اما کار، یـُخ
توی کشور یک نفر بیمار، یـُخ
چون که بیکاری بـُرید از او امان
لاجرم شد دکتر زندانیان
مزد او البته چون ناچیز بود
دائماً در فکر حلقآویز بود
چون به نان شب طرف محتاج شد
توی کار خویش هاج و واج شد
چون که دائم فکر حلقآویز بود
خودکشی فرمود در یک صبح زود
گرچه دکتر خویش را کـُشتانده بود
دشمن آن را یک جنایت خوانده بود
گفته میشد که طرف آمار داشت
چون درون سینهاش اسرار داشت
خواند دشمن دکتر بیچاره را
حامی زندانیان ناکجا
من که میدانم که او بیکار بود
او کجا گنجینهی اسرار بود؟
او تجاوز را نمیدانست چیست
او چه میدانست اینها کار کیست؟
شکل بطری را به عمرش دیده بود؟
مصرفش را طفلکی فهمیده بود؟
او نمیدانست باطوم خوردنی است
یا که مثل جامهای پوشیدنی است
اصلاً آن بیچاره در زندان نبود
گرچه بود آنجا ولی او آن نبود!
بس کن ای دشمن خیانت کم بکن
پشت این مـُرده سعایت کم بکن
زود ای «جاوید» شعری جور کن
شایعات از مرگ رامین دور کن
گو به مردم با کمال احترام
خودکشی بوده حقیقت...، والسلام



