مسافران گرامی
تبریک و شادباش ما را بپذیرید. این موفقیتی دیگر در پروندهی ماست. هواپیمای مسافربری خارج - ایران هم اکنون به زمین نشست.
چند نفر که با البسهی شخصی خودشان آنجا حضور داشتند دائم اینطرف و آنطرف میپریدند. بکی از آنها به به یکی دیگر از آنها گفت: فیلم پله پله با خدا را یادت هست؟
دومی گفت: ولی آنکه فیلم نبود، آلبوم موسیقی بود.
- خوب آهنگسازش از هواپیما پیاده شد. حالا آنجا ایستاده.
- خوب حالا چکار کنیم؟
- خوب این مگر یادت نیست در آهنگش سیاهنمایی کرده بود.
- شعرش از کی بود؟
- شعر نداشت. همینجوری بود.
- خوب حالا چکار کنیم؟
- خوب باید دعوتش کنیم که با هم گفتگو کنیم دیگر.
دومی کمی دقت کرد و گقت: آره آره. خودش است. ناصر عبداللهی.
اولی گفت: ناصر عبداللهی که عکاس است. این محسن نامجوست!
دومی گفت: ای نامرد. یادم آمد. باید دعوت به گفتگو کنیم.
دوتایی جلو رفتند و یکی از آنها داد زد: ایست. با تو ام ایست. این آخرین پیامه...
- اما من که اینجا ایستادهام. حرکت نمیکنم که شما میگویید ایست.
- حالا هر چه. یادت باشد داری خشونت به خرج میدهیها
- بنده اهل فرهنگ و هنر هستم. دارم با شما گفتگو میکنم.
- هه اینجا را باش. گفتگو که کار ماست. شما داری خشونت میکنی.
- خوب حالا کارتان چیست؟
- آهان راستی! محسن نامجو؟
- نظری دربارهاش ندارم. از آقای شهرام ناظری بپرسید. ببخشید مصاحبهی مطبوعاتی می کنید؟ لطفا کمی سوالهای فاخر بپرسید. این سوالها خوب نیست.
- یادت باشد که همکاری نمیکنی. پرسیدم نامجو هستی دیگر؟
آهان، از آن نظر؟ نخیر. البته جوان که بودم نامجو بودم. سیاوش هم حتی بودم. اما دیگر ما گذشته است.
- از آن نظر نخیر. از همین نظر. منظورم محسن نامجو بود.
- نخیر. بنده محمدرضا شجریان هستم.
- اینجا را باش. انگار ما پپه هستیم. طرف خودش را جای مینیاتوریست معروف هم جا زد.
- پسرم احتمالا منظور شما استاد فرشچیان است. اما بنده آواز میخوانم.
- اولا ما بوق نیستیم که شجریان را نشناسیم. دوم اینکه حالا به فرض که شجریان باشی. ما که خودمان ختم این حرفها هستیم و میدانیم شجریان مینیاتوریست است؛ آخر آخرش تذهیب کار.
- نه پسر جان. من محمدرضا شجریان هستم که آواز میخوانم.
رئیس این دو عزیز دل از راه میرسد و میگوید: محسن نامجو؟ پس بالاخره گرفتیدش؟ احسنت. نامرد. حالا آهنگهای زیرزمینی آنور آبی میخوانی؟ بگیردش.
-آقاجان من عرض کردم من محمدرضا شجریان هستم.
- این عدم قبول واقعیت از طرف شما به ضررتان هست. خیلی خوب یک تکه از آهنگهایی که حوزه هنری منتشر کرد را بخوان ببینم که هستی.
-البته من با حوزهی هنری کار نکردهام. اما یک بیت از حافظ میخوانم.
بیتی از حافظ خواند. تمام که شد اولی گفت: ناقلا ببین چه صدایش را عوض کرد.
دومی گفت: اینها را بنویس. همهاش را بنویس. بنویس: تغییر صدا به قصد تشویش اذهان عمومی.
گفت: آقا شما ما را گرفتهاید؟
رئیس: هنوز خیر. اما همین قصد را داریم.
اولی: مگر شما آهنگ «همراه شو عزیز» را نخواندهای؟
- بله بله. من خواندهام. خدا را شکر انگار دارد یادتان میآید.
رئیس: خوب دیگر. خودش است. محسن نامجو این آهنگ را خوانده. بگیردش
- آقا اول من خواندم. سال 58
دومی: مگر شما قرآن را نخواندهای؟
- بله بله. خدا را شکر شما انگار بهتر آثار من را میشناسی؟
رئیس: خودش است. حالا دیگر قرآن میخوانی؟ هان؟
- مگر شما قرآن نمیخوانی؟
- قربان میبینید همان پرروبازیهای محسن نامجو را دارد.
اولی یک کاغذ از جیبش در میآورد و میدهد به شجریان و میگوید: بخوان.
- بله خواندم. چه جملههای عجیب و غریبی دارد.
- منظورم این بود که با صوت بخوان.
- منظورتان با آواز است؟ اینها را که نمیشود با آواز خواند.
- آقای نامجو یادت باشد که همکاری نمیکنی. همان پنج سال زندان برای قرآن خواندنت داری. حالا این نخواندت هم اضافه میشود.
- البته من نامجو نیستم. اما اگر دوست داشته باشید، من اینها را میخوانم:
- عدد بده عدد بده. عدد عدد عدد
- چرا ادای علیرضا افتخاری خدابیامرز را در میآوری؟
آقای افتخاری شاگرد بنده بودند و الان هم زنده است.
- ببین نامجو داری کل کل میکنیها. حالا هر چی. چرا اینجوری با آواز میخوانی؟ قبلا برای خواندنش ادا اطوار زیاد درمیآوردی؟ حالا برای ما مثل علیرضا افتخاری میخوانی؟
- نخیر. بنده در دستگاه اجرا میکنم.
- دستگاه کجا؟ دم و دستگاه آمریکای جنایتکار؟
- نخیر. آمریکا دستگاه ندارد. اینهم تازه یک گوشه بود.
- قربان دارد شاخ و شانه میکشد. میگوید این تازه یک گوشه بود.
- با گوشهی زندان چطوری؟
- گوشهی زندان در موسیقی جایی ندارد.
- موسیقی که در گوشهی زندان جا دارد؟
- البته عزیزانی که در زندانها میزنند زیر آواز، خراباتی میخوانند.
- قربان یکی از ترفندهای زندانیها را کشف کردیم. خراباتی و خرابکاری احتمالا با هم در ارتباط هستند.
- ببین به نفع توست که نامجو باشی. اگر شجریان باشی جرمت دو برابر است. چون هم دروغ گفتهای و خودت را جای کس دیگر جازدهای، هم اینکه پخش صدایش را هم برخلاف قانون از صدا و سیما ممنوع کرده است.
موخره زورکی
نویسنده:
مخاطبان محترم «آیطنز» اجازه بدهید من بعنوان نویسندهی به دو برادر عزیز بگویم که ایشان آقای شجریان هستند.
- آهای برادرها. ایشان آقای شجریان است.
اولی: جنابعالی کی باشی؟
- من نویسنده این متن هستم
دومی: خوب باش. به تو چه ربطی دارد؟
- ای بابا. عجب شخصیتهایی به نوشتهام آوردمها. آقا من شما را نوشتم. اینجوری نوشتم که شما ایشان را با نامجو اشتباه بگیرید. این طنز بود.
رئیس: خیلی بی جا کردی. مگر نمی دانی ما شخصیت هایی هستیم که به وجود آوردنمان راحت است اما از بین بردنمان محال است؟ اصلا ما را مچل کردهای؟ حالا ما را طنز میکنی؟ ببینم تو ابراهیم نبوی نیستی؟ آن نوشابه را بده به من برادر که اول تکلیفمان را با نویسنده جماعت باید روشن کنیم بعد به حساب محسن نامجو هم می رسیم...



