itanz.net


آن روز دور نیست

کاکه تیغون | ۵ آبان ۱۳۸۸

یک روز می‌رسد که مرا آب می‌برد
وآنهم که آب‌های کناراب می‌برد

تا دور ِ دور تا لب دریای گنگ، نه!
تا قعر ِقعر ِ گنده‌ی گنداب می‌برد

بعداً که بوی بد به مشام فلک رسید
دستی به غار بینی مهتاب می‌برد

آبم نبرد، حاجت حرف اضافه نیست
شیخ‌الرییس، حضرت ارباب می‌برد

با جیغ و شور و هلهله، گویی برای عیش
عکس پشک به خانه‌ی سنجاب می‌برد

یک بیضه یادگار گذارد برای من
یک بیضه را کشیده به بشقاب می‌برد

آنی که مانده، هیچ، همانی که می‌برد
مانند تخم طائرنایاب می‌برد

شل کرده بندهای کمربند غفلتش
گویی به بر ضعیفه‌ی بیتاب می‌برد

معلوم نیست تا در ِ پاریس و روم و بُن
تهران و یاکه کابل و پنجاب می‌برد

هرجا که باشد این سفر خالی از خطر
این بنده را چو مرده‌ی کریاب می‌برد

اما نبرده به که به بردن چه حاجت است
او را که زنده در همه جا خواب می‌برد

از یک «ببر ببر» چه حکایت بلند شد
فکرم مرا ز جاده‌ی آداب می‌برد

اینک، کتاب شسته به دریای هیرمند
افکار ِغرق خویش به تلخاب می‌برد

-----------------------------
اکتوبر 2009 - هامبورگ
-----------------------------

پشک: (پ ِ) گربه
کناراب: (کِ) مستراح
کریاب: (کَ) محتاج؛ کسی که بی‌حد و اندازه دلبسته وعلاقمند چیزی باشد.

نسخه آن لاين: http://www.itanz.net/2009/10/post_119.php