آی طنز > مهمان سایت > با آش نذری آشنا گشتیم باهم

با آش نذری آشنا گشتیم باهم

مهمان سایت | ۳ آبان ۱۳۸۸

معصومه پاکروان

با آش نذری آشنا گشتیم با هم
مجنون و لیلی اولش گشتیم ما هم

مامان من یک آش نذری داد، دستم
آن کاسه رادادم به بابای تو من هم!

همسایه بودیم و تو را از پشت شیشه
می‌دیدمت، می‌دیدمت، آری همیشه

مامان من از این طرف هی داد می‌زد
بابای تو هم آن طرف فریاد می‌زد:

بچه چرا زل می‌زنی آن سو همیشه
آنجا چه می‌بینی تو در آنسوی شیشه؟

اما من و تو عاشق آن شیشه بودیم
آری من و تو مستعداز ریشه بودیم

مامان به من یا تو و یا آن شیشه شک کرد
یک پرده‌ی توری برای شیشه آورد

غر می‌زد ونق می‌زد و محکوم می‌کرد
من را ز تو از شیشه‌ها محروم می‌کرد

آمد و میخی بردل دیوار کوبید
یک دفعه بابای تو را آن سو ولی دید

بابای تو زل زد به مامانم دقیقا
مامان خوشش آمد زبابای تو حتما

چون مادرم با شیطنت آرام خندید
بابای توهم حالتش بدجور گردید

چون مادر از آن ماجرا دلشاد گردید
هم شیشه و هم زل زدن آزاد گردید

ناگه تمام ماجرا پیچید در هم
مامان من شد عاشق آن شیشه کم کم

بابای تو هی شیشه‌ها را پاک می‌کرد
مامان من هم شیشه را نمناک می‌کرد

بابای تو هی پنجره را باز می‌کرد
مامان من هم گیس خود را ناز می‌کرد

آن شیشه را اینگونه از ماها گرفتند
هرگز نفهمیدم چه شد، باهم چه گفتند

دیدم که مامان آش نذری پخت، هم زد
از شوهر و از زندگی یکدفعه دم زد

مامان من برگیسوانش یاس می‌زد
حرف از وصال و رفتن و احساس می‌زد

بابای تو در آن طرف با ساز می‌خواند
مامان من هم این طرف آواز می‌خواند

هی فال حافظ می‌گرفت و فوت می‌کرد
احساس خود را سمت مامان شوت می‌کرد

یک شب به شیشه زل زدم مثل همیشه
بابای تو چسبیده اما پشت شیشه

تصویر پشت شیشه شد تکرار و تکرار
مامان من دیوانه شد از شیشه انگار

یک آش نذری پخت و آمد سمت آنجا
از پشت شیشه دیدم آن شب مادرم را

بابای تو بامادرم رفتند محضر
اوضاع ما از اولش گردید بدتر

با آش نذری آشنا گشتیم باهم
خواهر، برادر آخرش گشتیم ما هم!

---------------------------------------
بازنشر از: وبلاگ شاعر - «رد پا»


نظر:
کد امنيتی:

نظر شما بعد از بازبينی در بخش نظرات نمايش داده می‌شود.