یوسف گمگشته باز آید به تهران، ای هوار
تا بیاساید دمی در باغ شمران، ای هوار
پاک قاطی کرده یوسف فاز و نولش ظاهراً
چون که باغی نیست دیگر در شمیران، ای هوار
برجها روییده در تهران به جای باغها
پس چه بهتر تا که برگردد به کنعان ای هوار
خواب دیدم دانشآموزی تقلب میکند
فاش و در پیش معلم شاد و خندان، ای هوار
کرد تشویقش معلم، مبصرش فرمود و گفت
دوست میدارم من او را بهتر از جان، ای هوار
دوش گفتم: یوسفا تعبیر خوابم را بگو
ناگهان دیدم که یوسف شد پریشان، ای هوار
گفت: در شهر شما قحطی شده مانند مصر
لیک قحطی غذا نه، قحط انسان، ای هوار
راست گویی قحط و تخم آن ملخها خورده اند
جای آن روییده کذب و غیظ و حرمان، ای هوار
قحطی مردی که یک تار سبیلش درقدیم
بود تضمین قرار و مُهرِ پیمان، ای هوار
وای از مدرک فروشان، وای از قحط الرجال
ظاهراً این راه کج را نیست پایان، ای هوار
در خیابانها زلیخاها فراوانند لیک
یوسف رو کم کنی کو در خیابان، ای هوار
یوسفی هم گر شود پیدا، سه سوته میکنند
کنج زندانش که تا گردد پشیمان، ای هوار
بعد هم میاعترافندش که مجرم بوده است
اندکی تا قسمتی تشویش اذهان، ای هوار
خواب دیدی گر نوار سبز دور کلـّّهای
چوب خواهد خورد آن کله فراوان، ای هوار
من ندانم ارتباط رنگ سبز و چوب تر
«باشد اندر پرده بازیهای پنهان»، ای هوار
لیک بعد از خوردن چوب تر و آب خنک
«این سر شوریده باز آید به سامان»، ای هوار
عدهای کهریزکند و دستهای هم در اوین
دایماً یکسان نباشد نوع زندان، ای هوار
هر که آمد تا که پس گیرد هر آنچه داده بود
شد نصیبش بطری و باتوم آژان، ای هوار
گفت با «جاوید» یوسف چون نهای واقف ز غیب
راه خود گیر و برو، کم گوی هذیان، ای هوار

